کتاب پاسخ به شبهات کتاب سرخاب و سفید آب جلد دوم- نویسنده: سید محمد مهدی حسین پور؛ سید محمد جواد حسینی

کتاب پاسخ به شبهات کتاب سرخاب و سفید آب- نویسنده: سید محمد مهدی حسین پور؛ سید محمد جواد حسینی
قسمت اول.
پرسش:
آخوندهاي مدعي تشيع بر بالاي منبرها مرتب مي‌گويند که حضرت علي ع‌ 25 سال خانه نشين بوده و تحت خفقان و فشار خلفا به سر مي برده است!! سوال اينجاست که با وجود اين موارد چگونه خانه نشين بود؟! 1- دادن مشورتهاي گوناگون در امور مختلف قضايي همچون قضاوت پيرامون رجم يک زن و غيره....، بطوريکه عمر بارها مي‌گفت: چنانچه علي نبود عمر هلاک مي‌شد 2- فرستادن حسن و حسينب به جنگ (در جنگهاي با ايران، مثلاً حضور امام حسن در فتح اصفهان) 3- نظارت بر جمع آوري قرآن 4- دادن مشورت به خلفا در زمينه هاي جنگي، اقتصادي، اجتماعي، قضايي و در يک کلام به عنوان وزير و مشاور براي خلفا 5- در آوردن ام کلثومك به همسري عمر بن خطاب 6- تعيين مبدا تاريخ مسلمين، يعني همان هجرت نبي اکرمص 7- جانشيني حضرت عمر در مدينه (حداقل دو بار) 8- روش اتخاذي پيرامون زينتهاي خانه کعبه و موارد ديگر....، پس اين چگونه خانه نشيني است؟! ايکاش آقاي منتظري که مشاور خميني بود پس از عزل شدنش به همين طريق، خانه نشين شده بود!!

پاسخ:
تمام شبهاتی که در این سوال شده در کل به پنج شبهه تقسیم می شود و سه شبهه دیگر(نظارت بر جمع آوری قرآن و روش اتخاذی پیرامون زینتهای خانه خدا و مشورت به خلفا) هم به شبهه اول بر می گردد چراکه همگی برای نشان دادن مشورت آنحضرت با عمر است. لذا به به بررسی دقیق تمامی موارد می پردازیم:
1)در رابطه با مشاوراتی که امیرالمؤمنین علی علیه السلام به خلفا داده اند به این نکات توجه کنید:
تمام آن چه كه از آن با عنوان همكاري امير مؤمنان عليه السلام با خلفا ياد مي‌شود به سه دسته تقسيم مي شود: 1. مشورت در امور قضائي ؛ 2. مشورت در امور دفاعي و جنگي ؛ 3. مشورت در مسائل علمي و حلّ مشكلات اعتقادي.
نقش امير المؤمنين در اين موارد حداكثر به اندازه پاسخ به درخواست ارشاد وراهنمائي طرف مقابل است كه وظيفه هرمسلماني است . حتي اگر طرف مشورت غير مسلمان باشد ، باز هم وظيفه دارد كه با نهايت امانت‌داري وي را راهنمايي كند ؛ چه رسد به اين كه اگر مسأله حفظ اساس اسلام و دين خدا در ميان باشد.
امير مؤمنان عليه السلام اگر چه از منصب خلافت و جانشيني به حق رسول خدا صلي الله عليه وآله بازماند و در واقع حق مسلم ايشان را غصب كردند ؛ ولي اين موضوع دليل نمي‌شود كه به ديگر وظايف خود عمل نكند ؛ زيرا گاهي تدبير‌ها و تصميم‌گيري‌هاي غلط خلفا سبب مي‌شد ، اساس اسلام به خطر بيفتد ؛‌ در اين موارد امام وظيفه داشت كه اجازه ندهد شريعت اسلامي قرباني ندانم كاري‌ها شود ؛ مثلاً در قضيه جنگ نهاوند ، پادشاه ايرانيان لشكر عظيمي را براي نابودي اسلام فراهم كرده بود و اگر تدبير امير مؤمنان عليه السلام نبود‌ ، نه تنها لشكر عمر كه به طور قطع تمام مسلمانان و اسلام از بين مي‌رفت .در چنين موقعيتي امير المؤمنين عليه السلام وظيفه دارد كه نظام اسلامي و دين نوپا را حفظ كند ؛ چون وظيفه او همانند هر فرد مسلمان ديگر، حفظ دين است .
دخالت‌هاي امير مؤمنان عليه السلام در امور قضائي هم در مواردي بود كه عدم آگاهي خلفا به پيش پا افتاده ترين احكام اسلامي سبب مي‌شد كه حقي از بي‌چاره اي ضايع و به مظلومي از مسلمانان ظلم شود . در حقيقت آن‌ها پناهي جز امير المؤمنين عليه السلام نداشتند و اگر امام دخالت و از حق آنان دفاع نمي‌كرد ، به يقين راهي براي استيفاي حقوقشان نمي يافتند.
براي روشن تر شدن مطلب فقط به يك مورد از دخالت‌هاي امام در امور قضائي که در شبهه هم به آن پرداخته شده اشاره مي‌كنيم: ابن عباس مي گويد : زن ديوانه اي را كه زنا كرده بود نزد عمر آوردند ، با عده اي مشورت كرد و سپس دستور داد سنگسارش كنند . هنگامي كه او را براي اجراي حدّ مي بردند ، از كنار علي عليه السلام عبور كردند ، فرمود : اين زن چه كار كرده است ؟ گفتند : ديوانه اي است از فلان قبيله كه زنا كرده است وعمر دستور به رجم وي داده است . فرمود : او را بر گردانيد ، سپس نزد عمر آمد و فرمود : مگر نمي داني از سه نفر تكليف بر داشته شده است : 1. ديوانه تا زماني كه عاقل شود ؛ 2. انسان خوابيده تا بيدار شود ؛ 3. بچّه تا به سن بلوغ برسد. عمر گفت : آري ، شنيده ام ، فرمود:پس اين زن را رها كن ، عمر او را آزاد كرد و شروع به تكبير گفتن نمود . (سنن أبي داود ، سليمان بن الأشعث أبو داود السجستاني الأزدي (متوفاي275هـ) ج 4 ، ص 140 ، ح 4399 ، كِتَاب الْحُدُودِ ، بَاب في الْمَجْنُونِ يَسْرِقُ أو يُصِيبُ حَدًّا ، ناشر : دار الفكر ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ؛ الاستيعاب في معرفة الأصحاب ، يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر (متوفاي463 هـ) ج 3 ، ص 1103 ، ناشر : دار الجيل - بيروت - 1412 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : علي محمد البجاوي ).
مواردي از اين قبيل به روشني اثبات مي كند كه حضور امير مؤمنان عليه السلام نقش تمام كننده‌اي در احياي احكام الهي داشته و از طرفي پشتوانه‌اي محكم بر احقاق حقوقستمديدگان وجلوگيري از ظلم وستمگري داشته است
آمار مشورت‌هاي خلفا با امير مؤمنان عليه السلام :
توجه به تعداد نظر خواهيها و مشورت و در خواست كمك فكري از امير مؤمنان عليه السلام ، از يك طرف نشان دهنده درماندگي خلفا در حلّ مشكلات و نيازمندي آنان به دانش و تجربه امير مؤمنان است، و از طرفي محدود بودن موارد مراجعه و نظر خواهي است كه گوياي ارتباط اندك و دور بودن از خلفا است.محقق معاصر شيخ نجم الدين عسكرى در كتاب «علي والخلفاء» مي نويسد: ابوبكر در 2 سال و 3 ماه (27 ماه) دوران خلافت خويش 14 مورد به حضرت مراجعه داشته‏ است. (علي والخلفاء ، ص 73 – 97). ازمجموع 14 مورد : 9 موردپرسشهاىعلمى؛ 4 مورد احكام شرعى و قضاوت ؛ 1 مورد نظامى بوده است . گفتنى است كه از 14 مورد فقط 4 مورد (3 مورد علمى و1 مورد شرعى) مراجعه مستقيم ابوبكربه امام بوده است . در 9 موردباقيمانده : در 2 مورد پس ازمشاوره خليفه باصحابه،امام نظرخود را اظهار نموده،در 2 مورد به علت حضور در صحنه اظهار نظر كرده ؛ در 3 مورد به امام خبر رسيده اقدام نموده است. در 2 مورد شخصي واسطه بين امام و خليفه بوده است. حال آيا صحيح است كه بگوييم : ابوبكر در مدت خلافت خود در همه كارهاى مهم با على عليه السلام مشورت مى‏كرده و علی علیه السلام مشاور وی بوده است؟ .
عمر بن خطاب در 10 سال و 5 ماه (125 ماه) دوران خلافت، 85 مورد به حضرت امير عليه السلام مراجعه داشته است . (علي والخلفاء ، ص 99 – 333 ). ازمجموع 85 موردمشورت خواهي عمرازامام على عليهالسلام، 59 موردامورقضايى؛ 21 موردپرسش‏هاىعلمى؛ 3 مورد امور مالى ؛ 2 مورد امور نظامى بوده است . جالب توجه اين جا است كه از مجموع 85 مورد : 27 مورد به امام عليه السلام مراجعه ابتدايى و مستقيم داشته است؛ 13 موردمسائل شرعى وقضايى، 2 موردامورمالى و 1 موردپرسش علمى،خليفه ابتدابه صحابه مراجعه كرده سپس نظر امام را پرسيده است. در باقيمانده موارد نيز حضرت در صحنه حضور داشته و اظهار نظر فرموده است ؛ يعنى در 42 مورد با اين كه دسترسى به امام امكان پذير بوده وجود حضرت ناديده انگاشته شده است . با توجه به نكات يادشده آيا صحيح است ادعا شود كه عمر پيوسته در مشكلات و گرفتارى‏ها به امير مؤمنان مراجعه مى‏كرد و این دو ارتباط خوبی با هم داشته اند؟
عثمان در 12 سال (144 ماه) دوران خلافت 8 مورد به حضرت مراجعه داشته است.(علي والخلفاء ، ص 335 – 345 ). ازمجموع 8 مورددخالت امام درامور زمانع ثمان : أوّلاً: تمام اين امور در حوزه بيان مسائل شرعى و نحوه اجراى حدود وقضاوت بوده است ؛ثانياً: 3 مورد رجوع مستقيم خليفه به امام بوده و 4 مورد امام در صحنه حاضر بوده و اظهار نظر فرموده است .جالب اين که در يكى از موارد عثمان به امام گفت: «إنّك لكثير الخلاف علينا». (مسند أحمد، ج 1 ص 100 ).
اینها مواردی بود که خلفا در مشکلاتشان به حضرت علی علیه السلام رجوع کرده بودند. قضاوت با خود شما.

2)حضور امیرالمومنین و حسنین در فتوحات:
در هیچیک از منابعِ‌ کهن و معتبر تاریخی حضور امیرمؤمنان حتی در یکی از جنگ‌های زمان خلفا ثبت نشده است (و تنها نبردی که حضرت سلاح بدست گرفت زمانی بود که لشکر مرتدین به دروازه‌های مدینه نزدیک می‌شد. بسیاری از مسلمانان بدلیل عدم بیعت امام با ابوبکر و همچنین عدم حضور حضرت در این جنگ حاضر به همکاریو حضور در میان مدافعان شهر مدینه نبودند. امام بنا به مصلحت و برای حفظ اسلام تنها شمشیر به دست گرفته و در میان مدافعان حضور یافت و در همان حال نیز هرگز با شمشیر نجنگید.) در نتیجه می‌توان گفت که در زمان خلفا، حضرت هرگز با هیچ گروهی نجنگید.
عدم شرکت حضرت در فتوحات و انزوای ایشان این سوال را در اذهان مسلمانان بر انگیخت که چرا علی‌بن‌ابی‌طالب با آن همه سابقه درخشان در نبردهای گذشته، اکنون که زمان انتشار اسلام در سرزمینهای کفر و شرک رسیده است در جنگها شرکت نمی کند؟ به طور قطع بسیاری–اگرنگوییم همه –می‌دانستند که او به خاطر ترس از مرگ یا سستی از جهاد نبوده که در جنگها شرکت نمی کردند همانطور که خود حضرت نیز در این زمینه می‌فرمایند: «والله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولیت عنها؛ به خدا سوگند اگر تمام عرب در کارزار با من روبرو شوند به آنان پشت نمی‌کنم». (نهج البلاغه، نامه 25). از این رو خلیفه و یارانش می‌کوشیدند با شرکت دادن علی (ع) در فتوحات:
-از یک طرف زمینه طرح چنین پرسش و ابهامی را از بین ببرند و با ورود او به عرصه فتوحات، اعتبار و مشروعیت چنین اقدامی را در اذهان بسیاری از هواخوان ایشان به ویژه بنی هاشم مستحکم سازند.
-و از سوی دیگر از مهارت‌ها و تجارب جنگی آن حضرت در فتح شهرها استفاده کنند.
اما امام علی(ع) با عدم حضور و شرکت مستقیم در فتوحات هرگز مُهر تایید بر سیاست‌های خلفا در این زمینه نزد و در یک کلام، موید خلفا نبود.
(جهت کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه می‌توانید به مجله «تاریخ در آیینه پژوهش، پیش شماره دوم، بهار 1382، مقاله: مواضع امام علی(ع) در برابر فتوحات خلفا» ، مراجعه فرمایید)
اما در مورد حضور امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) در فتوحات:
هیچیک از منابع و مآخذ معتبر شیعی از حضور حسنین در فتوحات ایران، شام و یا آفریقا سخنی نگفته‌اند. اما برخی از منابع اهل سنت از حضور امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در بعضی از فتوحات آن هم در زمان خلفا (و نه زمان امام علی(ع)!) خبر داده‌اند که به بررسی آن می پردازیم:
1- بررسی و نقد گزارش‌های اهل سنت:
بخشی از گزارشها فاقد هرگونه سندی می‌باشند (مانند نقل بلاذری که به آن بعدا می پردازیم)
آن دسته از گزارش‌های تاریخی اهل سنت هم که سند ارائه کرده اند،(که مهمترین آنها طبری است) سندشان معتبر نمی‌باشد بدین معنا که نقل کننده آن خبر یا فردی دروغ گو و جاعل است و یا فردی ناشناخته و مجهول و یا اینکه اصلا تضاد عجیبی در بین روایات آن دیده می شود.(که بعدا به این مورد هم می پردازیم)
دسته‌ای از گزارشهای تاریخی نیز فقط اشاره به حضور امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در ایران دارند و در آنها هیچ گونه اشاره‌ای نشده که حضور آنان برای جنگ بوده است.
افزون بر ایرادهایی که بیان شد، دو مسئله دیگر نیز وجود دارد که درستی گزارش‌هاییاد شده را در این باره، سخت مورد تردیدد و حتی غیر قابل قبول می‌کند:
یکی آن که تمام روایات تاریخی که متعرض سال شرکت حسنین(ع) در فتوحات شده‌اند، بر حضور آنان در فتوحات عصر عثمان ناظراند. عصری که امیر مومنان حتی در حد مشاوره حاضر به همکاری با عثمان در امر فتوحات نبود تا چه رسد به اینکه فرزندان خویش را جهت انجام فتوحات به همراه لشکریان تحت فرمان عثمان به جبهه نبرد گسیل دارد.
مسئله دیگر آنکه علی بن ابی‌طالب(ع) در عصر امامت و خلافت خویش حسنین(ع) را از شرکت در معرکه صفین باز میداشت و چون در یکی از روزها آن حضرت متوجه شد که امام حسن آماده کارزار است فرمود: «از طرف من جلوی جوان را بگیرید تا با مرگش پشت مرا نشکند که من از رفتن این دو (امام حسن(ع) و امام حسین(ع)) به میدان نبرد دریغ دارم تا مبادا با مرگ آن دو نسل رسول خدا(ص) قطع شود».
حال با چنین اکراه و امتناعی از سوی حضرت نسبت به حضور حسنین(ع) در نبردهایی که به فرمان پیشوای عادلی همچون خویش صورت می‌گرفت، چگونه آن بزرگوار حاضر می شود که تحت زعامت زمامداران مورد اعتراض و انتقادش، فرزندان خویش را که پیشوایان آینده جامعه اسلامی هستند به جبهه جنگ بفرستد؟
بنابر این با توجه به وجود چنین اشکال های سندی و محتوایی و نیز استبعادهایی که بیان شد، حضور حسنین(ع) در فتوحات عصر خلفا نمیتواند مورد پذیرش قرار گیرد.
به گمان قوی، دست تحریف‌گران و وارونه نویسان حقایق تاریخی در جعل چنین گزارش‌هایی بی تاثیر نبوده است. با این همه اگر بر فرض پذیرفته شود که حسنین(ع) در ایام جوانی به برخی از شهرهای ایران همانند اصفهان و گرگان و ... مسافرت کرده‌اند؛ به سبب امور دیگری (غیر از شرکت در فتوحات) بوده است و یا اصلا در عصر خلافت امام علی(ع) بوده است همچنانکه یکی از مورخین قدیمی به نام سهمی در: تاریخ جرجان ص19 نیز به این مطلب اشاره کرده‌است.
(جهت کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه می‌توانید به: مجله «تاریخ در آیینه پژوهش، پیش شماره دوم، بهار 1382، مقاله: مواضع امام علی(ع) در برابر فتوحات خلفا» ، مراجعه فرمایید).
حال به بررسی ریشه ای در مورد سند این مطالب می پردازیم: در این ادعاها حضور امام حسن و حسین(علیهما السلام) تنها در دو بن مایه وجود دارد ،که شامل فتوح البلدان و تاریخ طبری است بنابر این صحت این روایات را بررسی میکنیم ، تا صحت ادعا روشن گردد :
بن مایه اول : فتوح البلدان –بلاذری :
در فتوح البلدان - البلاذري - ج 2 - ص 411 و ترجمه آن صفحه 468 آمده است: جرجان وطبرستان ونواحيها قالوا : ولى عثمان بن عفان رحمه الله سعيد بن العاصي بن سعيد ابن العاصي بن أمية الكوفة في سنة تسع وعشرين . فكتب مرزبان طوس إليه وإلى عبد الله بن عامر بن كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس ، وهو على البصرة ، يدعوهما إلى خراسان ، على أن يملكه عليها أيهما غلب وظفر . فخرج ابن عامر يريدها ، وخرج سعيد . فسبقه ابن عامر ، فغزا سعيد طبرستان ، ومعه في غزاته فيما يقال الحسن والحسين أبناء علي بن أبي طالب عليهم السلام .
گرگان-جرجان- و طبرستان: گفته اند که عثمان بن عفان(خلیفه سوم) سعید بن العاصی بن امیه را در سال 29 (هجری) والی کوفه قرار داد. پس مرزبان توس بدو و عبد الله بن عامر بن كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس ، والی بصره ، نامه ای نگاشت و آنان را بسوی خراسان دعوت نمود ...پس سعید و عامر هر دو آهنگ خراسان نمودند اما عامربرو پیشی گرفت پس سعید آهنگ طبرستان نمود در حالیکه گفته میشود حسن و حسین فرزندان علی بن ابیطالب در شمار همراهان وی بوده اند.
ایرادهایی که بر این روایت وارد است :
1- در اینجا واژه "گفته میشود" بکار رفته که ناقل و راوی آن دقیق مشخص نشده و این کار روایت را ازاعتبار ساقط می کند چون سلسله سند دقیقا ذکر نشده است.
2- اما اگر مو شکافانه روایت را به نقد بکشید میبینید در ابتدای روایت نویسنده میگوید:"گفته اند" سپس آنگاه که به حضور حسنین در تبرستان رسیده زیرکانه و در یک چرخش مینویسد:"میگویند" به عبارتی ابتدا فعل قالوا که فعل "ماضی"-گذشته- است آورده میشود و سپس فعل مضارع – حال و آینده–آوردهشدهاستیعنی کسانی که نویسنده اصل روایت را از آنها گرفته کسانی بوده اند که در گذشته میزیسته اند و این روایت بدانها منتقل شده اما درباره حضور حسنین بکار بردن فعل مضارع حاکی از آنستکه کسانی هم عصر نویسنده–بلاذری- که هم عصر عباسسیان است- به او گفته اند که احتمالا حسنین حضور داشته اند و این کار بکلی و به یکباره روایت را از هستی ساقط میکند!! چنانکه دانشمندان علم رجال و درایه دقیقا چنین شیوه ای را در آنالیز نهایی صحت یک روایت بکار میبرند.
اما بن مایه دوم : تاریخ طبری
تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 324 – 325 می نویسد:
وحدثني عمر بن شبة قال حدثنا علي بن محمد قال أخبرني علي بن مجاهد عن حنش بن مالك التغلبي قال غزا سعيد سنة ثلاثين فأتى جرجان وطبرستان معه عبد الله بن العباس وعبد الله ابن عمر وابن الزبير وعبد الله بن عمرو بن العاص فحدثني علج كان يخدمهم قال كنت آتيهم بالسفرة فإذا أكلوا أمروني فنفضتها وعلقتها فإذا أمسوا أعطوني باقيه قال وهلك مع سعيد بن العاص محمد بن الحكم بن أبي عقيل الثقفي جد يوسف ابن عمر فقال يوسف لقحذم يا قحذم أتدري أين مات محمد بن الحكم قال نعم استشهد مع سعيد بن العاص بطبرستان قال لا مات بها وهو مع سعيد ثم قفل سعيد إلى الكوفة فمدحه كعب بن جعيل فقال فنعم الفتى إذ جال جيلان دونه * وإذ هبطوا من ( دستب ) ؟ ثم أبهرا ‹ صفحة 325 › تعلم سعيد الخير أن مطيتي * إذا هبطت أشفقت من أن تعقرا كأنك يوم الشعب ليث خفية * تحرد من ليث العرين وأصحرا تسوس الذي ما ساس قبلك واحد * ثمانين ألفا دارعين وحسرا
حنش بن مالک تغلبی گويد : ...سعيد سال سیام آهنگ غزا کرد و سوی گرگان و طبرستان رفت . عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر وابن زبير و عبدالله بن عمرو بن عاص با وی بودند ...
همانطور که در این روایت مشاهده می کنید طبری در اینجا باز جریان لشکر کشی سعید را به گرگان و طبرستان مطرح میکند و حال آنکه اساسا نامی از امام حسن امام حسین(علیهما السلام (و حضور آنها در این جنگ نمیبرد.و این در حالی است که طبری بر خلاف بلاذری
سلسله سند روایت خویش را دقیقا بیان داشته است ولی با این حال نامی از امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) نمی برند. بهر روی نشانگر آنستکه راوی اولیه سخنی از حضور حسنین به میان نیاورده است!!
اما در جای دیگر از تاريخ الطبري ( تاریخ طبري ج 3 - ص 323 – 325)می بینیم که در صفحه 323 می نویسد: حدثني عمر بن شبة قال حدثني علي بن محمد عن علي بن مجاهد عن حنش بن مالك قال غزا سعيد بن العاص من الكوفة سنة ثلاثين يريد خراسان ومعه حذيفة ابن اليمان وناس من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم ومعه الحسن والحسين وعبد الله بن عباس وعبد الله بن عمر وعبد الله بن عمرو بن العاص وعبد الله بن الزبير وخرج عبد الله بن عامر من البصرة يريد خراسان فسبق سعيدا ونزل ....
حنش بن مالک گويد : سعيد بن عاص به سال سی ام از کوفه به منظور غزا آهنگ خراسان کرد . حذيفه بن يمان و کسانی از ياران پيمبر خدا ( ص ) باوی بودند ؛حسن و حسين و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمرو عمرو بن عاص و عبدالله بن زبير نيز با وی بودند ...
اما در صفحة 325 می نویسد: وحدثني عمر بن شبة قال حدثنا علي بن محمد قال أخبرني علي بن مجاهد عن حنش بن مالك التغلبي قال غزا سعيد سنة ثلاثين فأتى جرجان وطبرستان معه عبد الله بن العباس وعبد الله ابن عمر وابن الزبير وعبد الله بن عمرو بن العاص فحدثني علج كان يخدمهم قال كنت آتيهم بالسفرة فإذا أكلوا أمروني فنفضتها وعلقتها فإذا أمسوا أعطوني باقيه قال وهلك مع سعيد بن العاص محمد بن الحكم بن أبي عقيل الثقفي جد يوسف ابن عمر فقال يوسف لقحذم يا قحذم أتدري أين مات محمد بن الحكم قال نعم استشهد مع سعيد بن العاص بطبرستان قال لا مات بها وهو مع سعيد ثم قفل سعيد إلى الكوفة ....
در این دو روایت باز تناقضاتی می بینیم که بسیار عجیب است، در این دو روایت میبینیم که طبری در صفحه 323 کتاب خود اشاره به همراهان سعید در جنگ تبرستان دارد و در آن نام حسنین (ع) را می برد اما در روایتی دیگر و اتفاقا با همان سلسله سند در صفحه 325 نامی از حسنیندر حضور در تبرستان نمیبرد!!
و این همان چیزی است که فرضیه اضافه شدن نام امام حسن و امام حسین در شمار همراهان را بعدها و در زمانی معاصر خود نویسندگان-بلاذری و تبری- بیش از پیش تقویت میکند!!
ما وقتی به تاریخ رجوع می کنیم دلیل جاعلان اینگونه مطالب را در این زمینه را خواهیم دید: اعراب در طبرستان نبردهای سخت و طولانی و خونینی داشتند ، و اکثر این نبردها به دستور خلیفه دوم و سوم و لشکریان معاویه بود ، در اواخر دوره امویان ایرانیان به ائمه شیعه خیلی علاقه پیدا کردند به طوری که طبرستان که روزی مرکز مخالفت با اعراب بود و دژی در مقابل انان بود به یک پایگاه شیعی تبدیل شده بود! از آنجا که این کتب بعد از دوره امویان است در نتیجه احادیث بسیاری که به گفته همه در دوره امویان جعل شده بود به آنها راه پیدا می کند. احتمالا این روایتها برای این بوده که مردم طبرستان را از ائمه شیعه دور کنند! با این حربه که آنها در جنگ با شما شرکت داشتند حال آنکه دیدیم در کتب خودشان هم این روایتها ضعیف است.
پس در نتیجه با وجود چنین تناقضات و اسناد نامعتبری نمی توان قائل به حضور امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) در جنگ ایران شد.

3)ازدواج ام کلثوم با عمر
از موضوعات سؤال برانگيز در تاريخ اسلام، ازدواج جناب امّ كلثوم(عليها السلام) با خليفه دوم عمربن خطّاب است. علّت سؤال برانگيز بودن آن، حوادث غم بار پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، كنار گذاشتن اميرمؤمنان على(عليه السلام) از خلافت و يورش به خانه فاطمه زهرا(عليها السلام) است. مداركى نشان مى دهد كه در همه آن حوادث تأسف برانگيز و اندوهبار، خليفه دوم نقش اساسى و تأثيرگذار داشت; از اين رو، اين سؤال همواره ذهن مسلمانان را به خود مشغول ساخته كه اگر خليفه دوم در حمله به خانه حضرت زهرا، ضربه زدن به وى و ايجاد غم و اندوه در قلب آن بانوى بزرگ نقش داشته، چگونه على(عليه السلام)دخترش را به ازدواج او درآورد؟! آيا اصلا چنين ازدواجى صورت گرفت؟ و اگر ازدواجى صورت گرفت بر اساس چه مصلحتى انجام شد؟ و تا چه مرحله اى پيش رفت؟ برخى از عالمان اهل سنّت وقوع چنين امرى را دليل بر انكار آن حوادث مى دانند و معتقدند هرگز حمله اى به خانه حضرت زهرا(عليها السلام)نشد و شهادت آن حضرت را نيز غير واقعى مى دانند. در حالى كه مى دانيم، اصل يورش به خانه آن حضرت و توهين به بانوى بزرگ اسلام و على(عليه السلام) جاى ترديد نيست و تهديد به آتش زدن خانه براى اجبار به بيعت نيز، در كتب معتبر اهل سنت آمده است و برخى نيز آورده اند اين تهديد عملى شد.( رجوع كنيد به كتاب: آتش در خانه وحى. (از مجموعه مسائل سؤال برانگيز در تاريخ اسلام، شماره 2) و كتاب «يورش به خانه وحى» تأليف آيت الله جعفر سبحانى ) عالمان مكتب اهل بيت نيز در كتب تاريخى و حديثى خود آن را به طور مشروح مورد بحث قرار داده اند و اين مسأله ميان شيعيان معروف و مورد اتفاق است.( بحارالانوار، ج 43)، با اين پيش فرض بايد سراغ سؤال فوق رفت كه آيا دختر فاطمه(عليها السلام)در زمان خلافت عمر به نكاح وى درآمد؟ تحقق چنين امرى با آن سابقه چگونه سازگار است؟ اين پرسش را بايد در چند محور مورد بررسى قرار داد:
اوّل: امّ كلثوم كيست؟ _دوم: سخن دانشمندان پيرامون اين ازدواج _سوم: تأمّلاتى پيرامون اين ازدواج
_چهارم: بررسى اسناد اين خبر در كتب اهل سنّت و اماميه _پنجم: تهديدها و ضرورت ها
اوّل: امّ كلثوم كيست؟
ابن عبدالبر در استيعاب، ابن اثير در اسدالغابه و شيخ مفيد در ارشاد، امّ كلثوم را به همراه حسن، حسين و زينب(عليهم السلام) از فرزندان فاطمه و على(عليهما السلام) دانسته اند.( . الاستيعاب، ج 4، ص 1893، شماره 4057 (شرح حال حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام)) ; ج 4، ص 1954، شماره 4204 (شرح حال ام كلثوم). استيعاب تصريح مى كند كه امّ كلثوم قبل از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) متولد شد; اسدالغابة، ج 6، ص 387، شماره 7578 ; ارشاد مفيد، ج 1، ص 354 )، طبرى و ابن شهر آشوب علاوه بر آن، محسن را نيز از فرزندان آن دو بزرگوار مى دانند كه در كودكى سقط شد و وفات يافت.( تاريخ طبرى، ج 5، ص 153 ; مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 89).نام امّ كلثوم در موارد متعدد و حساس از تاريخ اميرمؤمنان تا زمان امام حسين(عليهما السلام) به چشم مى خورد. از جمله: در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم كه سحرگاهش اميرمؤمنان على(عليه السلام) ضربت خورد، آن حضرت افطار را مهمان دخترش امّ كلثوم بود(بحارالانوار، ج 42، ص 226) و هنگامى كه خبر شهادت پدر را از زبانش شنيد، بى تاب شد و گريه كرد و اميرمؤمنان(عليه السلام)وى را دلدارى داد.(همان مدرك، ص 223).در سفر تاريخى امام حسين(عليه السلام) به سمت كوفه و حادثه عاشوراى سال 61 هجرى نيز همراه برادرش بود و آنجا كه امام حسين(عليه السلام) براى خداحافظى به خيمه آمد و از زنان حرم خداحافظى كرد، از امّ كلثوم، همراه با سكينه، فاطمه و زينب نام برد و فرمود: (يا سكينة، يا فاطمة، يا زينب، يا امّ كلثوم عليكنّ منّى السّلام).( بحارالانوار، ج 45، ص 47).در ماجراى اسارت نيز نام امّ كلثوم ديده مى شود. او در كوفه پس از زينب كبرى(عليها السلام) براى مردم خطبه خواند و آنها را سرزنش كرد(همان مدرك، ص 112) و در شام، پس از رسوايى يزيد و آنگاه كه يزيد به ظاهر درصدد جبران جنايات خود بر آمد و به امّ كلثوم گفت: اين اموال را در برابر آن مشكلات و سختى ها از ما بگير; پاسخ داد: «يا يزيد، ما أقلّ حياءك وأصلب وجهك، تَقتُل أخي وأهل بيتي وتُعطيني عوضهم; اى يزيد چقدر بى حيا و بى شرمى! برادر و خاندان ما را مى كشى و اكنون مى خواهى عوض آن ها را به ما بپردازى (و با اموال، آن جنايت عظيم را جبران كنى؟!)».( همان مدرك، ص 197).مطابق برخى از نقل هاى تاريخى ام كلثوم در زمان حكومت معاويه و امارت سعيد بن عاص بر مدينه (قبل از سال 54) وفات يافت.( اعيان الشيعه، ج 3، ص 485) ابن عبدالبرّ و ابن حجر نيز وفات او را زمان امام حسن(عليه السلام) مى دانند(الاستيعاب، ج 4، ص 1956; اسدالغابة، ج 6، ص 387) ولى با پذيرش حضور ام كلثوم در حوادث كربلا بايد وفات وى سال 61 هجرى به بعد بوده باشد و لذا بعضى وفات او را چهارماه پس از بازگشت اسرا از شام دانسته اند. (اعلام النساء، ص 238-247).
دوم: سخن دانشمندان پيرامون اين ازدواج
ماجراى ازدواج آن حضرت با خليفه دوم، همواره در ميان نويسندگان و مورّخان مطرح بوده است و ابعاد آن مورد بررسى قرار گرفته است. بعضى آن را منكر شده اند(شيخ مفيد در يك كتاب ازدواج امّ كلثوم را رد كرده است (المسائل السروية، ص 86)، ولى در كتابى ديگر آن پذيرفته است و آن را بر اساس ضرورت مى داند (المسائل العكبرية، ص 62-61). علاّمه سيّد ناصر حسين موسوى هندى نيز در كتاب إفحام الاعداء والخصوم اين ازدواج را ردّ كرده است)،وبرخى وقوع آن را پذيرفته اند، يعقوبى و طبرى سال آن را هفدهم هجرى دانسته اند(تاريخ طبرى، ج 4، ص 69 ; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 149) و بعضى نيز براى او فرزندى از عمر ذكر كرده اند به نام زيد بن عمربن الخطاب(تهذيب الاحكام، ج 9، ص 362، ح 15) و برخى دخترى به نام رقيه را نيز افزوده اند. (طبقات الكبرى، ج 3، ص 14 ; الاصابة فى معرفة الصحابة، ج 8 ، ص 465 ; الاستيعاب، ج 4، ص 1956).غالب مورّخان اهل سنت نظر اخير را پذيرفته اند و در كتاب هاى تاريخى و حديثى خود آن را ذكر كرده اند (كه در لابه لاى بحث هاى آينده خواهد آمد) و در كتاب هاى فقهى (بحث چگونگى ايستادن امام در نماز ميّت در برابر جنازه زن و مرد) نيز به آن استناد كرده اند.( المجموع نووى، ج 5، ص 224 ; مغنى المحتاج، ج 1، ص 348; المبسوط (سرخسى)، ج 2، ص 65 ; مغنى ابن قدامه، ج 2، ص 395). سيّد مرتضى معتقد است اين ازدواج پس از تهديدها وكشمكش هاى فراوان اتفاق افتاد و در حال اختيار و با رغبت نبوده است. (رسائل المرتضى، ج 3، ص 149).علامه شوشترى نيز در قاموس الرجال اصل ازدواج را مى پذيرد.( قاموس الرجال، ج 12، ص 215-216).ابومحمد نوبختى معتقد است كه امّ كلثوم كوچك بود (هر چند عقد واقع شد، ولى) پيش از وقوع زفاف، عمر از دنيا رفت.( بحارالانوار، ج 42، ص 91). بنابراين، چهار نظر درباره اين ازدواج وجود دارد: نخست آنكه حضرت دخترى به نام امّ كلثوم نداشت. دوم اينكه دخترى به اين نام داشت، ولى با خليفه دوم ازدواج نكرد. سوم آنكه ازدواج كرد، ولى به عروسى منتهى نشد. چهارم اينكه ازدواج به صورت كامل انجام شد، ولى طبق نظر جمعى، تحت فشار و اجبار بود.
سوم: تأمّلاتى پيرامون ازدواج
هر چند جمعى تحقّق اين ازدواج را پذيرفته اند و از نظر روايتى و تاريخى آن را قبول كرده اند، ولى از نظر درايتى و محتواى خبر، امورى نقل شده است كه تأمّل برانگيز است:
1. افسانه سرايى و زشتى هاى خبر
پيرامون ازدواج و مقدمات آن، در كتاب هاى اهل سنت مطالبى نقل شده است، كه بسيار زشت و زننده و دور از شأن يك مسلمان متشرّع است. نمونه هايى از آن را نقل مى كنيم:
الف) ابن عبدالبر در استيعاب نقل مى كند: «عمر به على(عليه السلام)گفت: امّ كلثوم را به همسرى من در بياور، كه من مى خواهم با اين پيوند به كرامتى كه احدى به آن نرسيده است، دست يابم!! على(عليه السلام) فرمود: من او را به نزد تو مى فرستم... امام(عليه السلام) امّ كلثوم را همراه با پارچه اى نزد عمر فرستاد و فرمود از طرف من به او بگو: اين پارچه اى است كه به تو گفته بودم. امّ كلثوم نيز پيام امام(عليه السلام) را به عمر رساند. عمر گفت: به پدرت بگو، من پسنديدم و راضى شدم، خدا از تو راضى باشد! آنگاه عمر دست بر ساق امّ كلثوم نهاد و آن را برهنه كرد!!
امّ كلثوم گفت: چه مى كنى؟ اگر تو خليفه نبودى، بينى ات را مى شكستم! آنگاه نزد پدر برگشت و گفت: مرا نزد پيرمرد بدى فرستادى!».( الاستيعاب، ج 4، ص 1955؛ فراموش نكنيد كه اين سخن از يكى از منابع معروف اهل سنت نقل شده است).
ب) در نقل ديگرى از ابن حجر عسقلانى آمده است كه: امّ كلثوم ناراحت شد و خطاب به عمر گفت: اگر تو خليفه نبودى به چشمت ضربه اى مى زدم (آن را كور مى كردم!).( الاصابة، ج 8، ص 465).
ج) خطيب بغدادى زشت تر از اين را در كتاب خود نقل كرده و مى نويسد: در پى درخواست عمر، على(عليه السلام)دخترش را آرايش كرد و او را سوى عمر روانه كرد; وقتى كه عمر او را ديد، برخاست و ساق پايش را گرفت و گفت: به پدرت بگو من پسنديدم (سه بار تكرار كرد). وقتى دختر به نزد پدر آمد، گفت: عمر مرا به سوى خود خواند و هنگامى كه برخاستم، ساق پايم را گرفت و گفت: از جانب من به پدرت بگو، من پسنديدم!!( تاريخ بغداد، ج 6، ص 180).
راستى اين نقل ها چقدر ناخوشايند است! پدرى مانند على(عليه السلام)دخترش را بدين صورت نزد بيگانه اى بفرستد و پس از آنكه دختر، برخورد زشت او را نقل مى كند، پدر نيز آرام باشد!!
آيا اين عدّه از علما معتقدند عدالت عمر با چنين حركاتى همچنان صدمه نمى بيند و سدّ محكم «عدالت صحابه!» با اين نوع كارها رخنه اى نمى پذيرد كه آن را در كتاب هاى معروف خود آورده اند؟!
سبط بن جوزى كه اين نقل ها را ديده، بسيار برآشفته و مى نويسد: «به خدا سوگند اين كار قبيح است، حتى اگر آن دختر، كنيزكى بود نيز چنين كارى جايز نبود (چه برسد كه او حرّه بود). سپس مى افزايد: به اجماع مسلمانان لمس زن اجنبى جايز نيست، پس چگونه آن را به عمر نسبت مى دهند».( تذكرة الخواص، ص 321)
روشن است كه چنين نقل هايى را نه شيعيان مى پذيرند و نه عالمان منصف و حق جوى اهل سنّت; ولى جمعى از جاعلان تاريخ، براى صدمه زدن به چهره قدسى اميرمؤمنان على(عليه السلام) به اين نوع نقل هاى ركيك روى آورده و پيرامون اين ازدواج داستان سرايى ها كرده اند!
2. سنّ امّ كلثوم به هنگام ازدواج
همان گونه كه نقل شد، يعقوبى و طبرى سال ازدواج امّ كلثوم با عمر را سال هفدهم هجرى دانسته اند.( ابن سعد نيز در طبقات مى نويسد: «تزوّجها عمر بن الخطاب و هى جارية لم تبلغ; عمر با امّ كلثوم ازدواج كرد، در حالى كه هنوز امّ كلثوم به سنّ بلوغ نرسيده بود». (طبقات الكبرى، ج 8، ص 338). ابن جوزى نيز در المنتظم (ج 4، ص 237) مى نويسد: عمر در حالى با ام كلثوم ازدواج كرد كه وى به سنّ بلوغ نرسيده بود. هر چند ذهبى ولادت او را سال ششم هجرى نوشته است (سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 500)، و در نتيجه سال هفدهم بايد سنّ او 11 سال باشد، ولى با توجه به سخن على(عليه السلام) كه او را كودك دانست و سخن ديگر مورّخان كه گفته اند او به سنّ بلوغ نرسيده بود، نقل ذهبى نادرست است و نبايد سنّ او به 9 سال (زمان بلوغ دختران) رسيده باشد)، و لذا امّ كلثوم در آن سال، كمتر از نُه سال سن داشت; آيا پذيرفتنى است كه على(عليه السلام) دختر هشت ساله خود را ـ با رضايت ـ به نكاح پيرمردى 57 ساله ـ با فاصله سنى حدود 50 سال ـ درآورد؟!! در پاره اى از تواريخ نيز نقل شده است كه على(عليه السلام) در پى درخواست عمر گفت: «إنّها صبيّة; او كودك است».( طبقات الكبرى، ج 8 ، ص 339) آيا با اين حال راضى به اين ازدواج شد؟ سخت مى شود آن را باور كرد!(هر چند فاصله سنّى پيامبر(صلى الله عليه وآله)با برخى ازهمسرانش نيز زياد بود، ولى مى دانيم آنها با افتخار به همسرى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در مى آمدند و گاه پيشنهاد ازدواج از طرف خود آنان مطرح مى شد و با ازدواج مورد بحث، كه على(عليه السلام) با آن موافق نبود و عمر با اصرار از امّ كلثوم خواستگارى كرد، (كه بحث آن خواهد آمد) تفاوت دارد).
3. تندخويى
تندخويى عمر زبانزد خاصّ و عام بود و در كتب اهل سنّت به طور گسترده نقل شده است تا آنجا كه وقتى به خلافت رسيد، نخستين كلماتى كه ـ مطابق نقل طبقات ابن سعد ـ بر روى منبر بر زبانش جارى ساخت اين بود: «أللّهم إنّي شديد ]غليظ[ فليّني، وإنّى ضعيف فقوّني، وإنّي بخيل فسخّني; خدايا من تندخويم پس مرا نرم و ملايم قرار ده! و من ضعيفم، پس مرا قوى ساز! و من بخيلم پس مرا سخى گردان».( همان مدرك، ج 3، ص 208).ولى گويا اين حالات ـ طبق نقل روايات اهل سنّت ـ همچنان در او باقى ماند; زيرا از تاريخ استفاده مى شود كه به همين دليل، برخى از زنان حاضر به همسرى وى نمى شدند.طبرى نقل مى كند كه عمر، امّ كلثوم دختر ابوبكر را از عايشه خواستگارى كرد، در حالى كه او كوچك بود. عايشه ماجرا را با خواهرش امّ كلثوم در ميان گذاشت. امّ كلثوم گفت: من نيازى به او ندارم! عايشه گفت: نسبت به خليفه بى ميلى؟ پاسخ داد: «نعم، إنّه خشن العيش، شديد على النّساء; آرى، زيرا او در زندگى سخت گير است و نسبت به زنان نيز با خشونت برخورد مى كند».( تاريخ طبرى، ج 4، ص 199، اين مطلب در كامل ابن اثير (ج 3، ص 54) نيز آمده است)، مشاهده مى كنيم حتى دختر كوچكى مانند امّ كلثوم فرزند ابوبكر نيز از خشونت وى با خبر بود.
مطابق نقل ديگر: امّ كلثوم دختر ابوبكر به خواهرش عايشه گفت: تو مى خواهى من به ازدواج كسى در آيم كه تندى و سخت گيرى او را در زندگى مى دانى؟! سپس افزود: «والله لئن فعلتِ لأخرجنّ إلى قبر رسول الله(صلى الله عليه وآله) ولأصيحنّ به; به خدا سوگند اگر چنين كنى من كنار قبر پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مى روم و در آنجا فرياد مى زنم».( الاستيعاب، ج 4، ص 1807)،همچنين مطابق نقل بلاذرى، طبرى و ابن اثير، هنگامى كه يزيد بن ابوسفيان از دنيا رفت، عمر از همسرش امّ ابان ـ دختر عتبه ـ خواستگارى كرد، وى نپذيرفت و گفت: «لأنّه يدخل عابساً ويخرج عابساً، يغلق أبوابه ويقلّ خيره; او عبوس و خشمگين وارد منزل مى شود و عبوس و عصبانى خارج مى شود، درِ خانه را مى بندد و خيرش اندك است»(انساب الأشراف، ج9،ص 368 ; تاريخ طبرى،ج 4،ص 400; كامل ابن اثير، ج 3، ص 55.)بنابراين، چگونه مى شود امام على(عليه السلام) ـ با رضايت و طيب خاطر ـ دخترش را به او داده باشد؟
4. انگيزه اين ازدواج
ابن حجر در كتاب خود نقل مى كند كه عمر، امّ كلثوم را از على(عليه السلام)خواستگارى كرد. آن حضرت فرمود: «من دخترانم را براى فرزندان [برادرم] جعفر نگه داشته ام». عمر اصرار كرد و گفت: «او را به ازدواج من درآور، كه هيچ مردى مانند من از او مراقبت نخواهد كرد». على(عليه السلام)نيز پذيرفت و عمر به نزد مهاجران آمد و گفت: به من تبريك بگوييد! گفتند: چرا؟ گفت: به خاطر تزويج با دختر على(عليه السلام). زيرا پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: «كلّ نسب و سبب سيقطع يوم القيامة إلاّ نسبي وسببي; هر نسب و سببى در روز قيامت قطع خواهد شد، مگر نسبت و خويشاوندى با من» لذا خواستم با اين ازدواج از اين موهبت بهره مند شوم».( الاصابة، ج 8، ص 467. همچنين ر.ك: الاستيعاب، ج 4، ص 1955)، ابن اثير اين عبارت را آورده است كه عمر گفت: من پيش از اين با آن حضرت (به خاطر آنكه پدر زن او بودم) نسبت پيدا كردم، و اكنون دوست داشتم داماد اين خاندان شوم.( اسدالغابة ، ج 6، ص 387)،مطابق نقل يعقوبى، عمر علّت اين درخواست را به خود على(عليه السلام)نيز گفت.( تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 149)،بيان اين انگيزه از سوى خليفه دوم نيز بعيد است و تصوّر نمى كنيم كه وى را چنين انگيزه اى وادار به خواستگارى از امّ كلثوم كند; زيرا مطابق نقل بلاذرى در انساب الأشراف: هنگامى كه على(عليه السلام) براى بيعت با ابوبكر حاضر نشد، عمر به سوى خانه آن حضرت حركت كرد، در حالى كه فتيله اى آتشين در دست داشت. فاطمه را نزديك درِ خانه ملاقات كرد; فاطمه(عليها السلام) وقتى عمر را با آتش ديد، فرمود: «يابن الخطّاب! أتراك محرقاً علىَّ بابي; اى پسر خطّاب تو مى خواهى درِ خانه مرا بسوزانى؟!» عمر با صراحت گفت: آرى.( انساب الاشراف، ج 1، ص 586. ابن عبد ربّه (ج 4، ص 259) شبيه همين ماجرا را آورده است)، مطابق نقل دانشمند معروف اهل سنت ابن قتيبه دينورى: عمر دستور داد هيزم بياورند و آنها كه در منزل فاطمه اجتماع كرده بودند را تهديد كرد، از خانه بيرون بيايند و بيعت كنند و گرنه خانه را آتش مى زنم. به او گفته شد: «يا ابا حفص! إنّ فيها فاطمة; اى اباحفص (كنيه عمر است) فاطمه داخل اين خانه است!» «فقال: وإن; گفت: هر چند فاطمه آنجا باشد».( الامامة والسياسة، ج 1، ص 30)، طبرى نيز حمله به خانه على(عليه السلام) و تهديد به سوزاندن خانه را آورده است.( تاريخ طبرى، ج 3، ص 202)، آيا آزردن فاطمه و بى احترامى به آن حضرت، با ازدواج با دخترش به انگيزه نجات اخروى سازگار است؟! آن هم آزردن كسى كه آزار و رنجش او آزار رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است (فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها).( مسند احمد، ج 4، ص 5 ; شبيه به آن صحيح بخارى، ج 6، ص 158)، بنابراين، به فرض كه ازدواجى هم صورت گرفته باشد، به يقين براى انتساب به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) جهت روز رستاخيز نبوده است; بلكه انگيزه هاى ديگرى داشته است!
چهارم: بررسى اسناد اين خبر در كتب اهل سنّت و اماميه
كتب اهل سنت به طور گسترده اين ماجرا را به گونه هاى مختلف نقل كرده اند كه بخش هايى از آن گذشت. برخى از محققان اسناد آن را بررسى كرده و روشن ساخته اند كه اسناد همه آنها ـ طبق معيارهاى خود اهل سنت نيز ـ ضعيف است.( ر.ك: ازدواج ام كلثوم با عمر، نوشته آيت الله سيد على حسينى ميلانى)، در صحيح بخارى نيز اشاره اى به اين ماجرا شده است.( صحيح بخارى، ج 3، ص 222، كتاب الجهاد والسّير)، بسيارى از عالمان اهل سنّت همه آنچه در اين كتاب آمده است را صحيح مى دانند، ولى در سند اين حديث در صحيح بخارى ابن شهاب زُهرى واقع شده است كه هر چند او از نظر علماى رجال اهل سنّت توثيق شده است، ولى از نقل هاى تاريخى بر مى آيد كه او با بنى اميه و دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) همكارى نزديك داشته و احتمال جعل در خبر وى وجود دارد و شايد به همين علّت ماجراى اين ازدواج در صحيح مسلم ـ با آنكه پس از صحيح بخارى نوشته شده ـ نيامده است. علاوه بر آنكه صحيح بخارى به آن علّت كه حديث متواتر غدير را در كتاب خود نياورده و حديث متواتر ثقلين را از قلم انداخته (با آنكه ديگر كتب صحاح آورده اند) مورد انتقاد انديشمندان منصف و صاحب نظران غير متعصب است. تلاش بخارى همواره بر آن است كه حوادث صدر اسلام را كاملا آرام نشان دهد و آنچه از ستم بر اهل بيت(عليهم السلام)گذشته را ناديده بگيرد. جفاهاى او نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) براى همه انديشمندان منصف روشن است. او در حالى كه در كتابش حتى يك حديث از امام حسن(عليه السلام) نياورده است، همچنين از امام صادق(عليه السلام) تا امام عسكرى(عليه السلام)حديثى نقل نكرده، از عمران بن حطّان (از رؤساى خوارج و از خطباى آنان) و از عمرو بن عاص و مروان بن حكم و معاويه رواياتى نقل مى كند. به هر حال، يك محقّق منصف نمى تواند به همه آنچه كه بخارى نقل كرده اعتماد كند.
در كتاب هاى روايى اماميه اين ماجرا اينطور نقل شده است: كلينى در كافى از معاوية بن عمار نقل مى كند كه از امام صادق(عليه السلام)پرسيدم: درباره زنى كه شوهرش از دنيا رفت، آيا در همان خانه عدّه وفات نگه دارد و يا هر جا خواست مى تواند برود؟ امام صادق(عليه السلام)فرمود: «مى تواند هر جا خواست برود». آنگاه افزود: «إنّ عليّاً لمّا تُوفِّى عُمر أتى اُمّ كلثوم فانطلق بها إلى بيته; على(عليه السلام) پس از مرگ عمر، آمد و ام كلثوم (همسر عمر) را به خانه برد».( كافى، ج 6، ص 115، ح 1)، شبيه همين روايت را سليمان بن خالد نيز از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند(همان مدرك، ح 2); ولى روشن نيست كه آيا اين امّ كلثوم فرزند على(عليه السلام) بوده است، يا ربيبه آن حضرت و يا دخترى كه تحت كفالت او بزرگ شده بود؟به هر حال، با فرض پذيرش اين دو روايت، در دو روايت ديگر كتاب كافى سبب اين ازدواج ذكر شده است كه بررسى خواهد شد.
پنجم: تهديدها و ضرورت ها
با صرف نظر از تأمّلاتى كه پيرامون جزئيات اين ماجرا ذكر شد، اگر اصل ازدواج هم پذيرفته شود، هرگز به معناى وجود رابطه نيكو ميان اميرمؤمنان على(عليه السلام) و خليفه دوم نيست. رواياتى كه از شيعه و سنّى نقل شده است، نشان مى دهد خليفه دوم به سبب موقعيت خود در جايگاه خلافت مسلمين از تهديد استفاده مى كرد (كه شرح آن خواهد آمد). و البته نيك مى دانست طرف او مردى است كه براى هدف مهم تر يعنى حفظ اصل اسلام و ميراث نبوى(صلى الله عليه وآله)، تحمّل و بردبارى مى نمايد; انسانى است شريف، كه به درگيرى و نزاع اقدام نمى كند; همانگونه كه مراد و مقتداى او رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در برابر مخالفت عمر و دوستانش با نوشتن وصيت نامه و اهانت به آن حضرت، تحمّل و بردبارى به خرج داد و براى ممانعت از نزاع ودرگيرى وصيت نامه مهم خود را ننوشت. به يقين ازدواج امّ كلثوم، از امامت و خلافت مهم تر نبود! اميرمؤمنان(عليه السلام) پس از مقاومت و مخالفت، آنگاه كه سقيفه نشينان مصمّم شدند به هر قيمتى خلافت را به چنگ آورند و آن را از اهلش دور نگه دارند، به صبر و تحمّل روى آورد و حتّى براى پيشبرد اسلام از دادن مشورت به خلفاى وقت دريغ نداشت. اميرمؤمنان(عليه السلام) درباره كناره گيرى از خلافت ـ پس از كشمكش ها ـ مى فرمايد: «... فسدلتُ دُونَها ثوباً، وطويتُ عنها كَشْحاً; من در برابر آن پرده اى افكندم و پهلو از آنها تهى كردم (و خود را كنار كشيدم)».( نهج البلاغه، خطبه سوم (خطبه شقشقيه) ; الغارات، ج 2، ص 768)، در اين مسير، به صبرى جانكاه روى آورد; آنجا كه مى فرمايد: «فصبرتُ وفى العين قذى وفى الحلق شجا أرى تراثى نهباً; من شكيبايى كردم در حالى كه گويى چشم را خاشاك پر كرده و استخوان، راه گلويم را گرفته بود، چرا كه مى ديدم ميراثم به غارت مى رود».( نهج البلاغه خطبه سوم (خطبه شقشقيه); الغارات، ج 2، ص 768.)،
ارتداد بسيارى از قبايل و سر برآوردن جمعى از يهود و نصارا و منافقان پس از ارتحال رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را بسيارى از مورّخان ذكر كرده اند. (السيرة النبوية (ابن هشام)، ج 2، ص 665 ; تاريخ طبرى، ج 3، ص 225)، در اين صورت دامن زدن امام على(عليه السلام) به كشمكش و درگيرى، اصل اسلام و دين پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را در خطر عظيم ترى قرار مى داد.
اكنون به سراغ تهديداتى مى رويم كه در ماجراى ازدواج امّ كلثوم صورت گرفت:
مطابق نقل ابن جوزى هنگامى كه على(عليه السلام) در پى خواستگارى از امّ كلثوم فرمود: او كودك است; عمر (با ناراحتى) گفت: «إنك والله ما بك ذلك، ولكن قد علمنا ما بك; به خدا سوگند! اين كه مى گويى عذر نيست (و بهانه است) و ما مقصود تو را مى دانيم (كه با ما خوب نيستى)».(المنتظم، ج 4، ص 238) در اين تعبيرات، ناخوشايندى عمر از جواب ردّ على(عليه السلام)آشكار است.در المعجم الكبير طبرانى و مجمع الزوائد هيثمى آمده است كه على(عليه السلام) با عقيل، عباس و حسين(عليه السلام) درباره درخواست خليفه دوم مشورت كرد. آنگاه در برابر سخن عقيل فرمود: «والله ما ذاك من نصيحة،ولكن دِرّة عمر أحرجته الى ماترى; اين سخن او از سر خيرخواهى نبود، بلكه تازيانه عمر او را به آنچه مى بينى واداشته است».( المعجم الكبير، ج 3، ص 44-45 ; مجمع الزوائد، ج 4، ص 271)،در منابع روايى اماميه، تهديد به صورت روشن تر بيان شده است. در روايتى كه هشام بن سالم از امام صادق(عليه السلام)نقل مى كند، آمده است: هنگامى كه عمر امّ كلثوم را از على(عليه السلام) خواستگارى كرد، حضرت فرمود: او كودك است (و جواب ردّ به او داد); عمر، عباس عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ملاقات كرد و ماجرا را براى وى بيان كرد و آنگاه عباس را تهديد كرد: «أما والله لأُعوِّرنَّ زمزم ولا أدعُ لكم مَكْرُمةً إلاّ هدمتُها، ولأُقيمنّ عليه شاهدَيْن بأنّه سَرق، ولأَقطعنَّ يمينه; به خدا سوگند! من چاه زمزم را (كه افتخار سقايت آن با توست) پر خواهم كرد و تمامى كرامتى كه براى شماست از بين خواهم برد و دو شاهد براى اتّهام سرقت بر ضدّ او اقامه مى كنم و دستش را قطع خواهم كرد!». عبّاس به محضر على(عليه السلام) آمد و تهديدات عمر را بازگو كرد و از آن حضرت خواست كه امر ازدواج را به عهده او بگذارد و على(عليه السلام)نيز به دست او سپرد.( كافى، ج 5، ص 346، ح 2) و عباس آن را سامان داد و امّ كلثوم را به تزويج عمر درآورد.(بحارالانوار، ج 42، ص 93)،فشرده همه اين تهديدات را امام صادق(عليه السلام) در يك جمله كوتاه و پرمعنا اين گونه بيان فرمود: «إنّ ذلك فرج غُصبناه; اين ماجرا (ازدواج عمر با امّ كلثوم) ناموسى بود كه از ما غصب شد».( كافى، ج 5، ص 346، ح 1)،با روحيه اى كه از خليفه دوم در ماجراى تهديد حمله به خانه حضرت زهرا(عليها السلام) و انجام آن نشان داريم، مى توان باور كرد كه در اين ماجرا نيز تهديدش را عملى سازد. ابن ابى شيبه به سند صحيح از زيد بن اسلم از پدرش اسلم نقل مى كند: پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) هنگامى كه براى ابوبكر بيعت گرفته مى شد، على(عليه السلام) و زبير بر فاطمه ـ دختر رسول خدا ـ وارد مى شدند و با وى درباره كارشان مشورت مى كردند. اين خبر به گوش عمربن خطّاب رسيد. وى آمد و بر فاطمه وارد شد و گفت: «... به خدا سوگند! اگر اين چند نفر همچنان به كار خويش ادامه دهند، آن محبوبيت (تو نزد ما) مانع نخواهد شد كه خانه را بر آنان آتش نزنم!». در ادامه اسلم نقل مى كند كه پس از بيرون رفتن عمر، فاطمه(عليها السلام)به آنان (على و زبير و ...) گفت: مى دانيد عمر نزد من سوگند خورده است كه اگر شما (براى مشورت و ادامه مخالفت) به نزد من بياييد، خانه را بر شما آتش بزند» سپس افزود: «وايم الله ليمضينّ لما حلف عليه; به خدا سوگند! او سوگندش را عملى خواهد كرد».( مصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 572، ح 4)، اين سوگند صديّقه طاهره است كه از روحيه وى خبر مى دهد و معتقد است، او چنين تهديدى را عملى خواهد كرد! بنابراين، در اينجا نيز عمر مى توانست تهديدش را عملى كند، به ويژه آنكه او در آن زمان خليفه رسمى بود و قدرت فراوانى داشت! در نتيجه، اگر ازدواجى صورت گرفته باشد، اميرمؤمنان على(عليه السلام)به اضطرار، به آن رضايت داد و طبيعى است كه در چنين صورتى هرگز پيوند مزبور نشانه وجود مودّت و محبّت نبوده است، نظير اين قضيه را خداوند در قرآن كريم از قول لوط پيامبر(عليه السلام) نقل مى كند كه آن حضرت در برابر قوم كافر خود كه به قصد مهمانانش به منزل وى هجوم آوردند، فرمود: «(هَؤُلاَءِ بَنَاتِى إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ); اگر مى خواهيد كار صحيحى انجام دهيد، اين دختران من حاضرند (كه با آنها ازدواج كنيد)».( حجر، آيه 71)، در نتيجه، اگر ازدواجى تحت شرائط خاصّ صورت گيرد و امامى همانند اميرمؤمنان(عليه السلام) به سبب مصلحتى مهم به اين امر رضايت دهد، نه اشكالى بر آن حضرت وارد است; و نه علامت مودّت و دوستى است. بايد از كسانى كه اين بحث را طرح كرده اند سپاسگزارى نمود كه با طرح اين بحث بُعد ديگرى از مظلوميت اميرمؤمنان على(عليه السلام) را آشكار نمودند و خود در اشكال تازه اى قرار گرفتند. همان گونه كه آن حضرت در پاسخ به معاويه كه بر آن حضرت طعنى زد كه تو كسى بودى كه همچون شتر افسار زده، كشان كشان براى بيعت بردند، فرمود: «وقلت: انّى كنتُ أُقاد كما يُقاد الجملُ المخشوش حتى أُبايِع، ولعمرُ اللهِ لقد أردتَ ان تَذمَّ فمدحتَ، وأن تفضح فافتضحتَ; و تو گفته اى: مرا همچون شتر افسار زدند و كشيدند كه بيعت كنم. به خدا سوگند! خواسته اى مرا مذمّت كنى، ناخودآگاه مدح و ثنا كرده اى; خواسته اى مرا رسوا سازى، ولى رسوا شده اى».
آنگاه جايگاه مظلوم را در ادامه اين پاسخ ترسيم مى كند كه مظلوميت و تحمل كردن براى مصلحتى مهم تر ايرادى نيست، آنچه نقص و عيب است، آن است كه مسلمان دچار شك و ترديد در دين خود شود. لذا در ادامه نوشت: «وما على المسلم من غَضاضة في أن يكون مظلوماً ما لم يكن شاكّاً في دينه، ولا مرتاباً بيقينه; اين براى يك مسلمان نقص نيست كه مظلوم واقع شود، مادام كه در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شك نكند».( نهج البلاغه، نامه 28)، آرى، اگر امام(عليه السلام) در اين ماجرا نيز مظلوم بود و تن به اين ازدواج داد، نقص و عيبى بر آن حضرت نيست، بلكه بر آنان است كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) را در چنين شرايطى قرار دادند و آن امام مظلوم بار ديگر مجبور شد براى مصلحتى مهم تر و مراقبت از نهال اسلام، از درگيرى و نزاع اجتناب ورزد و اين پيشنهاد را همچون جام زهرى بنوشد و صبر و تحمّل نمايد.
جمع بندى و نتيجه بحث
امّ كلثوم دختر اميرمؤمنان و فاطمه زهرا(عليهما السلام) است. ازدواج او مورد توجه مورّخان و عالمان فريقَيْن قرار گرفت، چرا كه در تاريخ آمده است او به همسرى خليفه دوم درآمد; اين در حالى است كه عالمان اهل بيت(عليهم السلام) معتقدند عمر بن خطّاب در دور ساختن على(عليه السلام) از خلافت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و همچنين حمله و يورش به خانه فاطمه(عليها السلام)نقش محورى داشت; بنابراين، اين پرسش مطرح شد كه آيا چنين ازدواجى صورت گرفت؟ و آيا در صورت تحقّق چنين ازدواجى نمى توان نتيجه گرفت كه ميان على(عليه السلام) و عمر رابطه حسنه اى وجود داشت؟ و آيا مى تواند ضرورت و مصلحت مهم تر سبب پذيرش اين ازدواج شده باشد؟
گفته شد: برخى از عالمان، وجود دخترى به نام امّ كلثوم را براى حضرت فاطمه(عليها السلام) منكر شده اند. برخى ديگر ازدواج را قبول ندارند.برخى ديگر اصل عقد را پذيرفته اند، ولى زفاف را مردود مى دانند. و جمعى آن را از روى اضطرار و ضرورت دانسته اند. و بعضى علاوه بر پذيرش ازدواج، يك فرزند و برخى دو فرزند را براى امّ كلثوم از عمر نقل كرده اند.
ما ضمن بررسى اخبارى كه در اين زمينه از اهل سنّت وارد شده، تأمّلاتى پيرامون آن ذكر كرده ايم كه اصل ازدواج را مورد ترديد قرار مى دهد، و بحث سندى را در اخبار اهل سنّت مطرح ساخته و آنها را مورد ترديد قرار داده ايم; و با فرض صحّت ماجرا، آن را نشانه محبّت ميان اميرمؤمنان على(عليه السلام) و خليفه دوم ندانسته ايم; زيرا روشن شد كه به سبب تندخويى و تهديدات خليفه و خويشتن دارى و بردبارى مولاى متقيان على(عليه السلام) براى مصلحتى مهم تر و براى جلوگيرى از نزاع داخلى و تضعيف كيان اسلام، اميرمؤمنان على(عليه السلام) به آن رضايت داد. در حقيقت داستان اين ازدواج، برگ ديگرى از دفتر قطور مظلوميت على(عليه السلام) است.

4)تعیین مبدا تاریخ (هجری قمری)
در این رابطه هم باید گفت که عمر تاریخ هجری قمری را اسقرار بخشید اما مبتکر آن نبود بلکه مبتکر آن شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود اما عمر آنرا هم به کمال وقاحت به نام خود ثبت کرد، جالب اینجاست که هر چند در این امر از نظرات حضرت امیر هم بهره ها برد اما در نهایت نظر امیرالمومنین را رد کرده به همان شیوه جاهلیت تاریخ را ثبت نمود. توضیح مطلب:
در عصر جاهلییعنی زمانی که هنوز پیامبر اکرم به پیامبری مبعوث نشده بود, مردم آن زمان ماه محرم را به عنوان نخستین ماه سال قرار داده بودند و سال جدید نزد آنان با شروع ماه محرم آغاز می‌گردید. علت انتخاب ماه محرم اینبود که مردم پس از انجام اعمال حج به خانه و سرزمین خود باز می‌گشتند و قریش نیز از میزبانی حاجیان فارغ و اموال تجارتی خود را نیز در این ایام فروخته آماده تجارتی جدید می‌شدند.
با هجرت پیامبر (ص) از مکه به مدینه در سال سیزدهم بعثت که در ماه ربیع‌الاول اتفاق افتاد، این حادثه تاریخی و این ماه مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت. بنابراین از همان سالِ نخستینِ هجرت این واقعه مبدأ تقویم مسلمانان گردید.(تاریخ طبری,‌ج3، ص923) در ابتدا این تقویم به صورت ماه شماری بود به این معنا که مثلا می‌گفتند: «فلان واقعه، چهل و نه ماه پس از هجرت بوقوع پیوست»
شیوه تاریخ گذاری بر اساس «شمارش ماه‌ها» قبل از هجرت حضرت محمد(ص) سابقه نداشته و پس از هجرت نیز دیری نپاییده و در سال‌های پنجم و ششم هجرییا کمی دیرتر به تدریج منسوخ شد و تا حدودی جای خود را به شیوه تاریخ نگاری بر اساس: «سال شماری» داد اما بدلیل آنکه بسیارکم مورد استفاده قرار می‌گرفت این شیوه نیز داشت به دست فراموشی سپرده می‌شد.
گسترش اسلام به مناطق امپراطوری ایران و روم، و بستن پیمان‌های متعدد نظیر صلح، خراج،‌ جزیه و... نیاز به تاریخی دقیق را مورد توجه قرار داد. این مسائل «عمر بن خطاب» را بر آن داشت برای رسمیت بخشیدن به تاریخی منظم و دقیق جلسه‌ای مشورتی برگزار نماید. به نوشته «طبری» تاریخ نویس مشهور جهان اسلام: «عمر بن خطاب اصحاب پیامبر را گردهم آورد و گفت: مبدأ تاریخ را چه روزی قرار دهیم؟ امیرمومنان علی بن‌ابی‌طالب(ع) فرمود: مبدأ تاریخ مسلمانان را باید از روزی قرار داد که پیامبر مهاجرت کرد و سرزمین شرک را ترک نمود». پیشنهاد امام این بود که که ماه ربیع‌الاول به عنوان مبدا تقویم و روز اول ربیع‌الاولیعنی همان روزی که حضرت محمد (ص) از مکه خارج شدند به عنوان اولین روز تقویم رسمیتیابد. اصل پیشنهاد که: «تقویم مسلمانان هجری،یعنی بر اساس هجرت باشد» باشد مورد قبول همگان واقع می‌شود اما عمر بن خطاب بر اساس «رسوم عهد جاهلیت» مبدأ تاریخ را محرم همان سالی قرار می‌دهد که پیامبر در آن سال هجرت فرمودند كه از لحاط زمانی دو ماه و دوازده روز زودتر از رسیدن پيامبر به مدينه بود.(تاریخ طبری,ج3، ص926)
در نتیجه عمر با اینکه می توانست روش پیامبر و حضرت امیر را در تاریخ هجری قمری به کار ببرد اما متاسفانه بدعتی دیگر به جا گذاشت و به روش اعراب مشرک جاهلی تاریخ هجری را بنا نهاد.

5)جانشینی حضرت علی علیه السلام
در مورد این مطلب هم باید گفت در اصل جانشینی بین مورخین اختلاف شدیدی وجود دارد که صحت ماجرا را با تردید شدیدی مواجه می کند و آنرا از اعتبار ساقط می کند. مثلا طبری قائل است که امیرالمومنین علی علیه السلام هنگامی که عمر برای فتح فلسطین و بیت المقدس عازم آن مناطق شد به جای عمر نشسته و جانشین وی شد اما مقدسی و یعقوبی و دیگر مورخان بزرگ تاریخ، نظر دیگری دارند و قائلند که عثمان جانشین عمر در فتح بیت المقدس و فلسطین بوده است.(البدا و التاریخ، ج 5، 185؛تأریخ الیعقوبی، ج 2، صص 36 37.)
از مطالبی که ذکر شد به روشنی دریافتید که تمام شبهاتی که شبهه افکنان در این کتاب به کار بسته اند دروغها و فریبهایی است که آنان برای تخریب اذهان پاک به کار گرفته اند اما با این فریبها به جایی نخواهند رسید چرا که حق هیچگاه از بین رفتنی نیست.

قسمت دوم:
پرسش:
علماي رافضي براي دعا کردن و براي مستجاب شدن آن، بسوي قبر ائمه خود پناه مي برند و ايشان را واسطه قرار مي‌دهند ولي در قرآن مي‌خوانيم که حتي دعاي ابليس بدون واسطه بوده و البته قبول نيز شده است، در سوره اعراف آيات14/15 و سوره حجر آيه36 و سوره ص آيات79/80/81 آمده که ابليس گفت: خدايا مرا تا قيامت مهلت ده و خداوند نيز قبول مي‌کند و ابليس تا قيامت مهلت مي يابد، همينطور دعاي مردم ناسپاس و کافري که در سوره لقمان آيه 32 و سوره اسراء آيه 67 و سوره يونس آيات 22/23 آمده هنگامي که در طوفان در حال غرق بوده اند، در آن حال تنها خداوند را خواندهاند (نه اينکه واسطه بياورند و مثلا به حضرت يونس متوسل شوند!) و خداوند هم دعاي آنان را قبول کرده است، ولي پس از نجات دوباره خداوند را فراموش مي‌کرده اند. حال چطور است که شما خود را از ابليس و کفار کمتر مي‌دانيد؟!!
پاسخ:
وسیله به معنی تقرب جستن و یا چیزی است که باعث نزدیکی به دیگری از روی علاقه و رغبت می شود . (تفسیر نمونه، ج4، ص 464.) خداوند به مقتضای لطف و رحمت بی انتهای خویش، اسباب هدایت مردم را فراهم کرده که یکی از آن‌ها فرستادن پیامبران و نزول کتب آسمانی و راهنمایی رهبران دینی است. هر چند خداوند می تواند بدون واسطه، فیض خود را به موجودات برساند، ولی سنت الهی بر این تعلق گرفته که جهان هستی را بر اساس نظام اسباب و عوامل قرار دهد و فیض خود را تنها از راه علل عطا کند.
امام صادق(ع) می فرماید: «ابی الله أن یجری الاشیاء الا بالأسباب؛ (کافی،ج1، ص 183.) خداوند امور و اشیا را از طریق علل و سببش جاری می سازد».
بر این اساس انسان در همه کارهای زندگی به اسباب و وسایل توسل می جوید.
خداوند برای اعطای فیض خویش ، راه‌ها و اسبابی را مشخص کرده است، مانند نماز ، روزه ، نیکی به یتیم و خدمت به مردم.
از جمله اسباب و عوامل نزول فیض و رحمت الهی ، وجود انسان‌های به حق رسیده (امامان و پیامبران) هستند.
امام علی (ع) در روایتی وسائلی ذکر کرده که برای نزدیک شدن انسان به خدا می توان از آنها بهره جست، مانند ایمان به خدا و پیامبر و جهاد در راه خدا و کلمه اخلاص (لا اله الا الله) و نماز و زکات و روزه و حج و عمره و صله رحم و انفاق و کارهای نیک.( نهج البلاغه ، خطبه 109 ، فیض الاسلام) همان طوری که امور برشمرده ، وسیله نزدیکی به خداوند هستند، استمداد از ارواح مطهر پیامبران و اولیای الهی نیز وسیله تقرب به خداوند است که در قرآن و روایات بدان اشاره شده است. قرآن مجید می فرماید: «ولو انهم اذظلمواانفسهم جاوءک فاستغفروالله و استغفر لهم الرسول لوجدوالله توابا رحیما(نساء(4) ، آیه 64.)؛ اگر به هنگام ستم برخویش نزد تو آیند «اى پیامبر» واستغفار کرده و تو نیز براى آنان استغفار کنى، خدا را توبه پذیر و مهربان خواهند یافت».
پیامبر اکرم (ص) در مورد شیوه توسل فرمود: «اللهم انّی أسألک و أتوجه الیک بنبیک نبی الرحمة».( سنن ابن ماجه، ج1، ص 441.)
بنابراین توسل ، لازمة زندگی انسان در جهان هستی است که بر آن قانون اسباب و عوامل حکمفرما است.
در این میان ، پیامبران و امامان به جهت نزدیکی و قرب به خداوند، نیز به خاطر این که صفات الهی در آنان به گونة کامل تر از دیگر موجودات تجلی یافته است ، مورد توسل قرار می گیرند. اینان تجلی گاه صفات خداوندند، یعنی همان گونه که خداوند رحمان و رحیم و جبار و سمیع و علیم است، در حد نازل تر، صفات و اسمای الهی در این انسان‌های به خدا پیوسته ، تجلی یافته است. پس شایسته ترین افراد برای توسل و شفاعت و رسیدن به خداوند اینان هستند.
آدمی با توسل به پیامبران و امامان، به وجود الهی تمسک و توسل یافته است.
اضافه می کنیم که توسّل یعنى کسى را در پیشگاه خداوند شفیع قرار دادن.
البته آدمى مى‏تواند و مجاز است که مستقیماً از خداوندحاجت خود را بخواهد؛ ولى اگر بتواند در این مسیر دعاى دیگران، به خصوص مقرّبان به درگاه الهى را همراه خودسازد، احتمال تأثیر فزون‏ترى در کار خواهد بود، ولى اگر خداوند به طور کلى فراموش گردد و تنها واسطه‌ها دیده شوند،بدیهى است که این امر با آموزه‏هاى دینى و قرآنى سازگارى ندارد.
در قرآن کریم هم شواهد بسیاری وجود دارد: به طور مثال خداوند در قرآن فرموده است: «وابتغوا الیه الوسیله(مائده، آیه 35)؛ به سوى خداوند وسیله برگیرید». وسیله مى‏تواند اعمال صالح باشد و مى‏تواند شخص صالح و وجیهى باشد، زیرا انسان آلوده و گنهکار چون ازساحت قرب الهى دور است با طلب شفاعت از محبوبان درگاه خدا تضمین بهترى براى درخواست خود مى‏یابد.
نیز آیاتى در مورد توسل به اولیا آمده است. فرزندان یعقوب هنگام پشیمانى از گناه خود به یعقوب(ع) گفتند: «یا ابانااستغفرلنا؛ (یوسف (12) آیه 97) ؛ اى پدر! براى ما طلب آمرزش نما».
بنابراین واسطه قرار دادن پیامبر و امامان (ع) و انسان‌های مقرب الهی ، شریک قرار دادن برای خداوند نیست ، بلکه آنان وسیله ای هستند که خداوند مقرر نموده است.
خلاصه هیچ فردی انکار نمی کند که خواندن خداوند بدون واسطه ممکن و خداوند متعال به ایشان نزدیک است، درعین حال این معنا منافات ندارد که بعضی افراد و اشخاص به خداوند نزدیک تراست ودعای آنها و همچنین دعای دیگری درباره انسان امید اجابتش بیشتر باشد بلکه این کامل ترین راهی است بسوی رحمت و رأفت خداوند متعال و به قولی: اثبات الشی نفی ما عدا را نمی کند .( تاریخ و نقد وهابیت : ص 429-430)

قسمت سوم:
پرسش:
در سوره مائده آيه67 خطاب به پيامبرصآمده که پيام نازل شده را ابلاغ کن و خداوند ترا از گزند مردم نگاه مي‌دارد. روافض معتقدند که مطلب مورد نظر در واقع همان خلافت الهي حضرت علي بوده است، پس چرا در جريان حديث قرطاس (قلم و دوات) که علماي رافضي شديدا معتقدند پيامبرص قصد داشته خلافت علي ع‌ را کتابت کند و عمر مانع اينکار شده، پس در آنجا نيز پيامبرص بايد اين مطلب را ابلاغ مي‌کرده و از گزند اطرافيان نمي ترسيده چون خداوند، حفظش مي‌کرده است، پس چرا دائم مي‌گوييد که عمر و صحابه کودتا کرده بودند و متوجه شده بودند که پيامبرص قصد دارد خلافت علي ع‌ را کتابت کند و به همين خاطر مانع او شدند!! پيامبرص بايد مطلب را در جلوي همه و براحتي و بي هيچ ترسي بيان مي‌کرده، چون گزندي به او نمي‌رسيده است.

پاسخ:
اولا- این آیه (مائده/67) در رابطه با قضیهی غدیر خم نازل شده وربطی به قضیهی وصیت پیامبر(ص) ( قضیهی قلم و دوات ) ندارد
ثانیا- پيامبر گرامي در طول عمر بيست و سه سا له رسا لت نسبت به خلافت حضرت امير سلام الله عليه مطالبي بيان فرموده اند از حديث دار كه بعد از نزول آيه انذار در سال سوم هجرت آغاز شد و پس از آن در مناسبتهاي مختلف اين مسأله را مطرح كردند و اوج آن در همايش بزرگ غدير خم با شركت بيش از يكصدهزار نفر از صحابه مسأله ولايت امري حضرت علي را مطرح و از همهء مردم براي او بيعت گرفتند و بر اين باور بودند كه ديگر مسأله تمام شده است و هيچ كسي كوچكترين عذري در رابطه با ولايت حضرت علي (ع) ندارد
ولي پس از آمدن به مدينه احساس فرمودند توطئه هايي در كار است تا خلافت را از اميرالمؤمنين به سوي ديگران بكشانند كه حديث صحيفه ملعونه در كتب شيعه و حديث اصحاب العقدة در كتب اهل سنت گواه بر اين ادعا است و لذا نبي مكرم تصميم گرفتند وصيت نامه اي را بنويسند كه در آن نام علي بن ابي طالب را با صراحت بيان كنند و قطعا اين تصميم حضرت به امر خداوند متعال بود كه مي گويد ما ينطق عن الهواي ان هو الا وحي يوحي ولي پس از آنكه با برخورد زشت و قبيح و دور از ادب برخي از صحابه مواجه شدند از تصميم خود صرفنظر كردند و اين نيز قطعا به امر الهي بوده و پس از آنكه قائله فيضله پيدا كرد عباس عموي پيغمبر مي گويد:
من به حضرت گفتم آيا الان نمي خواهي چيزي بنويسي ؟
حضرت پاسخ داد: بعد از آن برچسب ناروايي كه آن مرد به من زد؟!
یعنی اگر چیزی هم مینوشت فایده نداشت بقول شاعر بر سیه دل خواند وعظ چه سود نرود میخ اهنین بر سنگ
خلاصه اینکه پیامبر (ص) خواست تا وصیت نامه بنویسد که امت بعد از او به آن عمل کنند واز راه حق منحرف نشوند اما عده ای از اطرافش مانع شدند که قضیه به مشاجره واختلاف کشیده شد و به پیامبر (ص) نسبت دادند آنچه را که حکایت از بی ادبی و جسارت آنهادارد مثل اینکه (پیامبر (ص ) هزیان میگوید و ...) و در نتیجه نگذاشتند پیامبر(ص) آنچه را که میخواست بنویسد نه اینکه پیامبر ترسیده باشد.
به عبارتی وقتی پیامبر (ص) میدید که در حیاتش و در حضورش با او مخالفت میشود و دستور قرآن که میفرماید : ما اتاکم الرسول... یعنی آنچه رسول خدا شما را به آن میخواند اطاعت کنید و از آنچه نهی میکند دوری جوئید نادیده گرفته میشود پس در نوشتن وصیت نامه چه سود؟يعني اگر چنانچه چيزي هم نوشته شود مخالفان ولايت حضرت امير (ع) او را زير سؤال خواهند برد يكي از بزرگترين حكمت اين قضيه اين است كه پيغمبر اكرم به همگان ثابت كرد كه بحث عدالت صحابه كه در آينده به صورت يك چماقي تبديل خواهد شد و دكاني در برابر اهل بيت خواهد بود جز افسانه چيز ديگري نيست مخالفت و يا موافقت صحابه نمي تواند ملاك حقانيت يا بطلان چيزي باشد و آن چه ملاك حقانيت است قرآن و اهل بيت است كه نبي مكرم تا آخرين لحظه حيات خود مردم را به اين دو سفارش كرده اند.

قسمت چهارم:
پرسش:
«اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده‏اى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه مى‏دارد آرى خدا گروه كافران را هدايت نمى‏كند» اين ابلاغ، چه چيزي بوده که بيان نشده؟ (اگر خلافت علي بوده به زعم شيعه) نعوذبالله خود خداوند از بيان آن ترسيده و خودداري نموده ولي از پيامبرص انتظار داشته که از مردم نترسد و آن مطلب را بيان کند؟!! و جالب است که پيامبرص نيز براي بيان خلافت، ترسيده و از کلمه اي استفاده نموده که داراي ابهام فراواني است و صريحا مقصود را نرسانده (منظور کلمه مولي در حديث غدير خم است که شيعه قصد دارد معناي خلافت را از آن بيرون بکشد و آنرا بدين آيه مرتبط مي سازد!!!) در يک کلام: خدا نگفته و پيامبر هم با کلمه اي در پرده ابهام گفته! اين است طريق اثبات مهمترين اصل دين به زعم شما؟!!
پاسخ:
در رابطه با آیه ی ابلاغ ...
در آیه ی ابلاغ که خداوند فرمود: ای پیامبر ابلاغ کن ...
جواب : اولا مقصود از ما انزل ( چیزی که به تو نازل کردیم )نمیتواند مجموع آیات قران و مجموع دستورات الهی باشد زیرا ناگفته پیداست که هرگاه پیامبر…مجموع دستورات را ابلاغ نمیکرد رسالت خود را انجام نداده بود و یک چنین امر بدیهی و روشن نیاز به گفتن و نزول آیه ندارد بلکه مقصود از آن ابلاغ موضوع خاص است که ابلاغ آن مکمل رسالت شمرده میشود و تا ابلاغ نگردد وظیفه ی خطیر رسالت رنگ تکامل به خود نمیگیرد ، بنابر این باید مورد ماموریت، یکی از اصول مهم اسلامی باشد که با دیگر اصول و فروع اسلامی پیوستگی داشته و بسان یگانگی خدا و رسالت خود پیامبر…امر عظیم و خطیر شمرده بشود.
ثانیا از نظر محاسبات اجتماعی پیامبر… احتمال میدادند که در طریق انجام این ماموریت ممکن است از جانب مردم آسیبی به او برسد و یا او را در این انتخاب به قوم و خویش گرائی متهم کنند و از طرفی هم جانشینی شخصی مانند علی که بیش از 33 سال از بهار عمر او نگذشته بود بر گروهی که به مراتب از نظر سن و سال از او بالاتر بودند ، بسیارسخت و دشوار بود (خصوصا در میان ملت عرب که پیوسته مناصب بزرگی ازآن پیران بود ...) و مخصوصا برای آن عده از افراد که دور پیامبرگرفته ولی خون بستگان آنان در صحنه نبرد با شمشیر علی† ریخته شده بود و حکومت چنین فردی بر یک ملت کینه توز بسیار گران بود، لذا خداوند برای تقویت اراده ی پیامبر و رفع نگرانی از آن حضرت میفرماید : والله یعصمک من الناس ، خداوند تو را از گزدند مردم حفظ میکند ای پیامبر آنچه را که از پروردگارت بر تو فرود آمده برسان و اگر نرسانی رسالت خداوند را بجای نیاوردی و خداوند تو را از گزند مردم حفظ میکند .
همچنین محدثان شیعه و همچنین 30 نفر از محدثان اهل تسنن( که در کلام علامه امینی نام و خصوصیات این 30 تن در الغدیر ص 196-209 به طور گسترده بیان شده است وهمین بس که درمیان آنان افرادی مانند طبری ، ..... به چشم میخورد) میگویند که آیه در روز غدیر نازل گردید، روزی که خداوند به پیامبر… ماموریت داد که علی † را به عنوان مولای مسلمانان معرفی کند.
ولایت و جانشینی امام از پیامبر… از موضوعات خطیر و پر اهمیت بود که جا داشت ابلاغ آن مکمل رسالت گردیده و خود داری در بیان آن مایه ی نقص در امر رسالت شمرده شود.
گواه بر این مطلب این تکه از تاریخ است که پس از پایان خطبه و سخنان پیامبر… ابوبکر و عمر آمدند و به حضرت علی † ( بخ بخ ...) گفتند و این تهنیت و تبریک نشان میدهد که رسول خدا حضرت علی † را در منصب جدیدی معرفی فرموده است.( تاریخ مدینه دمشق ابن عساکر؛ مناقب علی بن ابی طالب † ابن مغازلی شافعی ص 18 حدیث 24(
و اگر تنها ابلاغ دوستی و محبت به آن حضرت بود ،تهنیت و شاد باش لازم نبود ،زیرا امت پیش از این موظف به دوستی به یکدیگر بوده اند.
شاهدی دیگر داستان بن نعمان فهری است که اگر از سخنان آن حضرت دوستی و محبت استفاده کرده بودند عقده در دل او پدید نمی آمد و از سفارش نسبت به محبت حضرت علی † رنج نمیبرد که آنطور رسول خدا را مورد خطابی به ادبانه قرار دهد و با کمال جسارت بر ان حضرت اعتراض کند و تقاضای نزول عذاب [2]( ایه 1-3 سوره معارج) کند(شواهد التنزیل حاکم الحسکانی حنفی ج 2 ص 286)
پس اینها همه تایید میکنند که بطور یقین نامبرده از سخنان پیامبر امامت و خلافت استفاده نموده بود که آنطور ناراحت و مشوش شده بود،در نتیجه در مورد شأن نزول آیه هیچگونه ابهام وجود ندارد مگر اینکه افرادی مانندکبک سر خود را زیر برف کنند و حقائق را نادیده بگیرند و یا اینکه از روی عناد انکار کنند و ...( سوالات ما ص 182-198)

قسمت پنجم:
پرسش:
در کتاب کافي حديثي هست مبني بر اينکه امامان از زمان مرگ خود باخبرند و حتي به اختيار خويش مي ميرند، سوال ما اين است که پس تقيه براي چيست؟! چون مدعيان تشيع بسياري از رفتارهاي امامان خود را حمل بر تقيه مي‌کند و مي‌دانيم که تقيه براي حفظ جان است و چنانچه امامان از زمان مرگ خويش باخبرند و مي‌دانند قاتل کيست و حتي به اختيار خويش مي ميرند، پس ديگر براي چه تقيه مي‌کرده اند؟!!
پاسخ:
این شبهه نیز تنها به این مطلب پرداخته که تقیه چیست، چرا امام تقیه می کرد؟
تقیه و معنای آن:
تقيه در لغت:
تقيه، مصدر باب «اتقي يتقي» به معناي صيانت، خودنگهداري و محافظت از خويش است.
فيروز آبادي از لغت شناسان بزرگ(متوفاي817هـ) مي‌گويد: اتقيت الشي‏ء، وتقيته أتقيه...حذرته. از چيزی تقيه کردم يعنی «از آن خود را حفظ کردم». (الفيروزآبادي، محمد بن يعقوب (متوفاي: 817 هـ)، القاموس المحيط، ج 1 ص 1731، ناشر: مؤسسة الرسالة – بيروت).
جوهري دیگر لغت شناس بزرگ مي‌گويد: والتقاة: التقيّة. کلمه «تقاة» (که در قرآن آمده) به معنی تقيه است. (الجوهري، إسماعيل بن حماد، (متوفاي393هـ)، الصحاح تاج اللغة وصحاح العربية، ج6، ص2527)
از مجموع كلمات اهل لغت استفاده مي‌شود كه معناي لغوي تقيه؛ صيانت، حفاظت و نگهداري چيزي از ضرر، آزار و اذيت مورد ديگر است و اين همان معناي اصطلاحي تقيه نزد شيعه است كه در ذيل خواهد آمد.
تقيّة در اصطلاح:
تقريباً تمامي علماي شيعه و سني از عبارت‌هاي مشابهي براي شناساندن تقیه استفاده كرده‌اند. در اين قسمت ابتدا نظر انديشمندان شيعه و سپس سني را نقل مي‌كنيم.
تعريف تقيه از ديدگاه پيروان اهل بيت عليهم السلام:
علما و فقهاي شيعه در تعريف تقيه، عبارات متفاوتي دارند؛ اما از نظر مضمون تقريباً همه به يك مطلب اشاره دارند.
شيخ مفيد رضوان الله تعالي عليه (متوفاي413هـ) در تعريف تقيه مي‌گويد: تقيه مخفی کردن حق و مخفی نگاه داشتن اعتقاد به حق است؛ و پرده پوشی از مخالفان؛ و اينکه در مقابل ايشان کاری را که به دين يا دنيای تو ضرر می‌رساند انجام ندهی. وجوب تقيه زمانی است که بدانی يا گمان قوی داشته باشی که به تو ضرری برسد؛ اما اگر چنين احتمالی نباشد، تقيه واجب نيست. امامان عده‌ای از طرفدارانشان را وادار به مخفي نگه داشتن عقائد و عدم اظهار حق در مقابل دشمنان کرده‌اند تا آنان را دشمن شناسائي نكند؛ و البته اين روش برای آنان بهتر بوده است. و از طرفي ديگر گروهی را نيز فرمان داده‌اند تا با دشمنان سخن گفته و حق را برای آنان اظهار نمايند و آنان را به حق دعوت نمايند؛ زيرا مي‌دانستند که در اظهار حق ضرری ايشان را تهديد نمی‌کند؛ پس تقيه در بعضی موارد واجب و در بعضی از موارد جايز نيست. (الشيخ المفيد، متوفاي413 هـ، تصحيح اعتقادات الإمامية، ص 66 ).
امين الإسلام طبرسي (متوفاي548هـ) تقيه را اين گونه تعريف مي‌كند: تقيه آن است که با زبان چيزی را اظهار کنی که قلب آن را پنهان کرده است؛ زيرا بر جان خويش می‌ترسی. (الطبرسي، متوفاي548هـ، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 2، ص 272). و ...
تعريف تقيه از ديدگاه علماي اهل سنت:
جالب است بدانید که با نگاهی به نظرات اهل سنت در این زمینه متوجه می شوید که آنان هم تقیه را قبول دارند اما متاسفانه معلوم نیست به چه جهت در چندو چون آن با شیعیان به مخالفت برخواسته اند:
محمد بن جرير طبري در تفسيرش نظر ضحاك را اين گونه بيان مي‌كند: ... از ضحاک شنيدم که در مورد کلام خداوند «إلا أن تتقوا منهم تقاة» می‌گفت: تقيه با زبان آن است که شخصی را به گفتن چيزی كه نافرماني خدا است وادار كنند، و وی آن را به خاطر ترس بر جان خويش بگويد؛ ولي دلش نسبت به عقيده درست آرامش دارد كه در اين صورت گناهي بر وی نيست. (الطبري، متوفاي310هـ، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج 3، ص 229)
شمس الدين سرخسي، فقيه مشهور احناف (متوفاي483 هـ) تقيه را اين گونه تعريف مي‌كند: تقيه آن است که شخص خود را با تظاهر به چيزی از عقوبت حفظ نمايد، اگر چه در باطن مخالف آن را اعتقاد دارد. عده‌اي از مردم اين روش را قبول نداشته و آن را نفاق می‌دانند؛ و صحيح آن است که اين کار جايز است؛ زيرا خداوند می‌فرمايد «إلا أن تتقوا منهم تقاة». و يکی از موارد تقيه جاری ساختن کلمات شرک آلود از روی اجبار بر زبان است؛ در حالي که اعتقاد قلبی چيز ديگري است كه بر آن ثابت و استوار باقي مانده باشد. (شمس الدين السرخسي، متوفاي483هـ، المبسوط، ج 24، ص 45).
دلايل مشروعيت تقيه
علاوه بر دليل عقلي كه براي مشروعيت تقيه اقامه مي‌شود، از دلايل نقلي از جمله: آياتي از قرآن كريم، احاديث نبوي كه شيعه و سني آن‌ را نقل كرده‌اند، اجماع فقها و... مي‌توان سود برد كه به طور اختصار در اين باره بحث خواهيم كرد.
مشروعيت تقيه از نگاه عقل:
شكي نيست كه اظهار عقيده و تبليغ آن در ميان ديگر اقوام، ارزش بسياري دارد؛ اما اگر از اظهار آن فايده مهمي حاصل نشود و بلكه همراه با ضرر احتمالي مادي و يا معنوي باشد، عقلاي عالم از اظهار آن چشم پوشي خواهند كرد و اجازه كتمان و يا اظهار خلاف عقيده را مي‌دهند و حتي در برخي موارد واجب مي‌شمارند.
و اگر چنين شخصي با اين كه مي‌داند اظهار عقيده براي او ضرر دارد، در عين حال خود را در معرض اين ضرر قرار دهد، قطعاً عقلا وي را مذمت و كار او را غير عاقلانه مي‌دانند.
و نيز هرگاه مكلف در يك زمان،‌ دو تكليف فعلي داشته باشد كه نتواند هر دوي آن‌ را انجام دهد، عقل او حكم مي‌كند كه بين آن دو، مصلحت سنجي نموده و هركدام را كه اهميت و مصلحت بيشتري دارد، انجام داده و ديگري را ترك كند كه در اصطلاح فقهي از آن با عنوان «تقديم اهم بر مهم» ياد مي‌شود.
يكي از دانشمندان معاصر شيعه در اين باره مي‌گويد: عقل سليم به طور فطری حکم می‌کند که اگر بين عمل به وظيفه فردی، با شوکت و عزت و قدرت اسلام تقابل و تزاحم باشد، يا بين حفظ جان و عملی واجب يا حرام تقابل صورت گيرد، در اين هنگام وظيفه فردی ساقط می‌شود؛ و تقيه چيزی جز اين نيست. (سيد محمد صادق روحاني، (معاصر)، فقه الصادق (عليه السلام)، ج 11، ص 376).
بنابراين خواستگاه اصلي تقيه و مهمترين دليل بر مشروعيت آن، حكم عقل و سيره عملي عقلاي عالم؛ اعم از مسلمان و غير مسلمان است.
به عبارت ديگر: تقيه، حكمي نيست كه شريعت مقدس اسلام آن را وضع كرده باشد؛ بلكه حكمي است عقلي و عقلائي كه اسلام آن را تأييد و امضاء كرده و قواعد و شرائطي براي آن وضع كرده است تا با قانونمند شدن اين قاعده عقلي و فطري، از آن براي حفظ و دفاع از كيان اسلام، جلوگيري از فتنه و فساد در جامعه، حفظ جان، آبرو، ناموس و اموال مسلمانان و مدارا با ديگران و... استفاده شود.
ادلّه قرآني مشروعيت تقيه:
هر چند كه به آيات زيادي بر اثبات مشروعيت تقيه مي‌توان استدلال كرد، اما در اين جا فقط به چند آيه كه دلالت واضح تري دارند، اكتفا می کنیم.
دليل اول، آيه شريفه: لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ في‏ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصير. آل عمران / 28.
افراد با ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست خود انتخاب كنند و هر كس چنين كند، هيچ رابطه‏اى با خدا ندارد (و پيوند او به كلّى از خدا گسسته مى‏شود) مگر اين كه از آن‌ها بپرهيزيد (و به خاطر هدف‌هاى مهمترى تقيّه كنيد). خداوند شما را از (نافرمانى) خود، بر حذر مى‏دارد و بازگشت (شما) به سوى خداست.
در آيات بسياري و نيز در ابتداي همين آيه خداوند تمامي مؤمنين را از برقراري ارتباط دوستانه با كفار (چه مشرك باشد و چه اهل كتاب) منع مي‌كند و حتي تهديد مي‌كند كه اگر كساني از مؤمنين دست به چنين كاري بزنند، ارتباطشان با خداوند و خدا پرستان به طور كلي گسسته شده و از تحت ولايت خداوند خارج مي‌شوند؛ اما از اين قاعده كلي،‌ يك مطلب را استثنا کرده مي‌فرمايد: إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً. مگر اين كه از شرّ آن‌ها بپرهيزيد و بخواهيد به خاطر رسيدن به اهداف مهمتري، تقيه نماييد.
بنابراين ترديدي نيست كه اين آيه مباركه بر جواز و مشروعيت تقيه صراحت دارد و ثابت مي‌كند كه تقيه از ايمان است و سبب نخواهد شد كه شخص تقيه كافر و يا منافق بشود. اين مطلبي است كه مفسران شيعه و سني به آن تاکید کرده اند.
دليل دوم، آيه شريفه: مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ وَلكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ. النحل / 106.
كسانى كه بعد از ايمان كافر شوند- به جز آن‌ها كه تحت فشار واقع شده‏اند در حالى كه قلبشان آرام و با ايمان است- آرى، آن‌ها كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشوده‏اند، غضب خدا بر آن‌ها است و عذاب عظيمى در انتظارشان‏.
شأن نزول آيه: اين آيه در باره جماعتي از مسلمانان؛ از جمله: عمار و پدر و مادرش ياسر و سميه، صهيب، بلال و خباب نازل شده است كه كفار قريش آن‌ها را به خاطر اسلام آوردنشان به سختي شكنجه مي‌كردند؛ تا اين كه ياسر و همسر او از شدت شكنجه جانشان را از دست دادند و نخستين شهداي اسلام لقب گرفتند. اما عمار كه در آن زمان جوان بود، بر اثر شكنجه‌هاي طاقت فرسا، طاقتش طاق شد و بالأخره هر آن چه را كه كفار مي‌خواستند به زبان آورد و جانش را حفظ كرد.
عمار با چشم گريان خدمت رسول خدا رسيد و قصه را بازگو كرد. رسول خدا فرمود: اگر بار ديگر نيز تو را مجبور كردند، همين كار را انجام بده. اين جا بود كه اين آيه نازل شد و كار عمار ياسر مورد تأييد خداوند قرار گرفت.
دليل سوم، آيه شريفه: وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّاب‏. غافر / 28.
و مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى‏داشت گفت: «آيا مى‏خواهيد مردى را بكشيد بخاطر اينكه مى‏گويد: پروردگار من «اللَّه» است، در حالى كه دلايل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت و اگر راستگو باشد، (لا اقل) بعضى از عذاب‌هايى را كه وعده مى‏دهد به شما خواهد رسيد خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگوست هدايت نمى‏كند.
اين آيه نيز از آياتي است كه بر جواز و مشروعيت تقيه صراحت دارد؛ زيرا در صدد بيان داستان مؤمن آل فرعون است كه از نزديكان حضرت موسي بود و ايمان آ‌وردنش را به آن حضرت از فرعون و اطرافيان وي مخفي كرده بود.
همين مطلب باعث شد كه او بتواند جان حضرت موسي عليه السلام را نجات دهد. هنگامي كه احساس كرد كه به زودي آتش خشم فرعون، جان موسي را خواهد گرفت، مردانه پا پيش نهاد و با سخنان سنجيده و حساب شده خود از آن حضرت دفاع جانانه و صد البته عاقلانه كرد. اين جا است كه ارزش تقيه بيش از پيش روشن مي‌شود. وقتي تقيه مي‌تواند جان پيامبران را نجات دهد، چه دليلي مي‌تواند مانع مشروعيت آن باشد؟ چه دليلي بهتر از اين مي‌توان براي مشروعيت تقيه اقامه كرد؟ آيا اگر اين شخص ايمان خود را علني مي‌كرد، بازهم مي‌توانست از موسي دفاع كند؟
دليل چهارم: قضيه اصحاب كهف، خداوند در داستان اصحاب كهف مي‌فرمايد: فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْيَتَلَطَّفْ وَلا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. إِنهَُّمْ إِن يَظْهَرُواْ عَلَيْكمُ‏ْ يَرْجُمُوكمُ‏ْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فىِ مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُواْ إِذًا أَبَدًا. الكهف 19 و 20.
اكنون يك نفر از خودتان را با اين سكّه‏اى كه داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد كدام يك از آن‌ها غذاى پاكيزه‏ترى دارند، و مقدارى از آن براى روزى شما بياورد. امّا بايد دقّت كند، و هيچ كس را از وضع شما آگاه نسازد. چرا كه اگر آنان از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان مى‏كنند يا شما را به آيين خويش بازمى‏گردانند و در آن صورت، هرگز روى رستگارى را نخواهيد ديد!.
مفسران شيعه و سني تصريح كرده‌اند كه مراد از « وَلْيَتَلَطَّفْ» تقيه است كه وقتي يكي از اصحاب كهف بعد از بيدار شدن قصد كرد كه به شهر برود و براي آن‌ها غذا تهيه كند، دوستان او توصيه كردند كه احتياط كند تا مبادا دشمنان از مخفيگاه آن‌ها آگاه شوند و جان آن‌ها به خطر بيفتد.
نتیجه: تقیه امری است جایز که هم قرآن کریم و هم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر جواز آن تاکید دارند و جالب این است که خود علمای اهل سنت هم اقرار بر صحت آن دارند اما اینکه چرا با آن مخالفت می ورزند امری است که خود هم علت آن را نمی دانند درحالی که ما می بینیم که در زندگی پیامبر اسلام(ص) که دوست و دشمن در شهامت و شجاعت و تدبیر او تردید ندارند، مسایلی وجود دارد که در کمال پنهان‏کاری انجام شده است همانند سه سال دعوت مخفیانه و همچنین هجرت آن حضرت که در کمال استتار صورت گرفت، به طوری که آن حضرت در کمال پنهان‏کاری از حلقه محاصره دشمن گذشت و بدون آنکه متوجه شوند از مکه خارج گردید. شبها در راه مدینه پیاده روی می‏فرمود روزها با همراهان مخفی می‏شدو یا اختفا در غار ثور. همه این موارد شکلهایی از تقیه و کتمان اعتقاد یا عمل است.
پیامبر برای فتح مکه نقشه‏ای در نهایت اختفاطرح‏ریزی کرد که حتی نزدیک‏ترین اصحاب آن حضرت از آن اطلاع نداشتند و موارد دیگری مانند اینها دلیل روشن بر استفاده از تقیه در سیره آن حضرت است و نمی‏توان گفت فقط ائمه تقیه نموده و امر به آن می‏کردند. تقیه یکی از مؤثرترین روشها برای رسیدن به اهداف و پیروزی نهایی است و از آنجایی که زمان و دوران ائمه با اختناق، زور، جبر و سفاکی توأم بوده است، ائمه(علیهم السلام) برای پیشبرد اهداف و زنده ماندن اسلام ومحفوظ ماندن یاران امر به تقیه می‏نمودند.

قسمت ششم:
پرسش:
پس از رحلت نبي اکرم ص انصار و مهاجرين در سقيفه بني ساعده گرد آمدند و با شوراي ايجاد شده، حضرت ابوبکر را به خلافت برگزيدند. روافض دائم بر اين تجمع صحابه زبان اعتراض مي‌گشايد و آنرا توطئهاي عليه حضرت علي ع‌ جهت غصب خلافت الهي مي‌داند!! چنانچه به علما و مراجع رافضي بگويي چرا حضرت علي ع‌ در سقيفه حاضر نشد تا از حق خود دفاع کند؟ در پاسخ مي‌گويند که حضرت علي ع‌ مشغول تدفين و غسل دادن پيامبر اسلامص بوده و داشته به وصيت ايشان عمل مي نموده و بنابراين نتوانسته در سقيفه بني ساعده حاضر شود (و در معقول‌ترين حالات مي‌گويند ايشان نمي‌دانستند، که در اين صورت مساله علم غيب و ساير قضايا پيش مي‌آيد!) و اما سوال ما اين است: چرا امام حسين ع‌ حج خود را رها کرد و آنرا نيمه تمام گذاشت تا به دعوت مردم کوفه به آنجا برود و به زعم شما خلافت الهي خود را از يزيد غاصب پس بگيرد؟!! حضرت علي ع‌ هم مي‌توانست غسل و تدفين نبي اکرمص را رها کند و به سقيفه برود تا از حق الهي خود دفاع کند. آيا فريضه حج، کمتر از غسل پيامبرص بود که ديگري نيز مي‌توانست آنرا انجام دهد؟ چنانچه پاسخ دهند که حضرت علي ع‌ داشته به وصيت پيامبرص عمل مي‌کرده است در پاسخ مي‌گوئيم که وصيت و امر الهي در اين مهمترين اصل دين (ولايت و خلافت به زعم شما) مهمتر است يا تدفين و غسل دادن بدن پيامبرص؟!! شما امامت و خلافت حضرت علي ع‌ را دستوري الهي و بسيار مهم مي‌دانيد و حتي فجايعي چون عاشورا و شهادت امامان و غيبت امام زمان و گمراهي مسلمين امروزي را بخاطر همان غصب خلافت در سقيفه مي‌دانيد، خوب جلوگيري از به وجود آمدن اين همه انحرافات در اسلام، مهمتر بوده يا غسل دادن پيامبرص؟!!! آيا هيچکس ديگر در آنجا نبود که پيامبر را غسل کند؟ ما مي‌دانيم که پيکر پيامبرص پس از سه روز دفن مي‌گردد و بنابراين حضرت علي ع‌ مي‌توانسته براحتي به سقيفه برود و سپس براي غسل و تدفين پيامبرص بازگردد. حتي حضرت علي ع‌ مي‌توانسته لااقل يک نايب از جانب خود به سقيفه بفرستد تا از حقش دفاع کند يا حتي خود به سقيفه مي رفت و يک نايب در خانه پيامبرص مي‌گذاشت، ولي هيچکدام از اين کارها انجام نشده است. امام حسين ع‌ حج خود را رها مي‌کند، حج که عبادت و عملي فردي است، ولي تدفين پيامبرص را ديگران نيز مي‌توانسته اند انجام دهند. به عقيده رافضيان، حضرت علي ع‌ مجهز به علم غيب بوده و بنابراين به راحتي و از قبل مي‌توانسته متوجه توطئه صحابه شود و با تدبيري هوشمندانه و با استفاده از امدادهاي غيبي و علم بي نهايت ولايت و کمک فرشتگان و کرامات و معجزات بيشمار و داشتن علوم گذشته و آينده، جلوي غصب خلافت الهي در سقيفه را بگيرد و چنانچه علماي رافضي طبق معمول بگويند که امام، همه جا به علم غيب خود رجوع نمي‌کند!! (يک طنز عجيب!) در پاسخ مي‌گوئيم مي‌شود بفرمائيد چه جايي مهمتر از اينجا مي‌باشد؟!! چطور امام زمان شما در وسط بيابان براي يک نفر شيعه ظاهر مي‌شود؟!! و يا امامان ديگر براي يک نفر شيعه انواع کارها و معجزات عجيب را انجام مي‌دهند؟!! ولي در جايي به اين مهمي که خلافت براي هميشه غصب مي‌شده و باعث فجايعي چون عاشورا و شهادت امامان و گمراهي امت اسلامي مي‌شده، مي‌بينيم که حضرت علي ع‌ از علم خود استفاده نکرده؟!! آيا لطيفه اي به اين بامزگي شنيده بوديد؟!!!! شما فقط سه پاسخ داريد يا بگوييد حضرت علي نمي‌دانسته که علم غيب و عصمت منتفي مي‌شود (ضمنا اين سؤال پيش مي‌آيد که چطور ابوبکر و عمر که کنار علي بودند فهميدند؟) و يا بگوييد مي‌دانسته ولي نرفته که مي‌فهميم خلافتي در کار نبوده! يا اينکه بگوييد شستن پيکر پيامبر اسلامص (که صدها نفر ديگر براي اينکار صف کشيده بودند!) مهمتر بوده که من فکر نمي‌کنم در عصر حاضر، مغز مردم چنين پاسخهايي را قبول کند!
پاسخ:
در پاسخ به این شبهه که چرا حضرت علی در سقیفه ...علاوه بر مطالبی که در شبهه های قبل در مورد تقیه عرض کریم، می گوییم:
با اینکه امامان و پیشوایان معصوم‰ از حوادث و گرفتاری ها آگاه بودند و علم غیب داشتند اما نباید مشکلات زندگی خود را با استفاده از این سلاح غیبی برطرف سازند و علل و انگیزه ی حوادث ناگوار را با استفاده از این علم و آگاهی خنثی کنند و گره خصومت و اختلاف با افراد را با این آگاهی بگشایند و از این ابزار برنده و قوی زمانی میتوانند استفاده کنند که با اذن و اراده ی الهی توام و همراه باشد و اذن الهی غالبا در زمانی است که ولی زمان با اعمال این ابزار،نبوت وپیوند خود را با مقام ربوبی ثابت و مبرهن سازد نه در هر کار شخصی و... مثلا یک مامور انتظامی به سلاحهایی مانند تفنگ و مسلسل مجهز است ولی حق ندارد این سلاحها را به جز در موارد خاصی که به او اجازه داده شده است بکار ببرد و...
چنانچه در رابطه با حالات پیامبر… آمده است که پیامبر… در مسجد بود به وی خبر دادند که حال فرزند عزیزش ابراهیم وخیم است پیامبر به خانه آمد و فرزند خود را در آغوش گرفت و درحالی که چشم به چهره ی او دوخته بود چنین گفت: ابراهیم عزیز کاری از من برای تو ساخته نیست تقدیر الهی نیز بر نمیگردد،چشم پدرت در مرگ تو گریان و دل او محزون و اندوهگین است ،ولی هرگز سخنی که موجب خشم خدا گردد بر زبان جاری نمیسازم و ...( مناقب ابن شهر آشوب چاپ قدیم ج 2 ص 261)
و پیامبر در دوران رسالت خود 3 سلاح ماوراء طبیعی در اختیار داشت که هرکدام میتونست در لحظات حساس و در پیشامدهای ناگوار اوضاع را دگرگون سازد و با استفاده از آنها میتوانست سلامت فرزند خود را باز گرداند ولی هرگز ازاین سلاحها استفاده نفرمود.
این سه سلاح عبارتند از 1- اعجاز 2- دعای مستجاب 3- آگاهی غیبی
پیامبر…میتوانست از طریق اعجاز و ولایتی که دارد(همان ولایتی که حضرت مسیح† برای تصرف در جهان طبیعت داشت و در زنده کردن مردگان و باز گرداندن سلامتی به بیماران صعب العلاج از ان استفاده میکرد ) به فرزند خود سلامت و بهبودی بازگرداند،پیامبر… میتوانست به برکت دعای مستجاب که به وی داده شده بود و هر موقع دعا میکرد دعای او مستجاب میشد وضع فرزند خود را دگرگون سازد و...
پیامبر… میتوانست از طریق آگاهی غیبی عوامل بیماری را قبلا در نطفه خفه سازد تا اصلا فرزند او گرفتار چنین بیماری نگردد.
اما پیامبر در این مورد و موارد دیگر از این سه سلاح برنده استفاده نکرد و گام از مجاری طبیعت و اسباب عادی بیرون ننهاد، چرا؟ برای اینکه این اسباب و ابزار غیر عادی برای اهداف دیگری به پیامبر… داده شده است.
و هکذا درباره ی زندگی معصومین زمانی که مشاهده میکنیم ،میبینیم که راه ورسم زندگی آنان با افراد دیگر چنان تفاوتی نداشته است،همانند آنان مریض و بیمار میشدند به تجویزهای پزشکی و داروهای آنان متوسل میگشتند و در مسائل اجتماعی و در نبرد و جهاد از ابزار طبیعی و علوم عادی استفاده میکردند و پیوسته گروهی را اعزام میکردند تا جریانها را برای انها گزارش کنند ،این همه به خاطر این است که استفاده از وسیله ی اعجاز ومانند ان جز در موارد خاص مجاز نبوده است.
پیشوایان بزرگ اسلام ‰ در سخنان خود مارا متوجه به این موضوع ساخته که از باب شاهد بر مطلب یک نمونه یاد آور میشویم:
1- عبدالله بن رافع منشی امیر المؤمنین علی †میگوید :که امام ،ابو موسی اشعری را برای حاکمیت و داوری به دومة الجندل اعزام نمود وبه او چنین فرمود: احکم بکتاب الله و لا تجاوزه و....
یعنی به کتاب خداوند داوری کن و از دستورات آن پا فراتر مگذار و ..، وقتی ابوموسی راه افتاد امام † فرمود : میبینم که او فریب خواهد خورد.
ابو رافع میگوید به امام † عرض کردم : چرا او را میفرستید در حالی که میدانید او فریب خواهد خورد ؟ امام † فرمودند: یا بنی لو عمل الله فی خلقی بعلمه...( پرسشها و پاسخهای ایت الله جعفرسبحانی ص161-164)،فرزندم اگر بنا باشد خدا درباره ی بندگان خود به علم خویش عمل کند نباید با اعزام پیامبران به آنها احتجاج نماید (زیرا او میداند که گروهی هستند که خواه بر آنان پیامبر بفرستند یا نفرستند به او ایمان نخواهند آورد،با این حال پیامبرانی اعزام میکند)
امیرالمؤمنین† با یاد آوری علم و آگاهی پایان ناپذیر خدا متذکر میگردد که من موظفم در زندگی عادی خود، از در اسباب و علل عادی وارد شوم و آگاهی ماوراءطبیعی من ملاک نیست و ...( شرح نهج البلاغه ابن ابی حدید ج 1 ص 174)
2-جواب دیگر اینکه در قضیه ی سقیفه بنی ساعده که حق مسلم آن حضرت را غصب کردند و تمام امتیازات
آن حضرت را نادیده انگاشتند حکایت از مظلومیت آن حضرت دارد چنانچه خود آن حضرت پس از گذشت 25 سال از ماجرای سقیفه در یکی از خطبه هایی که که پس از شهادت محمدابن ابوبکر (حاکم مصر به دست ایادی معاویه به وقوع پیوست ) ایراد نموده پرده از این حقیقت برداشت و چنین فرمود:
فنظرت فاذا لیس لی معین الا اهل بیتی ....
یعنی نگاه کردم دیدم که برای گرفتن حق خود یاوری جز خاندان خویش ندارم و اگر اقدام میکردم همه کشته میشدند و لذا به مرگ انان راضی نشدم ،چشمهای پر از خاشاک را بستم و با همان گلویی که گویا در آن استخوان گیر کرده بود(جرعه ی حوادث)را نوشیدم و با اینکه تحمل گلوگرفتگی و نوشیدن جرعه ی حوادث از حنظل هم برای من تلخ تر بود اما شکیبایی کرده و صبر نمودم.
این عبارت اگرچه خیلی کوتاه و مختصر است ولی حکایت از عمق فاجعه و شدت ناراحتی آن در دوران پس از شهادت پیامبر… را میکند،چنانچه ابن ابی حدید در رابطه با عمر به این مطلب اعتراف نموده و میگوید: عمر همان کسی است که پایه های خلافت ابوبکر را محکم کرد و مخالفین او را در هم شکست او بود که شمشیر زبیر را هنگامی که از غلاف بیرون کشیدوگفت خلافت باید به اهلش برسد،شکست، و نیز به سینه ی مقداد کوبید و سعد بن عباده را در سقیفه زیر لگد گرفت و گفت سعد را بکشید که خدا او را بکشد و بنی حباب بن منذر را له کرد ،و او بود که هاشمیون را که در خانه فاطمه‡ پناهنده شده بودند تهدید کرد و آنان را از خانه خارج نمود واگر او نبود کار ابوبکر و امور او روبراه نمیگردید(سوالات ما ،دکتر حسین تهرانی ص182-206)
سوال ما از شما شبهه گر(وهابیت) این است که چرا یکطرفه به قاضی میروید؟ آیا در این مطلب فکر کرده اید که چرا در شورای سقیفه بنی ساعده به علی † خبر ندادند و از آن حضرت طلب مشورت نکردن مانند جاهای دیگر که وقتی کارشان به بن بست میرسید از حضرت راه چاره جویا میشدند و...
آیا غیر از این است که میخواستند حق مسلم آن حضرت را غصب کنند و...؟
و چرا حرمت پیامبر را حفظ نکردند در حالیکه جنازه ی مبارک پیامبر… به خاک سپرده نشده بود اهل بیت آن حضرت را رها کردن و دنبال مقام و ریاست و هواهای خود رفتند؟ و چراهای دیگر.
و چرا یزید و دستگاه اموی آن قدر اوضاع را برای امام حسین نامساعد ساخت که امام حسین† برای اینکه حرمت حرم شکسته نشود و خونش توسط جاسوسان و ماموران مخفی یزید در حرم امن خداوند ریخته نشود حجش را تبدیل به عمره نمود و مکه را ترک کرد درحالیکه دیگران بسوی حج می آمدند و....

قسمت هفتم:
پرسش:
ما حديث متواتري داريم (که راوي آن نيز در برخي اسانيد، حضرت علي ع‌ هستند!)که پيامبر اسلامص در آن فرموده اند: ابوبکر و عمربسالار و سيد سالخوردگان بهشتند. علماي کلامي(بازي با کلمات) شما مناقشه مي‌کنند که: مگر در بهشت کسي پير است که ابوبکر و عمربسيد و سالار آنها باشند؟ خوب ما هم در مورد حديث مورد ادعاي شما مناقشه مي‌کنيم: حسن و حسينب، سيد و سالار جوانان اهل بهشتند. سؤال ما اينجاست: مگر در بهشت، پيرمرد و بچه و ميانسال و.... داريم که پيامبرص فرموده اند: حسن و حسينب سيد جوانان اهل بهشتند؟ پس پيامبرص بايد مي فرمودند: حسن و حسينب سيد اهل بهشتند! و اگر اين معنا را بگيريم نعوذ بالله اين شبهه پيش مي‌آيد که آيا آنها سيد و سالار پيامبر اسلامص و حضرت علي ع‌ هم هستند؟ حداقل علماي شما معتقد به برتري پيامبر اسلام و حضرت علي بر ساير ائمه هستند؟ هر پاسخي که با بازي با کلمات بدهيد ما همان پاسخ را در خصوص حضرت ابوبکر و عمر به خود شما مي‌دهيم!
پاسخ:
روایتی که اهل سنت در فضیلت دو خلیفه اول ذکر کرده اند از جمله احادیث دروغ و جعلی است که دروغ بودن آن واضح و آشکار است چون در این حدیث اگر کمی فکر و تأمل کنیم ظاهر عبارت آن میرساند که این عبارت از رسول خدا(ص) نمیباشد چونکه از مسلمات است در بهشت شیوخ و پیران نمی باشند و در آنجا مانند این دنیا سیر تکاملی وجود ندارد که آدمی از جوانی به سن پیری برسد تا به کمال سیادت نائل آید در روایات ما و شما ( هر دو فرقه ) اخبار بسیاری در مصداق این معنا است که از جمله قضیه اشجعیه است که زن پیری آمد خدمت رسول اکرم (ص)حضرت در ضمن صحبت فرمود : ان الجنة لا تدخلها عجائز ، یعنی عجائز و پیران داخل بهشت نمیشوند! آن زن متاثر شد ناله کنان عرض کرد یا رسول الله پس من وارد بهشت نمیشوم این را گفت و از خدمت حضرت بیرون رفت حضرت (ص) فرمودند: اخبروها لیست یومئذ بعجوز ، خبر دهید اورا که در آن روز پیری نخواهید بود بلکه همه ی پیران را خلعت جوانی بپوشانند و داخل بهشت نمایند آنگاه آیه ی 36سوره واقعه را قرائت نمود که خداوند میفرماید: انا انشاناهن انشاء فجعلناهن ابکارا)(ما آنها را آفرینش نوینی بخشیدیم و همه را دوشیزه قرار دادیم و...) علاوه بر دلیلی که ذکر کردیم، به بیان نقادین و علمای خودتان که اربات جرح و تعدیل هستند این حدیث از موضوعات است چون در سند حدیث ( ابوبکر و عمر سیدا کهول اهل الجنة) یحیی بن عنبسه میباشد و ذهبی گفته یحیی از جمله ضعفا است و ابن دجال گفته یحیی وضع حدیث می نموده و واقعا احتمال قوی است که از مجعولات بکریون و یا بنی امیه باشد، چه آنکه برای رد و تضعیف بنی هاشم و عترت و اهل بیت رسول الله در مقابل هر حدیثی از احادیث ثابته عندالفریقین در مدح و عظمت خاندان رسالت حدیثی جعل می نمودند و مردمانی ابوهریره و امثال آنها برای قرب به دستگاه فاسد بنی امیه پیوسته در این باره جدیت می نمودند زیرا از کینه و عداوت که بر آل محمد (ص) داشتند در مقابل حدیث شریف ثابتی که علاوه بر اجماع علماء شیعه أکابر علماء شما نیز نقل کرده اند ، این حدیث را که رسول خدا فرموده : الحسن (ع) و الحسین(ع) سیدا شباب اهل الجنة ابوهما خیر منها) یعنی حسن و حسین (ع) آقای جوانان اهل بهشت هستند و پدر مادر آنها از آنها بهتر است. وبسیاری ازعلما ی عامه این حدیث را نقل نموده اند خطیب خوارزمی در مناقب ومیرسید علی همدانی درمودت هشتم از ینابع الموده وامام نسائی سه حدیث در خصائص علوی وابن صباغ مالکی درص 159 الفصول مهمه و بلخی حنفی دربا ب 54 درینابع الموده ازترمذی وابن ماجه وامام احمد بن حنبل وسبط ابن جوزی درتذکره و امام احمد ابن حنبل درمسند وترمزی درسنن و محمد بن یوسف گنجی شافعی در با ب 98 کفایه الطا لب بعد از نقل این حدیث گوید امام اهل حدیث ابوالقا سم طبرانی در معجم الکبیر درشرح حال امام حسن (ع) جمع نموده است جمیع طرق این حدیث شریف را از بسیاری از صحابه پیغمبر(ص) از قبیل امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) و خلیفه ی ثانی عمربن خطاب و حذیفه یمانی و ابوسعید خدری و جابربن عبدالله انصاری و ابوهریره و عسامه بن زید و عبدالله بن عمر ، آنگاه محمد بن یوسف اظهار نموده گوید : این حدیثی است حسن ، که رسول اکرم فرمود : الحسن(ع) و الحسین (ع).... یعنی حسن (ع)و حسین (ع) دو سید جوانان اهل بهشت هستند و پدر آنها بهتر و افضل از آنها میباشد( شبهای پیشاور جلسه پنجم ص304-307 اخبار در فضیلت خلفاء) پس با دقت در این مطالب شبهه باقی نمی ماند مگر اینکه در دل او مرضی باشد چون حدیثی که میگوید عمر و ابوبکر سالار پیران بهشت هستند یک حدیث جعلی است حتی بنابر گفته ی بزرگانی از علمای عامه و حدیثی که میگوید حسن و حسین سید و سالار جوانان اهل بهشت هستند با سندهای معتبر حدیث صحیحی استو. حال چرا این شبهه گر سعی دارد با تخریب یک حدیث صحیح السند به احیای یک حدیث جعلی چنگ زند معلوم نمی باشد؟

قسمت هشتم:
پرسش:
درباره ي حديث قرتاس: مطلبي را که پيامبرص قصد بيان آنرا داشته از دو حالت نمي‌توانسته بيرون بوده باشد، يا اينکه اين مطلب جزء وحي و خود آيات قرآني بوده و يا اينکه سخن خود نبي اکرم ص بوده است. بطور حتم مورد اول مد نظر هيچکس نيست چون نمي‌توان گفت آيه قرآني بوده است، قرآن نزد شيعه و سني همين قرآن فعلي است که در آن بحثي نيست و تنها مي‌توان گفت آن مطلب سخن نبي اکرم ص بوده است، خوب آيا اين نوعي اهانت به قرآن نيست؟ چطور سخن پيامبرص مي‌توانسته امت را از گمراهي نجات دهد ولي خود قرآن و کلام الهي نمي‌توانسته چنين کاري بکند؟!! (در ضمن نمي‌توانيد اين سخن و مطلب مهم را براحتي جزء حديث کنيد چون احاديث، ظني الصدورند ولي قرآن قطعي است و در ميان احاديث موارد جعل بسيارند ولي وعده حفظ قرآن در خود قرآن آمده و بنابراين مطلبي که جلوي گمراهي امت را مي‌گيرد بايد در قرآن ذکر شود و البته آيه‌اي پيرامون خلافت حضرت علي در قرآن نيست). - اينکه جمله‌اي مي‌تواند مردم و امت را از گمراهي برهاند يعني چه؟ اگر چنين جمله‌اي وجود داشت خود خداوند آنرا در قرآن بيان مي نمود تا همه هدايت شوند. هر کس بايد خودش ايمان بياورد و هدايت لطفي الهي است و امري اختياري است نه جبري و يا اکراهي. - شيعه معتقد است دو ماه قبل از اين جريان پيامبرصدر غدير خم به دستور الهي حضرت علي ع‌ را به خلافت برگزيده و حتي بيش از صد هزار نفر در آنجا با او بيعت کرده اند. خوب آيا اگر مردم بيعتي بدان مهمي را فراموش کرده اند پس چه اهميتي به يک نوشته مي‌داده اند؟!! تازه نوشته اي که جلوي عده‌اي خاص بيشتر نبوده و نه جلوي صد هزار نفر!! - اگر اين مطلب جزء دين بوده پس چطور پيامبرص بخاطر سخن يک نفر آنرا بيان نکرده است؟!! مگر جانشيني يکي از اصحاب از شکستن بتها و موارد ديگر مهمتر بوده؟!! چطور پيامبرص در مکه و در محاصره کفار و مشرکين نهراسيد و سخنان الهي را بيان نمود؟! چطور از ابوجهل و ابولهب نترسيد و همه سخنان خود را گفت ولي اينجا بخاطر سخن يک نفر سکوت کرده و امر الهي را نرسانده است؟!!!! اين سخن مخالف با اين آيه است(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين‏) در اين آيه آمده که مطلب را ابلاغ کن و تاکيد شده که از گزند مردم حفظ مي‌شوي، بنابراين چنانچه دستوري پيرامون خلافت علي ع‌ بوده قطعا پيامبرصآنرا بيان مي‌کرده است، ولي رافضيان مي‌گويند پيامبرص بخاطر سخن عمر ع‌ سکوت کرده و ابلاغ و دستور پيرامون خلافت الهي علي را مسکوت گذاشته و مکتوب نکرده است!! - آيا پيامبرص پس از 23 سال زحمت و مجاهدت تازه مي‌خواسته مطلبي بگويد که امت گمراه نشوند؟!! پس شما گمان داريد پيامبرص در اين 23 سال چه مي‌کرده است؟!! - به تاخير انداختن چنين مطلب مهمي تا آن لحظه و در بستر بيماري نمي‌تواند منطقي بوده باشد. - در اين حديث، پيامبر اميص مي‌فرمايد: أکتب، يعني برايتان بنويسم در صورتيکه بايد مي‌گفته: املي، يعني برايتان املاء کنم. بيان چنين مواردي، کل نبوت را زير سوال خواهد برد چون اسلام ستيزان نيز همين عقيده را دارند که پيامبر اسلامص نزد اهل کتاب و ديگران مي رفته و اين آيات الهي را از آنها آموخته است، يعني در واقع امي نبوده است!! (دقت کنيد که حضرت علي ع‌ پيامبر اسلامص را افصح عرب مي‌دانسته). - پيامبرص با لغت اهل حجاز صحبت مي‌کردند و الفاظي که در حديث است بطور هلمّوا، صيغه جمع استعمال شده، مخالف با عادت و روش ايشان است زيرا که اهل حجاز کلمه هلمّ (صيغه مفرد) را براي تثنيه و جمع بطور يکسان استعمال مي‌کردند ولي در حديث، صيغه هلمّوا که لغت بني تميم است بکار رفته است. - پيامبرص شخصي بوده که فرماندهي هشتاد غزوه و جنگ را بر عهده داشته و حتي نظر شخصي خود را نيز بيان مي‌کرده چه برسد به دستورات الهي و امور مربوط به دين، پس چرا بايد بترسد يا قهر کند و نگويد! - آيا پيامبرص فرموده مي‌خواهم برايتان مطلبي بگويم ولي در انتها آن مطلب را نگفته؟! پس يعني امت گمراه شده اند چون آن مطلب بيان نشده است و در واقع هم اکنون نيز ما گمراه هستيم!!!! - ابن عباس راوي حديث در آن زمان کم و بيش، حدود 10 سال داشته که وجود اين طفل در آن اتاق و بين کبار صحابه و در محضر پيامبرصکه بيمار بوده و لحظات آخر زندگي خود را مي‌گذرانده، غير معقول است. - حديث قرطاس جزء اخبار واحد است و خبري واحد براي امري بدين مهمي قابل پذيرش نيست. - شيعياني که مي‌گويند: چرا اصحاب صدايشان را در محضر پيامبرص بلند کردند؟ و چرا پيرامون اين قضيه در مقابل پيامبرص با يکديگر مشاجره کردند؟ خوب در اينصورت حضرت علي ع‌ و يارانش نيز در برابر پيامبرص با اصحاب ديگر مشاجره کرده اند و بنابراين آنها نيز مقصر هستند و ايراد شما به خود شما بر مي‌گردد. - شيعيان به حضرت عمر اعتراض دارند که او متوجه مقصود پيامبرص شده و فهميده که ايشان مي‌خواهند جانشيني و خلافت حضرت علي ع‌ را کتابت کنند و به همين خاطر جلوي وقوع اين امر را گرفته است!!! ما مي‌گوييم حضرت عمر ع‌ از کجا متوجه اين موضوع شده؟!! مگر علم غيب داشته؟!! مگر از افکار و ضمير انسانها آگاهي داشته است؟!!!! - چرا حضرت علي و يا يکي از طرفدارانش قلم و دوات را نياورده اند؟!! لابد همه از عمر مي ترسيده اند؟!!!! شما که مي‌گوييد عمر ترسو بوده و در جنگها فرار مي‌کرده، چرا اينجا آنهمه شجاع از اين انسان ترسو مي ترسند؟!!! - اين مطلب مهم در انتها بيان نشده است، پس هياهوي شما براي چيست؟! شايد اصلا خلافت حضرت ابوبکر مد نظر بوده و يا مطلبي ديگر بوده است. فراموش نکنيد نمي‌توانيد بگوييد در کتب ديگري از شيعه آمده که پيامبرص پس از بيرون کردن اصحاب آن مطلب را به حضرت علي ع‌ و دوستان خاص خود گفته است، چون فعلا بحث پيرامون اين حديث کتب صحيحين است که دائما مورد استناد شماست. - خلافت و امامت موجود در تشيع از مهمترين اصول ديني است که حتي از نبوت هم بالاتر است، پس چنين اصل مهمي مي‌بايست در قرآن بيان شود (مثل اصولي چون توحيد، نبوت و معاد) تا حجت بر همه تمام گردد نه اينکه در لحظات آخر عمر و در بستر بيماري باشد و تازه در انتها بيان نشود. - در حديث مورد استناد شما آمده بعضي چنين گفتند که قرآن ما را بس است (قال بعضهم) پس شما چگونه اين مطلب را به حضرت عمر نسبت مي‌دهيد؟!!! - اگر شما مخالفت صحابه را براي کتابت دليل بر عدم ايمان ايشان مي‌دانيد پس حضرت علي ع‌ هم در جريان صلح حديبيه حاضر نشد به دستور پيامبرص عمل نموده و نام ايشان را پاک کند.

پاسخ:
شبهاتی که در این بخش به آن پرداخته شده بسیار زیاد است چرا که شبهه گر از هر دری صحبت کرده بدون اینکه حتی یک منبع برای مطالب خود ذکر کند و متاسفانه به طرزی فریب کارانه سعی در القاء مطالبی دروغ به مخاطب بر آمده است لذا در حد امکان به بررسی مطالب موجود در این شبهه می پردازیم:

اینک پاسخ به شبهه ها:
حدیث قرطاس و اسناد آن؟ مگر حضرت علی آنجا نبود پس چرا گذاشت چنین جسارتهایی صورت بگیرد؟ سن ابن عباس و بحثهای دیگر پیرامون آن
(قبل از پاسخ به این شبهه لازم است به یک مطلب اشاره شود و آن اینکه قرطاس با طاء است نه با ت که شبهه گر به آن گونه نوشته است و این نشان از بی سوادی شبهه گر است که حتی از سواد نوشتاری نیز متاسفانه بی بهره است)
حدیث قرطاس در منابع اهل سنت با توضیحات مطالب و بررسی احادیث:
در روزهاى پايانى عمر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن حضرت به جمعى از اصحاب كه به عيادتش رفته بودند، فرمود: «قلم و دواتى برايم حاضر كنيد تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد». ولى بعضى از صحابه به مخالفت برخاستند و مانع نوشتن اين نامه شدند!
اين حديث در شش مورد از صحيح بخارى(صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39 باب كتابة العلم، ح 4; كتاب الجهاد والسير; باب 175، ح 1; كتاب الجزية، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84 باب مرض النبى ووفاته، ح 4; همان باب، ح 5; كتاب المرضى، باب 17 باب قول المريض قوموا عنى، ح 1 .) و سه مورد از صحيح مسلم(صحيح مسلم; كتاب الوصية،باب6، ح 6; همان باب، ح 7; همان باب، ح 8.) كه هر دو از معتبرترين كتب روائى اهل سنت است، آمده .
بخش نخست اين ماجرا مطابق نقل «مسلم» در كتاب صحيح خود چنين است: سعيد بن جبير مى گويد: ابن عباس گفته است: پنج شنبه و چه روز پنجشنبه سختى بود!( اين حادثه در روز پنج شنبه اتفاق افتاد و مطابق نقل طبرى آن حضرت در روز دوشنبه (چهار روز بعد) وفات يافت. طبرى در حوادث سنه يازدهم هجرى مى نويسد: «روزى كه رسول خدا رحلت فرمود همه مورخين اتفاق دارند كه روز دوشنبه بوده است». در فتح البارى نيز ابن حجر مى نويسد: آن حضرت روز پنج شنبه بيمار شد و روز دوشنبه رحلت كرد. (ج 7، ص 739)) آنگاه ابن عباس گريست و سيل اشك او را ديدم كه همچون رشته مرواريد بر گونه هايش جارى شد. سپس ادامه داد: رسول خدا فرمود: «براى من كاغذ و قلمى بياوريد تا براى شما نوشته اى بنگارم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد...».( صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 7)
در بدو امر چنين به نظر مى رسد كه باید همه اصحاب كه حضور داشتند با شنيدن اين خواسته رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، با شوق و علاقه فراوان قلم و دواتى حاضر بکنند، تا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) وصيت نامه اش را بنويسد; زيرا از يك سو اطاعت فرمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) واجب است و از سوى ديگر، اين نوشته به هدايت جاويدان و ترك ضلالت آنان پيوند مى خورد; و از سوى سوم ، پيامبر(صلى الله عليه وآله) در بستر بيمارى و رحلتش نزديك بود و طبعاً كلماتى جامع و هدايت ويژه اى را عرضه مى كرد; از اين رو ، بايد براى دريافت اين دستورالعمل از سوى پيامبر و پيشواى خود ، سر از پا نشناسند و بدون فوت وقت ، قلم و دوات حاضر كنند; ولى شگفت آور آنكه جمعى از صحابه با آن به مخالفت برخاستند!
مطابق اين روايت، در حضور آن حضرت نزاع و درگيرى شد! برخى گفتند: قلم و دوات را حاضر كنيد و برخى گفتند نيازى نيست. در پاره اى از روايات، نام آنان كه مخالفت كرده اند، نيامده است(صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب 175، ح 1; كتاب الجزيه، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84 باب مرض النبى و وفاته، ح 4 و 5; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 و 7); ولى در پاره اى از روايات تصريح شده است كه «عمر» به مخالفت برخاست.
از جمله در صحيح بخارى آمده است كه پس از درخواست رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى مهيا ساختن قلم و دوات، «عمر» گفت: «إنّ النّبيّ غلب عليه الوجع!!، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله; بيمارى بر پيامبر چيره شده است (كه چنين سخنانى مى گويد)، قرآن نزد شماست و كتاب خدا ما را كافى است!».( صحيح بخارى،كتاب المرضى،باب17باب قول المريض قوموا عنى،ح1)
بخارى در جاى ديگر از كتابش نيز همين سخن را با اندكى تفاوت از عمر نقل كرده است; او مى نويسد: ابن عباس مى گويد; وقتى كه بيمارى پيامبر شدت يافت، فرمود: «ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده، قال عمر: إنّ النبىّ(صلى الله عليه وآله)غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله حسبنا; براى من كاغذى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد! عمر گفت: بيمارى بر پيامبر چيره شده و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».( همان مدرك، كتاب العلم، باب 39 باب كتابة العلم، ح 4)
صحيح مسلم نيز در يك مورد (از سه مورد) نام معترض را عمر ذكر كرده است.( صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8)
ولى با توجه به شباهت ديگر گفتارها با يكديگر، در مخالفت عمر با سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله)ترديدى نيست و اگر در نقل هايى آمده است «فقالوا»( صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 و 7) و يا آمده «فقال بعضهم»( صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 5) معلوم است كه يكى از مخالفت كنندگان با نوشتن وصيت نامه، عمر بوده است.
و همان گونه كه قبلا اشاره شد، اين ماجرا را بخارى شش بار و مسلم سه بار در كتاب خود آورده اند و از اين احاديث استفاده مى شود كه بعد از مخالفت عمر، بعضى به حمايت از او و جمعى به مخالفت با او برخاستند.
اين ماجرا را بسيارى ديگر از دانشمندان اهل سنّت نيز در كتاب هاى خود نقل كرده اندبه طور مثال رجوع کنید: رجوع كنيد به: مسنداحمد، ج 1، ص 222، 293، 324، 325 و 355; ج 3، ص 346; مسند ابى يعلى، ج 3، ص 395; صحيح ابن حبان، ج 8، ص 201; تاريخ طبرى، ج 3، ص 193; كامل ابن اثير، ج 2، ص 185 وكتب ديگر.
ولى ما تنها احاديثى را كه در صحيح بخارى و مسلم است ـ كه صحيح ترين كتاب نزد برادران اهل سنت محسوب مى شود ـ مورد بررسى قرار مى دهيم.
بعد از اینکه معلوم شد عمر،به مخالفت با امر پیامبر پرداخته، اكنون به كلماتى كه در مخالفت با فرمان حضرت بيان شده است، مى پردازيم. باز تكرار مى كنيم همه اينها در صحيح بخارى و مسلم(مهمترین کتب اهل سنت) است.
در يك مورد آمده است: «فقال بعضهم: إنّ رسول الله قد غلبه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».( صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 5)
در تعبير ديگر آمده است: «فقال عمر: انّ رسول الله قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».( صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8)
در تعبيرى شبيه به همان آمده است: «فقال عمر: إنّ النّبى قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».( صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب 17، ح 1)
و در جاى ديگر نيز به اين صورت نقل شده است: «قال عمر: إنّ النّبى غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله، حسبنا».( همان مدرك، كتاب العلم، باب 39 باب كتابة العلم، ح 4)
مطابق اين تعبيرات، عمر براى جلوگيرى از نوشتن نامه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) گفته است: «بيمارى بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چيره شده (و نعوذ بالله نمى داند چه مى گويد!) و قرآن كه نزد شما هست، براى هدايت ما و شما كافى است».
در پنج مورد واژه «هجر» (نعوذ بالله هذيان گفتن) به كار رفته است، البته در پاره اى موارد به صورت استفهامى و يك مورد به صورت اخبارى.
در يكجا آمده است: «فقالوا: أهجر رسول الله».( صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب 175، ح 1 ) در دو مورد آمده است: «فقالوا: ما شأنه؟ أهجر؟ استفهموه».( همان مدرك، كتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 .) اهل لغت نيز «هجر» را وقتى كه به بيمار نسبت داده شود، به معناى هذيان گويى دانسته اند.
«فيومى» در «مصباح المنير» مى نويسد: «هجر المريض فى كلامه هجراً ايضاً خلط وهذى; مريض در كلامش هجر گفت يعنى ناميزان حرف زد و هذيان گفت و به پرت و پلاگويى افتاد».( مصباح المنير، واژه هجر.)
در لسان العرب نيز آمده است: «الهَجْر: الهذيان والهُجْر بالضم: الاسم من الاهجار وهو الافحاش وهَجَر فى نومه ومرضه يهجُر هجراً: هذى; «هَجر» به معناى هذيان گويى است و «هُجر» كه اسم مصدر است به معناى سخن زشت است و هنگامى كه اين واژه به آدم خوابيده و يا بيمار نسبت داده شود ، مفهومش اين است كه او در خواب و يا حالت بيمارى هذيان گفت و حرف هاى نامربوط زد».( لسان العرب، واژه هجر.)
به راستى چگونه مى توان درباره حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) كه فرستاده خدا و رابط ميان خدا و خلق شمرده مى شود، اين كلمات و سخنان را بر زبان جارى كرد؟!! در حالى كه قرآن در شأن او مى گويد: «(وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى); او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد»( نجم، آيه 3) و نيز قرآن مى گويد: «(وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا); آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد»( حشر، آيه 7) و نيز مى فرمايد: «(فَلْيَحْذَرْ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ); آنان كه فرمان او را مخالفت مى كنند، بايد بترسند از اينكه فتنه اى دامنشان را بگيرد، يا عذابى دردناك به آنها برسد!».( نور، آيه 63)

حدیث قرطاس در منابع شیعه:
1. سليم بن قيس كه از تابعين رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم بوده نقل مي كند:
أبان بن أبي عياش عن سليم ، قال : إني كنت عند عبد الله بن عباس في بيته وعنده رهط من الشيعة . قال : فذكروا رسول الله صلى الله عليه وآله وموته ، فبكى ابن عباس ، وقال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله يوم الاثنين - وهو اليوم الذي قبض فيه - وحوله أهل بيته وثلاثون رجلا من أصحابه : ايتوني بكتف أكتب لكم فيه كتابا لن تضلوا بعدي ولن تختلفوا بعدي . فمنعهم ... فقال : ( إن رسول الله يهجر )
فغضب رسول الله صلى الله عليه وآله وقال : ( إني أراكم تخالفوني وأنا حي ، فكيف بعد موتي ) ؟ فترك الكتف . قال سليم : ثم أقبل علي ابن عباس فقال : يا سليم ، لولا ما قال ذلك الرجل لكتب لنا كتابا لا يضل أحد ولا يختلف .
فقال رجل من القوم : ومن ذلك الرجل ؟ فقال : ليس إلى ذلك سبيل . فخلوت بابن عباس بعد ما قام القوم ، فقال : هو عمر . فقلت : صدقت ، قد سمعت عليا عليه السلام وسلمان وأبا ذر والمقداد يقولون : ( إنه عمر ) . فقال : يا سليم ، اكتم إلا ممن تثق بهم من إخوانك ، ... .
ابان بن ابي عياش از سليم نقل مي كند: به اتفاق جمعي از شيعيان در خانه عبد الله بن عبّاس بوديم كه يادي از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم و هنگام وفات آن حضرت شد كه به اين جهت ابن عبّاس به گريه افتاد و گفت: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در روز دوشنبه‌اي كه جان به جان آفرين تسليم كرد در حالي كه اهل بيتش و سي نفر از اصحابش نزد او حاضر بودند فرمود: برايم كتف( گوسفندي ) بياوريد تا برايتان چيزي بنويسم كه بعد از آن گمراه نشده و با هم اختلاف نكنيد.
در اين حال بود كه فرعون اين امّت آنها را از اين كار بازداشت و گفت: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم هذيان مي‌گويد.
اين جا بود كه حضرت غضبناك گرديد و فرمود: شما را مي‌بينم كه در حالي كه من هنوز زنده هستم و در ميان شمايم با من مخالفت مي‌‌كنيد معلوم است كه بعد از من چگونه خواهيد بود. اين بود كه آوردن كتف به فراموشي سپرده شد. سليم گفت: ابن عبّاس به من روي كرد و گفت: اي سليم ! اگراين سخن از آن شخص صادر نشده بود آن حضرت براي ما مطلبي نوشته بود كه هيچ كس گمراه نمي‌شد و به اختلاف نمي‌افتاد.
شخصي از حاضران گفت: شخصي كه از اين اقدام رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم ممانعت نمود چه كسي بود؟ ابن عبّاس گفت: راهي براي افشاء اين سرّ وجود ندارد. امّا چون بعد از رفتن ديگران با ابن عبّاس خلوت نمودم و از او در باره آن شخص سئوال نمودم گفت: آن شخص عمر بود. ومن به او گفتم : راست مي‌گوئي چون از علي عليه السلام‌ و سلمان و اباذر و مقداد شنيدم كه آنها نيز مي‌گفتند: آن شخص عمر بود. آنگاه ابن عبّاس گفت: اي سليم ! اين راز را نزد كسي باز گو نكن مگر ابن كه به او اطمينان داشته باشي، چون دلهاي مردم از محبت اين دو نفر (ابوبكر و عمر) سيراب گشته همان طور كه قلوب بني اسرائيل از محبت گوساله و سامري سيراب گشته. (كتاب سليم بن قيس(از تابعين) ، تحقيق محمد باقر أنصاري ، ص 325 و رواه الطبرسي في الاحتجاج والمجلسي في البحار عن كتاب سليم بن قيس . الاحتجاج: ج 1 ، ص 223، بحار الأنوار: ج 31 ، ص 425 و ج 36 ، ص 277.)
نعماني در كتاب الغيبه مطلب فوق را با همان سند و با اختلاف اندكي اين گونه آورده است:
علي عليه السلام‌ در حديثي طولاني كه در آن مهاجرين و انصار با يكديگر به فضايل و مناقب خويش افتخار و مباهات مي‌نمودند به طلحه فرمود: اي طلحه! آيا تو شاهد نبودي كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از ما خواست كه برايش كتف گوسفندي بياوريم يا مطلبي بنويسد كه امّت گمراه نشده و به اختلاف مبتلا نشود؟امّا دوست و همنشينت گفت آنچه را كه گفت : كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم هذيان مي‌گويد. و اين سخن موجب ناراحتي آن حضرت شد و از خواسته خود منصرف گرديد. طلحه گفت: آري من شاهد بودم.
آنگاه علي عليه السلام‌ فرمود: امّا چون شما اصحاب از نزد آن حضرت خارج گشتيد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم مرا نسبت به آن مطلبي كه قصد نموده بود كه بنويسد و گروهي از مردم نيز بر آن شهادت دهند با خبر ساخت. و اين مطلبي بود كه جبرئيل آن حضرت را از آن با خبر ساخته بود چون او به خوبي مي‌دانست كه اين امّت به زودي به اختلاف و گمراهي مبتلا خواهند شد.
لذا از من صحيفه‌اي در خواست نمود و بر روي كتف مطالبي را براي من املاء نمود و بر اين مطلب گروهي از جمله : سلمان فارسي و ابوذر و مقداد شاهد بودند. و در آن صحيفه از اماماني كه مؤمنان را بر اطاعت از آنها امر نموده نام آورد كه من اوّلين آنها و بعد از من فرزندم حسن و بعد از او حسين و سپس نه فرزندان اويند.
اي اباذر و تو اي مقداد آيا شما دو نفر بر اين مطلب شاهد نبوديد؟ آنها گفتند :آري ما اين مطلب را از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم شاهد بوديم.
طلحه گفت: به خدا سوگند كه من از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم شنيدم كه به ابوذر ي فرمود: آسمان بر كسي سايه نيافكند و زمين به زير پاي كسي گسترده نشد كه صادق تر و صريح الهجه تر از ابوذر باشد. من نيز شهادت مي‌دهم كه آن دو نفر به حقّ شهادت داده‌اند. و تو يا علي از آن دو نفر نيز صادق تري!
كتاب الغيبة ، محمد بن إبراهيم نعماني(380 هق) ، ص 85 .
محمد بن جرير طبري از علماي بزرگ شيعه مي‌نويسد:
آيا اين رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم نبود كه در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود فرمود: برايم صحيفه و دواتي بياوريد تا برايتان مطلبي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد؟ و اين جا بود كه دوّمي گفت: رسول خدا هذيان مي‌گويد. و سپس گفت: كتاب خدا براي ما كافي است. و او در اين گفتارش به خداوند بزرگ كفر ورزيد. چرا كه خداوند متعال مي‌فرمايد: آنچه را كه رسول برايتان آورده اخذ كرده و قبول نمائيد و آنچه از آنچه كه شما را نهي نموده دوري ورزيد.
امّا عمر به گمانش رسيد كه به آنچه كه ‌رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم فرموده نيازي نيست چون به خوبي مي‌دانست كه آن حضرت قصد نموده تا بر خلافت علي عليه السلام‌ تاكيد ورزد لذا از اين عمل ممانعت به عمل آورد و الا اگر احتمال مي‌داد كه آن حضرت قصد دارد تا براي او و دوستش (ابوبكر) مطلبي بنويسد حتماً به آوردن دوات و قلم مبادرت مي‌ورزيد. (المسترشد - محمد بن جرير الطبري (شيعي، وفات قرن 4 هق) - ص 681 به بعد ).
مرحوم شيخ مفيد مي فرمايد:
تنها موردي كه در نقل آن عامّه و خاصّه (شيعه و سنّي ) اتّفاق و اجماع نموده‌اند سخن آن حضرت در آخر عمر شريفشان است كه فرمودند برايم صحيفه‌اي بياوريد تا برايتان مطلبي بنويسم كه بعد از من به هيچ وجه گمراه نشويد. و در اين جا بود كه عمر گفت: آن مرد هذيان مي‌گويد.(أوائل المقالات ، شيخ مفيد (413 هق) ، ص 406.)
وي در كتاب ارشاد خود اين‌چنين آورده است:
بعضي از كساني كه در مجلس حاضر بودند درخواست دوات و قلم و كتفي كه بر روي آن بنويسند نمودند كه در اين جا عمر به او گفت: برگرد ! اين مرد هذيان مي‌گويد و آن شخص نيز بازگشت. و آن شخصي كه مي‌خواست براي آوردن دوات و قلم اقدام نمايد نيز به خاطر جلوگيري از سروصدا از قصد خود منصرف گرديد و آن گروه يكديگر را نكوهش نموده و گفتند: انا لله و انا اليه راجعون از مخالفت با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم خوف داريم . و چون حال آن حضرت افاقه نمود برخي گفتند: اي رسول خدا! آيا برايتان كتف براي نوشتن بياوريم؟ دور باد آن جيزي كه گفتيد . نه نياز يه آوردن نيست ، لكن من شما را به نيكي با اهل بيتم توصيه مي‌كنم. و آنگاه بود كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از آن گروه روي برگرداند و آنها نيز از آتجا خارج شدند و فقط عبّاس و فضل و علي عليه السلام‌ و اهل بيتش نزد آن حضرت ماندند. (الإرشاد ، شيخ مفيد (413 هق) ، ج 1 ص 184 .)
هم‌چنين در كتاب امالي نوشته است:
عبدالله بن عبّاس مي‌گويد: زماني كه وفات رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم فرا رسيد در خانه آن حضرت گروهي حاضر بودند كه از جمله آنها عمر بن خطّاب بود. آن حضرت فرمودند: برايم صحيفه‌اي بياوريد تا برايتان مطلبي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد . عمر گفت: چيزي براي او نياوريد كه درد و بيماري بر او غالب گرديده و بين شماها قرآن موجود است و براي ما كتاب خدا كفايت مي‌كند. (الأمالي ، شيخ مفيد (413 هق) ، ص 36 ). همچنین بسیاری دیگر از علمای شیعه این روایت را در کتبشان ذکر کرده اند که به جهت اختصار تنها به ذکر منابع اکتفا می شود:التعجب ، أبو الفتح كراجكي(449 هق) ، ص 90؛ مناقب آل أبي طالب ، ابن شهر آشوب(588 هق ) ، ج 1، ص 199 . و ج 1، ص 203 ؛سعد السعود ، سيد ابن طاووس(664 هق)، ص 266 ؛كشف المحجة لثمرة المهجة ، سيد ابن طاووس(664 هق)، ص 65 .
الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف ، سيد ابن طاووس ( 664 هق)، ص 432؛ مجمع الفائدة، محقق أردبيلي(993هق)، ج 3، ص 217 ؛ الرواشح السماوية ، ميرداماد محمد باقر الحسيني الأستر آبادي( 1041 هق) ، ص 211؛ بحار الأنوار ، علامه مجلسي( 1111 هق) ، ج 16 ، ص 135 و...)

شبهه دیگر این بود که اگر حضرت علی در آن واقعه حضور داشت چرا اجازه داد چنین جسارتهایی صورت بگیرد؟
اينكه اميرمؤمنان عليه السلام در قضيه قرطاس حضور داشته است، قطعى است؛ چراكه آن حضرت در زمان بيمارى رسول خدا صلى الله عليه وآله هيچگاه از آن حضرت جدا نشدند؛ مگر ضرورتى پيش مى‌آمد؛ چنانچه از روایاتی که ذکر کردیم این مطلب روشن شد مثل روایت شيخ مفيد رضوان الله تعالى عليه .
بنابراين اصل حضور آن حضرت در قضيه قرطاس قطعى است؛ اما چرا آن حضرت در مقابل اهانت كنندگان به پيام‌آور خدا سكوت كرد و جواب آن‌ها را نداد؟
در جواب به این سوال، به چند نكته بايد توجه كرد:
حرمت پيشي گرفتن بر رسول خدا صلي الله عليه وآله:
طبق آيه اول سوره حجرات، پيشى گرفتن بر رسول خدا صلى الله عليه وآله حرام است و مسلمانان حق ندارند در حضور آن حضرت بر ايشان پيشى بگيرند:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليم‏. الحجرات/1.
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چيزى را بر خدا و رسولش مقدّم نشمريد (و پيشى مگيريد)، و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند شنوا و داناست‏.
و اميرمؤمنان عليه السلام همواره تابع محض و دنباله‌رو رسول خدا صلى الله عليه وآله بوده و هرگز نه در گفتار و نه در عمل بر پيامبر خدا پيشى نگرفته است؛ چنانچه خود آن حضرت در نهج البلاغه مى‌فرمايد:
شما موقعيّت مرا نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در خويشاوندى نزديك، در مقام و منزلت ويژه مى‏دانيد، پيامبر مرا در اتاق خويش مى‏نشاند، در حالى كه كودك بودم مرا در آغوش خود مى‏گرفت، و در بستر مخصوص خود مى‏خوابانيد، بدنش را به بدن من مى‏چسباند، و بوى پاكيزه خود را به من مى‏بوياند، و گاهى غذايى را لقمه لقمه در دهانم مى‏گذارد، هرگز دروغى در گفتار من، و اشتباهى در كردارم نيافت.
از همان لحظه‏اى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از شير گرفتند، خداوند بزرگ‏ترين فرشته (جبرئيل) خود را مأمور تربيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرد تا شب و روز، او را به راه‏هاى بزرگوارى و راستى و اخلاق نيكو راهنمايى كند،
و من همواره با پيامبر بودم چونان فرزند كه همواره با مادر است،«» پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هر روز نشانه تازه‏اى از اخلاق نيكو را برايم آشكار مى‏فرمود، و به من فرمان مى‏داد كه به او اقتداء نمايم. (نهج البلاغه (صبحى صالح)، ص300، خ192.)
و در خطبه 197 مى‌فرمايد:
اصحاب و ياران حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه حافظان اسرار او مى‏باشند، مى‏دانند كه من حتى براى يك لحظه هم مخالف فرمان خدا و رسول او نبودم، بلكه با جان خود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را يارى كردم. در جاهايى كه شجاعان قدم‏هايشان مى‏لرزيد، و فرار مى‏كردند، آن دليرى و مردانگى را خدا به من عطا فرمود. (نهج البلاغه (صبحى صالح)، ص311، خ197.)
حال چگونه امكان دارد كه اميرمؤمنان عليه السلام قبل از اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله سخنى بگويد، شروع به سخن گفتن و با نص صريح آيه قرآن كريم مخالفت نمايد؟
طبق آيه‌اى كه ذكر شد، پيشى گرفتن بر رسول خدا صلى الله عليه وآله حرام بوده است و اميرمؤمنان عليه السلام اگر پيش از رسول خدا سخن مى‌گفت در حقيقت با نص صريح اين آيه مخالفت مى‌كرد.
بلى اگر رسول خدا دستور مى‌دادند كه دهان اهانت كنندگان را ببندد، قطعا اميرمؤمنان اطاعت و با تمام وجود از آن حضرت دافع مى‌كرد؛ اما زمانى كه رسول خدا حضور دارد و ايشان هنوز اقدامى نكرده است، چگونه امكان دارد كه اميرمؤمنان بر آن حضرت پيشى بگيرد و اقدامى بر خلاف نص قرآن كريم نمايد؟
حرمت نزاع در حضور رسول خدا صلي الله عليه وآله:
خداوند در آيه 46 سوره انفال هر نوع نزاع و درگيري؛ آن‌هم در حضور رسول خدا صلى الله عليه وآله را حرام اعلام كرده است:
وَأَطيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ريحُكُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرين‏. الأنفال/46.
و (فرمان) خدا و پيامبرش را اطاعت نماييد! و نزاع (و كشمكش) نكنيد، تا سست نشويد، و قدرت (و شوكت) شما از ميان نرود! و صبر و استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است!
و در آيه ديگر مى‌فرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُون‏. الحجرات/2.
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى‏كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمى‏دانيد!
و در روايت بخارى نيز آمده است:
فَاخْتَلَفُوا وَكَثُرَ اللَّغَطُ قال قُومُوا عَنِّي ولا يَنْبَغِي عِنْدِي التَّنَازُعُ.
دعوا كردند و سر و صدا بلند شد؛ پيامبر فرمودند: از نزد من برخيزيد كه سزاوار نيست در نزد پيامبرى دعوا كنند!
البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج1، ص54، ح114، كِتَاب الْعِلْمِ، بَاب كِتَابَةِ الْعِلْمِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.
و در روايت ديگر آمده است:
فَتَنَازَعُوا ولا يَنْبَغِي عِنْدَ نَبِيٍّ تَنَازُعٌ.
دعوا كردند با اينكه سزاوار نيست در نزد پيامبران دعوا كنند!
البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج3، ص1111، ح2888، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب جَوَائِزِ الْوَفْدِ، ج3، ص1155، ح2997،أبواب الخمس، بَاب إِخْرَاجِ الْيَهُودِ من جَزِيرَةِ الْعَرَبِ؛ ج4، ص1612، ح4168، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب مَرَضِ النبي، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.
اگر اميرمؤمنان عليه السلام جواب آن‌ها را مى‌داد و بر آوردن دوات و قلم اصرار مى‌ورزيد، مجبور بود كه با آن‌ها به نزاع بپردازد و نزاع و درگيرى در حضور رسول خدا صلى الله عليه وآله شايسته نبود؛ از اين رو اميرمؤمنان عليه السلام منتظر فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله ماند و از نزاع و درگيرى با اهانت كنندگان و بلند كردن صداى خود در حضور رسول خدا صلي الله عليه وآله خوددارى كرد. يعنى پاسخ دادن (در حضور رسول خدا) عملى ناپسند بود و اميرمومنان قطعا چنين عمل ناپسندى را انجام نمى‌دادند.
اين دو پاسخ، پاسخ‌هاى اصلى شيعيان به كسانى است كه اين شبهه را مطرح مى‌كنند!
گروهي از حاضران در خانه از موافقان نوشتن وصيت:
در متن روايت قرطاس آمده است:
منهم من يقول قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ النبي صلى الله عليه وسلم كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ وَمِنْهُمْ من يقول ما قال عُمَرُ.
گروهي مي‌گفتند كه (كاغذ را) پيش آوريد كه پيامبر (ص) براي شما كتابي بنويسد كه بعد از ايشان گمراه نشويد، عده‌اي نيز سخن عمر را تكرار مي‌كردند!
البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج4، ص1612، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب مَرَضِ النبي؛ ج5، ص2146، ح5345، كِتَاب المرضي، بَاب قَوْلِ الْمَرِيضِ قُومُوا عَنِّي؛ ج6، ص2680، ح6932، كِتَاب الِاعْتِصَامِ بِالْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، بَاب كَرَاهِيَةِ الاختلاف، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.
در صورتى كه اهل سنت ادعا دارند، پاسخ دادن به عمر، عملى نيك بوده است و عمر اشتباه كرده است، از ايشان مى‌پرسيم به چه دليل مى‌گوييد كه در اين فرض، اميرمومنان عليه السلام جزو پاسخ دهندگان نبوده است؟ با توجه به تبعيت بى چون و چراى اميرمؤمنان عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله و اصرار ايشان بر انجام كار نيك، قطعا يكى از كسانى كه اصرار بر آوردن نامه داشتند آن حضرت بود.
بنابراين اگر اهل سنت مى‌گويند كه بايد اميرمؤمنان عليه السلام جواب اهانت كنندگان را مى‌داد و اين كار، كار نيكويى بوده است، قطعا اميرمؤمنان عليه السلام جزء كسانى بوده است كه با آوردن دوات و قلم موافق بوده و بر اين امر اصرار داشته است.
افشاي چهره كساني كه ادعاي خلافت داشتند:
احتمال ديگر اين است كه شايد هدف رسول خدا صلى الله عليه وآله از اين دستور، افشاى چهره كسانى بود كه ادعاى جانشينى آن حضرت را داشتند و تمام تلاش خود را براى به دست‌آوردن آن از مدت‌ها پيش آغاز كرده بودند.
رسول خدا صلى الله عليه وآله مى‌خواست به مسلمانان بفهماند كسانى كه به ايشان نسبت هذيان ـ نستجير بالله‌ـ مى‌دهند، صلاحيت و شايستگى اداره جامعه اسلامى را ندارند و نمى‌توانند مرجعيت علمى و سياسى جامعه اسلامى را به عهده بگيرند؛ به ويژه اين كه رسول خدا دستور داد كه مخالفت كنندگان با دستورش از خانه خارج شوند و فرمود «قوموا عني».
با توجه به ارتباط نزديك اميرمؤمنان عليه السلام با رسول خدا صلى الله عليه وآله، قطعا از اين مسأله آگاه بوده و به همين خاطر منتظر سخن گفتن رسول خدا ماند و از هر اقدامى خوددارى كرد.
اتمام حجت با مسلمانان:
هرچند كه رسول خدا جانشينى اميرمؤمنان عليه السلام را از نخستن روز بعثت تا آخرين لحظات عمر شريفشان بارها و بارها اعلام كرده بود؛ اما از آن جايى كه دوست نداشت كه ثمره زحمات بيست‌ساله‌اش برباد رود؛ براى اتمام حجت بارديگر تصميم گرفت كه وصيت‌نامه‌اش را به صورت مكتوب در اختيار مسلمانان قرار دهد تا اگر در آينده جامعه اسلامى دچار مشكلاتى شد، كسى نگويد كه چرا پيامبر خدا كوتاهى كرد و راه را به مردم نشان نداد؟
در حقيقت رسول خدا مى‌خواست عدم قابليت صحابه را به همه مردم نشان دهد كه آن‌ها بودند كه نگذاشتند اسلام مسيرى را طى كند كه خدا و رسولش ترسيم كرده بودند؛ چنانچه ابن عباس با صراحت اين مطلب را بيان كرده است:
پيامبر (ص) فرمودند از نزد من برخيزيد؛ ابن عباس مى‌گفت: بيشترين مصيبت اين بود كه با اختلاف و سر و صدايشان،‌ بين پيامبر و نوشتن اين نامه، مانع شدند.
البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج5، ص2146، ح5345، كِتَاب المرضي، بَاب قَوْلِ الْمَرِيضِ قُومُوا عَنِّي؛ ج6، ص2680، ح6932، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ایراد به سن ابن عباس:
اگر ایرادب به سن ابن عباس وارد باشد می بایست با بیان این مطلب 7 حدیث از کتاب صحیح بخاری را تنها به اين علت که ابن عباس يک کودک خردسال بوده و به او اجازه ورود به چنين مجلسي را نمي‌دادند و اين روايت هم غير از طريق ابن عباس نقل نشده، رد کرد، با توجه به این نکته که علمای اهل سنت بر این باورند که احادیث این کتاب قابل مناقشه نیستند.
اما گویا فراموش کرده‌اند کتب روایی اهل تسنن بیش از 1600 حدیث از ابن عباس نقل کرده‌اند و اگر قرار باشد ما این روایت را به دلیل سن ایشان در زمان شهادت حضرت رسول(ص) زیر سوال ببریم باید تمام آن 1600 حدیث نقل شده توسط ابن عباس در ابواب فقه، تاریخ و تفسیر که فقهای اهل سنت در گذر زمان به آنها استناد کرده‌اند، را نیز رد کنیم! آیا علمای اهل تسنن حاضر به انجام چنین کاری هستند؟! آيا بعد از اين چيزي از فقه، تفسير و ... براي اهل سنت باقي مي‌ماند.
نکته دیگر اینکه ابن عباس در زمان شهادت نبی مکرم اسلام (ص) 15 ساله بودند. ابن حجر عسقلانی از ابن عباس نقل می‌کند: «زمانيكه رسول الله(ص) از دنيا رفتند من 15 سال داشتم.»( تهذيب والتهذيب جلد 5 ص 243 ) و اضافه می‌کند که این نظر، نظر احمد بن حنبل (امام فرقه حنابله) است.
ذکر این نکته در اینجا خالی از لطف نیست که محدثان بزرگ اهل سنت از کودکان 3 و 4 ساله احاديثي نقل کرده و آن‌ها را معتبر می‌دانند:
مسلم در صحیحش از فردی که تنها 4 سال داشته است روایت نقل كرده و مي‌گويد اگر يك كودك 4 ساله هم روايتي نقل كند براي ما حجت است.( شرح صحيح مسلم نووي ج15ص189)
شبيه اين نظر را خطيب بغدادي (که از بنيانگزاران علم درايه اهل سنت است) دارد.
با توجه به مطالب گفته شده قطعا حدیث نقل شده توسط ابن عباس 15 ساله را بايد علمای اهل سنت بپذیرند.
حتی اگر ابن عباس یک کودک 10 ساله می‌بود باز هم این ایراد وارد نبود زیرا ایشان در زمان حیات نبی مکرم اسلام (ص) از جایگاه علمی ویژه‌ای برخوردار بودند. زيرا پيامبر (ص) در حق او اينگونه دعا كردند: «اللهم فقهه في الدين وعلمه‌ التأويل» (خداي او را فقيه در دين نما و تاويل در قرآن را به او بياموز)( تفسير ابن كثير ج 1 ص 8 و ج 2 ص 11 ، تفسير البغوي ج 1 ص 34 ، تفسير آلوسي ج 7 ص 422 و 425 ، تفسير قرطبي ج1 ص 66 و ...)
ابن حجر عسقلاني از ابن عباس نقل مي‌کند: «نزد رسول الله (ص) رفتم جبرئيل نيز در نزد ايشان(ص) بود و جبرئيل در مورد من گفت: إنه كائن حبر هذه الأمة فاستوص به خيرا»( تهذيب التهذيب ج 5 ص 244)
آیا این نهایت جفا و ظلم در حق کسی نیست که پیامبر(ص) برای او دعا کرده، جبرئیل او را «حبر امت» خوانده و دهها تن از صحابه از او علم آموخته‌اند، را زیر سوال برده و او را تضعیف کنیم؟
گذشته از اینها حدیث قرطاس از افراد دیگری نیز نقل شده است که ما به ذکر دو نمونه اکتفا می‌کنیم:
1- طبرانی در معجم اوسط از خلیفه دوم عمر بن خطاب نقل می کند:
عن عمر بن الخطاب قال: لما مرض النبي صلى الله عليه و سلم قال: «ادعوا لي بصحيفة و دواة، أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا»، فكرهنا ذلك أشد الكراهة، ثم قال: «ادعوا لي بصحيفة أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا»، فقال النسوة من وراء الستر: ألا تسمعون ما يقول رسول الله صلى الله عليه و سلم؟ فقلت: إنكن صواحبات يوسف، إذا مرض رسول الله صلى الله عليه و سلم عصرتن أعينكن، و إذا صح ركبتن عنقه فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «دعوهن؟ فإنهن خير منكم» (المعجم الاوسط للطبراني ج 12 ص 75 ، مجمع الزوائد هيثمي جلد 8 ص 609 ش 14257 ، کنز العمال متقي هندي ج5 ص 859 ش 14133 ، طبقات الكبري ابن سعد ج 2 ص 243 (بيان‌ها ممكن است متفاوت باشد.(
2- احمد بن حنبل از جابر بن عبدالله انصاري (صحابه عظيم الشان پيامبر) نقل می‌کند:
«ان النبي صلى الله عليه وسلم دعا عند موته بصحيفة ليكتب فيها كتابا لا يضلون بعده قال فخالف عليها عمر بن الخطاب حتى رفضها .»( مسند احمد بن حنبل ج3 ص 346 ح 14768 ، طبقات الكبري ابن سعد ج 2 ص 243(
پس بیان این مطلب که این حدیث به خاطر ناقل آن یعنی ابن عباس ضعیف و غیر قابل استناد است تنها نشان دهنده جهل گوینده این مطلب، حتی از منابع حدیثی خودشان است.

شبهه دیگر شبهه گر این بود که چرا حضرت رسول قبلاً اين موضوع به فكرشان نرسيده و چيزي ننوشته اند واگر به فكرشان رسيده چرا آن را اينقدر به تعويق انداخته اند تا اينكه موفق به نوشتن آن چيز نشوند ويا ديگران جلوگيري كنند؟آیا در طول 23 سال هیچ مطلبی در مورد خلافت حضرت امیر گفته نشد؟
پيامبر گرامي در طول عمر بيست و سه ساله رسالت نسبت به خلافت حضرت امير سلام الله عليه مطالبي بيان فرموده اند از حديث دار كه بعد از نزول آيه انذار در سال سوم هجرت آغاز شد و پس از آن در مناسبتهاي مختلف اين مسأله را مطرح كردند و اوج آن در همايش بزرگ غدير خم با شركت بيش از يكصدهزار نفر از صحابه مسأله ولايت امري حضرت علي را مطرح و از همهء مردم براي او بيعت گرفتند و بر اين باور بودند كه ديگر مسأله تمام شده است و هيچ كسي كوچكترين عذري در رابطه با ولايت حضرت علي (ع) ندارد
ولي پس از آمدن به مدينه احساس فرمودند توطئه هايي در كار است تا خلافت را از اميرالمؤمنين به سوي ديگران بكشانند كه حديث صحيفه ملعونه در كتب شيعه و حديث اصحاب العقدة در كتب اهل سنت گواه بر اين ادعا است و لذا نبي مكرم تصميم گرفتند وصيت نامه اي را بنويسند كه در آن نام علي بن ابي طالب را با صراحت بيان كنند و قطعا اين تصميم حضرت به امر خداوند متعال بود كه مي گويد ما ينطق عن الهواي ان هو الا وحي يوحي ولي پس از آنكه با برخورد زشت و قبيح و دور از ادب برخي از صحابه مواجه شدند از تصميم خود صرفنظر كردند و اين نيز قطعا به امر الهي بوده و پس از آنكه قائله فيضله پيدا كرد عباس عموي پيغمبر مي گويد: من به حضرت گفتم آيا الان نمي خواهي چيزي بنويسي ؟ حضرت پاسخ داد: بعد از آن برچسب ناروايي كه آن مرد به من زد؟!
يعني اگر چنانچه چيزي هم نوشته شود مخالفان ولايت حضرت امير (ع) او را زير سؤال خواهند برد يكي از بزرگترين حكمت اين قضيه اين است كه پيغمبر اكرم به همگان ثابت كرد كه بحث عدالت صحابه كه در آينده به صورت يك چماقي تبديل خواهد شد و دكاني در برابر اهل بيت خواهد بود جز افسانه چيز ديگري نيست مخالفت و يا موافقت صحابه نمي تواند ملاك حقانيت يا بطلان چيزي باشد و آن چه ملاك حقانيت است قرآن و اهل بيت است كه نبي مكرم تا آخرين لحظه حيات خود مردم را به اين دو سفارش كرده اند.

شبهه دیگر این بود که چطور ممکن است که در طول کمتر از 70 روز از روز واقعه غدیر تا وفات پیامبر این تعداد انسانی که آنجا حضور داشتند این واقعه را فراموش کنند:
اين سؤال يكى از مهم‏ترين مسائلى است كه به ذهن هر مسلمانِ محقّق و منصف خطور مى‏كند؛ زيرا روايات فراوانى از زبان رسول اكرم(ص) در فضايل حضرت على(ع) آمده است. اين روايات را اهل تسنن هم قبول دارند و كتاب‏هاى روايى آنها مملو از اين احاديث است. حال با وجود اینهمه روایات و تاکیدها علّت رویگردانی بسيارى از مردم چه بوده بوده است؟در جواب می گوییم علت مى‏تواند چند چيز باشد:
1- حب قدرت و رياست بسيارى از بزرگان مهاجرين و انصار؛ به عنوان نمونه غزالي ، عالم مشهور اهل سنت در باره پيمان شكني عمر بن خطاب مي‌گويد :از خطبه‌هاي رسول گرامي اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) خطبه آن حضرت به اتفاق همه مسلمانان در روز عيد غدير خم است كه در آن فرمود : هر كس من مولا و سرپرست او هستم ، علي مولا و سرپرست او است . عمر پس از اين فرمايش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) به علي (عليه السلام) اين گونه تبريك گفت :
«افتخار ، افتخار اي ابوالحسن ، تو اكنون مولا و رهبر من و هر مولاي ديگري هستي .»
اين سخن عمر حكايت از تسليم او در برابر فرمان پيامبر و امامت و رهبري علي (عليه السلام) و نشانه رضايتش از انتخاب علي (عليه السلام) به رهبري امت دارد ؛ اما پس از گذشت آن روز‌ها ، عمر تحت تأثير هواي نفس و علاقه به رياست و رهبري خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مكان اصلي تغيير داد و با لشكر كشي‌ها ، برافراشتن پرچم‌ها و گشودن سرزمين‌هاي ديگر ، راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلي هموار كرد و [مصداق اين آيه قرآن شد :] پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن ، بهايى ناچيز به دست آوردند، و چه بد معامله‏اى كردند.( سر العالمين وكشف ما في الدارين ، ابوحامد غزالي ، ج1 ، ص4 ، باب في ترتيب الخلافة والمملكة )
2- وجود نفاق و اختلاف در ميان بزرگان قوم؛ اوج اين اختلافات را در ميان خود اهالي سقيفه براي تعيين خليفه مي توان مشاهده کرد آنجا که قريشيان به سرکردگي ابوبکر و عمر در مقابل انصاربه سرکردگي سعد به مقابله پرداختند و بالاخره غالب هم شدند.
3- وجود اختلاف و كينه‏هايى از گذشته در بين مسلمانان؛ در اين زمينه نقل شده: شخصي از طايفه بني اسد از امام علي عليه السلام سؤال كرد :چگونه شما را كه از همه سزاوارتر بوديد از مقام خلافت كنار زدند ؟ حضرت در پاسخ فرمود : بدان كه آن ظلم و خودكامگى كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد ، در حالى بود كه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندى با رسول خدا (ص) استوارتر بود ؛ جز خودخواهى و انحصارطلبى چيز ديگرى نبود كه : گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند ، و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند ، داور خداست ، و بازگشت همه ما به روز قيامت است . (نهج البلاغة ، خطبة 162، نهج البلاغه محمد عبده ، ج2 ،‌ ص64 و شرح ابن أبي الحديد ، ج9 ، ص 241 و علل الشرايع ، ج1 ،‌ ص146 )
4- سست ايمانى تازه مسلمانان؛ بسياري از مسلمانان در سالهاي پاياني و بالاخص سال نهم و دهم هجرت که به علت همين سيل مسلمان شدن به عام الوفود نيز معروف شد مسلمان شده بودند و طبيعي بود که با امر رسول خدا به جانشيني اميرالمومنين چندان مانوس نباشند. خود امير المؤمنين در اينرابطه مي فرمايد:
«به خدا سوگند اگر خطر ايجاد اختلاف و شكاف در ميان مسلماناننبود و بيم آن نمي رفت كه بار ديگر كفر و بت پرستي به سرزمين اسلام باز گردد واسلام محو و نابود شود. من موضع ديگري در برابر آنان مي گرفتم، لكنا علي غير ماكنالهم عليه».(شرح نهج البلاغه ابن ابيالحديد، ج1، ص 307، چاپ اول قاهره، دارالاحياء الكتب العربيه، 1378 هجري قمري)بديهي است كه از چنين مجموعة كه خطر ارتداد بسيار از آنان موجب سكوت حضرت گرديد، توقعي حمايت و دفاع وايثار نخواهد بود). سيرة پيشوايان، مهديپيشوائي، ص 63 - 72. چاپ دوم، مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ، 1374 هجري قمري،قم(
5- وجود كينه‏ها و دشمنى‏هاى برخى با حضرت على(ع) (زيرا بسيارى ازبستگان نزديك آنان در جنگ‏ها به دست حضرت على كشته شده بودند)؛ امير المؤمنين عليه السلام خودش در اين زمينه مي فرمايد: فَإِنَّهَا كَانَتْ أَثَرَةً شَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ . (نهج البلاغة ، خطبة 162 ). ابن أبي الحديد سني معتزليهم در اين باره مي‌نويسد :قريش با كينه هاي فروخفته و بيماري حسادت دست در دست يكديگر به جنگ با امير المؤمنين روي آورد همانگونه كه در شروع و آغاز دعوت رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) نيز به همين روش و سيره عمل كرده بود .( شرح نهج البلاغة ، ج 16 ، ص 151)
6- نگرانى گروهى ازاشراف از ادامه راه رسول اللّه به وسيله اميرالمؤمنين(ع) و عدالت وى؛ و همين عامل هم باعث شد تا مسلمان نماهايي چون خوارج ايشان را به شهادت برسانند.
7- حيله‏گرى وخدعه برخى از افراد و ايجاد جوّ متشنّج و آلوده بعد از پيامبر(ص) (به عنوان مثالتبليغ مى‏كردند كه ما على را براى جانشينى پيامبر قبول داريم ولى فعلاً جوان است(حدود 33 سال).
8- ريشه كن نشدن رسوم قبيله‏اى و عصبيت جاهلى (برخى از مورّخان براين نكته تأكيد دارند كه مردم با اين كه حرف‏هاى حضرت رسول(ص) را شنيده بودند، ولى باز منتظر آن بودند كه شخصى طبق سنت قبيله‏اى براى خلافت برگزيده شود). عمدة مسلمانان و كساني را كه در كنار پيامبر حضور داشتند، - با توجه به ظهوراسلام در جزيرة العرب - مجموعة اعراب مسلمان مكه و مدينه (مهاجرين و انصار) تشكيلمي دادند. آنان علي رغم گرويدن به اسلام، علقه هاي قومي و فرهنگ قبيله محوري هنوزدر تصميم گيري هاي آنان دخيل بود.
در اولين لحظات بعد از رحلت پيامبر ـ‌ صلّي الله عليه و آله ـ گروه مهاجرين مكه و در رأس آنان ابوبكر و همفكرانش در برابرقبايل انصار به صف آرایي پرداختند و با اكثريت گروه انصار به پيشوایي سعد بن عبادهرئيس خزرجيان،‌ به مقابله بر خواستند و سرانجام نيز با حيله هاي حساب شده و تهديد خليفه دوم، در اين رقابت پيروز گرديدند و قدرت را تصاحب نمودند. (پژوهشي عميق پيرامون زندگي علي ـ عليه السّلام ـ، جعفر سبحاني، ص 201 - 209، چاپ سوم، 1366، انتشارات جهان آراء).
در چنين اوضاع و احوالي كه رگه هاي جاهليت قوم گرائي گل كرده بود و دو طايفة مهاجر و انصار بر سر خلافت پيامبر ـ‌ صلّي الله عليه و آله ـ به جنگ و ستيز برخواسته بودند، فقط عده اندكي از پيروان راستين پيامبر ـ‌ صلّي الله عليه و آله ـ و رجال بني هاشم به علي ـ عليه السّلام ـ وفادارماندند كه اين تعداد نيز بسيار كم و انگشت شمار بودند و در حدي نبودند كه بتوانندحركت جامعه را از وضعيت به وجود آمده تغيير دهند زيرا رنگ نفاق در چهره اكثر مدعيان تقرب پيامبر ـ‌ صلّي الله عليه و آله ـ مشهود بود همان هايي كه بعداً جريان هاييمثل ناكثين و مارقين و ... در برابر حضرت علي ـ عليه السّلام ـ پديد آورند.
البته براى هر يك از موارد هشتگانه شواهد تاريخى و دلايل كافى ديگري نيز وجود دارد که به جهت اختصار به همين موارد بسنده مي کنيم.
همچنين نظير اين قضايا درقرآن نيز آمده و آن داستان موسى و هارون(ع) و سامرى است. بدين صورت كه پيامبرى موسى(ع)براى بنى اسرائيل ثابت شده بود. عصاى او را ديده و يد بيضاى او را مشاهده كرده بودند. ساحران در مقابل چشمان آنان ايمان آوردند. هم چنين ديدند كه چگونه عصاى موسى نيل را شكافت و خود آنها از آن عبور كردند و فرعون و انصارش غرق شدند و...با اينوجود وقتى موسى(ع)، هارون را به جانشينى خود نصب كرد و به دستور خدا به كوه طور رفت... مردم دوباره بت پرست شدند و جانشينى هارون را قبول نكردند و به نصايح او گوش فراندادند و گاوى را كه سامرى با طلا و زيورآلات خود آنها ساخته بود، پرستيدند. اين در حالى بود كه پيامبرشان نمرده بود و فقط تأخير كرده بود. (براى آگاهى بيشتر ر.ك: سوره طه، آيات 40 – 99). رسول خدا(ص) هم به حضرت على(ع) فرمودند: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى و اين شباهت درامور متعددى است كه يكى از آنها عدم تبعيت مردم است.

شبهه دیگر این بود که چرا با وجود اهمیتی که ذکر نام حضرت علی داشته این مطلب در قرآن کریم ذکر نشده است؟
شيوه قرآن مجيد در رابطه با ائمه هدى(ع) - به ويژه اميرالمومنين(ع) و خانواده آن حضرت - اين است كه به معرفى «شخصيت» ممتاز و برجستگى‏هاى آنان بپردازد، نه به معرفى «شخص». اين شيوه حكمت‏هاى متعددى دارد كه بعضى از آنها به اختصار بيان خواهد شد.
در اينجا دو زمينه براى گفت و گو وجود دارد:
يك. موارد و چگونگى معرفى شخصيت اهل بيت(ع) در قرآن‏ قرآن مجيد در موارد متعددى پرده از امتيازات و ويژگى هاى رفتارى ائمه هدى(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) برداشته است؛ از جمله: 1. «ويطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا»؛ انسان (76)، آيه 9. مفسران بزرگ شيعه و سنى آورده‏اند كه اين آيه در شأن اميرالمؤمنين(ع) و خانواده ايشان است و مسأله روزه‏دارى حضرت على(ع) و... و دادن افطار خود به مسكين، يتيم و اسير در سه شب متوالى را به طور متواتر نقل كرده‏اند. 2. «انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا»؛ احزاب (33)، آيه 33. در خصوص اين آيه مقالات و كتاب هاى متعددى نگاشته شده و در اينكه شامل حضرت على(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسين(ع) است، نزد شيعه و سنى هيچ اختلافى نيست، تنها اختلاف در شمول آن نسبت به همسران پيامبر(ص) است كه با ادله متعددى علماى شيعه شمول آن را نسبت به همسران پيامبر(ص) رد كرده‏اند. 3. «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون»؛ مائده (5)، آيه 55.. شأن نزول اين آيه نيز در تمام تفاسير معتبر شيعه و سنى، اختصاصا در رابطه با حضرت على(ع) مى‏باشد. البته آيات بسيار ديگرى نيز وجود دارد كه در اينجا به همين سه مورد اكتفا مى‏كنيم. در آيه اول اوج ايثار در شدت نياز و در آيه دوم طهارت مطلق از هر كژى و كاستى و عيب و گناه و در آيه سوم تلفيق دو عبادت بزرگ با يكديگر همراه با اوج اخلاص و خدادوستى نمايان شده است. البته در آيه سوم نكته ديگرى وجود دارد كه در قسمت بعد به آن اشاره خواهيم كرد.
دو. حكمت روش قرآن در معرفى اهل بيت(ع) شيوه ذكر شده حكمت هاى متعددى دارد؛ از جمله: 1. انگشت گذاشتن روى اشخاص در مواردى، چندان نقشى در روشنگرى ندارد؛ بلكه نهايتا به نوعى تبعيت و پيروى كوركورانه مى‏كشاند و البته اين مانع آن نيست كه در مورد لزوم، افراد نيز معرفى شوند؛ ولى اساساً معرفى شخصيت، معرفى الگوها است و در نتيجه جامعه را به جاى گرايش هاى تعصب آميز جاهلانه، به سمت تعقل ژرف انديشى و توجه به ملاك ها، فضايل و امتيازات واقعى سوق مى‏دهد. 2. معرفى شخصيت، زمينه‏ساز پذيرش معقول است، در حالى كه معرفى شخص، در مواردى موجب دافعه مى‏شود. اين روش به ويژه در شرايطى كه شخص از جهاتى تحت تبليغات سوء قرار گرفته باشد يا جامعه به هر دليلى آمادگى پذيرش وى را نداشته باشد، بهترين روش است. اين مسأله دقيقا در مورد اميرالمؤمنين(ع) و اهل بيت(ع) وجود داشته است. براى شناخت درست اين مساله لازم است ابتدا شرايط و ويژگى هاى جامعه اسلامى زمان نزول قرآن را در نظرگيريم تادر پرتو جامعه شناسى آن زمان و روان شناسى اجتماعى خاص آنجامعه، بتوانيم به درك صحيحى از مساله نايل آييم. واقعيت آن است به استثناى اندكى از مؤمنان برجسته، اكثريت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بيت(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) پذيرش نداشتند و پيامبر(ص) نيز در مقاطع مختلف با دشوارى هاى زيادى آن حضرت را مطرح مى‏ساختند و در هر مورد با نوعى واكنش منفى و مقاومت روبه رو مى‏شدند، که دلایل آن را در شبهات گذشته ذکر کردیم.
اكنون اين سوال پديد مى‏آيد كه آيا در چنين وضعيتى تا چه اندازه صلاح بوده است، نام آن حضرت و يا ائمه(ع) بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذكر شود؟ ممكن است كسى با خود بينديشد كه اگر چنين شده بود، ريشه اختلافات از بن كنده مى‏شد و امت اسلامى يكپارچه و هم‏آوا مى‏شدند و راه هدايت را پيشه مى‏ساختند؛ زيرا قرآن مورد قبول همه است و بر آن اختلافى نيست. اما آيا واقعيت چنين است؟ خير؛ زيرا اين خطر به طور جدى وجود داشت كه بر سر مسأله اميرالمؤمنين(ع)، حتى اساس اسلام و قرآن به خطر افتد و اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مى‏آمد، اين مشكل وجود داشت كه طيف عظيمى كه در جامعه، پايگاه تبليغاتى وسيعى داشتند و در صدر اطرافيان پيامبر(ص) نيز بودند، اساساً رسالت آن حضرت و قرآن و... را يكسره نفى و انكار كنند و خطر جدى براى اساس اسلام و قرآن بيافرينند. شايد اين مساله ابتدا اغراق آميز جلوه نمايد، در حالى كه رخدادهاى مهم تاريخى به خوبى از اين نكته پرده برگرفته‏اند. چنانکه در قضیه قرطاس به آن پرداخته شد و نشان داده شد که اصحاب نزدیک پیامبر تا چه حد مطیع حضرت بوده اند چه رسد به دیگران.
از همين جا روشن مى‏شود كه سر شيوه قرآن چيست؟ يعنى، قرآن هم براى اهل فهم و درك و تعقل حرف خود را زده است و هم كارى كرده كه فاقدان چنان خصوصيتى، يكسره از اصل دين جدا نشوند و انگيزه‏هاى سياسى خاصى باعث نشود كه به طور كلى مردم را از اصل دين و ديانت جدا سازند. جالب آن است كه علاوه بر آياتى كه به گونه‏هاى مختلف، مسأله ولايت اميرالمؤمنين(ع) را مطرح ساخته‏اند، سومين آيه‏اى كه در آغاز اين نگاشته آورده‏ايم، بسيار روشن اين پيام را داده و همراه با بيان امتيازات خاص آن حضرت، مسأله ولايت و رهبرى امت را گوشزد ساخته است. در اينجا يك سؤال باقى مى‏ماند و آن اينكه خداوند فرموده است: «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»؛ بنابراين باتوجه به اين آيه از آن خطرات چه باك؟ پاسخ آن است كه حافظ بودن خداوند براى قرآن از راه اسباب و علل خاص آن است و يكى از آنها به كارگيرى همين شيوه است كه انگيزه كنار زدن قرآن را به جهت يك سرى اهداف خاص از بين مى‏برد.

شبهه دیگر این بود که اگر عمر در نگارش وصیت نامه پیامبر حرف آن حضرت را گوش نکرده حضرت علی هم در صلح حدیبیه فرمایش پیامبر را عمل نکرده است؟
در جواب می گوییم متاسفانه وقتي اهل سنت با داستانهايي در مورد نافرمانی های عمر بن خطاب از پيامبر(ص) روبرو مي‌شوند (از قبيل تمردش وقتي پيامبر (ص) تقاضاي تكه‌اي كاغذ كرد تا بعضي چيزها را بنويسيد كه مطمئن گردد بعد از او امت گمراه نشوند.) سعي مي‌كنند براي مقابله از راههاي استفاده می کنند من جمله می گویند: امام علي (ع) نيز از اطاعت پيامبر(ص) در حديبيه سرباز زد و نصيحت او را گوش نكرد در جواب از این افراد می گوییم:
هيچ سند تاريخي معتبري در دست نيست كه اثبات كند حضرت علي عليه السلام حتي در يك مورد از پيامبر صلي الله عليه و آله اطاعت نكرده و با ايشان مخالفت ورزيده باشد.
در جريان صلح حديبيه نيز ما موردي نداريم كه حضرت علي (ع) از پيامبر (ص) اطاعت نكرده باشد، بله وقتي مشركان قبول نكردند كه بعد از نام پيامبر (ص) عنوان و لقب (رسول الله) ذكر شود و خواستار پاك نمودن آن شدند و پيامبر (ص) نيز قبول كرد كه حذف گردد. حضرت علي (ع) كه نويسنده صلح نامه بودند عرض كرد: مرا ياراي چنين جسارتی نيست كه رسالت و نبوت تو از پهلوي نام مباركت محو كنم. پيامبر (ص) از علي (ع) خواست كه انگشت ايشان را روي آن بگذارد تا شخصاً آن را پاك كند. (ارشاد مفيد ص 60)، (اعلام الوري ص 106)
حال اگر کسی ذره ای انصاف داشته باشد می گوید اين در واقع نشان دهنده كمال ادب امام علي (ع) نسبت به ساحت پيامبر اكرم (ص) است نه مخالفت با آن حضرت.

قسمت نهم:
پرسش:
انسانها شديدترين سرزنشهاي خود را نثار کساني مي‌کنند که آنها را از همه بيشتر دوست دارند (کلينک.کريس ال 1381 انسان سالم زندگي سالم ترجمه علي محمد گودرزي. انتشارات رسا – تهران ) اين نکته اي است که نه تنها از نقطه نظر علمي ثابت شده بلکه هر انسان عاقلي از صبح تا شب نمونه‌هاي فراواني از آنرا در خصوص خودش و ديگران تجربه مي‌کند. مانند پدر و مادري که فرزند خود را به خاطر خطايي کوچک سرزنش مي‌کنند يا يک مربي که بر شاگرد خود به خاطر شدت علاقه، سخت مي‌گيرد و... اکنون علماي رافضي نمونه‌هاي راست و دروغ متعددي را از تاريخ بيرون مي کشند که مثلا خداوند و يا پيامبرص در فلان موقع و فلان محل و فلان واقعه، ابوبکر و عمرب را توبيخ و سرزنش کردند! خوب اگر اين موارد راست باشد نشانه شدت علاقه پيامبرص و خداوند به آنها بوده و نه نشانه تنفر!
پاسخ:
درسوال مغالطه وجود دارد،مانندکسی که میگوید دیوارموش دارد،موش گوش دارد پس در نتیجه دیوارگوش دارد، معنای دوستی را در موردی تطبیق نموده که جا ندارد چون وقتی کسی که مورد توبیخ و سرزنش قرارمیگیرد، در وجود انسان نسبت به او و اعمال او یک حالت تنفر و انزجار ایجاد شده است ،که با سرزنش این حالت را به او اعلام میکند و لکن در عین حال آن صفت مهربانی ودلسوزی معلم مربی و....اجازه نمی دهد که این شخص را به حال خودش رها کند لذا آخرین تلاش و حربه را برای هدایت و نجات او بکار می برد همانطوری که یک معلم وقتی شاگردی از راه موعظه ونصیحت اصلاح نشد برای او تنبیه در نظر می گیرد،یا پزشک وقتی مریضی را می بیند که مریضی او پیشرفت پیدا کرده آخرین تلاش خود را بکار میبرد و او را جراحی میکند، دراینجا هم پیامبراکرم (ص)رحمت للعالمین است و طبیب و دوار.. مانند طبیب دلسوزی است که هر لحظه از مریض خودش سرکشی میکند و از بیمار خود غافل نیست لذا نهایت تلاش را برای سعادت ونجات انسان ها از ظلالت گمراهی به کارمی برد و تا حدی دلسوز و در فکر هدایت انسان است که وقتی تلاش و سعی او نتیجه نمی دهد غمگین و محزون میشود پس سرزنش و توبیخ نه تنها دلالت بر دوستی ندارد بلکه برعکس دلالت برتنفر و انزجار دارد.
ثانیا: اگراین مطلب درست باشد باید ثواب وعذاب که در قران برای افراد صالح و غیرصالح خداوند در نظرگرفته درست نباشد یعنی برای افراد خوب عذاب و برای افراد بد ثواب در نظر بگیرد در حالیکه می بینیم چنین نیست وخداوند برای افراد بد عقاب و عذاب و برای افراد خوب و نیک ثواب وعده داده است که از باب نمونه به چند آیه اشاره می شود. 1 - وبشرالذین امنوا ....آنهایی که ایمان اورده اند وعمل نیک انجام داده اند بشارت بده به نعمتهایی که برای آنها آماده شده است.(بقره/25)
2 ولاتقولوا لمن یقتلوا فی سبیل الله و....آنهایی که درراه خدا جان داده اند مرده مپندارید بلکه زنده انده ولکن شما درک نمی کنید.
3- ان الذین امنوا والذین هاجروا وجاهدوا و.....انان که ایمان اورده اند و از وطن خود هجرت نموده اند و در راه خدا جهاد کردند اینان منتظر رحمت خداوند باشند و.....(بقره /218)
4- ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین ...خداوند پاکان وتوبه کننده گان را دوست دارد . (بقره/ 222 )
5- ان الذین کفروا و ماتوا و هم کفار .....یعنی آنهایی که کافر شدند و به عقیده کفر مرده اند البته برآن گروه است لعنت خداوند وملائکه وتمام مردمان . (بقره /161)
6- استغفرلهم او لا تستغفر لهم و.....یعنی ای پیامبر چه برای آنها طلب استغفارکنی وچه نکنی{حتی}اگرهفتاد باربرای انها استغفارکنی خداوند آنها را نمی بخشد چرا که انها خدا و پیامبرش را انکارکرده اند و... (توبه /80 )
7- آنهای که آخرت خود را به دنیا فروختند درعذاب آنها تخفیف نیست.( بقره 86 )
درنتیجه هیج جا دیده نشده که توبیخ وسرزنش دلالت بر رضایت ودوستی کند و تعریف وتوصیف دلالت برعدم رضایت کند چون این دو کلمه در مقابل هم هستند.
ثالثا :اگرچنین است که شما (وهابیت) میگویید اشکال این است که چرا روایاتی که درباره ی سرزنش خلفاء وارد شده با آنها مبارزه می کنید و حتی سعی دارید آنها را از کتابهای خود حذف کنید و روایاتی که در رابطه با فضیلت خاندان پیامبر(ص) به خصوص امام علی(ع) و توصیف دوستان آنها و مذمت دشمنان آنان وارد شده خود را به هزاران در میزنید تا راه فرار از آن درست کنید و چرا به یک مساله ی روانشناختی تمسک میکنید اما حرف پیامبر (ص) را درباره ی اهل بیت و خلافت امام علی(ع) او توجیح میکنید؟

قسمت دهم:
پرسش:
پيرامون رحلت نبي اکرم ص روايتي مي‌باشد حاکي از چشيدن گوشت گوسفندي آغشته به زهر توسط پيامبرص که توسط زني يهودي تهيه شده بود، ولي روافض، روايات ديگري نيز دارند و البته لطف بسياري نسبت به اهل سنت نموده اند و آن روايات را در بطور علني بيان نکرده اند تا مبادا به اتحاد مسلمين لطمه اي بخورد!! ولي از ته دل بدانها معتقدند و از آن روايات خوششان مي‌آيد. رواياتي که از مسموم شدن پيامبرص توسط نزديکانش حکايت دارند، نزديکاني چون عمر و ابوبکر و عايشه و....!!! و دليل اينکار نزديکان پيامبرص نيز ابلاغ خلافت الهي حضرت علي بوده است!!! سوال ما اينجاست که اگر اين روايات صحت دارند پس تکليف آيه 67 سوره مائده چيست؟ مگر در اين آيه نيامده که خداوند در خصوص اعلام خلافت حضرت علي ترا از گزند و شر مردم نگاه مي‌دارد؟ پس نعوذبالله سخن خداوند درست در نيامده و پس از ابلاغ آن مطلب يعني خلافت الهي علي (به زعم روافض و مدعيان تشيع)مي‌بينيم که پيامبر (ص) توسط نزديکانش مسموم مي‌شوند و حتي اين مسموميت در انتها باعث رحلت ايشان مي‌شود.

پاسخ:
اولا: آنچه که از کتب معتبر شیعه و سنی به دست می آید این است که در وفات یا شهادت پیامبر اکرم(ص) اختلاف وجود دارد ولی اکثرا قائلند که آن حضرت با سم به شهادت رسیده و این سم به وسیله زنی یهودی به آن حضرت داده شده است و در هیچ یک از منابع معتبر شیعه روایت صحیحه ایکه خلفا و عایشه را با مسموم کردن پیامبر اکرم ارتباط داده باشند وارد نشده و این از تهمتهایی است که به پیروان اهل بیت علیهم السلام وارد کرده اند لذا برای روشن شدن موضوع ما تمام روایاتی را که از علمای شیعه و سنی در این زمینه نگاشته اند برایتان نقل می کنیم تا واقعیت با استفاده از منابع مهم و معتبر و نه مانند شبهه گران با ادعا و تهمت ثابت شود:
در رابطه با این موضوع ابتدا توجه به یک مطلب لازم است و آن اینکه بعضي از نويسندگان فقط به بيان اين جمله که پیامبر مريض شد و از دنيا رفت اکتفاء کرده اند. و بعضي قائلند که حضرت مسموم شده و به شهادت رسيدند. که اکثرا هم همين قول دوم را قبول دارند.
در کتب تاريخي نقل شده است که يهوديان چندين مرتبه تصميم گرفتند که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله ـ را به شهادت برسانند ولي هر مرتبه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ توسط جبرييل از اين توطئه آگاه مي شد و يهوديان به مقصود خود نمي رسيدند و در پايان جنگ خيبر نيز گروهي از بزرگان قوم يهود زينب دختر حارث را که از اشراف يهود بود و پدر خود حارث و برادر خود مرحب و شوهر خود سلام بن مشکم را از دست داده بود تحريک کردند تا شايد به مقصود خود که نابودي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و در نتيجه نابودي دين تازه تأسيس اسلام بود نايل شوند ولي اگر چه اين عمل نيز به شهادت آني و فوري آن حضرت منجر نشد ولي باعث مسموميت آن حضرت گرديد و در نهايت در درازمدت به شهادت آن حضرت انجاميد.
«محمد بن عمر واقدي» در کتاب مغازي، واقعه رحلت و شهادت پيامبر را چنين نقل مي کند:
چون رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ خيبر را گشود و آرام گرفت، زينب، دختر حارث شروع به پرس و جو کرد که محمد کدام قسمت گوسفند را بيشتر دوست دارد؟ گفتند: شانه و سردست را، زينب گوسفندي را کشت، و سپس زهر کشندة تب آوري را که با مشورت يهود فراهم آورده بود به تمام گوشت و مخصوصاً شانه و سردست آن زد و آن را مسموم کرد. چون غروب شد و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ به منزل خود آمد پس متوجّه زينب شد از او پرسيد، کاري داري؟ او گفت: اي ابوالقاسم! هديه اي برايت آورده ام ( اگر چيزي را به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هديه مي کردند از آن مي خوردند و اگر صدقه بود از آن نمي خوردند) پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ دستور فرمود تا هديه او را گرفتند و در برابر آن حضرت نهادند. آن گاه فرمود: نزديک بياييد و شام بخوريد! ياران آن حضرت که حاضر بودند نشستند و شروع به خوردن کردند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از گوشت بازو خوردند و «بُشْر بن براء» هم لرزيد. همين که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و بشر لقمه هاي خود را خوردند، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به ياران خود فرمود: از خوردن اين گوشت دست برداريد که اين بازو به من خبر مي دهد که مسموم است. و «بشر بن براء» گفت: اي رسول خدا، به خدا سوگند که من هم از همين يک لقمه فهميدم، و علّت آن که آن را از دهان بيرون نينداختم براي اين بود که خوراک شما را ناگوار نسازم، و چون شما لقمه خود را خورديد جان خودم را عزيزتر از جان شما نديدم. وانگهي اميدوار بودم که اين لقمه کشنده نباشد، بشر هنوز از جاي خود برنخاسته بود که رنگش مانند عباي سياه شد و يک سال بيمار بود و نمي توانست حرکت کند و بعد هم به همين علّت مرد. همچنين گفته اند که «بشر بن براء» هماندم مُرد و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ پس از سه سال ديگر زنده ماندند.
رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ زينب را فرا خواندند و پرسيدند: شانه و بازوي گوسفند را مسموم کرده بودي؟ گفت: چه کسي به تو خبر داد؟ فرمود: خود گوشت. گفت آري. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: چه چيزي تو را به اين کار واداشت؟ گفت: پدر و عمو و همسرم را کشتي و بر قوم من رساندي آن چه رساندي. با خود گفتم اگر پيامبر باشد که خود گوشت به او خبر مي دهد که چه کرده ام، و اگر پادشاه باشد از او خلاص مي شويم.
در مورد سرنوشت زينب مطالب مختلفي نقل شده است. برخي از راويان گفته اند: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ دستور فرمود تا او را کشتند و برخي از راويان گفته اند: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ او را عفو فرمود. سه نفر هم دست بر طعام برده ولي چيزي از آن نخورده بودند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به اصحاب خود دستور داد تا خون بگيرند و آنها ميان سر خود را تيغ زدند و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هم زير کتف چپ خود را خون گرفت و هم گفته اند که از پس گردن خود خون گرفت.
گويند: مادر بُشْر بن براء مي گفت: در مرضي که منجر به مرگ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ شد به ديدنش رفتم رسول خدا تب شديدي داشت، پيامبر فرمود: همان طور که اجر و پاداش ما دو برابر است بلا و سختي ما هم دو چندان است. مردم مي پندارند که من گرفتار ذات الجنب شده ام، و حال آن که چنين نيست و خداوند آن بيماري را بر من مسلط نکرده است و اين ريشخندي شيطاني است. اين اثر لقمه اي است که من و پسرت خورديم، از آن روز بيماري در من ريشه دوانده است. تاکنون که پاره شدن رگ قلبم نزديک شده است. بنابراين رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ از دنيا رفت در حالي که شهيد بود... (محمد بن عمر واقدي، مغازي، ترجمه دکتر مهدوي دامغاني، نشر دانشگاهي، ج2، ص517 الي 519. )
علاوه بر «واقدي»، «ابن هشام»( ابن هشام، السيرهَ النبويّه، بيروت، دارالقلم، ج3، ص352)، «طبري»( محمد بن جرير طبري، تاريخ الطبري، دارالکتب العلميه، ج2، ص138) و «ابن اثير»( ابن اثير، الکامل في التاريخ، دارالاحياء التراث العربي، ج1، ص598ـ599؛ نويسنده در پاورقي اين کتاب اين واقعه را از قول ديگر مورّخان و محدثّان نيز نقل مي کند بعد از نقل اين مطلب که اين روايت از ابن اسحاق مي باشد مي گويد: بيهقي در کتاب دلايل النبوه اين مطلب را از طريق ابي نفره از جابر نقل مي کند. و عبدالرزاق در تأليف خود از معمر از زهري و ابن حجر در الفتح و مسلم در کتب خود و النووي در شرح مسلم و... اين حادثه را بيان مي کنند (رجوع شود به پاورقي کتاب الکامل في التاريخ، ج1، ص598 ) اين واقعه را نقل کرده اند ولي اين سه مورّخ بيان کرده اند که رسول خدا لقمه را بيرون انداختند و از آن گوشت چيزي تناول نکردند ولي آن زهر خطرناک به آب دهان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مخلوط شد و همين باعث شهادت آن حضرت گرديد. (ظاهراً اسناد اين سه مورخ از يک فرد و آن هم ابن اسحاق مي باشد).
«يعقوبي» مورّخ بزرگ ديگر جهان اسلام نيز اين جريان را در تاريخ خود ذکر مي کند ولي فقط به مسموميت آن حضرت اشاره مي کند ولي از شهادت آن حضرت سخن نمي گويد.( تاريخ يعقوبي، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، انتشارات علمي و فرهنگي، ج1، ص416)
مورّخان و محدّثان شيعه نيز بيشتر به اين سمت رفته اند که علت مرگ رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ همان گوشت مسمومي بوده است که زينب «دختر حارث» به آن حضرت خورانيده بود.
علامه مجلسي (ره) در کتاب «جلاء العيون» نقل مي کند که:
«در احاديث معتبر وارد شده است، آن حضرت به شهادت از دنيا رفت. چنان چه «صفار» به سند معتبر از حضرت صادق ـ عليه السلام ـ روايت کرده است. (مجلسي، محمد باقر، جلاءُ العيون، ص82ـ83) مرحوم «ثقة الاسلام کليني» نيز در کتاب با ارزش «اصول کافي» به اصل توطئه از قول امام باقر ـ عليه السلام ـ اشاره مي کند. (کليني، اصول کافي؛ مجلسي، بحارالانوار، ج2؛ و در کتب ديگر خود در باره اين واقعه احاديثي نقل نموده است که دلالت بر شهادت آن حضرت دارند)
برخي از اخبار و نقل ها نيز حکايت از آن دارند که پيامبر گرامي اسلام توسط برخي منافقين در ميان مسلمين مسموم گرديده و به شهادت رسيدند.
در کتاب «فروغ ابديت» نيز بعد از نقل اين واقعه در پاورقي آمده است:
«معروف اين است که پيامبر در کسالت وفات خود مي فرمود : اين بيماري از آثار غذاي مسمومي است که آن زن يهودي پس از فتح براي من آورد. زيرا اگرچه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اولين لقمه را بيرون انداخت ولي آن زهر خطرناک با آب دهان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ کمي مخلوط شد و روي دستگاه هاي بدن آن حضرت اثر خود را گذاشت.( سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، قم، دفتر تبليغات اسلامي، ج2، ص664)
مرحوم شيخ طوسي در كتاب تهذيب الأحكام مي‌نويسد :
محمد بن عبد الله (صلي الله عليه وآله ) ... در روز دوشنبه 28 صفر سال دهم هجري در حالي از دنيا رفت كه مسموم شده بود .( تهذيب الأحكام - الشيخ الطوسي - ج 6 - ص 2 )
و نيز مرحوم علامه حلي در كتاب المنتهي مي‌نويسد :
اما اين كه چه كسي و در چه زماني آن حضرت را سمّ داده است ، همانند بسيار ديگر از زواياي زندگي آن حضرت براي ما روشن نيست .( منتهى المطلب (ط.ق) - العلامة الحلي - ج 2 - ص 887)
با توجه به مطالبی که عرض شد به این نتیجه می رسیم که هیچ منبع معتبری از شهادت پیامبر به وسیله خلفا یا عایشه یاد نکرده است و این از تخیلات این شبهه گر است که میگوید حدیث وجود دارد که توسط نزدیکانش مثل عمر و ابوبکرو...مسموم شده و شیعیان از ته دل از این قول خوششان میاید... به نظر ما باید به این شبهه گر گفت: پس معلوم میشود شما علم غیب هم دارید و...
ثانیا:شأن نزول آیه در رابطه با غدیر خم است ( که در آن واقعه و قضیه خداوند پیامبر (ص) را از چیزی که ترس داشت( مثل تکذیب آن حضرت و اتهام بقوم گرایی و فامیل گرائی حفظ کرد) و ربطی به رحلت یا شهادت پیامبر(ص)ندارد و اینکه این آیه را که دررابطه با یک قضیه نازل شده در قضیهی دیگری تعلق بدهید این خود مغالطه است که در شبهات وهابیت از این نوع مغالطه ها زیاداست و در رابطه با قضیه غدیر خم خداوند متعال پیامبر(ص) را از چیزهایی که حضرت از آنها ترس داشت (مثل شورش مردم و ....) حفظ نمود واگر توطئه ای هم علیه آن حضرت بود خنثی ساخت و...

قسمت یازدهم:
پرسش:
مدعيان تشيع بر اين باورند که بنا به دستور پيامبرص دين را مي‌بايست تنها از امامان و معصومين گرفت، يعني تنها اهل بيت شايستگي تعليم قرآن و سنت را بطور صحيح و بدون خطا دارند و به احاديثي چون قرآن و عترتي و... اشاره دارند و حتي قرآن را بدون وجود اهل بيت، کافي و يا قابل فهم نمي‌دانند، اما سوال اينجاست: اگر چنين است پس چرا پيامبرص افرادي ديگر به جز علي ع‌ را نيز براي تعليم قرآن به قبايل مختلف مي فرستاده است؟ مگر نه اينکه اينکار بايد توسط علي ع‌ انجام مي‌شده است؟ پس چرا صحابه ديگر نيز مردم را تعليم مي‌داده اند؟
پاسخ:
متاسفانه مشکل این شبهه گران و نیز برخی از علمای متعصب اهل سنت این است که فکر می کنند شیعیان هیچ یک از اصحاب پیامبر اکرم(ص) را قبول ندارند و تنها از میان صحابه، حضرت علی علیه السلام را قبول دارند. لذا گرفتار چنین شبهه هایی شده و فکر می کنند که حال که شیعیان فقط حضرت علی(ع) را قبول دارند پس پیامبر(ص) هم باید به نظر آنان فقط برای پیشبرد اسلام و تعلیمات آن از حضرت علی(ع) استفاده می کرده است!
در حالی که نظر هیچ یک از علمای شیعه اینگونه نیست بلکه همه شیعیان قائلند که بسیاری از صحابه پیامبر اکرم(ص) از بهترین و نمونه ترین انسانها بوده اند و بسیاری از صحابه مورد تایید شیعیان هستند. برای روشن شدن موضوع لازم است که ما نظر شیعه را در مورد صحابه پیامبر بیان کنیم تا این شبهه و تمام شبهه های شبیه به آن برطرف شود:
جواب اجمالي:
بهترین مرجع برای داوری قرآن کریم است لذا با بررسي مفاهيم لغوي و اصطلاحي "صحابه" به دنبال مصاديق واقعي آيات شأني بر مي آييم كه آيا مطلق صحابه مورد توجه آيات الهي هستند يا صحابي خاص؟ نظريه اهل سنت نسبت به صحابه مطلق و قيد ناپذير است و همه را به يك چشم مي بينند و مي گويند آيات و روايات زيادي دال بر تمجيد و تعديل صحيح صحابه وجود دارد. اما اين مطلق گرايي، جز آن كه اغراض سياسي در آن نهفته باشد، هرگز با ميزان عقل، منطق و فرهنگ قرآن، سازگار نيست. قرآن حتي پيامبران الهي را با ديد تفاوت و برتري مقام بعضي بر بعض ديگر مي بينند چه رسد به ديگران. در حالي كه قرآن، صحابي را به چند دسته صحابه صالح، صحابة منافق، صحابة فاسق، صحابة مرتد و… تقسيم كرده است و ما بايد ميان آنان فرق قايل شويم و سره را از ناسره تفكيك كنيم و صحابي مؤمن را از كافر باز شناسيم. پس بايد دانست كه دلالت آيات شأني، متوجه اصحاب خاص مي باشد، همان كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: احترام و حرمت شان را پاس داريد چرا كه آنان مورد رحمت و غفران و فضل الهي مي باشند.
جواب تفصيلي:
در بينش اسلام و فرهنگ دين، عمل اصالت دارد؛ عملي كه برخاسته از زلال عقيده و استواري ايمان باشد. و مشرب عمل گرايي است كه به انسان ارزش، عظمت و حرمت مي بخشد. عنوان و نام و نشان به هيچ وجه، راهكار سعادت بشر نيست و اگر چه آن، عنوان صحابه بودن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ باشد. مناسب است مطلع بحث با تعريفي از واژه صحابه گشوده شود تا افق بحث بيشتر نمايان گردد.
صحابه در لغت به معناي ياران، همراهان، همنشينان و معاشران آمده است. (فرهنگ عميد، ص 871)
1 ـ اصطلاح صحابه را ابن حجر عسقلاني شافعي چنين مي گويد: "صحابي كسي است كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را ملاقات كرده و به او ايمان آورده و مسلمان از دنيا رفته باشد.(احمد حسين يعقوب، پژوهشي در عدالت صحابه، ص 20، ترجمة محمد قاضي زاده، از كتاب الاصابه ابن حجر، ج 1، ص 10) در اينجا سؤال اين است كه آيا صحابه به طور مطلق مورد تأييد است و يا صحابه با ويژگيهاي مخصوص مورد نظر آيات الهي مي باشد؟ ابن حجر عسقلاني مي گويد: اهل سنت اتفاق نظر دارند كه جمعي از صحابه عادلند و عدالت آنان ثابت و معلوم مي باشد چرا كه خدا آن ها را تعديل نموده و از پاكي آنان خبر داده و آن ها را برگزيده است. علاوه بر آيات مورد سؤال، آيات زيادي از جمله "كنتم خير امةٍ اخرجت الناس"(سورة آل عمران، آية 110) را در رابطه با صحابه آورده و مي گويد: احاديث شهيره نيز مقدارشان در اين زمينه زياد مي باشد كه همه اين ها قطع به عدالت و پاكي صحابه را به وجود مي آورند.(ابن حجر عسقلاني، الاصابه في تميز الصحابة، ج 1، ص 9، فصل سوم، چ بيروت، طبع اول) اين نظريه به صورت مطلق با هيچ منطقي سازگار نيست چرا كه يكساني گروهها و اقشار انساني نه سابقه مستند تاريخ دارد و نه عقل و خرد آن را مي پسندد حتي رسولان الهي كه از عصمت و طهارت باطني برخوردارند، در يك سطح فضيلتي قرار ندارند "تلك الرُّسُلِ فضلنا بعضهم علي بعض منهم"(سورة بقره، آية 253. ) برخي رسولان بر بعضي ديگر برتري مقامي دارند وقتي پيامبران معصوم الهي چنين هستند چطور معقول است كه صحابه آن چنان باشند؟! يعني كاسه داغ تر از آش! در حالي كه مي بينيم صحابه خاص و اصيل در ميان خود، متفاوت اند و هر كدام جايگاه خاص خود را دارند، پس با چه معيار ما بياييم، صحابي عنواني را با صحابي اصيل؛ در يك سطح ببينيم؟ در حالي قرآن كريم بر مقتضاي عقل و انصاف اين دو دسته را از هم تفكيك كرده و معيار معرفتي ارايه داده است براي عده اي صحابه كه داراي ايمان و عمل شايسته اند، وعدة غفران و اجر بزرگ داده است. "وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرةً و اجراً عظيماً"(سورة فتح، آية 29. ) و تعدادي از صحابه، منافق بودند و چهرة نفاق خود را در پوشش صحابه بودن پنهان كرده بودند كه خدا حجاب را از چهرة آنهان برگرفته و به پيامبرخود ابلاغ نمود. "و اهل المدينه مردوا علي النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم"( سورة توبه، آية 101. )بعضي از اهل مدينه به سوي نفاق گراييدند تو اي پيامبر! آنان را نمي شناسي ولي ما آنان را مي شناسيم. و جمعي از صحابه بعد از ايمان به پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ رويكرد انحرافي پيدا نمودند و با رجعت قهقرايي به ديار شرك و كفر برگشتند "ان الذين ارتدوا علي ادبارهم من بعد ما تبين لهم الهدي"(سورة محمد، آية 3) عده اي بعد از آن كه راه هدايت و رستگاري برايشان روشن شد، دوباره در طريق كفر و شرك قبلي خويش برگشتند. وليد بن عقبه كه صحابي بوده، قرآن او را فاسق خوانده است و آيه: "ان جائكم فاسق بنبأ فتبينوا" در مورد نامبرده است(علامه سيد محمد طباطبايي ترجمة تفسير الميزان، ج 18، ص 472، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، نشر بنياد علميو فكري علامه طباطبايي، چاپ گلشن ؛ آلوسي بغدادي، روح المعاني، داراحياء التراث العربي بيروت، طبع رابع، ج 26، ص 144. )پس صحابه بنابر منطق قرآن، يكسان نيست و نگاه آيات قطعاً متوجه همه آنان نخواهد بود تنها دلالت آيات معطوف صحابي خاص و با ويژگيهاي ايماني و عمل صالح و ملكه تقوا و عدالت است. عمل نيك و انديشه نيكو است كه به صحابي منزلت فضيلت مي بخشد. به تعبير احمد حسين يعقوب كه صحابه بودن به خودي خود، عصمت نمي آورد و رداي عدالت بر قامت صحابه نمي پوشاند بلكه صحابه بر حسب اعمال و رفتارشان، منزلت پيدا مي نمايد(احمد حسين يعقوب، پژوهشي در عدالت صحابه، ترجمه مهر قاضي زاده، ص 94، 93.) و آن گاه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ هم كه برخی صحابه را جهت تبلیغ دین مبین اسلام و دیگر امور به کار می گیرد همان صحابه پاک و مخلص هستند نه تمام صحابه و این امر در طول تاریخ حیات نبی مکرم اسلام به وضوح قابل مشاهده است.
نتیجه : پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هم با همین دید و به همین مبنی برخی از صحابه را که مورد تایید آن بزرگوار بودند و از لحاظ علمی و معنوی انسانهای کار آزموده و مطمئنی بودند را جهت ترویج مکتب اسلام و آموزه های اسلام و راهنمایی مردم به اطراف و اکناف می فرستاد که نمونه های آن هم در تاریخ بسیار ذکر شده است و شیعیان هم به همین دلیل تنها صحابیانی که عدالت و صداقتشان احراز شده و مورد تایید خداوند و پیامبر اکرم (ص) واقع شده اند را قبول دارند نه هر صحابی را.
اما این مطلب که تنها ائمه اطهار شايستگي تعليم قرآن و سنت را بطور صحيح و بدون خطا دارند مطلبی است مسلم که به آن در شبهه قبل پاسخ کامل و جامع داده شد.

قسمت دوازدهم:
پرسش:
اگر علما و مراجع مدعي تشيع، فقط به همين يک سؤال ما پاسخ دهند ما از جانب تمامي مسلمانان جهان اعلام مي‌کنيم که حاضريم، مذهب و عقايد آنها را قبول کنيم!! شما براي ما: • 5 حديث (با تواتر لفظي) • از کتب خودتان (از کتب شيعه) • از 5 طريق مختلف • با سند صحيح • از پيامبرص گرامي اسلام بياوريد که در آنها شخص پيامبرصفرموده باشند: - حضرت علي ع‌ خليفه (منظور ما ولايت است و نه وصايت) بلافصل من به فرمان خدا هستند. - يا شخص حضرت علي ع‌ فرموده باشند معناي مولي در غدير خم يعني خليفه يا اينکه فرموده باشند: مراد از آيه ابلاغ يا آيه ولايت من هستم يا همين موضوع را پيامبرص فرموده باشند! - مهدي موعود، فرزند امام حسن عسگري است . - پيامبر اسلامص علم غيب دارند (به غير از وحي) يا از جانب خدا (و نه انتخاب مردم مدينه) حاکم مدينه شده اند و يا به غير از مورد وحي، عصمت دارند. - تفسير و توضيح قرآن، فقط مختص حضرت علي ع‌ و فرزندان ايشان است. - جواز گنبد و بارگاه ساختن روي قبور - زيارت عاشورا و دعاي ندبه و توسل - حضرت علي ع‌ و يا فاطمه متولي فدک نبوده بلکه مالک يا وارث فدک بوده اند. دقت کنيد که مسلمانها طبق نص صريح قرآن، دين خود را بايد از قرآن و سنت نبي اکرمص (که آن هم بايد منطبق با قرآن باشد) بگيرند. پس احاديثي که براي ما مي‌آوريد بايد از قول پيامبرص باشد نه از قول ائمه (که عده‌اي غالي و خمس دزد، اطراف آنها را گرفته و از زبان مبارک آنها حديث دروغ جعل کرده‌اند) دقت کنيد شما فقط در کتاب بحار الانوار 700 هزار حديث داريد در اصول کافي 13 هزار حديث و اگر احاديث کتب ديگر شما را روي اين تعداد بريزيم تعداد احاديث شما از يک ميليون حديث بيشتر مي‌شود، شما به جاي استناد روز و شب به کتب اهل سنت از بين اين يک ميليون حديث کتب خودتان، 5 حديث (براي هر سؤال 5 حديث) با شرايط فوق بياوريد تا ما تسليم شما شويم! البته براي اينکه زحمت بيهوده نکشيد خدمت شما بايد عرض کنم: گشتم، نبود، نگرد، نيست! آري، شما نه تنها سندي از قرآن براي اثبات عقايد شرک‌آميز ضاله خودتان نداريد بلکه حتي در کتب خودتان هم حديث صحيح السند و بدون انقطاع و متواتري از قول پيامبر اسلام در اين زمينه نداريد؟ پس استناد روز و شب شما به کتب اهل سنت چيست؟ برادر گرامي آقاي قزويني در قيامت، حجت شما چيست؟ که اينهمه در حال گمراهي شيعيان هستي؟ با اينکه ما در اينجا 3 آوانس به شما داديم ولي باز هم شما در اين مبارزه طلبي, شکست مي‌خوريد.
پاسخ:
موضوعاتی که در این شبهه به آن پرداخته شده آنقدر متواتر و مسلم است که یک پژوشگر ساده و ابتدایی هم به راحتی با مقداری مطالعه در کتب شیعیان و اهل سنت به مقدار بسیار زیادی از آن دست پیدا خواهد کرد. اما متاسفانه همانطور که در شبهه های قبل هم دیدید کار این شبهه گر تنها بازی با کلمات است در حالی که متاسفانه هیچ بار علمی در او وجود ندارد. به هر حال ما به طور نمونه برخی روایات در رابطه با این شبهه ها را از کتب هر دو مذهب خدمتتان عرض می کنیم تا حقیقت با استفاده از منابع و مدارک معتبر و نه با حرف و گزافه گویی روشن شود:
1)خلافت امیرالمومنین علی (ع) و امامت اولاد ایشان تا حضرت مهدی(عج):
موفق بن احمد خوارزمی از ابن سلیمان راعی از رسول خدا(ص) روایت کرده است که فرمود:شبی که مرا به آسمانها برد خداوند فرمود (أمن الرسول بما انزل الیه من ربه ) رسول خدا به آنچه بر او نازل کرده ایم ایمان آورده ،من گفتم (والمومنون) یعنی اینکه به همه آنچه نازل فرموده ای ایمان دارم خطاب شده راست گفتی.
باز خطاب شد ای محمد چه کسی را برای امت جانشین قراردادی ،گفتم بهترین ایشان را، فرمود علی بن ابی طالب (ع) را ؟ عرض کردم آری ای پروردگارمن ،فرمود ای محمد(ص) بر اهل زمین نظر کرده، تو را برگزیدم و برای تو اسمی از اسماء خود اشتقاق نمودم و من در محل و جایی یاد کرده نشوم مگر آنکه تو یا کرده شوی ،من محمودم و تو محمدی،سپس باز نظر کردم و علی (ع) را ازمیان آنها برگزیدم و نامی برای او از میان نامهای خود جدا کردم ، من اعلایم و او علی، ای محمد (ص) تو و علی(ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) و حسین (ع) وامامان از اولاد حسین (ع) را از نور خود آفریدم و ولایت شما را بر اهل آسمانها و زمین عرضه داشتم ، هر کس قبول نمود نزد من از مومنان و هر کس که انکار کرد از کافران است.ای محمد اگر بنده ای از بندگان من را عبادت کند تا آنکه مانند مشک پوسیده شود و بر من وارد شود در حالیکه منکر ولایت شما باشد او را نیامرزم تا اینکه به ولایت شما اقرار نماید، ای محمد(ص) دوست داری که ایشان را ببینی ؟ عرض کردم آری ای پروردگارمن ،فرمود :به طرف راست عرش نگاه کن ،چون نظر کردن دیدم علی (ع) فاطمه (س) حسن(ع) حسین (ع) و ... و مهدی (عج) در صفحه ای از نور ایستاده و نماز میگذارند و مهدی (عج) میان ایشان چون ستاره ی درخشانی است، پس خطاب شد اینان حجتها ی من و این مهدی مطالب خون عترت تو است.
ای محمد با عزت و جلالم قسم که این مهدی (عج) حجت واجب بر دوستان من و انتقام کشنده از دشمنان من است.
این حدیث را در کتاب غایة المرام صدر الائمه موفق بن احمد خوارزمی و در بحار و کتاب غیبت شیخ طوسی و همچنین کتاب منتخب الاثر و ینابیع الموده و فرائد السمطین حموینی و غیر اینها روایت کرده اند .
ابراهیم بن محمد حموینی که از اعیان علماء است در کتاب فرائد المسلمین که پیغمبر(ص) فرمود : هرکس قصد دارد که به دین تمسک جوید و بعد از من سوار کشتی نجات شود باید به علی بن ابی طالب اقتداء و دشمنان او را دشمن و دوستان اورا دوست دارد زیرا علی(س) وصی و جانشین من است در حیات من و بعد از وفات من وامام هر مسلمان و امیر هر مومن است ، امر و نهی او امر و نهی من ،پیرو او پیرو من و یاری کننده ی او یاری کننده ی من و واگذارنده ی او واگذارنده ی من است و ...
موفق بن احمد خوارزمی به سند خود از سلیم بن قیس هلالی از سلمان فارسی روایت کرده است که گفت بر پیغمبر وارد شدم دیدم حسین(ع) بر زانوی آن حضرت نشسته ودو چشم و دو لب او را می بوسد و میفرماید تو سیدی تو پسر سیدی و پدر ساداتی و حجت و پسر حجت و پدر حجتهائی و توامام و پسر امام و پدر امامان 9 گانه ای که نهمی ایشان قائم است و...
و این حدیث را علامه مجلسی از حضرت صادق (ع) از سلمان فارسی نیز روایت کرده است.
حموینی در کتاب فرائد السمطین از سلیم بن قیس هلالی روایت کرده که علی (ع) درمناشدات( فضائل) خود در زمان خلافت عثمان با جماعتی از انصار و مهاجران فرمود شمارا به خدا قسم میدهم آیا میدانید موقعی که آیه ی ( یا ایها الذین آمنوا اطیعوالله و اطیعو الرسول و...) و آیه ی ( لم یتخذوا من دون الله (توبه /16) یعنی غیر از خدا و رسولش و مومنان دوست و معتمدی فرا نگرفته اند نازل شدو خداوند امر کرد که والیان امر مسلمانان را معرفی کند و ولایت را برای آنان تفسیر نماید، چنانچه که نماز و زکات وحج را برایشان تفسیر کرد، پس مرا در غدیر خم نصب کرد و فرمود ای مردم خداوند جلیل مرا ماموریتی داده که سینه ی مرا تنگ نموده و گمان کردم مردم مرا تکذیب میکنند و خداوند مرا تهدید نموده و وعده ی عصمت داده است ،سپس فرمود : به درستی که خدای عزوجل مولای من و مولای مومنان و اولی و سزاوارتر به آنان از خودشان هست، گفتند: بلی یا رسول الله، پس فرمود در حالی که دست مرا گرفته بود ،هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست ، خدا دوست دارد هرکسی او را دوست دارد و دشمن دارد هرکسی که اورا دشمن دارد، پس سلمان برخواست و عرض کرد یا رسول الله ولایت علی(ع) چیست؟ فرمود ولایت او مانند ولایت من است هرکه من اولی به تصرف و صاحب اختیا ر او هستم علی اولی به تصرف و صاحب اختیار اوست پس ( آیه ی الیوم اکملت لکم دینکم ..) نازل شد و پیغمبر فرمود خدا را تکبیر میگوییم به کامل کردن دین و تمام نمودن نعمت و خشنود شدن پروردگار من به رسالت من و ولایت علی( ع) بعد از من . پس جمعی گفتند یا رسول الله این آیات درباره ی علی ( ع) به خصوص است؟ بلی درباره ی او و اوصیاء من هست تا روز قیامت و ...
در کتاب ینابع المودة از جابر بن عبدالله انصاری و در کشف الاستار از حموینی از ابن عباس روایت کرده که پیامبر ( ص) فرمود من سید پیامبران هستم وعلی بن ابی طالب سید اوصیاء است و جانشینان من 12 نفر هستند اول ایشان علی (ع) و آخر ایشان حضرت قائم است.
حموینی در فرائد السمطین از ابن عباس روایت کرده است که نعشل یهودی خدمت پیامبر ( ص) آمد از مسائل چند سوال کرد از جمله پرسید من را از وصی بعد از خود خبر ده زیرا هیچ پیغمبری مبعوث نشده مگر اینکه برای او وصی بوده ، پیامبر ما موسی بن عمران یوشع بن نون را وصی خود قرار داد ، حضرت فرمود وصی من علی بن ابی طالب ( ع) و بعد از او دو سبط من حسن(ع) و حسین (ع) و بعد از آنها9 نفر از اولاد حسین (ع) میباشند (کلم الطیب در تقریر عقاید اسلام ، سید عبد الحسین طیب ص503-509)
نیز از رسول خدا«ص» نقل شده است «انّ خلفائى و اوصيائى و حجج اللَّه على الخلق بعدى اثناعشر اوّلهم اخى و آخرهم ولدى ؛ قيل يا رسول اللَّه! و من اخوك؟ قال : علىّ بن‏ابى طالب، قيل، فمن ولدك؟ قال : المهدى(عج) ؛ يملأ الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت جوراً و ظلماً و الّذى بعثنى بالحقّ بشيراً و نذيراً لو لم يبق من الدّنيا الاّ يوم واحد لطوّل اللَّه ذلك اليوم حتّى يخرج به ولدى المهدىّ فينزل روح اللَّه عيسى بن مريم فيصلّى خلقه» ؛ (كمال الدين، ج 1، ص 280، ج 27 ؛ بحارالانوار، ج، 47، ص 71) «خلفا و جانشينان من و حجّت‏هاى خدا بر خلق پس از من دوازده نفرند : اوّل آنان برادرم و آخرشان فرزندم ؛ گفته شد : اى رسول خدا! برادرت كيست؟ فرمود : على بن ابى‏طالب. سؤال شد : فرزندت كيست؟ فرمود : مهدى، كه زمين را از قسط و عدل آكنده مى‏سازد ؛ همان‏سان كه از ظلم و جور پر شده است. قسم به آنكه مرا به حق، به عنوان بشارت دهنده و ترساننده برانگيخت! اگر از عمر دنيا يك روز باقى نمانده باشد، خداوند آن روز چنان طولانى سازد تا فرزندم مهدى خروج كند. (پس از خروج او) عيسى پسر مريم پشت سرش به نماز مى‏ايستد».
همچنین از رسول خدا«ص» نقل شده است :«ليبعَثَنَّ اللّه من عترتى رجلاً افرق الثنايا اَجلى الجبهة يملكُ الارض عدلاً و يفيضُ المال فيضاً»؛ (ينابيع المودّة، ص 423 ؛ اسعاف الراغبين، باب 3، ص 135 ( ؛ «همانا خداوند از عترتم، مردى را برمى‏انگيزاند كه دندان‏هايش برّاق و گشاده‏اند و پيشانى‏اش بلند و تابنده است. زمين را آكنده از عدل مى‏كند و مال را به نحوى خاص زياد مى‏گرداند»

2)حضرت مهدی(عج) فرزند امام حسن عسکری(ع) است
صدها روايت در منابع شيعه با سند‌هاى صحيح وجود دارد كه حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف فرزند امام عسكرى عليه السلام است و آن حضرت بعد از غيبت طولانى قيام و جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد؛ همان طورى كه پر از جور و ظلم بوده است.
شیخ حر عاملی، در جلد دوم از کتاب ارزشمند اثبات الهداة، نهصد و بیست و هفت روایت با مضمونی نزدیک به هم در امامت دوازده امام آورده که در بسیاری، به گونه ای صریح و روشن، شمار دوازده تن و نام امامان و تصریح به نام پدر امام زمان نیز آمده است . بسیاری از اسناد روایات، این کتاب صحیح بوده و به حد تواتر می رسد .
از جمله ی آن ها، نود و پنج روایت در کافی کلینی،
پنجاه و سه حدیث در عیون الاخبار صدوق،
بیست و دو حدیث در معانی الاخبار صدوق،
نود و دو روایت در کمال الدین صدوق،
بیست و دو روایت در امالی صدوق،
هجده حدیث در الغیبة شیخ ابوجعفر طوسی،
یازده روایت در مصباح المتهجد طوسی است .
ما، هیچ وجه معقولی برای تردید در روایتی که محدثان معتبر از نهصد و بیست و هفت طریق روایت کرده اند، نمی بینم .
علاوه بر اینکه در بسیاری از روایات و کلمات دانشمندان اهل‌سنت نیز تصریح شده که اسم پدر حضرت مهدی حسن‌العسکری است و فرزند امام یازدهم است.( سلیمان قندوزی، ینابیع المودة، ج3، ‌باب السادس و الثمانون، ص53؛ احذربن یوسف‌بن احمد القرمانی الدمشقی، اخبار الدول و آثار الاول، بغداد، 1382‌ق، الفصل الحادی‌عشر، ص212؛ ابن‌صباغ مالکی، الفصول المهمة، ص312؛ شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ج2، ص411؛ حرازی، مشارق الانوار، ص113؛ سبط ابن‌جوزی، تذکرة الخواص، ص325.)

3)آیه ابلاغ و ولایت
مواردی که حضرت امیر به آیه ابلاغ و واقعه غدیر خم اشاره فرموده اند بسیار است که به طور نمونه چند مورد را از کتب شیعیان و اهل سنت خدمتتان عرض می کنیم:
-هفت روز پس از رحلت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله اميرالمؤمنين عليه‏السلام به مسجد آمدند و خطاب به مردم ضمن سخناني فرمودند: «پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به حجه الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد و در آنجا شبيه منبري براي او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوي مرا گرفت و بلند کرد به حدي که سفيدي زير بغلش ديده شد و در آن مجلس با صداي بلند فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ...» خداوند در آن روز اين آيه را نازل کرد: «الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دينَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْکُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَکُمُ الإِسْلامَ ديناً». (اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملي، ج 2، ص 18، ح 72) .
-بار اول که اميرالمؤمنين عليه‏السلام را به اجبار براي بيعت آوردند و حضرت امتناع کرد، در آنجا فرمود: «... گمان ندارم پيامبر صلي‏الله‏عليه‏وآله در روز غدير خم براي احدي حجتي و براي گوينده‏اي سخني باقي گذاشته باشد. قسم مي‏دهم کساني را که از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏وآله در روز غدير «من کنت مولاه فعلي مولاه...» را شنيدند که برخيزند و شهادت دهند». دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و به ماجراي غدير شهادت دادند و ساير مردم هم در اين باره مطالبي گفتند، به طوري که عمر از ترس مجلس را تعطيل کرد!! (بحار الانوار،ج 28،ص 186؛ اثبات الهدي، ج2،‌ص 115) .
-بار دوم که حضرت را طناب برگردن و شمشير بالاي سر به اجبار براي بيعت آوردند، عمر گفت: بيعت کن و گرنه تو را مي‏کشيم. حضرت فرمود: «اي مسلمانان، اي مهاجران و انصار، شما را به خدا قسم مي‏دهم آيا از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيديد که در روز غدير خم چه مي‏فرمود...»؟ همه تصديق کردند و گفتند: آري به خدا قسم. (بحار الانوار، ج 28، ص 273).
مرحوم علامه در بحار به موارد متعدد ديگري هم اشاره مي کند که براي آگاهي بيشتر مي توانيد به جلد 28 ، 29 ، 31 ، 38 ، 41 مراجعه بفرماييد.
-در ميدان جنگ جمل در بصره، اميرالمؤمنين عليه‏السلام به طلحه فرمود: تو را به خدا قسم مي‏دهم، آيا از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيدي که مي‏فرمود: «من کنت مولاه فعلي مولاه». گفت: آري. فرمود: پس چرا به جنگ من آمده‏اي؟ گفت: «در خاطرم نبود و فراموش کرده بودم»! لازم به يادآوري است طلحه پس از اينکه غدير را به ياد آورد باز هم به جنگ ادامه داد تا کشته شد. (الغدير، علامه اميني، ج 1، ص 186) .
-در روز جنگ صفين مردي از لشکر معاويه قرآن به دست به ميدان مبارزه آمد در حالي که اين آيه را تلاوت مي‏کرد: «عم يتسائلون عن النبا العظيم...». حضرت شخصا به جنگ او رفتند و ابتدا پرسيدند: آيا نبأ عظيم را که مردم بر سر آن اختلاف دارند مي‏شناسي؟ آن مرد گفت: نه!! فرمود: «به خدا قسم منم نبأ عظيم که بر سر آن اختلاف دارند. بر سر ولايت من نزاع داريد... در روز غدير دانستيد و روز قيامت خواهيد دانست که چه کرديد»؟ (مناقب ابن شهر آشوب، ج 3،ص 80).
این موارد تنها نمونه ای بود از دهها مورد استدلال حضرت به آیه ابلاغ و واقعه غدیر که در کتب معتبر ذکر شده است.
آیه ولایت
استدلال امام به آیه «إنّما ولیّکم اللّه ...» در منابع شیعه بسیار زیاد آمده است که به بعضی از آنها اشاره می کنیم:
1. مناشده یوم الشوری
در جلسه شوری که هر یک از اعضای حاضر در آن در پی اثبات صلاحیت رهبری خود بودند دارند آنگاه که نوبت امیرالمومنین علی علیه السلام شد حضرت در دو جا به نزول آیه «انّما» درباره خود استدلال کرده است:
الف) در موردی حضرت خطاب به اهل شورا می فرماید:
آیا در میان شما به جز من کسی هست که خداوند در ده آیه از آیات قرآن او را مؤمن نامیده باشد؟ گفتند: به خدا سوگند نه.( محمدبن الحسن الطوسی، ألامالی، ج2، ص159؛ حسن بن ابی الحسن الدیلمی، إرشاد القلوب، ج2، ص86 ؛ بحارالأنوار،ج31، الحسن الطوسی، ص333؛ ألإحتجاج، ج1 ، ص197.)
ب) در موردی در این مناشده حضرت خطاب به اهل شورا می فرماید:
آیا در میان شما به جز من کسی هست که در حال رکوع زکات داده باشد و خداوند آیه «إنّما ولیکم اللّه ...» را درباره او نازل کرده باشد؟ گفتند: به خدا سوگند نه.( محمد بن الحسن الطوسی، ألامالی، ج2، ص162؛ الإحتجاج، ج1، ص197؛ جمال الدین یوسف بن حاتم الشافی، الدررالنظیم، ص332؛ السید هاشم البحرانی، غایة المرام، ج2، ص20؛ إرشاد القلوب، ج2، ص89؛ بحارالأنوار، ج31، ص332؛ میرزا حبیب اللّه الهاشمی الخوئی، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج2، ص363، ج3، ص89.)
2. مناشده با ابوبکر
بعد از به قدرت رسیدن ابوبکر، وی تلاش می کرد با امام علی(ع) با چهره ای بشاش و خندان روبه رو شود، ولی حضرت امیر(ع) برعکس همیشه با چهره ای گرفته و عبوس با او برخورد می کرد که این وضع برای ابوبکر قابل تحمل نبود، تا اینکه روزی به خانه حضرت آمد و از مسائل پیش آمده عذرخواهی کرد و در صدد توجیه رفتار خود برآمد. حضرت با نقد رفتار ابوبکر از وی اعتراف گرفت که شایستگی این کار را ندارد، بلکه خود شایسته سرپرستی امت است. بدین سان حضرت با بیان شایستگیهای خود به نزول آیه «انّما» درباره خود استدلال می کند و می فرماید:
تو را به خدا سوگند می دهم آیا در آیه پرداخت انگشتری به عنوان زکات، ولایت من همراه با ولایت رسول خدا(ص) از طرف خداوند مطرح شده است یا ولایت تو؟ ابوبکر گفت: بلکه ولایت تو.( ابوجعفر محمدبن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، الخصال، باب الأربعین و مافوق، ج2، ص327؛ بحارالأنوار،ج29، ص7؛ الإحتجاج، ج1، ص161.)
3. مفاخره قریش
از جمله مواردی که حضرت امیر(ع) به نزول آیه «إنّما» درباره خود احتجاج کرده، جریان، مفاخره مهاجران و انصار است. آن حضرت در آن جا فرمود:
شما را به خدا سوگند آیا می دانید هنگامی که آیه «انّما ولیّکم اللّه و...» نازل شد، مردم از رسول خدا(ص) پرسیدند: آیا این آیه به عده ای از مؤمنان اختصاص دارد، یا شامل همه مؤمنان می شود؟ پس خداوند پیامبر را مأمور کرد که متولیان امور مؤمنان را به آنان بشناساند و همان طور که نماز، زکات و حج آنان را برای ایشان بیان کرده است ولایت را نیز شرح دهد. در پی این مسائل پیامبر مرا در غدیر خم به عنوان راهنما برای مردم منصوب کرد.( الإحتجاج، ج1، ص213؛ بحارالأنوار، ج1، ص410.)
4. مذاکره با مهاجران و انصار
در جریان تشکیل شورا از یک سو حدود پانزده سال از ارتحال رسول خدا(ص) گذشته بود و نسل جدید مسلمانان عصر نزول قرآن را درک نکرده بودند. از سوی دیگر، تبلیغات یک سویه حکومت در طول این دوران و جلوگیری از تدوین و نشر حدیث رسول خدا(ص) و عوامل دیگر سبب شده بودند نسل جدید از حوادث صدر اسلام و مدافعان واقعی اسلام و رسول خدا(ص) بی اطلاع باشند. در چنین شرایطی حضرت در صدد معرفی خود و دفاع از حق خویش برآمد و در جمع مهاجرین و انصار که بیشتر آنان را نسل جدید تشکیل می دادند حاضر شد و در یک سخنرانی فرمود:
از اصحاب رسول خدا(ص)، آنان که حفظ مطالب دینی از آنان خواسته شده و امانتدار قرار داده شده اند، می دانند که در میان اصحاب رسول خدا(ص) کسی نیست که امتیازی داشته باشد مگر اینکه من آن امتیاز را بیشتر از او دارم، ولی من هفتاد امتیاز دارم که هیچ یک از اصحاب رسول خدا(ص) هیچ کدام از آن امتیازات را ندارند. سپس حضرت این امتیازات را برمی شمارد تا این که می فرماید: اما شصت و پنجمین امتیاز این که من در مسجد نماز می خواندم، فقیری آمد و تقاضای کمک کرد و من در حال رکوع انگشتری خود را به او دادم که خداوند آیه «إنّما ولیّکم اللّه و...» را درباره من نازل کرد.( الخصال، ابواب السبعین و مافوقه، ص1701؛ بحارالأنوار، ج31، ص445.)
5. مناظره با ملحدان
از جمله مواردی که حضرت امیر(ع) به نزول آیه «إنّما» درباره خود احتجاج کرده، موردی است که بعضی از ملحدان خدمت آن حضرت رسیدند و گفتند:
آیاتی در قرآن وجود دارد که با هم تناقض دارند و اگر این تناقضها نبود ما به اسلام ایمان می آوردیم؟
حضرت فرمود: این آیات چیست؟
آنان آیاتی را برشمردند و حضرت به تک تک آنها پاسخ می داد، تا این که سؤال کننده پرسید: مراد از «واحده» در این کلام خدا «إنّما أعظکم بواحدة»( سوره سباء،آیه 46). چیست؟
حضرت فرمود:
و اما [درباره] سخن خداوند «که تنها به یک چیز شما را موعظه می کنم»، به درستی که خداوند متعال قوانین مهم و واجبات را در زمانهای متفاوتی نازل کرده است، چنان که آسمانها و زمین را در شش دوره آفریده است و اگر می خواست می توانست در کمتر از یک چشم بر هم زدن آنها را خلق کند، ولی او آهستگی و مدارا را نمونه ای برای امینان خود و اثبات حجتی برای خلق قرار داده است.
بر این اساس اولین چیزی که بندگان را به آن مقید کرد اعتراف به یگانگی و ربوبیت خداوند و شهادت به این بود که معبودی غیر از اللّه نیست و چون این مرحله سپری شد و مردم وحدانیت خداوند را پذیرفتند، اعتراف به نبوت پیامبر ـ که درود خداوند بر او و خاندان او باد ـ و شهادت به رسالت او قرار داد و چون این مرحله را پذیرفتند بر آنان نماز را واجب کرد، سپس روزه، سپس حج، سپس جهاد، سپس زکات و سپس صدقات و آنچه از این نمونه بود؛ مثل انفال. به دنبال این مسائل، منافقان به رسول خدا(ص) گفتند: آیا چیز دیگری مانده است که پروردگارت بخواهد آن را واجب کند که به ما بگویی تا ما اطمینان پیدا کنیم که واجب دیگری نیست؟
خداوند در این موقع نازل کرد که بگو: «تنها به یک چیز توصیه می کنم»؛ یعنی به ولایت و آیه نازل کرد که «تنها سرپرست و ولیّ شما خداوند و رسول او و کسانی هستند که نماز می گزارند و در حال رکوع زکات می پردازند» و در میان امت هیچ اختلافی وجود ندارد که در آن دوران جز یک تن در حال رکوع زکات پرداخت نکرده است و اگر نام او را در قرآن می آورد، آن را از میان می بردند. این مسئله و امثال این نکته ها که برایت گفتم در قرآن وجود دارد که تحریفگران معنای آنها را نمی دانند تا به تو و امثال تو برسد و وقتی ولایت نازل شد، خداوند این آیه را نازل کرد که امروز دین شما را کامل گردانیدم، نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین برای شما برگزیدم.( الإحتجاج، ج1، ص379.)
6. پاسخ پرسشگران
از جمله مواردی که حضرت امیر المؤمنین(ع) برای اثبات حقانیت ادعای خود در جانشینی رسول خدا(ص) به آیه «إنّما ولیکم اللّه و...» استدلال کرده، مواردی است که عده ای از آن حضرت پرسش می کردند و ایشان به ناچار پاسخ می گفت. شمار این موارد نیز بسیار است که تنها به یک مورد اشاره می کنیم:
مردی از امام علی(ع) پرسید: از برترین امتیازت بگو. حضرت فرمود: آنچه خداوند در کتابش درباره من نازل کرده است و سپس حضرت بعضی از آیاتی را که درباره خودش نازل شده بود بیان کرد؛ از جمله این آیه که «تنها سرپرست و ولیّ شما خدا و رسول او و مؤمنانی هستند که نماز را برپا می دارند و در حال رکوع زکات پرداخت می کنند».( همان، ج1، ص232)

فدک
فدك در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مِلك حضرت زهرا عليها السلام بود و آن حضرت صلّى اللّه عليه وآله در حيات خود، فدك را به فاطمه عليها السلام بخشيده بود و اين مطلب، در كتاب هاى شيعه و سنّى ديده مى شود. روايات اين بخش را از كتاب هاى اهل سنّت نقل مى نماييم:
بزّار، ابو يَعلى، ابن ابى حاتِم و ابن مُردَوَيْه اين گونه نقل مى كنند كه ابو سعيد خُدرى گويد:
هنگامى كه آيه (وآت ذى القربى حقّه) نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، فاطمه عليها السلام را فرا خواند و فدك را به وى بخشيد.
اين حديث از ابن عبّاس نيز روايت شده است، مى توانيد آن را به روايت از اين بزرگان و محدّثان در كتاب الدر المنثور ببينيد(الدر المنثور فى التفسير بالمأثور: 4 / 177.). همچنين حاكم، طَبَرانى، ابن النجار، هيثمى، ذهبى، سيوطى، متّقى هندى و ديگران نيز از راويان اين حديث محسوب مى شوند.
ابن ابى حاتِم اين حديث را در تفسيرش روايت مى كند، تفسيرى كه ابن تيميّه در كتاب منهاج السنّه آن را خالى از هر حديث جعلى مى داند(منهاج السنّه: 7 / 13.).
بسيارى از علما و بزرگان اهل سنّت اقرار دارند كه فدك در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، مِلك فاطمه عليها السلام بوده و به عنوان عطيّه اى از سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به فاطمه زهرا عليها السلام شناخته مى شده است.
سعدالدين تفتازانى و ابن حَجَر مكّى از آن جمله اند.
ابن حَجَر مكّى در الصواعق مى نويسد:
«إنّ أبابكر انتزع من فاطمة فدكاً»( الصواعق المحرقه: 31)
«ابوبكر فدك را از فاطمه گرفت».
از اين رو، فدك در دست حضرت زهرا عليها السلام بود و ابوبكر آن را گرفت.
چرا؟ و به چه دليل؟
فرض مى كنيم كه ابوبكر نمى دانست كه فدك، مِلك زهرا عليها السلام بوده است و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن را به ايشان بخشيده و وى را مالك فدك قرار داده است، آيا پيش از گرفتن فدك از فاطمه زهرا عليها السلام نبايستى در اين باره از وى سؤال كند؟
به هر حال وقایع تاریخی را نمی توان کتمان کرد و با شبهه خللی در آن وارد ساخت چراکه خداوند خود حافظ و نگهبان آن است.

قسمت سیزدهم:
پرسش:
يکي از فضايل بسيار مهم حضرت علي که شيعه حتي براي خلافت نيز بدان اشاره دارد در مورد ابلاغ سوره برائت است که پيامبرص ابتدا ابوبکر را براي انجام آن فرستاد ولي پس از آن به قول شما وحي نازل شده که اينکار مي‌بايست توسط علي صورت بگيرد و بنابراين پيامبرص حضرت علي را مامور انجام آن مي‌کند. سوال ما از شيعيان اين است که مگر شما پيامبرص را معصوم از هرگونه خطا و سهوي نمي‌دانيد؟!! مگر همه سخنان او را ما ينطق عن الهوي نمي‌دانيد؟ خوب طبق اين جريان، پيامبرص در ابتدا خطا کرده است. چنانچه شيعه بگويد ايشان توسط وحي متوجه خطاي خود شده اند بايد بگوئيم نظر ما نيز همين است که هر موقع پيامبرص خطايي داشته توسط وحي الهي متذکر مي‌شده است ، ولي واضح است که چنين چيزي مد نظر علماي شيعه نيست و ايشان پيامبرص و حتي امامان خود را کاملا معصوم از هر خطا و سهوي مي‌دانند و در اين عصمت نيازي به وحي نمي‌بينند!!

پاسخ:
با دقت در این شبهه به خوبی به درماندگی و بی هویتی شبهه گران پی می بریم، چرا که می بینیم آنان از هر وسیله ای حتی تخریب چهره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هم برای رسیدن به مقاصد شوم خود دریغ نمی ورزند. آنان یا مفهوم علم غیب از دیدگاه شیعه را به درستی نفهمیده اند یا خود را به نفهمی زده اند و آنوقت گرفتار چنین شبهه هایی شده اند لذا در پاسخ به این شبهه ما باید معنا و چگونگی علم غیب را در دیدگاه شیعه بررسی کنیم آنوقت پاسخ از این شبهه روشن خواهد شد.
در مورد علم غیب معصومین (به طور خلاصه) نكاتى را بايد مد نظر قرار داد:
يکم. پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) در مسائل عادى، فردى و امور اجتماعى، موظّف به استفاده از علم عادى بوده‏اند. از اين رو همواره در اين گونه مسائل، از طرق معمولى تحقيق و كسب آگاهى نموده و بر اساس برآيندهاى آن عمل مى‏كردند. سر اين مسأله نيز آن است كه آنان الگوى بشريت‏اند و اگر در مسير زندگى و حركت‏هاى اجتماعى، راهى غير از اين بپويند، ديگر جنبه اسوه بودن خود را از دست خواهند داد و جهانيان به بهانه آن كه آنان با علم لدنى عمل مى‏كرده‏اند، از حركت‏هاى سازنده، انقلابى و اصلاحى باز خواهند ايستاد. دوم. برخى بر اين عقيده‏اند كه علم غيب براى پيامبر(ص) و امامان(ع) شأنى است؛ يعنى، چنان نيست كه همواره هر چيزى را بالفعل بدانند؛ بلكه اگر بخواهند از طريق غيبى بدانند، خواهند دانست و يا اگر خدا بخواهد، علم چيزى را در اختيار آنان قرار خواهد داد.
سوم. علم غيب گاهى به واقع محتوم و تغيير ناپذير تعلق مى‏گيرد. بنابراين بعضى از چيزهايى كه پيامبر(ص) و امامان(ع) از طريق غيبى مى‏دانند، همان چيزى است كه حتما واقع خواهد شد؛ مانند كسى كه از عمارت بسيار بلندى پرتاب گرديده و در بين راه مى‏داند كه به سرعت به زمين اصابت خواهد كرد. اين گونه آگاهى چيزى نيست كه با آن بتوان تغييرى ايجاد نمود و سرنوشت چيزى را تغيير داد. به عبارت ديگر، گاهى علم به صورت تعليقى و شرطى است؛ مثل اينكه انسان بداند اگر از منزل بيرون رود تصادف خواهد كرد. اين قضيه‏اى شرطى است و فرد ممكن است با بيرون نرفتن از منزل، خود را حفظ كند؛ ولى اگر بداند كه در روز معينى فلان حادثه براى او اتفاق خواهد افتاد و چيزي اختياري در دگروني آن دخيل نيست، آيا باز هم خواهد توانست از بروز آن جلوگيرى نمايد؟
پس هر چند پیامبر و ائمه (ع ) از علم غيب برخوردارند و به وقايع گذشته و حوادث حال و آينده آگاهي دارند ; اما تكليف آنان مانند ساير افراد بشر بر اساس علم عادي است و علم غيب براي آنان تكليفي به دنبال نمي آورد به همين دليل مثلا علم غيب ائمه (ع ) از نحوه شهادت خود براي آنان تكليف آور نيست . امام بر اساس علم عادي خود ميوه اي را پيش روي خود مي بيند كه مانعي از خوردن آن نيست و بر همين اساس تناول آن ميوه جايز است اگر چه بر اساس علم غيب از مسموم بودن آن آگاهي دارد. براي علي (ع ) بر اساس علم عادي بشري شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجري مانند ساير شبهاست به همين جهت به سمت مسجد حركت مي كند علم غيبي كه به اذن خداوند در مورد شهادت خود دارد براي ايشان تكليفي ايجاد نمي كند. یا برای پیامبر ابلاغ سوره برائت به ابوبکر در ابتدا بر اساس علم عادی است اما پس از آن به وسیله وحی به ایشان امر می شود که باید برای ابلاغ این سوره شخصیتی مانند امیرالمومنین علی علیه السلام به کار گرفته شود در این وقت است که پیامبر وظیفه دارد امر خدا را به اجرا در آورد و این هیچ ارتباطی با علم غیب داشتن ایشان یا ما ینطق عن الهوی ایشان ندارد.

قسمت چهاردهم:
پرسش:
چرا شما در سوره توبه آيه 40، إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَرُوا السُّفْلى‏ وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللَّهُ عَزيزٌ حَكيم‏ را به ترس و خوف ترجمه مي‌کنيد؟ در صورتيکه لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ از حزن و اندوه و غم است، يعني غمگين مباش و چنانچه خوف و ترس مقصود بود، لاتخف بکار مي‌رفت.
پاسخ:
اولا: لاتحزن چه به معنای غمگین باشد یا به معنای ترس مشکلی را از شما دفع نمی کند و در هر دو صورت نقص بزرگی است بر ابوبکر که با وجود حضور پیامبر و نیز وحی الهی باز غمگین و ترسان بوده است.
ثانیا: خود علمای شما در کتبشان لا تحزن را به معنای ترسیدن ابوبکر معنا کرده اند که به برخی موارد اشاره می شود(به کلمه خوف=ترس، دقت کنید)
ابوبكر هيثمى و محمد بن على شوكانى مى‌نويسند:
وأتوا على ثور الذي فيه الغار الذي فيه رسول الله صلى الله عليه وسلم وأبو بكر حتى طلعوا فوقه وسمع النبي صلى الله عليه وسلم أصواتهم فأشفق أبو بكر عند ذلك وأقبل على الهم والخوف فعند ذلك قال له النبي صلى الله عليه وسلم لا تحزن إن الله معنا.
قريشيان به غاري كه رسول خدا (ص) و ابوبكر در آن بودند‌، رسيدند؛ تا جائي كه به بالاي كوه ثور رسيدند و رسول خدا صداي آن‌ها را شنيد، در اين هنگام ابوبكر ترسيد و بيم و ترس به او روي آورد، رسول خدا به او فرمود: نترس كه خداوند با ما است .
(الهيثمي، ابوالحسن علي بن أبي بكر ( 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 6، ص 52، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ؛الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (1255هـ)، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج 2، ص 364، ناشر: دار الفكر – بيروت.)
و ابن حجر عسقلانى مى‌نويسد:
واتى المشركون على الجبل الذي فيه الغار الذي فيه النبي صلى الله عليه وسلم حتى طلعوا فوقه وسمع أبو بكر أصواتهم فاقبل عليه الهم والخوف فعند ذلك يقول له النبي صلى الله عليه وسلم لا تحزن ان الله معنا.
مشركان به كوهي كه رسول خدا در آن بود ، رسيدند؛ تا جائي كه بر بالاي كوه بالا آمدند، ابوبكر صداي مشركان را شنيد، پس غم و ترس به ابوبكر روي آورد، در اين هنگام رسول خدا (ص) فرمود: نترس كه خداوند با ما است .
(العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 7، ص 11، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.)
طبرى در تفسيرش جملات جالبی دارد، او می نویسد:
إذ يقول رسول الله لصاحبه أبي بكر لا تحزن وذلك أنه خاف من الطلب أن يعلموا بمكانهما فجزع من ذلك فقال له رسول الله صلى الله عليه وسلم لا تحزن لأن الله معنا والله ناصرنا فلن يعلم المشركون بنا ولن يصلوا إلينا.
در هنگام كه رسول خدا به همراهش گفت: نترس . و اين بدان جهت بود كه ابوبكر ترسيده بود، تعقيب كنندگان جاي آن را پيدا كنند ؛ پس ابوبكر ناشكيبائي كرد، رسول خدا (ص) فرمود: نترس كه خداوند با ما است، او ياور ما است؛ پس مشركان جاي ما را پيدا نمي‌كنند و دستشان به ما نخواهد رسيد .
(الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير ( 310هـ)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج 10، ص 136، ناشر: دار الفكر، بيروت – 1405هـ.)
حال باید به این شبهه گران گفت: اين جملات به هر غمگينى گفته مى‌شد؛ آن‌هم از زبان پيامبر خدا، حزنش پايان مى‌يافت و قلبش آرام مى‌گرفت؛ اما چرا حزن و اندوه و ترس ابوبكر پايانى نداشت؟ حتی اگر قائل شویم که حزن به معنای غمگینی است چرا با وجود تمام این دلگرمیها از سوی وحی الهی و پیامبر اکرم باز ابوبکر غمگین بوده است؟ آیا این به معنای ترس شدید وی نیست؟ پس چرا (همانطور که ذکر کردیم)بسیاری از علمای خود شما ابوبکر را در آن حالت ترسو خوانده اند؟

قسمت پانزدهم:
پرسش:
چيزي که غير قابل فهم باشد و در آن شک و ظن وجود داشته باشد نياز به امام براي فهميدن دارد، نه چيزي که لاريب و بدون شک است و خود را نور و جدا کننده حق از باطل معرفي مي‌کند. در پاسخ علمايي چون جناب قزويني مي‌گويند: شما تعداد رکعات نماز را هم نمي‌توانيد از قرآن بفهميد!! در جواب ايشان مي‌گوييم: اين چه ربطي به قابل فهم بودن يا نبودن قرآن دارد؟ بحث بر سر خود آيات قرآن به تنهايي است و بس، تعداد رکعات و برخي از احکام در قرآن نيستند و اينها فروع ديني هستند که اصلا ذکر نشده اند و مسلما براي فهم آنها بايد به احاديث صحيح و سنت رسول اکرم ص مراجعه کنيم، امر به نماز در قرآن آمده و هرکس معنايش را مي‌فهمد و البته تعداد رکعاتش ذکر نشده و براي فهم آن بايد به سنت رجوع کنيم، اينها در واقع آيات معدودي مربوط به احکام و غيره هستند که توسط پيامبرص در سنت توضيح داده شده اند و البته ربطي به غير قابل فهم بودن آيات قرآن ندارند، پس اين دليل شما مردود است. خطاب آيات الهي، ناس (مردم) هستند و بهره گيري از عقل توسط دارندگان آن (يعني همين عقل معمولي که اکثرا از آن برخوردارند) و جايي خطاب با امام يا حتي علما نيست، پس چرا مردم و عوام و امت اسلامي را براي فهم قرآن و عمل به آن قادر نمي‌دانيد و هدايت را مستلزم وجود اهل بيت و امامي معصوم مي‌دانيد؟!! مراجع شما به آيه(بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون‏) نيز اشاره دارند، يعني اينکه به پيامبرص امر شده آيات را براي مردم تبيين کند و اين را نشانه غير قابل فهم بودن قرآن مي‌دانند. در پاسخ مي‌گوييم تبيين دو معنا خواهد داشت، يکي همان ابلاغ و رساندن وحي است که در آيات متعددي به پيامبرصامر شده که آيات را براي مردم بيان و ابلاغ کند و ديگر اينکه اين دستورات الهي و آيات را بطور عملي براي مردم انجام بده تا ببينند و ياد بگيرند، پس اين نيز ربطي به قابل فهم نبودن قرآن ندارد. خود آيات قرآن را مردم مي‌فهميده اند و پيامبرص نيز در مقابل چشمان ايشان آن دستورات را بصورت عملي انجام مي‌داده تا ياد بگيرند. ضمنا اگر معناي تبين، تفسير و توضيح باشد (بنا به اعتقاد شما) پس طبق همين آيه فقط پيامبر اسلامص حق تفسير قرآن را دارند نه امام و آخوند و مراجع و....، در ضمن آيات ديگري نيز حاکي از آسان بودن و قابل فهم بودن قرآن دارند که نشان مي‌دهند قرآن نيازي به امام ندارد، آياتي چون: (وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِر) ، «و قطعا قرآن را براى پندآموزى آسان كرده‏ايم پس آيا پندگيرنده‏اى هست».

پاسخ:
تمام مطالبی که در این شبهه مطرح شده خلاصه آن این است که ائمه در تبیین و توضیح و تفسیر قرآن نقشی ندارند و قرآن را عموم مردم می فهمند چراکه خطاب قرآن به عموم مردم است نه امام یا علما...
در جواب از این شبهه لازم است که نقش ائمه در تبیین قرآن بررسی شود:
اولا در قرآن کریم آیات بسیاری وجود دارد که دلالت می کنند که اهل بیت و ائمه علیهم السلام آگاه به تفسیر وحقایق قرآن هستند که به طور نمونه چند آیه ذکر می شود:
1-هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ (آل عمران 7) در این آیه خداوند علم به متشابهات را مختص به خود وراسخان در علم میداند به حسب آنچه در روایات فراوان که آدرس آنرا ذیلا می آوریم راسخان در علم وکسانی که به جایگاه ثابتی از علم دست یافته اند پیامبر واهل بیت آن حضرت هستند .
2- وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني‏ وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ (رعد 43 ) در این آیه خداوند خودش وکسانی را نزد آنان علم کتاب است را شاهد بر نبوت پیامبر میداند به حسب آنچه در روایات آمده است کسی که نزد او علم کتاب است اهل بییت هستند که در راس آنان امیر مومنان علیه السلام است .
3-بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في‏ صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ الظَّالِمُونَ (عنکبوت 49 ) قرآن آیات روشن وبین است در سینه کسانی که به آنان علم داده شده است در ذیل این آیه نیز روایت فراوانی وجود دارد که مراد از کسانی که خداوند به آنان علم عنایت نموده که قرآن نزد آنان بین وروشن است اهل بیت علیهم السلام هستند . .( می توانید جهت اطلاع بر روایاتی که ذیل آیات یاد شده وارد شده است به بحار الانوار ج 23 ص 188-211 مراجعه کنید ).
4 - آیه شریفه: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (نساء، 59) دلالت دارد بر اینکه باید از اولو الامر که اهل بیتند اطاعت نمود بنا بر این سخن آنان نیز در تفسیر قرآن وبیان حقایق دین حجت است همانند رسول خدا والا خداوند در کنار اطاعت از خودش وپیامبر اطاعت ازانان را مطرح نمیکرد مراد از اولوالامر نیز به حسب آنچه در روایات امده اهل بیت پیامبر و ائمه اطهارند .
5 - آیه شریفه إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (مائده 55) بر این دلالت دارد که امیر مومنان علیه السلام همانند پیامبر اکرم (ص) بر مردم ولایت وسرپرستی دارد وسخنان ان حضرت همانند پیامبر اکرم (ص) بر همگان حجت است مراد از کسانی که اقامه نماز میکنند ودر حال رکوع زکات میدهند بنا به انچه در روایات شیعه وسنی امده است امیر مومنان است . مقام ولایت و سر پرستی که در این آیه مطرح است همان جایگاهی است که خداوند به صراحت در قرآن کریم به پامبر اکرم دستور میدهد که در حجه الوداع آنرا به مردم برساند و امیر مومنان را به عناون ولی وسرپرست مومنان پس از خود معرفی نماید وحضرتش نیز امتثال امر نموده و در حضور بسیاری از مسلمانان فرمود آیا من اولی به شما نیستم از اموال وجانهایتان همگی گفتند چرا ای رسول خدا آنگاه فرمود هرکس من مولای اویم وچنین سرپرستی را بر وی دارم پس علی مولای اوست .
آیات یاد شده تنها بخشی از آیاتی است که دلالت بر عالم بودن ایشان به کتاب خدا را دارد .
ثانیا به هر حال با توجه به آیاتی که عرض شد روشن شد که پيامبر اکرم (ص) ، علاوه بر مقام رسالت که همان گرفتن وحي باشد ، شئونات ديگري نيز داشته است ؛ از جمله :
الف : تفسير و تبيين آيات قرآن ، مطابق با نيازهاي روز ؛
ب : اجراي عدالت و جلوگيري از ظلم ، در سايه تشکيل حکومت اسلامي ؛
ج : وساطت در فيض ؛
و ... .
تمامي اين شئونات بعد از نبي مکرم اسلام صلي الله عليه و آله ، به دليل روايت متواتر مانند روایت: انت مني بمنزلة هارون من موسي الا انه لا نبي من بعدي .
که در بسياري از کتاب هاي شيعه و سني آمده است ، به امامان بعد از آن حضرت منتقل مي شود .
و از آن جايي که نياز به عدل و جلوگيري از ظلم و فساد ، تشکيل حکومت ، تفسير صحيح قرآن مطابق با نيازهاي روز ، وساطت در فيض و... براي انسان ها هميشگي است ، وجود امام برای این منظور نيز ضرورت هميشگي دارد .
ثالثا البته این صحیح است كه قرآن متناسب با نیازهاى مردم جامعه و همگام با حوادث و وقایع گوناگون نازل مى‏شده و آنان كه به‏زبان عربى تسلّط داشتند وظیفه خود را مى‏فهمیدند و این آیات براى همه قابل فهم بود. و چه بسا كه عده‏اى با شنیدن آیات‏تحوّل درونى در آنان به وجود مى‏آمد و متحول مى‏شدند با این وجود امور زیر نیازمندى قرآن به تفسیر را روشن مى‏كند.
الف) آیات قرآن از جانب كسى نازل شده كه بر تمامى اسرار طبیعت و جهان آشنا بوده و دانش را پایان‏ناپذیر است.
قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ. (فرقان،6) به این جهت الفاظ قرآن اگر چند گویا و رسا باشد، گنجایش مفاهیم بلندمرتبه و دانش بى‏كران خداوند را ندارد، چرا كه الفاظ مربوط به محسوسات و عالم ماده است و براى درك مفاهیم عالیه معنوى‏الفاظ قرآن نیاز به تفسیر بیشترى دارند که این امر مربوط به امام می شود.
ب) خداوند براى بیان احكام به كلیات اشاره كرده است و به بسیارى از جزئیات اشاره نكرده. و این وظیفه را به عهده مفسّرواگذار كرده. به طول مثال در قرآن، نماز خواندن آمده ولى تعداد ركعات آن بیان نشده و این وظیفه را به مفسّر واگذار كرده و مفسران واقعی قرآن تنها پیامبر و ائمه اطهار می باشند.
ج) بیشتر آیات قرآن در رابطه با حوادث و موضوعات خاص نازل شده و فقط كسانى كه به علم الهی متصلند عمق آن رامى‏فهمند و از كم و كیف آن آگاهى دارند ولى دیگران كه از چگونگى نزول وحى دانشى ندارند، مطالب براى آنان به طور كلى‏مفهوم نیست اینجاست که نقش ائمه روشن می شود.
د) قرآن كتابى است در حد اعجاز فصاحت و بلاغت و پر از كنایات و استعارات و این رموز احتیاج به تفسیر دارد که تنها این امر از ائمه بر می آید.
ه) قرآن داراى آیات متشابه، عمومات، مطلقات، مجملات و مفهم مخصص و مقیّد، مبیّن است و دانش تأویل و تفسیر آن را تنها در نزد ائمه اطهار می توان یافت.

قسمت شانزدهم:
پرسش:در 13 روز آخر عمر مبارک پيامبرص، پيش نماز و امام جماعت حضرت ابوبکر بوده اند، ولي رافضيان منکر اين مسئله هستند!! سوال اينجاست که مي‌شود بفرمائيد پس چه کسي امام جماعت بوده است؟!! اگر ابوبکر نبوده چه کسي بوده؟ علماي رافضي خواهند گفت که پيامبرص اسلام در حالت بيماري و با زحمت فراوان و با کمک ديگران از اتاق خود به محل نماز آمده و با دست خود ابوبکر را کنار زده است و خود پيامبرص امامت نماز را بر عهده گرفته اند! در جواب مي‌گوئيم يعني حضرت محمدص هر روز در حال بيماري به مسجد مي آمده و ابوبکر را کنار مي زده است؟!! يعني روزي پنج نوبت اينکار را مي‌کرده است؟!! 13 روز مي‌شود 65 نوبت نماز، يعني پيامبرص65 دفعه آمده اند و ابوبکر را کنار زده اند؟!!! واقعا عجيب است!! چطور ابوبکر باز هر روز مي آمده و مردم هم چيزي نمي‌گفته اند!! ببينيد چگونه تاريخ و مقلدين نادان را مضحکه و مسخره عقايد منحط خود کرده ايد.
پاسخ:
برای رسیدن به پاسخی روشن لازم است که واقعه نماز خواندن ابوبکر به جای پیامبر را که اهل سنت بر وجود آن بسیار پا می فشارند و آن را دلیلی بر خلافت ابوبکر می دانند به دقت بررسی شود تا بعد ببنیم جنجال ریاضی دان شبهه گر ما آیا اصلا از بن مایه درست بوده یا وی بر روی تخیلات خود به بازی با اعداد رو آورده است، آنوقت خواهید دید که بازی با کلمات و اعداد برای ایجاد شبهه کاری بسیار آسان است که حتی از کودکان هم بر می آید اما ذکر مطالب با اسناد معتبر تاریخی و روایی مطلبی است که عموما شبهه گران بهره ای از آن نبرده اند:
مهمترين روايات وارده در رابطه با «استخلاف» و يا جانشيني ابوبكر از سوي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم براي نماز در واپسين روزهاي عمر شريف آن حضرت كه مجموعاً يازده روايت، حاوي يك روايت از موطأ مالك و ده روايت از صحيح بخاري است؛ تماماً بررسي سندي شده كه همه ضعيف و يا مرسل بوده و در سلسله سند آن مشكلات اساسي وجود داشته است. و البته در دلالت آن نيز (همان گونه كه ملاحظه خواهيد فرمود) به قدري تعارض و تناقض وجود دارد كه هر گونه اعتماد به اين روايات را منتفي مي‌سازد.
بررسي سندي:
روايت كتاب الموطأ مالك
رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در حال بيمارى از منزل خارج و وارد مسجد شد ديد ابوبكر ايستاده و مردم به او اقتدا كرده اند. وقتى ابوبكر متوجّه شد عقب رفت. رسول خدا صلى اللّه عليه وآله به او اشاره كرد كه همان جا بمان؛ سپس رسول خدا صلى اللّه عليه وآله كنار ابوبكر نشست. ابوبكر نمازش را با اقتدا به پيامبر خواند، در حالى كه مردم به ابوبكر اقتدا كرده بودند.مالك از هِشام بن عُرْوَه نقل مى‌كند كه عروه گويد ) الموطّأ، مالك (179 هـ )، ج 1، ص 136) .
الف. ارسال روايت
هذا مرسل في الموطأ
روايت موطا مرسل است.
الاستذكار، ابن عبد البر( 463 هـ )، ج 2، ص 175 .
لم يختلف عن مالك فيما علمت في إرسال هذا الحديث
اختلافي در مرسل بودن روايت مالك نيست.
التمهيد، ابن عبد البر( 463 هـ )،ج 22، ص 315 .
ب. هشام (ابوالمنذر): هشام بن عروه بن زبير بن عوام
هشام بن عروة بن الزبير بن العوام الأسدي ثقة فقيه ربما دلس
... مبتلاي به تدليس است.
تقريب التهذيب، ابن حجر( 852 هـ )، ج2، ص267 .
قال عبد الرحمان بن يوسف بن خراش : كان مالك لا يرضاه.
مالك از او رضايت نداشت.
تهذيب الكمال، مزي (742 هـ )، ج 30، ص 239 .
مهم تر اين كه ابن حجر نام او را در كتاب «طبقات المدلّسين» ‌آورده.
طبقات المدلسين، ابن حجر( 852 هـ )، ص 26 .
ج. عروه بن زبير: از دشمنان اهل بيت و از طرفداران معاويه و عضو گروه جعل حديث وي بوده است.
اوّلين روايت بخاري
664 - حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ قَالَ حَدَّثَنِى أَبِى قَالَ حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ عَنْ إِبْرَاهِيمَ قَالَ الأَسْوَدُ قَالَ كُنَّا عِنْدَ عَائِشَةَ - رضى الله عنها - فَذَكَرْنَا الْمُوَاظَبَةَ عَلَى الصَّلاَةِ وَالتَّعْظِيمَ لَهَا ، قَالَتْ لَمَّا مَرِضَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - مَرَضَهُ الَّذِى مَاتَ فِيهِ ، فَحَضَرَتِ الصَّلاَةُ فَأُذِّنَ ، فَقَالَ « مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ» . فَقِيلَ لَهُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ أَسِيفٌ ، إِذَا قَامَ فِى مَقَامِكَ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يُصَلِّىَ بِالنَّاسِ ، وَأَعَادَ فَأَعَادُوا لَهُ ، فَأَعَادَ الثَّالِثَةَ فَقَالَ «إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ». فَخَرَجَ أَبُو بَكْرٍ فَصَلَّى ، فَوَجَدَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - مِنْ نَفْسِهِ خِفَّةً ، فَخَرَجَ يُهَادَى بَيْنَ رَجُلَيْنِ كَأَنِّى أَنْظُرُ رِجْلَيْهِ تَخُطَّانِ مِنَ الْوَجَعِ ، فَأَرَادَ أَبُو بَكْرٍ أَنْ يَتَأَخَّرَ ، فَأَوْمَأَ إِلَيْهِ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - أَنْ مَكَانَكَ ، ثُمَّ أُتِىَ بِهِ حَتَّى جَلَسَ إِلَى جَنْبِهِ . قِيلَ لِلأَعْمَشِ وَكَانَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - يُصَلِّى وَأَبُو بَكْرٍ يُصَلِّى بِصَلاَتِهِ ، وَالنَّاسُ يُصَلُّونَ بِصَلاَةِ أَبِى بَكْرٍ فَقَالَ بِرَأْسِهِ نَعَمْ . رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ عَنْ شُعْبَةَ عَنِ الأَعْمَشِ بَعْضَهُ . وَزَادَ أَبُو مُعَاوِيَةَ جَلَسَ عَنْ يَسَارِ أَبِى بَكْرٍ فَكَانَ أَبُو بَكْرٍ يُصَلِّى قَائِمًا.
عمر بن حفص بن غياث، از پدرش، از اعمش، از ابراهيم نقل مى كند كه اسود گويد: روزى نزد عايشه بوديم و در مورد اهميّت نماز و بزرگداشت آن گفت و گو مى‌كرديم. عايشه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله بيمار شد ـ همان بيمارى كه منجر به وفات آن حضرت شد ـ وقت نماز فرا رسيد و اذان گفته شد فرمود: به ابوبكر بگوييد نماز جماعت را براى مردم به پا دارد. عرض شد: ابوبكر پيرمردى دل نازك است; وقتى در جايگاه شما بايستد نمى تواند [به علّت گريه] پيش نماز شود. پيامبر تكرار كرد و آن ها دوباره همان مطلب را تكرار كردند. آن حضرت براى بار سوم تكرار كرد و فرمود: شما همچون زنان مصر در عصر يوسف [دنبال خواسته هاى خودتان] هستيد! به ابوبكر بگوييد پيش نماز شود پس ابوبكر خارج شد و نماز خواند. در اين هنگام پيامبر صلى اللّه عليه وآله در خود احساس سبكى و آرامش كرد و در حالى كه در حال خميده به دو نفر تكيه كرده بود، از منزل خارج شد. گويى مي‌ديدم كه از درد، پاهايش بر زمين كشيده مى شد. [پس از رسيدن آن حضرت به مسجد] ابوبكر خواست كه عقب بايستد، پيامبر به او اشاره كرد كه همان جا بايست. سپس حضرت را آوردند تا در كنار ابوبكر نشست. به اعمش گفته شد: آيا پيامبر صلى اللّه عليه وآله نماز مى خواند و ابوبكر به او اقتدا كرده بود و مردم به ابوبكر اقتدا كرده بودند؟ اعمش با سرش پاسخ داد: آرى ! ابوداوود طيالسى بخشى از اين روايت را از شعبه، از اعمش نقل كرده است. ابومعاويه مى‌افزايد: پيامبر صلى اللّه عليه وآله سمت چپ ابوبكر نشست و ابوبكر ايستاده نماز مى خواند.
صحيح بخارى ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 1 ، ص 161 ، كتاب الاذان ، باب حد المريض ان يشهد الجماعة .
الف . ابراهيم: ابراهيم بن يزيد نخعى
از جمله مدلّسيني است كه ابوعبداللّه حاكم نيشابوري او را در دسته چهارم از مدلّسين ذكر مي‌كند.
ب . اعمش: سليمان بن مهران الاعمش
وى نيز معروف به تدليس مي‌باشد. همان تدليسى كه قبيح و مضرّ به عدالت است:
سليمان بن مهران الأعمش وكان يدلس وصفه بذلك النسائي والدارقطني وغيرهم
... او تدليس مي‌كرده است ...
طبقات المدلّسين، ابن حجر( 852 هـ )، ص 33 .
دوّمين روايت بخاري
682 - حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سُلَيْمَانَ قَالَ حَدَّثَنَا ابْنُ وَهْبٍ قَالَ حَدَّثَنِى يُونُسُ عَنِ ابْنِ شِهَابٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ أَنَّهُ أَخْبَرَهُ عَنْ أَبِيهِ قَالَ لَمَّا اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَجَعُهُ قِيلَ لَهُ فِى الصَّلاَةِ فَقَالَ « مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ » . قَالَتْ عَائِشَةُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ رَقِيقٌ ، إِذَا قَرَأَ غَلَبَهُ الْبُكَاءُ . قَالَ « مُرُوهُ فَيُصَلِّى » فَعَاوَدَتْهُ . قَالَ « مُرُوهُ فَيُصَلِّى ، إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ ».
يحيى بن سليمان، از ابن وهب، از يونس، از ابن شهاب، از حمزة بن عبداللّه و وى از پدرش نقل مى كند كه گويد : هنگامى كه درد رسول خدا صلى اللّه عليه وآله شدّت يافت ، درباره نماز با ايشان گفت و گو شد . حضرت فرمود : به ابوبكر بگوييد براى مردم نماز بخواند . عايشه گفت : ابوبكر مردى دل نازك است . هر گاه مشغول قرائت شود ، گريه بر او غلبه مى كند. پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود : به او بگوييد نماز بخواند. عايشه دوباره همان پاسخ را تكرار كرد . پيامبر فرمود : به او بگوييد : نماز بخواند ؛ همانا شما همچون زنان مصر در زمان يوسف [به دنبال خواسته هاى خودتان] هستيد.
صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 1 ، ص 166 . ، كتاب الاذان ، باب اهل العلم والفضل احق بالامامه.
الف . يحيي بن سليمان:
9532 - يحيى بن سليمان ، وعنه البخاري ، وجماعة . وثقه بعض الحفاظ . قال أبو حاتم : شيخ . وقال النسائي : ليس بثقة . وقال ابن حبان . ربما أغرب .
... ثقه نمي‌باشد و روايات غريب ذكر مي‌كرده است.
ميزان الاعتدال، ذهبي( 747 هـ )، ج 4، ص 382 .
ب . ابن شهاب (زُهْري): محمد بن مسلم بن عبيد الله بن عبد الله بن شهاب بن عبد الله بن الحارث بن زهره القرشى معروف به زُهْري مي‌باشد .
زهري، در خدمت گروه جعل حديث بني اميه بوده است.
تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ( 571 هـ ) ، ج 42 ، ص 228 ـ تهذيب التهذيب ، ابن حجر (852 هـ ) ، ج 4 ، ص 197 ـ سير أعلام النبلاء ، ذهبي ( 748هـ ) ، ج 5 ، ص 337 ـ سير أعلام النبلاء ، ذهبي (748 هـ )، ج 5 ، ص 331 ـ تهذيب الكمال ، مزي ( 742 هـ ) ، ج 5 ، ص 88 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ( 748 هـ ) ، ج 9 ، ص 92 ـ
زهري از مدلسين بوده است.
تعريف اهل التقديس بمراتب الموصوفين بالتدليس، ابن حجر عسقلاني، ص109، شماره 102/36.
زهري، از امير المؤمنين علي عليه السّلام روي گردان بوده‌ است.
شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ( 656 هـ ) ، ج 4 ، ص 102 .
سوّمين روايت بخاري
683 - حَدَّثَنَا زَكَرِيَّاءُ بْنُ يَحْيَى قَالَ حَدَّثَنَا ابْنُ نُمَيْرٍ قَالَ أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ عُرْوَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - أَبَا بَكْرٍ أَنْ يُصَلِّىَ بِالنَّاسِ فِى مَرَضِهِ ، فَكَانَ يُصَلِّى بِهِمْ . قَالَ عُرْوَةُ فَوَجَدَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - فِى نَفْسِهِ خِفَّةً ، فَخَرَجَ فَإِذَا أَبُو بَكْرٍ يَؤُمُّ النَّاسَ ، فَلَمَّا رَآهُ أَبُو بَكْرٍ اسْتَأْخَرَ ، فَأَشَارَ إِلَيْهِ أَنْ كَمَا أَنْتَ ، فَجَلَسَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - حِذَاءَ أَبِى بَكْرٍ إِلَى جَنْبِهِ ، فَكَانَ أَبُو بَكْرٍ يُصَلِّى بِصَلاَةِ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَالنَّاسُ يُصَلُّونَ بِصَلاَةِ أَبِى بَكْرٍ .
زكريّا بن يحيى ، از ابن نُمير ، از هِشام بن عُرْوَه ، از پدرش نقل مى‌كند كه گويد : عايشه به ما گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در دوران بيماريش دستور داد كه ابوبكر براى مردم نماز بخواند و او نيز براى مردم نماز مى‌خواند. عروه گفت : در اين حال رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در خود احساس سبكى و آرامش كرد و از خانه خارج شد، در حالى كه مردم به ابوبكر اقتدا كرده بودند. وقتى ابوبكر پيامبر را ديد، عقب رفت. پيامبر صلى اللّه عليه وآله به او اشاره كرد كه همان جا بايست. سپس رسول خدا صلى اللّه عليه وآله به موازات ابوبكر و در كنار او نشست. ابوبكر نمازش را با اقتدا به پيامبر صلى اللّه عليه وآله خواند و مردم نيز به ابوبكر اقتدا كردند.
صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 1 ، ص 167 . كتاب الاذان ، باب من قام الي جنب الامام لعلة.
هشام بن عروه و پدرش عروه بن زبير
احوالات هر دو نفر در بالا ذكر شد.
عايشه: كه بعداً بحث مي‌شود. (ذيل روايت دهم)
چهارمين روايت بخاري
678 - حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ نَصْرٍ قَالَ حَدَّثَنَا حُسَيْنٌ عَنْ زَائِدَةَ عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ عُمَيْرٍ قَالَ حَدَّثَنِى أَبُو بُرْدَةَ عَنْ أَبِى مُوسَى قَالَ مَرِضَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - فَاشْتَدَّ مَرَضُهُ فَقَالَ « مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ » . قَالَتْ عَائِشَةُ إِنَّهُ رَجُلٌ رَقِيقٌ ، إِذَا قَامَ مَقَامَكَ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يُصَلِّىَ بِالنَّاسِ . قَالَ « مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ » فَعَادَتْ فَقَالَ « مُرِى أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ ، فَإِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ » . فَأَتَاهُ الرَّسُولُ فَصَلَّى بِالنَّاسِ فِى حَيَاةِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - .
اسحاق بن نصر ، از حسين ، از زائده ، از عبدالملك بن عمير ، از ابوبرده ، نقل مى كند كه ابوموسى گويد : پيامبر صلى اللّه عليه وآله بيمار شد . بيمارى آن حضرت شدّت يافت ; از اين رو فرمود : به ابوبكر بگوييد براى مردم نماز بخواند . عايشه گفت : ابوبكر مردى دل نازك است ; وقتى در جايگاه شما بايستد ، نمى‌تواند براى مردم نماز بخواند.پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود : به ابوبكر بگوييد براى مردم نماز بخواند عايشه دوباره همان پاسخ را تكرار كرد . پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود : به ابوبكر بگو براى مردم نماز بخواند . چرا كه شما همچون زنان مصر در زمان يوسف هستيد . در اين هنگام شخصى در پى ابوبكر رفت و او را آورد . او در دوران حيات پيامبر صلى اللّه عليه وآله براى مردم نماز خواند.
صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 1 ، ص 165 . كتاب الاذان ، باب اهل العلم و الفضل احق بالامامة.
الف. ارسال روايت
ب. ابو برده: عامر بن ابي موسي اشعري كه بعد از شريح قاضي به مقام قضاوت كوفه منصوب شد و او:
1 . از دشمنان و كينه توزان به امير مومنان عليه السلام‌ است.
2 . در جريان قتل حجر بن عدي نقش موثري داشت.
3 . نسبت به قاتل عمار بن ياسر جمله معروفي دارد.
شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد ( 656 هـ ) ، ج 4 ، ص 99 .
ج . عبد الملك بن عمير
در کتب رجال اهل سنت با اين تعبيرات از او ياد شده:
«رجل مدلس» ، «ضعيف جدا» ، «کثير الغلط» ، «مضطرب الحديث جدا» ، «مخلّط» ، «ليس بحافظ».
به عنوان مثال: مزي در تهذيب الکمال و ابن حجر در تهذيب التهذيب در باره او آورده‌اند:
وقال علي بن الحسن الهسنجاني: سمعت أحمد بن حنبل يقول: عبد الملك بن عمير مضطرب الحديث جدا مع قلة روايته.
د . ابو موسي اشعري
با اندك آگاهي از تاريخ مي‌توان يافت: كه از مشهورترين دشمنان امير المومنين عليه السلام‌ بود. كه خلع امير المؤمنين عليه السّلام از خلافت در جريان حكميت بعد از جنگ صفين شهره آفاق است.
هم‌چنين بر اساس خبري كه در صحيح مسلم آمده، عمر خليفه دوّم اهل سنّت نيز در قضيه استيذان، به قول او اعتماد نكرد؛ كه اين موضوع تأكيد بيشتري بر عدم اعتبار روايات او مي‌گردد.
صحيح مسلم نيشابوري( 261 هـ ) ، ج 6 ، ص178 .
پنجمين روايت بخاري
679 - حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ يُوسُفَ قَالَ أَخْبَرَنَا مَالِكٌ عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَائِشَةَ أُمِّ الْمُؤْمِنِينَ - رضى الله عنها - أَنَّهَا قَالَتْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ فِى مَرَضِهِ « مُرُوا أَبَا بَكْرٍ يُصَلِّى بِالنَّاسِ » . قَالَتْ عَائِشَةُ قُلْتُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ إِذَا قَامَ فِى مَقَامِكَ لَمْ يُسْمِعِ النَّاسَ مِنَ الْبُكَاءِ ، فَمُرْ عُمَرَ فَلْيُصَلِّ لِلنَّاسِ . فَقَالَتْ عَائِشَةُ فَقُلْتُ لِحَفْصَةَ قُولِى لَهُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ إِذَا قَامَ فِى مَقَامِكَ لَمْ يُسْمِعِ النَّاسَ مِنَ الْبُكَاءِ ، فَمُرْ عُمَرَ فَلْيُصَلِّ لِلنَّاسِ . فَفَعَلَتْ حَفْصَةُ . فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - « مَهْ ، إِنَّكُنَّ لأَنْتُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ لِلنَّاسِ » . فَقَالَتْ حَفْصَةُ لِعَائِشَةَ مَا كُنْتُ لأُصِيبَ مِنْكِ خَيْرًا.
عبداللّه بن يوسف از مالك، از هِشام بن عُرْوَه، از پدرش نقل مى كند كه عايشه به ما گفت: رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در دوران بيمارى خود فرمود : به ابوبكر بگوييد براى مردم نماز بخواند . عايشه گويد: من گفتم: ابوبكر وقتى در جايگاه شما بايستد، مردم از شدّت گريه او [قرائت را] نمى شنوند ! پس به عمر دستور دهيد براى مردم نماز بخواند . عايشه در ادامه مى گويد: به حفصه گفتم: به پيامبر بگو كه ابوبكر وقتى درجايگاه شما بايستد ، مردم از شدّت گريه [او قرائت را] نمى شنوند. پس به عمر دستور دهيد كه براى مردم نماز بخواند.حفصه اين كار را انجام داد. در اين حال رسول خدا صلى اللّه عليه وآله به حفصه فرمود: ساكت شو! شما همچون زنان مصر در زمان يوسف هستيد. به ابوبكر بگوييد براى مردم نماز بخواند. در اين هنگام بود كه حفصه به عايشه گفت : نشد كه از تو به من خيرى برسد .
صحيح بخاري، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ )، ج 1، ص 165. كتاب الاذان، باب اهل العلم والفضل احق بالامامة.
1. هشام بن عروه
2. عروه بن زبير
شرح حال هر دو نفر بيان شد.
عايشه: كه بعداً بحث مي‌شود. (ذيل روايت دهم)
ششمين روايت بخاري
712 - حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ دَاوُدَ قَالَ حَدَّثَنَا الأَعْمَشُ عَنْ إِبْرَاهِيمَ عَنِ الأَسْوَدِ عَنْ عَائِشَةَ - رضى الله عنها - قَالَتْ لَمَّا مَرِضَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - مَرَضَهُ الَّذِى مَاتَ فِيهِ أَتَاهُ بِلاَلٌ يُؤْذِنُهُ بِالصَّلاَةِ فَقَالَ « مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ » . قُلْتُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ أَسِيفٌ ، إِنْ يَقُمْ مَقَامَكَ يَبْكِى فَلاَ يَقْدِرُ عَلَى الْقِرَاءَةِ . قَالَ « مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ » . فَقُلْتُ مِثْلَهُ فَقَالَ فِى الثَّالِثَةِ أَوِ الرَّابِعَةِ « إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ » . فَصَلَّى وَخَرَجَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - يُهَادَى بَيْنَ رَجُلَيْنِ ، كَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَيْهِ يَخُطُّ بِرِجْلَيْهِ الأَرْضَ ، فَلَمَّا رَآهُ أَبُو بَكْرٍ ذَهَبَ يَتَأَخَّرُ ، فَأَشَارَ إِلَيْهِ أَنْ صَلِّ ، فَتَأَخَّرَ أَبُو بَكْرٍ - رضى الله عنه - وَقَعَدَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - إِلَى جَنْبِهِ ، وَأَبُو بَكْرٍ يُسْمِعُ النَّاسَ التَّكْبِيرَ.
بخارى روايت هفتم را از عايشه اين گونه نقل مى كند : مسدّد از عبداللّه بن داوود ، از اعمش ، از ابراهيم ، از اسود ، نقل مى كند كه عايشه گويد : وقتى كه پيامبر صلى اللّه عليه وآله بيمار شد ـ همان بيمارى كه به سبب آن وفات يافت ـ بلال آمد تا ايشان را از وقت نماز آگاه سازد . پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود : به ابوبكر بگوييد نماز بخواند. گفتم : ابوبكر مردى دل نازك است; اگر در جايگاه شما بايستد گريه اش مى‌گيرد و قادر به قرائت نخواهد بود . فرمود : به ابوبكر بگوييد نماز بخواند. من باز همان پاسخ را تكرار كردم . پيامبر صلى اللّه عليه وآله براى بار سوم و چهارم تكرار كرد و فرمود : شما همچون زنان مصر در زمان يوسف [به دنبال خواسته خود] هستيد . به ابوبكر بگوييد نماز بخواند . درنتيجه ابوبكر نماز خواند. پيامبر صلى اللّه عليه وآله با قامتى خميده و در حالى كه به دو نفر تكيه كرده بود از منزل خارج شد . گويى مى‌ديدم كه پاهايش بر زمين كشيده مى شد . وقتى ابوبكر او را ديد به عقب رفت . پيامبر صلى اللّه عليه وآله به او اشاره كرد كه نماز بخوان . ابوبكر عقب ايستاد و پيامبر صلى اللّه عليه وآله كنارش نشست و ابوبكر صداى تكبير را به مردم مى رساند.
صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 1 ، ص 174 . كتاب الاذان ، باب من اسمع الناس بتكبير الامام.
اعمش: شرح حال او در بالا ذكر شد .
عايشه: بعداً بحث مي‌شود. (ذيل روايت دهم)
هفتمين روايت بخاري
713 - حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِيَةَ عَنِ الأَعْمَشِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ عَنِ الأَسْوَدِ عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ لَمَّا ثَقُلَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - جَاءَ بِلاَلٌ يُؤْذِنُهُ بِالصَّلاَةِ فَقَالَ « مُرُوا أَبَا بَكْرٍ أَنْ يُصَلِّىَ بِالنَّاسِ » . فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ ، إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ أَسِيفٌ ، وَإِنَّهُ مَتَى مَا يَقُمْ مَقَامَكَ لاَ يُسْمِعُ النَّاسَ ، فَلَوْ أَمَرْتَ عُمَرَ . فَقَالَ « مُرُوا أَبَا بَكْرٍ يُصَلِّى بِالنَّاسِ » . فَقُلْتُ لِحَفْصَةَ قُولِى لَهُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ أَسِيفٌ ، وَإِنَّهُ مَتَى يَقُمْ مَقَامَكَ لاَ يُسْمِعِ النَّاسَ ، فَلَوْ أَمَرْتَ عُمَرَ . قَالَ « إِنَّكُنَّ لأَنْتُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ أَنْ يُصَلِّىَ بِالنَّاسِ » . فَلَمَّا دَخَلَ فِى الصَّلاَةِ وَجَدَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - فِى نَفْسِهِ خِفَّةً ، فَقَامَ يُهَادَى بَيْنَ رَجُلَيْنِ ، وَرِجْلاَهُ يَخُطَّانِ فِى الأَرْضِ حَتَّى دَخَلَ الْمَسْجِدَ ، فَلَمَّا سَمِعَ أَبُو بَكْرٍ حِسَّهُ ذَهَبَ أَبُو بَكْرٍ يَتَأَخَّرُ ، فَأَوْمَأَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - ، فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - حَتَّى جَلَسَ عَنْ يَسَارِ أَبِى بَكْرٍ ، فَكَانَ أَبُو بَكْرٍ يُصَلِّى قَائِمًا ، وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - يُصَلِّى قَاعِدًا ، يَقْتَدِى أَبُو بَكْرٍ بِصَلاَةِ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَالنَّاسُ مُقْتَدُونَ بِصَلاَةِ أَبِى بَكْرٍ .
قتيبة بن سعيد، از ابومعاويه، از اعمش، از ابراهيم، از اسود نقل مى كند كه عايشه گويد: هنگامى كه بيمارى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله شدّت يافت، بلال آمد تا ايشان را از وقت نماز آگاه سازد . پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود : به ابوبكر بگوييد براى مردم نماز بخواند . عرض كردم: اى رسول خدا ! ابوبكر مردى دل نازك است; وقتى در جايگاه شما بايستد، [از شدّت گريه!] مردم صداى او را نخواهند شنيد ; اى كاش به عمر دستور مى داديد. فرمود: به ابوبكر بگوييد براى مردم نماز بخواند. به حفصه گفتم: به پيامبر بگو كه ابوبكر پيرمردى دل نازك است آن گاه كه در جايگاه شما بايستد ، مردم صداى قرائت او را نمى شنوند; اى كاش به عمر دستور مى داديد. فرمود: شما همچون زنان مصر در زمان يوسف [به دنبال خواسته خودتان] هستيد . به ابوبكر بگوييد براى مردم نماز بخواند. هنگامى كه ابوبكر مشغول خواندن نماز شد، رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در خود احساس سبكى كرد; سپس با قامتى خميده كه به دو نفر تكيه كرده بود و پاهايش روى زمين كشيده مى شد ، حركت كرد و داخل مسجد شد. وقتى ابوبكر صداى حركت او را شنيد ، رفت كه عقب بايستد . رسول خدا صلى اللّه عليه وآله به او اشاره كرد و آمد و سمت چپ ابوبكر نشست . ابوبكر ايستاده نماز مى خواند و رسول خدا صلى اللّه عليه وآله نشسته . ابوبكر به رسول خدا صلى اللّه عليه وآله اقتدا كرد ، در حالى كه مردم به ابوبكر اقتدا كرده بودند .
صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 1 ، ص 174 . كتاب الاذان ،باب الرجل يأتم ويأتم الناس بالمأموم.
أبو معاويه: محمد بن حازم الضرير كه مزي در ترجمه او آورده است:
قال عباس الدوري، عن يحيى بن معين: ليس بثقة .
تهذيب الكمال، ج 12، ص 364 .
اعمش: شرح حال او در بالا ذكر شد .
عايشه: بعداً بحث مي‌شود. (ذيل روايت دهم)
هشتمين روايت بخاري
680 - حَدَّثَنَا أَبُو الْيَمَانِ قَالَ أَخْبَرَنَا شُعَيْبٌ عَنِ الزُّهْرِىِّ قَالَ أَخْبَرَنِى أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ الأَنْصَارِىُّ - وَكَانَ تَبِعَ النَّبِىَّ - صلى الله عليه وسلم - وَخَدَمَهُ وَصَحِبَهُ أَنَّ أَبَا بَكْرٍ كَانَ يُصَلِّى لَهُمْ فِى وَجَعِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - الَّذِى تُوُفِّىَ فِيهِ ، حَتَّى إِذَا كَانَ يَوْمُ الاِثْنَيْنِ وَهُمْ صُفُوفٌ فِى الصَّلاَةِ ، فَكَشَفَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - سِتْرَ الْحُجْرَةِ يَنْظُرُ إِلَيْنَا ، وَهْوَ قَائِمٌ كَأَنَّ وَجْهَهُ وَرَقَةُ مُصْحَفٍ ، ثُمَّ تَبَسَّمَ يَضْحَكُ ، فَهَمَمْنَا أَنْ نَفْتَتِنَ مِنَ الْفَرَحِ بِرُؤْيَةِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - ، فَنَكَصَ أَبُو بَكْرٍ عَلَى عَقِبَيْهِ لِيَصِلَ الصَّفَّ ، وَظَنَّ أَنَّ النَّبِىَّ - صلى الله عليه وسلم - خَارِجٌ إِلَى الصَّلاَةِ ، فَأَشَارَ إِلَيْنَا النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - أَنْ أَتِمُّوا صَلاَتَكُمْ ، وَأَرْخَى السِّتْرَ ، فَتُوُفِّىَ مِنْ يَوْمِهِ .
ابواليمان ، از شعيب ، از زُهْرى ، از انس بن مالك انصارى ـ كه خدمتگزار پيامبر و از اصحاب ايشان بود ـ اين گونه نقل مى‌كند: ابوبكر در دوران بيمارى پيامبر صلى اللّه عليه وآله ـ كه به سبب آن حضرتش وفات يافت ـ براى مردم نماز مى‌خواند . روز دوشنبه بود كه مردم براى اداى نماز صف بسته بودند . پيامبر صلى اللّه عليه وآله پرده اتاق را كنار زد و در حالى كه ايستاده بود به ما نگاه مى‌كرد . گويى صورت آن حضرت را مى‌ديدم كه [در رنگ پريدگى] به رنگ كاغذ قرآن بود . او تبسّم كرد و خنديد . نزديك بود ما از خوشحالى ديدن پيامبر مفتون شويم . ابوبكر به عقب برگشت تا به صف بپيوندد و گمان كرد كه پيامبر براى نماز بيرون مى‌آيد . پيامبر صلى اللّه عليه وآله به ما اشاره كرد كه نمازتان را تمام كنيد ; آن گاه پرده را انداخت و در همان روز وفات يافت.
صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 1 ، ص 165 . كتاب الاذان ، باب اهل العلم والفضل احق بالامامة.
ابن شهاب (زهري): شرح حال او ذكر شد.
انس بن مالك:
مشكل وى دروغ گويى اوست. به عنوان مثال به دو نمونه اشاره مي‌كنيم:
انس و كتمان حديث غدير:
در روايت بلاذري اين‌چنين آمده است:
[حضرت] علي [عليه السلام‌] بالاي منبر اين گونه با جمع حاضر [در مسجد] سخن گفت: شما را به خدا قسم مي‌دهم كه هر كس روز غدير از پيامبر شنيد كه فرمود: «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» برخاسته و شهادت دهد. أنس بن مالك و براء بن عازب و جرير بن عبد الله [بجلي] كه در پاي منبر نشسته بودند جاي خود نشسته و سكوت كردند. [حضرت] علي [عليه السلام‌] دوباره سخن خود را تكرار كرد اما آنها سخني نگفتند؛ تا اين كه آن حضرت اين گونه نفرين كرد: خدايا كسي را كه با وجود علم و معرفتش [به موضوع] از شهادت دادن خودداري كرد از دنيا خارج نساز مگر اين كه بر او علامتي قرار دهي كه با آن شناخته شود. راوي مي‌گويد: از بعد از اين نفرين بود كه أنس به بيماري برص و براء به كوري و جرير هم به محض اين كه به منطقه سراه در بيابان‌هاي اطراف عرفه رسيد در منزل مادرش جان داد و مرد.
أنساب الأشراف بلاذري، ج2، ص 156 و 157.
أبو محمد ابن قتيبة در كتاب المعارف، ص251 مي‌گويد:
انس بن مالك در ناحيه صورت خود به بيماري برص(پيسي) مبتلا شده بود. گروهي گفتند: امير المؤمنين عليه السّلام از گروهي در باره اين سخن رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم سؤال كرد «اللهم وال من والاه ، وعاد من عاداه» امّا او كه در جمع حاضر بود [و شاهد بر اين سخن در غدير بود] گفت: من پير شده و سنّم بالا رفته [اين سخن را به ياد نمي‌آورم] امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اگر دروغ گفته باشي خداوند تو را به بيماري پيسي مبتلا كند كه با عمامه هم نتواني بپوشاني!
ر . ك . الغدير، علامه أميني، ج 1، ص 192.
امّا انس [با نفرين امير المؤمنين عليه السّلام] هر دو پايش به برص مبتلا شد.
ر . ك . الغدير ، علّامه اميني ، ج 1، ص190.
در روایت دیگر هم دارد که بین دو چشمش به پیسی مبتلا شد که با عمامه هم پوشانده نمی شد.
حلية الأولياء، ج 5 ، ص 27- 26 .
انس و دروغ او در جريان طير مشوي ( مرغ بريان):
المستدرك ، حاكم نيشابوري( 405 هـ ) ، ج 3 ، ص 131 .
نهمين روايت بخاري
حَدَّثَنَا أَبُو مَعْمَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَارِثِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ عَنْ أَنَسٍ قَالَ لَمْ يَخْرُجِ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - ثَلاَثًا ، فَأُقِيمَتِ الصَّلاَةُ ، فَذَهَبَ أَبُو بَكْرٍ يَتَقَدَّمُ فَقَالَ نَبِىُّ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - بِالْحِجَابِ فَرَفَعَهُ ، فَلَمَّا وَضَحَ وَجْهُ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - مَا نَظَرْنَا مَنْظَرًا كَانَ أَعْجَبَ إِلَيْنَا مِنْ وَجْهِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - حِينَ وَضَحَ لَنَا ، فَأَوْمَأَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - بِيَدِهِ إِلَى أَبِى بَكْرٍ أَنْ يَتَقَدَّمَ ، وَأَرْخَى النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - الْحِجَابَ ، فَلَمْ يُقْدَرْ عَلَيْهِ حَتَّى مَاتَ .
ابومعمر، از عبدالوارث، از عبدالعزيز نقل مى‌كند كه انس گويد: پيامبر صلى اللّه عليه وآله سه روز از خانه بيرون نيامد. نماز برپا شد. ابوبكر خواست جلو بايستد. پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود كه پرده را كنار بزنند; وقتى كه چهره پيامبر صلى اللّه عليه وآله پديدار شد، ما تا آن زمان منظره‌اى عجيب تر از چهره پيامبر نديده بوديم. پيامبر صلى اللّه عليه وآله با دستش به ابوبكر اشاره كرد كه جلو بايستد. آن گاه حضرت پرده را انداخت و ديگر توان اقامه نماز جماعت را نداشت تا از دنيا رفت.
صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 1 ، ص 166 . كتاب الاذان ، باب اهل العلم والفضل احق بالامامة.
ابو معمّر: وی قدرت حفظ احادیث را نداشت.
الجرح والتعديل، رازي ( 327 هـ )، ج 5، ص 119.
انس: كه قبلاً در باره او بحث شد.
دهمين روايت بخاري
687 - حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُونُسَ قَالَ حَدَّثَنَا زَائِدَةُ عَنْ مُوسَى بْنِ أَبِى عَائِشَةَ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى عَائِشَةَ فَقُلْتُ أَلاَ تُحَدِّثِينِى عَنْ مَرَضِ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - قَالَتْ بَلَى ، ثَقُلَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - فَقَالَ « أَصَلَّى النَّاسُ». قُلْنَا لاَ، هُمْ يَنْتَظِرُونَكَ. قَالَ «ضَعُوا لِى مَاءً فِى الْمِخْضَبِ». قَالَتْ فَفَعَلْنَا فَاغْتَسَلَ فَذَهَبَ لِيَنُوءَ فَأُغْمِىَ عَلَيْهِ، ثُمَّ أَفَاقَ فَقَالَ - صلى الله عليه وسلم- «أَصَلَّى النَّاسُ». قُلْنَا لاَ، هُمْ يَنْتَظِرُونَكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ «ضَعُوا لِى مَاءً فِى الْمِخْضَبِ». قَالَتْ فَقَعَدَ فَاغْتَسَلَ، ثُمَّ ذَهَبَ لِيَنُوءَ فَأُغْمِىَ عَلَيْهِ، ثُمَّ أَفَاقَ فَقَالَ «أَصَلَّى النَّاسُ». قُلْنَا لاَ، هُمْ يَنْتَظِرُونَكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ. فَقَالَ «ضَعُوا لِى مَاءً فِى الْمِخْضَبِ»، فَقَعَدَ فَاغْتَسَلَ، ثُمَّ ذَهَبَ لِيَنُوءَ فَأُغْمِىَ عَلَيْهِ، ثُمَّ أَفَاقَ فَقَالَ «أَصَلَّى النَّاسُ». فَقُلْنَا لاَ، هُمْ يَنْتَظِرُونَكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ - وَالنَّاسُ عُكُوفٌ فِى الْمَسْجِدِ يَنْتَظِرُونَ النَّبِىَّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لِصَلاَةِ الْعِشَاءِ الآخِرَةِ - فَأَرْسَلَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - إِلَى أَبِى بَكْرٍ بِأَنْ يُصَلِّىَ بِالنَّاسِ، فَأَتَاهُ الرَّسُولُ فَقَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - يَأْمُرُكَ أَنْ تُصَلِّىَ بِالنَّاسِ. فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ - وَكَانَ رَجُلاً رَقِيقًا - يَا عُمَرُ صَلِّ بِالنَّاسِ. فَقَالَ لَهُ عُمَرُ أَنْتَ أَحَقُّ بِذَلِكَ. فَصَلَّى أَبُو بَكْرٍ تِلْكَ الأَيَّامَ، ثُمَّ إِنَّ النَّبِىَّ - صلى الله عليه وسلم - وَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ خِفَّةً فَخَرَجَ بَيْنَ رَجُلَيْنِ أَحَدُهُمَا الْعَبَّاسُ لِصَلاَةِ الظُّهْرِ، وَأَبُو بَكْرٍ يُصَلِّى بِالنَّاسِ، فَلَمَّا رَآهُ أَبُو بَكْرٍ ذَهَبَ لِيَتَأَخَّرَ فَأَوْمَأَ إِلَيْهِ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - بِأَنْ لاَ يَتَأَخَّرَ. قَالَ «أَجْلِسَانِى إِلَى جَنْبِهِ». فَأَجْلَسَاهُ إِلَى جَنْبِ أَبِى بَكْرٍ. قَالَ فَجَعَلَ أَبُو بَكْرٍ يُصَلِّى وَهْوَ يَأْتَمُّ بِصَلاَةِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - وَالنَّاسُ بِصَلاَةِ أَبِى بَكْرٍ، وَالنَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - قَاعِدٌ. قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَدَخَلْتُ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ فَقُلْتُ لَهُ أَلاَ أَعْرِضُ عَلَيْكَ مَا حَدَّثَتْنِى عَائِشَةُ عَنْ مَرَضِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ هَاتِ. فَعَرَضْتُ عَلَيْهِ حَدِيثَهَا، فَمَا أَنْكَرَ مِنْهُ شَيْئًا، غَيْرَ أَنَّهُ قَالَ أَسَمَّتْ لَكَ الرَّجُلَ الَّذِى كَانَ مَعَ الْعَبَّاسِ قُلْتُ لاَ. قَالَ هُوَ عَلِىٌّ.
احمد بن يونس، از زائده، از موسى بن ابى عايشه، از عبيداللّه بن‌ عبداللّه بن عتبه نقل مى كند كه روزى نزد عايشه رفتم و گفتم: آيا از دوران بيمارى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله به من خبر نمى دهى؟ گفت: آرى. [هنگامى كه بيمارى] پيامبر صلى اللّه عليه وآله شدّت يافت، فرمود: آيا مردم نماز خوانده اند؟ عرض كرديم: نه، آن ها منتظر شما هستند. فرمود: برايم مقدارى آب در تشت آماده كنيد. عايشه گويد: ما اين كار را انجام داديم; سپس پيامبر شست و شو كرد و نزديك بود كه به زمين بيفتد، پس همان لحظه بى هوش شد. پس از به هوش آمدن فرمود: آيا مردم نماز خوانده اند؟ عرض كرديم: نه اى رسول خدا! آن ها منتظر شما هستند. فرمود: برايم در تشت مقدارى آب آماده كنيد. آن گاه پيامبر نشست و غسل كرد ، و نزديك بود به زمين بيفتد و بى هوش شد پس از به هوش آمدن فرمود: آيا مردم نماز خوانده اند؟ عرض كرديم: نه اى رسول خدا ! منتظر شما هستند مردم نيز براى خواندن نماز عشاء، در مسجد ، در انتظار پيامبر صلى اللّه عليه وآله به سر مى بردند. پيامبر صلى اللّه عليه وآله شخصى را به دنبال ابوبكر فرستاد تا براى مردم نماز بخواند. آن شخص دنبال او رفت و گفت: رسول خدا صلى اللّه عليه وآله دستور داد كه تو براى مردم نماز بخوانى. ابوبكر كه مردى رقيق القلب بود گفت : اى عمر ! تو براى مردم نماز بخوان. عمر پاسخ داد: تو به اين كار شايسته ترى. در نتيجه آن روزها ابوبكر براى مردم نماز مى‌خواند. پس از مدّتى پيامبر صلى اللّه عليه وآله در خود احساس سبكى و آرامش كرد و براى نماز ظهر در حالى كه بين دو مرد ـ كه يكى از آن ها عبّاس بود ـ تكيه كرده بود از خانه خارج شد و ابوبكر براى مردم نماز مى‌خواند . وقتى ابوبكر پيامبر را ديد، خواست كه عقب بايستد، پيامبر صلى اللّه عليه وآله به او اشاره كرد كه عقب نرود .سپس به آن دو مرد فرمود: مرا كنار او بنشانيد. آن ها پيامبر را كنار ابوبكر نشاندند. راوى گويد: ابوبكر نمازش را با اقتدا به پيامبر خواند و مردم نيز به ابوبكر اقتدا كرده بودند، در حالى كه پيامبر صلى اللّه عليه وآله نشسته بود. عبيداللّه گويد: من نزد عبداللّه بن عبّاس رفتم و به او گفتم: آيا مطالبى را كه عايشه درباره بيمارى پيامبر صلى اللّه عليه وآله به من گفت، به تو باز نگويم؟ گفت: بگو. من ماجرا را به او عرضه داشتم. او چيزى از آن مطالب را انكار نكرد، جز اين كه گفت: آيا عايشه نام مردى را كه با عبّاس بود به تو گفت؟ گفتم: نه. گفت: آن شخص على بود.
صحيح بخاري، محمد بن اسماعيل( 256 هـ )، ج 1 ، ص 168.
عائشه:
پايه و اساس اكثر روايات فوق، عايشه است; زيرا او در اين قصّه نقش اساسي دارد.
نگاهى به شخصيّت عائشه:
عايشه هر شأن و فضيلتى را براى خود، پدر و دوستدارانش ـ از نزديكان و خويشان ـ مى خواست. هر گاه مى‌ديد كه پيامبر صلى اللّه عليه وآله مورد محبّت يكى از همسرانش قرار مى‌گرفت و آن حضرت نزد او مى‌ماند، بر او مى‌شوريد; همان گونه كه با زينب دختر جحش تو حضرت خدیجه و دیگر همسارن پیامبر اين گونه رفتار كرد.
برای توضیح بیشتر مراجعه کنید به: صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 6 ، ص 69؛ تفسير يا ايها النبي لم تحرم ما احل الله لك ؛ مسند ، احمد بن حنبل ( 241 هـ ) ، ج 6 ، ص 118.
برخورد عايشه با امير المؤمنين عليه السّلام و خوشحالی وی از شهادت حضرت امیر
طبري و أبو الفرج و ابن سعد و ابن‌ اثير گفته‌اند: هنگامي كه خبر شهادت اميرالمومنين عليه السلام به عائشه رسيد اين بيت را سرود:
فالقت عصاها و استقر بها النوى كما قرّ عيناً بالاياب المسافر
آن زن از شادى ، عصاى خود را انداخت و در جاى خود قرار گرفت بدانگونه كه مسافر، وقتى از سفر بر مى گردد خوشحال مى شود.
سپس پرسيد: چه كسى على را كشت؟ گفتند: مردى از قبيله مراد.
عايشه اين شعر زننده را خواند.
فان يك نائياً فلقد نعاه غلام ليس فى فيه التراب
يعنى: اگر او دور است، خبر مرگ او را جوانى داد كه خاك به دهان ندارد.
و چون زينب دختر امّ‌سلمه از او سئوال كرد: آيا اين همه شادماني براي خبر كشته شدن علي است؟ گفت: هرگاه من اين خبر را فراموش كردم دوباره به من ياد آوري كنيد.
تاريخ الطبري ( 310 هـ )، ج 4، ص 115، بتحقيق نخبة من العلماء الأجلاء، ط. مؤسسة الأعلمي ـ بيروت في ذكر سبب عن مقتل أمير المؤمنين من حوادث سنة 40 هـ و الكامل لابن أثير ( 630 هـ) ، ج 3 ، ص 198 و معجم الشعراء للمرزباني كما في أعيان الشيعة ، ج 3 ، ص 285 و مقاتل الطالبيين ، ابوالفرج اصفهاني ( 356 هـ ) ، ص 26.
و يا در جاي ديگر مي‌خوانيم:
هنگامي كه عائشه خبر شهادت [حضرت] علي [عليه السلام] را شنيد به سجده افتاد، يعني: از خوشحالي خبري كه به او دادند به سجده افتاد.
مقاتل الطالبيين ، ابوالفرج اصفهاني ( 356 هـ ) ، ص 27 ، بتحقيق كاظم المظفر ط. المكتبة الحيدرية ـ النجف وط. القاهرة سنة ، 1368 هـ ص 43.
عائشه و جعل حديث دوات و قلم
عائشه مى‌گويد: هنگامى كه حال رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم وخيم شد، به عبدالرحمان بن ابى بكر فرمود: كتف يا لوحى به من بده تا براى ابوبكر نوشته‌اى بنويسم كه با او مخالفت نشود! هنگامى كه عبدالرحمان خواست بلند شود فرمود: خدا و مؤمنان ابا دارند از اين كه با تو ـ اى ابوبكر ـ مخالفت شود!
مسند ، احمد بن حنبل ( 241 هـ ) ، ج 6 ، ص 47 .
عائشه و سرپيچي از اوامر پيامبر
ابن عبّاس در اين زمينه مى‌گويد: هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله بيمار شد، همان بيمارى كه به سبب آن وفات يافت، آن حضرت در خانه عايشه بود. حضرتش فرمود: على را برايم صدا كنيد. عايشه گفت: برايتان ابوبكر را صدا بزنيم؟ فرمود: صدايش كنيد.حفصه گفت: اى رسول خدا! برايتان عمر را صدا بزنيم؟ فرمود: صدايش كنيد. اُمّ فضل گفت: اى رسول خدا! عبّاس را برايتان صدا بزنيم؟ فرمود: صدايش كنيد. هنگامى كه همه آن ها جمع شدند، پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله سر مباركش را بلند كرد و على عليه السلام را نديد در نتيجه ساكت ماند. در اين هنگام عمر گفت: رسول خدا صلى اللّه عليه وآله را ترك كنيد.
سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزويني(273 هـ )ـ مسند احمد ( 241 هـ )، ج 6 ، ص 47.
اكراه عائشه از بردن نام اميرالمؤمنين عليه السلام
همان‌گونه كه در متن يكي از روايات بخاري آمده عائشه مي گويد: رسول خدا به هنگام بيماري دو دستش را بر شانه‌ عبّاس و شخص ديگري گذارده بود و از مرد ديگر نامي نمي‌برد [فخرج بين رجلين أحدهما العباس(صحيح بخاري، ج 1، ص 169)] عيني در شرح صحيح بخاري مي‌نويسد: ابن عبّاس گفته است عائشه به علّت خوش نداشتن نام علي از بردن نام او خودداري كرده است:
ولكن عائشة لا تطيب نفسا له بخير
چون عايشه از علي دل خوشي نداشت.
عمدة القاري ، عيني(855 هـ ) ، ج 5 ، ص 192 .
بررسي دلالي و تعارضات
پس از بررسي اسناد روايات و مخدوش بودن تمام آن‌ها، در بخش بررسي دلالي روايات لازم است تا به دقّت ويژه، هر يك از جملات اين روايات را مورد تأمل قرار داده تا به نتايج و برداشت‌‌هاي جديدي دست يابيم كه چه بسا صورت مسئله به طور كلي متفاوت با آن چيزي خواهد بود كه مستدلين به اين روايات در صدد استناد به آن بودند!
سؤالاتي در حاشيه روايات فوق
آيا ابوبكر بدون امر پيامبر به نماز ايستاده است!!؟
به اين فقره از روايت موطأ مالك توجه نمائيد:
خَرَجَ فِي مَرَضِهِ، فَأَتَى فَوَجَدَ أَبَا بَكْرٍ
رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم در حال مريضي از منزل به مسجد آمد و ابوبكر را ديد كه به نماز ايستاده
با توجه به اين روايت و بر فرض صحت آن، اصلاً ابوبكر براي نماز امر نشد تا بخواهد به جاي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به نماز ايستد، بلكه بعد از آن كه حضرت به مسجد آمدند ديدند كه ابوبكر به جاي آن حضرت به نماز ايستاده است!!!
آيا با قبول اين روايت به طور كلي صورت مسئله عوض نخواهد شد و آنچه كه مستدلين به روايات نماز ابوبكر در صدد اثبات آن هستند نتيجه معكوس نخواهد داد؟ يعني: آيا ممكن نيست كسي بگويد: با توجه به آيه اول سوره احزاب «لا تقدموا بين يدي الله و رسوله» چرا ابوبكر بدون اجازه و امر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به جاي او به نماز ايستاده است؟
آيا عايشه در برابر امر پيامبر اكرم تعللّ و تخلّف نكرده است؟!!
فَقُلْتُ مِثْلَهُ فَقَالَ فِى الثَّالِثَةِ أَوِ الرَّابِعَةِ « إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ». فَصَلَّى وَخَرَجَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - يُهَادَى بَيْنَ رَجُلَيْنِ، كَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَيْهِ يَخُطُّ بِرِجْلَيْهِ الأَرْضَ
من باز همان پاسخ را تكرار كردم. پيامبر صلى اللّه عليه وآله براى بار سوم و چهارم تكرار كرد و فرمود: شما همچون زنان مصر در زمان يوسف [به دنبال خواسته خود] هستيد. به ابوبكر بگوييد نماز بخواند. پيامبر صلى اللّه عليه وآله با قامتى خميده و در حالى كه به دو نفر تكيه كرده بود از منزل خارج شد . گويى مى‌ديدم كه پاهايش بر زمين كشيده مى شد.
با توجه به اين متن آيا نمي‌توان احتمال ديگري داد و آن اين كه امر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم براي نماز به شخص ديگري همچون امير المؤمنين عليه السّلام بوده ولي هر بار كه حضرت امر مي‌كرده عايشه به پدرش ابوبكر حواله مي‌كرده تا اين كه حضرت ناراحت شده و آن جمله را خطاب به عايشه و حفصه مي‌فرمايد و خود نيز با ناراحتي و با آن حال ناخوش به مسجد مي‌آيند و ابوبكر هم نماز را نمي‌تواند كامل كند؟!!
قرينه و تأييد برداشت فوق متن زير است:
لَمَّا مَرِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَرَضَهُ الَّذِي مَاتَ فِيهِ كَانَ فِي بَيْتِ عَائِشَةَ فَقَالَ ادْعُوا لِي عَلِيًّا قَالَتْ عَائِشَةُ نَدْعُو لَكَ أَبَا بَكْرٍ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ حَفْصَةُ يَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَكَ عُمَرَ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ أُمُّ الْفَضْلِ يَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَكَ الْعَبَّاسَ قَالَ ادْعُوهُ فَلَمَّا اجْتَمَعُوا رَفَعَ رَأْسَهُ فَلَمْ يَرَ عَلِيًّا فَسَكَتَ...
هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله بيمار شد، همان بيمارى كه به سبب آن وفات يافت، آن حضرت در خانه عايشه بود. حضرتش فرمود: على را برايم صدا كنيد. عايشه گفت: برايتان ابوبكر را صدا بزنيم؟ فرمود: صدايش كنيد.حفصه گفت: اى رسول خدا! برايتان عمر را صدا بزنيم؟ فرمود: صدايش كنيد. اُمّ فضل گفت: اى رسول خدا! عبّاس را برايتان صدا بزنيم؟ فرمود: صدايش كنيد. هنگامى كه همه آن ها جمع شدند، پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله سر مباركش را بلند كرد و على عليه السلام را نديد در نتيجه ساكت ماند.
همان‌طور كه ملاحظه مي شود پيامبر از ابتدا درخواست حضور امير المؤمنين عليه السّلام را دارد و آخرين بار نيز كه سر بلند كرده و حضرت علي عليه السلام را نمي‌بيند از اجابت خواسته خويش نا اميد شده و به ناچار سكوت اختيار مي‌كند.
چون دليلي ندارد عايشه‌اي كه بالاتر و در بررسي سندي به آن اشاره شد كه همه فضيلت‌ها را براي خود مي‌خواهد در چنين موردي كه خير دنيا و آخرت در‌‌ آن جمع است از اطاعت فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم تعلل ورزيده و اين افتخار را به غير از پدرش حواله كند!
خصوصاً كه در بررسي سندي و شناخت شخصيت عايشه گفتيم: عايشه ميانه خوبي با امير المؤمنين عليه السّلام نداشته و نيز در يكي ديگر از همين روايات مي‌آيد كه عايشه در جريان نقل روايت صلاه ابوبكر حتي حاضر به بردن نام امير المؤمنين عليه السّلام نيست؛ از اين رو آيا اين احتمال تقويت نمي‌شود كه خواسته رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم نماز خواندن امير المؤمنين عليه السّلام به جايش بوده امّا هر بار اين امر ناديده گرفته مي‌شده تا اين كه حضرت با ناراحتي جملات بالا را بيان مي‌فرمايد و از او يا حفصه كه با او همراه بود از زنان اطراف يوسف ياد مي‌كند؟!!
چرا به محض اين كه پيامبر در ابتدا امير المؤمنين عليه السّلام را فرا مي‌خواند عايشه اقدام نمي‌كند و به حضرت عرض مي‌كند ابوبكر را برايت صدا كنيم. و يا طبق بعضي ديگر از روايات فوق حتي اگر از ابتدا هم ابوبكر را حضرت خواسته بودند چرا عايشه فوراً اقدام نمي‌كند و در انجام فرمان پيامبر تعلّل مي‌ورزد آيا اين به معناي تمرّد و يا اهمال از انجام دستورات و فرامين رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به حساب نمي‌آيد؟!! و چرا آنقدر تأخير مي‌كند كه حضرت او و ديگر زنان را با تعبير تندي به زنان اطراف حضرت يوسف (كه فقط به فكر طوامع و هوس‌هاي خود بودند!) تشبيه مي‌فرمايد؟!! آيا تعلل در برابر فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به عدالت عايشه ضربه نمي‌زند؟!!
وَأَعَادَ فَأَعَادُوا لَهُ، فَأَعَادَ الثَّالِثَةَ فَقَالَ «إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ يُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْيُصَلِّ بِالنَّاسِ»
پيامبر چند مرتبه سخن خود را تكرار فرمود، اما هر بار زنان اطراف پيامبر پاسخ خود را تكرار كردند تا اين كه حضرت به آنها فرمود: به راستي كه شماها همچون زنان اطراف يوسف هستيد ...
آيا ابوبكر به خاطر بيماري پيامبر اكرم بي‌طاقت شده است؟!!
قَالَتْ عَائِشَةُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ رَجُلٌ رَقِيقٌ ، إِذَا قَرَأَ غَلَبَهُ الْبُكَاءُ
قَالَتْ عَائِشَةُ إِنَّهُ رَجُلٌ رَقِيقٌ ، إِذَا قَامَ مَقَامَكَ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يُصَلِّىَ بِالنَّاسِ
در متن روايت فوق آمده كه عايشه در توجيه استقامت در برابر امر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم مي‌گويد: پدرم شخصي بسيار دل نازك است كه به علت بيماري پيامبر طاقت نمي‌آورد به جاي آن حضرت به نماز بايستد، حال سؤال اين جاست: چگونه است كه ابوبكري كه اين‌قدر دل نازك است كه به علّت بيماري و كسالت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم توان ندارد كه در محراب نماز جلوي خود را بگيرد و گريه به او امان نمي‌دهد؛ ولي به محض چشم به هم گذاردن رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم و از دنيا رفتن آن حضرت، پيكر پاك و مطهر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم را روي زمين رها كرده و در هيچ يك از برنامه‌هاي تجهيز، تكفين، تغسيل، و حتي تدفين آن حضرت حضور ندارد و به همراه عده‌اي ديگر به دنبال تشكيل سقيفه و تعيين خليفه مي‌روند و در آنجا هيچ غم و قصه‌ و گريه و اشك و آهي بر او غلبه نمي‌كند؟!!
چرا پيامبر اكرم با حال وخيمشان با سختي به مسجد مي‌آيند؟!!
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم كه به خاطر شدّت بيماري و ضعف توانائي حضور در مسجد را نداشته و امر مي‌كند تا شخص ديگري به جايش براي نماز حاضر شود به محض اقامه نماز چه اتّفاقي باعث مي‌شود كه حضرت با وجود همه آن ضعف و در حالي كه دو نفر زير بغل‌هاي آن حضرت را گرفته‌اند و پاهاي حضرت به روي زمين كشيده مي‌شود خود را به هر شكل شده به مسجد برساند؟!!
فَخَرَجَ يُهَادَى بَيْنَ رَجُلَيْنِ كَأَنِّى أَنْظُرُ رِجْلَيْهِ تَخُطَّانِ مِنَ الْوَجَعِ
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از منزل به طرف مسجد خارج شد در حالي دو نفر زير بغل‌هاي حضرت را گرفته و در حالي كه پاهاي حضرت از شدت بيماري به زمين كشيده مي‌شد.
واقعاً با وجود شخص لايقي همچون ابوبكر كه براي اقامه جماعت امر شده چرا حضرت به مسجد آمده و در حين نماز خواندن ابوبكر، نماز ديگري را شروع مي‌كند؟!!
نکته جالبتر این است که این شبهه گری که این شبهه را کرده ظاهرا حتی به خود زحمت نداده که احادیث خودشان را هم مطالعه کند لذا ست که می گوید: «علماي رافضي خواهند گفت که پيامبرص اسلام در حالت بيماري و با زحمت فراوان و با کمک ديگران از اتاق خود به محل نماز آمده و با دست خود ابوبکر را کنار زده است و خود پيامبرص امامت نماز را بر عهده گرفته اند!»
آیا در تمام این روایاتی که از اهل سنت نقل کردیم نیامده بود که پیامبر با زحمت خود را به مسجد رسانده؟! به این شبهه گر چه می توان گفت...
آيا اين گونه نمازي قابل تصوّر است؟!!
فَكَانَ أَبُو بَكْرٍ يُصَلِّي بِصَلاَةِ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَهُوَ جَالِسٌ، وَكَانَ النَّاسُ يُصَلُّونَ بِصَلاَةِ أبِي بَكْرٍ
وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - يُصَلِّى قَاعِدًا، يَقْتَدِى أَبُو بَكْرٍ بِصَلاَةِ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَالنَّاسُ مُقْتَدُونَ بِصَلاَةِ أَبِى بَكْرٍ.
در روايات فوق نحوه‌ عجيبي از نماز در مسجد النبي به نمايش گذارده شده؛ در اين نماز، ابوبكري كه درمحراب به نماز ايستاده با آمدن رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم مي‌خواهد كه در حين نماز از جاي خود عقب رفته تا آن حضرت به جاي او در محراب بايستد امّا حضرت با اشاره به او مي‌فهماند كه در جاي خود بماند و نماز را ادامه دهد؛ آن‌گاه حضرت آمده و در كنار ابوبكر مي‌نشيند و نماز خود را شروع مي‌كند و مردم كه به همراه ابوبكر نماز را شروع كرده بودند همچنان به نماز با او ادامه مي دهند ولي ابوبكر به نماز پيامبر اقتدا مي‌كند.
تصور كنيد چگونه ابوبكر از ابتدا به نماز ايستاده و مردم هم به او اقتدا كرده‌اند ولي رسول خدا مي‌آيند و كنار ابوبكر مي‌نشينند و در حالي كه مردم از قبل به ابوبكر اقتدا كرده‌اند، حال ابوبكر به پيامبر اقتدا مي‌كند و مردم نماز خود را به امامت ابوبكر ادامه مي‌دهند. آيا واقعاً عجيب نيست؟!!
وقتي نماز پيامبر طوري است که ابوبکر مي تواند به حضرت اقتدا کند چرا مردم به حضرت اقتدا نکردند؟
آيا اين چنين نمازي در طول 23 سال نبوت حضرت سابقه داشته است؟
آيا اقتداي مردم به ابوبکر با وجود رسول اکرم از فضيلت نماز نمي‌کاهد؟
با توجه به اين كه ابوبكر نماز را با قرائت حمد آغاز كرده و تا حدي هم قرائت را ادامه داده سپس رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم مي‌‌آيند و به نماز مي‌ايستند و قرائت نماز را از اوّل آغاز مي‌كنند حال ابوبكري كه خود حمد و سوره نماز را قطع كرده و به پيامبر اقتدا مي‌كند و سكوت مي‌كند و مردم هم كه همچنان امام جماعتشان ابوبكر است، اين چگونه نمازي است كه نه مأمومين (مردم) و نه امام جماعت (ابوبكر كه اكنون امام جماعت مردم است) هيچ‌يك حمد و سوره نمي‌خوانند؟!!
ظاهراً با توجه به پرسشهاي فوق اين چنين نمازي از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم براي مستمعين حديث هم بي سابقه و عجيب و غريب بوده لذا با تعجب از اعمش سؤال مي‌كنند:
وَكَانَ النَّبِىُّ يُصَلِّى وَأَبُو بَكْرٍ يُصَلِّى بِصَلاَتِهِ، وَالنَّاسُ يُصَلُّونَ بِصَلاَةِ أَبِى بَكْرٍ؟
پيامبر به نماز ايستاد و ابوبكر هم به نماز رسول خدا اقتدا كرده بود و مردم هم به نماز ابوبكر اقتدا كرده بودند.
و جالب اين كه اعمش هم در پاسخ به سؤال بالا به خود زحمت نمي‌دهد تا با زبان جوابي بدهد و فقط سر خود را تكاني مي‌دهد كه ان شاء الله منظورش «نعم» است.
دخل و تصرف در امر پيامبر و داد و ستد‌هاي مشكوك!!!
به اين بخش از روايت توجه كنيد:
... عايشه مي‌گويد به حفصه گفتم: به پيامبر بگو ابوبكر نمي‌تواند به جاي شما نماز بخواند چون از شدت گريه صدايش به مردم نمي‌رسد. اي حفصه تو به پدرت «عمر» بگو تا براي مردم نماز بخواند و حفصه هم اين كار را انجام داد. در اين حال رسول خدا صلى اللّه عليه وآله به حفصه فرمود: ساكت شو! شما همچون زنان مصر در زمان يوسف هستيد. به ابوبكر بگوييد براى مردم نماز بخواند. در اين هنگام بود كه حفصه به عايشه گفت : نشد كه از تو به من خيرى برسد .
اگر رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم تشخيص داده كه ابوبكر براي نيابت نماز صلاحيت دارد چگونه عايشه از امر حضرت تخلّف نموده و در مقابل امر آن حضرت مي‌گويد: به عمر امر كنيد تا براي امامت جماعت حاضر شود؟!!
آيا رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم تشخيص نمي‌دهد كه چه كسي براي اين كار صلاحيت دارد؟!!
چرا عايشه خودش مستقيماً به حضرت نمي‌گويد دستور بدهيد عمر جاي شما نماز گزارد بلکه از حفصه مي خواهد تا چنين تقاضايي را از حضرت داشته باشد؟!! آيا رابطه حفصه با پيامبر نزديکتر از رابطه عايشه با حضرت بوده؟ و يا علّت ديگري در بين است كه عايشه از حفصه و حفصه از عايشه تقاضا مي‌كند و نهايتاً هم كار به جايي مي‌كشد كه پيامبر آن تعبير تند را نسبت به هر دوي آنان به كار برده و مي‌فرمايد: شما همچون زنان اطراف يوسف هستيد.
اگر اين شايستگي فقط در وجود ابوبكر نهفته است، عايشه چرا بر خلاف امر آن حضرت به حفصه مي‌گويد: به پدرت خبر بده تا به جاي پيامبر نماز بخواند؟
آيا اين برخورد حضرت، عدالت عايشه و حفصه را زير سوال نمي برد و روايات آنان را مخدوش نمي کند؟
آيا حفصه نيز همچون عايشه با كار خود كه اوّلاً بدون اجازه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم صورت مي‌گيرد و ثانياً مخالف با امر آن حضرت است خود را شريك در خطاهاي عايشه در اين ماجرا نمي‌سازد؟!!
آيا اين جمله حفصه به عايشه «مَا كُنْتُ لأُصِيبَ مِنْكِ خَيْرًا» (نشد كه از تو به من خيرى برسد) اعتراض به عايشه و زير سوال بردن عدالت او نيست؟
ابوبكر امام است يا ماموم و يا تكبير گو؟!!
به بخشي از روايت ششم دقّت كنيد:
... فَلَمَّا رَآهُ أَبُو بَكْرٍ ذَهَبَ يَتَأَخَّرُ ، فَأَشَارَ إِلَيْهِ أَنْ صَلِّ ، فَتَأَخَّرَ أَبُو بَكْرٍ وَقَعَدَ النَّبِىُّ إِلَى جَنْبِهِ ، وَأَبُو بَكْرٍ يُسْمِعُ النَّاسَ التَّكْبِيرَ...
... و چون ابوبكر پيامبر را مشاهده نمود كه به مسجد آمده خواست كه عقب رود امّا پيامبر اشاره كرد كه عقب نرود ولي با اين وجود او عقب رفت و [به عنوان تكبيرگو] صداي تكبير حضرت را به گوش ديگران مي‌رساند ...
آيا اين روايت به طور كلي معارض با تمام رواياتي كه تاكنون ذكر شده و يا بعد ذكر مي‌شود نيست؟
چرا كه اين روايت تصريح دارد بر اين كه ابوبكر با آمدن رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم عقب آمد و نماز را قطع كرد و فقط شبيه به يك تكبيرگو، صداي نماز حضرت را به ديگران مي‌رساند.
تناقض در تناقض
... أَنَّ أَبَا بَكْرٍ كَانَ يُصَلِّى لَهُمْ فِى وَجَعِ النَّبِىِّ ...
... ابوبكر در تمام ايام بيماري رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به جاي آن حضرت نماز مي‌خواند ...
اگر چه در تمام روايات مورد بررسي تا اين جا تناقضات متعددي وجود داشت كه بيان شد اما روايت هشتم تناقض اساسي ديگري دارد و آن اين كه در اين روايت مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در كل ايّام بيماري خود اقامه جماعت را به ابو بكر واگذار كرده بود؟!!
آيا سايرين همچون عايشه از اين امر غفلت كرده‌اند و نفهميدند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در تمام ايّام بيماري خود نماز جماعت را به ابوبكر واگذار كرده بوده است؟!!
و نيز از موارد ديگر تناقض اين روايت با روايات قبل و بعد، متن زير است:
... فَأَشَارَ إِلَيْنَا النَّبِىُّ أَنْ أَتِمُّوا صَلاَتَكُمْ ، وَأَرْخَى السِّتْرَ ، فَتُوُفِّىَ مِنْ يَوْمِهِ .
... پيامبر بعد از آن كه آمد به مسجد و ديد ابوبكر به جاي او به نماز ايستاده است تبسمي نمود و با خوشحالي پرده را انداخت و رفت و در همان روز نيز از دنيا رفت.
متن اين روايت شبيه روايت «كتاب موطّأ مالك» است كه در بالا گذشت، يعني: اصلاً امري در كار نبوده و ابوبكر سرخود و بدون اين كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از اين موضوع خبر داشته باشند به اين كار اقدام ورزيده‌ است. و فقط در روز آخر كه روز سوّم بيماري حضرت بود از اين موضوع با خبر شدند!!! كه در اين صورت اشكالات سرخودي بودن و بدون اجازه پيامبر دست به اين اقدامات زدن مطرح خواهد شد.
و يا اگر اين روايت كه راوي آن مالك بن انس است را بپذيريم درباره روايات متعددي كه از عايشه ذكر شد چگونه حكم كنيم و در باره او و رواياتش كه تناقضات اساسي با اين روايت دارد چه توجيهي داشته باشيم؟!!
ابوبكر و عمر به يكديگر تعارف مي‌كنند!
با دقت در اين بخش از روايت سؤالاتي مطرح مي‌شود:
... فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ - وَكَانَ رَجُلاً رَقِيقًا - يَا عُمَرُ صَلِّ بِالنَّاسِ . فَقَالَ لَهُ عُمَرُ أَنْتَ أَحَقُّ بِذَلِكَ ...
... ابوبكر به عمر گفت: اي عمر تو برو و براي مردم نماز بخوان. عمر هم به او گفت: تو به اين كار سزاوارتري...
اگر در بعضي از روايات فوق سخن از تعارفات عايشه و حفصه بود اين جا ديگر هيچ حرفي از عايشه و حفصه نيست؛ بلكه در اين روايت اين ابوبكر و عمر هستند كه به يكديگر تعارف مي‌كنند!!! ولي اين سؤال همچنان مطرح است كه آيا اين بده و بستان در نيابت براي امامت جماعت با اطلاع رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم بوده و يا بدون اطلاع پيامبر؟ اگر حضرت اطلاع نداشتند چرا اين امر مهم كه به زعم مستدلّين به اين روايات اشاره‌اي است به صلاحيت براي خلافت، به يك‌ديگر تعارف مي‌كنند؟!!
و اگر حضرت اطلاع داشتند چرا خود اين پيشنهاد را به عمر نكردند و اگر صلاح مي‌ديدند كه اين پيشنهاد را به عمر نكنند، چرا ابوبكر اين كار را مي‌كند؟!!
ارتباط بين امامت جماعت و خلافت امّت
اعتراف ابن تيميه بر عدم ارتباط بين امامت جماعت و خلافت امّت
وی می گوید:
جايگزيني هر شخص به جاي شخص ديگر در زمان حيات او نوعي نيابت محسوب مي‌گردد، كه هر ولي امري ناگزير از آن مي‌باشد. امّا اين گونه نيست كه هر كس در زمان حيات شخصي چنين صلاحيتي داشت، بعد از وفات او هم اين صلاحيت را دارا باشد. همان‌گونه كه پيامبر صلي الله عليه [وآله] وسلّم در زمان حيات خود تعداد زيادي از صحابه را براي امامت جماعت برگزيد و حال آن كه عدّه‌اي از آنها صلاحيّت خلافت بعد از او را نداشتند.
منهاج السنة النبوية ، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس ، ج 7 ، ص 339 . الناشر : مؤسسة قرطبة الطبعة الأولى ، 1406 ، تحقيق : د. محمد رشاد سالم ، عدد الأجزاء : 8
الف: تعيين جانشين از سوي پيامبر امري مرسوم و متداول بوده است.
پيامبر گرامى صلّي الله عليه وآله‌ براى چند روز هم كه از مدينه بيرون مى‏رفت يكى از اصحاب خود را به عنوان جانشين معيّن مى‏فرمود:
... النبي صلى الله عليه وسلم استخلف في كل غزاة غزاها رجلا من أصحابه
... رسول خدا صلي الله عليه [وآله] وسلّم در هر جنگي كه عازم مي‌گرديدند شخصي از اصحاب خود را به جانشيني خود تعيين مي‌نمودند.
تفسير القرطبي، قرطبي(671 هق )، ج 1، ص 268
ب : عبد الرحمن بن عوف براي خلافت سزاوارتر از ابو بكر است.
حال با ملاكي كه در روايات فوق در شايستگي ابوبكر براي خلافت به علت امامت جماعت ذكر شد، بايد بگوئيم: عبدالرحمن بن عوف بر رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم تقدّم دارد و يا لا اقل براي تصدّي خلافت از ابوبكر بيشتر صلاحيّت دارد چون رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم پشت سر او نماز گذارده است.
بزرگان اهل سنّت متّفق القولند كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم نماز صبح را پشت سر عبدالرحمن بن عوف به جا آورده است: (اگر چه اين مطلب به اعتقاد شيعه و صريح آيه شريفه «لا تقدموا بين يدي الله و رسوله» حجرات/1 باطل مي‌باشد و در حضور پيامبر امامت ديگري بر آن حضرت باطل است).
في غزوة تبوك هذه صلى رسول الله صلى الله عليه وسلم خلف عبد الرحمن بن عوف صلاة الفجر
در جنگ تبوك رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم پشت سر عبدالرحمن بن عوف نماز صبح خواند.
البداية والنهاية ، ابن كثير( 744 هـ ) ، ج 5 ، ص 28 .
ج : سالم مولي ابي حذيفه هم از سوي پيامبر به نماز ايستاده است
زماني كه گروه اوّل از مهاجرين به منطقه قباء رسيدند تا قبل از آن كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به مدينه بيايد سالم مولي ابي حذيفه امامت جماعت را به عهده داشت.
صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 1 ، ص 170 ، كتاب الاذان ، باب العبد و المولي
آيا اين امر مي‌تواند دليل ارجحيّت او براي خلافت پس از رسول خدا باشد؟ چرا كه او به گواهي منابع اهل سنّت مدّت‌ها قبل، از سوي رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم به امامت جماعت انتخاب شده بود.
ج : ابن امّ مكتوم نابينا براي خلافت از ابو بكر سزاوارتر است.
... پيامبر صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ابن امّ مكتوم را كه شخصي نابينا بود به امامت برگزيدند.
سنن أبي داود، أبو داود سليمان بن الأشعث السجستاني، ج 1، ص 143 .
...پيامبر صلّي الله عليه [وآله] و سلّم سيزده مرتبه ابن ام مكتوم را به جاي خود معيّن نمودند...
الإصابة، ابن حجر(852 هق)، ج 4، ص 495 .
د: تعدادي از جانشينان پيامبر در امور مختلف كه بعضي از امامت جماعت با اهميت‌تر است.
در ذيل اسامي افرادي كه از سوي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم براي اموري كه بعضاً از امامت جماعت به مراتب اهميت بيشتري داشته فهرست شده و اگر بنا باشد صرف استخلاف و نيابت داشتن در بعضي امور، اعمّ از امامت جماعت و غيره دليل بر شايستگي براي خلافت باشد بسياري از اين افراد براي خلافت سزاوارترند:
استخلف [النبي(ص‌)‌‌] على المدينة ، ابن أم مكتوم ثلاث عشرة مرة في غزواته...
واستخلف أبا رهم الغفاري كلثوم بن حصين حين سار إلى مكة وحنين والطائف
واستخلف محمد بن مسلمة في غزوة قرقرة الكدر
وفي غزوة بني المصطلق ، نميلة بن عبد الله الليثي
وفي غزوة الحديبية ، عو يف بن الأضبط من بني الديل
وفي غزوة خيبر ، أبا رهم الغفاري
وفي عمرة القضاء ، أبا رهم أيضا
وفي غزوة تبوك ، سباع بن عرفطة الغفاري
وفي بعض غزواته ، غالب بن عبد الله الليثي
واستخلف على مكة عند انصرافه عنها ، عتاب بن أسيد فلم يزل عليها حتى مات أبو بكر
وعثمان بن أبي العاصي الثقفي على الطائف
وسالم بن عثمان بن معتب على الأحلاف من ثقيف على بني مالك
وعمرو بن سعيد بن العاصي على قرى عربية خيبر ووادي القرى وتيماء وتبوك
... والحكم بن سعيد بن العاصي على السوق
و فرق اليمن فاستعمل على صنعاء ، خالد بن سعيد بن العاصي
وعلى كندة والصدف ، المهاجر بن أبي أمية
وعلى حضر موت ، زياد بن لبيد الأنصاري أحد بني بياضة
ومعاذ بن جبل على الجند والقضاء وتعليم الناس الاسلام وشرائعه وقراءة القرآن
و ولى أبا موسى الأشعري ، زبيد ورمع وعدن والساحل
وجعل قبض الصدقات مع العمال الذين بها إلى معاذ بن جبل
وبعث عمرو بن حزم إلى بلحارث بن كعب
وأبا سفيان بن حرب إلى نجران
وقد بعث أيضا عليا إلى نجران فجمع صدقاتهم
وقدم على رسول الله صلى الله عليه وسلم في حجة الوداع
و سعيد بن القشب الأزدي حليف بني أمية على جرش وبحرها
والعلاء ابن الحضرمي على البحرين ثم عزله
وولى أبان بن سعيد وبحرها
قبض رسول الله صلى الله عليه وسلم وأبان على البحرين
وعمرو بن العاصي إلى عمان
قبض رسول الله صلى الله عليه وسلم وعمرو عليها
ويقال : قد كان بعث أبا زيد الأنصاري إلى عمان
وسليط بن سليط أحد بني عامر بن لؤي إلى أهل اليمامة فأسلموا
فأقرهم رسول الله صلى الله عليه وسلم على ما في أيديهم وأموالهم
تاريخ خليفة بن خياط، خليفة بن خياط العصفري(240 هق)، ص 62 .
ابوبكر در سپاه أسامه
الف . ابوبكر و عمر در سپاه اسامه
با اثبات اين موضوع كه ابوبكر در روزهاي آخر عمر پيامبر در سپاه اسامه و خارج از شهر مدينه بوده است ديگر جايي براي طرح روايات فوق نمي‌رسد.
ابن حجر عسقلانى در شرح صحيح بخارى، به اين مطلب اعتراف كرده و ضمن طرح بابي در اين موضوع مي‌نويسد:
باب بعث النبي صلى الله عليه وسلم أسامة بن زيد في مرضه الذي توفي فيه
فبدأ برسول الله صلى الله عليه وسلم وجعه في اليوم الثالث فعقد لأسامة لواء بيده فأخذه أسامة فدفعه إلى بريدة وعسكر بالجرف وكان ممن انتدب مع أسامة كبار المهاجرين والأنصار منهم أبو بكر وعمر وأبو عبيدة ...
... از جمله كساني كه به همراه اسامه اعزام شدند گروهي از بزرگان مهاجر و انصار از جمله ابوبكر و عمر و ابوعبيده بودند ...
فتح الباري ، ابن حجر (852 هـ ) ، ج 8 ، ص 115 .
ب . لعن پيامبر به كسي كه از سپاه اسامه سرپيچي كند
اگر آن‌گونه كه مستدلين به روايات صلاه ابوبكر ادعا مي‌كنند، واقعاً رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم هرگونه اشاره‌اي در تأييد ابوبكر براي صلاحيت و شايستگي او براي خلافت وجانشيني پس از خود مي‌داشتند، و گوشه چشمي به او براي تصدّي اين منصب الهي مي داشتند، چرا آن حضرت در آخرين روزهاي عمر شريف خود و با عِلم به اين مطلب كه چند روزي بيش در اين دنيا نخواهند بود سپاهي را به فرماندهي جوان هجده ساله (اسامة بن زيد) تدارك مي‌بيند و عدّه اي از صحابه از جمله ابوبكر و عمر را مأمور به متابعت از او مي نمايد و هر گاه آن حضرت در بستر بيماري، چشم باز مي كند از علّت تخلّف اين گروه سئوال مي نمايد تا جائي كه كار به لعن و نفرين تخلّف كنندگان از جيش و سپاه اسامه مي‌انجامد؟ در حالي كه اگر واقعا آن حضرت چنين قصدي براي خلافت ابوبكر مي‌داشتند نبايد آنها را در چنين لحظات حسّاسي مأمور به چنين امر خطيري (كه احتمال كشته شدن درآن منتفي نيست ) نمايد؟
در بعضى از منابع معتبر اهل سنّت آمده است كه پيامبر فرمود:
... پيامبر اكرم[صلي الله عليه وآله وسلم] فرمود: لعنت خدا بر كسي كه از سپاه أسامه تخلف ورزد...
الملل والنحل ، شهرستاني (548 هـ ) ، ج1 ، ص23 ؛ المواقف ، عضد الدين عبدالرحمن بن أحمد إيجي (756 هـ ) ، ج3 ، ص 650 ؛ شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ( 656 هـ ) ، ج 6 ، ص 52 .
چند سئوال:
الف: پيامبر در امر به امامت ابوبكر هذيان نمي‌ گويد؟!!
حال با اين فرض كه پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلم در آخرين روز حيات خود چنين دستوري داده باشند، اما اين سئوال مطرح است كه: چگونه وقتي رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلم در همان روز براي جلوگيري از حوادثي كه در آينده اتّفاق خواهد افتاد براي نوشتن وصيّت در خواست آوردن قلم و دوات مي‌نمايد تا در آينده به گمراهي نيافتند عمر به قصد ممانعت از اين اقدام، نسبت هذيان به رسول خدا صلّي الله عليه وآله ميدهد؟!!
بخاري در صحيح خود مي‌گويد:
بشتابيد تا برايتان نوشته‌اي بنويسم تا بعد از آن ديگر گمراه نشويد! عمر گفت: درد و بيماري بر پيامبر غلبه نموده است، و در حالي كه قرآن در ميان شما هست كتاب خدا ما را كفايت مي‌كند.
صحيح بخاري، ج 7، ص 9، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى.
در روايت ديگري بخاري و مسلم آورده است:
ابن عباس مي‌گويد: روز پنج شنبه و چه روزي بود آن روز! ... به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم گفتند: او هذيان مي‌گويد.
صحيح مسلم، ج 5، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصيّة لمن ليس عنده شيء ـ صحيح بخارى، ج 4، ص 31، كتاب الجهاد والسير.
آيا ابوبكر به هنگام وصيت براي خلافت عمر با اين‌ كه بيهوش مي شود و پس از آن كه به هوش مي‌آيد و دنباله وصيت را كه عثمان به جاي او نوشته است را تأييد مي‌كند هذيان نمي گويد؟
… زماني كه وفات ابوبكر صديق فرارسيد عثمان را خواست تا براي او وصيت بنويسد، [بعد از حاضر شدن عثمان] در همين حال و قبل از آن كه نامي از عمر ببرد بي‌هوش شد. و عثمان هم نام عمر را به عنوان خليفه بعد از ابوبكر نوشت. وقتي ابوبكر به هوش آمد از عثمان سؤال كرد: آيا نام كسي را نوشتي؟ عثمان گفت: از حالي كه به تو دست داد ترسيدم و از خواسته تو اطلاع داشتم از اين‌رو نام عمربن خطاب را نوشتم. ابوبكر گفت: خدا تو را رحمت كند. حتي اگر اسم خودت را نيز براي اين كار نوشته بودي شايستگي آن را داشتي.
كنز العمال، ج 5، ص 678; تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر، ج 39، ص 186 و ج 44، ص 248 ر.ك: تاريخ الطبرى، ج 2 ص 353; سيرة عمر لابن الجوزى: 37; تاريخ ابن خلدون، ج 2 ص 85.
كدام حرف را بپذيريم؟!!
از يك طرف رواياتي از قول عايشه ذكر شد مبني بر امامت جماعت ابوبكر از سوي پيامبر صلّي الله عليه و آله وسلّم از طرف ديگر رواياتي از قبيل روايت زير را داريم كه تمام رواياتي را كه قبلا ذكر شد را رد مي‌كند:
عايشه مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به بيماري مبتلا شد و گروهي از اصحاب به عيادت حضرت آمدند و در همين حال حضرت به صورت نشسته براي آنان نماز خواندند و آنان نيز به حضرت اقتدا نمودند.
صحيح مسلم، ج 2، ص19.
عايشه مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در ايّام بيماري خود نشسته نماز خواندند و پشت سر حضرت نيز گروهي به نماز ايستادند.
مسند احمد، ج 6، ص 57 .
عايشه مي‌‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در ايام بيماري خود كه منجر به وفاتش گرديد به طورنشسته نماز خواند در حالي كه ابوبكر نيز پشت سر حضرت اقتدا نمود.
مسند احمد، ج 6 ، ص 159 .
ابوبكر بر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم مقدّم مي‌شود
اگر چه روايات موجود در اعزام سپاه اسامه كه در بالا به آن‌‌ها اشاره شد وجود ابوبكر را در لحظات آخر عمر شريف رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در شهر مدينه نفي مي‌كند، ولي بر فرض هم كه آن روايات را نپذيرفته و يا به شكلي خدشه كنيم، امّا متن زير فرضيه و حقيقتي ديگر از نماز ابوبكر را در فراروي ما ترسيم مي‌كند! كه در اين صورت پيامبر صلّي الله عليه و آله وسلّم با متوجه شدن از نماز ابوبكر خود به مسجد آمده و به نماز ايستاده و ابوبكر فقط تكبير‌گو بوده است!!!
عن عائشة: قال رسول اللّه صلى الله عليه وسلم فى مرضه الذى مات فيه: مروا أبابكر يصلّى بالناس ... وصلّى النبى خلفه قاعداً
عايشه مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در ايام بيماري كه در آن وفات يافت فرمود: برويد و به ابو بكر بگوئيد تا به نماز بايستد ... و پيامبر نيز به صورت نشسته به ابوبكر اقتدا كرد.
مسند احمد، ج 6 ، ص 159 .
و اين در حالي است كه اين مطلب با آيه شريفه سوره حجرات «ولا تقدموا بين يدي الله و رسوله» تناقض كامل داشته و تمام فقهاي مذاهب اربعه و نيز علماي اعلام شيعه بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه چنين نمازي باطل است.
ابوبكر تكبير‌گويي بيش نبوده‌ است
ابن حجر در اين مورد از قول شافعى رئيس مذهب شافعيه مى‌گويد:
... شافعى به صراحت بيان مى‌دارد كه پيامبر صلى اللّه عليه [وآله] براى مردم در دوران بيماريش ـ كه به سبب آن وفات يافت ـ نماز نخواند مگر يك بار، و آن همان نمازى بود كه در حال نشسته خواند و ابوبكر در آن نماز، ابتدا امام بود، ولى پس از آن مأموم شد كه صداى تكبير را به گوش مردم مى رساند ...
فتح البارى في شرح صحيح البخاري ، ابن حجر ( 852 هـ ) ، ج 2 ، ص 145 .
در اين صورت ابوبكر در جايگاه پيامبر صلى اللّه عليه وآله، جز يك نماز نخوانده كه همان آخرين نماز پيامبر صلى اللّه عليه وآله بود كه در آن مأموم شده است.
حال سوالی که از این شبهه گران می بایست پرسید این است که حتی بزرگان خودتان اعتراف دارند که حداکثر یک بار ابوبکر به جای پیامبر به نماز ایستاده بوده و آنهم وقتی پیامبر تشریف می آورند ابوبکر ماموم می شود حال شما چطور این محاسبات ریاضی را انجام داده اید بدون اینکه حتی یک مدرک، تاکید می کنیم حتی یک مدرک ذکر کنید؟ چطور و از کجا سیزده روز اقامه نماز جماعت را به دست آوردید؟ ...

قسمت هفدهم:
پرسش:
کافران و مشرکين زمان پيامبرصخداوند را قبول داشته اند، طبق سوره مومنون که در آيات/38/85/87/89 بيان شده و سوره عنکبوت آيات61/63 و سوره لقمان آيه25 و سوره زخرف آيه87 و سوره زمر آيه38، ولي براي اين خداي خود (يعني الله) قائل به واسطه و شفيع بوده اند، طبق سوره زمر آيه3 و سوره يونس آيه18 و سوره احقاف آيه28، سوال ما اينجاست که مي‌شود بفرماييد تفاوت شما با مشرکين مکه در چيست؟! چون شما نيز دقيقا همين استدلال را در مورد امامان خود داريد و ايشان را واسطه و شفيع ميان خود و خداي خود مي‌دانيد. اگر بنا بر توجيهات شما باشد پس ابوجهل هم از بت لات طلب حاجت نداشته بلکه اين مجسمه فرد صالح (مانند قبر فردي صالح) را تنها واسطه اي بين خود و خدايش مي‌دانسته و خدا را به عنوان خدايي قبول داشته است.
پاسخ:
در مورد این مطلب که کافران و مشرکين زمان پيامبر(ص)خداوند را قبول داشته اند... باید گفت: توسل و شفاعت ریشه ی قرآنی و روایی دارد که در ذیل به نمونه هایی از آنها اشاره میشود:
توسل ، يعني واسطه قرار دادن ، انبياء ، امامان و صالحان به پيشگاه خداوند چنانچه خداوند، در قرآن كريم مي‌فرمايد :
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ . المائدة / 35 .
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد ، از خدا بترسيد و براي تقرب به او وسيله‌اي بجوييد .
اين آيه به تمامي مؤمنين دستور مي‌دهد كه به هر وسيله‌اي كه سبب تقرب به خداوند مي‌شود تمسك بجويند ؛ بنابراين تقرب به خداوند بدون وسيله و واسطه‌ امكان ندارد حضرت زهرا سلام الله عليه مي‌فرمايد :
وأحمد اللّه الذي بعظمته ونوره يبتغي مَن في السموات والأرض إليه الوسيلة ونحن وسيلته في خلقه .
تمام آن‌چه در آسمان و زمين هستند ، براي تقرب به خداوند به دنبال وسيله هستند و ما وسيله و واسطۀ خداوند در ميان خلقش هستيم .
شرح نهج البلاغة ، ج 16 ، ص211 و السقيفة وفدك ، ص 101 و بلاغات النساء ، بغدادي ، ص 14.
و از عايشه در بارۀ خوارج نقل شده است كه پيامبر فرمود :
هم شرّ الخلق والخليقة ، يقتلهم خير الخلق والخليقة ، وأقربهم عند اللّه وسيلة .
شرح نهج البلاغة ، ج2 ، ص267 از مسند احمد ؛ اما متاسفانه اين روايت را دستان امانت‌دار اهل سنت حذف كرده‌اند . و المناقب ، ابن المغازلي ، ص56 ، ح 79.
خوارج ، بدترين خلائق هستند ، آن‌ها را بهترين فرد از ميان خلائق كه نزديك‌ترين وسيله به خداوند هستند ، خواهد كشت .
که در این روایت مراد حضرت علي عليه السلام است .
و از أبي هريره در بارۀ قصۀ حضرت آدم نقل شده است :
يا آدم هؤلاء صفوتي... فإذا كان لك لي حاجة فبهؤلاء توسل، فقال النبي: نحن سفينة النجاة من تعلق بها نجا ومن حاد عنها هلك، فمن كان له إلي الله حاجة فليسألنا أهل البيت .
فرائد السمطين ، ج1 ، ص 36 ح 1 و المناقب للخوارزمي ، ص 318 ، ح 320 .
اي آدم ! اين‌ها ( اهل بيت ) برگزيدگان من هستند ... هر وقت حاجتي داشتي اينها را واسطه قرار بده . پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمودند : ما كشتي نجات هستيم ، هر كس سوار اين كشتي شد ، نجات خواهد يافت و هر كس سر پيچي كند ، هلاك مي‌شود ، هر كسي حاجتي به سوي خداوند دارد ، بايد ما اهل بيت را واسطه قرار دهد .
و سيوطي نقل مي‌كند كه حضرت آدم به درگاه خداوند چنين استغاثه مي‌كرد :
اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمد وآل محمد سبحانك لا إله إلا أنت، عملت سوءً، وظلمت نفسي فاغفر لي إنّك أنت الغفور الرحيم، فهؤلاء الكلمات التي تلقي آدم .
الدر المنثور ، ج1 ، ص 60.
بار خدايا ! از تو درخواست مي‌كنم به حق محمد و آل محمد كه تو پاك و منزهي و غير از تو خدايي نيست ، من كاري بدي كردم و به خود ظلم نمودم ؛ پس مرا ببخش كه تو بخشنده و مهربان هستي ... .
و همچنين آيات بسياري در قرآن كريم وجود دارد كه توسل به غير خداوند را مشروع مي‌داند ؛ از جمله :
يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ . يوسف / 97 .
گفتند: «اي پدر ! براي گناهان ما آمرزش خواه كه ما خطاكار بوديم »
در اين آيه خداوند داستان برادران حضرت يوسف عليه السلام را يادآوري مي‌كند كه آن‌ها بعد از پشيماني از كردارشان به پيش حضرت يعقوب عليه السلام آمدند و از او كه پيامبر خدا بود درخواست كردند كه از خداوند براي آن‌ها طلب بخشش كند . حضرت يعقوب هم نگفت كه چرا خودتان مستقيماً سراغ خداوند نمي‌رويد و به من متوسل شده‌ايد ؛ بلكه به آن‌ها وعده داد كه از خداوند براي آن‌ها طلب بخشش خواهد كرد :
قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ . يوسف / 98 .
گفت : « به زودي از پروردگارم براي شما آمرزش مي خواهم ، كه او همانا آمرزنده مهربان است » .
به علاوه یاری جستن از غیر خدا به دو صورت متصور است:
1-صورت اول اینکه بگونه ای از انسان یا پدیده ی دیگری استمداد نمائی که او را در اصل هستی و یا عمل کرد خویش مستقل دانسته و در یاری رساندن بی نیاز از خدا می پنداریم. شک نیست که اینگونه استمداد از غیر خدا شرک محض است که قرآن کریم در آیه ذیل بی پایگی آنرا رقم میزند.
قل من ذا الذی یعصمکم من الله ......(احزاب آیه 17)
بگو اگر خدا در مورد شما اراده عذاب نماید کیست که شمارا از او در عمان بدارد و اگر اراده رحمت فرماید کست که از آن پیش گیری نماید.و آنان برای خود ولی و یاوری نمیابند، که بت پرستان و مشرکین درباره بت هایشان این عقیده را داشتند چنانچه ابوسفیان و اکرمه از سران قریش بعد از پیروزی در جنگ احد در حالی که بت های بزرگ خود را در دست گرفته بودند و غرق در سرور و شادی بودند در مقابل مسلمانان و پیامبر فریاد میکشیدند اعلی هبل ، اعلی هبل (سر فراز باد هبل ) یعنی پیروزی ما مربوط به بت پرستی است و نیز میگفتند نحن لنا العزی و لا عزی لکم(ما بت عزی داریم و شما چنین بتی ندارید) پس معلوم میشود که شما معلومات حتی از تاریخ ندارید و خداوند قدرت درک معنای کلمات را از شما گرفته که چنین تهمت هایی به شیعه میزنید و آنها را مشرک میدانید. ( فرازهایی از تاریخ اسلام،جعفر سبحانی .صفحه 296)
2-روش دیگر آن است که به هنگام یاری جستن از انسان یا موجود دیگر او را آفریده و نیازمند به خدا بدانیم که از خود استقلال ندارد و تاثیر بخشی وی نیز از جانب خدای بزرگ به منظور حل بعضی از مشکلات بندگان به وی عطا گردیده است.بر اساس این طرز فکر موردی که از وی یاری می طلبیم حکم واسطه را دارد که پروردگار بزرگ او را وسیله برآوردن برخی نیازها قرار داده است این گونه کمک خواهی در واقع استعانت از خداوند است زیرا اوست که به این وسائل و اسباب هستی بخشیده و سر انجام آنان را در برآوردن نیازهای دیگران تاثیر و توان عطا فرموده است. اصولا زندگی افراد بشر بر بنای این استعانت از اسباب و مسببات پایه ریزی شده است بطوریکه بدون کمک گرفتن از آنها زندگی انسان دچار آشفتگی میگردد ، در اینجا نیز اگر با این دید به آنها بنگریم که عوامل تحقق یاری خدا هستند که هم اصل هستی آنها از خدا است و هم تاثیر بخشی آنها از جانب اوست. این کمک گرفتن با توحید و یکتا پرستی هیچ برخوردی ندارد و به عنوان مثال اگر کشاورز موحد و خداشناس از عواملی مانند زمین و آب و هوا و... کمک می گیرد و میتواند دانه ها را پرورش داده و به بار بنشاند،این در واقع از خدا استمداد می جوید زیرا اوست که به این عوامل و ابزار نیرو و استعداد بخشیده است.روشن است که این استعانت با روح توحید و یگانه پرستی سازگاری کامل دارد.( شیعه پاسخ میدهد،سید رضا حسینی نسب،زیر نظر ایه ا... جعفر سبحانی.صفحه61تا 63)
دلیل دیگر:سیره و عمل مسلمانان از زمان اول تاکنون بر این بوده که این استغاثه به پیامبر و صالحین نموده و از آنان شفاعت می طلبیدند،کلامی را که عالم مدینه (سمهودی شافعی ) در کتابش به نام وفاءالوفاء ذکر نموده، این گفته ابن تیمیه را(توسل و شفاعت شرک است ) تکذیب میکند چون ایشان گفته است : استغاثه به پیغمبر اکرم از عمل پیامبران و مرسلین و عمل صالحین گذشته بوده است و در خاتمه باب هشتم ،جلد دوم صفحه 425نیز گفته است :خاتمه کتاب در مقداری از حالات اشخاصی که استغاثه به پیغمبر اکرم نموده و یا در کنار قبر مطهر سوال کرده و به حاجت خود رسیده اند ، از محمد ابن موسی بن نعمان در کتاب (مصباح الظلام فی المستغیثین به خیرالانام) نقل نموده که از جمله قضایایی است که برای علمای پیشینیان از محدثین و محققین ربانی اتفاق افتاده است که به یک مورد آن اشاره میشود:
احمدبن محمد میگوید : سه ماه در بیابان سرگردان بودم به طوری که پوست انداختم تا اینکه به مدینه داخل شدم. کنار قبر مطهر پیغمبر رفته و سلام کردم سپس خوابیدم . آن حضرت را در خواب دیدم ، به من فرمود :آمدی؟گفتم آری .گرسنه ام و مهمان توام ، فرمود دستت را باز کن، دست هایم را باز کردم و ایشان پر از درهم نمود.از خواب بیدار شدم دیدم دو دستم پر از درهم است.
سمهودی قریب ده قضیه مانند اینها نقل نموده و دو قضیه نیز که برای خودش اتفاق افتاده متذکر میشود
( تاریخ و نقد وهابیت،علی اکبر فائزی پور تهرانی)
در نتیجه توسل و استغاثه به پیامبر و صالحین چه در زمان حیات و چه بعد از حیات حقیقتی است که آیات قرآن و روایات و هم سیره مسلمین از اول بر آن دلالت دارد بنابر این نه تنها بدعت نیست عمل به آن ، بلکه برعکس کسانی که مخالفت به آن نموده و آن را شرک میداند بدعت گذار خواهند بود و باید جواب بدهند که چرا خود را تافته جدا بافته دانسته و از جرگه مسلمانان خارج شده اند و با آنان به مخالفت برخاسته اند.

قسمت هجدهم:
پرسش:
اگر وجود احاديث در کتب مخالفين سند است پس 2000 حديث مبني بر تحريف قرآن در کتب شما چيست؟! (کتاب فصل الخطاب محدث نوري) حتي در مهمترين کتاب شما پس از قرآن يعني کتاب اصول کافي نوشته جناب کليني نيز چنين آمده: «علي بن الحکم عن هشام بن سالم عن أبي عبدالله عليه السلام قال: إن القرآن الذي جاء به جبرئيل إلي محمد ص سبعة عشر ألف آية» (اصول کافي، ج2، ص634) يعني امام صادق فرمود: قرآني که جبرئيل براي پيغمبر اسلامص آورد هفده هزار آيه بوده است . مطالب ديگري نيز از علماي خودتان و از کتب خودتان مبني بر تحريف قرآن به شرح زير: (فراموش نکنيد هر جوابي بدهيد که مثلا اينها دروغ هستند و سند صحيحي ندارند و به ائمه نسبت داده شده اند و مورد اتفاق و اجماع علماي ما نيستند، همين جوابها را نيز مخالفين شما در خصوص مطالب کتب خود، به شما خواهند داد): اول_ فضل بن شاذان نيشابوري متوفاي سال (260هـ) در کتابش (الايضاح 112-114) مي‌گويد: باب در بيان آنچه از قرآن از بين رفته است. و او براي اثبات مدعاي خود رواياتي از اهل سنت آورده – که با توجيه نادرست آن – کوشيده ناقص بودن قرآن را ثابت کند، و نوري طبرسي تأکيد کرده که معتقد به تحريف قرآن است. دوم_ فرات بن ابراهيم کوفي از علماي قرن سوم هجري با سند خودش در تفسيرش روايت کرده که ابو جعفر اين آيه را اين گونه مي‌خواند: «إن الله اصطفي آدم ونوحا وآل ابراهيم (وآل محمد) على العالمين». و چند آيه به همين صورت آورده است (1/78). سوم_ عياشي از علماي قرن سوم در تفسيرش در (1/12، 13، 47، 48). چهارم_ قمي استاد کليني در تفسيرش در (1/5، 9، 10). پنجم_ کليني در اصول کافي (1/413) روايات زيادي براي اثبات تحريف قرآن آورده است، از آن جمله: (8، 23، 25، 26، 27). ششم_ ابو القاسم علي بن احمد کوفي متوفاي (352 هـ) ابوبکر را متهم کرده که او از ترس آن که کارشان خراب نشود همه قرآن را جمع آوري نکرد. اين را در کتاب «الاستغاثة من بدع الثلاثة» (1/51-53) ذکر کرده است. هفتم_ محمد بن ابراهيم نعماني در قرن پنجم ناقص بودن قرآن را در کتاب«الغيبة» ذکر کرده است. هشتم_ ابو عبدالله محمد بن نعمان، ملقب به مفيد متوفاي سال (413 هـ) در کتابش «أوائل المقالات» مي‌گويد: (مي‌گويم: روايات و اخبار بسيار زيادي از امامان هدايت از فرزندان پيامبر اکرمصآمده که شاهد و گواهي است بر اختلافاتي که در قرآن است، و بر آنچه برخي از ظالمان از جمله حذف کردن و بريدن برخي آيات در آن انجام داده اند....). نهم_ ابو منصور احمد بن علي بن ابي طالب طبرسي از علماي قرن ششم در کتابش (الاحتجاج 1/240-245-249) ادعا کرده که قرآن کم شده است. دهم_ ابو الحسن علي بن عيسي اربلي (متوفاي 692 هـ) در کتابش (كشف الغمة في معرفة الأئمة 1/ 319). يازدهم_ فيض کاشاني (متوفاي 1091) در تفسيرش (الصافي) در اول تفسير مي‌گويد: (اما اينکه در قرآن با چيزهايي برخورد مي‌کني که درست به نظر نمي‌آيند، (پس از آوردن سوره/نساء: 3 بدينصورت نوشته. رفتار عادلانه با يتيمان تشابهي با ازدواج با زنان ندارد، و بلکه منافقان مطالبي را از وسط حذف کرده‌اند و بيش از يک سوم قرآن را کم کرده‌اند). و اين گونه کاشاني به دروغ بستن بر خدا ادامه مي‌دهد. (ورقه 17-18). دوازدهم_ محمد بن حسن حر عاملي (متوفاي 1104 هـ) در کتابش (وسائل الشيعة 18/145). سيزدهم_ محمد باقر مجلسي (متوفاي 111 هـ)، کتابش (بحار الانوار) را پر از رواياتي کرده که تأکيد مي‌کنند قرآن ناقص است. همچنين روايات زيادي در کتابش مرآة العقول 12/525 آورده که قرآن ناقص است. چهاردهم_ نعمة الله موسوي جزائري (متوفاي 1112 هـ) در کتابش (الأنوار النعمانية 2/360-364). پانزدهم_ يوسف بن احمد بحراني (متوفاي 1186‍ در کتابش (الدرر النجفية 294-296). شانزدهم_ در کتاب کليني (کتاب الحجه) (باب ذکر الصحيفه و الجفر و الجامعه و مصحف فاطمه) (1/239-241) آمده است: از ابي بصير است که مي‌فرمايد: بر ابي‌عبدالله ع‌ وارد شدم، سخن به درازا کشيد و در پايان ابوعبدالله گفت: «همانا مصحف فاطمه ع‌ نزد ماست، و شما چه مي‌‌دانيد از مصحف فاطمه؟ گفتم يا اباعبدالله مصحف فاطمه چيست؟ فرمود: سه برابر قرآن شماست، به خداوند سوگند حرف واحدي از قرآن شما در آن نيست). باز در همان کتاب کتاب (الحجة) آمده است (به راستي هيچ کسي جز امامان شيعه قرآن را تماماً جمع ننموده است) (1/228): جابر الجعفي مي‌گويد: از اباجعفر ع‌ شنيدم: «هر کسي که ادعا کند تمام قرآن را بدان منوال که نازل شده جمع‌آوري نموده، به راستي کذّاب است و هيچ کس جز امام علي ع‌ و ائمة پس از ايشان قرآن را به صورت منزلش جمع‌آوري ننموده است). و باز روايت مي‌کند (2/633) البته روايتي مکذوب از امام جعفر صادق، که ايشان قرآن حضرت علي ع‌ را بيرون آورده و فرمودند: (هنگامي که امام علي ع‌ از کتابت قرآن فارغ گشت، آن را بر مردم عرضه نمود، و به مردم گفت: اين کتابِ خداوندِ عزّوجلّ است، من آن را همانطوري که بر پيامبر اعظمص نازل شده در دو لوح گرد آورده‌ام. مردم بدو گفتند: کتابي که نيز در دست ماست مصحف جامع قرآن حکيم است و ما را به مصحف شما نيازي نيست. امام گفت: به خدا سوگند پس از امروز ديگر شما آن را نمي‌يابيد و تنها بر من بود که شما را از آن آگاه نمايم که شايد آن را بخوانيد!!!) کليني روايات ديگري نيز مبني بر تحريف قرآن دارد، نگاه کنيد به کتاب (الحجة): (1/412، 414، 416، 417، 422، 424، 425) هفدهم_ قمي در مقدمة تفسير خويش (1/5) (نجف 1386 ه‍ ( مي‌گويد: «قرآن داراي آيات ناسخ و منسوخ است، قسمتي از آن آيات محکمه و قسمتي هم متشابهه مي‌باشد و در قرآن نيز آياتي وجود دارد خلاف آنچه که خداوند نازل فرموده است!!! و در مقدمة کتابش (1/10) مي‌گويد: «آنچه که خلاف قول خداوند متعال است اين آيه است: (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُون‏ ) ابوعبدالله به قاري اين آيه گفتند: آيا خير امت اقدام به کشتن اميرالمؤمنين و حسين‌بن علي مي‌کند؟ به ابوعبدالله گفته شد، پس چگونه نازل شده‌ است، ابن رسول‌اللهص؟ فرمود: اين‌طور نازل شده، کنتم خير ائمة ... و باز فرمود: «اما آنچه که از قرآن برداشته شده اين است: {لکن اللهَ يشهدُ بما انزل اليکَ في علّي} ترجمه: (و خداوند گواه است بر آنچه به تو نازل شده اي پيامبر در مورد علي) و باز خداوند مي‌فرمايد: {يا أيها الرسول بلّغ ما أنزل إليک من ربّک في علي} ترجمه: (اي پيامبر آنچه در مورد علي بر تو نازل گشته ابلاغ نماييد). براي اطلاع بيشتر در اين رابطه رجوع کنيد به تفسير قمي در اين مواضع (1/84، 211، 360، 389) (2/117، 125). و حتي در آيه‌الکرسي نيز به اثبات تحريف مي‌پردازد. هجدهم_ در تفسير الصافي، کاشاني در مقدمة ششم تفسيرش (ص 10) (تهران) از مفسّر بزرگي نقل مي‌کند که او نيز يکي از مشايخين بزرگ و مفسّر به نام شيعه است و مي‌گويد: «در تفسير خويش از ابي‌جعفر ذکر مي‌کند که: اگر در قرآن مطالب زائد و نقصان روي نمي‌داد صاحب حجّت بر ما مخفي نمي‌گشت، و اگر قائم بپاخيزد قرآن او را تصديق مي‌نمايد. و همچنين در مقدمة کتابش (ص 11) از تفسير عيّاشي و او نيز از ابي‌عبدالله ع‌ روايت مي‌کند که: «اگر قرآن بدان شيوه که نازل شده قرائت مي‌شد دو اسم را در آن مي‌يافتيم». و در همان مقدمه باز مي‌گويد (ص 14): «مجموع آنچه که از اخبار و روايات منقوله از طريق اهل بيت به ما رسيده اين نکته را مي‌رساند که؛ به راستي قرآني که در ميان ماست کامل و تمام نيست، همانطوري که بر محمدص نازل گشته. بلکه برخي از مطالب آن خلاف آنچه هست که نازل شده، و برخي نيز تغيير و تحريف يافته، و مطالب زيادي نيز در ميان آن حذف شده است. از آن جمله اسم علي در بسياري جاها و لفظ آل محمد در بيشتر از يک بار، و همچنين اسامي منافقين در جاهايي خاص، و چيزهاي ديگر، و اين قرآن به آن ترتيبي نيست که خدا و رسول از آن خشنود هستند». و باز در (ص 14) مي‌گويد: و اما اعتقاد بزرگان ما رحمهم الله در اين باره: ظاهر آنچه که از امام محمدبن يعقوب کليني (ثقه‌الاسلام) برمي‌آيد آن است که وي معتقد به تحريف و نقصان در قرآن کريم است. و در اين باره رواياتي را در کتاب (کافي) مي‌آورد و نيز ملامحسن نه اينکه هيچگونه نقد و اعتراضي در نوشته کليني ندارد بلکه در اول تفسيرش کليني را فردي موثق و مطمئن در روايات منقول دانسته است. نوزدهم_ نوري طبرسي در مقدمه کتاب (فصل الخطاب) اسم چهل نفر از کساني که گفته‌اند قرآن ناقص است و تحريف شده است را نام برده است، و او از علماي گذشته هيچ کسي را استثناء نکرد به جز چهار نفر (ص 51). خوب، شما اينهمه حديث و مطلب دال بر تحريف قرآن در کتب خودتان داريد ولي مي‌گوييد به آنها عقيده نداريد، پس چرا اهل سنت بايد به برخي از احاديث ضعيف و واحد و جعلي مبني بر خلافت حضرت علي يا.... در برخي از کتب خودشان معتقد باشند؟(اگر بتوانيد به اقوال تك تك علماي ما كه در اين سوال بدان استناد شده جواب دهيد خيلي ممنون مي شوم)

پاسخ:
در مورد روایاتی که از کتاب کافی نقل کردید اولا : همه روايات اصول كافي صحيح نيست، ما مانند اهل تسنن ادعا نمي كنيم كه همه روايات كتاب كافي صحيح است .
ثانيا : بين اصطلاح تحريف در کلام ما وتحريف در لسان مرحوم کليني خلط شده است :
در قرآن داريم که :
يُحَرِّفُونَ الکَلِمَ عَن مَوَاضِعِهِ( سوره مائده آيه 41)
يعني معني آيه را از آنچيزي که نشان مي دهد بر مي گردانند . نه اينکه قرآن را تحريف مي کنند.
رواياتي که در اصول کافي دلالت بر تحريف مي کنند اگر از جهت سندي صحيح باشند به همين روش جواب داده مي شود مثلا قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ (فِي عَلِي وَ الْأَئِمَّةِ ) كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسي فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا
اصول الکافي ، ج1 ص414 ، بَابٌ فِيهِ نُكَتٌ وَ نُتَفٌ مِنَ التَّنْزِيلِ فِي الْوَلَايةِ .
کلام خداوند متعال که سزاوار شما نيست که رسول خدا را آزار دهيد ( در علي وائمه) مانند کساني که موسي را اذيت نمودند پس خداوند اورا از آنچه مي گفتند مبرا کرد.
در اين روايت جدا از اينکه سندا صحيح است يا نه مي توان پاسخ داد که :
مقصود از "قول الله عزوجل" در روايت ، آيه قرآن نيست ( چون بسياري از روايات احاديث قدسيه هستند از جانب خدا بر رسولش نازل شده اند اما قرآن نيستند ).
اين روايات هم چنين مطالبي را بيان مي کند. يعني وقتي اين آيه نازل شد بر رسول خدا وحي کرديم که مقصود علي و ائمه هستند اما اکنون اهل تسنن آن را تحريف معنوي کرده اند . يعني موضوع ديگري را به عنوان شان نزول مطرح کردند.
اعتقاد به تحريف اعتقاد شيعه نيست و در نظر شيعه هيچ جايگاهي ندارد . وحتي بسياري از علماي اهل تسنن به اين مطلب اعتراف کرده اند:
شيخ محمد أبوزهره می گوید :
القرآن بإجماع المسلمين هو حجة الإسلام الأولي و هو مصدر له ، و هو سجل شريعته ، و هو الذي يشتمل علي كلها و قد حفظه الله تعلي الي يوم الدين كما وعد سبحانه اذ قال : «انا نحن نزلنا الذكر و إنا له لحافظون» و إن إخواننا الامامية علي اختلاف منازعهم يرونه كما يراه كل مؤمنين .
الامام الصادق ، محمد ابوزهره ، ص296 .
برادران شيعه ما با وجود اختلاف در مذهب با ما قرآن را همانطور مي بينند که باقي مسلمانان مي بينند
دکتر محمد عبدالله دراز می گوید:
و مهما يكن من أمر فإن هذا المصحف هو الوحيد المتداول في العالم الاسلامي ، بما فيه فرق الشيعة ، و منذ ثلاثة عشر قرناً من الزمان
مدخل إلي القرآن الكريم ، ص40_39
هرچه هم که باشد پس اين قرآن همان قرآن پخش در همه عالم است که شيعه هم در بين آنهاست (يعني شيعه هم اين قرآن را قبول دارد )ودر مدت 13 قرن
شيخ رحمة الله الهندي می گوید:
القرآن المجيد عند جمهور علماء الشيعة الامامية الاثني عشرية محفوظ من التغيير و التبديل، و من قال منهم بوقوع النقصان فيه، فقوله مردود غير مقبول عندهم .
اظهار الحق ، تعليق الدكتور أحمد حجازي ، ص431 .
قرآن مجيد نزد مشهور علماي شيعه از تحريف وتغيير حفظ شده است وکسي که بگويد که در قرآن نقصي وارد شده است قول وي قبول نيست.
شيخ محمد الغزالي می گوید :
سمعت من هؤلاء يقول في مجلس علم : إنّ للشيعة قرآنا آخر يزيد و ينقص عن قرآننال المعروف فقلت له : أين هذا القرآن ؟ و لماذا لم يطّلع الإنس و الجن علي نسخة منه خلال هذا الدهر الطويل ؟ لماذا يساق هذا الافتراء...
دفاع عن العقيدة والشريعة ، ص 253 ، 264 طبع مصر عام 1975 الطبعة الرابعة .
شنيدم از ايشان که در جلسه علمي مي گفتند شيعه قرآن ديگري دارد که از قرآن ما مطالبي کمتر وبيشتر دارد .پس گفتم اين قرآن کجاست؟ وچرا هيچ يک از انسانها يا اجنه در اين مدت طولاني يک نسخه از آن را پيدا نکرده است؟ چرا اين تهمت را مي زنيد ؟
و...
واما اگر بنا باشد که بخاطر ذکر رواياتي با ظاهر تحريف حکم به کفر نويسنده بکنيم ، پس در ابتدا بايد حکم به کفر بخاري مسلم و... و تمامي بزرگان مصنفين اهل تسنن بکنيم. زيرا همه آنها رواياتي را آورده اند که دال بر تحريف است :
در کتب معتبره اهل تسنن روايت زير را مي بينيم که صريحا دال بر تحريف است:
عن ابن عباس، قال: قال عمر: إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّدًا صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بِالْحَقِّ وَأَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ فَكَانَ مِمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ آيَةُ الرَّجْمِ فَقَرَأْنَاهَا وَعَقَلْنَاهَا وَوَعَيْنَاهَا رَجَمَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَرَجَمْنَا بَعْدَهُ فَأَخْشَى إِنْ طَالَ بِالنَّاسِ زَمَانٌ أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ وَاللَّهِ مَا نَجِدُ آيَةَ الرَّجْمِ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَيَضِلُّوا بِتَرْكِ فَرِيضَةٍ أَنْزَلَهَا اللَّهُ وَالرَّجْمُ فِي كِتَابِ اللَّهِ حَقٌّ عَلَى مَنْ زَنَى إِذَا أُحْصِنَ مِنْ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ إِذَا قَامَتْ الْبَيِّنَةُ أَوْ كَانَ الْحَبَلُ أَوْ الِاعْتِرَافُ ثُمَّ إِنَّا كُنَّا نَقْرَأُ فِيمَا نَقْرَأُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ أَنْ لَا تَرْغَبُوا عَنْ آبَائِكُمْ فَإِنَّهُ كُفْرٌ بِكُمْ أَنْ تَرْغَبُوا عَنْ آبَائِكُمْ أَوْ إِنَّ كُفْرًا بِكُمْ أَنْ تَرْغَبُوا عَنْ آبَائِكُمْ
صحيح البخاري، ج8، ص25و 26 و صحيح مسلم، ج5، ص116و مسند احمد، ج1،‌ ص40 و 55. و السنن الدارمي، عبدالله بن بهرام الدارمي ، ج2، ص179و سنن ترمزي، ج2، ص442 و المحلى ، ابن حزم ، ج 11 ، ص 236 .
از ابن عباس نقل شده که گفت : عمر گفت: خداوند رسول خدا را به حق فرستاد و بر او کتاب را نازل کرد. پس در بين آنچه بر وي نازل شده بود آيه سنگسار بود .پس ما آن را خوانديم فهميدم وبا تمام وجوددرک کرديم.رسول خدا سنگسار کرد.وما هم سنگسار نموديم.پس ترسيدم که اگر مدتي بر مردم بگذرد کسي بگويد که قسم به خدا ما اين آيه را در کتاب خدا نمي بينيم .پس به سبب ترک يکي از واجبات الهي به گمراهي بيفتند .و...
الشعراني از بزرگان اهل تسنن نيز مي گويد :
ولولا ما يسبق للقلوب الضعيفة ووضع الحكمة في غير اهلها لبينت جميع ما سقط من مصحف عثمان .
الكبريت الاحمر على هامش اليواقيت والجواهر ، ص143 .
اگر نبود مشکلاتي که براي قلبهاي ضعيف پيش مي آيد واگر نبود اينکه علم در غير جايگاهش قرار مي گرفت ، تمامي مواردي را که از قرآن عثمان کم شده است مطرح مي کردم!!!
آلوسي ، مفسر شهير اهل تسنن نيز بعد از ذکر روايات تحريف مي گويد :
والروايات في هذا الباب اكثر من ان تحصى .
روح المعاني ، ج1 ، ص24 .
روايات در اين باب بيشتر از آن است که شمرده شود.
و فخر الدين الرازي در تفسيرش مي گويد:
نقل في الكتب القديمة ان ابن مسعود كان ينكر كون سورة الفاتحة من القرآن وكان ينكر كون المعوذتين من القرآن .
مفاتيح الغيب ، ج 1 ، ص169 .
در كتابهاي قديمي ديده ام كه: ابن مسعود مي گفت فاتحة الکتاب ( سوره حمد) وسوره فلق وناس از قرآن نيست!!!
پس قبل از اينکه ما جواب بدهيم(که البته جواب داديم) اهل تسنن بايد جواب دهند چرا قائل به تحریف قرآن هستند.
اما در مورد روایتی که در کافی به نقل از امام صادق نقل کردید که قرآن 17 هزار آیه بوده در جواب می گوییم در کتب معتبر و روایات خودتان هم از اینگونه روایات بسیار است مثلا سيوطي در الإتقان في علوم القرآن از قول عمر بن خطاب مي‌گويد:
القرآن ألف ألف حرف و سبعة و عشرون ألف.
قرآن، داراي 1 ميليون و 27 هزار حرف بوده است.
الإتقان في علوم القرآن للسيوطي، ج1، ص190 – الدر المنثور للسيوطي، ج6، ص422
با اين‌که قرآن موجود، بنابر آنچه که بزرگان اهل سنت مانند امام قرطبي و ديگران مي‌گويند، بيش از 340 هزار و 740 حرف بيشتر نيست.
حال آیا صحیح است ما بگوییم قرآن شما هم تحریف شده؟
در ادامه نکاتی در مورد کتاب فصل الخطاب ميرزاى نورى خدمتتان عرض می کنیم:
مرحوم شيخ ميرزا حسين نورى (1254 - 1320ق.) از راویان حديث و بزرگان شيعه و داراى تاليفات متعددى است كه از جمله آنها كتاب فصل الخطاب فى تحريف كتاب رب الارباب است. اين كتاب در سال 1292ق، در نجف اشرف تاليف و در سال 1298ق. چاپ شد پس از انتشار، بسيارى از علما و بزرگان شيعه با او به مخالفت برخاسته رساله‏هايى در رد آن نوشتند. حاجى نورى در دفاع از كتاب خويش و در پاسخ به كتاب كشف الارتياب عن تحريف الكتاب تاليف شيخ محمود تهرانى، مشهور به معرب، رساله فارسى جداگانه‏اى را نوشته مى‏گويد: راضى نيستم كسى فصل‏الخطاب را بدون مطالعه اين رساله بخواند علامه شيخ آقابزرگ تهرانى كه خود شاگرد حاجى نورى بوده است مى‏گويد:
استاد ما حاجى نورى در اواخر عمر خويش مى‏گفت: من در نامگذارى كتابم، اشتباه نمودم و سزاوار بود نام آن را فصل الخطاب فى عدم تحريف الكتاب بگذارم; چراكه در آن ثابت مى‏كنم، قرآن شريف موجود كه در همه عالم منتشر شده‏است با تمامى سور و آيات و جملاتش وحى الهى است كه هيچ‏گونه تغيير يا تبديل و زياده و نقصانى از هنگام جمع آن تا به امروز در آن واقع نشده است... من در مواضع متعددى از كتاب به جهت جلوگيرى از تيرهاى سرزنش و ملامت ديگران در تصريح به عقيده خودم، اهمال نمودم، بلكه از روى غفلت برخلاف عقيده خود سخن گفتم. (مستدرك الوسائل، ج‏1، ص‏50; الذريعه، ج‏16، ص‏232)
آنچه در مورد این کتاب باید گفت این است که نویسنده آن یعنی حاجی نوری قایل به تحریف از جهت تغییر یا تبدیل نیست بلکه وی بر این باور است که این قران همان است که در عصر عثمان جمع آوری شد و در آن زیادی و نقصانی نیست اما آنچه رخ داده است این است که بعضی از آیات نازل شده در منزلت افراد از آن حذف شده است. و از جهت آیات موجود در آن و احکام آن تحریفی روی نداده است.
حقيقت آن است كه كتاب فصل‏الخطاب به هيچ‏وجه قابل دفاع و توجيه نيست. حاجى نورى از آن جهت كه محدثى متتبع بوده و نه محققى تحليل‏گر، فريب انبوه روايات و احاديثى را خورده است كه در ظاهر بر تحريف كتاب دلالت دارند و از تجزيه و تحليل و بررسى آنها، چه در زمينه صحت صدور و چه در زمينه تحقيق در دلالت و مفاد آنها، غفلت نموده است. جاى اين پرسش هست كه آيا مى‏توان عقيده شخصى فرد يا افرادى معدود را به يك مكتب و مذهب نسبت داد; در حالى كه مجموعه‏اى عظيم از دانشمندان و مفسران و محققان آن مذهب از آغاز تا به امروز با صراحت به مخالفت با آن برخاسته‏اند در حالی که نظیر اینگونه افراد و روایاتشان در کتب اهل سنت همانطور که اشاره هم کردیم به وفور دیده می شود.
اما درمورد قرآنی که حضرت علی علیه السلام جمع آوری نموده بود باید گفت این قرآن تماما شبیه همین قرآن موجود است بدون کم و کاست تنها چند ویژگی در آن وجود داشته که با قرآن کنونی از لحاظ شکل فرق می کند ویژگیهای این قرآن بدین شکل بوده است:
اولا،ترتیب دقیق آیات و سور،طبق نزول آن ها رعایت شده بود.یعنی در این مصحف،سوره ها و آیات مکی پیش از مدنی آمده و مراحل و سیر تاریخی نزول آیات روشن بود.
بدین وسیله سیر تشریع و احکام، مخصوصا مساله ناسخ و منسوخ در قرآن به خوبی به دست می آمد. شیخ مفید نیز در کتاب مسایل سرویه، تألیف قرآن علی بن ابی طالب را به همان ترتیب نزول می داند که سوره مکی بر مدنی و آیه منسوخ بر ناسخ مقدم بوده و هرچیز در جای خویش قرار داده شده است.(بحار،ج89، ص 74)
ثانیا،در این مصحف قرائت آیات،طبق قرائت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که اصیل ترین قرائت بود،ثبت شده بود و هرگز برای اختلاف قرائت در آن راهی نبود. بدین ترتیب راه برای فهم محتوا و به دست آوردن تفسیر صحیح آیه هموار بود. این امر اهمیت به سزایی داشت، زیرا چه بسا اختلاف قرائت موجب گمراهی مفسر می شود.که درآن مصحف هر گونه موجبات گمراهی وجود نداشت.
ثالثا،این مصحف مشتمل بر تنزیل و تاویل بود. یعنی موارد نزول و مناسبت هایی را که موجب نزول آیات و سوره ها بود، در حاشیه مصحف توضیح می داد. این حواشی بهترین وسیله برای فهم معانی قرآن و رفع بسیاری از مبهمات بود و علاوه بر ذکر سبب نزول در حواشی، تاویلاتی نیز وجود داشت. این تاویلات برداشت های کلی و جامع از موارد خاص آیات بود که در فهم آیه ها بسیار مؤثر بود.
امیر مؤمنان علیه السلام خود می فرماید: «و لقد جئتهم بالکتاب مشتملا علی التنزیل و التاویل » (آلاء الرحمان،ج 1،ص 257) و نیز می فرماید:«آیه ای بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل نشده، مگر آن که بر من خوانده و املا فرمود و من آن را با خط خود نوشتم. و نیز تفسیر و تاویل، ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه هر آیه را به من آموخت و مرا دعا فرمود تا خداوند فهم و حفظ به من مرحمت فرماید. از آن روز تا کنون هیچ آیه ای را فراموش نکرده و هیچ دانش وشناختی را که به من آموخته و نوشته ام،از دست نداده ام » (تفسیر برهان،ج 1،ص 16)بنابر این اگر پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله از این مصحف که مشتمل بر نکات و شرح و تفسیر و تبیین آیات بود استفاده می شد، امروزه بیش ترین مشکلات فهم قرآن مرتفع می گردید (برای اطلاع بیش تر در زمینه نظم و ترتیب مصحف علی علیه السلام رجوع کنید به:تاریخ یعقوبی،ج 2،ص 113)

نتیجه:
1-کتابهای روایی شیعه حتی کتاب کافی دارای روایات ضعیف هستند که هدف از ذکر آنها تنها این بوده که نویسنده می خواسته تمامي روايات منقول و منسوب به ائمه دين را در آن جمع آوري و در اختيار آيندگان قرار دهد.
2-در مورد تحريف قرآن ، روايات فراواني هم در كتاب‌هاي شيعه و بيشتر از آن در كتاب‌هاي اهل سنت يافت مي‌شود .
3-رواياتي از اين باب حتي اگر صحيحه هم باشند ؛ از آن‌جايي كه با عقايد و ضروريات مذهب ما سازگاري ندارند ، از نظر ما مردود و غير قابل قبول است ؛ با اين كه بسياري از رواياتي كه اهل سنت بر ضد شيعه در مورد تحريف قرآن به آن‌ها استناد مي‌كنند ، روايات ضعيف و مردودي هستند كه از نظر سندي و دلالي اشكالات زيادي دارند . برخي از اين دسته از روايات نيز كه در كتاب‌هايي مثل كافي نقل شده است ، هيچ دلالتي بر تحريف قرآن ندارند ؛ چرا كه امام عليه السلام آن‌ها را به عنوان تفسير آيۀ مورد نظر بيان فرموده‌اند ؛ اما دشمنان شيعه به خاطر جهالت و عدم درك اين مسأله ، آن را حمل بر تحريف قرآن كرده‌اند .
4-قرآن حضرت علی علیه السلام و به طور کلی قرآنی که شیعه بدان استناد می کند همین قرآنی است که همه مسلمین ازآن استفاده می کنند بدون هیچ کم و کاستی.

قسمت نوزدهم:
پرسش:
طبق روايات عده‌اي از منافقين قصد کشتن پيامبرص را داشته اند و قصد داشته اند پيامبر اسلام را به هنگام سوار بودن بر مرکبش به دره اي بيندازند که البته موفق نمي‌شوند و پيامبرص و حذيفه ايشان را مي‌شناسند، پيامبرص به حذيفه سفارش مي‌کند که اسامي آنها را نزد کسي فاش نسازد و حذيفه لقب صاحب سر رسول ص را داشته است. حال روافض ابوبکر و عمربرا جزء اين دسته از منافقين مي‌دانند!!! سوال اينجاست که به جز حذيفه کسي از اين اسامي‌با خبر نبوده پس شما از کجا متوجه شده ايد که ابوبکر و عمرب نيز جزء اين دسته بوده اند؟! اگر بگوئيد حضرت علي ع‌ مي‌دانسته و پيامبرص به او گفته بوده است که بسيار مسخره مي‌شود، چون اين بدين معناست که پيامبرص از طرفي به حذيفه گفته به کسي چيزي نگو ولي خودش از طرفي ديگر علي ع‌ را با خبر ساخته است؟!!! اگر بگوئيد خود حذيفه (يا هر کس ديگر) اين موضوع را فاش ساخته است، اين نيز مورد قبول نيست، چون کسي که سر رسولص را فاش سازد حرفش معتبر نخواهد بود و مطرود است.
پاسخ:
مطلبی که در این شبهه به آن پرداخته شده از مسلمات تاریخ است که متاسفانه چون این شبهه گر از سواد کافی بهره مند نیست باز با رد این مطلب سعی در گمراه کردن اذهان را دارد لذا ما برای روشن شدن بحث به بررسی کامل این موضوع می پردازیم:
اين مطلب كه برخي از صحابه قصد داشته‌اند رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم را ترور كنند، از ديدگاه شيعه و سني قطعي است ؛ چنانچه در قرآن كريم آمده است:
يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَليماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصيرٍ. التوبه / 74.
منافقان به نام خدا سوگند ياد مي‌كنند كه چيز بدى نگفتند (چنان نيست) آنان سخنان كفرآميز بر زبان آوردند و بعد از اسلام آوردن، كافر شدند و تصميماتى اتخاذ كردند كه موفق به انجام آنها نشدند (سوء قصد بجان رسول خدا) آن ها به جاى آن كه در برابر نعمت و ثروتى كه به فضل و بخشش خدا و پيامبرش نصيب آنها شده، سپاسگزار باشند، در مقام كينه و دشمنى بر آمدند، با اينحال اگر توبه كنند براى آنها بسيار بهتر است و اگر نافرمانى كنند، خدا آنها را در دنيا و آخرت به عذابى بس دردناك مجازات خواهند كرد و در روى زمين هيچ دوست و ياورى براى آنان نخواهد بود.
بسياري از مفسرين اهل سنت در تفسير «وَهَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» گفته‌اند كه مراد كساني هستند كه قصد داشتند در بازگشت از جنگ تبوك رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم را ترور نمايند ؛ چنانچه بيهقي در دلائل النبوة و سيوطي در الدر المنثور مي‌نويسند:
هنگامى كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله با مسلمين از تبوك مراجعت مي كرد و در راه مدينه بسير خود ادامه مي‌داد، گروهى از اصحاب او اجتماعى كردند، و تصميم گرفتند كه آن جناب را در يكى از گردنه‏هاى بين راه به طور مخفيانه از بين ببرند، و در نظر داشتند كه با آن حضرت از راه عقبه حركت كنند.
پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) از اين تصميم خائنانه مطلع شد و فرمود: هر كس ميل دارد از راه بيابان برود ؛ زيرا كه آن راه وسيع است و جمعيت به آسانى از آن مي گذرد، حضرت رسول (صلي الله عليه وآله وسلم) هم از راه عقبه كه منطقه كوهستانى بود به راه خود ادامه داد، اما آن چند نفر كه اراده قتل پيغمبر را داشتند براى اين كار مهيا شدند، و صورت هاى خود را پوشانيدند و جلو راه را گرفتند. حضرت رسول امر فرمود، حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر در خدمتش باشند، و به عمار فرمود: مهار شتر را بگيرد و حذيفه هم او را سوق دهد، در اين هنگام كه راه مي‌رفتند ناگهان صداى دويدن آن جماعت را شنيدند، كه از پشت سر حركت مي‌كنند و آنان حضرت رسول را در ميان گرفتند و در نظر داشتند قصد شوم خود را عملى كنند.
پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) از اين جهت به غضب آمد، و به حذيفه امر كرد كه آن جماعت منافق را از آن جناب دور كند، حذيفه به طرف آن ها حمله كرد و با عصائى كه در دست داشت، بر صورت مركب‏هاى آنها زد و خود آنها را هم مضروب كرد، و آنها را شناخت، پس از اين جريان خداوند آنها را مرعوب نمود و آنها فهميدند كه حذيفه آنان را شناخته و مكرشان آشكار شده است، و با شتاب و عجله خودشان را به مسلمين رسانيدند و در ميان آنها داخل شدند.
بعد از رفتن آنها حذيفه خدمت حضرت رسول رسيد، و پيغمبر فرمود: حركت كنيد، و با شتاب از عقبه خارج شدند، و منتظر بودند تا مردم برسند، پيغمبر اكرم فرمود: اى حذيفه شما اين افراد را شناختيد ؟ عرض كرد: مركب فلان و فلان را شناختم، و چون شب تاريك بود، و آن‏ها هم صورت‏هاى خود را پوشيده بودند، از تشخيص آنها عاجز شدم.
حضرت فرمود: فهميديد كه اينها چه قصدى داشتند و در نظر داشتند چه عملى انجام دهند ؟ گفتند: مقصود آنان را ندانستيم، گفت: اين جماعت در نظر گرفته بودند از تاريكى شب استفاده كنند و مرا از كوه بزير اندازند، عرض كردند:
يا رسول اللَّه ! امر كنيد تا مردم گردن آنها را بزنند، فرمود: من دوست ندارم مردم بگويند كه محمد اصحاب خود را متهم مي‌كند و آنها را مي‌كشد، سپس رسول خدا آن‌ها را معرفي كرد و فرمود: شما اين موضوع را نديده بگيريد و ابراز نكنيد.
(بيهقي، أبي بكر أحمد بن الحسين بن علي (متوفاي458هـ)، دلائل النبوة، دلائل النبوة ج 5، ص256، باب رجوع النبي من تبوك وأمره بهدم مسجد الضرار ومكر المنافقين به في الطريق وعصمة الله تعالى إياه وإطلاعه عليه وما ظهر في ذلك من آثار النبوة، طبق برنامه الجامع الكبير؛سيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج 4، ص 243، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993.)
اما اين افراد چه كساني بوده‌اند ؟ برخي از علماي اهل سنت همانند ابن حزم اندلسي كه از استوانه‌هاي علمي اهل سنت به شمار مي‌رود نام اين افراد را آوره است. وي در كتاب المحلي مي‌نويسد:
أَنَّ أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ وَطَلْحَةَ وَسَعْدَ بن أبي وَقَّاصٍ رضي الله عنهم أَرَادُوا قَتْلَ النبي صلى الله عليه وسلم وَإِلْقَاءَهُ من الْعَقَبَةِ في تَبُوكَ.
ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، سعد بن أبي وقاص ؛ قصد كشتن پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم ) را داشتند و مي‌خواستند آن حضرت را از گردنه‌اي در تبوك به پايين پرتاب كنند.
(إبن حزم الأندلسي الظاهري، ابومحمد علي بن أحمد بن سعيد (متوفاي456هـ)، المحلي، ج 11، ص 224، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي، ناشر: دار الآفاق الجديدة – بيروت)
البته ابن حزم، وقتي اين حديث را نقل مي‌كند، تنها اشكالي كه به روايت دارد، وجود وليد بن عبد الله بن جميع در سلسله سند آن است و لذا مي‌گويد كه اين روايت موضوع و كذب است.
ما در اين جا نظر علماي علم رجال و بزرگان اهل سنت را در باره وليد بن عبد الله نقل مي‌كنيم تا ببنيم كه نظر ابن حزم از نظر علمي چه ارزشي دارد و تا چه اندازه قابل قبول است.
وقتي به كتاب‌هاي رجالي اهل سنت مراجعه مي‌كنيم،‌ مي بينيم كه بسياري از علماي اهل سنت، وليد بن عبدالله بن جميع را توثيق كرده‌ و او را صدوق و ثقه خوانده‌اند ؛ چنانچه ابن حجر عسقلاني، حافظ علي الإطلاق اهل سنت و يكي ديگر از استوانه‌هاي علمي اهل سنت در تقريب التهذيب در باره او مي‌نويسد:
7459 - الوليد بن عبد الله بن جميع الزهري المكي نزيل الكوفة صدوق.(تقريب التهذيب، ابن حجر، ج 2، ص 286، )
و همچنين ابن سعد در الطبقات الكبري مي‌نويسد:
الوليد بن عبد الله بن جميع الخزاعي من أنفسهم وكان ثقة وله أحاديث.
(الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 6 - ص 354، )
و عجلي در معرفة الثقات خودش مي‌نويسد:
الوليد بن عبد الله بن جميع الزهري مكي ثقة.
(معرفة الثقات، العجلي، ج 2 - ص 342،)
نیز رازي در كتاب الجرج و التعديل ج 9، ص 8،و مزي در تهذيب الكمال ج 31، ص 36 – 37، و ذهبي از بزرگترين علماي رجال اهل سنت در ميزان الاعتدال ج 4، ص 337، و مسلم نيشابوري در صحيح مسلم با نقل کردن دو روایت از وی درجلد 5، ص 177 و در ج8، ص 123 وی را توثیق کرده اند.
در نتيجه وليد بن عبد الله بن جميع ثقه است و به تبع آن اين روايت نيز كاملا صحيحه است.
پس در حقيقت اين علماي اهل سنت هستند كه بايد از اين مطلب جواب دهند كه چرا ابن حزم اندلسي چنين روايتي را نقل و به صورت غير عالمانه آن را رد كرده است . البته به این مطلب هم توجه داشته باشید که این مطلب از دیدگاه شیعه تقریبا قطعی است که برای مطالعه بیشتر می توانید به بحار الانوار جلد 21 مراجعه کنید.

قسمت بیستم:
پرسش:
شما معتقديد اجتهاد يعني تلاش براي درک قول و فعل پيامبرص يا امام يا نص شريعت (قرآن و سنت) در هر موضوع خاص با استفاده از منابع حديث، اجماع، عقل و قرآن و....، که براي رسيدن به اين مرحله سالهاي سال تلاش و کوشش لازم است، سوال ما اينجاست: چرا در مسائل تفرقه برانگيز اعتقادي و تاريخي دليل شما فقط وجود يک يا چند حديث در کتب نامعتبر اهل سنت است؟ پس اجتهاد چه مي‌شود؟ کافي است يک نفر که فقط سواد خواندن و نوشتن دارد کتب اهل سنت را باز کند و احاديث مورد دلخواه خودش را از ميان آنها استخراج کند و بر مبناي آنها مکتبي فکري يا عقيدتي براي خودش پايه ريزي نمايد، کجاي اين روش عقلي و منطقي است؟!! همان کاري که آقاي قزويني و همفکرانشان مانند علامه اميني انجام مي‌دهند.
پاسخ:
این شبهه هم مانند اکثر شبهات دیگر این شبهه گر حاوی یک قیاس باطل و بی ربط است بدین معنی که اجتهاد را با استخراج احادیث از بعضی از کتب با هم قیاس کرده و بعد از یک صغری و کبری چیدن نتیجه می گیرد که این روش عقلائی و منطقی نیست.
در جواب از این شبهه باید گفت اولا دلائل شیعه تماما از کتب معتبر و دست اول اهل سنت است و اگر شما کتب خود را نامعتبر می دانید این خود اعترافی است بزرگ.
ثانیا ذکر یک مطلب در یک کتاب و رد نکردن آن دلیل بر تایید نویسنده است حال اگر این مطلب در دیگر کتب هم ذکر شده باشد نشان می دهد که این مطلب به حد تواتر بوده و قابل قبول جمهور علماست. روایاتی که عموما بر علیه اهل سنت در کتبشان بدانها استناد می شود از همین گونه مطالب و روایات است که چون کتب مختلفی از آنها این مطالب را نقل کرده اند پس قطعا مورد قبول آنها بوده و معتبر است.
ثالثا روایاتی که شیعه از آنها استفاده می کند عموما از روایاتی است که سند آن روایات از دیدگاه علمای اهل سنت کاملا توثیق شده است و با این وجود استناد به آن روایات حتی اگر هم از کتب دست چندم اهل سنت باشد کاملا درست و معتبر خواهد بود چرا که سند روایات صحیح بوده است.
رابعا روش مناظره و بحث تاکنون در بین علمای اهل سنت و شیعه امامیه از صدر اسلام تاکنون بدین شکل بوده که از منابع طرف مقابل به یکسری روایات بر علیه یکدیگر استفاده می کرده اند و بدین وسیله در صدد تایید مطالب خود بر می آمدند و این مطلب جدیدی نیست تا با آن مکتبی تشکیل داده شود حال اگر این شبهه گر روشی خلاف تمام علمای سابق را بلد است و توصیه می کند این مطلبی است که تنها وی به آن علاقه دارد.
تایید گفتار ما کلامی است از ابن حزم اندلسي كه خود از دانشمندان بنام اهل سنت و از مخالفين سر سخت شيعيان است که در اين باره مي‌نويسد :
لا معنى لاحتجاجنا عليهم برواياتنا ، فهم لا يصدّقونها ، ولا معنى لاحتجاجهم علينا برواياتهم فنحن لا نصدّقها ، وإنّما يجب أن يحتجّ الخصوم بعضهم على بعض بما يصدقّه الذي تقام عليه الحجّة به .
(الفصل في الأهواء والملل والنحل ، ج4 ، ص159.)
معنا ندارد كه ما عليه شيعيان به روايات خودمان استدلال كنيم ؛ در حالي كه آنها قبول ندارند و نيز معنا ندارد كه آن‌ها به روايات خودشان عليه ما استناد كنند ؛ در حالي كه ما آن روايات را قبول نداريم . از اين رو لازم است كه در برابر خصم به چيزي استناد شود كه او قبول دارد و براي او حجت است .
لذاست که علمای شیعه مانند آیه الله قزوینی و علامه امینی و دیگران همیشه به روایاتی موثق و صحیح از کتب معتبر اهل سنت استناد می کنند و این امری است کاملا صحیح و طبیعی برای اقناع خصم.

قسمت بیست و یکم:
پرسش:
اگر به نظر شما ابوبکر و عمرب نادان بوده اند، پس چرا بهترين دوران خلافت در طول 1400 سال متعلق به آنهاست؟ چرا در دوران خلافت ايشان از جنگهاي داخلي خبري نيست؟ چرا بيشترين فتوحات اسلام در زمان ايشان بوده است؟ و چرا مسلمان و غير مسلمان، مقتدرترين حاکم عرب در طي 14 قرن گذشته را عمر بن خطاب مي‌دانند؟
پاسخ:
چه کسی گفته است که ابوبکر و عمر نادان بوده اند؟ به نظر شیعه اتفاقا خیلی هم زیرک بوده اند اما نه برای امور دینی بلکه برای دنیا. درست است که در زمان آنان فتوحات زیادی در اسلام صورت گرفت و سرزمین های زیادی فتح شد و روز به روز بر وسعت خاک قلمرو اسلام افزوده شد. اما این فتوحات دلیل بر حقانیت عمر و ابابکر نمی باشد، چون اگر شخصیت و برتری افراد به اندازه گسترش جغرافیایی حکومت آنان باشد ، پس عمر و ابابکر بر پیامبر نیز برتری دارند، زیرا در زمان پیامبر (ص) قدرتی که اسلام پیدا کرد کمتر از قدرتی بود که در زمان آن دو به دست آورد. حال اگرواقعا میزان همان گسترش جغرافیایی حکومت است در زمان هارون الرشید ،خورشید اسلام ،بیش از همه وقت درخشش گرفت،پس باید هارون الرشید بالاتر از همه حتی شخص پیامبر اکرم باشد!!! نکته باریکتر از آن اینست که گسترش قلمرو اسلام ، مرهون خلافت این دو نفر نبود بلکه مرهون تعالیم روح بخش اسلام بود که دلهای آنان را می پذیرفت و مردم از حکومت های جائر خود خسته و نالان بودند. ندای « لا اله الا الله » همراه با عدالت خواهی و مساوات میان انسانها جاذبه ای داشت که ملتها را بسوی اسلام متوجه می کرد. و در عین حال نباید فرهنگ جهاد و شهادت را که اسلام آورده بود در گسترش اسلام نادیده گرفت.
اختلاف و دودستگی در دوران خلافت امام امیر المومنین علی (ع) نتیجه شیوه حکومت خلفای پیشین بود، خصوصا در دوران خلیفه سوم اهل تسنن، که عدالت خواهی و انسان دوستی به زراندوزی و تعصب قبیله ای تبدیل شد و امام می خواست این ملت دنیا طلب و زراندوز را به دوران عصر رسول خدا باز گرداند . دنیا طلبان با چنین حکومتی مخالفت کردند و با قدرت های مالی که قبلا اندوخته بودند ،ارتشی را برای جنگ با علی ابن ابی طالب (ع) ترتیب دادند، و امام نیز به فرمان پیامبر و صریح آیات قرآن با آنان جنگید.( صحیح ابن حبان 15/285،حدیث6937)(مستدرک حاکم،3/122)(مسند احمد،17/360،حدیث 11258)
بنابراین اختلافات ، معلول حکومت علی نبود ، معلول آن تربیتهای نادرست پیشینیان بود که پذیرای حکومت عدل الهی نبودند.
و از سوی دیگر ما انکار نمی کنیم که عمر فتوحات زیادی نداشته ولی حرف ما اینست که حکومت اسلامی از آنِ امیرالمومنین علی (ع) بوده که به زور غصب شده و مطمئن هستیم که اگر حکومت اسلامی در راه درستی که پیامبر اسلام (ص) از جانب خداوند ترسیم نموده بود پیش میرفت ، اسلام جهانی می شد، ولی می بینیم که مدتی پس از فتح کشورها مردم آن کشورها از اسلام زده می شوند. چون اسلام، درست معرفی نشده بود.
لازم به ذکر است، شما که اینقدر به تاریخ واردید و فتح سرزمین ها را مستمسک برای فضیلت عمر و ابابکر می دانید چرا ماجرای فتح ایران و... را ندیدید و چرا ندیدید عمربن‏خطاب هميشه با استفاده از کتبي که از کشورهاي فتح شده به مدينه آورده مي‏شدند مخالف بود و مي‏گفت: «آن کتابها زايد بر احتياجات ماست تا آن وقت که قرآن نزد ما مي‏باشد ما را کفايت مي‏کند.» و طبق دستور او آنها را با آتش مي‏سوزاندند.
به دستور عمربن خطاب کتابخانه های ایران و مصر سوزانده شد و آنچه از علم و فرهنگ تا آن زمان در مراکز اصلی و باستانی تمدن بشری باقی بود از بین رفت.
به عنوان مثال نقل کرده اند که در اسکندریه مصر عَمْرو بن عَاص والی آن دیار به دستور خلیفه شروع کرد به تقسيم و تفريق کتابها بر حمّامهاي اسکندريّه و سوزاندن آنها در تنوره‏ها ، و شش ماه طول کشيد تا همه سوخت و از بين رفت.
در مقابل امام علي (علیه السلام) به پيروانش مي‏فرمود: «دانش را به خانه بياوريد ولو اينکه از مکانهاي دوردست باشد.»
ایشان در نهج‏البلاغه مي‏فرمايد: «دور از اخلاق يک مرد آزاده است که چاپلوسي کند و يا به ديگران حسادت ورزد جز اينکه در جستجوي دانش باشد.»
همچنین در جريان فتح ايران در زمان خلافت عمر يکي از غنائمي که به دست مسلمانان افتاد قالي بزرگ زربافت کاخ سفيد مدائن بود، اين قالي بيش از 350 متر طول داشت که مورخان از آن به عنوان بهارستان کسري ياد کرده‏اند.
اين قالي که از آثار فرهنگی آن زمان به حساب می آمد را به چندين قطعه قابل استفاده در آوردند و قطعات آن را بين مسلمانان تقسيم کردند( تاريخ تمدّن اسلامي، جُرْجي زَيْدان، ج 3، ص 40؛ فتاوي صحابي کبير، ص 173؛ صواعق، ابن حجر مکي ، ص 78؛ تاريخ الخلفا، جلال الدين سيوطي ، ص 66؛ فصول المهمه، نورالدين صباغ مالکي ، ص 18).

قسمت بیست و دوم:
پرسش:
مراجع تقليد براي توجيه تقليد مي‌گويند: تقليد در امور ديني مانند رجوع يک نفر غير متخصص به متخصص در امري است، مثل بيماري که چشم او درد مي کند و براي معالجه به نزد چشم پزشک مي رود، ما مي‌گوئيم: اولا: علوم کفائي را به متخصص رجوع مي‌دهند ولي علم دين واجب عيني است و بنابراين هر مسلمان خودش مي‌بايست عالم به اصول و فروع دينش باشد نه اينکه از ديگران تقليد کند. ثانيا: مردم عادي و غير متخصص چطور بفهمند شما متخصص هستيد؟ درجه اجتهاد نيز توسط مجتهدي ديگر صادر مي شود، چون تشخيص داده آن شخص نيز مثل خودش مجتهد و متخصص شده است، پس مردم براي تشخيص مي‌بايست بروند و در امورد ديني تحقيق کنند، وقتي هم که در اثر تحقيق آگاه شوند که ديگر نيازي به تقليد از شما ندارند و خودشان مي‌توانند بفهمند. ثالثا: عاقبت کار چشم پزشکان و متخصصين ديگر در همين دنيا مشخص مي‌شود و حتي چنانچه مشهور شد که پزشکي در کار خود ناشي است بطور حتم کسي نزد او نخواهد رفت ولي در مورد تقليد کسي نتيجه آن را نمي‌فهمد و از آن جهان کسي بر نمي‌گردد تا نتيجه را به مردم اطلاع دهد (گرچه اگر ذره اي عقل خود را بکار بيندازيد نتايج شوم آنرا در همين جا مي‌بينيد) رابعا: شما قياس را قبول نداريد، پس چرا امور ديني انسانها را با مسائلي چون پزشک و بيمار و غيره... قياس مي کنيد؟ خامسا: در سوره نجم آيه28 و سوره اسراء آيه36 و سوره يونس آيه36 پيروي از ظن و گمان نهي شده است و به اجماع علما رساله هاي تقليدي ظني الصدورند و البته واضح است، چون رساله ها گوناگون هستند و ممکن است مرجعي ديگر نظري ديگر داشته باشد، پس طبق قرآن نمي‌توان از ظن پيروي کرد.
پاسخ:
بحث تقلید یكی از موضوعات مهم فقهی است كه در این پاسخ به بررسی این موضوع پرداخته و در ضمن آن به شبهات این سوال نیز پاسخ خواهیم داد:
تقلید در لغت و اصطلاح
تقلید در لغت به معنای قلاده بر گردن نهادن و دنباله‌روی است و در اصطلاح به معنای پیروی جاهل از عالم و غیرمتخصص از متخصص است.
علت و فلسفه تقلید
تقلید یا پیروی جاهل از عالم و اطاعت غیرمتخصص از متخصص، یك امر فطری، عقلی و عقلائی است كه مورد تأیید قرآن و سنت نیز قرار گرفته است. و چون كه هر انسانی در حركت و تكاپو است، و برای این حركت نیاز به شناخت دارد. لذا برای كسب این شناخت یا باید خود، عالم و متخصص بوده باشد و یا به عالم و متخصص مراجع و از نظرات او پیروی كند تا حركت او از سوی بصیرت و شناخت صورت گیرد.
امام صادق ـ علیه السّلام ـ در این‌باره می‌فرمایند: كسی كه بدون بصیرت حركت كند، مثل كسی است كه در بیراهه قدم گذارد و سرعت حركت او جز دوری از هدف نتیجه‌ای در برنخواهد داشت.( وسائل الشیعه، ج 27، ص 24، كتاب القضاء، باب 4، حدیث 11)
نكته قابل توجه اینست كه؛ مراجعه شخص غیرمتخصص به عالم و متخصص در رشته مورد نیاز، سلب آزادی از او نیست بلكه عین آزادی است، چرا كه تقلید را بر اساس بینش و آگاهی خود انتخاب نموده و از مسیر تقلید به دنبال حقیقت‌جویی و رفع ظلمت و رسیدن به نور حق و سعادت است.
لذا اگر خود انسان متخصص و دانشمند، در رشته‌ای كه تخصص ندارد به صاحب‌نظران آن رشته مراجعه كند، نوعی خفقان و سلب آزادی او محسوب نمی‌شود چرا كه اساس و بنیان زندگی اجتماعی، بر اساس تحقیق و تقلید از متخصص و عالم پی‌ریزی رشده است و الّا سیر رشد و تعالی جامعه مختل می‌گردد.
البته روشن است كه اصل بر این است كه انسان خود بفهمد و متخصص باشد ولی چون امكان ندارد كه همگان به خاطر علل و موانعی، متخصص تمام علوم و رشته‌ها در تمام امور زندگی باشند، لذا در كنار این اصل، اصل دیگری وجود دارد كه انسان باید در هر موردی كه متخصص نیست، از متخصص پیروی كند كه این امری متداول و مورد قبول و متعارف در بین تمام جوامع است.
فقها هم بدون استثنا تقلید را جایز می‌دانند و ادله‌ای برای آن اقامه كرده‌اند، كه به آنها اشاره می‌شود:
دلیل اول: فطرت
مرحوم آخوند خراسانی می‌فرماید:
«تقلید و رجوع جاهل به عالم یك امر بدیهی و فطری است كه احتیاج به دلیل ندارد.»( كفایه الاصول، ص 539)
دلیل دوم: قرآن
در قرآن هم آیاتی است كه مسأله تقلید و جواز آن را می‌رساند، آیاتی مثل آیه «نفر» كه می‌فرماید: «سزاوار نیست كه تمامی مؤمنین كوچ كنند و باید از هر فرقه‌ای چند نفر برای تفقه در دین بروند و پس از كسب معارف، مردم را انذار كنند. باشد كه از لغزش و انحراف دوری نمایند»( توبه، 122) این آیه دلالت می‌كند كه وقتی فقیه انذار می‌نموده و حكم شرعی را بیان می‌نماید، بر مردم لازم است كه از او پیروی كرده و به دستورات دین كه از طریق عالم دینی به آنها منتقل می‌شود، عمل نمایند.
نیز خداوند در قرآن می فرماید فاسئلوا اهل الذکر إن کنتم لا تعلمون(سوره انبیاء آیه 4 و سوره نحل آیه 43 )
یعنی چیزی را که نمی دانید از آگاهان بر آن مساله سوال کنید.
دلیل سوم: روایات
یكی دیگر از ادله تقلید، روایات اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ می‌باشد كه اظهر روایات در این زمینه، روایت اسحاق بن یعقوب می‌باشد: «... و امّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا...»( وسائل الشیعه، ج 27، ص 14، حدیث 9) یعنی نسبت به حوادثی كه رخ خواهد داد، به فقهاء و راویان احادیث ما مراجعه نمایید.
این حدیث و احادیث فراوان دیگری كه امر به مراجعه به فقهاء و عالمان شیعه می‌نماید بیانگر لزوم تقلید و سؤال از مسایل شرعی و انجام واجبات و تكالیف دینی با پیروی از عالمان دینی است.
دلیل چهارم: عقل
یكی دیگر از دلایل تقلید، عقل می‌باشد كه مرحوم شیخ محمد حسین اصفهانی، دلیل عقلی را چنین بیان نموده است: بعد از پذیرفتن مبدأ هستی و ارسال انبیاء و این كه بندگان خدا بی‌هدف آفریده نشده‌اند، عقل اقرار می‌كند كه اطاعت از خدا ضروری و نافرمانی او موجب خروج از بندگی است و كیفیت اطاعت احكام الهی مبتنی بر علم به احكام است و این علم یا از طریق شنیدن سخن معصوم ـ علیه السّلام ـ و یا به اجتهاد و یا با تقلید حاصل می‌شود، راه اول برای مردم زمان غیبت ممكن نیست و راه دوم برای عموم مردم میسر نیست، پس عقل حكم می‌كند كه باید تقلید كرد(بحوث فی الاصول، بحث اجتهاد و تقلید.)
راه شناخت مرجع تقلید و شرایط آن
حال كه ثابت شد تقلید یكی از ضروریات دین می‌باشد باید بدانیم كه از چه كسی و با چه شرایطی می‌توان تقلید كرد. مرجع تقلید در فرهنگ شیعه دارای ویژگی‌های مهمی است كه كمتر در رشته‌های علمی دنیا یافت می‌شود. لذا مرجع تقلید باید دارای شرایط و ویژگی‌های خاصی مانند اعلمیت، عدالت، حیات، تقوی و دوری از گناه و... باشد و با فقدان هر یك از این شرایط نمی‌توان از آن شخص تقلید نمود.
موارد تقلید
حال باید به این نكته توجه داشت كه تقلید هم مواردی دارد و در همه جا نمی‌شود تقلید نمود. موارد وجوب افتاء و تقلید عبارت است از امور شرعی كه فقیه از قول شارع نقل می‌كند.
امّا تقلید در اصول دین؛ به لحاظ اینكه در اصول دین، یقین و اعتقاد و باور، معتبر است و عمل در این امور دخلیتی ندارد لذا جواز تقلید، در مسائل عملیه است نه اعتقادات. لذا تقلید در اصول دین جایز نیست و قرآن كریم نیز در سوره زخرف آیه 23 مقلدین در اصول دین را مذمت نموده است.
تقلید در موضوعات خارجیه هم جایز نیست و صحیح نمی‌باشد، زیرا تشخیص موضوعات و مصادیق خارجیه از وظائف مجتهد نیست تا تقلید از او جایز باشد و چه بسا افراد عادی، چون با مسایل خارج و روزمره زندگی در ارتباط نزدیك هستند، تشخیص موضوعات را بهتر انجام دهند.
امّا در موضوعات مستنبطه، از آن جهت كه احكام فرعیه بر آنها مترتّب می‌گردد از موارد تقلید به شمار می‌آید، مانند موضوع غناء و فسق از آن جهت كه حكم خبر فاسق و عادل، در تشخیص وقت و قبله بر آن مترتب می‌باشد.
اما مساله ظن:
در رابطه با معنای ظن ابتدا میرویم سراغ کتب لغت چون با در نظر گرفتن معنای لغوی ظن جواب سوال مورد نظر روشن خواهد شد.
اینکه علما در بدست آوردن احکام ظن را حجت میدانند منظور چه ظنی است:
در کتاب المقایس اللغه آمده است: أظن یدلّ علی المعنیین المختلفین:1- الیقین 2- اشّک: ظن و گمان بر دو معنای مختلف دلالت دارد 1- یقین 2- شک
استشهاد کرده برای معنای، الذین یظنّون أنّهم ملاقوا....که معنای یظنّون یوقنون است.
در کتاب مفردات اللغه آمده: الظّن اسمٌ لما یحسب عن الأماره و...یعنی اینکه ظن اسم است برای آنچه که از اماره و دلیل برای شخص حاصل می شود که وقتی قوی باشد منجر به علم می شود و وقتی ضعیف باشد از حد و مرز وهم و خیال تجاوز نمی کند. پس می بینید که ظن به دو معنای متفاوت دلالت دارد.
ظنی که از عمل به آن در آیات قرآن نهی شده ظن به معنای وهم و خیال و شک است اما ظنی که علما و مجتهدین شیعه آن را بعنوان یکی از امارات و دلیل برای اثبات احکام شرع به کار می برند غیر از ظن به معنای وهم و شک است بلکه ظنی است نز دیک به علم که از آن در علم اصول به دلیل علمی تعبیر می شود.
علاوه بر این، آیاتی که دلالت بر نهی از عمل به ظن می کند عام هستند و به وسیله آیاتی دیگر تخصیص خورده اند و این مساله حجیت ظن در علم اصول بحث مفصلی دارد(انوار الاصول ایة الله مکارم ج2 مباحث حجیت ظن صفحه 396 )

قسمت بیست و سوم:
پرسش:
افرادي مانند آقاي قزويني در مناظرات خود به سخني از فلان عالم سني در صفحه فلان از کتاب فلان تکيه دارند ، بنابراين ما نيز در اينجا از علماي خودتان و از کتب خودتان، مطالبي پيرامون واجب نبودن خمس مي‌آوريم و هر جوابي که بدهيد ما نيز همان جواب را به خودتان باز مي‌گردانيم: اول –ابن جنيدکه ازبزرگان علماي شيعه بوده در زمان ديالمه به نقل علامه درکتاب مختلف ج 2 ص 31. دوم–مرحوم ابن عقيل به نقل محقق سبزواري درکتاب ذخيرة المعاد. سوم–شيخ مفيدبه نقل محدث بحراني درکتاب حدائق ج 12 ص 38. چهارم–شيخ صدوق محمد بن بابويه القمي در کتاب من لايحضر که سخني از ارباح مکاسب و خمس تجارت نياورده، ولي احاديث تحليل خمس را براي شيعيان آورده. و از کلام حاج شيخ عباس قمي در منتهي‌الامال در ذکر جلالت شأن زکريا ابن آدم که نوشته: «و اهل قم اول کساني هستند که خمس فرستادند بسوي ائمه ع‌» معلوم مي‌شود تا آن زمان خمس معمول نبوده است. پنجم –شيخ طوسي درکتاب تهذيب ج 4 ص 143 فرموده: ائمه ع‌خمس متاجر را براي ما مباح کرده‌اندکه تصّرف شيعه درآن جائز است، و نيزدرکتاب المبسوط ج 1 ص 263 ودرکتاب النهاية ص 200 چنين فرموده است. ششم–شيخ فقيه سلاّر حمزه بن عبدالعزيز به نقل علامه در مختلف ج 2 ص 30 و 37 که راجع به خمس فرموده: «قد أحلونا ما نتصرف من ذلک کرما و فضلاً». هفتم –محقق ثاني الکرکي درکتاب خراجيةص 26 فرموده خمس مناکح و متاجر و مساکن براي عموم شيعه حلال است که ندهند. هشتم–مقدس اردبيلي در کتاب زبده البيان ص 210 و در شرح ارشاد ص 277 بکلي خمس را ساقط نموده. نهم –الشيخ الجليل ابراهيم القطيفي درخراجيه خودص 101 تاص 116 شرح داده که خمس براي شيعه مباح است تا روز قيام قائم وخمس و انفال را ائمه ع‌ حلال ومباح نموده‌اند. دهم–السيدالسندسيد محمد صاحب مدارک در ذيل جمله شرائع: «الخامس ما يفضل عن مؤنة السنة» فرموده: اين خمس بطور مطلق عفو شده است. يازدهم –مرحوم محقق سبزواري ميرزا محمد باقر خراساني درکتاب ذخيرة المعاد. دوازدهم–ملامحسن الفيض درکتاب وافي ج 2 جزوة 6 ص 48 فرموده: سهم امام چون دسترسي به امام نيست پس بکلي ساقط است و چنين فرموده در المفاتيح. و شيخ يوسف بحراني در کتاب حدائق ج 12 ص 442 سقوط حق امام را نسبت به کاشاني داده است. سيزدهم –الشيخ الحر العاملي در وسائل الشيعه کتاب الخمس، سهم امام را درصورت تعذّر ايصال به امام براي شيعه مباح دانسته است. و در حدائق ج 12 ص442 فرموده او قائل به سقوط سهم امام است. چهاردهم –صاحب الحدائق شيخ يوسف بحراني در حدائق ج 2 ص 448 قائل به سقوط سهم امام است. پانزدهم–صاحب جواهردر باب خمس فرموده: ظاهر اخبار اين است که جميع خمس مخصوص امام باشد وايشان هم به شيعيان بخشيده‌اند، ولي نايبان ادعائي نفله کرده‌اند (شاه بخشيده شيخ علي خان نمي‌بخشد) چاپ تبريز ص 164. شانزدهم –شيخ بزرگوار عبدالله بن الصالح البحراني که فرموده: «يکون الخمس بأجمعه مباح اللشيعة وساقطا عنهم». هفدهم–به نقل علامه مجلسي درمرآت العقول ج 1 ص 446 که فرموده: جمعي از متأخرين خمس ارباح را واجب نمي‌دانند . هجدهم: حكيم موذن بني عبس: از امام صادق در تفسير آيه خمس: به خدا قسم آن غنيمت بهره ها و ربحهاي روز به روز است كه به دست مي آيد جز آنكه پدرم بر شيعيان ما حلال فرمود تا نسل آنان پاك شود. ( استبصار ج 2 ص 54 ) نوزدهم: وافي ج 6 ص 276: امام باقر: ما خمس را براي شيعيان پاك ساختيم تا مواليد آنان پاك و فرزندانشان حلال و پاكيزه گردند. بيستم: جامع احاديث شيعه ج 8 ص 529: ابوبصير گويد: امام باقر فرمود: هر چيزي كه بر اساس شهادت به وحدانيت خدا و رسالت حضرت محمد در كارزار با كفار غنيمت گرفته شود خمس آن حق ماست و بر كسي حلال نيست كه چيزي از خمس بخرد تا آنكه حق ما را به ما برساند. ( پس منافع مال چه؟) بيست و يکم: جامع احاديث شيعه ج 8 ص 533: محمد ابن مسلم گفت: از امام باقر درباره طلا و نقره و مس و آهن و سرب پرسيدم فرمود: در همه آنها خمس است. (آيا دولت خمس اين معادن را به مراجع مي‌دهد؟) بيست و دوم: جامع احاديث الشيعه ج 8 ص 593 داوود بن كثير رقي: امام صادق: همه مردم در حقوق پايمال شده (خمس) ما زندگي مي‌كنند جز آنكه ما براي شيعيان آنرا حلال كرديم. بيست و سوم: جامع احاديث شيعه ج 8 ص 597 –فضيل از امام صادق: حضرت علي به فاطمه گفت: بهره اي راكه ازبيت المال داري به پدران شيعيان ما حلال كن تا پاكيزه شوند. بيست وسوم: جامع احاديث شيعه ج 8 ص 595 –ازامام صادق پرسيدند يا بن رسول الله به هنگامي كه قائم شما از نظرها غائب است حالت شيعيان شما درباره ويژگي هايي كه خدا به شما داده (خمس) چه خواهد بود؟ فرمود: اگر از آنان بگيريم با آنا انصاف نورزيده ايم و اگر به خاطر پرداخت نكردن آنانرا مواخذه كنيم ديگر ايشان را دوست نداشته ايم بلكه مسكنها و منزلها را مباحشان ساختيم تا عبادتهاي ايشان درست باشد و نكاح ها و ازدواجها را بر آنها مباح كرديم تا ولادتشان پاك گردد و كسب و تجارت را مباح كريم تا اموال و داراي خود را پاك سازند. ( به جز خمس!) بيست و چهارم: قال‌الصادق ع‌ ليس‌ الخمس إلا في‌ا لغنائم خاصة (من لا يحضره‌الفقيه يكي از چهار كتاب اصلي و پايه شيعه) امام صادق فرمودند: خمس نيست مگر در غنايم. بيست و پنجم: دادن خمس غنائم به حاكم قبل از اسلام نيز رايج بوده در کتب توارخ و سيَر از جمله کتاب تاريخ قم که از کتب معتبر شيعه است (ص 291) مي‌نويسد ابومالک اشعري آنکسي است که خمس را قسمت کرد قبل از نزول قرآن بذکر خمس. و در (ص 278) مي‌نويسد: مالک بن عامر که از جمله مهاجران است ابتدا کرد پيش از نزول آيه خمس، خمس را قسمت کرد و اين معني در وقتي بود که مالک بن عامر غنيمتي را يافت در بعضي از غزوات، رسولص فرمود او را که يک سهم از آن بهر خدا بنه، مالک بن عامر گفت خمس آن از بهر خداست، پس حق سبحانه و تعالي به قسمت مالک بن عامر رضا داده و آن قسمت را امضاء فرموده اين آيه را فرستاد: (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ ) «بدانيد يک پنجم غنايم جنگي که بدست ميآوريد، از آنِ الله ..»، و در پاره‌اي از كتب تاريخ است که اولين خمس را عبدالله بن جحش قبل از جنگ بدر در سريه خود بخدمت رسول خدا آورد (تاريخ ابوالفدا واقدي و ابن خلدون).

پاسخ:
قبل از پاسخ به این شبهه تذکر یک نکته لازم است و آن اینکه ظاهرا این مستشکل و شبهه گر هنوز فرق میان اصول دین و فروع دین را نمی داند و لذا بحث امامت و ولایت را که از اصول دین است و همه اعتقادات بدان وابسته است را با بحث خمس از فروع دین تطبیق داده و این دو را با هم مقایسه می کند و بدین وسیله سعی در منحرف کردن اذهان از اصل موضوع به فرعیات آن داشته و به تصور خود فکر می کند که به این وسیله می تواند خللی را در اعتقادات صحیح شیعه امامیه وارد سازد. به هر حال هرچند بحث در مورد خمس بسیار مفصل است اما در این جواب سعی می کنیم تا حد توان به بررسی مسئله خمس از دیدگاه شیعیان امامیه و اهل سنت بپردازیم تا حقیقت روشن شود:
دو سوال:
1- بحث خمس بعنوان20% از درآمد ؛ اعم از هر نوع درآمد تجارت ، زراعت ،... از چه تاريخي در شيعه جاري شد؟
2- چرا اهل تسنن خمس را فقط موكول به زمان جنگ و غنائم آن ميدانند ؟
پاسخ :
همه فقهاي اسلام(چه شیعیان و چه سنی ها) معتقدند كه خمس و پرداخت يك پنجم از اموال در غنيمت هاي جنگي ، گنج و معادن طلا و نقره واجب است . ابن زهره حلبي مي گويد :
واعلم ان مما يجب في الاموال الخمس و الذي يجب فيه الغنائم الحربيّة و الكنوز و معادن الذهب و الفضة بلاخلاف .
سلسلة الينابيع الفقهيه (غنية النزوع) ، ج 5 ، ص 224 .
ولي در دو مورد ميان شيعه و سني اختلاف نظر وجود دارد : يكي در وجوب خمس در سود كسب و تجارت و ديگري در مصرف آن . البته بايد توجه داشت كه شيعه وجوب خمس در ارباح مكاسب را مشروط بر مازاد بودن بر هزينه و مؤنه يك سال مي داند و معيار در فهم مؤنه عرف است .
وجوب خمس در سود كسب و تجارت
ديدگاه شيعه
فقهاي شيعه معتقدند يكي از موارد وجوب خمس، مالي است كه از مخارج و هزينه هاي زندگي انسان در يك سال اضافه مانده است، خواه اين مال از راه تجارت يا زراعت و كشاورزي و يا حقوق ماهيانه كه دريافت مي شود ، در ذيل به بعضي از كلمات فقهاي شيعه اشاره مي شود :
شيخ مفيد رضوان الله عليه مي‌فرمايد :
والخمسواجبفيكلمغنمقالاللهعزوجل ( واعلموا انما غنمتم من شي فان لله خمسه و للرسول)والغنائم كلما استفيد بالحرب منالاموال والسلاح والثياب والرقيق وما استفيد من المعادن والغوص والكنوز وكل ما فضل من ارباح التجارات و الزراعات والصناعات من المؤنة والكفاية في طول السنة علي الاقتصاد .
المقنعة ، ص 276.
خمس واجب است در هرسودي . خداونددرقرآن ميفرمايد (بدانيد هرچه غنيمت برديد ازهرچيزي پس يك پنجم آن براي خداو رسول است ) وغنيمت هرچيزي است كه در حرب مورد استفاده قرار گيرد مثل مال وسلاح ولباس وآنچه كه بدست مي آيد از معدن وغواصي وگنج وهرچه كه از سود تجارت وزراعت وصناعت زياد تر از هزينه متوسط سال باشد .
دلايل قول شيعه
فقهاي شيعه براي اثبات وجوب خمس در سود كسب و تجارت به كتاب و سنّت استناد كرده اند كه در ذيل به توضيح و شرح بعضي از آن ها مي پردازيم .
الف . قرآن
خداوند متعال مي فرمايد :
وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَي وَالْيَتَامَي وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آَمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَي عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعَانِ وَاللَّهُ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ .
انفال / 41 .
و بدانيد هر گونه غنيمتي كه به شما رسد ، خمس آن براي خدا و براي پيامبر و براي نزديكان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه است ، اگر شما به خدا و آن چه بر بنده خود در روز جدايي حق از باطل ، روز درگيري دو گروه (با ايمان و بي ايمان يعني روز جنگ بدر) نازل كرديم ، ايمان آورده ايد و خداوند بر هر چيزي قادر است .
نحوه استدلال: درآيه شريفه برموضوع «غنيمت» حكم وجوب خمس را مترتب ساخته است، در اين جا بايد ديد كه مقصود از غنيمت چيست؟ آيا مقصود غنيمت جنگي است يا هر فائده اي است كه انسان به دست مي آورد؟ ترديدي نيست كه براي فهم اين واژه مي بايست به لغت شناسان مراجعه كرد تا از آن راه علم به معناي لغات قرآن و سنّت حاصل گردد.
غنميت در لغت
با مراجعه به لغت معلوم مي شود كه غنيمت به معناي مطلق فائده اي است كه انسان به دست مي آورد و اختصاصي به غنيمت جنگي ندارد و در ذيل به ذكر كلمات برخي از لغت شناسان مي پردازيم :
خليل فراهيدي مي‌گويد :
الغنم الفوز بالشي في غير مشقة و الاغتنام انتهاز الغنم.
العين: ماده غنم.
غنيمت بدست آوردن چيزي است بدون سختي واغتنام به معني استفاده از غنيمت است .
ازهري مي‌گويد :
قالالليث : الغنم،الفوزبالشي والاغتنام انتهازالغنم .
تهذيب اللغة: ماده غنم .
ليث گفته است كه : غنم يعني بدست آوردن چيزي واغتنام استفاده از غنيمت است .
ابن فارس مي‌گويد:
غنم اصل صحيح واحد يدل علي افادة شي لم يملك من قبل ثم يختص بما اخذ من المشركين.
مقاييس اللغة ، ماده غنم.
غنم مصدري است كه حروف اصلي آن صحيح است ( اصطلاح علم صرف) معناي آن فايده بردن از چيزي است كه قبل از آن مالكش نبوده است .سپس مخصوص شد به آنچه از مشركين گرفته مي شود .
ابن منظور مي‌نويسد :
الغنم الفوز بالشيء من غير مشقة.
لسان العرب،ماده غنم.
بدست آوردن چيزي است بدون مشقت
و...
همان گونه كه از گفتار و تصريح لغت شناسان به دست آمد اين كه غنم در لغت معناي وسيع تري از غنيمت جنگي دارد و به معناي مطلق فائده اي است كه انسان بدون مشقت و سختي به دست آورده باشد ولي بعدها پس از نزول قرآن به خاطر جنگ هايي كه پيش آمد غنيمت بيشتر در معناي اموالي استعمال شد كهازمشركانگرفتهمي شد. بنابراين لفظ غنيمت در آيه بر همان معناي لغوي آن حمل مي شود مگر اين كه قرينه قطعي وجود داشته باشد كه مقصود از آن غنيمت جنگي باشد.
غنيمت در تفاسير اهل سنت
رشيدرضا در تفسير المنار غنيمت به كار رفته در آيه را به معناي وسيع ذكر كرده و آن را به غنائم جنگي اختصاص نداده است ولي معتقد است بايد معناي وسيع آيه فوق را به خاطر قيد شرعي مقيّد به غنائم جنگي كرد .
تفسيرالمنار،ج 10 ،ص 3.
آلوسي نيزدرتفسيرروح المعاني غنم را دراصل لغت به معناي هرگونه سود ومنفعت دانسته است .
وغنم في الأصل من الغنم بمعني الربح
روح المعاني ، ج 10 ، ص 2.
غنم در اصل به معناي سود به كار برده مي شده است .
همان گونه كه از اظهارات اين مفسران معلوم شد غنيمت به كار رفته در آيه عموميت داشته و شامل مطلق فائده و منفعتي كه انسان در زندگي از هر راهي به دست آورده باشد، مي شود و غنيمت در آيه اختصاصي به غنيمت جنگي ندارد؛ اما برخي از آن ها معتقد بودند كه چون طبق روايات اهل سنّت غنيمت در عرف شرع در غنيمت جنگي انحصار پيدا كرده است، لازم است آن غنيمت را بر غنيمت جنگي منحصر نماييم ؛ ولي ما معتقديم مي بايست دلالت آيه بر مطلب را مستقلاً فهميد و در نهايت اگر با روايات ديگر تعارضي داشت، تعارض را علاج كرد و بر فرض اين كه روايات ديگري از اهل سنّت بر انحصار خمس در غنيمت جنگي وجود داشته باشد به حد تواتر نمي رسند و طبق مبناي مشهور اهل سنّت در اصول فقه، خبر واحد نمي تواند عموم آيه را تخصيص بزند .
خمس غنيمت در روايات اهل سنّت
روايات بسياري از پيامبر اكرم نقل شده كه به اصحاب خويش دستور به گرفتن خمس داده اند و يا هنگامي كه افرادي به ايشان مراجعه مي كردند در ضمن دستورات ديني، وجوب پرداخت خمس را يادآور مي شدند در حالي كه هيچ جنگ و نبردي هم در كار نبود . تا غنيمت جنگي از آن برداشت شود، در ذيل به برخي از آن روايات اشاره مي شود :
1. لما و قد عبدالقيس لرسول الله فقالوا: ان بيننا و بينك المشركين و انا لا نصل اليك الاّ في اشهر الحرم خمرنا بجمل الامره ان عملنا به دخلنا الجنة و ندعو اليه من ورائنا. قال: آمركم باربع و انهاكم عن اربع، آمركم بالايمان بالله و هل تدرون ما الايمان؟ شهادة ان لااله الاّالله و اقام الصلاة و ايتاء الزكاة و تعطوا الخمس من المغنم .
صحيح البخاري ، ج 4 ، ص 250 و صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 35 .
در اين حديث پيامبر از اهالي عبدالقيس نخواسته است كه غنيمت هاي جنگي را پرداخت نمايند زيرا آنان از خوف مشركين نمي توانستند نزد پيامبر بيايند بنابر اين جنگي در كار نبوده تا مقصود از غنيمت در حديث غنيمت جنگي باشد.
2. بسم الله الرحمن الرحيم هذا عهد من النبي رسول الله لعمرو بن حزم حين بعثه الي اليمن، امره بتقوي الله في أمره كله و ان يأخذ من المغانم خمس الله و ما كتب علي المؤمنين من الصدقه من العقار عشر ما سقي البعل و سقت السماء و نصف العُشر مما سقي الغرب (اي الدلوا العظيمة) .
سيرة ابن هشام ، ج 4 ، ص 256 و فتوح البلدان ، ج 1 ، ص 81 .
3. من محمد النبيّ للفجيع و من تبعه و اسلم و اقام الصلاة و آتي الزكاة و اطاع الله و رسوله و اعطي من المغانم خمس الله .
الطبقات الكبري ، ابن سعد ، ج 1 ، ص 270.
4. كتب لخبادة الازدي وقومه ومن تبعه: ما اقاموا الصلاة وآتوا الزكاة واطاعوا الله ورسوله واعطوا من المغانم الخمس الله و سهم النبي وفارقوا المشركين فانّ لهم ذمة الله وذمة محمدبن عبدالله .
همان، ص 305 و 304.
5 . كتب لملوك حمير : و آتيتم الزكاة و اعطيتم من الغنائم خمس الله و سهم النبي و صفيّه و ما كتب الله علي الؤمنين من الصدقة .
سيره ابن هشام ، ج 4 ، ص 258.
6. كتب لنبي ثعلبة بن عامر : من اسلم منهم و اقام الصلوة و آتي الزكاة و اعطي خمس المغنم و سهم النبي و الصّفي .
اُسدالغابة، ج 3، ص 34.
7 . كتب الي بعض أفخاذ جهينه: من اسلم منهم و اقام الصلاة و آتي الزكاة و اطاع الله و رسوله و اعطي من الغنائم الخمس .
الطبقات الكبري ، ج 1 ، ص 271 .
در اين نامه هايي كه پيامبر به قبائل مختلف عرب فرستاده است سه احتمال وجود دارد :
1. مقصود از غنيمت اموالي بوده كه آنان از طريق غارت و تاراج به دست آورده اند. اين احتمال درست نيست؛ زيرا حضرت به طور صريح از غارت گري نهي فرموده است .
قال رسول الله(صلي الله عليه وآله): «ان النهبة ليست باحلّ من الميتة» .
سنن ابو داود، ج 2، ص 12.
2. ممكن است مقصود غنائم جنگي باشد كه مسلمانان از طريق جنگ و جهاد به دست آورده اند اين احتمال نيز باطل است ؛ زيرا اولاً، جنگ و جهاد بدون اذن پيامبر جايز نبوده است و معلوم هم نيست كه از حضرت اذن گرفته باشند ، خصوصاً اهالي عبدالقيس كه امكان ارتباط با پيامبر را جز در ماه هاي حرام نداشتند ، علاوه بر اين كه پيامبر خودش غنائم جنگي را تقسيم ميكرد و معنا نداشته كه پيامبر از آنان بخواهد كه اين تقسيم را انجام دهند .
3. احتمال سوم اين كه مقصود از غنيمت ، كسب و تجارت باشد ؛ يعني در همه موارد فوق پيامبر دستور داده كه مردم از مازاد بر كسب و تجارت خود خمس پرداخت نمايند .
الاعتصام بالكتاب و السنة ، ص 104.
جالب تر از همه اينها آنچه كه در بخاري است كه در آن آمده در عنبر و مرواريد خمس است !!! عنبر ماده ايست خوشبو كه با غواصي يا شكار بعضي ماهي ها بدست مي آمد وموافق قول شيعه است . حال اهل تسنن كه خمس را مربوط به غنائم جنگي مي دانند در كدام جنگ به مقابله با ماهي عنبر وبا قلاب ماهي گيري رفته اند خدا مي داند!!!
موارد خمس در كتب اهل تسنن :
همانطور كه از مبسوط سرخسي ج 2ص211 باب المعادن بدست مي آيد اهل تسنن خمس را تنها مربوط به چيزي مي دانند كه از جنگ بدست آيد و لذا خمس در معدن را منوط به معدني مي كند كه در زمين گرفته شده از كفار بدست آيد مانند گنج و لذا در وجوب خمس در لؤلؤ و عنبر اشكال مي كند . چون آن دو هيچ ربطي به جنگ ندارند اما ما در صحيح بخاري مي بينيم كه در لولو وعنبر خمس است واين نمي تواند باشد مگر طبق نظر شيعه :
وهذا لأن المعني الذي لأجله وجب الخمس في الكنز موجود في المعدن فإن الذهب والفضة تحدث في المعدن من عروق كانت موجودة حين كانت هذه الأرض في يد أهل الحرب ثم وقعت في يد المسلمين بإيجاف الخيل فتعلق حق مصارف الخمس بتلك العروق فيثبت فيما يحدث منها فكان هذا والكنز سواء من هذا الوجه
المبسوط للسرخسي ج2/ص211
اين (وجوب خمس در معدن) از آن جهت است كه علتي كه سبب وجوب خمس در گنج شد سبب وجود آن در معدن هم مي شود پس به درستيكه طلا و نقره در زمين درست مي شود از رگه هايي كه در زمين به هنگام تسلط كفار حربي بر آن موجود بوده است سپس با جنگ به دست مسلمانان افتاده است پس حق خمس به آن رگه ها تعلق گرفته است پس هرچه كه از آن رگه ها هم بدست آيد همان حكم را داردپس گنج ومعدن از اين جهت يكي هستند.
اين كلام وي صريح است در اينكه اگر معدن در زمين مسلمانان باشد وبا جنگ از كفار بدست نيايد خمس ندارد.
ثم وجوب الخمس فيما يوجد في الركاز لمعني لا يوجد ذلك المعني في الموجود في البحر وهو أنه كان في يد أهل الحرب وقع في يد المسلمين بإيجاف الخيل والركاب وما في البحر ليس في يد أحد قط لأن قهر الماء يمنع قهر غيره ولهذا قال مشايخنا لو وجد الذهب والفضة في قعر البحر لم يجب فيهما شيء
المبسوط للسرخسي ، ج2 ، ص213 .
وجوب خمس در آنچه كه از گنج بدست مي آيد به خاطر علتي است كه در آنچه در درياست يافت نمي شود . وآن علت بودن گنج است در دست كفار حربي وسپس به دست مسلمانان افتاده است با جنگ . اما آنچه كه در درياست در دست هيچ كس نبوده است چون آب مانع تسلط هيچ كس بر آن نبوده است (يعني مورد سلطه كفار نبوده) وبه همين دليل بزرگان ما گفته اند اگر چيزي از طلا يا نقره را در كف دريا پيدا كرد چيزي در آن نيست.
اين كلام نيز صريح است در اين كه طبق موازين عادي اهل تسنن به عنبر ولولو كه از دريا مي آيد خمس تعلق نمي گيرد اما در صحيح بخاري مي بينيم :
صحيح البخاري ج2/ص544 باب ما يستخرج من البحر
وَقَالَ الْحَسَنُ فِي الْعَنْبَرِ وَاللُّؤْلُؤِ الْخُمُسُ
تاريخ خمس در بين شيعه :
روايات خمس در نزد شيعيان از امير مومنان علي عليه السلام شروع ميشود :
عن علي (ع):
عن علي ( عليه السلام ) قال : وأما ما جاء في القرآن من ذكر معايش الخلق وأسبابها فقد أعلمنا سبحانه ذلك من خمسة أوجه : وجه الإمارة ،ووجهالعمارة،ووجهالإجارة،ووجه التجارة ، ووجه الصدقات ، فأما وجه الإمارة ،فقوله : ( واعلموا أنماغنمتم من شئ فأن لله خمسه وللرسول ولذي القربي واليتامي و المساكين ) فجعل لله خمس الغنائم، والخمس يخرج من أربعة وجوه : من الغنائم التي يصيبها المسلمون من المشركين ، ومن المعادن ، ومن الكنوز ، ومن الغوص. وسائل الشيعة (آل البيت)، ج 9، ص 490، المحكم والمتشابه، للسيّد المرتضي، ص 57.
خمس از چهار وجه بدست مي آيد از غنايمي كه از مشركين گرفته مي شود . از معدن از گنج واز غواصي .

[ 12591 ] 1 – محمد بن الحسن بإسناده عن سعد،عن يعقوب بن يزيد،عن علي بن جعفر عن الحكم بن بهلول ، عن أبي همام ، عن الحسن بن زياد ، عن أبي عبد الله عليه السلام قال : إن رجلا أتي أمير المؤمنين عليه السلام فقال ، يا أمير المؤمنين إني أصبت مالا لا أعرف حلاله من حرامه ، فقال له : أخرج الخمس من ذلك المال ، فان الله عز وجل قد رضي من المال بالخمس ، واجتنب ما كان صاحبه يعلم .
شخصي نزد امير مومنان آمد وگفت من مالی بدست آورده ام كه حلال آن را از حرامش نمي دانم.پس حضرت فرمودند خمس آن مال را بده پس بدرستيكه خداوند از اين مال به خمسش راضي است اما مقداري را كه صاحبآنراميدانيازآن پرهيز كن ( وبه صاحبش برگردان)
[ 12593 ] 3 - محمد بن علي بن الحسين قال : جاء رجل إلي أمير المؤمنين عليه السلام فقال : يا أمير المؤمنين أصبت مالا أغمضت فيه ، أفلي توبة ؟ قال : ائتني بخمسه فأتاه بخمسه ، فقال : هو لك إن الرجل إذا تاب تاب ماله معه .
وسائل الشيعة (آل البيت) - الحر العاملي - ج 9 - ص 505 - 506
شخصي نزد امير مومنان آمد وگفت مالي بدست آورده ام كه چشمم را بر روي آن بسته بودم (يعني توجه به حلال وحرام آن نداشتم) آيا راهي براي توبه دارم حضرت فرمودند خمس آن را به من بده پس شخص خمس را آورد . پس گفت آن براي تو باشد ( خمس را به خود وي بخشيدند) .پس بدرستيكه شخص وقتي توبه كند مالش هم پاك مي شود.
پس مي بينيم كه حتي امير مومنان هم خمس را مخالف با نظر اهل تسنن تفسير كرده اند .
خلاصه مطالب :
خمس حتي از زمان امير مومنان طبق نظر شيعه ترجمه مي شده است .
علت اختلاف اهل تسنن وجود رواياتي است كه ادعا دارند خمس را فقط در جنگ واجب كرده است اما آن روايات دلالت بر مقصودشان نداشته وحتي در بعضي مخالف مقصودشان است .

قسمت بیست و چهارم:
پرسش:
هدف ابوبکر و عمرباز غصب خلافت (به زعم شما) چه بوده است؟ ايجاد حرمسرا؟!! يا تاسيس مذهب و ديني جديد؟!! يا دادن مقام به فرزندان و اقوام خويش يا گذاشتن ايشان به عنوان جانشين خويش؟!! البته روافض مي‌گويند بخاطر رياست طلبي بوده است، ما مي‌گوئيم اين رياست طلبي بخاطر چه بوده؟ براي گسترش اسلام؟ شما که اينها را دشمن اسلام مي‌دانيد، حضرت ابوبکر23 سال مجاهدت کرده براي 2 سال رياست طلبي؟!! اين چه رياستي بوده که حتي ايشان محافظي نداشته اند و ميبينيم که حضرت عمر براحتي توسط ابولولو مورد حمله قرار گرفته و شهيد مي‌شود. آخوندهاي رافضي، افکاري را که خودشان در سر دارند به شيخين نسبت مي‌دهند، نمونه اي از رياست طلبيهاي شما چون ايجاد ولايت مطلقه و ولي امر مسلمين جهان، براي همه مردم دنيا ثابت شده است.

پاسخ:
در عین حال که جواب این سوال در ضمن جواب از سوالات قبلداده شد، اما باز هم به چند مطلب در این رابطه اشاره می شود.
وجود انسان مانند گاو صندوق می ماند . همانطوری که تا وقتی که درگاو صندوق باز نشود انسان از محتوای آن بی خبر است.فضائل و رزائل اخلاقی هم، چون یک امر قلبی و درونی است و تا صندوق وجود انسان بسته است ، انسان از آن بی خبر است .آنچه در این صندوق را باز می کند و محتوای آن را به نمایش می گذارد اعمال و کردار آدمی است و برای اینکه انسان بداند شخصی ریاست در اوست و یا بقولی ریاست طلب است یا نه؟ باید به اعمال و کارهایی که از او سر می زند توجه کرد چون اگر اعمال مشخص از روی اخلاص و برای رضای خدا باشد اثری دارد و اگر برای ریاستطلبی باشد اثری دیگر.حالا برای اینکه ببینیم عمر و ابابکر ریاست طلب بودند یا نه؟ چند نمونه از کارنامه عملی آنها در اینجا بیان می شود.
1-اقرار ابابکر به فضل امیرالمؤمنین علی( علیه السلام ) و خلافت امیرالمؤمنین علی ( علیه السلام ) بعد از غصب.
عن عامر الشعبی عن عروه بن زبیر عن زبیر بن الصوام... که ابابکر در خطبه ای که ایراد کرده می گوید:مردم ،چگونه می توانم بگویم که من از علی (علیه السلام) افضل هستم در حالی که من نه سابقه او را و نه قرابت او را و نه خصوصیت و صفات او را دارم. او خدا را به یگانگیقبول داشت درحالی که من ملحد بودم،او خداپرست بود درحالی که من نبودم و پیامبر اسلام ( صلی الله علیه و آله ) را دوست داشت در حالی که من دشمن پیامبر ( صلی الله علیه و آله ) بودم و...
تا به اینجا می رسد که چه کسی می تواند رسیدن به درجه و مقام علی (علیه السلام) را آرزو داشته باشد؟ در حالی که خداوند و پیامبرش( صلی الله علیه و آله ) اورا از برای مومنین ولی و از برای نبی وصی و از برای خلافت واعیا(راعیا) حافظ و قیم قرار داده و...
وشنیدم از رسول خدا( صلی الله علیه و آله ) که می فرمود حق با علی (علیه السلام) و علی (علیه السلام) با حق است.کسی که علی (علیه السلام) را اطاعت کند به رشد و کمال می رسد وکسی که از علی (علیه السلام) نافرمانی کند فاسق می شود.کسی که علی (علیه السلام) را دوست داشته باشد به سعادت می رسد و کسی که علی (علیه السلام) را دشمن بدارد شقی و بدبخت است...( بحار الانوار29/صفحه 99باب10؛ الاحتجاج ج 1/88؛الغدیر3/177و178)
2-امیرالمؤمنین علی( علیه السلام ) می فرماید :انا یعصوب الدین...
ابن ابی الحدید در شرح این جمله دارد که پیامبر اسلام ( صلی الله علیه و آله ) فرمودند: یا علی (علیه السلام) تو رئیس و سید مومنان هستی و...
3-و أدر الحق معه کیف دار:حق با علی (علیه السلام) دور می زند، یعنی هر جا علی (علیه السلام) هست حق هم همانجاست.(آدرس:شرح نهج البلاقه ابن ابی الحدید 19/224-322 )
آیا با این فضائل که برای علی (علیه السلام) به اقرار خود ابابکر است او را کنار بگذارد و خود را جایگزین او کند و خلافت را که حق علی (علیه السلام) است از او بگیرد را چه می نامید؟
آیا دنیا خواهی و ریاست طلبی و...؟؟؟
ازین بالاتر؟؟؟
4-حضرت زهرا ( سلام الله علیها) در زمان خلافت ابوبکر طلب حق و ارث که از پدرشان پیامبر ( صلی الله علیه و آله ) برده بود نمود اما ابوبکر از دادن حق حضرت زهرا ( سلام الله علیها) امتناع نموده و در جواب گفت که پیامبر ( صلی الله علیه و آله ) از خود ارث بجا نمی گذارد.این سخن ابوبکر خانوم حضرت زهرا ( سلام الله علیها) را ناراحت و آزرده خاطر ساخت و از ابوبکر روی گردان و ناراحت بودند تا اینکه دار دنیا را وداع کرد.(آدرس:صحیح بخاری، کتاب خمس)
در رابطه با عمربن خطاب:
روزی عمر بن خطاب روی منبر رسول خدا( صلی الله علیه و آله ) برای مردم خطبه می خواند در ضمن خطبه این ادعا را نمود که من به مومنان اولی و سزاوارترم از خودشان.امام حسین(علیه السلام) از گوشه مسجد بلند شدند و فرمودند ای دروغگو از منبر جدم رسول خدا( صلی الله علیهو آله ) بیا پایین...(آدرس:(بحار ج 30،ص46 )(تاریخ ابن عساکر4/321 )(الغدیر7/126 )(الاحتجاج ج2 ص 292 )
که در این روایت عمر بن خطاب بقول معروف پا را آنقدر از گلیم خود بیرون کرده که نه تنها به غصب خلافت قناعت نکرده بلکه برای خود ادعای مقامی را می کند که آن مقام را خداوند به پیامبرش( صلی الله علیه و آله ) اختصاص داده است.در آنجا که خداوند میفرماید النبی اولی بالمومنین من انفسهم(سوره احزاب آیه 6 )
ابن قتیبه روایت می کند ابوبکر عمر را به دنبال عده ای که از بیعت با او سر باز زده بودند و در منزل علی (علیه السلام) جمع شده بودند فرستاد.عمر به ان عده اخطار کرد که یا از منزل بیرون بیایید و (با ابوبکر بیعت کنید) یا خانه را با اهلش به آتش می کشم.به او گفته شد :یا ابا حفص در آن خانه حضرت زهرا ( سلام الله علیها)است،عمر گفت :آن خانه را به آتش میکشم اگر چه فاطمه(سلام الله علیها) درآن باشد.
آیا آزرده خاطر کردن حضرت زهرا(سلام الله علیها) که پیامبر درباره ایشان فرموده زهرا ( سلام الله علیها)پاره تن من است،هرکس که اورا آزرده و اذیت کند من را اذیت و ناراحت کرده و هرکس که من را ناراحت و اذیت کند خداوند متعال را اذیت و ناراحت نموده و هر کس خداوند و پیامبرش را اذیت و ناراحت کند نتیجه اش چیست؟در نتیجه گیری برویم سراغ قرآن.
ان الذینیوذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخره(آنان که خدا و رسول( صلی الله علیه و آله ) او را اذیت می کنند ، خدا آنها را در دنیا و آخرت لعنت کرده (از رحمت خود دور نموده)سوره احزاب ایه57
اسم این اعمال را چه میگذارید؟تقوا و فضیلت و...؟؟؟ یا ریاست . رذالت...؟؟؟

اما این سوال که ابوبکر23 سال مجاهدت کرده و...
آیا داستان شیطان و بلعم باعورا را در قرآن نخوانده اید! به نظرشما آیا شیطان زیاد خدا را عبادت کرده یا ابوبکر وعمر ؟ آیا بلعم باعورا زیاد مقام داشته که به مقام مستجب الدعوه رسیده بود یا ابوبکر وعمر درحالی که می بینیم با آن همه عبادت و مقام، به سبب عصیان و نافرمانی، شیطان از درگاه خداوند رانده ، و بلعم باعورا از حیوانش پست تر می گردد .
آیا زمین گذاشتن و نافرمانی آیات که در امر خلافت نازل شده کمتر ازسجده نکردن شیطان و حضرت آدم است ؟ آیا مخالفت عمر و ابوبکر از فرمان خدا و پیامبر درباره ی ولایت کمتر ازمخالفت بلعم باعورا است و...
به قول معروف : الملک عقیم ، یعنی ریاست پدر و مادر نمی شناسد ، وقتی پایش به میان آمد چه کمش وچه زیادش فضایل انسانی را از انسان می گیرد و رذائل را جایگزین آن می کند .

قسمت بیست و پنجم:
پرسش:
يک سري از احاديث هستند که حاوي روابط گرم ميان حضرت علي ع‌ و خلفا مي‌باشند همچون تمجيد از يکديگر، طلب آمرزش و غيره...، شما مي‌گوئيد اينها توسط بني اميه جعل شده اند!! ولي چنانچه از شما سوال شود که چرا حضرت علي ع‌ در زمان خلافتشان، مطالب و عقايد مورد نظر شما را بيان نکردند (مانند احراق بيت و قتل محسن و غصب خلافت و غصب فدک و...) شما فوري مي‌گوئيد که ابوبکر و عمربدر ميان سپاه علي ع‌ و در ميان مردم طرفداران زيادي داشته اند و بنابراين حضرت علي ع‌ نمي‌توانسته صراحتا چيزي بگويد!! حالا آيا بني اميه مي‌آيد حديثي جعل کند که بيانگر دوستي علي ع‌ با خلفا باشد يا دشمني آنها با علي ع‌؟! تا بتواند سپاه علي را نابود کند؟ سپاهي که به قول خودتان طرفداران شيخين در آن بوده اند. اصلا به نظر ما احاديثي که حاوي دشمني ميان حضرت علي ع‌ و خلفاست ساخته بني اميه مي‌باشد و نه احاديثي که بيانگر دوستي و اتحاد علي با خلفاست!

پاسخ:
اولا در این سوال مطالبی گفته شده که برای آن مدرک و سند نیاورده است و فقط به گفتن اینکهیکسری روایات داریم که مساله چنین و چنان است اکتفا شده است که این خود نشان دهنده این است که سند آن بر فرض اینکه موجود باشد غیر قابل اعتماد است و موجب تضعیف مخاطب می شده که در اینجا ذکر نشده است.
ثانیا مگر نظر شما چه ارزشی دارد که می خواهید تمام واقعیات تاریخی را به نظر خود تنظیم کرده و با آن به اهداف خود برسید. نظر شما زمانی ارزش دارد که هم عالم واقعی و به تمام معنی و متبحر در تاریخ شوید و هم مطالبی را که می گویید با دلیل و برهان و با اسناد غیر قابل خدشه باشد نه اینکه همین طور هر چه که دلتان می خواهد بگویید و نظرات و تراوشات ذهنی خود را بخواهید با دهها اسناد و مدرک معتبر مقایسه کنید.
ثالثا آیا منظوراز دوستی، آن دوران زندگی حضرت علی (علیه السلام )و عمرو ابابکر است که در زمان حیاط پیامبر (صلی الله علیه و آله) واقع شده بود و مخصوصا در مساله غدیر خم که عمر گفت: بخٍ بخٍ یا علی...؟ یا زمان بعد از شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله).؟
زمانی که اهل بیت پیامبر در سوگ از دست دادن پیامبر به سر می بردند و زمانی که عده ای همراه عمر هجوم آوردند به خانه حضرت علی (علیه السلام)و حضرت زهرا(سلام الله علیها) و خانه را آتش زدند و کودکان را ترساندند و حضرت محسن ابن علی (علیه السلام) را به شهادت رساندند و علی (علیه السلام) را مظلومانه و دست بسته برای بیعت زوری با ابابکر به سمت مسجد بردند آیا این دوستی است؟ و اگر به نظر شما این دوستی است در این صورت مثل دوستی خاله خرسه است و یا بقول شاعر:
دوست مشمار آنکه در نعمت زند لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
جالب اینجاست که خود ابوبکر به این عمل شنیع اقرار داشته و جالب تر اینکه بسیاری از بزرگان عامه و پیروان اهل تسنن این اعتراف را با کمی اختلاف از زبان ابوبکر نقل کرده اند.متن این اقرار چنین است که ابوبکر در هنگام مرگ به سه عمل اشتباه در زندگی خود اقرار می کند کهیکی از این سه عمل هجوم به خانه وحی، و حضرت زهرا(سلام الله علیها) است: همان خانه ای که رسول اکرم 6 ماه تمام بعد از نزول این آیه(آیه تطهیر)، هر روز تا زمان رحلتش، هنگام خروج از منزل برای اقامه نماز صبح، می آمد و می فرمود: سلام بر شما ای اهل بیت، به درستیکه خدا اراده فرموده است که هر ناپاکی را از شما خاندان نبوت دور گردانده، شما را پاک و منزه گرداند. همان خانه ای که جبرئیل بدون اذن وارد آن نمیشد و همان خانه ای که...(الخرساني، أبو أحمد حميد بن مخلد بن قتيبة بن عبد الله المعروف بابن زنجويه (متوفاى251هـ) الأموال، ج 1، ص 387؛الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 21، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م، با تحقيق شيري، ج1، ص36، و با تحقيق، زيني، ج1، ص24؛الطبري، محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 353، ناشر: دار الكتب العلمية –بيروت)
و باز هم برای تایید مطلب، چند روایت دیگرخدمتتان عرض می کنیم:
جويني « استاد ذهبي » از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين گونه روايت مي کند :
روزي پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم نشسته بود ، حسن بن علي بر او وارد شد ، ديدگان پيامبر كه بر حسن افتاد ، اشك آلود شد ، سپس حسين بن علي بر آن حضرت وارد شد ، مجدداً پيامبر گريست . در پي آن دو ، فاطمه و علي عليهما السلام بر پيامبر وارد شدند ، اشك پيامبر با ديدن آن دو نيز جاري شد ، وقتي از پيامبر علت گريه بر فاطمه را پرسيدند ، فرمود :
وَ أَنِّي لَمَّا رَأَيْتُهَا ذَكَرْتُ مَا يُصْنَعُ بِهَا بَعْدِي كَأَنِّي بِهَا وَ قَدْ دَخَلَ الذُّلُّ في بَيْتَهَا وَ انْتُهِكَتْ حُرْمَتُهَا وَ غُصِبَتْ حَقَّهَا وَ مُنِعَتْ‏ إِرْثَهَا وَ كُسِرَ جَنْبُهَا [وَ كُسِرَتْ جَنْبَتُهَا] وَ أَسْقَطَتْ جَنِينَهَا وَ هِيَ تُنَادِي يَا مُحَمَّدَاهْ فَلَا تُجَابُ وَ تَسْتَغِيثُ فَلَا تُغَاثُ ... فَتَكُونُ أَوَّلَ مَنْ يَلْحَقُنِي مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَتَقْدَمُ عَلَيَّ مَحْزُونَةً مَكْرُوبَةً مَغْمُومَةً مَغْصُوبَةً مَقْتُولَة .
فَأَقُولُ عِنْدَ ذَلِكَ اللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَهَا وَ عَاقِبْ مَنْ غَصَبَهَا وَ ذَلِّلْ مَنْ أَذَلَّهَا وَ خَلِّدْ فِي نَارِكَ مَنْ ضَرَبَ جَنْبَهَا حَتَّى أَلْقَتْ وَلَدَهَا فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ عِنْدَ ذَلِكَ آمِين‏ .(فرائد السمطين ج2 ، ص 34 و 35 .)
زماني كه فاطمه را ديدم ، به ياد صحنه‌اي افتادم كه پس از من براي او رخ خواهد داد ، گويا مي‌بينم ذلت وارد خانۀ او شده ،‌ حرمتش پايمال گشته ، حقش غصب شده ، از ارث خود ممنوع گشته ، پهلوي او شكسته شده و فرزندي را كه در رحم دارد ، سقط شده ؛ در حالي كه پيوسته فرياد مي‌زند : وا محمداه ! ؛ ولي كسي به او پاسخ نمي‌دهد ،‌ کمک مي خواهد ؛ اما كسي به فريادش نمي‌رسد .
او اول كسي است كه از خاندانم به من ملحق مي‌شود ؛ و در حالي بر من وارد مي‌شود كه محزون ، گرفتار و غمگين و شهيد شده است .
و من در اينجا مي‌گويم : خدايا لعنت كن هر كه به او ظلم كرده ، كيفر ده هر كه حقش را غصب كرده ، خوار كن هر كه خوارش كرده و در دوزخ مخلد كن هر كه به پهلويش زده تا فرزندش را سقط كرده و ملائكه آمين گويند .
در روایتی دیگر آمده:
هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت كردند ، على و زبير در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى پرداختند ، و اين مطلب به عمر بن خطاب رسيد . او به خانه فاطمه آمد ، و گفت : اى دختر رسول خدا ! محبوب ترين فرد براى ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو !!! ولى سوگند به خدا اين محبت مانع از آن نيست كه اگر اين افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند .
اين جمله را گفت و بيرون رفت ، وقتى على (عليه السلام) و زبير به خانه بازگشتند ، دخت گرامى پيامبربه على (عليهم السلام) و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر اجتماع شما تكرار شود ، خانه را بر شماها بسوزاند ، به خدا سوگند! آنچه را كه قسم خورده است انجام مى دهد !(المصنف ، ج8 ، ص 572 .)
حال آیا به نظر شما این نحوه رفتار یک دوست با یک دوست دیگر است؟ اگر اینگونه باشد پس دشمنی چیست؟ آیا این روایات تماما ساخته و پرداخته بنی امیه است یا روایاتی است که از کتب خودتان نقل شده است؟

قسمت بیست و ششم:
پرسش:
علماي مدعي تشيع در مناظرات خود با علماي اهل سنت، دائم از داخل کتب اهل سنت دليل رديف مي‌کنند و روايات و احاديث ضعيف و واحد را که باب ميلشان است بطور گزينشي جدا کرده و در مناظرات خود بکار مي برند و اما چنانچه اين عمل منطقي و قابل قبول است، پس سوال ما اين است که چنانچه يک مسيحي در مناظره با شما بگويد: ببينيد در کتاب آسماني شما نام عيسي مسيح برده شده و به نبوت او اعتراف شده و اين نشانه حقانيت ماست و چنانچه شما به او بگوئيد خوب نام محمد نيز برده شده، ولي آن مسيحي بگويد من آنرا قبول ندارم و من تنها نام عيسي را در کتاب شما ديده ام و فقط آنرا قبول دارم نه محمد را!! آيا چنين پاسخي در برابر شما قابل قبول و منطقي است؟ اگر نيست که نيست، پس چرا شما نيز در مقابل اهل سنت دقيقا به همين شيوه عمل مي‌کنيد؟ شما احاديث و روايات پيرامون فضايل ابوبکر و عمربو داشتن رابطه دوستانه آنها با اهل بيت را مطرود مي‌کنيد و قبول نداريد، ولي چنانچه در جايي از کتب اهل سنت بر فضائل علي تاکيد شده باشد فوري به آن مي‌چسبيد، آيا اين است روش تحقيقي شما در دفاع از مذهبتان؟!!

پاسخ:
اولا خوب بود برای این حرف خود که علمای شیعه روایات ضعیفی را که باب میلشان است گرفته و به وسیله آن بر علیه اهل تسنن استدلال می کنند، آن روایت ضعیف را از باب نمونه ذکر می کردید و اینکه از ذکر آن روایات حرفی به میان نیاوده اید معلوم می شود که هدفتان از طرح چنین سوالاتی حاشیه رفتن و مغالطه نسبت به بحث است نه حقیقتیابی.
ثانیا علمای شیعه اگر به روایاتی از کتب خود اهل سنت بر فضائل اهل بیت پیامبر اسلام و امیرالمومنین علی (علیه السلام) استدلال می کنند هدفشان اینست که حجتی از کتاب روایی خود اهل تسنن اقامه کنند تا جلوی بهانه های بنی اسرائیلی افرادی همانند جنابعالی را گرفته باشند.چون در صورتی که از کتب شیعه روایت بیاورند و استدلال کنند بقول خودتان، می گویید: اینها ساخته و پرداخته رافضیها است. لذاست که ابن حزم اندلسي كه خود از دانشمندان بنام اهل سنت و از مخالفين سر سخت شيعيان است در اين باره مي‌نويسد :
لا معني لاحتجاجنا عليهم برواياتنا ، فهم لا يصدّقونها ، ولا معني لاحتجاجهم علينا برواياتهم فنحن لا نصدّقها ، وإنّما يجب أن يحتجّ الخصوم بعضهم علي بعض بما يصدقّه الذي تقام عليه الحجّة به .(الفصل في الأهواء والملل والنحل ، ج4 ، ص159.)
معنا ندارد كه ما عليه شيعيان به روايات خودمان استدلال كنيم ؛ در حالي كه آنها قبول ندارند و نيز معنا ندارد كه آن‌ها به روايات خودشان عليه ما استناد كنند ؛ در حالي كه ما آن روايات را قبول نداريم . از اين رو لازم است كه در برابر خصم به چيزي استناد شود كه او قبول دارد و براي او حجت است .
پس هر کاری شیوه ای دارد و شیوه مناظره و بحثهای علمی پیرامون اعتقادات از ابتدای اسلام تاکنون به همین شکل و منوال بوده است. اما اینکه شما چگونه است که حتی به این مقدار هم اطلاع از شیوه بحث و مناظره ندارید عجیب نیست چرا که در تمامی شبهات شما هیچ مبنای علمی نهفته نیست و تنها با جار و جنجال سعی در منحرف کردن و تشویش اذهان را دارید که بحمدالله در آن هم موفق نبوده و نخواهید بود.
به هر حال ما در ادامه جواب به این شبهه و تنها از باب رفع شبه و اتمام حجت بر شما علاوه بر روایاتی که در شبهات قبل به آنها پرداختیم روایاتیدیگر از دو طریق شیعه و اهل تسنن در اینجا ذکر می گردد که بعد از شهادت پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم)که چه مصائبی برای اهل بیت او و حضرت زهرا(سلام الله علیها) و امیر المومنین علی(علیه السلام)پیش آوردند آنگاه قضاوت را به خوانندگان محترم وا می گذاریم که آیا واقعا با این وجود هیچ رابطه دوستانه ای می توانسته وجود داشته باشد یا خیر؟
1-حضرت علی(علیه السلام) در هنگام دفن حضرت زهرا(سلام الله علیها) می فرمایند:ای پیامبر به زودی دخترت فاطمه(سلام الله علیها)تو را آگاه خواهد ساخت که امت تو چگونه در ستمکاری بر او اجتماع کردند و...(آدرس:نهج البلاغه،خطبه202 ) .
2-و باز امیر المومنین (علیه السلام) می فرمایند: در شرایطی قرار دارم که اگر سخن بگویم، می گویند بر حکومت حریص است و اگر خاموش باشم می گویند از مرگ ترسیده!!!من و ترس از مرگ؟؟ پس از آن همه جنگها و حوادث ناگوارو...اینکه سکوت برگزیدم، از علوم و حوادث پنهانی آگاهی دارم که اگر باز گویم مضطرب می گردید، چون لرزیدن ریسمان در چاه های عمیق.(آدرس:نهج البلاغه خطبه 5 )
3- در خطبه شقشقیه می فرمایند:
آگاه باشيد به خدا سوگند ابا بكر، جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مى‏دانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مى‏كند. او مى‏دانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است، و مرغان دور پرواز انديشه‏ ها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخيزم يا در اين محيط خفقان‏زا و تاريكى كه به وجود آوردند، صبر پيشه سازم كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مى‏دارد پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه‏ تر ديدم. پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود. و با ديدگان خود مى‏نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى‏برند.
2- بازى ابا بكر با خلافت
حضرت در نهج البلاغه می فرمایند: تا اينكه خليفه اوّل، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد. سپس امام مثلى را با شعرى از أعشى عنوان كرد: مرا با برادر جابر، «حيّان» چه شباهتى است (من همه روز را در گرماى سوزان كار كردم و او راحت و آسوده در خانه بود.) شگفتا ابا بكر كه در حيات خود از مردم مى‏خواست عذرش را بپذيرند، چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگرى در آورد. هر دو از شتر خلافت سخت‏
دوشيدند و از حاصل آن بهره‏مند گرديدند.
3- شكوه از عمرو ماجراى خلافت:
سرانجام اوّلى حكومت را به راهى در آورد، و به دست كسى (عمر) سپرد كه مجموعه‏اى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى بود زمامدار مانند كسى كه بر شترى سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد، پرده‏هاى بينى حيوان پاره مى‏شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مى‏كند. سوگند به خدا مردم در حكومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رويى‏ها و اعتراض‏ها شدند، و من در اين مدت طولانى محنت‏زا، و عذاب آور، چاره‏اى جز شكيبايى نداشتم، تا آن كه روزگار عمر هم سپرى شد.
4- شكوه از شوراى عمر:
سپس عمر خلافت را در گروهى از قرار داد كه پنداشت من همسنگ آنان مى‏باشم پناه بر خدا از اين شورا در كدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد ترديد بودم، تا امروز با اعضاى شورا برابر شوم كه هم اكنون مرا همانند آنها پندارند و در صف آنها قرارم دهند ناچار باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم. يكى از آنها با كينه‏اى كه از من داشت روى بر تافت، و ديگرى دامادش را بر حقيقت برترى داد و آن دو نفر ديگر كه زشت است آوردن نامشان .
5- شكوه از خلافت عثمان:
تا آن كه سومى به خلافت رسيد، دو پهلويش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشويى سرگردان بود، و خويشاوندان پدرى او از بنى اميّه به پاخاستند و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه‏اى كه بجان گياه بهارى بيفتد، عثمان آنقدر اسراف كرد كه ريسمان بافته او باز شد و أعمال او مردم را برانگيخت، و شكم بارگى او نابودش ساخت.
4- جويني « استاد ذهبي » از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين گونه روايت مي کند :

روزي پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم نشسته بود ، حسن بن علي بر او وارد شد ، ديدگان پيامبر كه بر حسن افتاد ، اشك آلود شد ، سپس حسين بن علي بر آن حضرت وارد شد ، مجدداً پيامبر گريست . در پي آن دو ، فاطمه و علي عليهما السلام بر پيامبر وارد شدند ، اشك پيامبر با ديدن آن دو نيز جاري شد ، وقتي از پيامبر علت گريه بر فاطمه را پرسيدند ، فرمود :
زماني كه فاطمه را ديدم ، به ياد صحنه‌اي افتادم كه پس از من براي او رخ خواهد داد ، گويا مي‌بينم ذلت وارد خانۀ او شده ،‌ حرمتش پايمال گشته ، حقش غصب شده ، از ارث خود ممنوع گشته ، پهلوي او شكسته شده و فرزندي را كه در رحم دارد ، سقط شده ؛ در حالي كه پيوسته فرياد مي‌زند : وا محمداه ! ؛ ولي كسي به او پاسخ نمي‌دهد ،‌ کمک مي خواهد ؛ اما كسي به فريادش نمي‌رسد .
او اول كسي است كه از خاندانم به من ملحق مي‌شود ؛ و در حالي بر من وارد مي‌شود كه محزون ، گرفتار و غمگين و شهيد شده است .
و من در اينجا مي‌گويم : خدايا لعنت كن هر كه به او ظلم كرده ، كيفر ده هر كه حقش را غصب كرده ، خوار كن هر كه خوارش كرده و در دوزخ مخلد كن هر كه به پهلويش زده تا فرزندش را سقط كرده و ملائكه آمين گويند .(فرائد السمطين ج2 ، ص 34 و 35)
آیا معنای دوستی به نظر شما اینست که کسی را از حق خودش محروم سازند؟ و خانه و کاشانه اش را مورد هجوم قرار دهند و آتش بزنند؟ و سفارشات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله وسلم) را درباره اهل بیتش که فرمود:فاطمه(سلام الله علیها) پاره تن من است ،هر که اورا اذیت کند مرا اذیت کرده . هرکه مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده و هرکه خدا و پیامبرش را اذیت کند مورد لعنت خداوند قرار می گیرد؛ را نادیده بگیرند؟
دوست عزیز اگر این کارها را شایسته دوستی می دانید پس از طرف حقیر نیابت تام دارید مقداری بنزین تهیه نموده و خانه ات را آتش بزنی و زنو بچه ات را کتک بزنی و...و اگر کسی سوال کرد که چرا چنین می کنی؟بگو چون من آنان را دوست دارم.

قسمت بیست و هفتم:
پرسش:
علماي مدعي تشيع، اين آيه را در حق امام زمان مي‌دانند که پيشواي مردم جهان و وارث زمين خواهد شد، (وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثين‏) «و خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين فرو دست‏شده بودند منت نهيم و آنان را پيشوايان (مردم) گردانيم و ايشان را وارث (زمين) كنيم». اين سوال پيش مي‌آيد که آيا امام زمان مستضعف و ضعيف است؟ بطور حتم شما ايشان را نه از نظر مادي و نه از نظر معنوي مستضعف نمي‌دانيد، شما قائل به ولايت تکويني امام زمان بر جهان و به خصوص ايران هستيد، کسي که انواع کرامات يا معجزات و علم غيب و غيره.... را دارد و در جاهاي مختلف به فرياد پيروانش مي رسد و مانند آفتابي از پشت ابر به همه کمک مي‌کند که نمي‌توان گفت مستضعف است. پس چرا با آيات قرآن بازي مي‌کنيد؟ در ضمن آيات قبل و بعد از اين آيه پيرامون حضرت موسي ع‌ و فرعون است، پس چرا در بررسي هاي خود به اين موارد توجهي نمي‌کنيد؟ شما هميشه يک آيه يا حتي قسمتي از يک آيه را به نفع خود بيرون مي کشيد و تازه همان قسمت را نيز به زور حديث و روايت به نفع خود تفسير مي‌کنيد، وگرنه در همين آيه نيز صحبتي از امام زمان شما نيست (و همينطور در آيات ديگر)
پاسخ:
برای روشن شدن جواب اول میرویم سراغ معنای کلمه ضعف (ض- ع –ف) که ماده و ریشه کلمه استضعاف است ضعف بر دومعنایی که ضد یکدیگرند دلالت دارد 1-ضعیف وناتوان بودن -2به معنای دوبرابرشدن یعنی قدرت ونیرومند شدن ( مقاییس اللغه )
و در کتاب دیگری آمده: مستضعف .استضعاف ، 1- ضعیف شمرده شده -2ضعیف النفس (فرهنگ دکترمعین ج3؛ فرهنگ فارسی امید)
حالا با توجه به معنای لغوی، واژه مستضعفان، مستضعف، ازماده و ریشه ضَََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََعف است اما چون به باب استفعال برده شده به معنای کسی است که او را به ضعف کشانده و دربند و زنجیرکرده اند. به عبارت دیگرمستضعف کسی نیست که ضعیف و ناتوان و فاقد نیرو و قدرت باشد . مستضعف کسی است که نیروهای بالفعل و بالقوه دارد اما از ناحیه ظالمان و جباران سخت در فشار قرار گرفته ولی با این حال در برابر بند و زنجیری که بر دست و پای او نهاده اند ساکت و تسلیم نیست.
در این آیه نیز (نرید أن نمنّ....ما میخواهیم که بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم.)یک قانون کلی بیان شده و در شکل فعل مضارع و مستمر آمده است و هرگز سخن از یک برنامه موضوعی و خصوصی مربوط به بنی اسرائیل، نمی گوید بلکه بیان گر یک قانون کلی است برای همه اعصار و قرن ها و همه اقوام و جمعیت ها.که نمونه آن حکومت بنی اسرائیل و زوال حکومت فرعونیان و... است. نمونه کاملترش حکومت پیامبر اسلام و یارانش بود و نمونه گسترده تر ظهور حکومت و عدالت ، در تمام کره زمین به دست حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می باشد.
همچنین در این آیه و آیات دیگر به روشنی بشارت ظهور چنین حکومتی را بیان کرده است.
آیاتی که دلالت می کند بر ظهور حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف).
1- امام باقر(علیه السلام) در تفسیر این آیه فرمودند:(و لقد کتبنا فی زبور...ما در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتیم اینکه افراد صالح، وارثان زمین خواهند بود(آدرس:انبیاء/105).
2- امام صارق در تفسیر این آیه(أین ما تکونوا...بقره /148 هرکجا که باشید خداوند همه شما را حاضر خواهد کرد و فرا میخواند) فرمودند:منظور یاران حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می باشد.که این آیه درباره حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و یارانش فرود آمده است که بدون وعده و هماهنگی پیشین در یکجا گرد هم جمع می شوند.
3- امام صادق فرمودند: که پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)، حضرت علی و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) را نگاه کرد و گریه نمود و گفت شما بعد ازمن ضعیف می شوید . مفضل می گوید به امام صادق عرض کردم بفرمایید معنای این کلام پیامبر چیست؟ حضرت فرمودند: معنایش اینست: شما جانشینان و امامان بعد از من هستید، بعد استشهاد فرمودند بقول خداوند( و نرید أن نمنّ... ما میخواهیم که بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار بدهیم .)المیزان عربی ج 16/صفحه 14(
4- مرحوم شیخ عباس قمی می فرماید: این آیه در شأن امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و آباء گرامشان وارد شده (منتهی الامال چاپ قدیم، ص 284/وقایع ولادت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف((
5- قطب راوندی در کتاب الخرایج والجرایح، در رابطه با کرامات امام زمان از جناب حکیمه خاتون عمه امام عسکری (علیه السلام) نقل می کند: وقتی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)متولد شدند،این آیه( ونرید أن نمنّ...) را به زبان جاری کرد و بعد شروع کرد به درود فرستادن به جد بزرگوارش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و امام علی (علیه السلام)و بی بی فاطمه زهرا(سلام الله علیها)و... تا رسید به پدر بزرگوارش امام عسکری (علیه السلام).
6- حضرت علی (علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه وآله) پرسیدند: آیا مهدی از خاندان ماست؟ یا از دیگران است؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: بلکه او از خاندان ماست، همانگونه که آغازش ( این رسالت) از ما بوده ، پایان آن نیز از ماست و همانگونه که آنان را از گمراهی و ضلالت و ذلت و فتنه ، نجات می بخشیم و همانگونه که پس از رهایی از شرک و کیش بت پرستی ، دل ها مهربان گشتند ، از ماست که پس از کینه توزی در فتنه ها دلهایشان با دین و آیین مهربان گردد( المعجم الاوسط1/136/157؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 9/206/خ157؛ عقد الدرر/25/ب1وص42/ب7؛ المجمع 7/616/12409؛ینابع الموده /181/ب56؛ مقدمه ابن خلدون ص 252/ب53 و...)
در نتیجه دلایلی بر وجود حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه) بیش از آن است که شمرده شود منتهی درک آن چشم بینا و دل آگاه لازم دارد .

قسمت بیست و هشتم:
پرسش:
عالم شيعه، خطاب به عالم سني: طبق احاديث موجود در کتب خود شما (اهل سنت) ابوبکر و عمرب، ترسو بوده اند، شک داشته اند (منظور شک خليفه دوم در جريان صلح حديبيه) متمايل به يهود و يا کفار بوده اند ، با مسلمانها سختگير و عبوس بوده اند و... ولي حضرت علي ع‌ چنين نبوده اند! پس شما بايد شيعه شويد!!! عالم مسيحي، خطاب به عالم مسلمان: طبق آيات قرآن خود شما (مسلمانها) پيامبر اسلام ص: مي ترسيده اند (احزاب 37 و مائده 67 به کنايه) متمايل به مشرکين بوده اند (الاسراء 73 به بعد) با مسلمانها عبوس بوده اند (سوره عبس،1 به بعد)گناهکار و خطاکار بوده اند (غافر/55، محمد/19 و فتح/2) ساده دل بوده و فريب مي‌خورده (توبه/43 و 61و 48) نسبت به رسالتش يا برخي امور ديگر شک داشته (يونس/ 94 و هود/ 17 به طور کنايه و 109 و سجده/23) انجام دادن عملي بدون اجازه خداوند (توبه 43 و تحريم) امکان لغزش و ترديد (هود/12) فراموشکار (انعام/68) و... ولي حتي يک مورد و يک نکته از چنين مواردي در خصوص حضرت عيسي ع‌ در قرآن وجود ندارد، پس شما بايد مسيحي شويد!!!!! (قضاوت و نتيجه گيري با عقل و شعور خواننده) - مي‌گوييد چرا عمر بن خطاب احاديث را سوزاند؟ در پاسخ مي‌گوئيم: - حديث معتبري از قول رسول خداص وجود دارد كه به ابوسعيد خدري مي‌فرمايند: از من چيزي ننويسيد و اگر نوشته باشيد محو نماييد، فقط قرآن را بنويسيد (با عنايت به اينکه ابوسعيد خدري از اهل مدينه بوده و در ابتداي هجرت، بچه اي بيش نبوده پس به احتمال زياد، اين حديث مربوط به اواخر عمر پيامبرصاست، زيرا بعيد است پيامبرص به يک بچه سفارش کند که احاديث مرا ننويسيد! پدر ابوسعيد نيز وقتي او را براي شرکت در جنگ بدر مي‌آورد پيامبرص بخاطر کم بودن سن او، اجازه شرکت نمي‌دهد) - حضرت علي ع‌ دستور داده که حديث را مذاکره کنند تا از يادها نرود . - گفتن حديث آزاد بوده و نوشتن آن ممنوع بوده. - اگر خليفه دوم اجازه ثبت حديث را مي‌داد و قرآن از اصالت مي افتاد و تحريف مي‌شد همين جناب آقاي قزويني با انبوه تحليلگران و مداحان و وعاظ شيعه از صبح تا شب چهها که نميکردند که قصد عمر بن خطاب از اينکار، تحريف قرآن بود و موفق هم شد و ما بقي تحليلهاي آبگوشتي ديگر...
پاسخ:
آيا نسبت خوف به پيامبر، اهانت به آن حضرت است؟
نقد و بررسي :
قبل از ورود به بخش پاسخ ، توجه به نكته زير ، الزامي است :
خوف و خشيت ، همانند بسياري از خصلت هاي انساني همچون تواضع و صبر و نگراني و... از اموري است كه دو بُعد و دو جهت متضاد دارند ، يعني يك جهت آن ممدوح و جهت ديگر آن مذموم مي باشد.
به عبارت ديگر اين امور ، صرفا خوب و يا صرفا زشت نيستند بلكه در مواردي خوب و در مواردي ناپسند مي باشند ، مثلا صبر و تحمل در مقابل انگيزه هاي معصيت زا دروني و بيروني ، بسيار نيكو ولي در مقابل ظلم به ديگران با امكان دفاع از مظلوم ، بسيار ناپسند مي باشد ، خوف و ترس نيز از همين گونه است اگر منشأ آن زبوني و خواري نفس باشد كه در اصطلاح به آن « جُبن » مي گويند ، خصلتي ناپسند بوده و از ساحت انبياء الهي و به خصوص رسول خدا (ص) دور است زيرا در بحران غزوات آن گاه كه كار نبرد درهم مي پيچيد ، آن كه پناه همگان و حتي پناه امير المؤمنين(ع) بود ، پيامبر خدا (ص) بود ، اما اگر منشأ خوف دلسوزي )مثل ترس مادر از آينده فرزندش) و يا امري عقلايي (مثل تجهيز سپاه در مقابل دشمن( باشد ، بسيار نيكو و پسنديده خواهد بود .
پاسخ اول : اشكال نقضي به اهل سنت
چقدر پسنديده مي بود ، وقتي كسي اشكالي را نثار ديگري مي ساخت ، ابتدا خود را وارسي مي نمود تا همان اشكال در خودش يافت نگردد : نسبت خوف به پيامبران در قرآن
قرآن كريم در موارد متعددي صراحتا به پيامبران نسبت خوف داده است ، و چنين نسبتي را منافي شأن نبوت نمي داند ، حال اگر اين نسبت ، اهانت به آنان باشد ، آيا مي توان گفت كه قرآن كريم به پيامبران (ص) اهانت نموده است ؟
در ذيل نمونه هايي از خوف پيامبران در قرآن را ارائه مي نماييم :
الف : نسبت خوف به پيامبر اسلام-
قرآن به پيامبر اكرم (ص) در جريان زيد و طلاق او از همسرش ، نسبت خوف و خشيت از مردم مي دهد :
« وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا الله مُبْدِيهِ وَتَخْشَي الناس والله أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ »
... و در دل چيزي را پنهان مي داشتي كه خداوند آن را آشكار مي كند و از مردم مي ترسيدي در حالي كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسي!
آيه 37سوره احزاب
آلوسي مفسر معروف اهل سنت در تفسير اين آيه مي نويسد :
والظاهر أن الله تعالي لما أراد نسخ تحريم زوجة المتبني أوحي إليه عليه الصلاة والسلام أن يتزوج زينب إذا طلقها زيد فلم يبادر له صلي الله عليه وسلم مخافة طعن الأعداء فعوتب عليه وهو توجيه وجيه .
و ظاهر امر اين است كه خداوند متعال وقتي كه خواست تحريم ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده (كه در ميان عرب جاهلي مرسوم شده بود ) را از بين بردارد به پيامبر عليه الصلاة والسلام وحي نمود كه با زينب همسر پسرخوانده اش كه طلاق گرفته بود ، ازدواج نمايد اما پيامبر صلي الله عليه وسلم از ترس طعن دشمنان اقدام به آن نمي نمود لذا خداوند او را مورد عتاب قرارداد (آلوسي مي گويد ) اين توجيه خوبي براي اين آيه است .
تفسير الألوسي ج 16 ص 128
ب : نسبت خوف به حضرت موسي
خداوند متعال در قرآن كريم با صراحتِ تمام از خوف پيامبر اولوالعزمي چون حضرت موسي (ع) در ابلاغ رسالت الهي و نيز تكلم او به اين خوف درپيشگاه الهي ، آنهم دقيقا بعد از فرمان خداوندي به دعوت فرعون و قومش ، سخن گفته و مي فرمايد :
« وَإِذْ نَادَي رَبُّكَ مُوسَي أَنْ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ * قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ يَتَّقُونَ * قَالَ رَبِّ إِنِّي أَخَافُ أَنْ يُكَذِّبُونِي » .
(به خاطر بياور) هنگامي را كه پروردگارت موسي را ندا داد كه به سراغ قوم ستمگر برو * قوم فرعون ، آيا آنان (از مخالفت فرمان پروردگار( پرهيز نمي كنند؟! *(موسي) عرض كرد: « پروردگارا! از آن مي ترسم كه مرا تكذيب كنند .
سوره شعراء آيه10 الي12
« ... وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَنْ يُكَذِّبُونِي * قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ و َنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَاناً فَلاَ يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا بِآيَاتِنَا أَنْتُمَا وَ مَنْ اتَّبَعَكُمَا الْغَالِبُونَ » .
« و برادرم هارون زبانش از من فصيحتر است او را همراه من بفرست تا ياور من باشد و مرا تصديق كند مي ترسم مرا تكذيب كنند! فرمود: «بزودي بازوان تو را بوسيله برادرت محكم (و نيرومند) مي كنيم، و براي شما سلطه و برتري قرار مي دهيم و به بركت آيات ما، بر شما دست نمي يابند شما و پيروانتان پيروزيد!» » .
سوره قصص آيه 33 و34
« اذْهَبَا إِلَي فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَي * فَقُولاَ لَهُ قَوْلا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَي * قَالاَ رَبَّنَا إِنَّنَا نَخَافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنَا أَوْ أَنْ يَطْغَي * قَالَ لاَ تَخَافَا إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَي » .
بسوي فرعون برويد كه طغيان كرده است! * اما بنرمي با او سخن بگوييد شايد متذكّر شود، يا (از خدا) بترسد! * (موسي و هارون) گفتند: «پروردگارا! از اين مي ترسيم كه بر ما پيشي گيرد (و قبل از بيان حق، ما را آزار دهد) يا طغيان كند (و نپذيرد)!» * خداوند فرمود : « نترسيد ! من با شما هستم (همه چيز را) مي شنوم و مي بينم! » .
سوره طه آيه 42 الي46
حال جاي اين سوأل است كه آيا قرآن به حضرت موسي (ع) اهانت نموده است ؟

ج : نسبت خوف به حضرت هارون
همچنين قرآن در مورد خوف هارون (ع) از اين كه مبادا مورد مواخذه حضرت موسي (ع) قرارگيرد كه چرا در غياب او بين بني اسرائيل تفرقه افكنده است ؟ از مبارزه با فتنه سامري و مرتد شدن مردم خوداري مي كند
« قَالَ يَا هَارُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا * أَلاَّ تَتَّبِعَنِي أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي * قَالَ يَبْنَؤُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلاَ بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي » .
(موسي) گفت: « اي هارون! چرا هنگامي كه ديدي آنها گمراه شدند * از من پيروي نكردي؟! آيا فرمان مرا عصيان نمودي؟!» (93)(هارون) گفت: «اي فرزند مادرم! مرا مواخذه مكن! من ترسيدم كه بگويي تو ميان بني اسرائيل تفرقه انداختي، و سفارش مرا به كار نبستي!»
سوره طه آيه 92 الي 94

حال اگر كسي بگويد : وقتي مي شود با وجود فتنه گوساله پرستي و رواج آن در ميان تمامي پيروان ، از خوف و هراس تفرقه ، سكوت نمود ، آيا نسبت خوف به رسول خدا (ص) از تكذيب صحابه ، اهانت به ايشان است ؟
د : نسبت خوف به حضرت ابراهيم
قرآن كريم همچنين در مورد خوف پيامبر الوالعزم ديگري چون ابراهيم خليل (ع) از ميهماناني كه در واقع فرستادگان الهي بر قوم لوط بوده اند ، اين گونه سخن مي گويد :
« فَلَمَّا رَأَي أَيْدِيَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لاَ تَخَفْ » .
(اما) هنگامي كه ديد دست آنها به آن نمي رسد (و از آن نمي خورند، كار) آنها را زشت شمرد و در دل احساس ترس نمود. به او گفتند: «نترس! » .
سوره هود آيه70
و همچنين در سوره ذاريات در اين باره مي فرمايد :
« هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ الْمُكْرَمِينَ * ... فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لاَ تَخَفْ » .
آيا خبر مهمانهاي بزرگوار ابراهيم به تو رسيده است؟ ... و از آنها احساس ترس نمود ، گفتند: «نترس .
سوره ذاريات آيه 24 الي28
هـ : نسبت خوف به حضرت زكريا
همچنين خداوند متعال ، خوف حضرت زكريا (ع) را كه در قالب دعا در پيشگاه الهي عرضه شد ، براي همگان علني نموده و مي فرمايد :
« وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِنْ وَرَائِي وَكَانَتْ امْرَأَتِي عَاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً » .
... و من بعد از خود از بستگانم ترسانم ! و (از طرفي) همسرم نازا و عقيم است تو از نزد خود جانشيني به من ببخش .
سوره مريم آيه 5
در بخش دوم پاسخ سوم ، رواياتي را از منابع دست اول اهل سنت ارائه مي كنيم كه به صراحت به پيامبران الهي و همچنين به طور خاص به رسول خدا (ص) نسبت خوف داده اند :
الف : خوف پيامبران الهي از تكذيب اصحاب
صحيح بخاري ، بهترين منبع اهل سنت ، به تمامي پيامبران الهي نسبت داده است كه ايشان از تكذيب شدن توسط پيروانشان بيمناك بوده اند ، به حديثي كه بخاري در اين رابطه از عايشه نقل كرده دقت كنيد :
حدثنا إِبْرَاهِيمُ بن مُوسَي أخبرنا هِشَامٌ عن بن جُرَيْجٍ قال سمعت بن أبي مُلَيْكَةَ يقول قال بن عَبَّاسٍ رضي الله عنهما... ابن جُرَيج گفت كه از ابن أبي مُلَيْكَة شنيدم كه مي گفت : ابن عَبَّاس رضي الله عنهما ،كلمه «كُذبُوا» در آيه « حتي إذا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قد كُذِبُوا » را بدون تشديد مي خواند و وقتي به اينجا مي رسيد ، اين آيه را تلاوت مي كرد « حتي يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا معه مَتَي نَصْرُ اللَّهِ ألا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ » تا اين كه من عُروَة بن زُِبير را ملاقات كردم و آنچه شنيده بودم را برايش نقل نمودم ، عروة جواب داد : عَائِشَةُ گفت به خدا پناه مي برم ، به خدا قسم ، خداوند هرگز وعده اي به رسولش نداد مگر آنكه آن رسول مي دانست كه آن وعده الهي قبل از رحلتش محقق خواهد شد ولي از آنجا كه هميشه سختي ها و دشواري ها همراه پيامبران بود آنان مي ترسيدند كه از ناحيه اصحاب و يارانشان مورد تكذيب قرار گيرند لذا عايشه كلمه «كُذبُوا» را با تشديد مي خواند : « وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قد كُذِّبُوا ».
صحيح البخاري (الجامع الصحيح المختصر) ، اسم المؤلف: محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي الوفاة: 256 ، ج 4 ص 1644، دار النشر : دار ابن كثير , اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ،
ب : خوف رسول خدا (ص) از انكار برخي از صحابه
همچنين حديث ديگري كه در صحيح بخاري منعكس شده از اين قرار است كه رسول خدا (ص) از بيان و اجراي برخي احكام الهي به دليل تازه مسلمان بودن و قريب العهد بودن مردم ، به دوران جاهليت ، خوف داشتند :
بخاري معتبرترين محدث اهل سنت در معتبرترين كتاب آنان ، در اين مورد حديث زير را از عائشه نقل مي كند: حدثنا مُسَدَّدٌ حدثنا أبو الْأَحْوَصِ حدثنا أَشْعَثُ عن الْأَسْوَدِ بن يَزِيدَ عن عَائِشَةَ رضي الله عنها قالت سَأَلْتُ النبي صلي الله عليه وسلم عن الْجَدْرِ أَمِنَ الْبَيْتِ هو قال نعم قلت فما لهم لم يُدْخِلُوهُ في الْبَيْتِ قال إِنَّ قَوْمَكِ قَصَّرَتْ بِهِمْ النَّفَقَةُ قلت فما شَأْنُ بَابِهِ مُرْتَفِعًا قال فَعَلَ ذلك قَوْمُكِ لِيُدْخِلُوا من شاؤوا وَيَمْنَعُوا من شاؤوا وَلَوْلَا أَنَّ قَوْمَكِ حَدِيثٌ عَهْدُهُمْ بِالْجَاهِلِيَّةِ فَأَخَافُ أَنْ تُنْكِرَ قُلُوبُهُمْ أَنْ أُدْخِلَ الْجَدْرَ في الْبَيْتِ وَأَنْ أُلْصِقَ بَابَهُ بِالْأَرْضِ .
... أَسوَدِ بن يَزِيد از عائشه رضي الله عنها نقل كرده كه گفت : از پيامبر صلي الله عليه وسلم در مورد حجر اسماعيل پرسيدم كه آيا جزء كعبه است يا نه ؟ فرمود : بله ، گفتم : پس چرا مردم آن را جزء كعبه نمي دانند ، فرمود : زيرا كه قوم تو توان اين كار را نداشتند ، گفتم : حكم درب آن كه از زمين بالا است(و وارد شدن به آن محتاج عبور از پله هاي آن است) چيست ؟ ، فرمود : اين كار را قوم تو كردند تا هر كه را خواستند ، وارد كرده و هر كه را خواستند از ورود به آن منع نمايند ، اگر نبود كه قوم تو قريب العهد به دوران جاهليت اند و مي ترسم كه دلهاي آنان انكار كند ، حجر اسماعيل را داخل در كعبه نموده و نيز درب آن را به زمين مي چسباندم .
الجامع الصحيح المختصر(صحيح البخاري) ، اسم المؤلف : محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي الوفاة: 256 ، ج 2 ص 573 ، دار النشر : دار ابن كثير , اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفي ديب البغا

آيا اين اهانت به رسول خدا (ص) نيست كه به خاطر خوف از انكار صحابه از بيان حكم الهي خودداري نمايد ؟؟؟
ج : خوف رسول خدا (ص) از دشمن !!!
همچنين منابع اهل سنت مملو از نسبت خوف به پيامبر (ص) در صحنه جنگ است آيا كساني كه نسبت خوف ممدوح به پيامبر (ص) را كه قرآن نيز به آن تصريح مي كند ، اهانت مي شمارند ، نسبت خوف در جنگ را اهانت نمي دانند .
ابوداود سجستاني از علماي پرآوازه اهل سنت ، در باره خوف رسول خدا (ص) از دشمن و دعاي آن حضرت در اين موارد مي نويسد :
حدثنا محمد بن المثني ، ثنا معاذ بن هشام ، حدثني أبي ، عن قتادة ، عن أبي بردة بن عبد الله ، أن أباه حدثه ، أن النبي صلي الله عليه وسلم كان إذا خاف قوما قال : اللهم إنا نجعلك في نحورهم و نعوذ بك من شرورهم .
أبي بردة بن عبد الله ، از پدرش عبدالله روايت مي كند كه ، پيامبر صلي الله عليه وسلم ، هرگاه از قومي مي ترسيد مي گفت : خدايا ! ما تو را در گلوي آنان قرار مي دهيم (كنايه از اين كه ما تو را مانعي بين خود و آنان ، قرار مي دهيم) و از شرّ آنان به تو پناه مي بريم .
سنن أبي داود ، اسم المؤلف: سليمان بن الأشعث أبو داود السجستاني الأزدي الوفاة: 275 ، ج 2 ص 89 ، دار النشر : دار الفكر، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد

نتيجه نهايي : با وجود آنكه اولا : در منابع اهل سنت به خوف رسول خدا (ص) از ابلاغ ولايت اميرالمؤمنين (ع) تصريح شده و ثانيا : قرآن كريم به پيامبران الهي ، نسبت خوف داده و ثالثا : اهل سنت ، نسبت خوف در ابلاغ رسالت الهي و خوف از انكار مسلمانان و خوف از دشمن را به آن حضرت (ص) داده اند ، اهانت دانستن نسبت خوف ، سخن غيرمنطقي بوده و ريشه اي جز تعصب و جهل به قرآن و سنت نخواهد داشت .
اهانت كنندگان حقيقي به رسول خدا (ص(:
آنچه تا اينجا تقديم شد ، دفع شبهه ي اهانت دانستن نسبت خوف به رسول خدا (ص) بود ، اما اكنون نوبت آن فرا رسيده كه اين مطلب را بررسي نماييم كه كساني كه تا اين حد ، به ساحت پيامبر (ص) حساس بوده و نسبتي را كه قرآن به پيامبران داده را برنتافته و شيعه را متهم به اهانت نموده اند ، آيا از اهانت هاي صريح و غيرقابل تاويل خود ، خبر دارند ، نسبت هايي كه شيعه از به زبان آوردن آنها شرم دارد .
ضرب المثل مشهور عربي مي گويد : « اذا كان بيتك من زجاج فلا ترم الناس بالحجارة » «اگر خانه ات از جنس شيشه است ، به مردم سنگ نزن » زيرا كه اگر او در صدد پاسخ برآيد ، چيزي براي تو باقي نخواهد گذارد ، براي روشن شدن اين حقيقت ، كافي است تنها به شخصيت رسول خدا (ص) از منظر اهل سنت ، نگاهي بياندازيم ، تا مطالبي باور نكردني و بسيار زننده و شرم آور ، كه روح هر مسلمان پاك سرشتي را آزار مي دهد ، بيابيم ، (البته قبل از ورود به اين بخش ، از ساحت قدس پيامبر خاتم (ص) از نقل چنين مطالبي عذر خواهي مي نماييم):
1. پيامبر ، مشرك زاده بود !!!
اهل سنت ، العياذ بالله ، والدين رسول خدا (ص) يعني عبدالله و آمنه را بت پرست و مشرك ، معرفي مي نمايند از جمله :
مسلم بن حجاج نيشابوري در مورد عبدالله پدر پيامبر(ص) مي نويسد :
حدثنا أبو بَكْرِ بن أبي شَيْبَةَ حدثنا عَفَّانُ حدثنا حَمَّادُ بن سَلَمَةَ عن ثَابِتٍ عن أَنَسٍ أَنَّ رَجُلًا قال يا رَسُولَ اللَّهِ أَيْنَ أبي ؟ قال : في النَّارِ فلما قفي دَعَاهُ فقال : إِنَّ أبي وَأَبَاكَ في النَّارِ .
أَنَس نقل كرده كه مردي به رسول خدا گفت : اي رسول خدا ! پدرم (كه قبل از اسلام از دنيا رفته) كجاست ؟ پيامبر جواب داد : در آتش ، آن برگشت كه برود پيامبر او را خواند و گفت : پدر من و تو در آتش اند .
صحيح مسلم ، اسم المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري الوفاة: 261 ، ج 1 ص 191، دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي
همان طوركه ابن تيميه در مجموع الفتاوي خود در اين مورد مي نويسد :
التوسل بدعائه - اي النبي - وشفاعته ينفع مع الايمان به واما بدون الايمان به فالكفار والمنافقون لا تغني عنهم شفاعه الشافعين في الاخره، ولهذا نهي عن الاستغفار لعمه و ابيه و غيرهما من الكفار .
توسل به دعاي او – يعني پیامبر اسلام – و شفاعت وي در صورت ايمان به او ، فايده مي دهد ؛ اما اگر به وي ايمان نداشته باشد ( خير ؛ فايده نمي دهد ) ؛ پس شفاعتِ شفاعت كنندگان ، براي كافران و منافقان را در آخرت فايده ندارد ؛ و به همين جهت رسول خدا از استغفار براي عمو و پدرشان و ديگر كفار منع شد!
مجموع الفتاوي ، ج1 ، ص145 و التوسل والوسيلة ، ص 7.
همچنين مسلم بن حجاج در مورد مادر پيامبر (ص) ، آمنه بنت وهب ، اين گونه مي نويسد : رسول خدا (ص) از خداوند مي خواهد كه براي مادرش آمنه استغفار كند ، اما خداوند چنين اجازه اي نمي دهد :
حدثنا يحيي بن أَيُّوبَ وَمُحَمَّدُ بن عَبَّادٍ واللفظ لِيَحْيَي قالا حدثنا مَرْوَانُ بن مُعَاوِيَةَ عن يَزِيدَ يَعْنِي بن كَيْسَانَ عن أبي حَازِمٍ عن أبي هُرَيْرَةَ قال قال رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم اسْتَأْذَنْتُ رَبِّي أَنْ أَسْتَغْفِرَ لِأُمِّي فلم يَأْذَنْ لي وَاسْتَأْذَنْتُهُ أَنْ أَزُورَ قَبْرَهَا فَأَذِنَ لي .
أبو هُرَيْرَة گفت : رسول خدا صلي الله عليه وسلم گفت : از خداوند اجازه خواستم تا براي مادرم استغفار كنم ، ولي اجازه نداد و اجازه خواستم تا قبرش را زيارت كنم كه اجازه داد.
صحيح مسلم صحيح مسلم ، اسم المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري الوفاة: 261 ، ج 2 ص 671. دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي
نووي شارح معروف صحيح مسلم در مورد اين حديث و مشرك بودن مادر پيامبر(ص) مي نويسد :
قوله (ص) : « استأذنت ربي أن أستغفر لأمي فلم يأذن لي واستأذنته أن أزور قبرها فأذن لي » ، فيه جواز زيارة المشركين في الحياة وقبورهم بعد الوفاة .
اين سخن پيامبر(ص) : از خداوند اجازه خواستم تا براي مادرم استغفار كنم ، ولي اجازه نداد و اجازه خواستم تا قبرش را زيارت كنم و اجازه داد ، از اين حديث جواز زيارت مشركين در زمان حيات و زيارت قبورآنان بعد از وفاتشان فهميده مي شود .
صحيح مسلم بشرح النووي ، اسم المؤلف: أبو زكريا يحيي بن شرف بن مري النووي الوفاة: 676 ، ج 7 ص 45 ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1392 ، الطبعة : الطبعة الثانية
حال جاي اين پرسش است كه كساني كه نسبت خوف به پيامبر )ص) را اهانت مي شمارند آيا نسبت مشرك زادگي به پيامبر(ص) را اهانت نمي دانند.
اما اخلاق پیامبر (ص)
1- درکتاب اخلاق از ابوالقاسم کوفی نقل شده که پیامراکرم ص برای مسائل شخصی هرگز ازکسی انتقام نگرفت بلکه همیشه عفو وگذشت داشت.
2- درکتاب محاسن برقی ازامام صادق )ع( نقل کرده که فرمود. رسول خدا ص فرمود .وقتی خدا عقل را آفرید به اوگفت: به عقب برگرد برگشت. بعد به اوگفت :پیش آی، پس پیش آمد ، سپس فرمود: مخلوقی نیافریده ام که نزد من محبوترازتوباشد .پس نود و نه جزء از آن را به محمد ص عطا کرد ، و یک جزء ازآن را درمیان همه بندگان قسمت نمود .
3- در{مکارم اخلاق} از انس بن مالک نقل شده که گفت : رسول خدا شجاعترین مردم ،و نیکوترین و سخی ترین ایشان بود. به خدا قسم یک شب صدای هولناکی به گوش مردم (مدینه) رسید و همه بسوی آن صدا شتافتند در این میان دیدن رسول خدا ص از همه جلوترآمده وبراسب {أبی طله }سوار است و شمشیر برگردنش انداخته و به مردم می گوید : نترسید ما بررسی کردیم حتما جز صدای هولناک چیز دیگری نبود .
4- ازعلی ع روایت شده که فرمود: چون جنگ روشن می شد . کس نبود که به دشمن نزدیک تر ازآ نحضرت بوده باشد .و…
5- درقرآن درموارد زیادی از اخلاق و رفتار و طرز معاشرت و روش زندگی آن حضرت تعریف وتمجید شده، درسوره آل عمران آیه 159 می فرماید: رحمت خدا ترا با خلق مهربان وخوشخو گردانید و اگر تند خو وسخت دل بودی مردم ازگرد و اطراف تو متفرق و پراگنده میشدند .
6- درسوره قلم آیه 4 با صراحت آیه شریفه می فرماید (ا نّک علی خلق عظیم ) تو بر خلق وخوی بزرگ آراسته ای .آنجناب را به اخلاق نیک و بس بزرگ معرفی فرموده.
7- درسوره احزاب :21، خداوند متعا ل دستور فرموده که مردم همه از راه وروش زندگی رسولش سرمشق بگیرند {ولکم فی رسولله اسوة حسنة} یعنی برای شما در روش و زند گی رسول خدا ص سرمشقی نیکوست. و چه زیباگفته در این رابطه شاعر شیرین سخن سعدی شیرازی : مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز در پی مصطفی ص ( سنن النبی ، علامه طباطبایی . صفحات 12و15و21)
درنتیجه با این همه آیات و روایات در رابطه با اخلاق و صفات و سیره ی پیامبر ص آیا می توان فضائل آن حضرت را انکارکرد ؟ و شخصیت پیامبرخاتم ص را با پیامبران الهی دیگر قیاس کرده و در ردیف آنان قرار داد؟ درحالیکه طبق روایات پیامبران دیگر فرستاده شده اند تا زمینه بعثت پیامبراسلام ص را فراهم سازد.
پس طبق کدامین دین و مذ هب فضائل اخلاقی آن حضرت را سپردفاع اشخاصی مانند عمر و امثا ل او قرار می دهید و...؟
أمّا در جواب این حرف که عمر أحادیث پیامبر ص را سوزانید تا جلو تحریف قرآن را بگیرد:
اولاً این منطق از نگاه عقل و عقلاء عالم مردود است و گفتن این حرف چهرۀ اسلام را در جهان ،ضد علم وفرهنگ و... معرفی می کند و ازکسی که خود را اهل دانش وفهم می داند باعث تعجب است ،مثل این است که برای اصلاح ابرو چشم را کور کند .
ثانیا : دلیل بطلان این حرف اهمیّت دادن خداوند به نوشتن و یاد دادن است که درآیات 4 و5 سورۀ علق به آن اشاره می کند .الذی علّم بالقلم ،علّم الانسان ما لم یعلم و... آن خدایی که به بشر نوشتن آموخت وآن خدایی که به بشر یاد گرفتن را آموخت .
ثالثا : مخالف گفتار و دستورات پیامبراسلام ص وسیرۀ مسلمین از زمان پیامبراسلام وبعد ازآن است که در ذیل به نمونه هایی ازآن شاره می شود.
احاديثى از رسول اكرم (ص ) در اهميت نوشتن كلمات پیامبر
به چند حديث ذيل توجه كنيد:
1ـ قال نبى (ص ): نضّر اللّه امرءا سمع مقالاتى فوعاها و اداّها...الحديث ((مسند احمدبن حنبل : 437/1، سخن ابن ماجه (84/1)
پيامبر اسلام مى فرمايد: خداوند خير دهد كسى را كه گفتار مرا بشنود، سپس آنرا حفظ كند و آن را به ديگران منتقل كند.
2ـ قال فى حديث آخر: احفظوهن ، و اخبرو بهن من ورائكم (فتح البارى ـ ابن حجرى سقلانى ـ 104/1، مسند احمد بن حنبل : 288/1)
در حديث ديگرى حضرت فرمودند: سخنان مرا به خاطر بسپاريد (سپس آن را با نگاشتن از خطر از دست رفتن و فراموشى حفظ كنيد) و به ديگران از بعد از خودتان يعنى نسلهاى آينده ـ منتقل كنيد.
3ـ عن انس بن مالك قال :
قال النبى (ص ): (قيدوا العلم بالكتاب) (سنن دارامى : 1/127)
انس بن مالك از پيامبر اكرم (ص ) روايت مى كند كه فرمودند: علم و دانش رابا نوشتن (از خطر فراموشى و از بين رفتن آن ) حفظ كنيد.
4ـ (اكتبوا لابى فلان ) (صحيح بخارى . 39/1) براى فلانى ياد داشت كنيد. مقصود از فلانى شخصى بنام (ابوشاة ) است كه وقتى به مسجد رسيد كه ديد خطابه پيامبر براى مسلمانان تمام شده است لذا ناراحت شد كه به موقع نتوانسته است كه خودش را به سخنرانى پيامبر برساند. حضرت چون فلانى را ناراحت يافتند به مسلمانان دستور دادند كه (اكتبوا لابى شاة ) براى او حرفهاى مرا بنويسيد تا او ـ و هر كه غايب بوده ـ سخنان مرا بداند.
دكتر عتر در كتابش (منهج النقد فى علوم الحديث ، ص 40) مى نويسد:
احاديث فراوانى از تعداد زيادى از صحابه ـ از پيامبر اكرم (ص )ـ بدست ما رسيده است كه اثبات مى كند كه نوشتن حديث نبوى در زمان خود حضرت (ص ) بوقوع پيوسته است كه اين احاديث مجموعا در تواتر است .
گذشته از اينكه پيامبر اسلام (ص ) صحابه را تشويق و ترغيب مى كردند كه آن چه را كه مى شنوند بنويسند خود صحابه نيز هم به عوامل مختلفى ـ از جمله علاقه شديد به شخص پيامبر و كردار و گفتار آن حضرت ـ سعى و اهتمام فراوانى در استماع حديث و نقل آن براى ديگران داشتند.
و در اين ميان گروهى كه به مناسبتى از اين منبع فيض بيشتر استفاده نمودند بكثرت حديث و نقل از پيغمبر (ص ) مشهور و مورد مراجعه ديگران بودند. اسامى شش تن از كسانى كه بيشترين نقل حديث از آنان صورت گرفته را در اين قسمت براى شما ذكر مى كنيم :
آمار شگفت انگيز
(ص 205 به نقل از قواعد التحدث .)
در تقريب و شرح آن آمده است :
(ابو هريره ) از تمام صحابه به كثرت نقل حديث امتياز داد. زيرا از وى 5274 حديث نقل شده است و بيش از هشتصد نفر از وى نقل حديث كرده اند.
پس از وى (عبد اللّه بن عمر) است كه 2630 حديث نقل كرده است .
سپس به ترتيب :
(انس بن مالك ) است كه 2286 حديث از وى نقل شده است .
(عبد اللّه بن عباس ) كه 1660 حديث از وى نقل شده .
(جابر بن عبد اللّه ) كه 1540 حديث از وى نقل شده .
(ابو سعيد خدرى ) كه 1170 حديث از وى نقل شده .
(عايشه ) همسر پيغمبر كه 2208 حديث از وى نقل شده . (علم الحديث ـ مدير شانه چى ـ ص 20)
مسافرت براى اخذ حديث
شاهد ديگر بر اهتمام صحابه پيامبر به استماع حديث و نقل آن اين است كه گاهى براى شنيدن حتى يك حديث راه درازى را مى پيمودند كه به توجه به امكانات و وسائل آن روز واقعا شگفت آور و در خور توجه است .
حكايت جالبى در اين زمينه
سيوطى)حسن المحاظرة( نقل مى كند كه :
جابر بن عبد اللّه انصارى ـ كه يكى از چند نفرى است كه به كثرت حديث مشهور است چنانچه گذشت ـ شنيد كه عبد اللّه بن انيس جهنى حديثى راجع به قصاص از پيغمبر شنيده است ، چون ديگرى اين حديث را به ياد نداشت و عبد اللّه جهنى هم مدتى پيش به مصر مهاجرت كرده بود جابر خود را براى شنيدن حديث از وى حتى براى رفتن به مصر مهيا كرد.
لذا ابتدا به بازار شهر مى رود و يك شتر براى اين جهت خريدارى مى كند و روانه مصر مى شود كه اين سفر او يك ماه طول مى كشد.
وقتى كه وارد كشور مصر مى شود درباره محل اقامت او پرس و جو مى كند تا خانه او را پيدا كرده و به آنجا رفته و درب خانه را مى كوبد.
جابر مى گويد: غلام سياهى درب خانه را برايم گشود، فقال : من انت ؟ قلت : جابربن عبدالله ، سوال كرد: تو كيستى ؟ گفتم : من جابر بن عبدالله هستم .
غلام به درون خانه رفته و موضوع را با صاحبخانه - عبدالله بن انيس ـ در ميان مى گذارد. صاحبخانه به غلام مى گويد: برو و از او بپرس : تو همان صحابى معروف پيامبر (ص ) هستى ؟ او هم مى رود و با جواب مثبت جابر برمى گردد.
عبدالله بن انيس به بيرون آمد و پس از احوالپرسى گرم و در بغل گرفتن جابر از او سئوال مى كند: بگو ببينم برادر، چه مسئله اى باعث شده است كه اين راه طولانى را تا اينجا طى كنى ؟!
جابر هم مى گويد: حديثى از رسول الله (ص ) درباره قصاص است كه از تو نقل شده و كس ديگرى آنرا نقل نكرده است ، خواستم كه آنرا از زبان خودت بشنوم قبل از آنكه از دنيا بروى يا من از دنيا بروم .
آنگاه عبدالله بن انيس حديث را براى جابر نقل مى كند ـ كه چون كمى طولانى است از ذكر حديث خوددارى مى كنيم
جالب آنكه :
جابربن عبدالله حاضر نمى شود كه به داخل خانه وارد شود و كمى استراحت كند، و حديث را همان كنار درب خانه از راوى آن استماع مى كند، و جالبتر آنكه بعد از شنيدن حديث هم بلافاصله سوار بر شتر شده و به مدينه باز مى گردد.
آيا حديثى كه چنين براى استماع و نقل آن همت و تلاش مى شده سزاوار است كه به آن كم توجهى كنيم و به كمترين بهانه اى اگر هم به گوش ما رسيد به آن وصله ضعف و ارسال ... بچشانيم و در صحيح بودن آن خدشه كنيم ؟
حال بعد از آنهمه سفارش و تاكيد پيامبر اكرم (ص ) به ثبت و ضبط احاديث نبوى و اهتمام بعضى از صحابه آنحضرت به استماع و نقل حديث ببينم تدوين حديث چه سيرى را پيمود و كار به كجا كشيد؟ آيا بلافاصله بعد از رحلت پيامبر كتابهاى حديث تدوين شد و كل احاديث نبوى گردآورى و تنظيم شد؟
سير تدوين حديث
بعد از رحلت پيامبر عظيم الشان اسلام و بوقوع پيوستن حادثه تلخ سقيفه ، كه نتيجه آن منحرف شدن اسلام ناب محمدى از مسير اصلى خود بود كه به تبع انحراف از محور اصلى دين كه همانا ولايت و رهبرى است صورت گرفته بود، اسلامى كه درخت تنومند آن با زحمات و تلاش شبانه روزى پيامبر (ص ) طى بيست و سه سال بارور شده بود، ثمره آن انحراف در تمامى ابعاد اين مكتب الهى نمايان شده و در طول تاريخ آثار سوء آن مستمرا خود را نشان داده و مى دهد
بقول شاعر:
خشت اول چون نهد معمار كج
تا ثريا مى رود ديوار كج
يكى از ابعادى كه سخت متاثر از جريان سقيفه است مسئله حديث نبوى است كه به تفصيل درباره آن سخن خواهيم گفت .
لذا سير تدوين حديث نزد اهل سنت با سير آن در مذهب شيعه اماميه تفاوت آشكار و فاحشى دارد لذا در بخشهاى جداگانه به بيان هر كدام خواهيم پرداخت .
قبل از اينكه وارد بحث شويم ذكر يك نكته ضرورى است .
نكته قابل توجه :
بحث ما در اين قسمت صرفا يك بحث علمى و تاريخى است و در مقام جدال عقيده اى و بحث كارهاى اعتقادى نيستيم . هدف اين نيست كه مقايسه اى انجام دهيم و بعد بين دو چيز داورى كنيم لذا تمام مطالب ارائه شده از مصادر و منابع مهم حديثى و كلامى استخراج شده و در ذيل هر بخش آدرس تمامى روايات بيان مى شود چرا كه بديهى است سخنى كه مدرك معتبر تاريخى نداشته باشد ارزش علمى ندارد.
يادآورى مطالبى چند
شماره اصحاب رسول اكرم را بالغ بر 114 هزار نوشته اند و نقل مى كنند كه ياران پيغمبر كه از آن حضرت استماع كرده بودند هنگام فوت حضرت بالغ بر يكصد هزار مرد و زن بوده اند اهتمام بعضى از صحابه به نقل حديث هم اشاره شد كه جابربن عبدالله براى شنيدن يك حديث فقط با شتر از مدينه تا مصر مسافرت كرد كه سفر او يك ماه به طول انجاميد.
رواياتى هم بيان كرديم كه حضرت رسول (ص ) هم مسلمانان را تشويق به نوشتن مى كردند و بالاتر از آن امر به نوشتن هم از آنحضرت روايت شده است . با تمام اين حرفها آنچه ذهن انسان نتيجه گيرى مى كند اين است كه : پس بايد ما احاديث فراوانى داشته باشيم كه در اواخر زندگى پيامبر و يا كمى بعد از رحلت ايشان ثبت و ضبط شده و در كتابهايى تدوين شده باشد. اما عملا مى بينيم اينطور نيست بلكه تدوين حديث در نيمه دوم قرن دوم هجرى آغاز شد و قرن سوم را مى توانيم قرن تدوين كتب حديثى بناميم . براستى علت چيست ؟
منع حديث و تاريخچه آن
اساس و ريشه منع حديث ـ برخلاف آنچه برخى پنداشته اند كه بعد از رحلت پيامبر اكرم (ص ) آغاز شده است ـ در واپسين لحظات عمر شريف پيامبر (ص ) در محضر ايشان صورت گرفته است .
به روايات ذيل توجه كنيد كه در مصادر مهم حديثى اهل سنت همچون صحيح بخارى ـ كه نزد آنان تالى قرآن كريم محسوب مى شود ـ آمده است :
1 ـ قال رسول الله (ص )
آتونى بكتاب اكتب لكم ، كتابا لن تضلو بعده ابدا، فقالوا: يهجر رسول الله (ص )!
شرح حديث :
پيامبر اكرم (ص ) در لحظات آخر عمر شريف خود فرمودند: كاغذى برايم بياوريد تا برايتان مطلبى را بنويسم تا بعد از من هيچ گاه گمراه نشويد.
پس حاضرين در جواب گفتند: رسول خدا هذيان مى گويد!!
جالب آنكه كسى كه اين حرف را در جواب پيامبر زده است را (بخارى ) امام حديث در كتابش مشخص و معين كرده است ـ به نقل از ابن عباس ‍ روايت مى كنند كه :
2ـ لما حضر النبى (ص ) و فى البيت رجال فيهم عمربن خطاب ، قال : هلم اكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده ، قال عمر: ان النبى (ص ) غلبه الوجع ! و عند كم كتاب الله ، ((فحسبنا كتاب الله ))...الحديث .
(صحيح البخارى ـ كتاب العلم 1/22)
شرح حديث :
بخارى از ابن عباس نقل مى كند كه :
زمانى كه پيامبر در حال احتظار بود (در لحظات آخر حيات ) و در خانه حضرت مردانى اجتماع كرده بودند كه از جمله آنها عمربن الخطاب بود. حضرت فرمود: بياوريد (قلم و دواتى ) تا برايتان مطلبى بنويسيم تا بعد از من گمراه نشويد.
عمر گفت : درد بيمارى بر پيامبر غلبه كرده است ! شما كتاب خدا ـ قرآن ـ را در اختيار داريد قرآن براى ما كافى است (نيازى به حديث پيامبر نداريم !)
شرح (حسبنا كتاب الله ) به اينجا ختم نشد بلكه در زمانى كه قائل آن به خلافت رسيد جنبه رسمى پيدا كرد و چنانچه خواهيم گفت به عنوان دستور حكومتى به تمام استانداران و فرمانداران نواحى مختلف حكومت اسلامى در بخشنامه هايى ارسال شد تا در صدر مسائل قرار گيرد.
اكنون به ترتيب زمانى بعد از رحلت پيامبر مسئله را بررسى مى كنيم :
1 ـ در زمان خلافت ابوبكر
زمانى كه ابوبكر به خلافت رسيد، در ابتدا قصد كرد كه احاديث نبوى را گردآورى و تدوين كند لذا پانصد حديث از پيامبر(ص ) را جمع آورى كرده و در كتابى ثبت كرد ـ و لكن ـ چنانچه دخترش عايشه روايت مى كند ـ هنگام شب در بستر خود مضطرب بود و از اين سو به آن سو مى خزيد!
عايشه مى گويد: از اين حالت پدرم ناراحت و نگران شده بودم .
فرداى آنروز چون صبح از راه رسيد به من گفت : دخترم ! كتاب حديثى كه نزد توست را برايم بياور. پس براى او آوردم (فاءحرقها) همه را آتش ‍ زد!(تذكرة الحفّاظ: 5/1)
روى الذهبى :
ان ابابكر جمع الناس بعد وفاة نبيّهم ، فقال : انكم تحدّثون عن رسول الله (ص ) احاديث تختلفون فيها، والناس بعدكم اشدّ اختلافا، (فلا تحدّثوا عن رسول الله شيئا)
فمن سئلكم فقولوا: بيناوبينكم كتاب الله ، فاستحلّوا حلاله و حرّموا حرامه .(تذكرة الحفاظ: 3/1)
شرح حديث :
ذهبى (از بزرگان حفّاظ و محدثين اهل سنت ) روايت مى كند كه :
ابوبكر مردم را بعد از رحلت پيامبر(ص ) جمع كرد و به آنان گفت : شما احاديثى از پيامبر(ص ) نقل مى كنيد كه در آنها اختلاف داريد و مردم بعد از شما اختلاف بيشترى خواهند داشت .
(پس هيچ حديثى از رسول خدا نقل نكنيد) و هر كه از شما سؤ ال كرد ـ حديثى را ـ در جواب بگوئيد: كتاب خدا در ميان ما و شما حاكم باشد، پس حلال خدا را حلال بدانيد و حرامش را حرام .
در اينجا هم ابوبكر همان شعار (حسبنا كتاب الله ) را با بيان ديگرى مطرح كرده است . او صريحا به مردم اعلام مى كند كه حق نداريد حديثى از پيامبر نقل كنيد و اگر در مسئله اى از شما حديثى سؤ ال كردند به جاى نقل حديث در جواب قرآن را حكم قرار دهيد. هر چه قرآن گفت همان كافى است :
2 ـ در زمان خلافت عمر بن الخطاب
آنچه درباره منع حديث بعد از رحلت پيامبر(ص ) در كتابهاى تاريخى آمده است بيشتر مربوط به اين برهه از تاريخ اسلام - يعنى خلافت عمر - است چرا كه در اين زمان بود كه جريان منع حديث شدت بيشترى پيدا كند و بصورت رسمى به عنوان دستورى از خليفه مسلمين كه لازم الاجرا بود به مسلمانان ابلاغ شد.
از آنجا كه بنا نداريم از خودمان حرفى زده باشيم بلكه تمام مطالب به استناد مصادر مهم حديثى و تاريخى نقل مى شوند لذا به ذكر روايات مى پردازيم و قضاوت را به خود شما واگذار مى نماييم .
1ـ محمد بن سعد در كتاب خود - طبقات - نقل مى كند كه :
(انّ الاحاديث كثرت على عهد عمربن الخطّاب ، ماءنشدالناس اءن ياءته بها، فلمّا اءتوه بها اءمر بتحريقها) الطبقات الكبرى 5/140
پس اگر این آیات و روایات و سیره مسلمین و گفتار علماء بقول شما تحلیلات آبگوشتی باشد،پس دیگر چه چیزی از اسلام باقی می ماند.

قسمت بیست و نهم
پرسش:
ما فرض مي‌گيريم تمامي احاديث زير صحيح هستند و اشکالي در تواتر و سند ندارند و تعارضي با تاريخ و قرآن و عقل و سنت در آنها وجود ندارد: کتاب الله و عترتي، انا مدينه علم و علي بابها، انت بمنزله هارون و....، خوب اينها چه ربطي به خلافت منصوص من عندالله دارند؟! چه ربطي به ساير عقايد خاصه شما دارند، مانند: امام زمان، ولايت، خمس، فدک، ائمه اثني عشريه و.....

پاسخ:
اولا برای روشن شدن جواب به سراغ تعریف امامت می رویم، بعد به استد لال به آیات وروایات دراین رابطه پرداخته می شود.
امامت ریاست و سرپرستی عمومی درا مور دین و دنیا به عنوان جانشینی از پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) است ( شرح تجرید قوشجی ص 472)
حال سؤال این است که کسی که خلیفه وجانشینی پیامبراسلام ص را به عهده بگیرد چه خصوصیات وویژگیهایی باید داشته باشد ؟
آیاهمانند رسول خدا باید ازطرف خداوند معین ومشخص شود یا اینکه هرکسی می تواند جانشین پیامبر را معیّن کند ؟
آنچه که مسلّم است اینست که جانشین پیامبر ص باید ازطرف خداوند معیّن شود و دیگران چنین حقی را ندارند، چون وظیفه پیامبرص تبیین وتبلیغ احکام خداوند است. بنابراین خلیفه وجانشین پیامبر ص باید آشنا به مسائل واحکام دین باشد، تابتواند خلع وجودپیامبراسلام ص را پرکند چون امامت محور دين است و در آيه تبليغ[سورة مائده، آية 67.] خداوند متعال انجام وظيفه رسالت توسط پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را به ابلاغ مسئله مهمّي منوط كرده و عدم ابلاغ آن را مساوي با انجام ندادن وظيفه اش معرفي كرده است؛ و آن مسئله مهم حتي طبق نقل فخر رازي امامت امام علي ـ عليه السّلام ـ مي باشد. چنان كه او در ذيل آن مي نويسد: نزلت الاية في فضل علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ و لما نزلت هذه الاية اخذ بيده و قال : من كنت مولاه فعلي مولاه ...( فخر، الرازي، پيشين، ج 12، ص 49. )يعني: اين آيه در فضيلت امام علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ نازل شده، است و وقتي اين آيه نازل، شد پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دست حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را گرفت و فرمود: هر كسي را كه من مولايش هستم علي (عليه السلام) مولاي اوست.
خداوند در قرآن می فرماید: یا ایها الذین آمنوا...ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا بترسید و به رسولش ایمان بیاورید تا دوسهم از رحمتش به شما ببخشد و برای شما نوری قرار دهد که با آن راه بروید و گناهان شما را ببخشد و خداوند غفور و رحیم است.(حدید/27)
در شواهد التنزیل از ابن عباس در تفسیر این آیه نقل می کند که مراد از جمله ی (یؤتیکم کفلین؛ حسن و حسین است که خداوند به علی بن ابی طالب مرحمت فرموده و منظور از یجعلکم نوراً تمشون به؛ علی ابن ابی طالب است (که نور امت اسلام و مایه هدایت آنها است)(شواهد التنزیل /ج2/ص227/حدیث943)
از امام معصوم در تفسیر همین آیه نقل می کند که فرمود من تمسک بولایة علی فله نورٌ یعنی اینکه کسی که به ولایت علی تمسک جوید نور و روشناییدارد(شواهدالتنزیل/ج2/ص228/حدیث946؛پیام قرآن آیت الله مکارم/ج9/ص271و272)
2ـ طبق نقل ابن ابي الحديد سنّي، پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده اند: من مات و لا امام له مات ميتة جاهلية( ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، بيروت: دار الحياء التراث العربي، چاپ سوّم، بي تا)، ج 13م ص 242.) يعني هركسي بميرد و در حالي كه امامي برايش نيست، به مرگ جاهلي مرده است. و آيا مي توان پذيرفت چيزي كه نبودش در حال مرگ موجب مرگ جاهلي (بدون اسلام) مي شود جزء اصول دين نباشد؟
3ـ امام علي ـ عليه السّلام ـ امامت را ستون و اساس دين مي دانند و در مورد امامان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ مي فرمايند: هم اساس الدين)نهج البلاغه، ترجمه محمّد دشتي، خطبه 2 ( و باز مي فرمايند: هم دعائم الاسلام.) نهج البلاغه، ترجمه محمّد دشتي، خطبه 239(
طبق حديث منزلت كه در كتب شيعه و اهل سنت از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده است؛( محمّد بن محمّد بن النعمان، الشيخ المفيد، الارشاد، قم: بصيرتي، بي نوبت چاپ، بي تا، ص 83؛ ابومنصور، احمد بن علي بن ابي طالب، الطبرسي، الاحتجاج، تحقيق ابراهيم بهادري و محمّد هادي، تهران: اسوه، چاپ دوّم، 1416 هـ.ق، ج 1، ص 117؛ ابو عبدالله محمّد بن اسماعيل بن ابراهيم بن المغيرة، النجاري، صحيح بخاري، بيروت: دار احياء التراث العربي، ج 4، ص 24؛ مسلم بن الحجاج، القشيري النيشابوري، صحيح، مسلم، بيروت: دار الفكر، ج 4، ص 187 و 870 ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.) بلكه به گفته ابن ابي الحديد همه فرق اسلامي آن را نقل كرده اند.( ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.) همان گونه كه ابن ابي الحديد از آن حديث فهميده، امام به منزله پيامبر است در تمام مراتب و تنها وحي قرآني دريافت نمي كند؛ و آن حديث چنين است كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به امام علي ـ عليه السّلام ـ فرمودند: انت مني بمنزلة هارون من موسي الا انه لانبي بعدي( ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.)تو نسبت به من همچون هارون به موسي هستي جز اين كه پس از من پيامبري نيست.
در حديث معروف ثقلين كه در كتب شيعه و اهل سنت نقل شده (فضل بن الحسن، الطبرسي، مجمع البيان، تصحيح و تحقيق السيد هاشم الرسولي المحلاتي و السيد فضل الله اليزدي الطباطبائي، بيروت: دار المعرفة، ج 2و1، ص 805؛ فخر، رازي، پيشين، ج 8، ص 163، مسلم بن الحجاج، القشيري النيشابوري، صحيح مسلم، بيروت: دار احياء التراث العربي، چاپ دوّم، 1972 م، ج 4، ص 1871 و 1873).
و پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ امامان را قرين جدائي ناپذير قرآن قرار داده كه تمسك به آن دو را ماية نجات از گمراهي معرفي كرده است و هم چنين در حديث معروف سفينه كه باز در كتب شيعه و اهل سنت نقل شده ( الشيخ عباس قمی، سفينة البحار، تهران: اسوه، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، ج 4، ص 185، المبارك ابن محمّد، الجزري المعروف بابن الاثير، النهايه في غريب الحديث و الاثر، ،بيروت: المكتبة الاسلاميه، 1383 هـ.ق، ج 2، ص 298) پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ را مانند كشتي نوح ـ عليه السّلام ـ مايه نجات دانسته اند.

امامت بالاتر از نبوّت است چرا كه طبق آية 124 سورة بقره، ابراهيم نبي ـ عليه السّلام ـ با وجود برخورداري از مقام نبوّت، ابتدا از مقام امامت برخوردار نبود و بعد از پشت سر گذاردن آزمايش هايي خدا او را به مقام امامت منصوب كرد و فرمود: ... اني جاعلك للناس اماماً؛ امام رضا ـ عليه السّلام ـ در مورد مقام والاي امامت مي فرمايد: ... ان الامامة خص الله عزّوجلّ بها ابراهيم الخليل بعد النبوة و الخلّة مرتبة ثالثة و فضيلة شرّفه بها و اشار بها ذكره فقال: اني جاعلك للناس اماما ... يعني همانا امامت مقامي است كه خداي عزّوجلّ بعد از رتبه نبوّت و خلت در مرتبه سوّم به ابراهيم خليل ـ عليه السّلام ـ اختصاص داده و به آن فضيلت مشرفش ساخته و نامش را بلند و استوار نموده و فرموده: همانا من تو را امام مردم گردانيدم.( محمّد بن يعقوب، الكليني، اصول كافي، ترجمه و شرح سيّد جواد مصطفوي، تهران، اسلاميه، بي نوبت چاپ، بي تا، ج 1، ص 285ـ 284) پس امامت جزء اصول دين است و اطاعت از او موجب قبول طاعات و دخول در بهشت است.
موفق بن احمد خوارزمی از ابن سلیمان راعی از رسول خدا(ص) روایت کرده است که فرمود:شبی که مرا به آسمانها برد خداوند فرمود (أمن الرسول بما انزل الیه من ربه ) رسول خدا به آنچه بر او نازل کرده ایم ایمان آورده ،من گفتم (والمومنون) یعنی اینکه به همه آنچه نازل فرموده ای ایمان دارم خطاب شد راست گفتی.
باز خطاب شد ای محمد چه کسی را برای امت جانشین قراردادی ،گفتم بهترین ایشان را، فرمود علی بن ابی طالب (ع) را ؟ عرض کردم آری ای پروردگارمن ،فرمود ای محمد(ص) بر اهل زمین نظر کرده تورا برگزیدم و برای تو اسمی از اسماء خود اشتقاق نمودم و من درمحل و جایییاد کرده نشوم مگر آنکه تو یاد کرده شوی ،من محمودم و تو محمدی،سپس باز نظر کردم و علی (ع) را ازمیان آنها برگزیدم و نامی برای او از میان نامهای خود جدا کردم ،من اعلایم و او علی،ای محمد (ص) تو و علی(ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) و حسین (ع) وامامان از اولاد حسین (ع) را از نور خود آفریدم و ولایت شما را بر اهل آسمانها و زمین عرضه داشتم ، هر کس قبول نمود نزد من از مومنان و هر کس که انکار کرد از کافران است.
ای محمد اگر بنده ای از بندگان من را عبادت کند تا آنکه مانند مشک پوسیده شود و بر من وارد شود در حالیکه منکر ولایت شما باشد او را نیامرزم تا اینکه به ولایت شما اقرار نماید، ای محمد(ص) دوست داری که ایشان را ببینی ؟ عرض کردم آری ای پروردگارمن ،فرمود :به طرف راست عرش نگاه کن ،چون نظر کردن دیدم علی (ع) فاطمه (س) حسن(ع) حسین (ع) و ... و مهدی (عج) در صفحه ای از نور ایستاده و نماز میگذارند و مهدی (عج) میان ایشان چون ستاره ی درخشانی است، پس خطاب شد اینان حجتهای من و این مهدیطالب خون عترت تو است.
ای محمد با عزت و جلالم قسم که این مهدی (عج) حجت واجب بر دوستان من و انتقام کشنده از دشمنان من است.
و این حدیث را در کتاب غایة المرام صدر الائمه موفق بن احمد خوارزمی و در بحار و کتاب غیبت شیخ طوسی و همچنین کتاب منتخب الاثر و ینابیع الموده و فرائد السمطین حموینی و غیر اینها روایت کرده اند .
جای تعجب است از کسی که خود را اهل تحقیق می داند و پا جای پای بزرگان می گذارد و مسائلی را که هیچ ارتباطی باهم ندارند و...را به هم وصله می زنند و به هم مرتبط می کند،آیا واقعا ارتباط اینها را با هم نمی داند؟و یا خود را به نادانی می زند؟؟؟

قسمت سی ام:
پرسش:(وَ مِنَ الَّذينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا ميثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُون‏ ) «برخي از آنان که گفتند كه نصاري هستيم از آنها عهد گرفتيم، نصيب بزرگي را از دست دادند ما هم به كيفر عملشان آتش جنگ و دشمني را تا قيامت ميان آنها برافروختيم و به زودي خدا آنها را بر عاقبت بد آنچه مي‌كنند آگاه خواهد ساخت». (وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ وَ لَيَزيدَنَّ كَثيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدين‏ ) «يهود گفتند دست خدا بسته است، بواسطه اين گفتار دروغ دست آنها بسته شده به لعن خدا گرفتار گرديدند بلکه دو دست خدا گشاده است و هرگونه بخواهد انفاق مي‌کند و همانا قرآني که به تو نازل گشت بر کفر و طغيان بسياري از اهل کتاب بيفزود و ما به کيفر آن تا روز قيامت آتش کينه و دشمني را در ميان آنها افروختيم هرگاه براي جنگ با مسلمانان آتشي برافروزند خدا آن آتش را خاموش سازد و آنها در روي زمين به فساد کاري مي‌کوشند و خدا هرگز مردم ستمکار مفسد را دوست نمي‌دارد». (إِذْ قالَ اللَّهُ يا عيسى‏ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ جاعِلُ الَّذينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُون‏) «(ياد كن) هنگامي که الله به عيسي فرمود: من تو را (بيآنکه بميري) و به سوى خويش بالا مى‏برم و تو را از (آلايش) كسانى كه كفر ورزيده‏اند پاك مى‏گردانم و تا روز قيامت كسانى را كه از تو پيروى كرده‏اند فوق كسانى كه كافر شده‏اند قرار خواهم داد آنگاه فرجام شما به سوى من است پس در آنچه بر سر آن اختلاف مى‏كرديد ميان شما داورى خواهم كرد». علماي مدعي تشيع معتقد هستند که با ظهور امام زمان، مذهب تشيع که از نظر ايشان نماينده اسلام واقعي مي‌باشد سرتاسر جهان را فرا خواهد گرفت و اينکار توسط مهدي صاحب الزمان صورت مي‌گيرد و جهان تحت حکومت شخص واحد (مهدي) به صلح و صفاي هميشگي مي رسد، ولي سوال اينجاست که آيات فوق به صراحت هر چه تمامتر با 3 عقيده رايج شما مخالفت کامل دارد: الف - تداوم جنگ تا روز قيامت (يوم القيامه) ب –وجوداديانمسيحيت،يهودوکفارتاروزقيامتج–عدمامکانتشکيلحکومتواحدجهانيبراييکدينيايکنفر (درآيهآخربهتسلطوسلطهمسيحيانبرکافراناشارهدارد) براستيبراياينآياتچهتوجيهيسرهممي‌کنيد؟قرآنيکهخداوندآنراقابلفهم،نور،واضح، موعظه اي براي مردم عادي و بدون شک و شبهه و وسيله تشخيص حق از باطل معرفي کرده است؟!!

پاسخ:
اولا: اعتقاد به مصلح جهانی اختصاص به جهان تشیع ندارد تا اینکه شیعیان را مورد اشکال و انتقاد قرار دهید ، و از مسائلی که تمام شرایع آسمانی بر آن اتفاق نظر دارند، مساله( مصلح جهانی ) است که در آخر الزمان ظهور می کند. نه تنها جامعه اسلامی بلکه جامعه یهود و نصاری نیزمنتظرآمدن این عدل گسترجهان هستند.که بامراجعه به کتابهای عهد عتیق وعهد جدید این حقیقت روشن می شود . (عهد عتیق، مزامیرداود 96و96؛کتاب دانیال باب 12 ؛ عهد جدید :انجیل متی باب 24؛انجیل مرقوس:باب13؛انجیل لوقا:باب 21؛به نقل از کتاب موعودی که جهان در انتظار اوست و شیعه پاسخ می دهد)
ثانیا: معلوم است که شما به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)اعتقاد ندارید،چون این اشکال در نتیجه بر می گردد به فرمایش پیامبر اسلام که در این باره می فرماید:لو لم یبق من الدهر الا یوم لبعث الله رجلا من اهل بیتییملاُهاعدلا کما مُلئت جوراً.یعنی اینکه اگر روزگار به جز یک روز باقی نماند خداوند مردی از خاندان من بر می انگیزد تا جهان را پر از عدل و داد کند چنانچه که پر از جور و ستم گردیده (صحیح ابن داوود ج 2 ص 207 طبع مصر؛ینابیع المودة ص 432؛ نور الابصار باب 2 ص 154)
ثالثا: روایات فراوانی پیرامون مهدی موعود در کتاب های صحاح و سندهای اهل تسنن وارد شده و محققین و محدثین اسلامی از فریقین(شیعه و سنی)درباره آن حضرت کتاب های فراوانی به رشته تحریر در آورده اند.مانند کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان، محمد ابن الگنجی شافعی؛ کتاب البرهان فی علامات مهدی آخر الزمان، علی بن حسام الدین مشهور به متقی هندی؛المهدی و المهدویة، احمد امین مصریو اخیرا در عربستان کتابی به نام بینیدی الساعة منتشر شده که حق مطلب را اداء کرده است.
رابعا: در رابطه با معنا و تفسیر آیات مذکور روایات دو دسته اند (که در ذیل به آن اشاره می شود) آیات رابه هر معنایی که بگیریم حرف شما باطل است چون آیات مذکوره حکومت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)را نفی نمی کند و آنچه در آن اختلاف است وجود یهود و نصاری است در زمان حکومت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)که اگر هم وجود داشته باشد آنها در تحت سیطره امام زمان خواهند بود و از خود هیچ گونه قدرت و حکومتی ندارند.
و اماّ تفوق(برتری) نصاری بر یهود که در آیه(55 سوره آل عمران) به آن اشاره شده، بنابر تفاسیر: برتری و تفوق حجت و دلیل است،نه سیطره و غلبه ظاهری.(تفسیر المیزان ج 3 ص 208)
و اماّ تفصیل مطلب :
از آيات و روايات استفاده مي شود که در عصر حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف)حکومت و قدرت زمين، از کفّار غير کتابي و مادّيين گرفته و به دست مسلمانان شايسته جهان سپرده مي شود. براي نمونه، به ترجمه چند آيه از قرآن کريم توجه فرماييد:
ما در زبور نوشتيم، بعد از آنکه در تورات نوشته بوديم؛ که بندگان شايسته ما وارث زمين خواهند شد.(انبيا/105)
او خدايي است که رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد، تا بر تمام اديان غالب گردد، گرچه مشرکان، کراهت داشته باشند.(صف/9)
خدا به کساني که ايمان آوردند و عمل شايسته انجام دادند، وعده داد آنان را خليفه زمين گرداند، چنان که پيشينيان آنان را به خلافت رسانيد. و نويد داد، ديني را که برايشان پسنديده است، با قدرت و نيرومند گرداند و ترسشان را به ايمني تبديل کند، تا مرا بپرستند و شرک نياورند.(نور/45)
ما اراده کرديم بر کساني که در زمين، زبون شمرده مي شوند، منّت نهاده، پيشوا و وارث زمين شان گردانيم و قدرت را به آنان عطا کنيم.(قصص/4)
اين آيات، بشارت مي دهند، روزي خواهد آمد که قدرت و فرماندهي جهان، به دست مؤمنان و مسلمانان شايسته، سپرده مي شود، نور اسلام، تمام اديان را تحت الشعاع قرار مي دهد و بر آنها غالب می گردد.
از احاديث نيز چنين برمي آيد که در عصر دولت حضرت مهدي، دستگاه شرک و کفر، از زمين برچيده مي شود و جز يکتاپرست و گوينده کلمه توحيد، کسي در زمين باقي نمي ماند.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا بوسيله فرزند من دين را ـ به عظمت نخستين خود ـ باز مي‌گرداند و فتوحاتي را نصيبش مي کند و به جز گوينده کلمه توحيد، کسي روي زمين باقي نخواهد ماند. (اثبات‌الهداه، ج7، ص215و 247.)
حضرت ابوجعفر(علیه السلام) در حديثي فرمود: قائم و اصحابش آن قدر مي جنگند، تا ديگر مشرکي باقي نماند.( تفسير عياشي ج2 ص56 ؛ بحارالانوار ج52 ص345 ،باب سيره و اخلاقه و ... ح91.)
اماسرنوشت يهود و نصارا
بنابر مفهوم برخي آيات، يهود و نصارا تا قيامت باقي خواهند ماند، خداوند متعال مي فرمايد:
ما از کساني که ادّعاي نصرانيت داشتند، پيمان گرفتيم. پس قسمتي از پندهاي ما را فراموش کردند، ما هم دشمني و کينه را تا قيامت در بينشان انداختيم.( مائده 14. و من الذين قالوا انا نصاري اخذنا ميثاقهم فنسوا حظاً مما ذکروا به فاغرينا بينهم العداوة و البغضاء الي يوم القيامة.)
خدا به عيسي فرمود: من تو را گرفته، به سوي خويش برآرم و از کفّار، دورت سازم و پيروانت را تا قيامت، بالادست و مسلط بر کافران گردانم.( آل عمران 55. اذ قال الله يا عيسي اني متوفيک و رافعک الي و مطهرک من الذين کفروا و جاعل الذين اتبعوک فوق الذين کفروا الي يوم القيامة...)
خداي متعال، در آيه اول مي فرمايد: دشمني و کينه توزي را تا قيامت در بين نصارا خواهم انداخت و در آيه دوم، وعده داده که: نصارا تا قيامت، برتر از کفّار باشند. مقتضاي ظاهر دو آيه اين است که کيش نصارا تا قيامت و در عصر دولت مهدي نيز، برجا خواهد ماند.
ابوبصير مي گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: صاحب الامر با اهل ذمّه ـ يهود و نصاراـ چه مي کند؟ فرمود: مانند پيغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) با آنان مصالحه مي کند، آنها نيز با کمال ذلّت، جزيه مي دهند.( بحارالانوار ج52 ص381 باب سيره و اخلاقه ...ح191.)
حضرت ابوجعفر(علیه السلام) فرمود: صاحب الامر، مهدي ناميده شد، براي اينکه تورات و ساير کتاب هاي آسماني را از غاري که درانطاکيه واقع شده، استخراج مي کند، بين اهل تورات با تورات و بين اهل انجيل با انجيل و بين اهل زبور با زبور و بين اهل قرآن با قرآن، داوري خواهد کرد.( الغيبة نعماني ص237 باب ما روي في صفته و... ح26.)
در مقابل اين آيات و روايات، احاديث مخالفي نيز وجود دارد که دلالت مي کنند در عصر دولت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف) کسي جز مسلمانان روي زمين باقي نمي مانند. آن حضرت دين اسلام را بر يهود و نصارا عرضه مي دارد، هرکس پذيرفت، از کشته شدن نجات مي يابد و هرکس امتناع ورزيد، کشته مي شود. براي نمونه:
ابن بکير مي گويد: تفسير آيه وَ لَهُ أَسلَمَ مَن فِي السَّمواتِ وَالأَرض طَوعاً وَ کَرهاً وَ اِلَيه يُرجَعونَ را از حضرت ابوالحسن(علیه السلام) پرسيدم. فرمود: اين آيه در شأن قائم نازل شده است. وقتي آن جناب ظاهر شد، دين اسلام را بر يهود و نصارا و صائبين و کفار شرق و غرب، عرضه مي دارد. پس هرکس با ميل و اختيار، اسلام بياورد، به نماز و زکات و ساير واجبات، امرش مي کند و هرکس از قبول اسلام خودداري ورزد، گردنش را مي زند، تا اينکه در شرق و غرب زمين، کسي جز خداپرست باقي نماند.( دادگستر جهانف ص294)
ابن بکير مي گويد، به آن حضرت عرض کردم: فدايت شوم، مردم جهان زيادتر از آنند که کشته شوند؟ فرمود: هرگاه خدا کاري را اراده کرد، زياد را کم، و کم را زياد مي گرداند.( تفسير عياشي ج1 ص183؛ بحارالانوار ج52 ص340 باب سيره و اخلاقه... ح90.)
حضرت ابوجعفر(علیه السلام) در تفسير آيه لِيُظهِرَهُ عَلَي الدّينِ کَلِّهِ وَلَوکَرِهَ المُشرِکون فرمود: طوري مي شود که کسي باقي نمي ماند، مگر اينکه به محمد ايمان بياورد.( تفسير عياشي ج2 ص87 .)
در جمع اين دو دسته از روايات (روايات موافق قرآن و روايات مخالف با قرآن) مي توان گفت يهود و نصارا در عصر دولت مهدي باقي خواهند ماند، ولي از عقيده تثليث و شرک، دست شسته، خداپرست مي شوند و در حمايت حکومت اسلامي، به زندگي خويش ادامه مي دهند. در عين حال دولت هاي باطل، سقوط مي کنند، قدرت جهان در دست مسلمانان شايسته قرار مي گيرد، دين اسلام، جهاني گشته، بر تمام اديان غلبه مي کند و بانگ توحيد از همه جا بلند مي شود.
امام صادق(علیه السلام) فرمود: هنگامي که قائم ما قيام کرد، هيچ نقطه اي از زمين نيست، جز اينکه آواي: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله در آنجا بلند مي شود.( تفسير عياشي ج1 ص183)
در نتیجه خوب می بود که آیین خود را مشخص می کردید ،چون از اشکالات و حرف هایی که دارید معلوم است نه دین اسلام و نه دین عیسی مسیح و نه دین موسی کلیم الله را قبول دارید،و نه سنی هستید بلکه فقط عنوان اهل تسنن را سپر بلا برای خود ساخته اید.چنانچه که با تماس هاییکه با اهل تسنن دارم، آنها هم افرادی مانند شما(وهابیت) را دشمن می دانند و از اعتقادات و عمل کردتان بیزاری می جویند.پس همانند گرگ در لباس میش برای نابودی گله نباشید.

قسمت سی و یکم:
پرسش:
اگر پاکي و کرامت علماء و مجتهدين شما و يا نواب اربعه، نشانه صداقت ايشان است، پس چرا شما ادعاي نيابت منصور حلاج را قبول نداريد؟! و يا پاکي و عرفان مرتاضان هندي را؟
پاسخ:
متاسفانه در این شبهه هم، شبهه گر مانند دیگر شبهاتش با کنار هم قرار دادن کلماتی نامربوط و بی ربط به اصطلاح خود سعی کرده اشکال و شبهه ای را به مذهب تشیع وارد کند اما شبهه های وی چنان ناهمگون و بی ربط است که هر انسان عاقلی با دیدن آن پی به باطل بودن شبهه گر و مذهب وی خواهد برد، به هر حال به نظر می رسد تمام همت شبهه گر از این طرح این شبهه اثبات ادعای نیابت منصور حلاج است لذا ما به بررسی کامل شخصیت منصور حلاج و مسائل پیرامون آن خواهیم پرداخت:
در این زمینه توجه به چند امر ضروری است:
الف) زندگی نامه منصور حلاج
ابوعبدالله حسين بن منصور حلاج، صوفي مشهور عالم اسلامي است كه در سال 244 ق در بيضاء نزديك استخر فارس، متولد شد. البته برخي اقوال ديگر نيز درباره محل ولادتش نقل شده است: همچون: نيشابور، مرو، طالقان، ري و مناطق جبال. او در كودكي به همراه پدر به واسط رفت و در سن شانزده سالگي، به حلقه شاگردي نخستين پيرو مرشد خويش، يعني «سهل بن عبدالله تستري» (م 283 ق) در آمد و دو سال در خدمت وي بود. و پس از تبعيد او به بصره، «حلاّج» نيز با وي به بصره رفت. «حلاج» در حدود سال 262 ق از بصره به بغداد رفت و در آنجا مدت هجده ماه محضر «عمرو مكي» (م 297 ق) را درك كرد. و در اين شهر بود كه با ام الحسين، دختر يكي از صوفيان به نام «ابو يعقوب اقطع» ازدواج كرد. حلاج در سراسر زندگي، به همين يك زن بسنده كرد و ظاهراً از او صاحب پسر و يك دختر شد. ازدواج حلاّج با دختر «ابو يعقوب اقطع» به مذاق استاد وي (عمرو مكّي) خوش نيامد! از اين رو حلاج ناگزير او را ترك گفت و به شاگردي «ابو القاسم جنيد بغدادي» در آمد.
حلاج پس از اين كه چند سالي را در بغداد گذرانيد، بار ديگر به شوشتر رفت؛ و از همين جا بود كه سفرهاي تبليغي خود را آغاز كرد. وي به سال 270 ق در 26 سالگي، نخستين حج خود را به جاي آورد، و سالي را در آن جا به رياضت، عبادت و روزه داري پرداخت. چون از مكه به اهواز بازگشت، به ارشاد مردم پرداخت و خود به عنوان اعتراض به رفتار ناپسند «عمرو مكي» و تبليغات سوء او بر عليه وي، خرقه از تن آورد و به سفر پرداخت و به خراسان، طالقان، بصره، واسط، شوشتر و بغداد سفر كرد. او دومين سفر خود را به قصد زيارت كعبه از بغداد همراه با چهارصد مريد آغاز كرد؛ و پس از بازگشت به قصد ارشاد به هندوستان، تركستان، عربستان، افغانستان، كشمير و چين سفر كرد و بت پرستان آن ديار را به آيين اسلام راهنمايي نمود. حلاج در حدود سال 294 ق سومين حج خود را كه دو سال طول كشيد، به جاي آورد. پس از بازگشت به بغداد، بار ديگر به تبليغ ميان مردم پرداخت. در اين سال‌ها بود كه با پيش آمدن غائله خلع «مقتدر» و بيعت گروهي از سران حكومت با «ابن المعتز»، بغداد گرفتار شورش و خون‌ريزي شد و عده‌اي بر اين عقيده شدند كه اين شورش و آشوب به اشارت حلاج و تدبير وي بوده است. بدين سبب حلاج از بغداد به شوش گريخت و مدتي در آن جا پنهان شد. ولي به سبب خيانت يكي از شاگردانش؛ مخفی گاهاوراكشفكردهودستگيرشکردند وسواربرشتريبهبغدادبردند. درسال 301قنخستينمحاكمهحلاجدربغدادصورتگرفتكهبهشكنجهوهشتسالزندانيشدنويدرزندان‌هاي بغداد انجاميد. پس از آزادي، به جهت تقرّبي كه نزد مادر خليفه يافت، اندك اندك به كاخ خليفه راه جست، اما سعايتگرانباساحرخواندنحلاّج،خليفهراازخطرشبيمناكساختند،ازاينرو«حامدبنعباس»،وزيرمقتدرازاوخواستكهحلاجرادوبارهمحاكمهكنند. در 309 ق دومين محاكمه حلاّج به مدت هفت ماه در حضور «حامد وزير» به طول انجاميد. و سرانجام به تحريك شريك وزير و هواداران وي، گواهان بسياري بر بطلان گفتار و عقايد حلاّج گواهي دادند و بدين ترتيب، در روز سه شنبه 24 ذي القعده 309 ق حلاّج را براي اعدام حاضر كردند. ابتدا جلاّد هزار تازيانه به او زد. و سپس دست و پايش بريدند و پيكر نيمه جانش را بردار آويختند، و فرداي همان روز به فرمان خليفه، سر از تنش جدا ساختند و جسدش را به آتش كشيدند و خاكسترش را به دجله سپردند.)تعاليم صوفيانه حلاج ، روزبهان بقلي، ترجمه و تأليف قاسم ميرآخوري، چاپ غزال، 1381، تهران؛ كتاب الغيبه، شيخ طوسي، ص 246، 268؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير ج 6 ص 167 – 168؛سازمانوكالتونقشآندرعصرائمه،محمدرضاجباريص 701.)

ب) برخي از نظرات مختلف درباره حلاج:
1. ابن نديم در الفهرست، درباره حسين بن منصور حلاج مي گويد: وي مردي محتال و شعبده باز بوده است که افکار خود را به لباس صوفيه آراسته و جسورانه مدعي دانستن همه علوم شد؛ ولي بي بهره بوده و چيزي از صناعت کيميا به طور سطحي مي دانسته و در دسائس سياسي خطرناک و گستاخ بوده است. دعوي الوهيت کرده و خود را مظهر حق خوانده... . (الفهرست، ابن نديم، ص 284)
2. ابوريحان بيروني درباره او مي نويسد: « مردي متصوف از اهل فارس به نام حسين بن منصور حلاج ظهور کرد و در آغاز کار مردم را به مهدي دعوت نمود و گفت او از طالقان ظهور خواهد کرد و از اينرو حلاج را گرفته و به مدينةالسلام بردند و در زندانش بيفکندند، ولي حيله اي کرد و چون مرغي که از قفس بگريزد از زندان گريخت. و اين شخص مرد شعبده باز بود و با هر کسي که روبرو مي شد موافق اعتقاد او سخن مي راند و خود را به لطائف حيل بدو مي چسبانيد. سپس ادعايش اين شد که روح القدس در او حلول کرده و خود را خدا دانست و به اصحاب و پيروان خويش نامه هايي که معنون بدين عنوان بود بنگاشت و پيروان او نامه هايي را که به او مي نوشتند چنين افتتاح مي کردند: خداوندا از هر عيبي پاک و منزه هستي، اي ذات هر ذات و منتهاي آخرين لذات يا عظيم يا کبير گواهي مي دهيم که آفريدگار قديم و منير هستي و در هر زمان و اواني بصورتي جلوه کرده اي و در زمان ما به صورت حسين بن منصور جلوه گر شده اي... ؛ و طايفه اي از پيروان او باقي ماندند که بدو منسوبند و مردم را به مهدي مي خواندند و ميگفتند که از طالقان ظهور خواهد کرد و اين مهدي همان است که در کتاب ملاحم ذکر شد که زمين را پر از عدل و داد خواهد کرد.(ابو ريحان بيروني، آثار الباقيه، ص 275)
3. حلاج در بصره در مدرسه حسن بصري شاگرد جنيد بغدادي بود. جنيد به حلاج پند مي داد که شکيبا باشد. حلاج به اطاعت جنيد چندي طاقت آورد و شکيبائي کرد تا اينکه سرانجام به تنگ آمد و استادش جنيد از او بيزاري جست و خطاب به حلاج گفت: «تو در اسلام رخنه اي و شكافي افكنده اي كه سر جدا شده از پيكرت مي تواند آن را مسدود كند». (موضع تشيع در برابر تصوف، داود الهامي، ص 59(
4. قاضي نور الله شوشتري كه از معتقدان به حلاج است، ناگزير از آن شد كه در «مجالس المؤمنين» اعتراف كند: «مخفي نماند که علماي شيعه حسين بن منصور حلاج را شيعي مذهب مي دانند ولي به واسطه غلو و مانند آن که از او سر زده، او را از مذمومين مي شمارند» (ص 38)
5. حلاج را بايد در زمره «غلات» شمرد. اتفاقاً او در نزد پيروانش مانند تعدادي از رؤساي غلات «قهرمان يكنوع اسطوره مربوط به «رجعت» بود درست مثل آنچه در باب محمد حنفيه، ابو مسلم، والمقنع پنداشته مي شد، بعضي از ياران حلاج نيز مدعي بودند كه وي چند وقت بعد از وفات، ديگر بار به عالم احياء بازگشته»(جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرينكوب، ص 140)
6. شاعراني مانند حافظ و اقبال لاهوري، نام وي را با ستايش و عطار نيشابوري او را با مبالغه توصيف مي كند. درباره اوست که حافظ مي گويد: گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند / جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد.
و يا محمد اقبال لاهوري درباره بردار کشيدن حلاج سروده است:
کم نگاهان فتنه ها انگيختند/ بنده حق را به دار آويختند.
اقبال در «جاويد نامه» حلاج را نمونه انسان كامل مي شمارد. (قوس زندگي حلاج، لويي ماسينيون، ص 87)
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در کتاب تذکرةالاولياء، در ضمن مدح و ستايش مبالغه آميز حلاج، مي نويسد: «آن قتيل الله في سبيل الله، آن شير بيشه تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن غرقه درياي مواج، حسين منصور حلاج رحمةالله عليه، کار او کاري عجب بود، واقعاً غرايب که خاص او را بود ...» اما عطار در ادامه ناخواسته زبان به افشاي ترد و نفي حلاج حتي از طرف صوفيه معتدل گشوده و چنين نوشته است: « ... و اغلب مشايخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمي نيست... ». (تذكره الاولياء، عطار نيشابوري، ج 2)
7. برخي متصوفه مانند غزالي در «مشکوة الانوار» در مقام دفاع از او برآمده است. قشيري او را از علماء متصوفه مي شمرد و هجويري در «كشف المحجوب» او را ستوده و در رديف حلاج و شبلي از كساني مي خواند كه غيبت را بر حضور مقدم مي دارند. (مقدمه اي بر مباني عرفان و تصوف، دكتر سيد ضياء الدين سجادي، ص 74 ؛ جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرينكوب، ص 145)
8. لوئي ماسينيون در كتاب خود آورده است كه خواجه نصير طوسي و صدرالمتألهين حلاج را تأييد كردند. (مصائب الحلاج، لوئي ماسينيون، ص 356)
9. به نظر پيروان و طرفداران حلاج خدا اشکال مختلفي دارد: نخست بصورت آدم به جهان آمده، سپس موسي شد، عيسي شد، محمد شد، علي شد، و بالاخره حلاج شد. حلاج که خود را يکي از اشکال زميني خداوند مي دانست. (ابو ريحان بيروني، آثار الباقيه، ص 275)

ج) برخي از انحرافات منصور حلاج:
1. بدعت گزاري در دين و شريعت:
بدعت هاي بسياري از او صادر و تبليغ مي شد؛ مانند: مسأله «تبديل حج» و دستور به ياران مبني بر به جاي آوردن اعمال حج اعم از آداب تطهير، احرام و طواف در خانه و منزل خود به جاي سفر به سرزمين حجاز، كه او اين فتوي را مبتني بر حديثي از حسن بصري در كتاب «الاخلاص» مي دانست(جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرينكوب، ص 148ـ 146)؛ يا: فتوي بر اسقاط روزه ماه رمضان از كسي كه سه روز و شب روزه بگيرد و هيچ غذايي نخورد و روز چهارم برگ هندبا (كاسني) بخورد، به پيروي از فتواي حسن بصري در «كتاب السنن»؛ فتوي بر اسقاط هرگونه عبادت تا آخر عمر از كسي كه ده روز بر سر قبور شهداي قريش معتكف شود و نماز و روز بگيرد ولي هيچ چيز به جز نان جوين و نمك نخورد؛ (مصائب حلاج، لوئي ماسينيون، 291ـ 292).
2. شطح و طامات و كفر گويي حلاج:
مهمترين شطح او «دعوي الربوبيه» در ادعاي معروف «انا الحق» گفتن اوست؛ چون او و پيروانش قائل به حلول و اتحاد بودند. البته برخي از صوفيه فرياد «انا الحق» حلاج را در نتيجه وجد و حال مي دانند که عارف در حال شهود جمال حق از خود بيخود شده و کليه تعينات و مظاهر خارجي وجود را نبيند و گناه او را تنها اين دانند که اسرار را فاش و هويدا کرد. (جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرينكوب، ص 146)
البته «به نظر مي آيد كه حلاج از اين نوع كارها و سخنان غريب، بيشتر براي جلب توجه مستمع مي كرد تا مردم به سخنان وي گوش دهند. يكبار ناگهان در بازار قطيعه ظاهر شد. اشك مي ريخت و فرياد مي زد: مردم از دست خدا به دادم برسيد مرا از من ربوده است و به خود بازم نمي گذارد و طاقت حضورش را ندارم. از هجران مي ترسم و از اينكه در پي آن، غايب گردم و محروم...»(جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرينكوب، ص 138)
و يا ادعا مي كرد: «من غرق كننده قوم نوح و نابود كننده عاد و ثمودم» (تشيع و تصوف، هاشم معروف الحسني، ص518)
و يا مي نويسند: «حسين بن منصور حلاج در زندان شبانه روز هزار ركعت نماز مي كرد. از وي پرسيدند: تو خود را حق مي گويي، اين نماز كرا كردي؟ گفت: «ما دانيم قدر ما»؛ يعني جز من كسي نيست كه مرا بجاي آورده باشد و سزاوار قدرم پرستش كند» (تذكره الاولياء، عطار نيشابوري، ج 2، ص 141)
3 .اعمال و سخنان خلاف شريعت و منطق الهي او:
حلاج اهل «سحر و جادو» بود (الفهرست، ابن نديم، ص 284؛ ابو ريحان بيروني، آثار الباقيه، ص 275؛ جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرينكوب، ص 146). او قول شيطاني ابليس را در استكبار نسبت به خداوند و ابا ورزيدن از سجده بر آدم چنين توجيه كرده و مي گويد: «سر نهادن بر زمين پيش غير و جز معشوق و معبود ازلي را سجده كردن، حتي به امر او شرك است و خلاف عبوديت و ناقص شرط جوانمردي و دعوي عاشقي است». (در كوي صوفيان، سيد تقي واحدي (صالح عليشاه)، ص72).
4. اعمال و سخنان خلاف عقل و منطق انساني او:
اگر چه اغلب حكايات تذكره الاولياء عطار نيشابوري را نه با عقل توافقي است و نه با شرع، اما به هر حال، زبان حال بزرگي از بزرگان طايفه صوفيان و نشانه اي از نشانه هاي ايشان است. شايد به گفته علي دشتي در كتاب «پرده پندار» (ص 25) تعبيري دقيق تر از «جنگل مولا» براي آنچه كه خواننده از مطالب درهم و برهم و مخالف عقل و منطق تنيده در تذكره الاولياء، به ذهنش خطور مي كند، يافت نشود.
به علاوه اگر چه «اين احوال كه در مجموعه اخبار حلاج نقل شده است، شايد روي هم رفته از تصرفات و مبالغات راويان خالي نباشد، اما به هر صورت نمونه اي است از طرز سلوك عجيب و بي سابقه حلاج در تبلغ عقايد و تلقين هيجانات و تجارت عرفاني خويش...»(جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرينكوب، ص 139).
در اين باره نوشته عطار درباره منصور حلاج جالب است: «نقل است كه در ابتدا كه رياضت مي كشيدي، دلقي داشت كه بيست سال بيرون نكرده بود. روزي به ستم از وي بيرون كردند. گزنده بسيار در وي افتاد بود؛ يكي از آن وزن كردند، نيم دانگ بود و گويند كه كژدم در اِزار او آشيانه كرده بود.» (تذكره الاولياء، عطار نيشابوري، ج 2، ص 111)؛ يا: «حلاج يك سال در آفتاب گرم در برابر كعبه بايستاد برهنه، تا روغن از اعضاي او بر آن سنگ مي رفت، پوست او باز بشد و او از آن جا نجنبيد.» (تذكره الاولياء، عطار نيشابوري، ج 1، ص 99)
و يا عطار ديگر بار در دروغي شاخدار ماجراي زنداني شدن حلاج را چنين حكايت مي كند: «شب اول كه او را حبس كردند، بيامدند و او را در زندان نديدند ... شب دوم نه او را ديدند و نه زندان را ... شب سوم هم او بود و هم زندان سر جاي خود ... سرّ واقعه از وي پرسيدند؛ گفت: شب اول من به حضرت بودم (يعني نزد خدا بودم)؛ شب دوم حضرت اينجا بود، از آن هر دو غايب بوديم (يعني او و زندان)؛ شب سوم ما را فرستادند براي حفظ شريعت»!!! (تذكره الاولياء، عطار نيشابوري، ج 2، ص 138) و يا باز عطار در جايي ديگر از همين كتاب درباره حلاج مي نويسد: منصور حلاج مدت يک سال در مسجد مکه زير آفتاب سوزان و باران، بدون تکلم با احدي مي نشست ... .
5. ادعاي «بابيت و سفارت» توسط حلاج: كساني كه قاطعانه حسين حلاج را ملعون شمرده اند، سند آن را توقيعي مي دانند كه در جلد 2 «الاحتجاج» طبرسي و نيز ص 246 از «كتاب الغيبه» شيخ طوسي آمده است.
حلاج كه از صوفيان معتدل بغداد بريده بود، مي كوشيد در بين شيعه براي خود پيرواني پيدا كند. اما به شرحي كه مصنفين شيعه آورده اند (مانند جلد 2 «الاحتجاج» طبرسي و نيز ص 246 از «كتاب الغيبه» شيخ طوسي) او خود را در ابتدا رسول امام غايب و وکيل و باب آن حضرت معرفي کرد و به همين جهت اين علماء نام او را در شمار «مدعيان بابيت» آورده اند. وي چندي نزد رؤساي و بزرگان علماي شيعه مانند ابو سهل نوبختي در بغداد رفته و آنها را به قبول عنوان فوق فرا خوانده بود، اما نوبختي به اين دعاوي او با تكذيب و تمسخر پاسخ داد. (جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرينكوب، ص 138)
حلاج در شهر بغداد و قم رأي خود را در باب ائمه به شرحي که در فوق نقل شد اظهار داشته و همين گونه بود كه باعث تبرّي شيعيان امامي از او و طرد حلاج از شهرهاي شيعه نشين شد. مولف كتاب «رهبران ضلالت » به نقل از كتاب بحار الانوار: 51 / 369 و معجم الحديث: 6 / 97، مي نويسد: «از اواخر غيبت صغري، عده اي به دروغ مدعي «بابيت» و «سفارت» شدند كه نخستين آنها، ابو محمد شريعي بود و در پي او ... حسين بن منصور حلاج صوفي معروف ...» است. (رهبران ضلالت، علي امير مستوفيان، ص268).
البته برخي در مقابل اين انتساب، موضع گرفته و گفته اند: اولاً) اگر از سوي حضرت امام عصر (عج) دربارة حلاج،‌ لعن و نفريني ثابت مي شد، شهيد قاضي نور اله شوشتري به بزرگي از او ياد نمي كرد و او را «حلاج اسرار و كشاف استار» (مجالس المؤمنين، ج 2، ص 36) نمي خواند و يا صدر المتألهين شيرازي از او تمجيد نمي كرد. (مصائب الحلاج، ص 356).
ثانياً) در اين ترديدي نيست كه خلفاي عباسي درد دين نداشتند و چنين نبود كه حسين بن منصور را به خاطر خدا و براي تقويت دين بكشند، چون در غير اين صورت، مي بايست حداقل او را بر اساس احكام دين اعدام مي كردند در حالي كه چنين نكردند و او را بر اساس كينه و عداوت باطني به شكل فجيع و غير انساني كشتند. (مجالس المؤمنين، ج 2، ص 36)؛ ثالثاً) بعضي گويند حسين منصور حلاج ديگريست و حسين منصور ملحدي ديگرست و استاد محمد زکريا و رفيق ابو سعيد قرمطي بود و آن حسين ساحر بوده است. اما حسين منصور از بيضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. (تذكره الاولياء، عطار نيشابوري، ج 1، ص 100)
د) بيان و تبيين چند نكته مهم:
1. رفع شبهه قتل حلاج از شيعه:
برخي سعي كردند كه نقشي براي علماي اماميه در قتل منصور حلاج پيدا كنند. البته بايد گفت كه گرچه حلاج و مرام و مسلك او به هيچ روي مورد تاييد بزرگان اماميه نبوده و در منابع موجود هم مستنداتي از مخالفت صريح و قاطع با او از جانب اماميه يافت مي شود؛ كه بسياري از علماي شيعه هم در آن عصر، منصور حلاج را از خود راندند و هم او را به خاطر حرف هاي غيرمتعارف، تکفير کردند؛ اما در قتل او دست نداشتند؛ چراكه براساس فقه شيعه نمي توان هيچ کسي را به آن صورت کشت و بي گمان حسين بن منصور بر اساس فقه شيعه کشته نشد و علماي شيعه هيچکدام فتوا بر قتل و طرز آن قتل ندادند. به علاوه، اساساً شيعه در آن زمان حاکميتي نداشت تا علماي آن بتوانند کسي را بکشند يا به زندان بيفكنند. دوران عباسيان، سخت ترين و پرفشارترين دوران شيعه بود. حاکم و خليفه آن زمان يعني مقتدر بالله (هيجدهمين خليفه عباسي) مردي ضعيف النفس، شهوت ران و ضد شيعه بود. وي وزيري متعصب به نام ابو محمد حامد بن عباس داشت كه دشمن سرسخت حسين بن منصور حلاج بود و او مقدمات کشتن حلاج را فراهم ساخت. (در اين موضوعات ر.ک: مباني عرفان واحوال عارفان، دکتر علي اصغر حلبي). همانطور که ذکر شد در سال 301 حسين بن منصور حلاج را به زندان انداختند و هشت سال در زندان ماند. در جلسه محاکمه، قاضي بغداد خون او را حلال دانست و ابو محمد حامد با تکيه بر فتواي قاضي مالکي و حمايت مادر خليفه، حکم کشتن حلاج را از خليفه گرفت و در 24 ذيقعده سال 309 ه.ق او را با وحشيانه ترين حالت تازيانه زدند، بعد به دار آويختند، سنگسار کردند، مثله کردند، سرش را بريدند، سوزاندند و خاکسترش را به دجله ريختند. (همان، ص 304 به بعد به نقل از تجارب السلف، ص 199).
2. تفاوت عرفان و تصوف: بايد توجه داشت كه علي رغم برخي وجه اشتراك «تصوف» با «عرفان»، و سعي گروه هايي از صوفيه در طول تاريخ اسلام براي بر داشتن ديوار جدايي آن دو و خلط و امتزاج تصوف با عرفان، اين دو كاملاً از هم مجزا و منفك مي باشند. در زمان پيامبر اكرم (ص ) همه القابي كه بر پيروان آن حضرت گذاشته مي شد، متخذ از قرآن و سنّت بود. «مسلم» و «مؤمن» القاب عمومي تري بودند و آنانكه پرهيزكاري بيشتري داشتند، «متّقي» ناميده مي شدند. سپس عناوين «زاهد» و «عابد» به ميان آمد و به عده اي اطلاق گشت كه از دنيا كناره جسته و خود را وقف عبادت و رياضت نموده بودند. هر چند كه از اوائل قرن دوم، به موازات و در عرض اين القاب، كم كم كلمه «صوفي» و طريقه تصوف شنيده شد كه آنها خود را سالكان طريق حق و عارفان الهي مي دانستند؛ اما عرفان آنها با مباني طريقه مستقيم و شفاف ائمه هدي (ع) سازگاري و مطابقت نداشت. همانگونه كه اشاره شد، عرفان ناب اسلامي و شيعي ريشه در آموزه هاي ثقلين داشته و دارد؛ يعني منشأ آن قرآن و سنت (قولي، فعلي و تقريري) معصومين (ع) است، اما تصوف ريشه اي التقاطي داشته كه هم از آموزه هاي نوافلاطونيان و هم نحله هاي معنوي مسيحي و حتي شبه عرفان هاي هندي و شرقي وام گرفته بود. اولين و معروفترين چهره متصوفه، ابوهاشم كوفي بود كه او، مرام و عقيده اش مورد نكوهش شديد امام صادق(ع) قرار گرفت؛ چنانكه از امام حسن عسكري (ع ) نقل است كه از امام صادق (ع ) پرسيدند ابو هاشم كوفي چگونه آدمي است؟ فرمود: «انّه فاسد العقيده جدّاً؛ واقعاً او شخص فاسدالعقيده اي است» و در ادامه فرمود: «و او همان كسي است كه مذهبي را بدعت گذارد كه آن را تصوف مي نامند و وي اين مذهب را پناهگاهي براي عقيده زشت و ناپسند خود قرار داد» (سفينه البحار، ج 2، ص 57). رويارويي ائمه (ع) با آنها به ويژه امام رضا(ع) كه مي فرمود: «کسي دم از صوفيه نمي زند مگر از روي خدعه يا گمراهي و يا [در خوشبينانه ترين صورت] از روي حماقت».(الاثني عشريه، شيخ حر عاملي) و نيز امام هادي (ع) كه همه فرقه هاي صوفيه را بي استثناء از مخالفين اهل بيت(ع) مي دانست و مي فرمود «الصوفيه كلهم من مخالفينا؛ همه طريقه ها و گروه هاي صوفيه از مخالفين ما اهل بيت هستند» قابل توجه و تأمل است. حقيقت آن است كه تصوف از ابتدا جرياني بدلي به موازات حركت معنوي مکتب اهل بيت(ع) بوده است (ر ك: شناخت قرآن، سيد علي كمالي دزفولي، بخش مكتب تفسيري متصوفه) که معصومين(ع) بارها به صراحت خطر آنها را گوشزد كرده و طريقه آنها را مخالف راه و روش حقه خود دانسته، عدم همبستگي و سنخيت ميان تشيع و تصوف و عرفان و تصوف را بيان نموده اند.
البته عارفان حقيقي در طول تاريخ تشيع کم نبوده و نيستند، ولي ايشان به دور از هياهو و در کمال زهد و قناعت و در نهايت ادب و مناعت و بي اعتنايي به دنيا و دنياداران و با نهايت بي ادعايي و دوري از حاشيه روي، خالصانه و متواضعانه در راه رضايت خالق به هدايت خلق مشغول بوده و هستند؛ کساني همچون: مقدس اردبيلي، سيد مهدي بحر العلوم، سيد علي شوشتري، ملا حسينقلي همداني، سيد احمد کربلايي، ميرزا جواد آقا ملکي تبريزي، ميرزا محمد علي شاه آبادي، امام خميني، ميرزا علي آقا قاضي تبريزي، سيد هاشم حداد، علامه طباطبايي، آيت الله بهجت و کساني که در اين زمانه هيچ عاقل و منصفي، نه آنها را صوفي مي داند و نه ايشان را بي بهره از عرفان. اين بزرگواران هيچگاه دکّان و دستگاه و يا سخنان گزاف و يا شطحي مرتكب نشدند، بلکه در طول حيات طيّبه خود مصداق حقيقي حديث قدسي «اوليايي تحت قبابي لايعرفهم غيري» بوده اند.
3. نظر علماء و فقهاي شيعه درباره عموم صوفيه و از جمله حلاج:
اشخاصي چون بايزيد بسطامي و منصور حلاج (قرن دوم و سوم)، ابوالحسن خرقاني(قرن چهارم و پنجم)، ابو سعيد ابوالخير (قرن پنجم)، محمد غزالي(قرن پنجم)، نجم الدين کبري(قرن ششم)، اسماعيل قصري(قرن ششم) و امثال اينها، به استناد منابع معتبر تاريخي از «صوفيه» هستند و مشرب معرفتي آنها به نام «تصوف» معروف است که علي رغم شباهت هاي ظاهري و اشتراكات جزيي اين طريقه با عرفان، تفاوت هاي اساسي و بنياديني با آن دارد که به آن اشاره شد. بنا بر اين مقدمه، شايد فرد مورد اشاره در پرسش و افراد هم سنخ، برخي داراي تجربياتي غير طبيعي و تصرفاتي ماوراي اين جهان محسوس و عيني و يا داراي سلوك و منش اخلاقي و روحاني بوده باشند اما به هر حال نمي توان آنها را در دايره عرفان ناب اسلامي قرار داد و يا آنها را از عارفان اسلامي ـ شيعي برشمرد. بر اساس اين نگاه به تصوف، که از نگرش معصومين(ع) نسبت به اين گروه نشأت مي گيرد، فقهاي شيعه نيز به صراحت نظر خود را درباره انحراف و بلکه بطلان طريقه صوفيه اعلام کرده اند که براي نمونه در ذيل تنها چند مورد از فتاوي فقهاي معاصر را با هم مي خوانيم:
حضرت آيت الله صافي گلپايگاني
بسمه تعالي ـ صوفيه با فرقه ها و انشعابات بسياري كه دارند اگر چه در انحراف در يك سطح نيستند و چه بسا كه برخي از آنان از ربقه اسلام شمرده نشوند، در مجموع منحرف اند و عقايد خاصه اي كه دارند غير اسلامي است، بنابر اين مشاركت در ايجاد بناها و مراكز تبليغي آنان و شركت در محافل آنها خلاف شرع و حرام است. چون روش گروه مذكور برخلاف روش رسول اكرم (ص ) و ائمه هدي (ع ) است و در اسلام محلي بنام خانقاه وجود ندارد و بالاخره اين روش انحراف از طريقه متشرعه كه متلقاه از ائمه هدي (ع ) است و موجب اضلال مي باشد. مباشرت در ساختن خانقاه و كمك مالي براي ساختن آن و همكاري با اين گروه و موافقت با ساختن آن به هر شكلي حرام است. خداوند مومنين را از فتن مضله محفوظ بدارد. والله العالم، لطف الله صافي، 19 محرم الحرام 1420
حضرت آيت الله مكارم شيرازي
بسمه تعالي ـ تمام فرق صوفيه داراي انحرافاتي هستند و شركت در فعاليت هاي آنان و كمك به اهدافشان جايز نيست ... 29/2/78.
حضرت آيت الله سيستاني
بسمه تعالي ـ اجتناب از حضور در مجامع آنان و دوركردن مردم از آنها، لازم است .
حضرت آيت الله بهجت
بسمه تعالي ـ تاسيس و ترويج اين قبيل اماكن [خانقاه] و مجالس كلا جايز نيست و نهي از منكر و جلوگيري از آنها با احراز شرايط امر به معروف، بر همگان واجب است 5/12/83.
4. اين بزرگان صوفيه، به گواهي اسناد غير قابل خدشه تاريخي، از پيروان مکتب خلفاء (مذهب اهل سنت) مي باشند؛ پس اگر خود و يا کساني آنان را عارف بنامند، بديهي است که منظور آنها نمي تواند عرفان شيعي و مولفه هاي عرفان ناب چهارده معصوم بوده باشد. بايد دانست که يكي از اساسي ترين ارکان عرفان شيعه، «ولايت گرايي» و پذيرش کامل ولايت ائمه هدي(ع) است؛ پس چگونه ممكن است کسي هم عارف باشد و هم از پذيرش ولايت معصومين(ع) سر باز زند؟! درباره مذهب فقهي و اعتقادي و مرام فردي و اجتماعي صوفيه کافي است به آثار بزرگان متقدم آنها از جمله كتاب «اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد» نوشته محمد ابن منور نواده ابو سعيد ابوالخير که در احوال وي نوشته شد، مراجعه كرد .
5. شطح:
گروه قابل توجه اي از علماي رباني و عرفاي شيعي،‌ به صراحت تأويلات نابجا و سخنان اعجاب آور و غير منطبق با منطق وحي و منافي با معارف الهي مدعيان و كساني مانند منصور حلاج را به اسم «شطحيات» غير قابل توجيه مي دانند. به عنوان مثال، علامه كمالي دزفولي (ره) ضمن بيان اين نكته كه «به هر حال همه کلمات و بروزات هر مقامي بايد بر فرهنگ توحيدي تنزيهي اسلام منطبق باشد»، يكي از آسيب هاي جدي رواج آموزه هاي اين چنيني را، «مخدوش كردن فرهنگ اصيل و منطقي اسلام» و «بهانه دادن به دست دشمنان» دانسته و در نقد مكتب تصوف و بيان ادله رد امثال اينگونه تأويل هاي صوفيه، به خطاي فاحشي كه شيخ شبستري در توجيه سخن منصور حلاج مرتكب شده، اشاره مي كند و مي نويسد: « با هيچ تأويلي نمي توان گفتن شطحيات را، آنجا که برخلاف معارف اسلامي است، روا دانست. شبستري با همه معلوماتي که داشته، بعيد است که در گلشن راز مي گويد: روا باشد انا الحق از درختي/ چرا نبود روا از نيک بختي
زيرا مطابق نصّ قرآن مجيد، درخت «انا الحق» نگفته بود؛ بلکه آواز انا الحق از «ميان درخت» شنيده شده بود؛ قوله تعالي: «فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الأيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» (قصص/30)؛ يعني چون(موسي) به سوي شعله نوراني آمد، ندا داده شد از کنار راست وادي ايمن (مهد امن و امان) در بقعه مبارکه (جايگاه تجلّي) از درخت که اي موسي به درستي که من الله پروردگار عالميانم‌».صوتي که نقطه موحي اليه آن را مي شنود، ندا از ميان درخت است نه از درخت؛ و منادي خداوند است نه درخت. (عرفان و سلوك اسلامي، علامه سيد علي كمالي دزفولي، بخش نهم، مشكلات صوفيه).
حضرت امام خميني نيز در اواخر كتاب «مصباح الهداية الي الخلافة و الولآيه» ، در مورد شطحيات صوفيه، آن را نقصان سالك و سلوك مي داند و مي فرمايد: «والشطحيات كلها من نقصان السالك و السلوك».( مصباح الهداية الي الخلافة و الولآية، امام خميني، ص 207) و باز حضرت امام خميني (ره) در جايي ديگر از همين كتاب تأكيد مي كند: «و ما وقع من الشطحيات من بعض اصحاب المكاشفة والسلوك و ارباب الرياضة فهو لنقصان سلوكهم» (مصباح الهداية الي الخلافة و الولآية، امام خميني، ص 111).
البته غير از عرفاي شيعي، نيز كساني چون جرجاني، شطح را از زلّات و لغزشگاه هاي محققين مي داند، زيرا دعوي به حقي است كه مدعي عرفان بدون اذن الهي اظهار كرده است، آنجا كه مي گويد: «الشطح عباره عن كلمه عليها رائحه رعونه و دعوي و هو من زلّات المحققين فانه دعوي بحق يفصح بها العارف من غير اذن الهي بطريق يشعر بالنباهه». (المع في التصوف، ابو نصر سراج، ص 375).
البته در طول تاريخ اسلامي، بسياري از فقهاي شيعي، در مقابله با صاحبان شطح و طامات و سخنان نامعقول و نامشروع آنها، حتي تا مرز تكفير و صدور فتوي و حكم بر ضد ايشان نيز پيش رفتند.
6. نكته قابل توجه اين است كه از زبان اولياى عظماي الهي و چهارده معصوم (ع) كه در اوج قله بندگى خداوند و عرفان بودند و بالاترين مرتبه معرفت از آنِ آنان است و در عشق به خداوند و فناى در اسما و صفات و ذاتِ پاك او، گوى سبقت را از همه ربوده‏اند و درجه يقينشان به حدى است كه به فرموده اميرمؤمنان(ع): «لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً؛ اگر پرده از روى حقايق كنار رود بر ميزان يقين من افزوده نمى‏گردد»، هرگز شطح و طامات و كلمات ناموزون و سخنان خارج از عرف شريعت و بيرون از چارچوب مقررات شرع مبين، شنيده و يا ديده نشد و اساساً شطحيات در قاموس كلمات و صحيفه سخنان نورانى آنان جايى ندارد. اين نشان دهنده مقام بلند و اوج معرفت و شناخت و گستردگى و عمق ظرفيت آن‏ها است كه حتى در حال فناى كامل در حق و جذبه روحانى، جانب ادب را نگاه مى‏دارند و در هر حال، كمال عبوديت و اوج بندگى را به نمايش مى‏گذارند.
بايد دانست كه بين‌ عرفان‌ حقيقي و عقل‌، ملازمت و ترابط وثيق، برقرار است. عرفان شيعي، عرفان منطبق بر عقل ملازم با شرع و مطابق منطق شريعت است. اگر جملگي عرفا برآنند كه‌ عرفان‌ فراتر از عقل‌ است‌، باز بايد دانست كه كلمه‌ «فراتر» تنها به معناي ارزش‌گذاري است‌ و از آن‌ جهت‌ به‌ كار رفته‌ كه‌ جهان‌ عرفا را برتر و بالاتر نشان دهد و يا شايد آن را آسماني‌ بداند، نه‌ خاكي؛ نه اينكه هدف از آن، به معناي تعارض آن دو با هم باشد.
7. مي توان در خصوص حلاج و انديشه‏هاي او و همكيشانش به منابع زير مراجعه كرد:
1. عبدالحسين زرين كوب، شعله طور.
2. قاسم ميرآخورى، تراژدى حلاج در متون كهن.
3. اخبار الحلاج؛ وفيات‏الاعيان، ج 1، صص‏184 - 190.
4. مقدمه اي بر مباني عرفان و تصوف، دكتر سيد ضياء الدين سجادي.
5. جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرين كوب.
6. دنباله جستجو در تصوف ايران، دكتر عبدالحسين زرين كوب.
7. مجالس المومنين، قاضي نورالله شوشتري.
8. عرفان و تصوف، داوُد الهامي.
9. موضع تشيع در برابر تصوف در طول تاريخ، داود الهامي.
10. تشيع و تصوف، هاشم معروف الحسني.
11. فرهنگ اصطلاحات عرفاني، دکتر سيد جعفر سجادي.
12. مباني عرفان و احوال عارفان، دكتر علي اصغر حلبي.
13. در كوي صوفيان، سيد تقي واحدي (صالح عليشاه).
14. پرده پندار، دكتر علي دشتي.
15. در ديار صوفيان، دكتر علي دشتي.
16. فلسفه عرفان؛ تحليلي از اصول و مباني و مسائل عرفان، دكتر سيد يحيي يثربي.
17. عرفان نظري، دكتر سيد يحيي يثربي.
18. الاثني عشريه، شيخ حرّ عاملي.
19. عرفان عارفان مسلمان، ر . ا . نيكلسن.
20. .تصوف اسلامي و رابطه انسان و خدا، رينلد نيكلسون (ترجمه دكتر محمد رضا شفيعي كدكني).
21. مصائب حلاج، لوئي ماسينيون (ترجمة دكتر سيد ضياء الدين دهشيري).
22. .قوس زندگي حلاج، لويي ماسينيون.
23. آن سوي صوفيگري، احمد باقريان ساروي.
24. رهبران ضلالت، علي امير مستوفيان.

در نتیجه روشن شد که اولا ادعاهای منصور حلاج از دیدگاه شیعه ادعاهای باطلی بوده است و ثانیا عرفان شیعی کاملا متفاوت از عرفانهایی نظیر صوفیه و عرفانهای مرتاضان هندی و ... است.

قسمت سی و دوم:
پرسش:
حسين بن روح نوبختي مدت 4 سال در زندان به سر ميبرده است، چطور امام زمان براي نجات اين نايب خود کاري نکرده است؟ چطور خود اين نايب کراماتي نداشته تا کاري کند؟ حلاج نيز ادعاي نيابت امام زمان را داشته ولي شما او را کذاب دانسته و نيابتش را قبول نداري
پاسخ:
در مورد منصور حلاج در شبهه قبل به طور کامل توضیحاتی داده شد اما در مورد این مطلب که چطور حسین بن روح نوبختی مدتی را در زندان گذراند اما امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف وی را نجات نداد و شبهاتی شبیه به این باید گفت:
قرار نیست در هر امر مشکلی بزرگان دین ما و نیز ائمه اطهار بالاخص امام زمان عج از اسباب غیر عادی برای حل آن مشکل استفاده نمایند چرا که در این صورت امور دنیا از حالت عادی خارج شده و غیر طبیعی خواهد شد، جالب این است که خود حسین بن روح نوبختی شبیه به این سوال را از امام زمان (عج) پرسیده که ذکر آن در این جا به علت اینکه از مواردی است که شبیه این شبهه است خالی از لطف نمی باشد: «أبي جعفر محمد بن علي بن حسين بن بابويه قمي» نقل مي‎كند شخصي از أبي القاسم حسين بن روح نوبختيپرسيد:‌
«آيا حسين بن علي ـ عليه‎السلام ـ ولي خدا بود؟»
گفت: «آري.»
پرسيد: «آيا قاتل آن حضرت دشمن و عدوّ خدا بود؟»
گفت: «آري.»
پرسيد: «پس چرا خداوند دشمن خود را بر وليّ خود مسلط كرد؟»
حسين بن روح پاسخ داد: «بدان كه خداوند با بشر تكلّم نمي‎كند مگر با واسطه؛ حال اگر بخواهد فرستادگاني از غير جنس بشر بفرستد مردم از آنان اطاعتنمي‎كنند؛ پس ناگزير افرادي از جنس بشر را به رسالت بر مي‎انگيزد و براي اينكه بر مردم ثابت شود كه ايشان از جانب خدايند و در سخنان خود صادق‎اند، معجزاتي را برايشان قرار مي‎دهد بطوري كه مردم از انجام آن عاجزند؛ سپس چون مردم به رسالت اين افراد پي بردند، خداوند متعال بر اساس مصلحت و حكمت خود گاهي رسولان و انبياء خود را غالب مي‎كند و گاهي مقهور؛ زيرا اگر ايشان در تمام احوال غالب و پيروز باشند، مردم ايشان را خدا مي‎پندارند و از خداوند غافل مي‎شوند، به همين دليل خداوند متعال، احوال انبياء و اولياءش را مانند احوال ساير مردم قرار داده است و البته ايشان در حالت سختي و آزمايش‎هاي الهي صابر و شكيبا و در حالت پيروزي و عافيت شاكرند.»
فرداي آن روز، حسين بن روح، به يكي از شيعيان كه فكر مي‎كرد اين پاسخ‎ها تراوش فكري خود اوست اظهار داشت:
«اگر از آسمان سقوط كنم و طعمة مرغان هوا گردم يا باد تندي مرا به محل دوري پرتاب كند، در نظرم بهتر از اين است كه در دين خدا رأي و نظرية شخصي خودرا اظهار كنم. مطالبي كه ديروز شنيدي از حجت خدا (عج) شنيده شده است». (احتجاج طبرسي ج 2، ص 472)
با توجه به اين روايت زيبا معلوم شد که خداوند هميشه يار وياور مومنين است ولي اين به اين معني نيست که هميشه آنان را غالب و پيروز قرار دهد زيرا اگر چنين باشد مردم گمان خدايي به آن بزرگواران خواهند برد بلکه نصرت و پيروزي را بعدا و به اسباب ديگري نصيب آنان خواهد کرد و اینکه حسین بن روح نوبختی هم در مدت زندانی شدنش نه خود کاری برای نجات و رهایی خودش انجام داد و نه امام زمان عج کاری نکرد هم به همین خاطر بوده است.
مسئله ديگر اين است که نظام اين عالم نظام امتحان و عملکرد اختياري نيک و بد و سپس نتيجه اي نهايي در سراي آخرت است. بازداري از اين امور به واسطه امور غیر عادی مانع اختيار تکويني و از بين برنده زمينه هاي امتحان در نظام هستي است. لذا استفاده از معجزات و کرامات و امور غیر عادی اگر از حد و مقتضیات زمان فراتر رود چون نظام هستی را به خطر می اندازد بزرگان و ائمه معصومین در همه امور از آن استفاده نمی کنند و این امری است کاملا روشن که قبل از این در انبیا و پیامبران عظیم الشان نیز بوده و آنان نیز از معجزات و کر اماتشان در همین حد استفاده می نمودند.

قسمت سی و سوم:
پرسش:
مدعيان تشيع رواياتي دارند که چنانچه کسي قصد داشت براي امام زمان نامه اي بنويسد بايد چکار کند؟ و مثلا بايد آنرا در رودي بيندازد و غيره.....، در جمکران نيز چاهي هست که مردم نامه هاي خود را در آن مي اندازند، نامه به حسين بن روح نوبختي نائب امام زمان!!! سوال اينجاست که چطور نائب مرده مي‌تواند نامه را براي امام زنده ببرد؟!! لطفا نگوئيد اينها خرافات است و حقيقت ندارد و اکنون نيز برچيده شده، چون اولا: علما و مراجع مدعي تشيع بطور جدي و از تلويزيون اين مسئله را رد نمي‌کنند، ثانيا: اکثر مردم مذهبي و عوام ساده به اين مسئله اعتقاد دارند و يا حداقل آنرا خرافات نمي‌دانند و تنها برايشان بي‌تفاوت است، ثالثا: اين مورد نامه انداختن سالها به اجرا در آمده، پس چه اعتمادي به ساير عقايد شماست که فردا نگوييد اينها نيز خرافات است؟ (مانند سينه زني براي حسين) پس لااقل بايد معترف شويد که در مذهب بدون عيب و ايراد شما، خرافات نيز وجود دارد و آنچنان که در همه جا تبليغ مي‌کنيد بدون عيب و ايراد و خرافات نيست.

پاسخ:
برای رسیدن به جوابی کامل و واضح در این زمینه لازم است که کل مطالبی که در رابطه با عریضه نویسی وجود دارد بیان شود تا تمامی شبهات و اشکالاتی که در این زمینه وجود دارد برطرف شود:
اصطلاحی به نام عریضه و عریضه‌نویسی
عریضه ‌نویسی از مفاهیمی است که در حوزه‌های مختلفِ معرفتی دارای تعاریف و کارکردهای متفاوتی است. در حوزه دادرسی و دادخواهییکی از شیوه‌های طرح دعاوی است که همانا شرح حال شاکییا دادخواست است. گاه این دادخواهی در برخی مقاطع تاریخی شکل و شمایل حرکت سیاسی نیز به خود گرفته‌ است. در حوزه معرفت دینییكی از شیوه‌های خاص توسل جستن به خداوند متعال و اهل بیت (علیه السلام) است كه در طول تاریخ، در فرهنگ ایرانی-اسلامی همواره به آن توجه شده است.
توضیح آن كه گاهی انسان با یك سلسله نیاز و گرفتاری‌ها مواجه می‌شود كه برحسب ظاهر امكان برطرف کردن آنها از طریق اسباب عادی میسر نیستیا حداقل بسیار مشكل است. در چنین مواردی از سوی پیامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) و ائمه اطهار (علیه السلام) توصیه شده است كه از اموری نظیر دعا و توسل كمك گرفته شود و برایخود توسل، شیوه‌های مختلفی بیان شده است كه از جمله آنها نوشتن عریضه است.(عریضه‌نویسى، سید صادق سید نژاد، انتشارات مسجد مقدس جمكران)
توجیه عقلی و ادله نقلی عریضه‌نویسى
از بررسی مجموعه آیات و روایاتی كه درصدد تبیین منزلت و كمالات وجودی اهل بیت (علیه السلام) هستند، چنین معلوم می‌شود كه ائمه اطهار (علیه السلام) علاوه بر ولایت تشریعی كه در اصطلاح به آن امامت و ولایت گفته می‌شود، از منزلت والای ولایت تكوینی نیز برخوردارند و در تمام رفتارها و عملكردها جز به كار حق، خود را مشغول نمی‌سازند. در زیارت جامعه کبیره می‌خوانیم: «بِكُم ینَزِّلُ الغَیثَ وَ بِكُم یمسِكُ السَّماءَ اَن تَقَعَ عَلَى الأَرضِ اِلاّ بِاِذنِهِ و بِكُم ینَفِّسُ الهَمَّ وَ بِكُم یكشِفُ الضُّرّ»؛ «به یُمن وجود شماست که باران فراوان نازل می‌شود و به خاطرخواهی شماست که خداوند از سقوط آسمان بر زمین جلوگیری کرده است».)مفاتیح‌الجنان، باب زیارات، زیارت جامعه کبیره، ص۹۱۴(
سلمان فارسی می‎گوید: «از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم كه می‌فرمود: «خداوند می‎فرماید: «ای بندگان من! آیا چنین است كه كسی حاجات بزرگی از شما می‎خواهد و شما حوائج او را بر نمی‎آورید، مگر اینكه كسی را نزد شما شفیع قرار دهد كه محبوب‌ترین مردم به نزد شماست، آن‌گاه حاجت او را به احترام آن شفیع بر می‎آورید؟ حال آگاه باشید و بدانید كه گرامی‌ترین خلق و افضل آنان نزد من محمّد (صلی الله علیه و آله) ‌است و برادر وی علی (علیه السلام) و امامان پس از وی، آنها وسیله‎های مردم به سوی من هستند. اینك بدانید كه هر كس حاجتی دارد و نفعی را طالب است یا آنكه دچار حادثه‎ای بس صعب و زیانبار شده و رفعِ آن را خواهان است، باید مرا به محمّد (صلی الله علیه و آله) و آل طاهرش بخواند تا به نیكو‎ترین وجه آن را بر‎آورم.(بحارالانوار، ج ۹۱، ص ۲۲، علامه مجلسی (ره))
بعد از معرفت‌یابی به مقام واسطه فیض بودنِ آن ذوات مقدسه، در جای دیگر همین زیارت می‌خوانیم: «فازَ مَن تَمَسَّکَ بِکُم وَ أَمِنَ مَن لَجَأ اِلَیکُم»؛ «هر آنکه به شما دست‌یازید، به سعادت رسید و هرکسی که به شما پناه آورد به آرامش رسید.» در این باره با توجه به شرایط مختلف كه رخ می‌دهد، دستورالعمل‌های متفاوتی از ائمه اطهار (علیه السلام) نقل شده است كه از جمله آنها عریضه‌نویسی است.
حال از همین روست كه زندگی عالمان راستین سرشار از ابراز عشق و علاقه به انوار مقدّس امامان معصوم (علیه السلام) و توجه و توسل به آنهاست و خود نیز اذعان داشتند و دارند كه از مهم ‌ترین اسباب توفیق ایشان در رسیدن به مدارج علمی و معنوی، توسل به اهل بیت (علیه السلام) و عنایات ایشان بوده است.به طور نمونه محدث نوری در کتاب «نجم الثاقب» قضایای عجیبی را در این باره نقل می‌کند.(رک: کتاب نجم الثاقب، تألیف میرزا حسین طبرسی نوری، ص ۷۸۹)
عریضه‌نویسی در روایات و احادیث
عریضه‌نویسی در واقع نوعی توسل است؛ پس همان ادله جواز و یا لزوم توسل می‌تواند دلیل بر جواز عریضه‌نویسی بوده باشد؛ چون وقتی توسل جایز بود، نحوه و شکل آن تا زمانی که از نظر عقلییا نقلییا عرفی منعی نداشته باشد، جایز خواهد بود.
در تحفـة‌الزائرِ مرحوم علامه مجلسی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که ایشان فرمودند: «هر گاه کسی حاجتی از خداوند متعال داشت و یا از موضوعی در هراس بود، آن را به این صورتی که بیان می‌شود، بر روی کاغذی بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم. اِنّی اَتَوَجَّهُ اِلَیکَ بِاَحَبِّ الاَسماءِ اِلَیکَ وَ اَعظَمِها لَدَیکَ وَ اَتَقَرَّبُ وَ اَتَوَسَّلُ اِلَیکَ بِمَن اَوجَبتَ حَقَّهُ عَلَیکَ بِمُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ وَ فاطِمَهَ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَینِ وَ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ وَ مُحمَّدِ بنِ عَلِیٍّ، وَ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ، وَ مُوسَی بنِ جَعفَرٍ، وَ عَلِیِّ بنِ مُوسی وَ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ وَ عَلِیِّ بنِ مُحَمَّدٍ وَ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ وَ الحُجَّه المُنتَظَر صَلَواتُ اللهِ عَلَیهُِم اَجمَعینَ اِکفِنی کذا و کذا...» پس آن نوشته را در آب جارییا چاهی بیندازد، ان‌شاء‌الله خداوند متعال حاجت و درخواست او را برمی‌آورد.»(بحار الأنوار، ج ۹۴، ص ۳۰)
سیره متشرعه در باب عریضه
یکی از ادله‌ای که می‌توان بر جواز این عمل آورد سنت و سیره علمای گذشته در بیان حاجات خویش به صورت عریضه است و در باب عریضه‌نویسی به خدمت امام زمان «عجل الله تعالی فرجه الشریف»، مرحوم محدث نوری، در کتاب «نجم الثاقب» از کتاب سعادت، عریضه‌ای را نقل کرده‌اند.)نجم الثاقب ص ۴۲۱)
کفعمی در «المصباح» و «البلد الأمین» و کیفیت و چگونگی عریضه‌نویسی را نقل کرده است و این خود دلیل بر آن است که عریضه‌نویسی از مشروعیت برخوردار است).نجم الثاقب ص ۴۲۱)
مرحوم مجلسی نیز در بیان چگونگی انجام عمل عریضه‌نویسی آورده است: «هنگام انداختن عریضه چنین خیال کند که نامه را به نایب خاص تسلیم می‌کند.»(در بحارا لانوار ج ۹۱، ص۲۸)
شیخ الطائفه ابو جعفر طوسی رحمه‌الله در کتاب «مصباح المتجهد» می‌گوید: «عریضه‌ای به سوی خداوند متعال می‌نویسی و آن را می‌پیچی، سپس عریضه دیگری به محضر والای حضرت بقیه‌الله ارواحنا فداه (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می‌نویسی ...» آن‌گاه کیفیت نوشتن هر یک از عریضه‌ها را بیان می‌دارد.0المصباح المتهجد، ص ۵۳۱، البلد الأمین، ص ۲۲۷)
شیوه عریضه‌نویسى
عریضه گاهی خطاب به خداوند تبارك و تعالی نوشته می‌شود و در آن انسان نیازمند ضمن اشاره به مشكل و حاجت مورد نظر خود به مقام و منزلت یكی از معصومین (علیه السلام) یا همه آنها در پیشگاه خداوند متوسل می‌شود و یا اینكه عریضه به طور مستقیم به معصوم (علیه السلام) نوشته می‌شود تا او به واسطه قرب و ارج و منزلتی كه نزد خداوند متعال دارد، برای برآورده شدن حاجت یا برطرف شدن مشکل شفیع باشد. یا اینكه خود معصوم (علیه السلام) به واسطه ولایت و قدرتی كه از ناحیه پروردگار عالم به او اعطا شده است، به اذن خداوند مهربان این نیاز و گرفتاری را برطرف سازد.
مرحوم محدث قمى در منتهی الامال، به نقل از تحفـة‌الزائرِ علامه مجلسى و مفاتیح النجاةِ سبزوارى مى‌نویسد: «هركس حاجتى دارد، آنچه، ذكر مى‌شود، در قطعه كاغذى بنویسد، در ضریحیكى از ائمه (علیه السلام) بیندازدیا كاغذ را ببندد و مهر كند، از خاك پاكى گِل بسازد، آن را در میان گِل بگذارد، در نهر یا چاه آب یا بركه‌اى بیندازد، با این نیت كه ان‌شاء‌الله به خدمت حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برسد و آن بزرگوار، عهده‌دار برآورده شدن حاجت وى شود. عریضه این‌چنین نوشته مى‌شود: «بسم الله الرحمنِ الرحیم كتبتُ یا مولای صلواتُ الله علیك مُستغیثا (مستعینا) وشكوتُ ما نَزل بى مُستَجیراً بِالله عَزوجَلَّ ثُم بِکَ مِن اَمر قَددَهَمَنی وَاَشغَلَ قَلبی وَ اَطالَ فِکری وَ سَلَبنِی بَعضَ لُبّی و غَیَّرَ خَطیرَ نِعمَ اللهِ عِندی، اَسلَمَنی عِندَ تَخَیُّلِ وُرودِهِ الخَیلُ وَ تَبَرَّءَ مِنّی عندَ تَرآئی اِقبالِهِ اِلَیَّ الحَمیمُ وَ عَجَزَت عَن دِفاعِهِ حِیلَتِی وَ خانَنِی فِی تَحَمُّلِهِ صَبری وَ قُوَّتِی فَلَجَأتُ فِیهِ اِلَیکَ وَ تَوَکَّلتُ فِی المَساَلَـ‹ لِلّهِ جَلَّ ثَناؤُهُ عَلَیهِ وَ عَلَیکَ فِی دِفاعِهِ عَنِّی عِلماً بِمَکانِکَ مِنَ اللهَ رَبِّ العالَمینَ وَلِیِّ‌التَّدبیرِ وَ مالِکِ الاُمُورِ واِثقاً بِکَ فِی المُسارَعَـ‹ِ فِی الشَّفاعَـ‹ِ اِلَیهِ جَلَّ‌ثَناؤُهُ فِی اَمرِی مُتَیَقِّناً لِاِجابَتِهِ تَبارَکَ وَ تَعَالی اِیّاکَ بِاِعطائِی سُؤلِی وَ اَنتَ یا مَولایَ جَدیرٌ بِتَحقیقِ ظَنّی وَ تَصدیقِ اَمَلِی فیکَ فِی اَمرٍکذاوکذا» و به جاى عبارت كذا، نام حاجت خود را ببرید و در ادامه بنویسد: «فِیما لاطاقََ لِی بِحَملِهِ وَ لاصبرَ لِی عَلَیهِ وَ اِن‌کُنتُ مُستَحِقّاً لَهُ وَ لِاِضعافِهِ بِقَبِیحِ اَفعالِی وَ تَفریطِی فِی الواجِباتِ الَّتی لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ فَاَغِثِنییا مَولایَ صَلَواتُ الله عَلیکَ عِندَ الکَهفِ (اللهف) وَقَدِّمِ المَساَلَ لِلهِ عَزَّوَجَلَّ فِی اَمرِی قَبلَ حُلُولِ التَّلَفِ وَ شِماتَ الاَعداءِ فَبِکَ بُسِطَتِ النِّعم (النِّعَمُ) عَلَیَّ وَاَسئَلُ اللهَ جَلَّ جَلالَهُ لِی نَصراً عَزیزاً وَ فَتحاً قَریباً فِیه بِبُلُوغِ الآمالِ وَ خَیرِ المَبادی وَ خَواتِیمِ الاَعمالِ وَ الاَمنِ مِنَ المَخاوِفِ کُلِّها فِی کُلِّ حالٍ اِنَّهُ جَلَّ ثَناؤُهُ لِما یَشاءُ فَعّالٌ وَ هُوَ حَسبی وَ نِعمَ الوَکیلِ فِی المَبدَءِ و المَآلِ.» آن‌گاه در كنار نهر یا چاه یا بركه‌اى برود و اعتماد به یكى از وكلا و نوَاب اربعه خاص آن حضرت کند. بهتر است حسین بن روح باشد و یكى از آنها را صدا كند و بگوید: «فلان بن فلان» (به جاى فلان بن فلان، نام نایب خاص آن حضرت گفته شود) سَلامٌ عَلیكَ اَشهَدُ اَنّ وَفاتَکَ فِی سَبیلِ اللهِ وَ اَنَّکَ اَنتَ حَیُّ عِندَ اللهِ مَرزُوقٌ وَ قَدخاطَبتُکَ فِی حَیاتِکَ الَّتی عِندَاللهِ عَزَّوَجَلّ وَ هذِهِ رُقعَتِی وَ حاجَتی اِلی مَولانا (ی)علیه السلام فَسَلِّمها اِلَیهِ فَانتَ الثِّقَه الاَمین»
(منتهى الاَمال ص۳۳۴، بحار الانوار (كتاب المزار)، ج ۱۰۲، ص ۲۳۴، نجم الثاقب، ص ۵۳۴)
سپس، نوشته را در نهر، چاه یا بركه آب بیندازد كه حاجت او برآورده خواهد شد، ان‌شاء‌الله.» همچنین در این زمینه مرحوم محدث نورى در نجم الثاقب عریضه‌اى را خطاب به امام زمان (علیه السلام) نقل كرده است.
توجه به یک نکته لازم است و آن این كه ابتدای عریضه با كلمه «مستغیثاً»آمده و استغاثه را زمانی عرب به كار می‌برد که سختی مانند کارد و شمشیر به گلو رسیده باشد و عبارت‌های بعدی نیز مؤید همین مطلب است.
نكته بسیار مهم دیگر كه در باب عریضه نویسی به محضر امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از این رقعه عریضه می‌توان استنباط كرد، اینكه عریضه‌نویسی جدای از اینكهیك نوع عرض حاجت و طلب گشایش در كارها از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است، در واقع یك نوع نمایش عملی اعتقاد به زنده بودن امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.
در كتاب دعاى بحارالانوار، عریضه دیگرى آمده است كه باید حاجت مند متن استغاثه به درگاه خداوند متعال را به همراه عریضه‌اى كه خطاب به حضرت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است، با بوى خوش، معطر سازد و هر دو را در داخلِ گِلِ پاك بگذارد. سپس دو ركعت نماز بخواند و بعد، آن را به درون چاه آب یا نهر جارى بیندازد. بهتر است این كار در شب جمعه انجام شود. وقتى عریضه را در چاه یا نهر آب انداخت، دعاى مخصوصى را بخواند.
مرحوم محدث قمی می‌نویسد: «هر كس در ضریح ائمه (علیه السلام) عریضه و كاغذی را ببندد و مهر كند و آن را در نهر یا چاه آب و یا بركه ای بیندازد و به نیت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف حاجت خود را ذكر كند، آن بزرگوار عهده‌دار برآورده شدن حاجات وی می‌شود.»
(منتهی الآمال، ص۳۳۴، موعودنامه ص ۴۸۸)
جامعه‌شناسی عریضه
همان‌گونه که در بحث‌های آداب عریضه‌نویسی گفته شد، از آنجایی که این عمل یک نوع حاجت‌خواهی و توسل به شمار می‌رود، باید شرایط بیان حاجت و نوع حاجت نیز مراعات شود. پدیده عریضه‌نویسی علاوه بر عقیده پاک دینی دارای عناصر اجتماعی و جامعه‌شناسی است و همین موضوع ایجاب می‌کند که باید در برخورد و بازشناسی آن به این ویژگی بسیار مهم نیز توجه داشت.
بر طبق آنچه گفته شد، ادله اثبات مقوله عریضه، همان دلایل اثباتی بحث توسل‌جویی به خداوند و اهل بیت (س) است. دلیل دیگر، سیره متشرعین و علمای سلف است که حداقل نتیجه‌ای که می‌توان از سیره متشرعین گذشته گرفت، اینکه این پدیده، پدیده نوظهوری نبوده است و حتی برای آن در کتب معتبر ادعیه دعا و شرایطی بیان شده است.
به طور کلی بر اساس روایات صحیح، خداوند از پرداختن به جزئیات حاجات خشنود می‌شود و حال اگر کسی واگویه‌های خویش با خدای خود یا با مقربان درگاه الهی را به صورت نامه یا نوشته‌ای هرچند کوچک به نگارش درآورد، نباید آن را نشانه خرافه دانست؛ چراکه در روایات، ملاک عمل را نیت دانسته‌اند و ظاهر عمل تا زمانی که منافاتی با اصول مسلم دین و شریعت نداشته باشد از باب تسامح در ادله سنن هیچ منعی ندارد.
این سخن به آن معنا نیست که ما افراط و تفریط‌های قضیه عریضه را متوجه نباشیم و بگذاریم تا عرصه‌ای شود برای عده‌ای سودجو که از احساسات پاک برخی متدینان سوءاستفاده کنند که این مسئله نیز هوشیاری و درایت بیش از پیش متولیان امر فرهنگ و دین جامعه را می‌طلبد.
حال برای جا افتادن و تایید مطلب این کرامت از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در اینجا ذکر می شود:
نامه ممهور حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
عالم فاضل، میرزا ابراهیم شیرازی حائری فرمود:
زمانی که در شیراز بودم، چند حاجت مهم داشتم و متحیر بودم که چطور به آنها دست پیدا کنم؛ لذا سینه ام تنگ شده بود.
یکی از آن حاجتها توفیق زیارت کربلای معلی و حضرت سیدالشهداء علیه السلام بود. چاره ای برای رسیدن به خواسته ام ندیدم؛ مگر این که به ساحت مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه متوسل شوم؛ به همین جهت حاجات خود را در عریضه ای که از ائمه اطهار علیهم السلام روایت شده است، درج نمودم و نزدیک غروب آفتاب، در حالی که تنها بودم، از شهر خارج شدم و کنار استخری که آب زیادی داشت رفتم.
در آن جا، از نواب اربعه حضرت ولی عصر علیه السلام، جناب حسین بن روح را صدا زده و آنچه را که در روایات وارد شده، عرض کردم و ایشان را واسطه خود با امام زمان علیه السلام قرار دادم. عریضه را در آب انداخته و هنگام غروب از دروازه دیگر شهر، وارد شدم از این کار غیر از خدای تعالی هیچ کس مطلع نشد و به احدی هم نگفتم.
صبح روز بعد به محضر استادی که نزد او درس می خواندم، رفتم. تمام همدرسها آن جا حاضر بودند. ناگاه سید جلیلی به لباس خدام حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام وارد شد و نزدیک استاد نشست. هیچ کدام از ما تا آن وقت او را ندیده و نشناخته بودیم و بعداً هم او را در شیراز ندیدیم.
آن سید متوجه من شد و مرا به اسم مخاطب قرار داد و فرمود:
میرزا ابراهیم، بدان که رقعه تو خدمت حضرت صاحب الزمان علیه السلام رسید و به آن بزرگوار تسلیم شد.
از صحبت ایشان مبهوت شدم. دیگران هم معنی کلام سید را نفهمیدند؛ لذا از او پرسیدند: جریان چیست؟
فرمود: شب گذشته در خواب دیدم عده زیادی اطراف جناب سلمان محمدی (ره) جمع شده اند. نزد آن حضرت رقعه ها و نامه های زیادی بود و ایشان مشغول نظر کردن به آنها بودند.
وقتی جناب سلمان مرا دیدند به من فرمودند: برو نزد آمیرزا ابراهیم (علاوه بر اسم، سایر مشخصات مرا نیز بیان نموده بود) و به او بگو رقعه اش دست من است. و دست خود را بلند کرد. سپس رقعه به حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف رسید. و در همان عالم رویا دیدم که ایشان رقعه ای مهر کرده در دست داشتند.
در همان عالم خواب این طور فهمیدم که نامه هر کس را آن سرور قبول کرد، آن را مهر می کند و کسی که حاجتش قبول نیست اصل آن را به او رد می کند.
حاضرین و همدرسها راجع به صادق بودن خواب سید از من پرسیدند.
من هم قضیه را برایشان بیان کرده و قسم خوردم که احدی بر این کارم مطلع نبوده است؛ لذا آنها مرا بشارت دادند که حاجاتم برآورده خواهد شد و همان طور هم شد؛ یعنی طولی نکشید که به زیارت کربلا موفق شدم چنانکه الان در این جا ( کربلا) هستم و سایر حوائجم هم بحمدالله برآورده شد.
در نتیجه عریضه نویسییکی از راههای توسل است و توسل جزو مبانی دینی ما است و با مستندات فراوان این امر در سیره علما از سید بن طاووس تا آیت الله بروجردی و دیگران مشاهده شده است.
همچنین در رابطه با عریضه نویسی کتابهایی نوشته و منتشر شده از جمله کتابی که در رابطه با عریضه نویسی و آداب عریضه نویسی در انتشارات مسجد جمکران منتشر شده است که اصل جریان عریضه نویسی را تأیید می کند.
پس عریضه نویسی نه تنها خرافات نیست بلکه واقعیتی است که متاسفانه اهل سنت به دلیل اینکه آنان از داشتن چنین نعمتی بی بهره هستند آنرا خرافه دانسته و به مقابله با آن پرداخته اند.

دیدگاه ها

عرفه31شهرالله31ره الله 31 ماه عالم31با سره اعظم31خانواده اسلام31کلام حق31قرآن ناطق31نور قرآن31 یعنی 5 تن+12 امام+14معصوم =31عرفه31خانواده اسلام31اگر دین نداریدلا اقل آزاد مردباشیدانسان شریف 31راه رستگاری31با دلاوران 31سرداری31ایثارگران31یعنی 5تن+12امام+14معصوم=31 امپراتور31رستگاری 31نور قرآن31ایثارگران31سرداری31سپاهیان اسلام 31بابسیجیان31شهرالله31سرداری31کلام حق31قرآن ناطق31رستگاری31نور قرآن31گوهر مقدس31بانور اسلام31جاده الله31ره الله31با نور اسلام31گوهرحق 31هدف عشق31 براه قرآن31رستگاری31راه حسین31 گوهر مقدس31شهرالله31اسم علی25بنده الله 31اسلام الله31گوهر اسلام31 امپراتور31جان قرآنی31نور قرآن31اله درمان31گوهر مقدس31گوهر حق 31بهترین31 بنده الله 31 اسم علی 31 ایثارگران 31با مرد حق31 رازبادین حق31اسم علی31بانور اسلام31 با راز اسلام 31سیزده رجب تولد مولاءعلی درکعبه 13+18ذالحجه" غدیر خم=31 کلام حق31ره الله31شهرالله 31با دین حق 31در قرآن منظور اهل بیت پیامبر میباشد31 باانسان الهی 31امت اسلامی31 کلام حق31نان علی31جان قرآنی31رستگاری 31 ایثارگران31به ابجد اسلام 132+92 محمد +110 علی +ره الله 31گوهر مقدس=365 روز سال 5+6+3= 14 معصوم تولد امام علی 13 رجب +18 ذالحجه" غدیر= 31 نور قرآن31 کلام حق31 فرشته ها مومنان اسلام 31
نام شیعه12باردر قرآن آمده {وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ} اهل بیت پیامبر شیعیان میباشند در عالم به اهل بیت پیامبر شیعه می گویند اهل البیت و یطهر کم تطهیرا به ابجد محمد 92+18 ذالحجه" غدیر خم = علی110 ولی دین 110 دین الهی 110 علی 110 جلوه الله 110 +92 محمد = 202 آئینه الله 202 محمد و علی میباشند ولی دین 110 علی 110 دین الهی110 علی سه حرف3ضربدرعلی26=78+12 امام=92 محمد92+110 علی = 202 مومن الله 202 کسی جزعلی ومحمد نیست202 مومن الله 202 اهل لااله الالله202محمد92+ 110علی=202اهل دین الله202امام دین الله202 محمد 92+110 علی = 202با امامه الهی الله 202 آئینه الله 202 محمد 92+110 علی = 202 مومن الله 202 اهل لا اله الا الله 202 آئینه الله 202
پیامبر فرمود فقط یک فرقه اهل نجات است به ابجد فرقه25شیعه 25شناخت الله25نام الله25حکم خدا25دل عاشق 25شیعه25کعبه25حرم خدا25شیعه25اصل اسلام25راه انسانه 25دین سبز25نقشه راه25 آل الله 25با آل قرآن25اصل اسلام25اصل حق25شیعه 25یاوره25قرآنی 25نقشه راه 25نظر قرآن25نام آدم 25انسان کامل25انسان نمونه 25شیعه25نام آدم 25باردرقرآن آمده آدم باش و حق را بپذیرنام امام هم12باردرقرآن آمده نام شیعه12باردر قرآن آمده {وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ}به ابجد اسلام12حق12اسلام 12انجمن12نجاتبخش 12قلب12جان انسان12منتخب 12مقدس12 نام شیعه 12 بار در قرآن آمده نام شیعه زینت قرآن بوود غیر شیعه نیست درقرآن ابد شیعه یعنی قول هو الله احدنام شیعه می درخشد تا ابد شیعه یعنی شاه راه زندگی می کند کامل خدا را بندگی نام شیعه زینت قرآن بوود هم رجوع کن آیه اثنی اعشر تا زگمراهی برون آیی بشر نام شیعه 12 بار در قرآن آمده{ وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ} گفتم که نگی نگو نگفتی گفتم که زحق تو هم نیفتی شیعه یعنی ش شما ی یار ع علی ه هستی شیعه شیعه یعنی در مدار حق ودین قلب شیدایی رسیده بریقین26راه حق26یقین26مومنی26علی 26علی26وصیت26بیعت 26غدیر26 انتخاب درست 26 امام دین26بت شکنی26بدوش نبی26سرالله26غدیر26راه حق26انتخاب درست 26شیعها26شیعه یعنی شاه مردانست علی 26ارباب حق26ارباب اسلام26سرالله26علی26راه حق26 دین ناب ناب26راه اسلام26دوازده امام 12+14 معصوم =26علی26راه حق 26سرالله26شیعه یعنی عشق تقواء معرفت شیعه یعنی شور غوغای دین شاه مردانست امیرالمومنین گفت پیغمبر به کعبه اینچنین نیست جز حیدر امیرالمومنین امیرالمومنین در کعبه دوشش کسی غیر از علی نیست جانشین خاتم پیغمبران مولاء علیست شیعه یعنی ربنا آوازدین می شود نامت جهانی هم یقین تشیع بهترین فرهنگ دنیاست ملاک آدمیت عشق الله ست علی گویان عالم جمله هستند تمام انبیاء هم شیعه هستندخدا یکی دین یکی آئین یکی حق یکی جانم یکی هم جان جانانم یکی بی اذن علی قدم مزن بر محراب هم زاده محرابو شهید محراب علیست سایه پیغمبر ندارد هیچ میدانی چرا آفتابی چون علی در سایه پیغمبر است گفتم که روم سایه لطفش بنشینم گفتا که علی نور بوود سایه ندارد
این آیه قرآن 47 حروف دارد و 12 امام هم حروف اسمشان 47 میباشد47(إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا)47این آیه دارای 47حرف میباشد. تعداد حرفهای اسامی زیر :فاطمة 5 علي 3 حسن 3 حسين 4 علي 3 محمد 4 جعفر 4 موسى4 علي3 محمد 4 علي 3 حسن 3 محمد 4 در مجموع 47 حرف.در قرآن ثبع المثانی من القرآن العظیم محمد4+علی3=7+7= 14معصوم 4+1= 5 تن آل عباء 7+5= 12 امام مراد نام ائمه شیعه بدون تکرار در قرآن 7 بار آمده چهار محمدچهارعلی فاطمه دو حسن حسین جعفر موسی7 که در راه است انشاء الله باذالفقار7 هر غیر انسانی را به دو نیم می کندعلامت پیروزی با دو انگشت مخصوص شیعیان علیست وقتی ابوبکر دوسال 7 خلافت نکرده از دنیا رفت مولاء علی با دو انگشت علامت پیروزی ناحق دوسال بیشتر زنده نمی ماند قاتلان امام حسین دوسال نشده مختار همه را به درک فرستاد بنی صدر محمد مرسی دوسال نشده سرنگون شدآل سعود بعد از کشتن حجاج خانه خدا باید منتظر سرنگونی خود باشد نام شیعه12بار در قرآن آمده إِذْ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یَا أَبتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ 583محمد علی فاطمه حسن حسین 583 احد عشر583 عاشوراه 583 ای یوسف زهرادوازدهمین سوره قرآن بیا ای جانه دله 26 علی و زهرا بیا تا همه در برابرت خشوع و خضوع کنند ای 12 دوازدهمین سوره قرآن یوسف زهراجانها به فدایت دكتر مصري که سنی بوده و ازطریق قرآن به اثبات تعداد امامان شیعه پرداخته است .علم ابجد علم محاسبات ریاضی خدا در قرآن است اساس علم عدد بر این است که عدد مفروض ذهنیت انسان نیست. بلکه عدداز عالم سرّ الهی به اراده و مشیت پروردگار عالم ظهور و بروز پیدا کرده است.الله اکبر و عالم عدد روح گنج و کنز الهی است چنانچه پروردگار عالم اوّلین ظهور عدد را خود آغاز کرد پروردگار عالم اوّلین ظهور عدد را خود آغاز کرد و فرمودقُل هوالله احد)۵۲ هر سال ۵۲ جمعه داریم ۵۲حق با دوازده امام ۵۲یامقلب القلوب ۵۲ جمعه با ۳۱۳ روز ۳۱۳+۵۲= ۳۶۵ روز سال اعتقاد ناب شیعه وپرتوی از انوار ولایت اهل البیت علیهم السلام میباشددر قرآن احد عشر به ابجد 583 ابجد 5 تن آل عباء میباشد این عدد شریف را جلوی آئینه بگیر میشود 385 شیعه بحق میباشد فرزندان اهل بیت شیعیان میباشند و ما با خدا و مولایمان مهدی عهد بستیم تا مثل زمان پیامبر فقط یک فرقه باشد نه 74 فرقه شیطانی خداوندچه قدرت نمایی نموده در آیات قرآن و معادله ظالم و مقصر مخصوصا"

سفسطه و خیالبافی کافیه
خودتون هم میدونین مذهب صفوی باطل چرا بر باطل اصرار میکنین از خدا بترسین


کاربر گرامی ؛ شما که اهل استدلال و منطق و دلیل هستید چرا از جواب دادن به مطالب ما طفره رفته و بدون هیچ سند و مدرکی ما را متهم به سفسطه و خیالبافی می کنید.
در جواب شما این کلام خداوند تبارک و تعالی را ذکر می کنیم که:
قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین

من همه مطالب رو نخوندم فقط چند خط اول رو خوندم ویک سوال دارم. ایا از تعیین جانشین برای رسول خدا در مذهب تشیع چیزی بالاتر است ؟ . اگر نیست که اینهمه جنگ وجدل بر سر یک مسئله در جه 2 اینقدر ارزش نداره که با کل امت اسلام دچار اختلاف بشیم . واگر این مسئله بسیار مهم است چرا حضرت علی (ع) علی رغم این حق کشی عظمی باهاشون کنار اومدن . به نظر من حضرت علی (ع) حداقل در خیلی از مسائل بااونا مشکلی نداشت .پس نباید خیلی مسئله رو کشش داد.

پاسخ
کاربر گرامی اگر تمام کتاب را با دقت می خوانید هرگز گرفتار چنین تفکرات سست و بی منطقی نمی شدید. به شما توصیه می کنیم اول کتاب را بادقت بخوانید بعد اظهار نظر کنید
با تشکر، مدیریت سایت

سلام عاليه اجرتون باامام حسين نقدجلد1روهم بذارين

سلام . جوابهاتون جامع و کامل بود ممنون از کسی که زحمت جواب دادن به این شبهات را کشیده است. علی یارتون

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
5 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .