پاسخ به شبهات کتاب سرخاب و سفیداب ج 2- شماره هشتم

پرسش: درباره ي حديث قرطاس: مطلبي را که پيامبرص قصد بيان آنرا داشته از دو حالت نمي‌توانسته بيرون بوده باشد، يا اينکه اين مطلب جزء وحي و خود آيات قرآني بوده و يا اينکه سخن خود نبي اکرم ص بوده است. بطور حتم مورد اول مد نظر هيچکس نيست چون نمي‌توان گفت آيه قرآني بوده است، قرآن نزد شيعه و سني همين قرآن فعلي است که در آن بحثي نيست و تنها مي‌توان گفت آن مطلب سخن نبي اکرم ص بوده است، خوب آيا اين نوعي اهانت به قرآن نيست؟ چطور سخن پيامبرص مي‌توانسته امت را از گمراهي نجات دهد ولي خود قرآن و کلام الهي نمي‌توانسته چنين کاري بکند؟!! (در ضمن نمي‌توانيد اين سخن و مطلب مهم را براحتي جزء حديث کنيد چون احاديث، ظني الصدورند ولي قرآن قطعي است و در ميان احاديث موارد جعل بسيارند ولي وعده حفظ قرآن در خود قرآن آمده و بنابراين مطلبي که جلوي گمراهي امت را مي‌گيرد بايد در قرآن ذکر شود و البته آيه‌اي پيرامون خلافت حضرت علي در قرآن نيست). - اينکه جمله‌اي مي‌تواند مردم و امت را از گمراهي برهاند يعني چه؟ اگر چنين جمله‌اي وجود داشت خود خداوند آنرا در قرآن بيان مي نمود تا همه هدايت شوند. هر کس بايد خودش ايمان بياورد و هدايت لطفي الهي است و امري اختياري است نه جبري و يا اکراهي. - شيعه معتقد است دو ماه قبل از اين جريان پيامبرصدر غدير خم به دستور الهي حضرت علي ع‌ را به خلافت برگزيده و حتي بيش از صد هزار نفر در آنجا با او بيعت کرده اند. خوب آيا اگر مردم بيعتي بدان مهمي را فراموش کرده اند پس چه اهميتي به يک نوشته مي‌داده اند؟!! تازه نوشته اي که جلوي عده‌اي خاص بيشتر نبوده و نه جلوي صد هزار نفر!! - اگر اين مطلب جزء دين بوده پس چطور پيامبرص بخاطر سخن يک نفر آنرا بيان نکرده است؟!! مگر جانشيني يکي از اصحاب از شکستن بتها و موارد ديگر مهمتر بوده؟!! چطور پيامبرص در مکه و در محاصره کفار و مشرکين نهراسيد و سخنان الهي را بيان نمود؟! چطور از ابوجهل و ابولهب نترسيد و همه سخنان خود را گفت ولي اينجا بخاطر سخن يک نفر سکوت کرده و امر الهي را نرسانده است؟!!!! اين سخن مخالف با اين آيه است(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين‏) در اين آيه آمده که مطلب را ابلاغ کن و تاکيد شده که از گزند مردم حفظ مي‌شوي، بنابراين چنانچه دستوري پيرامون خلافت علي ع‌ بوده قطعا پيامبرصآنرا بيان مي‌کرده است، ولي رافضيان مي‌گويند پيامبرص بخاطر سخن عمر ع‌ سکوت کرده و ابلاغ و دستور پيرامون خلافت الهي علي را مسکوت گذاشته و مکتوب نکرده است!! - آيا پيامبرص پس از 23 سال زحمت و مجاهدت تازه مي‌خواسته مطلبي بگويد که امت گمراه نشوند؟!! پس شما گمان داريد پيامبرص در اين 23 سال چه مي‌کرده است؟!! - به تاخير انداختن چنين مطلب مهمي تا آن لحظه و در بستر بيماري نمي‌تواند منطقي بوده باشد. - در اين حديث، پيامبر اميص مي‌فرمايد: أکتب، يعني برايتان بنويسم در صورتيکه بايد مي‌گفته: املي، يعني برايتان املاء کنم. بيان چنين مواردي، کل نبوت را زير سوال خواهد برد چون اسلام ستيزان نيز همين عقيده را دارند که پيامبر اسلامص نزد اهل کتاب و ديگران مي رفته و اين آيات الهي را از آنها آموخته است، يعني در واقع امي نبوده است!! (دقت کنيد که حضرت علي ع‌ پيامبر اسلامص را افصح عرب مي‌دانسته). - پيامبرص با لغت اهل حجاز صحبت مي‌کردند و الفاظي که در حديث است بطور هلمّوا، صيغه جمع استعمال شده، مخالف با عادت و روش ايشان است زيرا که اهل حجاز کلمه هلمّ (صيغه مفرد) را براي تثنيه و جمع بطور يکسان استعمال مي‌کردند ولي در حديث، صيغه هلمّوا که لغت بني تميم است بکار رفته است. - پيامبرص شخصي بوده که فرماندهي هشتاد غزوه و جنگ را بر عهده داشته و حتي نظر شخصي خود را نيز بيان مي‌کرده چه برسد به دستورات الهي و امور مربوط به دين، پس چرا بايد بترسد يا قهر کند و نگويد! - آيا پيامبرص فرموده مي‌خواهم برايتان مطلبي بگويم ولي در انتها آن مطلب را نگفته؟! پس يعني امت گمراه شده اند چون آن مطلب بيان نشده است و در واقع هم اکنون نيز ما گمراه هستيم!!!! - ابن عباس راوي حديث در آن زمان کم و بيش، حدود 10 سال داشته که وجود اين طفل در آن اتاق و بين کبار صحابه و در محضر پيامبرصکه بيمار بوده و لحظات آخر زندگي خود را مي‌گذرانده، غير معقول است. - حديث قرطاس جزء اخبار واحد است و خبري واحد براي امري بدين مهمي قابل پذيرش نيست. - شيعياني که مي‌گويند: چرا اصحاب صدايشان را در محضر پيامبرص بلند کردند؟ و چرا پيرامون اين قضيه در مقابل پيامبرص با يکديگر مشاجره کردند؟ خوب در اينصورت حضرت علي ع‌ و يارانش نيز در برابر پيامبرص با اصحاب ديگر مشاجره کرده اند و بنابراين آنها نيز مقصر هستند و ايراد شما به خود شما بر مي‌گردد. - شيعيان به حضرت عمر اعتراض دارند که او متوجه مقصود پيامبرص شده و فهميده که ايشان مي‌خواهند جانشيني و خلافت حضرت علي ع‌ را کتابت کنند و به همين خاطر جلوي وقوع اين امر را گرفته است!!! ما مي‌گوييم حضرت عمر ع‌ از کجا متوجه اين موضوع شده؟!! مگر علم غيب داشته؟!! مگر از افکار و ضمير انسانها آگاهي داشته است؟!!!! - چرا حضرت علي و يا يکي از طرفدارانش قلم و دوات را نياورده اند؟!! لابد همه از عمر مي ترسيده اند؟!!!! شما که مي‌گوييد عمر ترسو بوده و در جنگها فرار مي‌کرده، چرا اينجا آنهمه شجاع از اين انسان ترسو مي ترسند؟!!! - اين مطلب مهم در انتها بيان نشده است، پس هياهوي شما براي چيست؟! شايد اصلا خلافت حضرت ابوبکر مد نظر بوده و يا مطلبي ديگر بوده است. فراموش نکنيد نمي‌توانيد بگوييد در کتب ديگري از شيعه آمده که پيامبرص پس از بيرون کردن اصحاب آن مطلب را به حضرت علي ع‌ و دوستان خاص خود گفته است، چون فعلا بحث پيرامون اين حديث کتب صحيحين است که دائما مورد استناد شماست. - خلافت و امامت موجود در تشيع از مهمترين اصول ديني است که حتي از نبوت هم بالاتر است، پس چنين اصل مهمي مي‌بايست در قرآن بيان شود (مثل اصولي چون توحيد، نبوت و معاد) تا حجت بر همه تمام گردد نه اينکه در لحظات آخر عمر و در بستر بيماري باشد و تازه در انتها بيان نشود. - در حديث مورد استناد شما آمده بعضي چنين گفتند که قرآن ما را بس است (قال بعضهم) پس شما چگونه اين مطلب را به حضرت عمر نسبت مي‌دهيد؟!!! - اگر شما مخالفت صحابه را براي کتابت دليل بر عدم ايمان ايشان مي‌دانيد پس حضرت علي ع‌ هم در جريان صلح حديبيه حاضر نشد به دستور پيامبرص عمل نموده و نام ايشان را پاک کند.

پاسخ:
شبهاتی که در این بخش به آن پرداخته شده بسیار زیاد است چرا که شبهه گر از هر دری صحبت کرده بدون اینکه حتی یک منبع برای مطالب خود ذکر کند و متاسفانه به طرزی فریب کارانه سعی در القاء مطالبی دروغ به مخاطب بر آمده است لذا در حد امکان به بررسی مطالب موجود در این شبهه می پردازیم:

اینک پاسخ به شبهه ها:
حدیث قرطاس و اسناد آن؟ مگر حضرت علی آنجا نبود پس چرا گذاشت چنین جسارتهایی صورت بگیرد؟ سن ابن عباس و بحثهای دیگر پیرامون آن
(قبل از پاسخ به این شبهه لازم است به یک مطلب اشاره شود و آن اینکه قرطاس با طاء است نه با ت که شبهه گر به آن گونه نوشته است و این نشان از بی سوادی شبهه گر است که حتی از سواد نوشتاری نیز متاسفانه بی بهره است)
حدیث قرطاس در منابع اهل سنت با توضیحات مطالب و بررسی احادیث:
در روزهاى پايانى عمر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن حضرت به جمعى از اصحاب كه به عيادتش رفته بودند، فرمود: «قلم و دواتى برايم حاضر كنيد تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد». ولى بعضى از صحابه به مخالفت برخاستند و مانع نوشتن اين نامه شدند!
اين حديث در شش مورد از صحيح بخارى(صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39 باب كتابة العلم، ح 4; كتاب الجهاد والسير; باب 175، ح 1; كتاب الجزية، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84 باب مرض النبى ووفاته، ح 4; همان باب، ح 5; كتاب المرضى، باب 17 باب قول المريض قوموا عنى، ح 1 .) و سه مورد از صحيح مسلم(صحيح مسلم; كتاب الوصية،باب6، ح 6; همان باب، ح 7; همان باب، ح 8.) كه هر دو از معتبرترين كتب روائى اهل سنت است، آمده .
بخش نخست اين ماجرا مطابق نقل «مسلم» در كتاب صحيح خود چنين است: سعيد بن جبير مى گويد: ابن عباس گفته است: پنج شنبه و چه روز پنجشنبه سختى بود!( اين حادثه در روز پنج شنبه اتفاق افتاد و مطابق نقل طبرى آن حضرت در روز دوشنبه (چهار روز بعد) وفات يافت. طبرى در حوادث سنه يازدهم هجرى مى نويسد: «روزى كه رسول خدا رحلت فرمود همه مورخين اتفاق دارند كه روز دوشنبه بوده است». در فتح البارى نيز ابن حجر مى نويسد: آن حضرت روز پنج شنبه بيمار شد و روز دوشنبه رحلت كرد. (ج 7، ص 739)) آنگاه ابن عباس گريست و سيل اشك او را ديدم كه همچون رشته مرواريد بر گونه هايش جارى شد. سپس ادامه داد: رسول خدا فرمود: «براى من كاغذ و قلمى بياوريد تا براى شما نوشته اى بنگارم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد...».( صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 7)
در بدو امر چنين به نظر مى رسد كه باید همه اصحاب كه حضور داشتند با شنيدن اين خواسته رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، با شوق و علاقه فراوان قلم و دواتى حاضر بکنند، تا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) وصيت نامه اش را بنويسد; زيرا از يك سو اطاعت فرمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) واجب است و از سوى ديگر، اين نوشته به هدايت جاويدان و ترك ضلالت آنان پيوند مى خورد; و از سوى سوم ، پيامبر(صلى الله عليه وآله) در بستر بيمارى و رحلتش نزديك بود و طبعاً كلماتى جامع و هدايت ويژه اى را عرضه مى كرد; از اين رو ، بايد براى دريافت اين دستورالعمل از سوى پيامبر و پيشواى خود ، سر از پا نشناسند و بدون فوت وقت ، قلم و دوات حاضر كنند; ولى شگفت آور آنكه جمعى از صحابه با آن به مخالفت برخاستند!
مطابق اين روايت، در حضور آن حضرت نزاع و درگيرى شد! برخى گفتند: قلم و دوات را حاضر كنيد و برخى گفتند نيازى نيست. در پاره اى از روايات، نام آنان كه مخالفت كرده اند، نيامده است(صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب 175، ح 1; كتاب الجزيه، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84 باب مرض النبى و وفاته، ح 4 و 5; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 و 7); ولى در پاره اى از روايات تصريح شده است كه «عمر» به مخالفت برخاست.
از جمله در صحيح بخارى آمده است كه پس از درخواست رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى مهيا ساختن قلم و دوات، «عمر» گفت: «إنّ النّبيّ غلب عليه الوجع!!، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله; بيمارى بر پيامبر چيره شده است (كه چنين سخنانى مى گويد)، قرآن نزد شماست و كتاب خدا ما را كافى است!».( صحيح بخارى،كتاب المرضى،باب17باب قول المريض قوموا عنى،ح1)
بخارى در جاى ديگر از كتابش نيز همين سخن را با اندكى تفاوت از عمر نقل كرده است; او مى نويسد: ابن عباس مى گويد; وقتى كه بيمارى پيامبر شدت يافت، فرمود: «ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده، قال عمر: إنّ النبىّ(صلى الله عليه وآله)غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله حسبنا; براى من كاغذى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد! عمر گفت: بيمارى بر پيامبر چيره شده و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».( همان مدرك، كتاب العلم، باب 39 باب كتابة العلم، ح 4)
صحيح مسلم نيز در يك مورد (از سه مورد) نام معترض را عمر ذكر كرده است.( صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8)
ولى با توجه به شباهت ديگر گفتارها با يكديگر، در مخالفت عمر با سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله)ترديدى نيست و اگر در نقل هايى آمده است «فقالوا»( صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 و 7) و يا آمده «فقال بعضهم»( صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 5) معلوم است كه يكى از مخالفت كنندگان با نوشتن وصيت نامه، عمر بوده است.
و همان گونه كه قبلا اشاره شد، اين ماجرا را بخارى شش بار و مسلم سه بار در كتاب خود آورده اند و از اين احاديث استفاده مى شود كه بعد از مخالفت عمر، بعضى به حمايت از او و جمعى به مخالفت با او برخاستند.
اين ماجرا را بسيارى ديگر از دانشمندان اهل سنّت نيز در كتاب هاى خود نقل كرده اندبه طور مثال رجوع کنید: رجوع كنيد به: مسنداحمد، ج 1، ص 222، 293، 324، 325 و 355; ج 3، ص 346; مسند ابى يعلى، ج 3، ص 395; صحيح ابن حبان، ج 8، ص 201; تاريخ طبرى، ج 3، ص 193; كامل ابن اثير، ج 2، ص 185 وكتب ديگر.
ولى ما تنها احاديثى را كه در صحيح بخارى و مسلم است ـ كه صحيح ترين كتاب نزد برادران اهل سنت محسوب مى شود ـ مورد بررسى قرار مى دهيم.
بعد از اینکه معلوم شد عمر،به مخالفت با امر پیامبر پرداخته، اكنون به كلماتى كه در مخالفت با فرمان حضرت بيان شده است، مى پردازيم. باز تكرار مى كنيم همه اينها در صحيح بخارى و مسلم(مهمترین کتب اهل سنت) است.
در يك مورد آمده است: «فقال بعضهم: إنّ رسول الله قد غلبه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».( صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 5)
در تعبير ديگر آمده است: «فقال عمر: انّ رسول الله قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».( صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8)
در تعبيرى شبيه به همان آمده است: «فقال عمر: إنّ النّبى قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».( صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب 17، ح 1)
و در جاى ديگر نيز به اين صورت نقل شده است: «قال عمر: إنّ النّبى غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله، حسبنا».( همان مدرك، كتاب العلم، باب 39 باب كتابة العلم، ح 4)
مطابق اين تعبيرات، عمر براى جلوگيرى از نوشتن نامه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) گفته است: «بيمارى بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چيره شده (و نعوذ بالله نمى داند چه مى گويد!) و قرآن كه نزد شما هست، براى هدايت ما و شما كافى است».
در پنج مورد واژه «هجر» (نعوذ بالله هذيان گفتن) به كار رفته است، البته در پاره اى موارد به صورت استفهامى و يك مورد به صورت اخبارى.
در يكجا آمده است: «فقالوا: أهجر رسول الله».( صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب 175، ح 1 ) در دو مورد آمده است: «فقالوا: ما شأنه؟ أهجر؟ استفهموه».( همان مدرك، كتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 .) اهل لغت نيز «هجر» را وقتى كه به بيمار نسبت داده شود، به معناى هذيان گويى دانسته اند.
«فيومى» در «مصباح المنير» مى نويسد: «هجر المريض فى كلامه هجراً ايضاً خلط وهذى; مريض در كلامش هجر گفت يعنى ناميزان حرف زد و هذيان گفت و به پرت و پلاگويى افتاد».( مصباح المنير، واژه هجر.)
در لسان العرب نيز آمده است: «الهَجْر: الهذيان والهُجْر بالضم: الاسم من الاهجار وهو الافحاش وهَجَر فى نومه ومرضه يهجُر هجراً: هذى; «هَجر» به معناى هذيان گويى است و «هُجر» كه اسم مصدر است به معناى سخن زشت است و هنگامى كه اين واژه به آدم خوابيده و يا بيمار نسبت داده شود ، مفهومش اين است كه او در خواب و يا حالت بيمارى هذيان گفت و حرف هاى نامربوط زد».( لسان العرب، واژه هجر.)
به راستى چگونه مى توان درباره حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) كه فرستاده خدا و رابط ميان خدا و خلق شمرده مى شود، اين كلمات و سخنان را بر زبان جارى كرد؟!! در حالى كه قرآن در شأن او مى گويد: «(وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى); او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد»( نجم، آيه 3) و نيز قرآن مى گويد: «(وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا); آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد»( حشر، آيه 7) و نيز مى فرمايد: «(فَلْيَحْذَرْ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ); آنان كه فرمان او را مخالفت مى كنند، بايد بترسند از اينكه فتنه اى دامنشان را بگيرد، يا عذابى دردناك به آنها برسد!».( نور، آيه 63)

حدیث قرطاس در منابع شیعه:
1. سليم بن قيس كه از تابعين رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم بوده نقل مي كند:
أبان بن أبي عياش عن سليم ، قال : إني كنت عند عبد الله بن عباس في بيته وعنده رهط من الشيعة . قال : فذكروا رسول الله صلى الله عليه وآله وموته ، فبكى ابن عباس ، وقال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله يوم الاثنين - وهو اليوم الذي قبض فيه - وحوله أهل بيته وثلاثون رجلا من أصحابه : ايتوني بكتف أكتب لكم فيه كتابا لن تضلوا بعدي ولن تختلفوا بعدي . فمنعهم ... فقال : ( إن رسول الله يهجر )
فغضب رسول الله صلى الله عليه وآله وقال : ( إني أراكم تخالفوني وأنا حي ، فكيف بعد موتي ) ؟ فترك الكتف . قال سليم : ثم أقبل علي ابن عباس فقال : يا سليم ، لولا ما قال ذلك الرجل لكتب لنا كتابا لا يضل أحد ولا يختلف .
فقال رجل من القوم : ومن ذلك الرجل ؟ فقال : ليس إلى ذلك سبيل . فخلوت بابن عباس بعد ما قام القوم ، فقال : هو عمر . فقلت : صدقت ، قد سمعت عليا عليه السلام وسلمان وأبا ذر والمقداد يقولون : ( إنه عمر ) . فقال : يا سليم ، اكتم إلا ممن تثق بهم من إخوانك ، ... .
ابان بن ابي عياش از سليم نقل مي كند: به اتفاق جمعي از شيعيان در خانه عبد الله بن عبّاس بوديم كه يادي از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم و هنگام وفات آن حضرت شد كه به اين جهت ابن عبّاس به گريه افتاد و گفت: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در روز دوشنبه‌اي كه جان به جان آفرين تسليم كرد در حالي كه اهل بيتش و سي نفر از اصحابش نزد او حاضر بودند فرمود: برايم كتف( گوسفندي ) بياوريد تا برايتان چيزي بنويسم كه بعد از آن گمراه نشده و با هم اختلاف نكنيد.
در اين حال بود كه فرعون اين امّت آنها را از اين كار بازداشت و گفت: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم هذيان مي‌گويد.
اين جا بود كه حضرت غضبناك گرديد و فرمود: شما را مي‌بينم كه در حالي كه من هنوز زنده هستم و در ميان شمايم با من مخالفت مي‌‌كنيد معلوم است كه بعد از من چگونه خواهيد بود. اين بود كه آوردن كتف به فراموشي سپرده شد. سليم گفت: ابن عبّاس به من روي كرد و گفت: اي سليم ! اگراين سخن از آن شخص صادر نشده بود آن حضرت براي ما مطلبي نوشته بود كه هيچ كس گمراه نمي‌شد و به اختلاف نمي‌افتاد.
شخصي از حاضران گفت: شخصي كه از اين اقدام رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم ممانعت نمود چه كسي بود؟ ابن عبّاس گفت: راهي براي افشاء اين سرّ وجود ندارد. امّا چون بعد از رفتن ديگران با ابن عبّاس خلوت نمودم و از او در باره آن شخص سئوال نمودم گفت: آن شخص عمر بود. ومن به او گفتم : راست مي‌گوئي چون از علي عليه السلام‌ و سلمان و اباذر و مقداد شنيدم كه آنها نيز مي‌گفتند: آن شخص عمر بود. آنگاه ابن عبّاس گفت: اي سليم ! اين راز را نزد كسي باز گو نكن مگر ابن كه به او اطمينان داشته باشي، چون دلهاي مردم از محبت اين دو نفر (ابوبكر و عمر) سيراب گشته همان طور كه قلوب بني اسرائيل از محبت گوساله و سامري سيراب گشته. (كتاب سليم بن قيس(از تابعين) ، تحقيق محمد باقر أنصاري ، ص 325 و رواه الطبرسي في الاحتجاج والمجلسي في البحار عن كتاب سليم بن قيس . الاحتجاج: ج 1 ، ص 223، بحار الأنوار: ج 31 ، ص 425 و ج 36 ، ص 277.)
نعماني در كتاب الغيبه مطلب فوق را با همان سند و با اختلاف اندكي اين گونه آورده است:
علي عليه السلام‌ در حديثي طولاني كه در آن مهاجرين و انصار با يكديگر به فضايل و مناقب خويش افتخار و مباهات مي‌نمودند به طلحه فرمود: اي طلحه! آيا تو شاهد نبودي كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از ما خواست كه برايش كتف گوسفندي بياوريم يا مطلبي بنويسد كه امّت گمراه نشده و به اختلاف مبتلا نشود؟امّا دوست و همنشينت گفت آنچه را كه گفت : كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم هذيان مي‌گويد. و اين سخن موجب ناراحتي آن حضرت شد و از خواسته خود منصرف گرديد. طلحه گفت: آري من شاهد بودم.
آنگاه علي عليه السلام‌ فرمود: امّا چون شما اصحاب از نزد آن حضرت خارج گشتيد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم مرا نسبت به آن مطلبي كه قصد نموده بود كه بنويسد و گروهي از مردم نيز بر آن شهادت دهند با خبر ساخت. و اين مطلبي بود كه جبرئيل آن حضرت را از آن با خبر ساخته بود چون او به خوبي مي‌دانست كه اين امّت به زودي به اختلاف و گمراهي مبتلا خواهند شد.
لذا از من صحيفه‌اي در خواست نمود و بر روي كتف مطالبي را براي من املاء نمود و بر اين مطلب گروهي از جمله : سلمان فارسي و ابوذر و مقداد شاهد بودند. و در آن صحيفه از اماماني كه مؤمنان را بر اطاعت از آنها امر نموده نام آورد كه من اوّلين آنها و بعد از من فرزندم حسن و بعد از او حسين و سپس نه فرزندان اويند.
اي اباذر و تو اي مقداد آيا شما دو نفر بر اين مطلب شاهد نبوديد؟ آنها گفتند :آري ما اين مطلب را از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم شاهد بوديم.
طلحه گفت: به خدا سوگند كه من از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم شنيدم كه به ابوذر ي فرمود: آسمان بر كسي سايه نيافكند و زمين به زير پاي كسي گسترده نشد كه صادق تر و صريح الهجه تر از ابوذر باشد. من نيز شهادت مي‌دهم كه آن دو نفر به حقّ شهادت داده‌اند. و تو يا علي از آن دو نفر نيز صادق تري!
كتاب الغيبة ، محمد بن إبراهيم نعماني(380 هق) ، ص 85 .
محمد بن جرير طبري از علماي بزرگ شيعه مي‌نويسد:
آيا اين رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم نبود كه در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود فرمود: برايم صحيفه و دواتي بياوريد تا برايتان مطلبي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد؟ و اين جا بود كه دوّمي گفت: رسول خدا هذيان مي‌گويد. و سپس گفت: كتاب خدا براي ما كافي است. و او در اين گفتارش به خداوند بزرگ كفر ورزيد. چرا كه خداوند متعال مي‌فرمايد: آنچه را كه رسول برايتان آورده اخذ كرده و قبول نمائيد و آنچه از آنچه كه شما را نهي نموده دوري ورزيد.
امّا عمر به گمانش رسيد كه به آنچه كه ‌رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم فرموده نيازي نيست چون به خوبي مي‌دانست كه آن حضرت قصد نموده تا بر خلافت علي عليه السلام‌ تاكيد ورزد لذا از اين عمل ممانعت به عمل آورد و الا اگر احتمال مي‌داد كه آن حضرت قصد دارد تا براي او و دوستش (ابوبكر) مطلبي بنويسد حتماً به آوردن دوات و قلم مبادرت مي‌ورزيد. (المسترشد - محمد بن جرير الطبري (شيعي، وفات قرن 4 هق) - ص 681 به بعد ).
مرحوم شيخ مفيد مي فرمايد:
تنها موردي كه در نقل آن عامّه و خاصّه (شيعه و سنّي ) اتّفاق و اجماع نموده‌اند سخن آن حضرت در آخر عمر شريفشان است كه فرمودند برايم صحيفه‌اي بياوريد تا برايتان مطلبي بنويسم كه بعد از من به هيچ وجه گمراه نشويد. و در اين جا بود كه عمر گفت: آن مرد هذيان مي‌گويد.(أوائل المقالات ، شيخ مفيد (413 هق) ، ص 406.)
وي در كتاب ارشاد خود اين‌چنين آورده است:
بعضي از كساني كه در مجلس حاضر بودند درخواست دوات و قلم و كتفي كه بر روي آن بنويسند نمودند كه در اين جا عمر به او گفت: برگرد ! اين مرد هذيان مي‌گويد و آن شخص نيز بازگشت. و آن شخصي كه مي‌خواست براي آوردن دوات و قلم اقدام نمايد نيز به خاطر جلوگيري از سروصدا از قصد خود منصرف گرديد و آن گروه يكديگر را نكوهش نموده و گفتند: انا لله و انا اليه راجعون از مخالفت با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم خوف داريم . و چون حال آن حضرت افاقه نمود برخي گفتند: اي رسول خدا! آيا برايتان كتف براي نوشتن بياوريم؟ دور باد آن جيزي كه گفتيد . نه نياز يه آوردن نيست ، لكن من شما را به نيكي با اهل بيتم توصيه مي‌كنم. و آنگاه بود كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از آن گروه روي برگرداند و آنها نيز از آتجا خارج شدند و فقط عبّاس و فضل و علي عليه السلام‌ و اهل بيتش نزد آن حضرت ماندند. (الإرشاد ، شيخ مفيد (413 هق) ، ج 1 ص 184 .)
هم‌چنين در كتاب امالي نوشته است:
عبدالله بن عبّاس مي‌گويد: زماني كه وفات رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم فرا رسيد در خانه آن حضرت گروهي حاضر بودند كه از جمله آنها عمر بن خطّاب بود. آن حضرت فرمودند: برايم صحيفه‌اي بياوريد تا برايتان مطلبي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد . عمر گفت: چيزي براي او نياوريد كه درد و بيماري بر او غالب گرديده و بين شماها قرآن موجود است و براي ما كتاب خدا كفايت مي‌كند. (الأمالي ، شيخ مفيد (413 هق) ، ص 36 ). همچنین بسیاری دیگر از علمای شیعه این روایت را در کتبشان ذکر کرده اند که به جهت اختصار تنها به ذکر منابع اکتفا می شود:التعجب ، أبو الفتح كراجكي(449 هق) ، ص 90؛ مناقب آل أبي طالب ، ابن شهر آشوب(588 هق ) ، ج 1، ص 199 . و ج 1، ص 203 ؛سعد السعود ، سيد ابن طاووس(664 هق)، ص 266 ؛كشف المحجة لثمرة المهجة ، سيد ابن طاووس(664 هق)، ص 65 .
الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف ، سيد ابن طاووس ( 664 هق)، ص 432؛ مجمع الفائدة، محقق أردبيلي(993هق)، ج 3، ص 217 ؛ الرواشح السماوية ، ميرداماد محمد باقر الحسيني الأستر آبادي( 1041 هق) ، ص 211؛ بحار الأنوار ، علامه مجلسي( 1111 هق) ، ج 16 ، ص 135 و...)

شبهه دیگر این بود که اگر حضرت علی در آن واقعه حضور داشت چرا اجازه داد چنین جسارتهایی صورت بگیرد؟
اينكه اميرمؤمنان عليه السلام در قضيه قرطاس حضور داشته است، قطعى است؛ چراكه آن حضرت در زمان بيمارى رسول خدا صلى الله عليه وآله هيچگاه از آن حضرت جدا نشدند؛ مگر ضرورتى پيش مى‌آمد؛ چنانچه از روایاتی که ذکر کردیم این مطلب روشن شد مثل روایت شيخ مفيد رضوان الله تعالى عليه .
بنابراين اصل حضور آن حضرت در قضيه قرطاس قطعى است؛ اما چرا آن حضرت در مقابل اهانت كنندگان به پيام‌آور خدا سكوت كرد و جواب آن‌ها را نداد؟
در جواب به این سوال، به چند نكته بايد توجه كرد:
حرمت پيشي گرفتن بر رسول خدا صلي الله عليه وآله:
طبق آيه اول سوره حجرات، پيشى گرفتن بر رسول خدا صلى الله عليه وآله حرام است و مسلمانان حق ندارند در حضور آن حضرت بر ايشان پيشى بگيرند:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليم‏. الحجرات/1.
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چيزى را بر خدا و رسولش مقدّم نشمريد (و پيشى مگيريد)، و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند شنوا و داناست‏.
و اميرمؤمنان عليه السلام همواره تابع محض و دنباله‌رو رسول خدا صلى الله عليه وآله بوده و هرگز نه در گفتار و نه در عمل بر پيامبر خدا پيشى نگرفته است؛ چنانچه خود آن حضرت در نهج البلاغه مى‌فرمايد:
شما موقعيّت مرا نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در خويشاوندى نزديك، در مقام و منزلت ويژه مى‏دانيد، پيامبر مرا در اتاق خويش مى‏نشاند، در حالى كه كودك بودم مرا در آغوش خود مى‏گرفت، و در بستر مخصوص خود مى‏خوابانيد، بدنش را به بدن من مى‏چسباند، و بوى پاكيزه خود را به من مى‏بوياند، و گاهى غذايى را لقمه لقمه در دهانم مى‏گذارد، هرگز دروغى در گفتار من، و اشتباهى در كردارم نيافت.
از همان لحظه‏اى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از شير گرفتند، خداوند بزرگ‏ترين فرشته (جبرئيل) خود را مأمور تربيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرد تا شب و روز، او را به راه‏هاى بزرگوارى و راستى و اخلاق نيكو راهنمايى كند،
و من همواره با پيامبر بودم چونان فرزند كه همواره با مادر است،«» پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هر روز نشانه تازه‏اى از اخلاق نيكو را برايم آشكار مى‏فرمود، و به من فرمان مى‏داد كه به او اقتداء نمايم. (نهج البلاغه (صبحى صالح)، ص300، خ192.)
و در خطبه 197 مى‌فرمايد:
اصحاب و ياران حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه حافظان اسرار او مى‏باشند، مى‏دانند كه من حتى براى يك لحظه هم مخالف فرمان خدا و رسول او نبودم، بلكه با جان خود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را يارى كردم. در جاهايى كه شجاعان قدم‏هايشان مى‏لرزيد، و فرار مى‏كردند، آن دليرى و مردانگى را خدا به من عطا فرمود. (نهج البلاغه (صبحى صالح)، ص311، خ197.)
حال چگونه امكان دارد كه اميرمؤمنان عليه السلام قبل از اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله سخنى بگويد، شروع به سخن گفتن و با نص صريح آيه قرآن كريم مخالفت نمايد؟
طبق آيه‌اى كه ذكر شد، پيشى گرفتن بر رسول خدا صلى الله عليه وآله حرام بوده است و اميرمؤمنان عليه السلام اگر پيش از رسول خدا سخن مى‌گفت در حقيقت با نص صريح اين آيه مخالفت مى‌كرد.
بلى اگر رسول خدا دستور مى‌دادند كه دهان اهانت كنندگان را ببندد، قطعا اميرمؤمنان اطاعت و با تمام وجود از آن حضرت دافع مى‌كرد؛ اما زمانى كه رسول خدا حضور دارد و ايشان هنوز اقدامى نكرده است، چگونه امكان دارد كه اميرمؤمنان بر آن حضرت پيشى بگيرد و اقدامى بر خلاف نص قرآن كريم نمايد؟
حرمت نزاع در حضور رسول خدا صلي الله عليه وآله:
خداوند در آيه 46 سوره انفال هر نوع نزاع و درگيري؛ آن‌هم در حضور رسول خدا صلى الله عليه وآله را حرام اعلام كرده است:
وَأَطيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ريحُكُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرين‏. الأنفال/46.
و (فرمان) خدا و پيامبرش را اطاعت نماييد! و نزاع (و كشمكش) نكنيد، تا سست نشويد، و قدرت (و شوكت) شما از ميان نرود! و صبر و استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است!
و در آيه ديگر مى‌فرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُون‏. الحجرات/2.
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى‏كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمى‏دانيد!
و در روايت بخارى نيز آمده است:
فَاخْتَلَفُوا وَكَثُرَ اللَّغَطُ قال قُومُوا عَنِّي ولا يَنْبَغِي عِنْدِي التَّنَازُعُ.
دعوا كردند و سر و صدا بلند شد؛ پيامبر فرمودند: از نزد من برخيزيد كه سزاوار نيست در نزد پيامبرى دعوا كنند!
البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج1، ص54، ح114، كِتَاب الْعِلْمِ، بَاب كِتَابَةِ الْعِلْمِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.
و در روايت ديگر آمده است:
فَتَنَازَعُوا ولا يَنْبَغِي عِنْدَ نَبِيٍّ تَنَازُعٌ.
دعوا كردند با اينكه سزاوار نيست در نزد پيامبران دعوا كنند!
البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج3، ص1111، ح2888، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب جَوَائِزِ الْوَفْدِ، ج3، ص1155، ح2997،أبواب الخمس، بَاب إِخْرَاجِ الْيَهُودِ من جَزِيرَةِ الْعَرَبِ؛ ج4، ص1612، ح4168، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب مَرَضِ النبي، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.
اگر اميرمؤمنان عليه السلام جواب آن‌ها را مى‌داد و بر آوردن دوات و قلم اصرار مى‌ورزيد، مجبور بود كه با آن‌ها به نزاع بپردازد و نزاع و درگيرى در حضور رسول خدا صلى الله عليه وآله شايسته نبود؛ از اين رو اميرمؤمنان عليه السلام منتظر فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله ماند و از نزاع و درگيرى با اهانت كنندگان و بلند كردن صداى خود در حضور رسول خدا صلي الله عليه وآله خوددارى كرد. يعنى پاسخ دادن (در حضور رسول خدا) عملى ناپسند بود و اميرمومنان قطعا چنين عمل ناپسندى را انجام نمى‌دادند.
اين دو پاسخ، پاسخ‌هاى اصلى شيعيان به كسانى است كه اين شبهه را مطرح مى‌كنند!
گروهي از حاضران در خانه از موافقان نوشتن وصيت:
در متن روايت قرطاس آمده است:
منهم من يقول قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ النبي صلى الله عليه وسلم كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ وَمِنْهُمْ من يقول ما قال عُمَرُ.
گروهي مي‌گفتند كه (كاغذ را) پيش آوريد كه پيامبر (ص) براي شما كتابي بنويسد كه بعد از ايشان گمراه نشويد، عده‌اي نيز سخن عمر را تكرار مي‌كردند!
البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج4، ص1612، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب مَرَضِ النبي؛ ج5، ص2146، ح5345، كِتَاب المرضي، بَاب قَوْلِ الْمَرِيضِ قُومُوا عَنِّي؛ ج6، ص2680، ح6932، كِتَاب الِاعْتِصَامِ بِالْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، بَاب كَرَاهِيَةِ الاختلاف، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.
در صورتى كه اهل سنت ادعا دارند، پاسخ دادن به عمر، عملى نيك بوده است و عمر اشتباه كرده است، از ايشان مى‌پرسيم به چه دليل مى‌گوييد كه در اين فرض، اميرمومنان عليه السلام جزو پاسخ دهندگان نبوده است؟ با توجه به تبعيت بى چون و چراى اميرمؤمنان عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله و اصرار ايشان بر انجام كار نيك، قطعا يكى از كسانى كه اصرار بر آوردن نامه داشتند آن حضرت بود.
بنابراين اگر اهل سنت مى‌گويند كه بايد اميرمؤمنان عليه السلام جواب اهانت كنندگان را مى‌داد و اين كار، كار نيكويى بوده است، قطعا اميرمؤمنان عليه السلام جزء كسانى بوده است كه با آوردن دوات و قلم موافق بوده و بر اين امر اصرار داشته است.
افشاي چهره كساني كه ادعاي خلافت داشتند:
احتمال ديگر اين است كه شايد هدف رسول خدا صلى الله عليه وآله از اين دستور، افشاى چهره كسانى بود كه ادعاى جانشينى آن حضرت را داشتند و تمام تلاش خود را براى به دست‌آوردن آن از مدت‌ها پيش آغاز كرده بودند.
رسول خدا صلى الله عليه وآله مى‌خواست به مسلمانان بفهماند كسانى كه به ايشان نسبت هذيان ـ نستجير بالله‌ـ مى‌دهند، صلاحيت و شايستگى اداره جامعه اسلامى را ندارند و نمى‌توانند مرجعيت علمى و سياسى جامعه اسلامى را به عهده بگيرند؛ به ويژه اين كه رسول خدا دستور داد كه مخالفت كنندگان با دستورش از خانه خارج شوند و فرمود «قوموا عني».
با توجه به ارتباط نزديك اميرمؤمنان عليه السلام با رسول خدا صلى الله عليه وآله، قطعا از اين مسأله آگاه بوده و به همين خاطر منتظر سخن گفتن رسول خدا ماند و از هر اقدامى خوددارى كرد.
اتمام حجت با مسلمانان:
هرچند كه رسول خدا جانشينى اميرمؤمنان عليه السلام را از نخستن روز بعثت تا آخرين لحظات عمر شريفشان بارها و بارها اعلام كرده بود؛ اما از آن جايى كه دوست نداشت كه ثمره زحمات بيست‌ساله‌اش برباد رود؛ براى اتمام حجت بارديگر تصميم گرفت كه وصيت‌نامه‌اش را به صورت مكتوب در اختيار مسلمانان قرار دهد تا اگر در آينده جامعه اسلامى دچار مشكلاتى شد، كسى نگويد كه چرا پيامبر خدا كوتاهى كرد و راه را به مردم نشان نداد؟
در حقيقت رسول خدا مى‌خواست عدم قابليت صحابه را به همه مردم نشان دهد كه آن‌ها بودند كه نگذاشتند اسلام مسيرى را طى كند كه خدا و رسولش ترسيم كرده بودند؛ چنانچه ابن عباس با صراحت اين مطلب را بيان كرده است:
پيامبر (ص) فرمودند از نزد من برخيزيد؛ ابن عباس مى‌گفت: بيشترين مصيبت اين بود كه با اختلاف و سر و صدايشان،‌ بين پيامبر و نوشتن اين نامه، مانع شدند.
البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج5، ص2146، ح5345، كِتَاب المرضي، بَاب قَوْلِ الْمَرِيضِ قُومُوا عَنِّي؛ ج6، ص2680، ح6932، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ایراد به سن ابن عباس:
اگر ایرادب به سن ابن عباس وارد باشد می بایست با بیان این مطلب 7 حدیث از کتاب صحیح بخاری را تنها به اين علت که ابن عباس يک کودک خردسال بوده و به او اجازه ورود به چنين مجلسي را نمي‌دادند و اين روايت هم غير از طريق ابن عباس نقل نشده، رد کرد، با توجه به این نکته که علمای اهل سنت بر این باورند که احادیث این کتاب قابل مناقشه نیستند.
اما گویا فراموش کرده‌اند کتب روایی اهل تسنن بیش از 1600 حدیث از ابن عباس نقل کرده‌اند و اگر قرار باشد ما این روایت را به دلیل سن ایشان در زمان شهادت حضرت رسول(ص) زیر سوال ببریم باید تمام آن 1600 حدیث نقل شده توسط ابن عباس در ابواب فقه، تاریخ و تفسیر که فقهای اهل سنت در گذر زمان به آنها استناد کرده‌اند، را نیز رد کنیم! آیا علمای اهل تسنن حاضر به انجام چنین کاری هستند؟! آيا بعد از اين چيزي از فقه، تفسير و ... براي اهل سنت باقي مي‌ماند.
نکته دیگر اینکه ابن عباس در زمان شهادت نبی مکرم اسلام (ص) 15 ساله بودند. ابن حجر عسقلانی از ابن عباس نقل می‌کند: «زمانيكه رسول الله(ص) از دنيا رفتند من 15 سال داشتم.»( تهذيب والتهذيب جلد 5 ص 243 ) و اضافه می‌کند که این نظر، نظر احمد بن حنبل (امام فرقه حنابله) است.
ذکر این نکته در اینجا خالی از لطف نیست که محدثان بزرگ اهل سنت از کودکان 3 و 4 ساله احاديثي نقل کرده و آن‌ها را معتبر می‌دانند:
مسلم در صحیحش از فردی که تنها 4 سال داشته است روایت نقل كرده و مي‌گويد اگر يك كودك 4 ساله هم روايتي نقل كند براي ما حجت است.( شرح صحيح مسلم نووي ج15ص189)
شبيه اين نظر را خطيب بغدادي (که از بنيانگزاران علم درايه اهل سنت است) دارد.
با توجه به مطالب گفته شده قطعا حدیث نقل شده توسط ابن عباس 15 ساله را بايد علمای اهل سنت بپذیرند.
حتی اگر ابن عباس یک کودک 10 ساله می‌بود باز هم این ایراد وارد نبود زیرا ایشان در زمان حیات نبی مکرم اسلام (ص) از جایگاه علمی ویژه‌ای برخوردار بودند. زيرا پيامبر (ص) در حق او اينگونه دعا كردند: «اللهم فقهه في الدين وعلمه‌ التأويل» (خداي او را فقيه در دين نما و تاويل در قرآن را به او بياموز)( تفسير ابن كثير ج 1 ص 8 و ج 2 ص 11 ، تفسير البغوي ج 1 ص 34 ، تفسير آلوسي ج 7 ص 422 و 425 ، تفسير قرطبي ج1 ص 66 و ...)
ابن حجر عسقلاني از ابن عباس نقل مي‌کند: «نزد رسول الله (ص) رفتم جبرئيل نيز در نزد ايشان(ص) بود و جبرئيل در مورد من گفت: إنه كائن حبر هذه الأمة فاستوص به خيرا»( تهذيب التهذيب ج 5 ص 244)
آیا این نهایت جفا و ظلم در حق کسی نیست که پیامبر(ص) برای او دعا کرده، جبرئیل او را «حبر امت» خوانده و دهها تن از صحابه از او علم آموخته‌اند، را زیر سوال برده و او را تضعیف کنیم؟
گذشته از اینها حدیث قرطاس از افراد دیگری نیز نقل شده است که ما به ذکر دو نمونه اکتفا می‌کنیم:
1- طبرانی در معجم اوسط از خلیفه دوم عمر بن خطاب نقل می کند:
عن عمر بن الخطاب قال: لما مرض النبي صلى الله عليه و سلم قال: «ادعوا لي بصحيفة و دواة، أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا»، فكرهنا ذلك أشد الكراهة، ثم قال: «ادعوا لي بصحيفة أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا»، فقال النسوة من وراء الستر: ألا تسمعون ما يقول رسول الله صلى الله عليه و سلم؟ فقلت: إنكن صواحبات يوسف، إذا مرض رسول الله صلى الله عليه و سلم عصرتن أعينكن، و إذا صح ركبتن عنقه فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «دعوهن؟ فإنهن خير منكم» (المعجم الاوسط للطبراني ج 12 ص 75 ، مجمع الزوائد هيثمي جلد 8 ص 609 ش 14257 ، کنز العمال متقي هندي ج5 ص 859 ش 14133 ، طبقات الكبري ابن سعد ج 2 ص 243 (بيان‌ها ممكن است متفاوت باشد.(
2- احمد بن حنبل از جابر بن عبدالله انصاري (صحابه عظيم الشان پيامبر) نقل می‌کند:
«ان النبي صلى الله عليه وسلم دعا عند موته بصحيفة ليكتب فيها كتابا لا يضلون بعده قال فخالف عليها عمر بن الخطاب حتى رفضها .»( مسند احمد بن حنبل ج3 ص 346 ح 14768 ، طبقات الكبري ابن سعد ج 2 ص 243(
پس بیان این مطلب که این حدیث به خاطر ناقل آن یعنی ابن عباس ضعیف و غیر قابل استناد است تنها نشان دهنده جهل گوینده این مطلب، حتی از منابع حدیثی خودشان است.

شبهه دیگر شبهه گر این بود که چرا حضرت رسول قبلاً اين موضوع به فكرشان نرسيده و چيزي ننوشته اند واگر به فكرشان رسيده چرا آن را اينقدر به تعويق انداخته اند تا اينكه موفق به نوشتن آن چيز نشوند ويا ديگران جلوگيري كنند؟آیا در طول 23 سال هیچ مطلبی در مورد خلافت حضرت امیر گفته نشد؟
پيامبر گرامي در طول عمر بيست و سه ساله رسالت نسبت به خلافت حضرت امير سلام الله عليه مطالبي بيان فرموده اند از حديث دار كه بعد از نزول آيه انذار در سال سوم هجرت آغاز شد و پس از آن در مناسبتهاي مختلف اين مسأله را مطرح كردند و اوج آن در همايش بزرگ غدير خم با شركت بيش از يكصدهزار نفر از صحابه مسأله ولايت امري حضرت علي را مطرح و از همهء مردم براي او بيعت گرفتند و بر اين باور بودند كه ديگر مسأله تمام شده است و هيچ كسي كوچكترين عذري در رابطه با ولايت حضرت علي (ع) ندارد
ولي پس از آمدن به مدينه احساس فرمودند توطئه هايي در كار است تا خلافت را از اميرالمؤمنين به سوي ديگران بكشانند كه حديث صحيفه ملعونه در كتب شيعه و حديث اصحاب العقدة در كتب اهل سنت گواه بر اين ادعا است و لذا نبي مكرم تصميم گرفتند وصيت نامه اي را بنويسند كه در آن نام علي بن ابي طالب را با صراحت بيان كنند و قطعا اين تصميم حضرت به امر خداوند متعال بود كه مي گويد ما ينطق عن الهواي ان هو الا وحي يوحي ولي پس از آنكه با برخورد زشت و قبيح و دور از ادب برخي از صحابه مواجه شدند از تصميم خود صرفنظر كردند و اين نيز قطعا به امر الهي بوده و پس از آنكه قائله فيضله پيدا كرد عباس عموي پيغمبر مي گويد: من به حضرت گفتم آيا الان نمي خواهي چيزي بنويسي ؟ حضرت پاسخ داد: بعد از آن برچسب ناروايي كه آن مرد به من زد؟!
يعني اگر چنانچه چيزي هم نوشته شود مخالفان ولايت حضرت امير (ع) او را زير سؤال خواهند برد يكي از بزرگترين حكمت اين قضيه اين است كه پيغمبر اكرم به همگان ثابت كرد كه بحث عدالت صحابه كه در آينده به صورت يك چماقي تبديل خواهد شد و دكاني در برابر اهل بيت خواهد بود جز افسانه چيز ديگري نيست مخالفت و يا موافقت صحابه نمي تواند ملاك حقانيت يا بطلان چيزي باشد و آن چه ملاك حقانيت است قرآن و اهل بيت است كه نبي مكرم تا آخرين لحظه حيات خود مردم را به اين دو سفارش كرده اند.

شبهه دیگر این بود که چطور ممکن است که در طول کمتر از 70 روز از روز واقعه غدیر تا وفات پیامبر این تعداد انسانی که آنجا حضور داشتند این واقعه را فراموش کنند:
اين سؤال يكى از مهم‏ترين مسائلى است كه به ذهن هر مسلمانِ محقّق و منصف خطور مى‏كند؛ زيرا روايات فراوانى از زبان رسول اكرم(ص) در فضايل حضرت على(ع) آمده است. اين روايات را اهل تسنن هم قبول دارند و كتاب‏هاى روايى آنها مملو از اين احاديث است. حال با وجود اینهمه روایات و تاکیدها علّت رویگردانی بسيارى از مردم چه بوده بوده است؟در جواب می گوییم علت مى‏تواند چند چيز باشد:
1- حب قدرت و رياست بسيارى از بزرگان مهاجرين و انصار؛ به عنوان نمونه غزالي ، عالم مشهور اهل سنت در باره پيمان شكني عمر بن خطاب مي‌گويد :از خطبه‌هاي رسول گرامي اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) خطبه آن حضرت به اتفاق همه مسلمانان در روز عيد غدير خم است كه در آن فرمود : هر كس من مولا و سرپرست او هستم ، علي مولا و سرپرست او است . عمر پس از اين فرمايش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) به علي (عليه السلام) اين گونه تبريك گفت :
«افتخار ، افتخار اي ابوالحسن ، تو اكنون مولا و رهبر من و هر مولاي ديگري هستي .»
اين سخن عمر حكايت از تسليم او در برابر فرمان پيامبر و امامت و رهبري علي (عليه السلام) و نشانه رضايتش از انتخاب علي (عليه السلام) به رهبري امت دارد ؛ اما پس از گذشت آن روز‌ها ، عمر تحت تأثير هواي نفس و علاقه به رياست و رهبري خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مكان اصلي تغيير داد و با لشكر كشي‌ها ، برافراشتن پرچم‌ها و گشودن سرزمين‌هاي ديگر ، راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلي هموار كرد و [مصداق اين آيه قرآن شد :] پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن ، بهايى ناچيز به دست آوردند، و چه بد معامله‏اى كردند.( سر العالمين وكشف ما في الدارين ، ابوحامد غزالي ، ج1 ، ص4 ، باب في ترتيب الخلافة والمملكة )
2- وجود نفاق و اختلاف در ميان بزرگان قوم؛ اوج اين اختلافات را در ميان خود اهالي سقيفه براي تعيين خليفه مي توان مشاهده کرد آنجا که قريشيان به سرکردگي ابوبکر و عمر در مقابل انصاربه سرکردگي سعد به مقابله پرداختند و بالاخره غالب هم شدند.
3- وجود اختلاف و كينه‏هايى از گذشته در بين مسلمانان؛ در اين زمينه نقل شده: شخصي از طايفه بني اسد از امام علي عليه السلام سؤال كرد :چگونه شما را كه از همه سزاوارتر بوديد از مقام خلافت كنار زدند ؟ حضرت در پاسخ فرمود : بدان كه آن ظلم و خودكامگى كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد ، در حالى بود كه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندى با رسول خدا (ص) استوارتر بود ؛ جز خودخواهى و انحصارطلبى چيز ديگرى نبود كه : گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند ، و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند ، داور خداست ، و بازگشت همه ما به روز قيامت است . (نهج البلاغة ، خطبة 162، نهج البلاغه محمد عبده ، ج2 ،‌ ص64 و شرح ابن أبي الحديد ، ج9 ، ص 241 و علل الشرايع ، ج1 ،‌ ص146 )
4- سست ايمانى تازه مسلمانان؛ بسياري از مسلمانان در سالهاي پاياني و بالاخص سال نهم و دهم هجرت که به علت همين سيل مسلمان شدن به عام الوفود نيز معروف شد مسلمان شده بودند و طبيعي بود که با امر رسول خدا به جانشيني اميرالمومنين چندان مانوس نباشند. خود امير المؤمنين در اينرابطه مي فرمايد:
«به خدا سوگند اگر خطر ايجاد اختلاف و شكاف در ميان مسلماناننبود و بيم آن نمي رفت كه بار ديگر كفر و بت پرستي به سرزمين اسلام باز گردد واسلام محو و نابود شود. من موضع ديگري در برابر آنان مي گرفتم، لكنا علي غير ماكنالهم عليه».(شرح نهج البلاغه ابن ابيالحديد، ج1، ص 307، چاپ اول قاهره، دارالاحياء الكتب العربيه، 1378 هجري قمري)بديهي است كه از چنين مجموعة كه خطر ارتداد بسيار از آنان موجب سكوت حضرت گرديد، توقعي حمايت و دفاع وايثار نخواهد بود). سيرة پيشوايان، مهديپيشوائي، ص 63 - 72. چاپ دوم، مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ، 1374 هجري قمري،قم(
5- وجود كينه‏ها و دشمنى‏هاى برخى با حضرت على(ع) (زيرا بسيارى ازبستگان نزديك آنان در جنگ‏ها به دست حضرت على كشته شده بودند)؛ امير المؤمنين عليه السلام خودش در اين زمينه مي فرمايد: فَإِنَّهَا كَانَتْ أَثَرَةً شَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ . (نهج البلاغة ، خطبة 162 ). ابن أبي الحديد سني معتزليهم در اين باره مي‌نويسد :قريش با كينه هاي فروخفته و بيماري حسادت دست در دست يكديگر به جنگ با امير المؤمنين روي آورد همانگونه كه در شروع و آغاز دعوت رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) نيز به همين روش و سيره عمل كرده بود .( شرح نهج البلاغة ، ج 16 ، ص 151)
6- نگرانى گروهى ازاشراف از ادامه راه رسول اللّه به وسيله اميرالمؤمنين(ع) و عدالت وى؛ و همين عامل هم باعث شد تا مسلمان نماهايي چون خوارج ايشان را به شهادت برسانند.
7- حيله‏گرى وخدعه برخى از افراد و ايجاد جوّ متشنّج و آلوده بعد از پيامبر(ص) (به عنوان مثالتبليغ مى‏كردند كه ما على را براى جانشينى پيامبر قبول داريم ولى فعلاً جوان است(حدود 33 سال).
8- ريشه كن نشدن رسوم قبيله‏اى و عصبيت جاهلى (برخى از مورّخان براين نكته تأكيد دارند كه مردم با اين كه حرف‏هاى حضرت رسول(ص) را شنيده بودند، ولى باز منتظر آن بودند كه شخصى طبق سنت قبيله‏اى براى خلافت برگزيده شود). عمدة مسلمانان و كساني را كه در كنار پيامبر حضور داشتند، - با توجه به ظهوراسلام در جزيرة العرب - مجموعة اعراب مسلمان مكه و مدينه (مهاجرين و انصار) تشكيلمي دادند. آنان علي رغم گرويدن به اسلام، علقه هاي قومي و فرهنگ قبيله محوري هنوزدر تصميم گيري هاي آنان دخيل بود.
در اولين لحظات بعد از رحلت پيامبر ـ‌ صلّي الله عليه و آله ـ گروه مهاجرين مكه و در رأس آنان ابوبكر و همفكرانش در برابرقبايل انصار به صف آرایي پرداختند و با اكثريت گروه انصار به پيشوایي سعد بن عبادهرئيس خزرجيان،‌ به مقابله بر خواستند و سرانجام نيز با حيله هاي حساب شده و تهديد خليفه دوم، در اين رقابت پيروز گرديدند و قدرت را تصاحب نمودند. (پژوهشي عميق پيرامون زندگي علي ـ عليه السّلام ـ، جعفر سبحاني، ص 201 - 209، چاپ سوم، 1366، انتشارات جهان آراء).
در چنين اوضاع و احوالي كه رگه هاي جاهليت قوم گرائي گل كرده بود و دو طايفة مهاجر و انصار بر سر خلافت پيامبر ـ‌ صلّي الله عليه و آله ـ به جنگ و ستيز برخواسته بودند، فقط عده اندكي از پيروان راستين پيامبر ـ‌ صلّي الله عليه و آله ـ و رجال بني هاشم به علي ـ عليه السّلام ـ وفادارماندند كه اين تعداد نيز بسيار كم و انگشت شمار بودند و در حدي نبودند كه بتوانندحركت جامعه را از وضعيت به وجود آمده تغيير دهند زيرا رنگ نفاق در چهره اكثر مدعيان تقرب پيامبر ـ‌ صلّي الله عليه و آله ـ مشهود بود همان هايي كه بعداً جريان هاييمثل ناكثين و مارقين و ... در برابر حضرت علي ـ عليه السّلام ـ پديد آورند.
البته براى هر يك از موارد هشتگانه شواهد تاريخى و دلايل كافى ديگري نيز وجود دارد که به جهت اختصار به همين موارد بسنده مي کنيم.
همچنين نظير اين قضايا درقرآن نيز آمده و آن داستان موسى و هارون(ع) و سامرى است. بدين صورت كه پيامبرى موسى(ع)براى بنى اسرائيل ثابت شده بود. عصاى او را ديده و يد بيضاى او را مشاهده كرده بودند. ساحران در مقابل چشمان آنان ايمان آوردند. هم چنين ديدند كه چگونه عصاى موسى نيل را شكافت و خود آنها از آن عبور كردند و فرعون و انصارش غرق شدند و...با اينوجود وقتى موسى(ع)، هارون را به جانشينى خود نصب كرد و به دستور خدا به كوه طور رفت... مردم دوباره بت پرست شدند و جانشينى هارون را قبول نكردند و به نصايح او گوش فراندادند و گاوى را كه سامرى با طلا و زيورآلات خود آنها ساخته بود، پرستيدند. اين در حالى بود كه پيامبرشان نمرده بود و فقط تأخير كرده بود. (براى آگاهى بيشتر ر.ك: سوره طه، آيات 40 – 99). رسول خدا(ص) هم به حضرت على(ع) فرمودند: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى و اين شباهت درامور متعددى است كه يكى از آنها عدم تبعيت مردم است.

شبهه دیگر این بود که چرا با وجود اهمیتی که ذکر نام حضرت علی داشته این مطلب در قرآن کریم ذکر نشده است؟
شيوه قرآن مجيد در رابطه با ائمه هدى(ع) - به ويژه اميرالمومنين(ع) و خانواده آن حضرت - اين است كه به معرفى «شخصيت» ممتاز و برجستگى‏هاى آنان بپردازد، نه به معرفى «شخص». اين شيوه حكمت‏هاى متعددى دارد كه بعضى از آنها به اختصار بيان خواهد شد.
در اينجا دو زمينه براى گفت و گو وجود دارد:
يك. موارد و چگونگى معرفى شخصيت اهل بيت(ع) در قرآن‏ قرآن مجيد در موارد متعددى پرده از امتيازات و ويژگى هاى رفتارى ائمه هدى(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) برداشته است؛ از جمله: 1. «ويطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا»؛ انسان (76)، آيه 9. مفسران بزرگ شيعه و سنى آورده‏اند كه اين آيه در شأن اميرالمؤمنين(ع) و خانواده ايشان است و مسأله روزه‏دارى حضرت على(ع) و... و دادن افطار خود به مسكين، يتيم و اسير در سه شب متوالى را به طور متواتر نقل كرده‏اند. 2. «انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا»؛ احزاب (33)، آيه 33. در خصوص اين آيه مقالات و كتاب هاى متعددى نگاشته شده و در اينكه شامل حضرت على(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسين(ع) است، نزد شيعه و سنى هيچ اختلافى نيست، تنها اختلاف در شمول آن نسبت به همسران پيامبر(ص) است كه با ادله متعددى علماى شيعه شمول آن را نسبت به همسران پيامبر(ص) رد كرده‏اند. 3. «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون»؛ مائده (5)، آيه 55.. شأن نزول اين آيه نيز در تمام تفاسير معتبر شيعه و سنى، اختصاصا در رابطه با حضرت على(ع) مى‏باشد. البته آيات بسيار ديگرى نيز وجود دارد كه در اينجا به همين سه مورد اكتفا مى‏كنيم. در آيه اول اوج ايثار در شدت نياز و در آيه دوم طهارت مطلق از هر كژى و كاستى و عيب و گناه و در آيه سوم تلفيق دو عبادت بزرگ با يكديگر همراه با اوج اخلاص و خدادوستى نمايان شده است. البته در آيه سوم نكته ديگرى وجود دارد كه در قسمت بعد به آن اشاره خواهيم كرد.
دو. حكمت روش قرآن در معرفى اهل بيت(ع) شيوه ذكر شده حكمت هاى متعددى دارد؛ از جمله: 1. انگشت گذاشتن روى اشخاص در مواردى، چندان نقشى در روشنگرى ندارد؛ بلكه نهايتا به نوعى تبعيت و پيروى كوركورانه مى‏كشاند و البته اين مانع آن نيست كه در مورد لزوم، افراد نيز معرفى شوند؛ ولى اساساً معرفى شخصيت، معرفى الگوها است و در نتيجه جامعه را به جاى گرايش هاى تعصب آميز جاهلانه، به سمت تعقل ژرف انديشى و توجه به ملاك ها، فضايل و امتيازات واقعى سوق مى‏دهد. 2. معرفى شخصيت، زمينه‏ساز پذيرش معقول است، در حالى كه معرفى شخص، در مواردى موجب دافعه مى‏شود. اين روش به ويژه در شرايطى كه شخص از جهاتى تحت تبليغات سوء قرار گرفته باشد يا جامعه به هر دليلى آمادگى پذيرش وى را نداشته باشد، بهترين روش است. اين مسأله دقيقا در مورد اميرالمؤمنين(ع) و اهل بيت(ع) وجود داشته است. براى شناخت درست اين مساله لازم است ابتدا شرايط و ويژگى هاى جامعه اسلامى زمان نزول قرآن را در نظرگيريم تادر پرتو جامعه شناسى آن زمان و روان شناسى اجتماعى خاص آنجامعه، بتوانيم به درك صحيحى از مساله نايل آييم. واقعيت آن است به استثناى اندكى از مؤمنان برجسته، اكثريت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بيت(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) پذيرش نداشتند و پيامبر(ص) نيز در مقاطع مختلف با دشوارى هاى زيادى آن حضرت را مطرح مى‏ساختند و در هر مورد با نوعى واكنش منفى و مقاومت روبه رو مى‏شدند، که دلایل آن را در شبهات گذشته ذکر کردیم.
اكنون اين سوال پديد مى‏آيد كه آيا در چنين وضعيتى تا چه اندازه صلاح بوده است، نام آن حضرت و يا ائمه(ع) بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذكر شود؟ ممكن است كسى با خود بينديشد كه اگر چنين شده بود، ريشه اختلافات از بن كنده مى‏شد و امت اسلامى يكپارچه و هم‏آوا مى‏شدند و راه هدايت را پيشه مى‏ساختند؛ زيرا قرآن مورد قبول همه است و بر آن اختلافى نيست. اما آيا واقعيت چنين است؟ خير؛ زيرا اين خطر به طور جدى وجود داشت كه بر سر مسأله اميرالمؤمنين(ع)، حتى اساس اسلام و قرآن به خطر افتد و اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مى‏آمد، اين مشكل وجود داشت كه طيف عظيمى كه در جامعه، پايگاه تبليغاتى وسيعى داشتند و در صدر اطرافيان پيامبر(ص) نيز بودند، اساساً رسالت آن حضرت و قرآن و... را يكسره نفى و انكار كنند و خطر جدى براى اساس اسلام و قرآن بيافرينند. شايد اين مساله ابتدا اغراق آميز جلوه نمايد، در حالى كه رخدادهاى مهم تاريخى به خوبى از اين نكته پرده برگرفته‏اند. چنانکه در قضیه قرطاس به آن پرداخته شد و نشان داده شد که اصحاب نزدیک پیامبر تا چه حد مطیع حضرت بوده اند چه رسد به دیگران.
از همين جا روشن مى‏شود كه سر شيوه قرآن چيست؟ يعنى، قرآن هم براى اهل فهم و درك و تعقل حرف خود را زده است و هم كارى كرده كه فاقدان چنان خصوصيتى، يكسره از اصل دين جدا نشوند و انگيزه‏هاى سياسى خاصى باعث نشود كه به طور كلى مردم را از اصل دين و ديانت جدا سازند. جالب آن است كه علاوه بر آياتى كه به گونه‏هاى مختلف، مسأله ولايت اميرالمؤمنين(ع) را مطرح ساخته‏اند، سومين آيه‏اى كه در آغاز اين نگاشته آورده‏ايم، بسيار روشن اين پيام را داده و همراه با بيان امتيازات خاص آن حضرت، مسأله ولايت و رهبرى امت را گوشزد ساخته است. در اينجا يك سؤال باقى مى‏ماند و آن اينكه خداوند فرموده است: «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»؛ بنابراين باتوجه به اين آيه از آن خطرات چه باك؟ پاسخ آن است كه حافظ بودن خداوند براى قرآن از راه اسباب و علل خاص آن است و يكى از آنها به كارگيرى همين شيوه است كه انگيزه كنار زدن قرآن را به جهت يك سرى اهداف خاص از بين مى‏برد.

شبهه دیگر این بود که اگر عمر در نگارش وصیت نامه پیامبر حرف آن حضرت را گوش نکرده حضرت علی هم در صلح حدیبیه فرمایش پیامبر را عمل نکرده است؟
در جواب می گوییم متاسفانه وقتي اهل سنت با داستانهايي در مورد نافرمانی های عمر بن خطاب از پيامبر(ص) روبرو مي‌شوند (از قبيل تمردش وقتي پيامبر (ص) تقاضاي تكه‌اي كاغذ كرد تا بعضي چيزها را بنويسيد كه مطمئن گردد بعد از او امت گمراه نشوند.) سعي مي‌كنند براي مقابله از راههاي استفاده می کنند من جمله می گویند: امام علي (ع) نيز از اطاعت پيامبر(ص) در حديبيه سرباز زد و نصيحت او را گوش نكرد در جواب از این افراد می گوییم:
هيچ سند تاريخي معتبري در دست نيست كه اثبات كند حضرت علي عليه السلام حتي در يك مورد از پيامبر صلي الله عليه و آله اطاعت نكرده و با ايشان مخالفت ورزيده باشد.
در جريان صلح حديبيه نيز ما موردي نداريم كه حضرت علي (ع) از پيامبر (ص) اطاعت نكرده باشد، بله وقتي مشركان قبول نكردند كه بعد از نام پيامبر (ص) عنوان و لقب (رسول الله) ذكر شود و خواستار پاك نمودن آن شدند و پيامبر (ص) نيز قبول كرد كه حذف گردد. حضرت علي (ع) كه نويسنده صلح نامه بودند عرض كرد: مرا ياراي چنين جسارتی نيست كه رسالت و نبوت تو از پهلوي نام مباركت محو كنم. پيامبر (ص) از علي (ع) خواست كه انگشت ايشان را روي آن بگذارد تا شخصاً آن را پاك كند. (ارشاد مفيد ص 60)، (اعلام الوري ص 106)
حال اگر کسی ذره ای انصاف داشته باشد می گوید اين در واقع نشان دهنده كمال ادب امام علي (ع) نسبت به ساحت پيامبر اكرم (ص) است نه مخالفت با آن حضرت.

دیدگاه ها

سلام علیکم!
بنده این نظر رو چند روز پیش ارسال کردم اما هنوز به آن جواب داده نشده. توضیح آنکه کلیت جواب شما خوب و کامل بود اما شما بالاخره صراحتا به سوالات مطروحه در بحث جواب نداده بودید.
مطلبي را که پيامبرص قصد بيان آنرا داشته از دو حالت نمي‌توانسته بيرون بوده باشد، يا اينکه اين مطلب جزء وحي و خود آيات قرآني بوده و يا اينکه سخن خود نبي اکرم ص بوده است. بطور حتم مورد اول مد نظر هيچکس نيست چون نمي‌توان گفت آيه قرآني بوده است، قرآن نزد شيعه و سني همين قرآن فعلي است که در آن بحثي نيست و تنها مي‌توان گفت آن مطلب سخن نبي اکرم ص بوده است، خوب آيا اين نوعي اهانت به قرآن نيست؟ چطور سخن پيامبرص مي‌توانسته امت را از گمراهي نجات دهد ولي خود قرآن و کلام الهي نمي‌توانسته چنين کاري بکند؟!! (در ضمن نمي‌توانيد اين سخن و مطلب مهم را براحتي جزء حديث کنيد چون احاديث، ظني الصدورند ولي قرآن قطعي است و در ميان احاديث موارد جعل بسيارند ولي وعده حفظ قرآن در خود قرآن آمده و بنابراين مطلبي که جلوي گمراهي امت را مي‌گيرد بايد در قرآن ذکر شود و البته آيه‌اي پيرامون خلافت حضرت علي در قرآن نيست). - اينکه جمله‌اي مي‌تواند مردم و امت را از گمراهي برهاند يعني چه؟ اگر چنين جمله‌اي وجود داشت خود خداوند آنرا در قرآن بيان مي نمود تا همه هدايت شوند. هر کس بايد خودش ايمان بياورد و هدايت لطفي الهي است و امري اختياري است نه جبري و يا اکراهي. - شيعه معتقد است دو ماه قبل از اين جريان پيامبرصدر غدير خم به دستور الهي حضرت علي ع‌ را به خلافت برگزيده و حتي بيش از صد هزار نفر در آنجا با او بيعت کرده اند. خوب آيا اگر مردم بيعتي بدان مهمي را فراموش کرده اند پس چه اهميتي به يک نوشته مي‌داده اند؟!! تازه نوشته اي که جلوي عده‌اي خاص بيشتر نبوده و نه جلوي صد هزار نفر!! - اگر اين مطلب جزء دين بوده پس چطور پيامبرص بخاطر سخن يک نفر آنرا بيان نکرده است؟!! مگر جانشيني يکي از اصحاب از شکستن بتها و موارد ديگر مهمتر بوده؟!! چطور پيامبرص در مکه و در محاصره کفار و مشرکين نهراسيد و سخنان الهي را بيان نمود؟! چطور از ابوجهل و ابولهب نترسيد و همه سخنان خود را گفت ولي اينجا بخاطر سخن يک نفر سکوت کرده و امر الهي را نرسانده است؟!!!! اين سخن مخالف با اين آيه است(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين‏) در اين آيه آمده که مطلب را ابلاغ کن و تاکيد شده که از گزند مردم حفظ مي‌شوي، بنابراين چنانچه دستوري پيرامون خلافت علي ع‌ بوده قطعا پيامبرصآنرا بيان مي‌کرده است، ولي رافضيان مي‌گويند پيامبرص بخاطر سخن عمر ع‌ سکوت کرده و ابلاغ و دستور پيرامون خلافت الهي علي را مسکوت گذاشته و مکتوب نکرده است!! - آيا پيامبرص پس از 23 سال زحمت و مجاهدت تازه مي‌خواسته مطلبي بگويد که امت گمراه نشوند؟!! پس شما گمان داريد پيامبرص در اين 23 سال چه مي‌کرده است؟!! - به تاخير انداختن چنين مطلب مهمي تا آن لحظه و در بستر بيماري نمي‌تواند منطقي بوده باشد

پاسخ
سلام علیکم. از آنجایی که پاسخ به این شبهه بارها داده شده و در سایت ما هم به این شبهه پیش از این پاسخ داده شده بود و نیز برخی شبهات وارد شده در این قسمت بی ارزش و بی محتوا بود لذا ارزش بحث کردن مجدد را نداشت به هر حال شما می توانید برای یافتن پاسخ خود به بخش پاسخ به شبهات وهابیت مراجعه کرده و جواب خود را در آنجا بیابید
با تشكر مدیریت سایت پرسمان وهابیت

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 8 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .