وهابي كيست و چه مي گويد؟ مرتضي فهيم

پيشگفتار
7
بخش اول: سيره مسلمين
11
سيره مسلمين در مورد زيارت
11
تاريخ وهابيت
13
فرزندان محمد بن عبدالوهاب:
14
پيدايش مذهب محمد بن عبدالوهاب
16
مناظره علما با وهابي ها
20
نخستين بذري كه پاشيده شد
20
بخش دوم: امور مهم
22
امر اول: اصول و فروع در اسلام
22
امر دوم: قرآن و احتجاج به آن
24
امر سوم: قرآن و حقيقت و مجاز و ...
26
امر چهارم: هر گناهي كفر نيست
30
امر پنجم: اختلاف احكام، با اختلاف قصد، زمان و مكان
32
امر ششم: تعارض عنوان واجب و حرام
34
امرهفتم:تكفير مسلمان جايز نيست مگر با دليل قطعي
36
امر هشتم: فعل مسلم و حمل بر صحت
38
امر نهم: معناي عبادت
40
امر دهم: فضيلت برخي از اشياء بر بعضي ديگر
46
امر يازدهم: عدم تغيير موضوعات با تغيير احكام
50
امر دوازدهم: حيات پيامبر (صلي الله عليه وآله) بعد از فوت
52
بخش سوم: شبهات وهابيت
56
وهابيت و صفات خدا
56
علماي اهل سنت و وهابي ها
57
پيامبران و اولياءالله در نگاه وهابيت
59
شفاعت
60
شفاعت پيامبر (صلي الله عليه وآله)
62
شفاعت حجرالأسود:
63
شفاعت روزه و قرآن
64
شبهات وهابي ها و شفاعت
65
جواب از اين شبهه:
66
شبهه ديگر
70
پاسخ شبهه
71
دلايل منكران شفاعت:
73
طلب دعا از مردگان
82
«معيّت» چيست؟
84
ادعاي ابن تيميّه
86
بوسه بر قبور و تبرك به آن چرا؟!
92
تبرّك به قبور انبيا و ...
98
سنت و زيارت قبور مؤمنان
112
خلاصه اين كه:
115
فتاوي علماي اهل سنت و قبور
116
برداشت ها از پرسش ها و پاسخ هايي كه گذشت:
121
مغلطه كاري مخالفان
123
توسل به انبيا و اولياء
128
توسل به صالحان
139

كتابخانه تخصصي حج > اعتقادات و پاسخ به شبهات > وهابیت کیست ؟ و چه میگوید ؟

________________________________________ 1 ________________________________________
بسم الله الرحمن الرحيم
________________________________________ 3 ________________________________________
وهابي كيست و چه مي گويد؟
مرتضي فهيم
________________________________________ 7 ________________________________________
پيشگفتار
جزوه حاضر سير كوتاه و فشرده اي است درباره برخي از مسائل مهمي كه اخيراً وهابي ها در مكه و مدينه بر گروهي از زائران غير متخصص و ناآگاه، ايراد گرفته و حتي با پخش جزوات فراوان در ميان آنان، مي كوشند اذهان ساده لوحان بي سواد و ناآگاهان را با دروغ هايي ساختگي، به علماي شيعه بدبين كرده و آنان را از صراط مستقيم منحرف سازند; مانند نسبت دروغي كه به حضرت امام راحل(قدس سره) دادند كه معظم له در مسأله نكاح متعه گفته است: «نكاح متعه با خواهر رضاعي مشكلي ندارد به اين شرط كه
________________________________________ 8 ________________________________________
به او دخول نكند.(1)»(2) اي كاش اين انسان دروغگو، به دروغ و تهمت اكتفا مي كرد و با دادن نشاني دقيق، مشت خود را باز نمي كرد; زيرا هر دانش پژوه تازه كارِ غير عربي، اگر اين مسأله را مطالعه كند، مي فهمد كه گفته هاي وي، برپايه بغض و كينه و عداوت است و بي سوادي اش بر همه آشكار مي گردد كه واژه «رضيعه» را، خواهر رضاعي معنا كرده، كه هيچ ارتباطي با موضوع ندارد!
پرسشي كه همواره مطرح بوده، اين است كه چرا اين آقايان مباحث اصولي و اعتقادي را، كه بايد محور بحث قرار گيرد، تحت الشعاع تهمت ها و افتراهاي فرعي قرار مي دهند؟ اگر بنا باشد مسائل فرعي مورد بحث قرار گيرد، ديگر چيزي براي شما باقي نمي ماند; زيرا اگر شما با دروغ و تهمت، چنين مسائلي را به شيعيان نسبت مي دهيد، ما حاضريم با مدرك صحيح و درست، فروعي را از علماي شما نقل كنيم كه با هيچ منطقي قابل توجيه نيست. تنها براي نمونه به اين دو مورد توجه كنيد:
* ابوحنيفه گفته است: «هرگاه امام مسلمين عملي را انجام دهد كه بهوسيله خودش بايد حدّ آن اجرا گردد، هيچ كس حق ندارد حكم حدّ بر او جاري كند.»(3) يعني اگر امام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تحريرالوسيله، ج2، ص241، مسأله12
2 . ازدواج موقت ترجمه اسحاق دبيري، ص15
3 . مبسوط سرخسي، ج9، ص104، چاپ بيروت.
________________________________________ 9 ________________________________________
مسلمين مرتكب زنا شد، كسي نبايد حكم زنا بر او جاري كند!
در جاي ديگر مي گويد: «هرگاه مردي زني را اجير كند تا با او عمل زنا نمايد و اين كار را هم انجام دهد، هيچ كدام از آن زن و مرد را نبايد حدّ زد.»(1)
طبق اين فتوا، هر كس توان مالي داشته باشد و بتواند از طريق عقد اجاره با زني نزديكي كند، زنا محسوب نمي شود و زنا تنها در مورد فقرا و بيچارگان است كه توان مالي نداشته باشند.
اگر بنا باشد كساني در مسائل فقهي و فرعي، كه براساس نظريات اجتهاديِ مشروعِ علما استنباط مي شود، وارد بحث شوند، بهانه جويي كنند و هركسي بناحق ديگري را منحرف و باطل بخواند، علاوه بر اين كه از جاده انصاف خارج شده و بدون مرجِّح، خودش را مصاب و ديگري را خاطي و كافر معرفي كرده، كاري بر خلاف عقل و خِرد انجام داده است. روشن است كه كسي آن را نخواهد پذيرفت. زيرا اشكالاتي كه بر فقه غير شيعه وارد خواهد شد، به مراتب بيشتر و بي اساس تر خواهد بود تا آنچه را كه به دروغ و بدون حقيقت به شيعه نسبت مي دهند.
مطالب فشرده اي كه در اين نوشتار آمده، حقايقي است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مبسوط سرخسي، ج9، ص58 ، چاپ بيروت.
________________________________________ 10 ________________________________________
كه در جمع برخي از مؤمنان، بهويژه زائران حج بيان كرده ام و اكنون آن ها را، كه برگرفته از چندين كتاب; مانند «كشف الارتياب»، «شفاءالسقام» و... مي باشند، جمع آوري نموده و در دسترس عموم قرار مي دهم. اميدوارم مفيد واقع شود و مورد رضاي حق قرار گيرد. وَالسَّلاَمُ عَلَي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَي.
________________________________________ 11 ________________________________________
بخش اول: سيره مسلمين
سيره مسلمين در مورد زيارت
از صدر اسلام; از زمان صحابه پيامبر گرامي و نيز از زمان تابعان، پيوسته سيره و روش تمام مسلمانان بر اين بود كه به زيارت قبور انبيا، امامان، اوليا، صالحان و بزرگان دين مي رفتند. در رأس تمام آن ها، قبر مقدس پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) بود كه مسلمانان به زيارت آن ها مي رفتند و در كنار قبرشان به نماز و دعا مي پرداختند و نيز به وسيله آن ها تبرك و توسل به خداي تعالي مي جستند و از آن ها كه آبرومند در پيشگاه خدا هستند، درخواست مي كردند براي آن ها نيز طلب سعادت نمايند.
اين مسأله به گونه اي مورد اجماع و اتفاق تمام گروه هاي مسلمان بود كه حتي يك نفر هم مخالف نداشت و از هيچ
________________________________________ 12 ________________________________________
كس حتي يك كلمه هم بر خلاف آن شنيده نمي شد تا اين كه ابن تيميه حرّانيِ گمنام اين سنت سنيّه و بسيار عالي و باشكوه خدايي را، كه هرگز تغييرپذير نيست، منكر شد و شروع به هذيان گويي و مزخرف بافي هايي درباره آن نمود كه از حدّ ادب و نزاكت خارج و از ادب علم و كتابت و عفت بيگانه است.
وي با اين هتاكي ها و بدزباني هايي كه داشت، به مقام شامخ پيامبر گرامي اسلام نيز توهين و جسارت كرد.
او گفت: «زيارت پيامبر (صلي الله عليه وآله) حرام و بدعت است، مسافرت كردن به اين منظور سفر معصيت و موجب قصر نماز نخواهد شد.»
وقتي كه اين سخن را گفت بسياري از بزرگان و عالمان آن زمان، عقيده فاسد او را بر ملا و آشكار كردند و بر ردّ مزخرفاتش كتاب ها نوشتند. عده اي با نوشتن كتاب هاي ارزشمند، هرزه گويي ها و ياوه سرايي هايش را هيچ و پوچ دانسته، عيب ها و اشكالاتش را برشمردند، تا همه كساني كه در صدد تحقيق هستند، بدعت ها و گمراهي هايش را به راحتي تشخيص دهند. به عنوان نمونه، مي توان از موارد زير ياد كرد:
1 . كشف السقام في زيارة خيرالأنام، تقي الدين سبكي.
2 . الدّرة المضيّة في الرد علي ابن تيميه، تقي الدين سبكي.
________________________________________ 13 ________________________________________
3 . المقالة المرضيه، تقي الدين ابي عبدالله افناني، قاضي القضات مالكي.
4 . نجم المهتدي و رجم المعتدي، فخر بن معلم القرشي.
5 . دفع الشبهه، تقي الدين حصني.
6 . تحفة المختارة في الرد علي منكرالزيارة، تاج الدين الفاكهاني، متوفاي 834
7 . الصواعق الالهية في الرد علي الوهابيه، شيخ سليمان بن عبدالوهاب (برادر محمد بن عبدالوهاب).
8 . الفتاوي الحديثه، ابن حجر.
9 . المواهب اللدنيه، قسطلاني.
10 . شرح مواهب، زرقاني و بسياري كتاب هاي ديگر; مانند كشف الارتياب في اتباع محمد بن عبدالوهاب، نوشته علاّمه سيّد محسن امين عاملي.
تاريخ وهابيت
بنيانگذار مسلك وهابيت، محمدبن عبدالوهّاب، فرزند سليمان بن علي، فرزند محمدبن احمد، فرزند راشدبن بريد، فرزند محمدبن بريد، فرزند مشرف بن عمر، فرزند بعضاء بن ريس، فرزند زاخربن محمد، فرزند علي بن وهيب تميمي است كه در سال 1111 (سال وفات
________________________________________ 14 ________________________________________
مرحوم علامه مجلسي) در نجد متولد و در سنه 1207 در سن نود و شش سالگي از دنيا رفت.
وي تحصيلات خود را نزد علماي مكه و مدينه آغاز كرد و چون علما و اساتيدي كه او را علم مي آموختند، ديدند بيش از آن كه به درس و بحث هاي علمي بپردازد، بيشتر وقت خود را به مطالعه كتب ضالّه صرف مي كند و كتاب هاي مربوط به مدّعيان نبوت، مانند مسيلمه كذّاب، سجاح، اسود العنسي، طليحة الأسدي و مانند آن ها را مي خوانَد، او را هشدار دادند و از عاقبت خطرناك اين كار بر حذر داشتند. تا آنجا كه پدرش (عبدالوهاب) نيز ـ كه از علماي صالح و شايسته بود ـ اكثر اوقات، او را به ضلالت و گمراهي نسبت مي داد و مردم را از ارتباط با او بر حذر مي داشت و مي گفت: مبادا تحت تأثير افكار فاسد او قرار گيرند. برادرش (سليمان بن عبدالوهاب) نيز افكار و انديشه هاي او را ردّ مي كرد و چون نپذيرفت ناگزير تمام افكار و انديشه هاي فاسد او را جمع آوري و در كتابي بر ردّ او منتشر كرد.
فرزندان محمد بن عبدالوهاب:
محمد بن عبدالوهاب داراي چهار پسر به نام هاي: عبدالله، حسن، حسين و علي بود. عبدالله كه فرزند ارشد او
________________________________________ 15 ________________________________________
بود، پرچم پدر را به دست گرفت و مردم را به پيروي از افكار پدر دعوت كرد.
پس از فوت عبدالله، دو فرزندش (سلمان و عبدالرحمان) عهده دار اين اضلال شدند و چون سليمان تعصب و جسارت را از حدّ گذراند، به دستور (ابراهيم پاشا) حاكم مصر، او را به جرم زندقه و كفر، در سال 1233 اعدام و برادرش عبدالرحمان را به مصر تبعيد كردند كه در همان جا از دنيا رفت.
حسن فرزند دوم محمد بن عبدالوهاب نيز فرزندي داشت به نام (عبدالرحمان) كه در زمان استيلاي وهابي ها بر مكه، مسؤول امور قضايي آنجا شد. وي نزديك
صد سال عمر كرد و فقط داراي يك پسر به نام عبداللطيف بود.
اما از نسل حسين و علي (دو فرزند ديگر محمد بن عبدالوهاب) فرزندان زيادي به وجود آمد كه هنوز در
شهر «الدّرعِيّه» نجد، كه پايتخت حكومت وهابي ها
بود، وجود دارند و مردم، آن ها را «اولاد الشيخ»
مي نامند.(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ناگفته نماند كه ابراهيم پاشا در مبارزه اي كه به زيان وهابيت آغاز كرد، الدرعيه را محاصره و تخريب نمود. از آن پس وهابي ها پايتخت خود را به رياض منتقل كردند.
________________________________________ 16 ________________________________________
پيدايش مذهب محمد بن عبدالوهاب
محمدبن عبدالوهاب، در آغاز، مسلك خود را به صورت پنهاني ترويج كرد; چون جز شمار اندكي به او نگرويدند. از عربستان به شام رفت تا در آنجا بهتر بتواند عقايد فاسد و ساختگيِ خود را به مردم ناآگاه تزريق كند، ليكن در آنجا نيز حنايش رنگي نداد.
پس از سه سال، بار ديگر به عربستان برگشت و به شهر «حُرَيمَله»، از شهرهاي نجد، كه پدرش نيز در آنجا ساكن بود رفت. در آنجا فعاليت خود را بر ضدّ مسلمانان و عقايد حق آنان آغاز كرد. علماي صالح و حتي پدرش، او را از اين كار برحذر مي داشتند، ليكن او دست بردار نبود و همچنان عليه باورهاي مسلمانان تبليغ مي كرد، تا اين كه اختلاف بسيار شديدي ميان مردم به وجود آورد.
در سال دوم، (سنه 1153) وقتي پدرش از دنيا رفت، ميدان را براي تبليغات خود بازتر و هموارتر ديد. كاري كرد كه در همه جاي منطقه نجد، بحث از او و سخنان و عقايدش بود. علما و صالحان، هر چه با او به بحث و گفتگو مي نشستند و مناظره مي كردند، حرف هيچ كس را نمي پذيرفت. ناگزير مردم تصميم گرفتند به هر شكل كه شده، او را بكشند و ملت خود را از بلاي وجود او برهانند. لذا وقتي جان خود را در خطر ديد، از «حُرَيمله» گريخت و
________________________________________ 17 ________________________________________
به شهر «العُيَينَه» كه زادگاهش بود، رفت. حاكم «العيينه» در آن زمان، عثمان بن احمدبن معمر بود.
محمد پيش از آن كه تبليغات خود را آغاز كند، نخست با حاكم العيينه تماس برقرار كرد و به او وعده داد كه اگر از دينش! حمايت كند، پس از پيروزي، تمام حكومت نجد را به او خواهد داد. از اين رو، عثمان به طمع افتاد كه تمام امكانات و قدرتش را بر ضدّ مسلمانان به كار گيرد و از افكار او ترويج كند.
در نتيجه اين تبليغات بود كه بسياري از مردم «العيينه» پيرو مسلك محمدبن عبدالوهاب شدند و به پيروي از او، بسياري از اماكن مقدس مسلمانان را تخريب و نابود كردند. از آن جمله قبّه و بارگاه زيدبن خطاب را ويران كردند.(1)
تخريب اماكن بر مسلمانان بسيار گران و ناگوار آمد لذا سليمان بن محمدبن عزيز الحميدي، كه صاحب و حاكم مقتدرِ احسا و قطيف و توابع بود، نامه اي به عثمان بن احمد فرستاد و در آن نوشت: بايد محمدبن عبدالوهاب را هر چه زودتر به جرم كفر و زندقه اي كه اظهار كرده، بكشد و تهديد كرد نبايد در اين امر مسامحه و سهل انگاري نمايد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زيد بن خطاب برادر بزرگ خليفه دوم، صحابي و از شجاعان عرب در جاهليت و اسلام بود. وي قبل از برادرش مسلمان شد. در بسياري از جنگ ها شركت داشت. در جنگ يمامه شهيد شد. مردم عوام او و قبرش را محترم مي شمردند و از او حاجت مي طلبيدند.
________________________________________ 18 ________________________________________
وقتي نامه سلطان احسا و توابع به عثمان رسيد، نتوانست مخالفت نمايد، لذا به محمّدبن عبدالوهاب گفت: بايد هر چه زودتر از قلمرو حكومت او خارج شود. محمد بار ديگر وعده پيشين را تكرار كرد و گفت: اگر مرا ياري كني، پادشاه نجد خواهي شد، ليكن عثمان حرف او را نپذيرفت و محمد ناگزير در سال 1160 به سوي درعيه، كه پايگاه تبليغاتي مسيلمه كذاب بود رفت. در آن زمان حاكم درعيه محمدبن سعود مؤسس دودمان آل سعود بود. وقتي به آنجا رفت، به وسيله همسرش با او ارتباط برقرار كرد و همان وعده اي را كه به عثمان بن احمد، حاكم عيينه داده بود، به محمدبن سعود نيز داد وگفت: اگر او را ياري دهد حكومت قلمرو بلاد نجد را در اختيارش خواهد گذاشت; از اين رو، محمدبن سعود به طمع افتاد و با محمدبن عبدالوهاب بيعت كرد، تا آنجا كه مي تواند به تبعيت از او، از كشتار مسلمانان دريغ نورزد. لذا به تمام مردم نجد، رؤسا، قضات و ديگر سران برجسته آنجا نامه نوشت كه بايد از محمدبن عبدالوهاب اطاعت نمايند.
گروهي موافقت كرده، برخي هم به مخالفت برخاستند. در نتيجه، منطقه به آشوب و غوغا كشيده شد! در همين هنگام به مردم درعيه دستور كشتار داد كه بسياري از مسلمانان در اين فتنه بزرگ به خاك و خون غلتيدند و ديگران نيز خواه ناخواه تسليم شدند. بدينوسيله امارت
________________________________________ 19 ________________________________________
تمام سرزمين نجد با قهر و غلبه به دست وهابي ها افتاد. بعد از آن، گرچه هر كدام از اين دو قدرت (استعمار و استحمار) در ظاهر از يكديگر جدا بودند، اما در نهان هم آهنگي اجتناب ناپذيري داشتند; لذا وقتي كه محمد بن عبدالوهاب به تنهايي نمي تواند كاري از پيش ببرد از نجد و عراق و مصر و شام و عيينه بيرونش كردند به ديار اصلي خود برگشت و با پادشاه «الدرعيه» محمد بن سعود موافقت نامه اي دو طرفه به اين شكل به امضا رساندند:
1 . طرف اول محمدبن سعود: محمد بن سعود و دودمان او بايد مادام العمر پادشاه و حاكم اين سرزمين باشند.
2 . طرف دوم محمد بن عبدالوهاب: محمد بن عبدالوهاب و دودمان او نيز بايد مادام العمر امام و پيشواي ديني مردم باشند. فتوا به كفر و قتل تمام كساني كه با آن ها همسويي نكنند و دعوت آن ها را نپذيرند بدهند، جان و مال و عِرض تمام آن ها را حلال بدانند.(1)
بدينوسيله مشاركتي براي تجارت دين، بهوجود آمد و قرارداد محكمي ميانشان منعقد شد كه هريك مي بايست ديگري را تقويت و حمايت نمايند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تاريخ آل سعود، ص 19 و 20
________________________________________ 20 ________________________________________
مناظره علما با وهابي ها
وهابي ها پس از آن كه بر نجد و سرزمين مكه و مدينه تسلّط نسبي يافتند، در سال 1165ق. تعداد سي نفر از علماي خود را نزد مسعود بن سعيد بن زيد، امير مكّه فرستادند تا زير نظر او با علماي حرمين مناظره نمايند. پس از بحث و گفتگو معلوم شد كه: عقايد آن ها (وهابي ها) فاسد و برخلاف اسلام است، لذا قاضي شرع حكم به كفر آنان داد و در اثر حكم مزبور، گروهي از آن ها بازداشت شده، به زندان افتادند و چند نفرشان هم گريختند.
در دوران حاكميت شريف احمد نيز، امير درعيه شماري از علماي وهابي را نزد علماي مكه فرستاد تا به بحث و مناظره علمي بپردازند. اين بار نيز علماي مكه كفر و زندقه آن ها را ثابت كردند و اجازه ندادند در مراسم حج مسلمانان شركت نمايند.
نخستين بذري كه پاشيده شد
گرچه مسلك وهابي ها در قرن دوازدهم به وسيله محمدبن عبدالوهاب پديد آمد اما در واقع بذر اوليه آن، در قرن هفتم به وسيله احمدبن تيميه(1) و شاگردش ابن قيم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ابن تيميه، تقي الدين ابوالعباس، احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام بن محمد بن تيميه حراني است. حران شهري باشكوه و مركز صابئه و بت پرستان و فلاسفه بوده كه اكنون از شهرهاي ويران تركيه است ابن تيميه با اشاعره، حكما، صوفيه و كليه فرق اسلامي مخالف و معارض بود تمام آنها را باطل مي دانست. درباره خداوند سبحان قائل به تجسم بود، مي گفت خداوند بر فراز آسمانها و در عرش مستقر است ابن تيميه معتقد است: موجود قائم به نفس غير قابل اشاره حسي و غير قابل رؤيت، وجود خارجي ندارد و فقط ساخته و پرداخته ذهن است (اين سخن همان جسماني بودن و مادي بودن خداوند سبحان است). ابن تيميه در منهاج السنه: 1 / 216 - 217 در مسأله رؤيت صريحاً اظهار كرده است «خداوند در فوق عالم است» فوق بودن به اين معناست كه در تحت و در همه جا نيست. ابن تيميه گفته: «كسي نگفته است كه خداوند در همه جا هست و نسبت همه مكانها به او يكي است و كسي نگفته است كه او قابل اشاره حسي نيست». او مي گويد: «حديث فرود آمدن خداوند به آسمان پائين در هر شب از احاديثي است كه در نزد اهل حديث ثابت است»! ابن تيميه زيارت قبور و مشاهد و اماكن مقدس، و بناي عمارات بر آنها را بدعت و حرام مي داند. در منهاج السنه 1 / 131 لبه تيز حمله را متوجه شيعيان كرده كه براي مراقد ائمه اطهار سلام الله عليهم احترام ويژه اي قائل اند.
________________________________________ 21 ________________________________________
جوزي در نجد (سرزمين مسيلمه كذاب و...) پاشيده شد بهوسيله هم حزبي هايشان منتشر گرديد; بگونه اي كه پس از انتشار، پاره اي از منسوبين به علم از اهل سنت در غير نجد نيز از آن ها پيروي كردند و محمدبن عبدالوهاب هم، همانگونه كه بيان شد، با مطالعه كتاب هاي آن ها و مطالعه زندگي مسيلمه كذاب و همسرش سجاح و مانند آن ها،
________________________________________ 22 ________________________________________
تحت تأثير قرار گرفت، تا آنجا كه با پشتيباني حكومت، تمام مسلمانان دنيا (غير از پيروان خودش) را كافر و مشرك و واجب القتل شمرد و فتوا به حليت مال، عِرض و ناموس آن ها داد!
بخش دوم: امور مهم
امر اول: اصول و فروع در اسلام
مسائل اسلام دو قسم است: «اصول» و «فروع». اصول نيز دو قسم است:
الف: آن ها كه ضروري و بديهي هستند و براي اثباتشان نيازي به اقامه دليل و برهان نيست; مانند: وجوب نماز، روزه، حرمت زنا، دروغ و ... كه اجتهاد در حليت و حرمت آن ها جايز نيست بلكه منكرش منكر اسلام و محكوم به كفر است.
ب: مسائلي كه ضروري و بديهي نيستند، بلكه نظري و اجتهادي اند; مانند اين كه آيا صفات خداوند عين ذات او است يا نه؟ و آيا خداوند با چشم سر قابل رؤيت است يا نه؟ و آيا امامت با نصّ است يا با اختيار امت؟
و از همين قبيل اند مسائل فرعي; مانند: شك در نماز، بنا بر روي قبور و چيزهايي كه نصّي در موردشان وارد نشده
________________________________________ 23 ________________________________________
و... با ادله شرعي از كتاب، سنت، عقل و اجماع بهوسيله افراد واجد شرايط استنباط و استخراج مي شود. در اينگونه احكام، كه با ادله اجتهادي استنباط مي شود، هيچ مجتهدي حق ندارد نظريه مجتهد ديگر را، كه مستند به ادله شرعي است، خلاف اسلام و صاحب نظر را غير مسلمان معرفي كند; همانگونه كه اين مجتهد در نظريات اجتهادي خود عندالله معذور است، آن ديگري نيز مادام كه در طريق اجتهاد كوتاهي نكرده، معذور خواهد بود; زيرا فرموده اند: «للمُخطِيء أجر واحد، وَلِلمُصِيبِ أجران».
بنابراين اصل، اگر مجتهدي در طريق اجتهاد خود، معتقد به اباحه چيزي، مانند كشيدن سيگار شد، يا معتقد به استحباب چيزي، مانند تبرّك به قبر پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) و بوسيدن آن گرديد، يا معتقد به عدم بدعت چيزي، مانند جلسات ترحيم و امثال آن بود، مجتهد ديگري كه در طريق اجتهاد خود برخلاف آن مجتهد معتقد شده، هيچ يك از آن ها حق ندارند يكديگر را تفسيق و يا تكفير كنند; زيرا اين دسته از مسائل، ضروري و بديهي نيستند كه اجتهاد در آن ها جايز نباشد، بلكه از مسائل اجتهادي اند كه اگر مجتهدي از طرق شرعي; مانند ادله اربعه وارد شد و با استناد به همين ادله، نظريه اي را به دست آورد، آن نظريه براي خودش محترم و در حق مقلدانش نيز حكم الله محسوب خواهد شد.
________________________________________ 24 ________________________________________
امر دوم: قرآن و احتجاج به آن
قرآني كه در دست مسلمانان دنيا است و همه آن را صبح و شب مي خوانند، به طور قطع و يقين، كلام خدا است كه به وسيله جبرئيل امين بر پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) نازل شده است. اين قرآن، علي رغم اين كه از نظر سند قطعي و مسلّم است ليكن از نظر دلالت، پاره اي از آيات آن ظنّي و غير قطعي است; زيرا برخي از آيات آن، محكم و برخي ديگر متشابه هستند كه گاهي از آن ها، به آيات «مُجمل» و «مُبيَّن» نيز تعبير مي كنند.
توضيح آيات:
بنابراين، آيات محكم، ظاهر الدلاله اند و لذا به آن ها آيات مُبيّن نيز مي گويند; يعني آياتي كه دلالت آن ها صاف، شفاف و روشن است. اما آيات متشابه آياتي هستند كه دلالت آن ها شفاف نيست، بلكه داراي چند معني هستند كه تمام معاني احتمالي آن با يكديگر مساوي و برابرند، لذا به آن ها مجمل نيز مي گويند; يعني آياتي كه معناي آن محتاج به شرح و تفصيل مي باشد.
اقسام مُبيّن:
آيات مُبيّن بر دو قسم است: «نصّ» و «ظاهر».
نصّ به آياتي گفته مي شود كه هيچگونه احتمال خلافي

كتابخانه تخصصي حج > اعتقادات و پاسخ به شبهات > وهابیت کیست ؟ و چه میگوید ؟

________________________________________ 25 ________________________________________
در معناي آن وجود نداشته باشد. اما ظاهر، به آياتي گفته مي شود كه احتمال خلاف در آن وجود دارد ليكن معنايي كه راجح است آن را ظاهر و ديگري را، كه در مقابل ظاهر قرار دارد، مرجوح يا مؤوّل مي نامند.
علاوه بر آنچه گفته شد، آيات ديگري مانند: ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيّد و جز اين ها در قرآن وجود دارد كه هركسي از آن ها آگاهي ندارد و احدي حق ندارد براي اثبات مدّعاي خود، به غير از نص يا ظاهري كه با سنت قطعيه از طرف اهل بيت (عليهم السلام) تأييد شده است احتجاج نمايد. همانگونه كه بدون تحقيق از مخصّص و مقيّد، نمي توان به عام و مطلق استناد و احتجاج كرد و به طور كلي قبل از تحقيق از دليل معارض يا ناسخ آن، به هيچ دليلي نمي توان استدلال نمود; زيرا بدون تحقيق از دليل معارض و ناسخ، هيچ دليلي دليليّت نخواهد داشت.
در هر صورت به خاطر وجود اين گونه آيات در قرآن، هركسي مي تواند براي اثبات مدعاي خود (اعم از حق و باطل) به يكي از آن ها استناد نمايد. چه بسا به آيه اي استناد كند، در حالي كه از قرائن مخالف با ظاهر آن غفلت ورزيده باشد; مثلاً به معناي حقيقي لفظي تمسك مي كند، امّا از قرينه اي كه دلالت بر معناي مجازي آن دارد غفلت مي0ورزد، همچنين ممكن است به عام يا مطلقي تمسك كند و از مخصّص و مقيّد آن، كه مراد را تغيير مي دهد،
________________________________________ 26 ________________________________________
غافل شود.
كوتاه سخن آن كه: شخص منصف و باتقوا هيچ گاه به ظواهر آيات و روايات اهل بيت (عليهم السلام) تمسك نمي كند، مگر اين كه قبل از تمسك به آن ها، كاملاً بررسي كند و مطمئن شود، دليلي از عقل يا نقل يا اجماع برخلافش نيست و در فهم معناي آن مطمئن باشد، تنها در اين صورت آن را براي خود حجت قرار مي دهد و در صورت داشتن احتمال خلاف، به آن استدلال نمي كند.
امر سوم: قرآن و حقيقت و مجاز و ...
قرآن و روايات، كه اصيل ترين منابع احكام اسلام اند، به زبان عربي مي باشند. زبان عرب نيز مانند همه زبان هاي دنيا داراي كلمات حقيقي و مجازي و غير آن است. اگر لفظ را در همان معنايي كه براي آن وضع شده استعمال كنند، آن را معناي «حقيقي» مي گويند و هرگاه آن را در غير معنايي كه براي آن وضع شده استعمال كنند، به آن معناي «مجازي» گفته مي شود; مانند: «رَأَيتُ أَسَداً فِي الْحَمام»; «شيري را در حمام ديدم.» منظور از واژه اسد در اينجا، معناي حقيقي (يعني شير درنده) نيست، بلكه معناي مجازي آن اراده شده كه منظور، مرد شجاع است. اينگونه استعمالات مجازي در كلام عرب فراوان است و چون زبان قرآن و اخبار عربي است، استعمال مجاز در آن ها فراوان
________________________________________ 27 ________________________________________
وجود دارد.
مجاز دو قسم است: «مجاز در كلمه» و «مجاز در اسناد»، كه به نمونه هايي از آن ها اشاره مي شود:
الف: مجاز در كلمه مانند:
1 . { يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ} ; «دست خدا بالاي همه دست ها است.» (فتح : 10).
2 . { الرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي} (طه : 5).
3 . { وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا...} (هود : 37 ، مومنون: 27).
4 . { وَ لِتُصْنَعَ عَلي عَيْنِي...} (طه: 39).
5 . { وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا...} (طور: 48).
6 . { وَ لَوْ تَري إِذْ وُقِفُوا عَلي رَبِّهِمْ...} (انعام: 30).
7 . { ...يا حَسْرَتي عَلي ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللهِ...} (الزمر: 56).
8 . { كُلُّ شَيْء هالِكٌ إِلاّ وَجْهَهُ...} (قصص: 88).
و موارد بسيار ديگر كه بيان همه آن ها از حوصله اين مختصر بيرون است. در هر صورت، استعمال لفظ در معناي مجازي، همراه با قرينه عقليه، لفظيّه، حاليّه و مانند آن، در كلام عرب، به ويژه در قرآن و احاديث فراوان ديده مي شود كه نمونه اي از آن را در آيات فوق ملاحظه كرديد كه مراد از تمام موارد ياد شده معناي مجازي آن ها
________________________________________ 28 ________________________________________
مي باشد.
بديهي است اگر مقصود همان معناي ظاهري و حقيقي آن ها باشد لازمه اش قول به تجسيم و تحيّز و مكان داشتن خداوند است كه محل حوادث قرار خواهد گرفت و اين قول به اجماع اهل عقل باطل است!
ب: مجاز در اسناد:
مجاز در اسناد جايي است كه كاري يا چيزي را به طور مجاز به كسي نسبت دهند; مثلاً به جاي اين كه روياندن گياه را به خدا نسبت دهند و بگويند: «أَنْبَتَ اللهُ البقْلَ» مجازاً به دليل اين كه زمان روييدن آن فصل بهار است، آن را به ربيع نسبت مي دهند و مي گويند: «أَنبتَ الرّبيعُ البقل»; «فصل بهار گياه روياند!»
همچنين است وقتي كه مي گويند: «جَرَي النّهرُ» منظور اين نيست كه جوي آب خودش حركت كرد بلكه منظور اين است كه آب در داخل جوي جاري شد. به قرينه اين كه نهر و جوي، محل جريان آب است، مجازاً جريان آب را به خود نهر نسبت داده اند.
و آنگاه كه مي گويند: «بَنَي الأميرُ المدينةَ» اسناد در اينجا نيز مجازي است; زيرا امير سبب و آمر اين كار بوده، لذا نسبت ساخت و ساز را مجازاً به او بر مي گردانند نه به كارگر و بنّا كه حقيقتاً دست اندر كار ساخت و ساز بوده اند.
________________________________________ 29 ________________________________________
از اينگونه مجازهاي در اسناد، در قرآن و روايات نيز فراوان به چشم مي خورد كه چند نمونه از آن را مي آوريم:
1 . { ...وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً...}(1) در اين آيه، با اين كه زياد كننده ايمان، خداي تبارك و تعالي است، اما چون آيات سبب و وسيله ازدياد ايمان هستند، لذا ازدياد را مجازاً به آيات نسبت داده است.
2 . در آيه: { يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ} ، با اين كه عامل اصلي كشتار فرزندان بني اسرائيل، اتباع و پيروان فرعون بودند، ولي چون فرعون سبب و آمر اين كار بوده، عمل ذبح و كشتار به او نسبت داده شده است.
3 . { يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما} ، با اين كه لباس آدم و حوّا بهوسيله خداوند از بدنشان بيرون آورده شد، اما چون ابليس سبب اين كار بود، لذا نزع لباس به او نسبت داده شده است.
و موارد بسيار ديگر كه قرآن، روايات و محاورات اهل لسان، آكنده از اينگونه مجازها است.
بنابراين، اگر مسلمان موحد و خداپرستي بگويد «أنبَتَ الرّبيعُ البَقلَ» همين مسلمان بودنِ او قرينه حاليه و عقليّه اي خواهد بود بر اين كه او در اسناد، معناي مجازي را اراده كرده نه معناي حقيقي را; زيرا مسلمان موحد هرگز كفر نخواهد گفت. همين طور اگر مسلمان موحّدي بگويد: «اي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انفال : 2
________________________________________ 30 ________________________________________
پيامبر، اي امير مؤمنان و اي امام زمان مرا درياب يا فرزند مرا شفا ده و يا مسافر مرا به سلامت برگردان! در اين گونه موارد نيز به قرينه اين كه مسلمان است و مسلمان سخني كه موجب كفر و بي ديني باشد بر زبان جاري نمي كند، بايد كلام او را در اسناد حمل بر معناي مجاز كرد و گفت مرادش اين است كه: اي پيامبر خدا، تو با مقام و آبرويي كه نزد خدا داري، شفاعت كن و با دعاي خود در پيشگاه خداوند قادر متعال، سبب روا شدن اين حاجت باش.
بنابراين، مسلماني را كه چنين سخني بر زبان جاري مي كند، تخطئه كردن جايز نيست، چه رسد به اين كه كسي او را محكوم به كفر و شرك كند و خون و مال و عرضش را حلال بداند!
امر چهارم: هر گناهي كفر نيست
هر گناه و معصيتي موجب كفر نيست، به خلاف آنچه از خوارج نقل شده كه هر گناه و معصيتي را موجب كفر صاحبش مي دانستند و نيز برخلاف وهابي ها كه مرتكب شونده هر گناهي را كافر و مشرك مي شمارند و جان و مال و ناموسش را حلال مي دانند!
چنين انديشه اي خلاف اسلام و سيره پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) و صحابه و تابعين و نيز مخالف سيره تمام مسلمانان بعد از تابعين است، زيرا:
________________________________________ 31 ________________________________________
اولاً: هرگاه كسي وارد اسلام شد و آن را پذيرفت، تا يقين قطعي برخلاف آن پيدا نشود، نمي توان او را محكوم به غير اسلام كرد و نامسلمان خواند.
ثانياً: اگر هرگونه گناه و معصيتي موجب كفر افراد شود، بايد تمام حدود اسلامي، براي زنا، شرب خمر و مانند آن باطل و لغو گردد; زيرا هر فردي به مجرد ارتكاب چنين گناهي كافر و مشرك مي گردد و بايد كشته شود، ديگر جاري كردن حدّ بر او معنايي نخواهد داشت! همين طور اگر همه گناهان موجب كفر گردد بايد بر تمام تعزيرات اسلامي خط بطلان كشيد; زيرا فايده اي براي آن ها باقي نخواهد ماند و حال آن كه در مورد مرتدّ، ابتدا او را توبه مي دهند، اگر توبه كرد از او مي پذيرند و او را مسلمان مي دانند نه كافر!
ثالثاً: اگر بنا باشد هر گناهي موجب كفر و شرك گردد، بايد تمام مردم مسلمان در دنيا مرتد و كافر شده باشند; چراكه هيچ انساني در دنيا پيدا نمي شود كه در تمام عمرش حتي يك گناه مرتكب نشده باشد، بلكه مرتكب يك كبيره نشده باشد! با اين وصف چگونه مي توان گفت تمام گناهان موجب كفر و شرك مي شوند؟
رابعاً: اگر مسأله همين گونه بود كه آقايان خوارج و وهابي ها مي گويند، مي بايست علماي اسلام آن را در كتاب هاي خود بنويسند و وعاظ و گويندگان ديني حكم آن
________________________________________ 32 ________________________________________
را در منابر و مجالس به گوش همه برسانند و مي بايست از ضروريات دين شده باشد; چون مورد نياز عموم مكلفين بود و بايد به گوش همه مي رسيد.
علاوه بر آن، روايات مستفيض از شيعه و سني، خلاف اين باور و اعتقاد بوده و از نسبت كفر دادن به مسلمان نهي كرده است; از ابن عمر نقل شده كه گفت: «نِسبَة الْمُسلِمِ إلَي الْكُفْرِ كُفْرٌ». آيا اين روايت، بر خود آقايان وهابي ها تطبيق نمي كند كه تمام مسلمانان غير وهابي را متهم به كفر و شرك مي كنند؟!
احمد بن حنبل نقل كرده كه ابن عمر از قول پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) روايت كرده است كه فرمود:
«إذَا أَحُدُكُم قَالَ لاِخيهِ يَا كافِر، فَقَدْ باءَ بِهَا أَحَدُهُمَا».
«هرگاه يكي از شما به برادر مسلمانش بگويد: اي كافر، قطعاً يكي از آن دو، به كفر برگشته و ملتزم به آن شده است.»
امر پنجم: اختلاف احكام، با اختلاف قصد، زمان و مكان
هر حكم شرعي، مخصوص موضوع خودش مي باشد. بنابراين، هرگاه موضوع تغيير يابد، حكم نيز به تبع آن عوض مي شود. معمولاً چيزهايي كه موضوعات را تغيير مي دهند، سه چيز هستند:
________________________________________ 33 ________________________________________
1 . قصد و نيت فردي كه عملي را انجام مي دهد; زيرا ممكن است قصد فاعل مختلف باشد، لذا حكم شرعي عملي هم كه انجام مي دهد، به تبع همان قصد، مي تواند واجب، مستحب يا حَرام باشد; مثلاً: كسي كه كودك يتيمي را كتك مي زند، اگر به قصد اذيت و آزار باشد، فعل حرام انجام داده است. اگر به قصد تأديب و تنبيه باشد مستحب و اگر به قصد تعزير باشد واجب خواهد بود.
مسأله غيبت مسلمان نيز همين گونه است; يعني اگر به قصد ضايع كردن و تنقيص مسلمان باشد حرام است و اگر به قصد نهي از منكر باشد واجب و اگر به قصد نُصح مستشير، يا جرح شهود باشد، جايز و مباح خواهد بود.
بديهي است سجده در كنار قبر پيامبر و امامان (عليهم السلام) نيز همين حكم را دارد; اگر به قصد شكر خداي تعالي باشد كه به او توفيق زيارت آن بزرگوار را عنايت كرده، مستحب است و اگر به قصد سجده بر شخص پيامبر يا امامان باشد حرام است; زيرا سجده بر غير خداي تعالي حرام مي باشد.
2 . مكان، اشخاص و اوضاع و احوال اشخاص نيز از مواردي است كه حكم و موضوع را تغيير مي دهد; مثلاً: اگر پوشيدن نوعي از لباس در برخي از جاها جزو زينت به شمار آيد، پوشيدن آن براي زني كه در حال عزا و سوگ است حرام و اگر هدفش و قصدش جلب توجه شوهر است، مستحب مي باشد.
پوشيدن لباس شهرت يا پوشيدن لباس مردانه براي زنان
________________________________________ 34 ________________________________________
و به عكس نيز همينگونه است كه با اختلاف زمان، اشخاص و اماكن تفاوت پيدا مي كند.
بلند نشدن براي بعضي شخصيت ها در بعضي زمان ها و بلاد اهانت و حرام است و در بعضي بلاد و زمان هاي ديگر، چون آن را اهانت نمي دانند حرام نيست.
هدم قبور انبيا و اوليا، تخريب قبّه و بارگاه آن ها (به فرض هم كه ساخت و ساز آن ها جايز نباشد) حرام و غير جايز است; زيرا تخريب كردن آن ها قطعاً در اين زمان موجب اهانت آن بزرگواران خواهد بود و حرام مي باشد.
امر ششم: تعارض عنوان واجب و حرام
هرگاه عنوان واجب، با حرام در تعارض باشد; به گونه اي كه جمع ميان آن دو ممكن نباشد، در اينگونه موارد بايد به مرجّحات خارجي رجوع كرد و بايد بررسي كرد كه كدام يك از آن ها در نظر شارع مهم ترند. پس هركدام مهم تر بود بايد طبق آن عمل كرد و آن را كه اهميتش كمتر است ناديده گرفت; مثلاً: لمس كردن بدن زن نامحرم حرام است، اما اگر همين زن نامحرم در حال مرگ بود يا بايد دست به بدن او نزنند و بگذارند بميرد و يا به وسيله مرد نامحرمي او را از غرق شدن و يا به وسيله پزشك نامحرم از مرگ نجات دهند. در اينجا مسأله «حرمت لمس كردن» و وجوب «نجات دادن» تعارض دارند، به طور قطع عقل، شرع و
________________________________________ 35 ________________________________________
وجدان هر انسان منصفي حكم مي كند كه نجات آن زن واجب است، هر چند لازمه اش لمس كردن بدن نامحرم باشد.
گرفتن حق گمرك در عقيده وهابي ها و غير وهابي ها حرام است، ليكن وهابي ها مي گويند: اگر امام مسلمين از گرفتن آن صرف نظر كرد، به وظيفه واجب خود عمل كرده است و اگر از نگرفتن آن امتناع ورزيد و حتماً خواست آن را بگيرد، مخالفت با او جايز نيست و بر همه واجب است از او اطاعت كنند و شقّ عصاي مسلمين ننمايند.
علامه سيد محسن امين عاملي(رحمه الله) در كتاب كشف الارتياب به اينجا كه مي رسد، مي نويسد: اگر وحدت مسلمان ها تا اين اندازه اهميت دارد كه جايز نيست آن را فداي يك عمل حرام كنند و جايز نيست به خاطر آن، شق عصاي مسلمين نمايند، چون مفسده اختلاف ميان مسلمان ها بيشتر از مفسده گرفتن گمرك است، پس بر وهابي ها واجب بود براي حفظ وحدت مسلمان ها متعرض قبور ائمه مسلمين نشوند و با تخريب آن ها، قلوب ميليون ها مسلمان را، كه عاشق آن ها هستند داغدار و جريحه دار ننمايند. آيا مفسده تخريب قبور ائمه (عليهم السلام) كه موجب تشتت و تفرقه مسلمان ها شد و تخم عداوت و دشمني را ميان آن ها پاشيد و صدها مفسده فرهنگي، سياسي و غيره به وجود آورد، مهمتر و بيشتر از مفسده بناي بر قبور نبود؟! اين مفسده بسيار بزرگتر، وحشت انگيزتر و براي دل هاي
________________________________________ 36 ________________________________________
مسلمان ها دردناكتر بود. بنابراين، به فرض كه به عقيده شما نگهداشتن آن ها حرام بود! چرا در برابر اين مفسده اعظم، آن ها را نگاه نداشتيد، همانگونه كه با قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) كاري نداشتيد. مي توانستيد قبور ائمه بقيع را نيز خراب نكنيد و فقط مردم را از نزديك شدن و بوسيدن آن ها، كه آن را شرك مي دانيد، منع كنيد، همانگونه كه از نزديك شدن و بوسيدن قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) جلوگيري مي كنيد.
علاوه براين، شما بناي بر قبور را حرام مي دانيد، ابقاي آن راكه شرك نمي دانيد. پس چه مانعي داشت كه آن ها را نگه مي داشتيد؟!
امرهفتم:تكفير مسلمان جايز نيست مگر با دليل قطعي
از خطاها و اشتباهات بسيار بزرگ وهابي ها اين است كه مسلماني را، در حالي كه اقرار به شهادتين دارد و به راه و روش مسلمان ها عمل مي كند، تكفير كرده، خون و مال و عِرضش را بر همه حلال مي كنند. چه گناهي بزرگتر از اين مي توان تصور كرد كه به استنادِ يك نظريه اجتهاديِ غلط، كه با تكيه و استناد بر ظنّ و گمان و اخبار ضعيف صادر شده و احتمال كذب و دروغ بودن آن مي رود، حكم كفر و قتل مسلماني را صادر و عِرض و مالش را بر ديگران حلال كنند؟! مگر سيره پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) و تابعين و تابعينِ تابعين بر اين نبود كه هركس شهادتين بر زبان جاري كرد و ملتزم به
________________________________________ 37 ________________________________________
احكام شد، او را مسلمان و محقون الدم مي دانستند؟! مگر پيامبر (صلي الله عليه وآله) نفرمود:
«إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّي يَقُولُوا لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، فَإِذَا قَالُوهَا وَصَلُّوا صَلاتَنا، وَاسْتَقبَلُوا قِبْلَتَنا، وَذَبَحُوا ذَبيحَتَنا فَقَدْ عَصَمُوا مِنِّي دِمَاءَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ إِلاَّ بِحَقِّهَا وَ حِسَابُهُمْ عَلَي اللَّه»(1) «من از طرف خداي تعالي مأمورم تا آنجا با مردم مبارزه كنم كه اظهار اسلام نكرده اند، اما همين كه شهادتين گفتند، و مانند ما نماز بخوانند و مانند ما ذبح كنند. پس از آن از جانب من، نسبت به حقوق خود در امان خواهند بود، حساب و كتابشان با خدا خواهد بود.»
از اين روايت و روايات فراواني از اين دست، استفاده مي شود كه: هركس شهادتين بر زبان جاري كند محكوم به حكم اسلام است و مادام كه به دليل قطعي و يقيني، خلاف آن ثابت نشود، نمي توان او را تكفير كرد و در اين مورد نه تنها تحقيق و تجسّس لازم نيست، بلكه به صريح آيه مباركه: { وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقي إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً }تحقيق و تجسس ممنوع و حرام است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . صحيح بخاري كتاب ايمان، صلاة، زكات، مسند أبي داود كتاب جهاد. صحيح ترمذي تفسير سوره 88. نسائي كتاب زكات. سنن ابن ماجه كتاب فتن. مسند أحمد بن حنبل، ج 4 / 8.
________________________________________ 38 ________________________________________
امر هشتم: فعل مسلم و حمل بر صحت
هرگاه شخص مسلماني عملي را انجام دهد كه آن عمل از جهتي صحيح باشد و از جهت ديگر فاسد و خلاف شرع، بر همه واجب و لازم است كه آن را حمل بر صحت كنند و مادام كه دليل قطعي و يقيني برخلاف آن نباشد، هيچكس حق ندارد آن را حمل بر فساد و خلاف شرع نمايد; زيرا سيره مسلمانان و اجماع و نظام زندگي و معاملاتشان بر اين اساس بنا نهاده شده است. بنابراين، اگر كسي ببيند مسلماني طفل يتيمي را كتك مي زند، در اين حال دو احتمال برايش پيش مي آيد; الف: براي ادب و تربيت كردن است ب: از روي ظلم و ستم و آزار و اذيت مي باشد. اگر دليل قطعي بر آزار و ستم نداشته باشد، حق ندارد فعل او را حمل بر ظلم نمايد. پس اگر پيش از ديدن اين عمل، شخص ضارب را عادل مي دانست، همچنان بايد آثار و احكام عدالت را بر او جاري كند و به صِرف مشاهده اين عمل مشكوك، حق ندارد حكم به عدم عدالت وي نمايد. همچنين اگر ببيند مردي با زني معاشرت دارد و نمي داند اين معاشرت مشروع است يا غير مشروع و يا ببيند كسي نوشابه سرخ رنگي مي نوشد و احتمال مي دهد خمر است، يا ببيند كسي بر زمين سجده مي كند و نمي داند، سجده بر خدا مي كند يا مخلوق، يا در ازدواج يا طلاق كسي و يا فروش و وقف چيزي و يا هر كار ديگري شك
________________________________________ 39 ________________________________________
كند كه آيا آن عمل بر وجه صحيح انجام گرفته يا غير صحيح، در تمام موارد مشكوك، مادام كه دليل قطعي برخلاف آن در دست نباشد، واجب است فعل مسلمان را حمل بر صحّت كند و به صِرف گمان، هيچكس نمي تواند حكم بر فساد و بطلان و عدم صحّت عمل مزبور نمايد تا چه رسد به اين كه صرفاً مشكوك شده باشد!
بنابراين، هرگاه سخني از مسلماني شنيده شود يا عملي از او مشاهد گردد كه احتمال صحّتش وجود داشته باشد، هرچند اين احتمال ضعيف هم باشد، باز بايد آن را حمل بر صحت نمود، چه رسد به اين كه احتمال قوي و يا مساوي باشد.
بر اين اساس، اگر مسلماني به يكي از پيامبران خدا يا به يكي از اولياءالله متوسل شود و از آنان استغاثه كند و احتمال داده شود كه از او مي خواهد نزد خدا برايش وساطت كند و خداوند حاجتش را برآورد، به صِرف اين احتمال كه شايد مقصودش غير از اين بوده، نمي توان حكم به ارتداد او داد.
همچنين است اگر بگويد: فرزندم را شفا ده. مرا بر دشمنم پيروز گردان. به زندگي من رونق ببخش و... همين كه احتمال داده شود آنان را واسطه و شفيع خود قرار مي دهد تا از خداوند برايش درخواست نمايند، بايد بر همين معنا حمل كرد و به صرف احتمال خلاف آن،
________________________________________ 40 ________________________________________
نمي توان حكم به كفر و ارتدادش كرد. بايد توجه داشت كه اينگونه عبارات مجاز و اسناد فعل به سبب است; مانند: «بني الأمير المدينة» همانگونه كه در اين عبارت نسبت بنا و ساخت و ساز شهر را به امير مي دهند; چون سبب اين كار او بوده است، در اينجا نيز چون پيامبران و اولياء الله سبب استجابت دعا هستند، مجازاً نسبت فعل را به آن ها مي دهند و از آن ها درخواست مي كنند.
از طرفي به صرف احتمال خلاف معناي مجازي، نمي توان حكم به كفر و ارتداد گوينده داد; زيرا در اينگونه موارد، كه گوينده مسلمان و معتقد به توحيد و مباني اسلامي است و مي داند غير از خداوند هيچ كس ديگري قادر بر چنين كارهايي نيست، علم قطعي و يقيني حاصل مي شود كه مراد وي، معناي حقيقي كلمه نيست بلكه مقصودش مجاز در اسناد است و بس!
امر نهم: معناي عبادت
بايد توجه داشت كه وقتي اسلام طلوع كرد، برخي از واژگان عرب، به معاني جديدي منتقل شدند; مانند «صلاة»، «زكات»، «صيام» و «حج» كه در لغت به معناي مطلقِ دعا، رشد و نمو، امساك و قصد بودند، ولي پس از اسلام، معاني ديگري از آن ها اراده شد. بعضي از آن ها نيز در معاني حقيقي خود باقي مانده و هيچگونه تغييري
________________________________________ 41 ________________________________________
نيافتند; مانند: بيع و شراء ، كه به همان معناي خريد و فروش باقي ماند و هيچ گونه تغييري در معناي آن به وجود نيامد.
بنابراين، واژه هايي كه بدون تغيير باقي مانده اند، هرگاه در قرآن و اخبار ديده شوند و معلوم نباشد كه معناي خاصي از آن ها اراده شده يا نه، حتماً بايد بر همان معاني حقيقي و لغوي خودشان حمل شوند. اما كلماتي كه تغيير يافته و داراي معناي جديدي هستند، اگر معاني شرعي آن ها مشخص باشد، بايد به همان معاني شرعي حمل گردند و اگر معاني شرعي آن ها نامشخص باشد، در اين صورت اينگونه كلمات مجمل به حساب مي آيند و تا شرح و تفصيلي برايشان در دست نباشد، نامفهوم و بي اعتبار هستند و نمي شود در احتجاجات و صدور احكام به آن ها تمسّك كرد. همچنين اگر معلوم باشد كه به نحو مجاز در معاني خاصي استعمال شده اند ولي بياني توضيحي برايشان يافت نشود، در اين صورت نيز جزو الفاظ مجمل به شمار مي آيند كه محتاج به بيان و شرح دارد.
با توجه به مقدمه اي كه آورديم، «عبادت» به معناي لغوي، كه مطلق ذلّ و خضوع و اطاعت است، به هيچ وجه موجب شرك و كفر نمي شود و گرنه بايد از زمان حضرت آدم تا اين زمان، تمام افراد بشر كافر شده باشند; زيرا فردي يافت نمي شود كه عبادت به معناي اطاعت و خضوع در
________________________________________ 42 ________________________________________
برابر كسي نكرده باشد. بنابراين، اگر مطلق اطاعت از غير و انقياد در برابر او كفر باشد، بايد همسر، فرزند، خدمتكار، اجير، رعيت، نظامي هاي زير دست نسبت به بالا دست با اطاعت و فرمانبري از ما فوق، كافر شده باشند. حتي پيامبران خدا نيز به خاطر اطاعتي كه از پدران خود داشته اند و در برابر آنان خضوع و فروتني كرده اند، بايد كافر باشند! با اين كه خداوند به پيامبر بزرگ اسلام فرمان داد: «بال و پر خود را براي مؤمناني كه از تو پيروي مي كنند، بگستران و با آن ها متواضع باش.» اينگونه تواضع و خضوع چگونه مي تواند كفر باشد؟! چگونه مي توان گفت كه اطاعت همسر از شوهر كفر است، در حالي كه چنين امري واجب مي باشد. اطاعت از انبياي اولو الأمر، كه خداوند به آن امر كرده، چگونه كفر خواهد بود؟ پس معلوم مي شود كه عبادت به معناي مطلق خضوع و خشوع، حتي اگر به صورت سجده براي غير خدا باشد، ذاتاً حرام و قبيح نيست و به هيچ وجه موجب شرك و كفر نخواهد شد. اگر قبيح بود، خداوند متعال هرگز به فرشتگان فرمان نمي داد به جهت تكريم و تعظيمِ آدم، بر او سجده كنند. اگر سجده قبيح و ممنوع بود، هرگز حضرت يعقوب و همسر و فرزندانش براي تحيت و اداي احترام به حضرت يوسف، بر او سجده نمي كردند. همانگونه كه شريك قرار دادن براي خدا، چون ذاتاً قبيح و غير ممكن است، هيچگاه متعلّق امر قرار نمي گيرد.
________________________________________ 43 ________________________________________
اطلاق عبادت بر دعا
اگر در قرآن كريم(1) دعا عبادت شمرده شده و در روايات، مخ عبادت معرفي گرديده، به اين معنا نيست كه ندا، درخواست و دعا براي غير خدا، عبادت او بوده و موجب كفر و شرك است; چنانكه وهّابي ها همين توهّم را دارند و غافل اند از اين كه دعا در آيه و روايات، به طور مسلّم به معناي لغوي (ندا) نيست. اگر به معناي ندا باشد، در اين صورت اگركسي يك نفر را صدا كرد و از او چيزي خواست، بايد عبادت كننده او محسوب شود، در حالي كه اينگونه نيست و صدا زدن و از او چيزي درخواست كردن، عبادت نيست. از همين جا دانسته مي شود كه مقصود از دعا در اين آيه، ندا كردن خدا و سؤال كردن از اوست كه بايد با خضوع و خشوع و با تذلل كامل در پيشگاه ربوبي اش ايستاد و حاجات خود را بر او عرضه كرد كه تنها او فاعل مختار و مالك حقيقي دنيا و آخرت است و هرگونه بخواهد در آن تصرف مي كند.
بنابراين، انسان زماني مخلوق را عبادت كرده كه او را فاعل مختار و مالك حقيقي دنيا و آخرت بداند. اما اگر او را شفيع در نزد خدا قرار دهد ـ چون مي داند خداوند براي او شفاعت قرار داده ـ در اين صورت او را نپرستيده و فعل حرام هم انجام نداده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . غافر: 60
________________________________________ 44 ________________________________________
با اين توضيح روشن شد: اينگونه نيست كه هر چه را كه اسم عبادت بر آن گذاشتند، اگر براي غير خدا انجام شد، موجب كفر و شرك گردد و حرام باشد، مگر اين كه شارع مقدس بر حرمت آن تصريح كند; مانند سجده بر ماه و خورشيد، كه در قرآن آن را نهي كرده است و مانند سجده بر غير خدا، كه به اجماع تمام مسلمانان حرام است. پس اينگونه نيست كه هر اطاعت و خضوعي در برابر ديگران، عبادت محسوب شود، به فرض در معناي لغوي عبادت به شمار آيد. عبادت لغوي موجب شرك و كفر نيست بلكه عبادتي موجب شرك و كفر مي شود كه خود شارع آن را بيان كرده باشد.
پس اگر نهيي در مورد عبادت غير خدا آمد، در مواردي كه حرمت آن معلوم و مسلّم باشد، حكم به حرمت داده مي شود و در موارد ديگر كه مسلم نيست، حكم به حرمت آن جايز نيست; مانند دست بر سينه گذاشتن و در مقابل كسي خم شدن. دست بلند كردن ارتشيان براي احترام مافوق، كلاه بر داشتن فرنگي ها به عنوان تعظيم و تكريم و... با اين كه تمام موارد ياد شده اطاعت و خضوع در برابر غير خداست، اما هيچ كدام از اين ها عبادت ناميده نمي شوند و چون دليل قطعي بر حرمت آن ها نداريم، لذا آن ها را حرام نمي دانيم. هر چند از نظر لغت هر نوع اطاعت و خضوعي عبادت محسوب شود.
________________________________________ 45 ________________________________________
موارد مُجاز حكم به شرك و كفر:
عبادت ها و يا باورها و اعتقاداتي كه موجب شرك و كفر مي شوند، عبارت اند از:
1 . كسي كه ديگري را در تمام صفات، با خدا مساوي و برابر بداند و يا خود او را خدا بپندارد. چنين شخصي كافر و مشرك مي شود; مانند آنان كه حضرت مسيح و مادرش را خدا خواندند و نيز مانند «سبائيه» كه اميرالمؤمنين، علي (عليه السلام) را خدا مي خواندند و مانند «دُروزيان» كه سركرده آنان (دروز) يكي از خلفاي علوي در مصر را داراي صفات خدا مي دانستند.
2 . كسي كه اديان الهي يا يكي از پيامبران خدا را تكذيب كند كافر است، هر چند معتقد به توحيد باشد و هر چند بت پرستي نكند، بلكه اگر بر ديني كه منسوخ شده باقي ماند باز كافر خواهد بود.
3 . بر بت سجده كردن، ذبح قرباني براي بت ها يا براي هر چيزي كه خداي تعالي به آن اجازه نداده، هنگام ذبح و نحر، به جاي نام خدا، نام بت بر زبان آوردن، خون قرباني را براي احترام و تعظيم بت بر بدن او ريختن، اعتقاد به اين كه بت مدبّر و داراي اختيار است و... تمام اين ها كفر و شرك است; حال معتقد به وجود خداي ديگري غير از بت باشد يا نباشد.
اما مسلمانِ معتقد به وجود خدا و بريء از موارد سه گانه
________________________________________ 46 ________________________________________
فوق، به هيچ وجه كافر و مشرك و نامسلمان نخواهد بود، آنگونه كه وهابي ها تمام مسلمان هاي دنيا را كه وهابي نيستند كافر و مشرك مي دانند.
امر دهم: فضيلت برخي از اشياء بر بعضي ديگر
خداوند متعال مخلوقات خود را يكسان نيافريده و برخي از آن ها را بر برخي ديگر برتري داده; مثلا از ميان ماه ها، ماه مبارك رمضان را بر ديگر ماه ها فضيلت داد و شب قدر ـ كه از هزار ماه (83 سال) بهتر است ـ در اين ماه است.
همچنين از ميان ماه هاي دوازده گانه، چهار ماه را برتري داد و آن ها را ماه هاي حرام خواند و ستيز و جنگ در اين ماه ها را حرام شمرد.
از ميان روزها، جمعه را از بقيه برتر دانست و ساعتي از ساعت هاي آن را ـ كه دعا در آن مستجاب مي شود ـ بر تمام آن ايام برتري داد.
از ميان مكان ها، كعبه را بر ديگر جاهاي روي زمين فضيلت داد و مردم را ملزم كرد كه پيرامون آن طواف كنند و حج بگزارند.
مكه، مقام ابراهيم، حجر اسماعيل، مسجدالحرام، مسجد پيامبر، مسجد قدس و مسجد كوفه را از ديگر جاي ها برتر شمرد.
________________________________________ 47 ________________________________________
از ميان سنگ ها حجرالأسود را برتر دانست و از حجاج خواست آن را استلام كنند و ببوسند.
از ميان چاه ها، چاه زمزم را بر ديگر چاه ها برگزيد. و از ميان حيوانات ... تا آنجا كه قسمتي از خون آهوي ختن را بهترين مسك قرار داد. از ميان آدم ها، انبيا را بر بقيه برتري داد و از ميان انبيا حضرت محمد (صلي الله عليه وآله) را افضل و اشرف قرار داد. شهدا را بر ديگران و علما را بر شهدا و بر بعضي از انبيا فضل و برتري بخشيد.
خداوند حتي بعضي از اشيا را بر بعضي ديگر برتري داده است. گاهي ممكن است چيزي، با تغيير حالت و يافتن عنواني، ارزش و احترام پيدا كند; مثلا زمينِ زباله دان يا محلّ ميكده اي ـ كه هيچ ارزش و احترام ندارد ـ تبديل به مسجد شود و به جهت عنوان مسجد، در پيشگاه خداوند محترم مي شود; به گونه اي كه تنجيس آن حرام و تطهيرش بر همه واجب مي گردد.
و مثلا از پوست گاو و گوسفند چرم مي سازند و آن، گاهي براي ساختن تخت كفش به كار مي رود و هيچ احترامي ندارد و با آن همه جا مي روند، گاهي از همين چرم براي ساختن جلد قرآن استفاده مي شود كه در نهايت اكرام و احترام قرار مي گيرد; به طوري كه آن را مي بوسند و بر چشم مي گذارند.
بنابراين، اگر خداوند متعال از ميان تمام مردان روزگار
________________________________________ 48 ________________________________________
يك نفر را به پيامبري برگزيد در اين صورت واجب الاطاعة مي شود. اگر پيامبر (صلي الله عليه وآله) كسي را به جانشيني خود انتخاب كرد يا اگر مسلمان ها كسي را به خلافت برگزيدند (بنابر اين كه انتخاب آن به اختيار امت باشد) در اينصورت از مصاديق { ...أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ ... }بوده، واجب الاطاعه خواهد شد.
بقعه هـا
بقعه ها و ساختمان هاي روي زمين نيز همينگونه اند; يعني ممكن است بقعه اي با ديگر بقعه ها هيچ فرقي نداشته باشد اما پس از اين كه پيامبري يا امامي يا يكي از اوليا در آن دفن شوند، احترام، شرافت و فضيلت خواهد يافت و به خاطر احترام شخصيتي كه در آنجا مدفون است، اهانت به آن حرام و احترام به آن واجب مي شود. از احترامات چنين جاهايي اين است كه انسان به زيارتش رود. بر آن قبّه و بارگاه بسازد تا موجب احترام مدفون و موجب رفاه زائران، در سرما و گرما گردد. براي وي خدمه و دربان قرار داده شود. چراغ روشن كنند تا زائران از نور آن بهره ببرند. ضريح بسازند تا از هر نوع اهانت و سبك شمردن در امان بمانند. ببوسند و تبرّك بجويند و هر عملي كه موجب تكريم و تعظيم آن ها مي شود انجام دهند.
همانگونه كه پيش تر اشاره كرديم، هرگونه اهانت به
________________________________________ 49 ________________________________________
آن ها حرام است; مانند ويران كردن ديوارها، فروريختن و منهدم كردن سقف ها، صاف كردن و هم سطح نمودن آن با زمين، در معرض اهانت قرار دادن، خاكروبه ريختن، حيوانات و چارپايان را در آن ها جا دادن و هر عملي كه موجب بي ادبي و بي احترامي به آن ها شود و... زيرا از نظر شرعي، احترام و بزرگداشت آن ها واجب و لازم است; چه در حيات و چه در ممات.
وقتي خداوند سنگي را، به خاطر ايستادن حضرت ابراهيم بر روي آن هنگام ساختن كعبه، احترام مي گزارد و براي بزرگداشت آن مي فرمايد: { ...وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي...} آيا ممكن است محل دفن او يا محل دفن سرور انبيا را محترم نشمارد؟! اگر پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) داراي چنين احترامي است، چرا بوسيدن حرمش حرام باشد؟! و چرا تبرّك جستن به آن و نماز خواندن در كنار آن و دعا خواندن براي خدا در آنجا حرام باشد؟! همانگونه كه نماز و دعا در كنار مقام ابراهيم جايز است، نماز و دعاي كنار حرم پيامبر (صلي الله عليه وآله) نيز بايد جايز باشد. پس به همان دليل و ملاكي كه نماز و دعا در كنار مقام ابراهيم حرام نيست، نماز و دعا در كنار قبر پيامبر نيز نبايد حرام باشد; زيرا احترام كردن به كسي كه خداوند احترامش كرده، در واقع احترام به خود خدا و عمل به امر خدا، و عبادت و طاعت پروردگار است، درست مانند بوسيدن حجرالأسود، و احترام گزاردن

كتابخانه تخصصي حج > اعتقادات و پاسخ به شبهات > وهابیت کیست ؟ و چه میگوید ؟

________________________________________ 50 ________________________________________
به كعبه و حرم و مقام و مساجد و تبرك جستن به آب زمزم، و سجده كردن فرشتگان بر آدم، همانگونه كه اين ها عمل به امر خدا و اطاعت امر خداست و حرام نيست، احترام به قبر پيامبر و بوسيدن و نماز خواندن در كنار آن نيز اطاعت امر خدا بوده و حرام نيست.
امر يازدهم: عدم تغيير موضوعات با تغيير احكام
بديهي است هيچ گاه و در هيچ شرايطي تغيير احكام موجب تغيير موضوعات نمي شود. هرگاه موضوعي قبل از ورودِ حكم، داراي حالتي بوده يا ويژگي اي داشته، بعد از ورودِ حكم نيز بر همان حال باقي خواهد ماند. ورود حكم نمي تواند كوچكترين تغييري در آن به وجود آورد; مثلاً اگر از نظر شرعي دشنام دادن و ناسزا گفتن به شخصي، موجب اهانت به او بوده و حرام است، بعد از آمدن حكم وجوبِ اهانت، باز هم اهانت است و هرگز تبديل به احترام نخواهد شد. حكم وجوب اهانت، نمي تواند ماهيت آن را تغيير دهد و نام آن را «احترام» بگذارد. اگر ضيافت و نوازش، احسان و كار نيك است، با تحريم كردن آن، هرگز تبديل به اهانت و قبح نخواهد شد. بنابراين، اگر احترام كردن به مخلوق و تبرّك جستن به آن و اطاعت كردن از آن با خضوع و خشوع، ذاتاً عبادت غير خدا و كفر و شرك باشد و خداوند به موارد فوق امر نمايد، باز هم عبادت غير
________________________________________ 51 ________________________________________
خدا به حساب مي آيد; زيرا وجوب امر از طرف خدا هرگز آن را از حالت عبادت بودن خارج نمي كند. با اين وصف، اگر خداوند به آن امر نمايد، بايد ملتزم شد كه شرك و عبادت مخلوق را واجب دانسته است; زيرا معلوم شد كه هيچ حكمي موضوعي را تغيير نمي دهد. از سويي، معلوم است كه در شريعت اسلام تعظيم و تكريم بعضي از مخلوقات; اعم از انسان و جماد، واجب شده و احترام پاره اي از مخلوقات و جمادات و تبرّك جستن به آن ها و خضوع و خشوع با كمال فروتني در مقابل آن ها ثابت شده است; مانند امر خداوند به فرشتگان براي تعظيم و بزرگداشت حضرت آدم و سجده بر وي. سجده حضرت يعقوب و فرزندانش براي بزرگداشت حضرت يوسف. امر به تعظيم فرزند بر والدين و خفض جناح در برابر آن ها. امر به اطاعت پيامبر (صلي الله عليه وآله) و اولوالامر مسلمانان در اوامر ونواهي. به عنوان احترام پيامبر (صلي الله عليه وآله) صدا را بيشتر از صداي آن حضرت بالا نبردن، امر به احترام مساجد، كعبه و طواف پيرامون آن. تعظيم مقام ابراهيم، حجر اسماعيل و حجرالأسود، چاه زمزم و تبرّك جستن به آب آن و تعظيم حرم و... كه در اسلام ثابت شده و هيچگونه ترديدي در آن وجود ندارد.
بنابراين، با توجه به ثبوت موارد فوق، كه در اسلام آمده است، يا بايد گفت هر تعظيم و تكريمي عبادت نبوده و
________________________________________ 52 ________________________________________
موجب شرك نيست و يا بايد بگوييم خداوند امر به شرك و امر به عبادت غير خود كرده است! ولي چون شرك ذاتاً قبيح و موجب خلود در جهنم است و خداوند هرگز آن را نمي آمرزد، پس امر به آن نمي كند. از اين رو، به طور مسلم معلوم مي شود كه هر تعظيم و تكريمي عبادت نيست و موجب شرك نمي شود، برخلاف آنچه كه وهابي ها مي گويند.
امر دوازدهم: حيات پيامبر (صلي الله عليه وآله) بعد از فوت
تمام مسلمانان بر اين باورند كه پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) بعد از رحلت نيز زنده است; همانگونه كه در حال حيات سخنان افراد را مي شنيد و پاسخ مي داد، در حال مرگ نيز مي شنود و پاسخ مي دهد، جز اين كه در زمان حيات پاسخ او براي گويندگان قابل شنيدن بود ولي در اين زمان، جز براي افراد اندكي از خواص قابل استماع نيست. چنين باور و اعتقادي براي كساني كه اقرار به قدرت خداي تبارك و تعالي دارند، قابل شك و ترديد نيست; زيرا حيات بعد از مرگ، از امور ممكن است نه غير ممكن. بنابراين، وقتي نصّي از سوي خود پيامبر در اين مورد به ما برسد، واجب است آن را بپذيريم چنانكه خود وهابي ها در رساله دوم از رسائل «هدية السنيه» به آن اقرار كرده و سمهودي در كتاب وفاء
________________________________________ 53 ________________________________________
الوفا(1) با سند صحيح، از پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) روايت كرده كه فرمود:
«مَا مِن أحد يسلِّم عَليَّ إلاّ رَدَّ اللهُ عَلَيَّ روُحِي حَتّي أرُدَّ عليه السّلامَ».
«هر كس بر من سلام كند خداوند روح مرا به سوي من بر مي گرداند تا جواب سلام او را بدهم.»
سپس مي افزايد: «بيهقي در باره زيارت قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) گفته است: جماعت بسياري از امامان اهل سنت; مانند احمد بن حنبل به آن اعتماد كرده و سبكي نيز اعتمادشان را صحيح دانسته است، چون حكايت از فضيلت جواب پيامبر مي كند كه بسيار عظيم و مهم است.»
روايت مزبور در مورد افراد غايبي است كه از دور سلام مي كنند و فرشتگان سلام آن ها را به پيامبر مي رسانند كه بنايي و اسماعيل قاضي به سند صحيح آن را نقل كرده اند. روايات بسياري نيز مربوط به كساني است كه در كنار قبر سلام مي كنند و آن حضرت مي شنود و پاسخ سلامشان را مي دهد.
چند نمونه از اين روايات:
1 . «مَنْ صَلّي عَلَيَّ عِندَ قَبري سَمِعتُهُ وَمَنْ صَلّي عَلَيَّ نائياً بُلِّغتُهُ».(2)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ج4، ص1349، چاپ بيروت.
2 . اين روايت را جماعتي از ابو هريره، از پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) نقل كرده اند.
________________________________________ 54 ________________________________________
«هر كس كنار قبرم بر من سلام كند مي شنوم، و هر كس از دور سلام كند سلامش را به من مي رسانند.»
2 . «ما مِن عَبد يُصلِّي عَلَيّ عِندَ قَبرِي اِلاّ وَكّلَ اللهُ بِها مَلَكاً يُبَلِّغُنِي وَكفي اَمرَ آخِرَتِهِ و دُنياهُ، و كُنتُ لَهُ شَهيداً و شفيعاً يَومَ القِيامَةِ».
«هر كس كنار قبرم بر من سلام كند خداوند فرشته اي را موظف مي كند سلام او را به من ابلاغ كند، امر دنيا و آخرتش را كفايت نمايد، و من نيز در قيامت شاهد و شفيع او خواهم بود».
3 . ابن نجار از ابراهيم بن بشّار روايت كرده:
«در يكي از سال ها، پس از انجام مناسك حج، به مدينه رفتم. در حرم پيامبر (صلي الله عليه وآله) به او سلام كردم. از داخل حجره شنيدم در جوابم فرمود: «وَ عَلَيكَ السّلامُ». مانند اين روايت، از اوليا و صالحان نيز فراوان نقل شده است.
4 . حافظ النذري روايت كرده كه پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) فرمود:
«عِلمِي بَعدَ وَفاتِي كَعِلْمِي فِي حَياتِي».
5 . قال القسطلاني في ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري و في حديث ابن مسعود و عند البزاز بإسناد جيّد رَفَعَهُ:
«حَياتِي خَيْرٌ لَكُمْ، وَوَفاتي خيْرٌ لَكُمْ تُعْرضُ عَلَيّ أعْمالُكُم، فَما رأيْتُ مِن خَيْر حَمَدْتُ الله تعالي عَلَيْهِ، وَما
________________________________________ 55 ________________________________________
رَأَيْتُ مِنْ شَرٍّ استَغْفَرْتُ اللهَ تعالي لَكُمْ».(1)
«...اعمال شما به من نشان داده مي شود; اگر اعمالتان خوب باشد خدا را شكر مي كنم و اگر خوب نباشد برايتان استغفار مي كنم.»
اين ها برخي از رواياتي است كه سمهودي در كتاب وفاء الوفا آورده مبني بر اين كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) بعد از رحلت نيز حيات دارد; مي بيند و مي شنود و پاسخ سلام افراد را مي دهد.
وي روايات ديگري نيز نقل مي كند; ازجمله(2) مي گويد: خالدبن وليدبن حكم بن عاص روز جمعه اي بالاي منبر پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) رفت و گفت:
روزي علي بن ابي طالب از پيامبر تقاضا كرد او را به كاري بگمارد، با اين كه پيامبر مي دانست او خائن است(!) در عين حال فاطمه وساطت كرد تا درخواست او را بپذيرد! همين كه سخنش به اينجا رسيد، ناگهان دست پيامبر از قبر بيرون آمد، در حالي كه به خالد اشاره مي كرد مكرر فرمود: «كذِبتَ يا عدوَّ اللهِ كذبتَ يا كافر».
روايات ياد شده و روايات بسيار ديگر، كه سمهودي آن ها را نقل كرده، دلالت دارد كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) بعد از موت نيز مانند حيات مي بيند، مي شنود و حيات و ممات برايش تفاوتي ندارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . روح المعاني، ج14، ص213
2 . وفاء الوفا، ص1356
________________________________________ 56 ________________________________________
بخش سوم: شبهات وهابيت
وهابيت و صفات خدا
محمد بن عبدالوهاب پايه گذار مسلك وهابيت و كساني كه اين بذر فاسد را در ميان مردم پاشيدند; مانند ابن تيميه و شاگردش ابن قيّم و پيروانشان، همگي مدعي هستند كه تنها آن ها اعتقاد به توحيد ناب دارند و تنها آن ها هستند كه از آستان مقدس توحيد حراست كرده، نگذاشته اند ذرّه اي از شرك به آن راه يابد! وهابي ها بر اين باورند موحّد واقعي آن ها هستند! و مسلمانان ديگر، همه كافر و مشرك اند! در حالي كه وهابي ها حريم آستان مقدس توحيد را شكستند و صفاتي را به خداي سبحان نسبت دادند كه به هيچ وجه لايق مقام قدس و جلال با عظمت خداوند نيست. آنان خدا را جسم مي دانند. برايش جهت فوقانيت قائل اند. خدا را در عرش، كه مافوق همه آسمان ها و زمين است، مي دانند. براي خداوند حركت و جهت قرب معتقدند و مي گويند خداوند شب هاي جمعه از آسمان پايين مي آيد و در قيامت كنار مردم مي ايستد و معتقد به صورت و دست (دست راست و دست چپ)، انگشتان و دو چشم به معناي حقيقي براي خدا هستند. الفاظ صفات خدا را بدون توجيه و تأويل، حمل بر معاني حقيقي مي كنند و براي خدا همان محبت و رحمت و همان
________________________________________ 57 ________________________________________
رضا و خشمي را معتقدند كه براي انسان ها باور دارند.
مي گويند خداوند با حروف و اصوات سخن مي گويد. با اين وصف خدا را مانند انسان در معرض حوادث قرار مي دهند كه مستلزم حدوث باري تعالي و عين كفر مي باشد. لذا وقتي ابن تيميه عقايد وهابيت را نوشت، تمام علماي زمانش، كه سنگرداران حريم اسلام بودند، حكم به گمراهي، ضلالت و كفر اين گروه دادند و از حكومت وقت خواستند يا او را اعدام كند يا به زندان افكند كه موجب فساد و گمراهي مردم نشود.
براساس همين فتوا، او را به مصر بردند كه با علماي مصر به مناظره نشست، آن ها نيز او را گمراه و كافر خواندند در نتيجه محكوم و روانه زندان گرديد. پس از مدتي در زندان اظهار توبه كرد، ليكن پس از آزادي، توبه را شكست و به راه و مرام خود ادامه داد.
علماي اهل سنت و وهابي ها
ابن حجر هيتمي در كتاب «الدرر الكامنه» مي نويسد: نظر علما درباره ابن تيميه مختلف است; برخي او را معتقد به تجسيم دانسته اند; زيرا او گفته است: خداوند داراي دست و پا و ساق و صورت و ديگر صفات حقيقي است كه بر عرش قرار گرفته است. برخي او را زنديق و كافر شمرده اند، چون پيامبر را تنقيص كرده و مي گويد: نبايد به پيامبر استغاثه كرد. از اين رو كه به مقام شامخ رسول الله
________________________________________ 58 ________________________________________
توهين كرده برخي حكم به قتلش داده اند.
بعضي ديگر او را منافق دانسته اند، چون علي (عليه السلام) را مخذول و شكست خورده معرفي كرده است. او همواره دنبال به دست آوردن خلافت بود ليكن كسي قبولش نكرد. جنگ هايي هم كه راه انداخت به خاطر رسيدن به رياست بود نه براي ديانت!
چون از مطالب او بغض و كينه اش نسبت به علي (عليه السلام) به روشني پيدا است و پيامبر (صلي الله عليه وآله) به علي فرمود: «لا يُبغِضُكَ إلاّ مُنافِق»; «هركس كينه تو را در دل بگيرد منافق است.» از اين جهت ابن تيميه را منافق خوانده اند. برخي معتقدند او رياست طلب است و به خاطر رسيدن به رياست، چنين مطالبي را ميان مردم پراكنده است تا افكار عمومي را متوجه خود كند.
علماي بزرگ اهل سنت هر كدام درباره ابن تيميه سخني گفته و نظريه اي داده اند و آن ها مانعة الجمع نيستند; چرا كه هر كسي او را از زاويه اي خاص مورد مطالعه قرار داده است. ابن تيميه هم قائل به جسم بودن خداست و هم مقام شامخ نبوت را تنقيص كرده، پس زنديق و كافر است. هم بغضش را نسبت به علي (عليه السلام) آشكار كرده پس منافق است. همچنين او عامل بيگانه بود و هواي رياست در سر داشت.
باور داشتن و اعتقاد به اين كه خداوند داراي دست و پا و گوش و ساير اعضا و جوارح است، آن هم با معاني حقيقي آن ها، بدون تأويل و توجيه، خلاف حكم عقل است و جايز نيست. اين مسأله در علم كلام ثابت شده و تمام علماي اسلام، جز فرقه وهابي، همه بر اين معتقد هستند.
________________________________________ 59 ________________________________________
علاوه بر آن، اثبات اعضا و جوارح به معناي حقيقي براي خدا، به معناي تشبيه كردن خدا به خلق است كه امام دارالهجره، مالك بن انس گفت: «مَنْ شَبَّهَ اللهَ بخَلقِهِ فَقَد كَفَرَ».
پيامبران و اولياءالله در نگاه وهابيت
وهابي ها متوسل شدن به پيامبر و كمك خواستن از او را، حرام مي دانند. بنابراين، گفتن «يَا رَسُولَ اللهِ اشْفَعْ لِي»، «يَا رَسُولَ اللهِ أَتَوَسَّلُ بِكَ إِلَي اللهِ» و هر جمله ديگري كه عنوان توسل و استغاثه داشته باشد، در نظر آنان حرام و شرك است و تبرّك جستن به قبر پيامبر، نماز خواندن و دعا كردن كنار آن و اظهار احترام نسبت به وي را، شرك و كفر و بت پرستي مي دانند كه موجب حلال شدن خون و مال مي گردد. چون ضريح بر روي قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) و اولياءالله را از مظاهر شرك و بت پرستي مي دانند، از اين رو، مسافرت براي زيارت آن ها را حرام و تخريب و نابود كردن حرم، ضريح، گنبد و بارگاه را واجب مي شمارند. در نظر آنان، دست زدن به ضريح و بوسيدن آن حرام است. ضريح مقدس حضرت رسول را (نعوذبالله) بت بلكه بت اعظم مي دانند و نسبت به ديگر پيامبران و اولياءالله نيز همين باور را دارند! حتي محمدبن عبدالوهاب (رهبر اين فرقه و گروه) درباره حضرت رسول (صلي الله عليه وآله) گفته است: محمد
________________________________________ 60 ________________________________________
مُرد و ديگر نمي شنود! بعضي از پيروان وي درباره آن حضرت جسارت كرده، مي گويند: عصاي من به مراتب از محمد (صلي الله عليه وآله) كارآمدتر و مفيدتر است; زيرا من به وسيله عصا مي توانم از خود دفاع كنم و مار يا حيواني را از حمله باز دارم ولي محمد مرد و ديگر كاري از او ساخته نيست!
وهابيان مهمترين ايراد و اشكالي كه دارند، مربوط به مسأله شفاعت، توسل، طلب حاجت، ساختن بقعه و حرم، خواندن نماز و دعا كنار قبر، احترام به قبر و صاحب آن است. اكنون پاسخ هايي مختصر در ردّ آن ها مي آوريم تا زائر تحت تأثير تبليغات گمراه كننده آنان قرار نگيرد و بتواند در صورت لزوم، از باورهاي خود دفاع كرده، پاسخگوي آن ها باشد.
شفاعت
طلب شفاعت از پيامبران، صالحان، اولياءالله و فرشتگان، در نظر وهابيان كفر و شرك است! همانگونه كه ابن عبدالوهّاب در رساله «اربع قواعد» و ديگران مانند: آلوسي، صنعاني و ابن تيميه در كتاب هاي خود نوشته اند. در حالي كه شفاعت به معناي عبادت و پرستيدن شفيع نيست، بلكه آنگونه كه راغب گفته شفاعت به معناي پيوستن و ضميمه شدن چيزي است به چيز ديگر يا پيوستن
________________________________________ 61 ________________________________________
انسان است به ديگري كه از نظر حرمت و جايگاه و مقام بالاتر از خودِ اوست، براي درخواست كمك تا يار و ياورش باشد.
بنابراين، شفاعت پيامبر (صلي الله عليه وآله) و اولياءالله به معناي دعا و طلب ياري از آن ها است تا در پيشگاه خداوند درخواست كنند: خداوند گناهانشان را بيامرزد. لذا حاكم نيشابوري در تفسير آيه { ...مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً...}(1) از مقاتل روايت كرده است كه: «منظور از شفاعت در پيشگاه خدا، همان دعا كردن براي مسلمان است; زيرا از پيامبر (صلي الله عليه وآله) روايت شده كه فرمود: «هركس در غياب برادر مسلمان برايش دعا كند، دعاي او مستجاب مي شود و فرشتگان به او مي گويند براي خودت نيز مستجاب است.» با اين بيان معلوم مي شود طلب شفاعت از پيامبران و اولياي خدا، همان طلب و درخواست دعا است كه خود وهابي ها آن را جايز مي دانند و از مؤمنان التماس دعا مي كنند. التماس دعا از مؤمن نه تنها جايز بلكه از ضروريات دين اسلام است. بنابراين، طلب شفاعت و دعا نه تنها از پيامبران و اولياءالله، به ويژه از رسول اعظم اسلام، كه از هر مؤمني جايز است; زيرا خداوند براي هر مؤمني حرمت و احترامي قرار داده كه به خاطر آن حرمت، اميد مي رود شفاعتش قبول گردد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نساء : 85
________________________________________ 62 ________________________________________
علاوه بر آن، روايات فراواني از شيعه و سني وارد شده كه شفاعت را براي فرد فرد مؤمنان ثابت كرده است; به گونه اي كه اختصاص به انبيا و اوليا ندارد. براي نمونه مي توان به صحيح ترمذي مبحث قيامت (12) و ابن ماجه مبحث زهد (37) و دارمي، (رقاق 87) و مسند حنبل، ج3، ص63، 94، 469 و 470 و بخاري مبحث توحيد (24) و... مراجعه كرد كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود: «هر يك نفر از امت من مي تواند افرادي بيش از طايفه بني تميم را شفاعت كند.» قرآن كريم نيز شفاعت را (كه همان دعا و طلب آمرزش است) براي فرشتگان ثابت و در پيشگاه خدا شفاعت كرده، مي گويند: «...پس كساني راكه توبه كرده و راه تو را پيموده اند، بيامرز...».(1)
مفسران، به خصوص فخر رازي، در تفسير اين آيه گفته اند: اين آيه دلالت دارد بر اين كه فرشتگان براي گناهكاران آنگونه شفاعت مي كنند كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) و ديگر انبيا شفاعت مي كنند.
شفاعت پيامبر
خداوند متعال در بعضي آيات، به پيامبر (صلي الله عليه وآله) امر كرده است كه: «براي خود و مردان و زنان با ايمان استغفار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . غافر : 7
________________________________________ 63 ________________________________________
كند».(1) همچنين از قول حضرت نوح نقل مي كند كه در پيشگاه خداوند عرض كرد: «پروردگارا! من و پدر و مادرم و تمام كساني را كه با ايمان وارد خانه من شدند و جميع مردان و زنان با ايمان را بيامرز...».(2) معلوم است كه شفاعت حضرت رسول و حضرت نوح غير از دعا و طلب مغفرت، چيز ديگري نبوده است.
شفاعت حجرالأسود:
نه تنها انبيا، اوليا و مؤمنان مي توانند در پيشگاه خداوند متعال شفاعت كنند، كه طبق روايات فريقين (شيعه و سني)، حجرالأسود نيز شافعي است كه شفاعتش رد نمي شود; شافِعٌ مشَفَّعٌ.
سيوطي در جامع الصغير و ابونعيم در مسلسلات و ديگران نقل كرده اند:
«اَشهِدُوا هَذا الْحَجَر خيراً فإنّه يَأتِي يَومَ الْقِيَامَة شَافِع مُشَفّع لَهُ لِسَان وَ شَفَتَان يَشْهَدُ لِمَن اسْتَلَمَهُ»
حجرالأسود را در كار خير به شهادت گرفتن، به معناي طلب شفاعت از آن است. با اين كه حجرالأسود جماد است و ظاهراً عقل و نطقي ندارد، در عين حال به ما امر كرده اند كه آن را شاهد بگيريم، همانگونه كه امر كرده اند آن را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آل عمران : 159 و محمد : 19
2 . نوح : 28
________________________________________ 64 ________________________________________
ببوسيم و استلام نماييم و هيچ كدام از اين ها شرك نيست و گرنه امر به شرك موجب تغيير آن نمي شود; چنانكه در امر يازدهم گفتيم، به هيچوجه، احكام موجب تغيير موضوعات نمي شوند.
شفاعت روزه و قرآن
همچنين قرآن و عمل نيك انسان در قيامت از وي شفاعت مي كنند. هركس سوره اي از قرآن يا چند آيه از آن را حفظ داشته باشد، قرآن شفيع او خواهد شد; يعني قرآن كريم از خدا درخواست عفو براي حافظ مي كند و نيز روايت سه شخصي كه عمل خير خود را شفيع قرار دادند و از گرفتاري نجات يافتند، شاهد بر اين ادعا است. با توجه به آنچه گذشت، معلوم شد كه «شفاعت» و «دعا» از يك مقوله اند; چون خداوند بر بندگانش رؤوف و مهربان است، از باب لطف و بنده نوازي، وسائل زيادي در اختيار آنان گذاشته تا بتوانند با استفاده از آن ها، رضايت و عفو او را به دست آورند.
بنابراين، طلب شفاعت از پيامبر (صلي الله عليه وآله) و فرد فرد مؤمنان، در امور دنيا و آخرت، بايد جايز باشد و هيچ اشكالي ندارد; زيرا شفاعت همچون دعا است و چون التماس دعا جايز است، پس طلب شفاعت نيز جايز خواهد بود.
________________________________________ 65 ________________________________________
شبهات وهابي ها و شفاعت
ممكن است وهابي ها بگويند: روايات ياد شده، دلالت برجواز طلب دعا وشفاعت از زنده ها دارند نه از مرده ها. ما نيز شفاعت زنده ها را جايز مي دانيم و بر شفاعت مرده ها معتقد نيستيم; حال شفيع پيامبر باشد يا غير پيامبر; زيرا طلب شفاعت از آن ها، به معناي عبادت كردن آن ها است و هر عبادتي كه براي غير خدا باشد، شرك خواهد بود; زيرا آن دسته از كفار هم كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) با آن ها مي جنگيد، به خاطر همين بود كه از بت ها و مرده ها شفاعت مي طلبيدند كه قرآن در سوره زمر آيه سوم و سوره يونس آيه هيجدهم از آن ها خبر داده:
«... آنان كه غير خدا را اولياي خود قرار دادند، دليلشان اين بود كه مي گفتند: اين ها را نمي پرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خدا نزديك مي كنند.»(1)
«... آن ها غير از خدا چيزهايي را مي پرستند كه نه به آنان زيان مي رسانند و نه سودي مي بخشند و مي گويند: اين ها شفيعان ما نزد خدا هستند!...».(2)
اين ها نيز وجود خدا را باور داشتند و معتقد به توحيد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . { أَلا لِلّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللهِ زُلْفي} .
2 . { وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ...} .
________________________________________ 66 ________________________________________
در خالقيت و رازقيت خدا بودند ولي چون بعضي از مخلوقات را ميان خود و خدا واسطه قرار مي دادند و از آن ها شفاعت مي طلبيدند، پيامبر (صلي الله عليه وآله) با تمام آن ها به مقاتله و جنگ برخاست و فرقي بين هيچ كدام نگذاشت كه ملائكه را شفيع قرار مي دادند يا افراد صالح و مؤمن و يا بت هايي كه يادبود مرده ها بودند، همه را كافر مي دانست و خون و مال همه را مباح كرد.
جواب از اين شبهه:
دليل اول
در اين استدلال دو اشتباه وجود دارد كه براساس آن، حكم به كفر و شرك تمام مسلمان هاي غير وهابي داده اند:
الف ـ شفاعت خواستن را عبادت شفيع دانسته اند، در حالي كه پيشتر ثابت كرديم درخواست شفاعت و التماس دعا از كساني كه خداوند آن ها را محترم شمرده، از يك مقوله است و به هيچوجه به معناي پرستش نيست.
ب ـ شرك جاهليت، كه پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) جان و مالشان را حلال كرد، به اين جهت نبود كه افرادي را واسطه و يا شفيع قرار مي دادند و در اين دو آيه نيز نفرموده است، چون غير خدا را شفيع و واسطه قرار مي دادند پيامبر (صلي الله عليه وآله) آنان را كافر و مشرك شمرد، بلكه در هر دو آيه تصريح شده است آنچه
________________________________________ 67 ________________________________________
موجب شرك و كفر آن ها شده بود، همان عبادتشان بود كه غير خدا را مي پرستيدند; زيرا:
در آيه اول: { ...وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللهِ زُلْفي...} تصريح دارد كه آن ها مي گفتند: «ما بت ها را نمي پرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خدا نزديك كنند.» از اين سخن كه آن ها استدلال مي كردند معلوم مي شود تقرّب و شفاعت را معلول و عبادت و پرستيدن را علت قرار داده اند. بنابراين، از نظر عقلي بسيار واضح و روشن است كه علت غير از معلول است. آنچه موجب كفر و شرك آن ها بود، همانا علت بوده نه معلول!
در آيه دوم: { وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ...} نيز معلوم است كه جمله «هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا» بر جمله «يَعْبُدُونَ» عطف شده است. اين نيز بديهي است كه معطوف و معطوف عليه بايد دو چيز باشد و گرنه عطف يك شيء بر خودش جايز نيست، پس روشن است كه در اينجا نيز علت اصلي كفر آن ها پرستش چيزهايي به جاي خدا بوده نه از آن رو كه آن ها را واسطه و شفيع قرار داده بودند.
دليل دوم
جمله { ...اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ أَوْلِياءَ...} ; «آن ها كه غير
________________________________________ 68 ________________________________________
خدا را اولياي خود قرار دادند.» هم چنين جمله { وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ...} ; «و چيزهايي غير از خدا مي پرستيدند.» صريح اند در اين كه از خدا اعراض كرده و مخالف امر خدا عمل مي كردند. بنابراين، اصلا مسلمان نبوده اند.
دليل سوم
جمله: { ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ} نيز اشاره دارد بر اين كه آن ها سنگ ها و درخت ها و جمادات را مي پرستيدند و از آن ها شفاعت مي خواستند، در صورتي كه خداوند چنين حق و تواني را به آن ها نداده است. برخلاف كساني كه خداوند اين حق را به آن ها داده و آن ها را قادر بر شفاعت نموده است. بنابراين، كساني را كه خداوند اجازه شفاعت به آن ها داده، نمي توان با سنگ، چوب و جماد، كه داراي چنين اجازه اي نيستند، مقايسه كرد. همين طور نمي شود متوسلين به اين ها را با متوسلين به جمادات و اشياي غير قادر و غير مجاز قياس كرد; زيرا آن ها كافر و بت پرست بودند اما اين ها مسلمان و موحّدند. احجار و اشجار و بت ها، غير قادر و غير مجاز در شفاعت بودند، ولي خداوند به انبيا و اوليا و صالحان قدرت و اجازه شفاعت داد. چگونه مي توان آن ها را با يكديگر مقايسه كرد؟! پس آنچه را كه وهابي ها مي گويند: «طلب شفاعت از صالحان، همان قول كفار است» كه مي گفتند: «هؤُلاءِ
________________________________________ 69 ________________________________________
شُفَعاؤُنا» درست نيست; زيرا عبادت با طلب شفاعت فرق دارد. آن ها كافر بودند و بت ها را عبادت مي كردند، ولي ما مسلمانيم و از پيامبر و صالحان، كه از طرف خدا حق شفاعت دارند، شفاعت مي خواهيم و به هيچوجه آن را عبادت نمي كنيم.
دليل چهارم
با اين كه «طلب دعا» با «درخواست شفاعت» از يك مقوله هستند، چگونه است كه آقايان وهابي، التماس دعا از مؤمنان را جايز مي دانند و اجازه مي دهند به هر يك از مؤمنان بگويند: «ادعُ لي = براي من دعا كنيد» چرا وقتي مسلماني بخواهد به پيامبر (صلي الله عليه وآله) بگويد: «اشْفَعْ لِي» مي گويند حرام و شرك است و جايز نيست؟! ميان اين دو مورد چه تفاوتي است كه يكي را جايز مي دانند و ديگري را غير جايز؟! آيا اينگونه برخورد با پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) و با اهل بيت او، كه عِدل قرآن و يكي از دو ثقل يادگار او هستند، توهين به مقام و مرتبه آن ها نيست؟ آنان كساني هستند كه خداوند احترامشان را واجب كرده و اجازه شفاعتشان داده است. چگونه است كه از يك انسان معمولي درخواست دعا جايز مي باشد ولي از پيامبر خدا، يا امامان معصوم و اولياء الله طلب دعا و شفاعت حرام، كفر و شرك است؟!
________________________________________ 70 ________________________________________
شبهه ديگر
وهابي ها به آيات ديگري از قرآن تمسّك جسته، با استناد به ظاهر آن ها، ايجاد شبهه كرده اند كه چون شفاعت مخصوص خداوند تبارك و تعالي است، پس هيچ كس حق ندارد از غير خدا شفاعت بخواهد; از جمله آياتي كه به آن ها تمسّك كرده اند عبارت است از:
* { قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً} .(1) گفته اند: چون تمام شفاعت از آن خدا است، پس درخواست شفاعت از غير خدا، جايز نيست.
* { ... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً} (2) «پس هيچ كس را با خدا نخوانيد.»
همچنين گفته اند: چون شفاعت خواستن از پيامبر (صلي الله عليه وآله) دعا براي اوست، پس حرام است; چرا كه «دعا» در قرآن و سنت به معناي عبادت است; «الدُّعاءُ مُخُّ الْعِبَادَةِ».
بنابراين، اگر طلب شفاعت با دعا يكي بوده و دعا به معناي عبادت باشد، پس طلب شفاعت از پيغمبر; يعني عبادت پيغمبر و عبادت پيغمبر يعني عبادت غير خدا و عبادت غير خدا حرام است، پس تمام شفاعت از آن خدا است و از غير خدا نبايد طلب شفاعت كرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زمر : 44
2 . جن : 18
________________________________________ 71 ________________________________________
پاسخ شبهه
* آيه اول: { قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً} .
معناي آيه اين نيست كه فقط خدا شفاعت مي كند و غير خدا اصلاً شفاعت نمي كند، بلكه اصل شفاعت مال خدا و به دست خداست، مانعي ندارد بخشي از آنچه را كه مال خدا است به ديگري هم واگذار كند و ما ثابت كرديم كه انبيا، صالحان و فرشتگان و حتي برخي از جمادات; مانند حجرالأسود و غير آن، به اين افتخار نايل آمده و مي توانند شفاعت كنند. بنابراين، اثبات شيء نفي ماعدا نمي كند.
آري، شفاعت ملكِ خدا و از آنِ اوست و به هركس بدهد و اجازه فرمايد، او هم مي تواند شفاعت كند. قرآن كريم در چند مورد به آن تصريح كرده است:
1 . { مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ} ;(1) «چه كسي است كه بتواند بدون اجازه او شفاعت كند.» بنابراين، اگر به كسي اجازه دهد، مي تواند شفاعت كند و اين شفاعت به هيچوجه از مالكيت مطلقه او چيزي كم نمي كند.
2 . { ...وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضي...} (2) «و آن ها (يعني شفاعت كنندگان) جز براي كسي كه خدا راضي به شفاعت او است، شفاعت نمي كنند.»
از اين آيه استفاده مي شود كه هيچ كس حق شفاعت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بقره : 255
2 . انبياء : 28
________________________________________ 72 ________________________________________
ندارد مگر با دو شرط :
الف ـ «مشفوع له»; كسي كه مي خواهند شفاعتش كنند، بايد «مرتضي»; يعني مورد رضايت خدا باشد.
ب ـ «شفيع» و شفاعت كننده بايد مأذون از طرف خدا باشد. هرگاه يكي از اين دو شرط موجود نبود، شفاعت غير ممكن خواهد شد. بنابراين، معناي { ...للهِِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً} ; يعني هيچ كس بدون اذن و اجازه او حق شفاعت ندارد و نمي تواند از كسي شفاعت كند; چنانكه بسياري از مفسّران اهل سنّت، مانند طبري نيز همينگونه معنا كرده اند.(1) آيات 23 سوره سباء، 109 طه و 26 نجم نيز آن را تأييد مي كنند; يعني هيچ كس جز ذات پروردگار، مالك حق شفاعت نيست مگر اين كه خدا اين حق را به ديگري واگذارد و او بتواند شفاعت كند.
با اين توضيح، دانسته شد آنچه كه وهابي ها خواسته اند از اين آيه استفاده كنند كه: شفاعت مخصوص خداست و از هيچ مخلوقي نبايد طلب شفاعت كرد، نا به جا و نادرست است; زيرا نه خود لفظ ، آن را تأييد مي كند، نه عرف، نه آيات ديگر و نه هيچ يك از مفسّران چنين نظريه اي داده اند.
* آيه دوم: { ... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً} .
استدلال به اين آيه نيز درست نيست; زيرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . در جلد 11، ص10
________________________________________ 73 ________________________________________
اولا: آيه مربوط به دعا است نه شفاعت. بنابراين، از محلّ بحث خارج است.
ثانياً: اگر اين آيه دلالت كند بر اين كه طلب شفاعت از غير خدا جايز نيست، بايد دعا را هم شامل شود; يعني بايد دلالت كند كه طلب دعا از غير خدا نيز جايز نيست; چرا كه هر دوي اين ها دعا براي غير خداست و آيه { ... فَلا تَدْعُوا...} شامل هر دو مي شود و حال آن كه وهابي ها طلب دعا از غير را جايز مي دانند.
بنابراين، چه فرقي است ميان اين سخن، كه به كسي بگوييم: «يا فُلان اشْفَع لِي»، يا اين كه گفته شود: «اُدْعُ لِي»؟ اگر دومي (اُدْعُ لِي) جايز است، اولي (اشْفَع لِي) نيز بايد جايز باشد و اگر اشفع لي جايز نيست اُدع لي نيز نبايد جايز باشد!
دلايل منكران شفاعت:
وهابي ها براي رد شفاعت، به دو دليل تمسّك نموده و بر حرمت آن استدلال كرده اند:
1 . درخواست شفاعت از غير خدا شرك است!
استدلال وهابيان بر اين مطلب اين است كه گفته اند: درخواست شفاعت از غير خدا عبادت اوست و عبادت غير خدا، به يقين شرك مي باشد. پس نتيجه مي گيريم:
________________________________________ 74 ________________________________________
درخواست شفاعت از غير خدا به طور قطع شرك خواهد بود و ما به هيچوجه حق نداريم بگوييم: «يَا مُحَمَّدُ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللهِ»; «اي محمد نزد خدا در حق ما شفاعت كن.»
پاسخ نخست:
در پاسخ اين شبهه، كه نوعي سفسطه و قياس باطل است، بايد بگوييم:
درخواست شفاعت از غير خدا، هيچ گاه به معناي عبادت و پرستش غير خدا نيست; زيرا عبادت و پرستش آن است كه انسان «مطلوب منه» را، كه از او درخواست شفاعت مي كند، خدا و ربّ و همه كاره بداند و با همين قصد و عقيده، در برابرش خضوع و اظهار تذلّل نمايد وگرنه مطلق خضوع و اظهار تذلّل، نه عبادت است و نه موجب شرك و كفر. اگر مطلق خضوع در برابر غير خدا، موجب شرك و كفر كسي شود، بايد از زمان حضرت آدم (عليه السلام) تا اين زمان، تمام افراد بشر كافر شده باشند! چرا كه فردي را نمي توان يافت كه عبادت به معناي اطاعت و خضوع در مقابل كسي را نداشته باشد. اگر مطلق اطاعت از غيرخدا و انقياد در برابر او كفر است، بايد اطاعت عبد از مولي، زن از شوهر، خادم از مخدوم، كارگر از كارفرما، رعيت از ارباب، نظاميان از فرماندهان و... كفر و شرك به حساب آيد و اگر مطلق خضوع و اطاعت در برابر غيرخدا

كتابخانه تخصصي حج > اعتقادات و پاسخ به شبهات > وهابیت کیست ؟ و چه میگوید ؟

________________________________________ 50 ________________________________________
به كعبه و حرم و مقام و مساجد و تبرك جستن به آب زمزم، و سجده كردن فرشتگان بر آدم، همانگونه كه اين ها عمل به امر خدا و اطاعت امر خداست و حرام نيست، احترام به قبر پيامبر و بوسيدن و نماز خواندن در كنار آن نيز اطاعت امر خدا بوده و حرام نيست.
امر يازدهم: عدم تغيير موضوعات با تغيير احكام
بديهي است هيچ گاه و در هيچ شرايطي تغيير احكام موجب تغيير موضوعات نمي شود. هرگاه موضوعي قبل از ورودِ حكم، داراي حالتي بوده يا ويژگي اي داشته، بعد از ورودِ حكم نيز بر همان حال باقي خواهد ماند. ورود حكم نمي تواند كوچكترين تغييري در آن به وجود آورد; مثلاً اگر از نظر شرعي دشنام دادن و ناسزا گفتن به شخصي، موجب اهانت به او بوده و حرام است، بعد از آمدن حكم وجوبِ اهانت، باز هم اهانت است و هرگز تبديل به احترام نخواهد شد. حكم وجوب اهانت، نمي تواند ماهيت آن را تغيير دهد و نام آن را «احترام» بگذارد. اگر ضيافت و نوازش، احسان و كار نيك است، با تحريم كردن آن، هرگز تبديل به اهانت و قبح نخواهد شد. بنابراين، اگر احترام كردن به مخلوق و تبرّك جستن به آن و اطاعت كردن از آن با خضوع و خشوع، ذاتاً عبادت غير خدا و كفر و شرك باشد و خداوند به موارد فوق امر نمايد، باز هم عبادت غير
________________________________________ 51 ________________________________________
خدا به حساب مي آيد; زيرا وجوب امر از طرف خدا هرگز آن را از حالت عبادت بودن خارج نمي كند. با اين وصف، اگر خداوند به آن امر نمايد، بايد ملتزم شد كه شرك و عبادت مخلوق را واجب دانسته است; زيرا معلوم شد كه هيچ حكمي موضوعي را تغيير نمي دهد. از سويي، معلوم است كه در شريعت اسلام تعظيم و تكريم بعضي از مخلوقات; اعم از انسان و جماد، واجب شده و احترام پاره اي از مخلوقات و جمادات و تبرّك جستن به آن ها و خضوع و خشوع با كمال فروتني در مقابل آن ها ثابت شده است; مانند امر خداوند به فرشتگان براي تعظيم و بزرگداشت حضرت آدم و سجده بر وي. سجده حضرت يعقوب و فرزندانش براي بزرگداشت حضرت يوسف. امر به تعظيم فرزند بر والدين و خفض جناح در برابر آن ها. امر به اطاعت پيامبر (صلي الله عليه وآله) و اولوالامر مسلمانان در اوامر ونواهي. به عنوان احترام پيامبر (صلي الله عليه وآله) صدا را بيشتر از صداي آن حضرت بالا نبردن، امر به احترام مساجد، كعبه و طواف پيرامون آن. تعظيم مقام ابراهيم، حجر اسماعيل و حجرالأسود، چاه زمزم و تبرّك جستن به آب آن و تعظيم حرم و... كه در اسلام ثابت شده و هيچگونه ترديدي در آن وجود ندارد.
بنابراين، با توجه به ثبوت موارد فوق، كه در اسلام آمده است، يا بايد گفت هر تعظيم و تكريمي عبادت نبوده و
________________________________________ 52 ________________________________________
موجب شرك نيست و يا بايد بگوييم خداوند امر به شرك و امر به عبادت غير خود كرده است! ولي چون شرك ذاتاً قبيح و موجب خلود در جهنم است و خداوند هرگز آن را نمي آمرزد، پس امر به آن نمي كند. از اين رو، به طور مسلم معلوم مي شود كه هر تعظيم و تكريمي عبادت نيست و موجب شرك نمي شود، برخلاف آنچه كه وهابي ها مي گويند.
امر دوازدهم: حيات پيامبر (صلي الله عليه وآله) بعد از فوت
تمام مسلمانان بر اين باورند كه پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) بعد از رحلت نيز زنده است; همانگونه كه در حال حيات سخنان افراد را مي شنيد و پاسخ مي داد، در حال مرگ نيز مي شنود و پاسخ مي دهد، جز اين كه در زمان حيات پاسخ او براي گويندگان قابل شنيدن بود ولي در اين زمان، جز براي افراد اندكي از خواص قابل استماع نيست. چنين باور و اعتقادي براي كساني كه اقرار به قدرت خداي تبارك و تعالي دارند، قابل شك و ترديد نيست; زيرا حيات بعد از مرگ، از امور ممكن است نه غير ممكن. بنابراين، وقتي نصّي از سوي خود پيامبر در اين مورد به ما برسد، واجب است آن را بپذيريم چنانكه خود وهابي ها در رساله دوم از رسائل «هدية السنيه» به آن اقرار كرده و سمهودي در كتاب وفاء
________________________________________ 53 ________________________________________
الوفا(1) با سند صحيح، از پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) روايت كرده كه فرمود:
«مَا مِن أحد يسلِّم عَليَّ إلاّ رَدَّ اللهُ عَلَيَّ روُحِي حَتّي أرُدَّ عليه السّلامَ».
«هر كس بر من سلام كند خداوند روح مرا به سوي من بر مي گرداند تا جواب سلام او را بدهم.»
سپس مي افزايد: «بيهقي در باره زيارت قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) گفته است: جماعت بسياري از امامان اهل سنت; مانند احمد بن حنبل به آن اعتماد كرده و سبكي نيز اعتمادشان را صحيح دانسته است، چون حكايت از فضيلت جواب پيامبر مي كند كه بسيار عظيم و مهم است.»
روايت مزبور در مورد افراد غايبي است كه از دور سلام مي كنند و فرشتگان سلام آن ها را به پيامبر مي رسانند كه بنايي و اسماعيل قاضي به سند صحيح آن را نقل كرده اند. روايات بسياري نيز مربوط به كساني است كه در كنار قبر سلام مي كنند و آن حضرت مي شنود و پاسخ سلامشان را مي دهد.
چند نمونه از اين روايات:
1 . «مَنْ صَلّي عَلَيَّ عِندَ قَبري سَمِعتُهُ وَمَنْ صَلّي عَلَيَّ نائياً بُلِّغتُهُ».(2)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ج4، ص1349، چاپ بيروت.
2 . اين روايت را جماعتي از ابو هريره، از پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) نقل كرده اند.
________________________________________ 54 ________________________________________
«هر كس كنار قبرم بر من سلام كند مي شنوم، و هر كس از دور سلام كند سلامش را به من مي رسانند.»
2 . «ما مِن عَبد يُصلِّي عَلَيّ عِندَ قَبرِي اِلاّ وَكّلَ اللهُ بِها مَلَكاً يُبَلِّغُنِي وَكفي اَمرَ آخِرَتِهِ و دُنياهُ، و كُنتُ لَهُ شَهيداً و شفيعاً يَومَ القِيامَةِ».
«هر كس كنار قبرم بر من سلام كند خداوند فرشته اي را موظف مي كند سلام او را به من ابلاغ كند، امر دنيا و آخرتش را كفايت نمايد، و من نيز در قيامت شاهد و شفيع او خواهم بود».
3 . ابن نجار از ابراهيم بن بشّار روايت كرده:
«در يكي از سال ها، پس از انجام مناسك حج، به مدينه رفتم. در حرم پيامبر (صلي الله عليه وآله) به او سلام كردم. از داخل حجره شنيدم در جوابم فرمود: «وَ عَلَيكَ السّلامُ». مانند اين روايت، از اوليا و صالحان نيز فراوان نقل شده است.
4 . حافظ النذري روايت كرده كه پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) فرمود:
«عِلمِي بَعدَ وَفاتِي كَعِلْمِي فِي حَياتِي».
5 . قال القسطلاني في ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري و في حديث ابن مسعود و عند البزاز بإسناد جيّد رَفَعَهُ:
«حَياتِي خَيْرٌ لَكُمْ، وَوَفاتي خيْرٌ لَكُمْ تُعْرضُ عَلَيّ أعْمالُكُم، فَما رأيْتُ مِن خَيْر حَمَدْتُ الله تعالي عَلَيْهِ، وَما
________________________________________ 55 ________________________________________
رَأَيْتُ مِنْ شَرٍّ استَغْفَرْتُ اللهَ تعالي لَكُمْ».(1)
«...اعمال شما به من نشان داده مي شود; اگر اعمالتان خوب باشد خدا را شكر مي كنم و اگر خوب نباشد برايتان استغفار مي كنم.»
اين ها برخي از رواياتي است كه سمهودي در كتاب وفاء الوفا آورده مبني بر اين كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) بعد از رحلت نيز حيات دارد; مي بيند و مي شنود و پاسخ سلام افراد را مي دهد.
وي روايات ديگري نيز نقل مي كند; ازجمله(2) مي گويد: خالدبن وليدبن حكم بن عاص روز جمعه اي بالاي منبر پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) رفت و گفت:
روزي علي بن ابي طالب از پيامبر تقاضا كرد او را به كاري بگمارد، با اين كه پيامبر مي دانست او خائن است(!) در عين حال فاطمه وساطت كرد تا درخواست او را بپذيرد! همين كه سخنش به اينجا رسيد، ناگهان دست پيامبر از قبر بيرون آمد، در حالي كه به خالد اشاره مي كرد مكرر فرمود: «كذِبتَ يا عدوَّ اللهِ كذبتَ يا كافر».
روايات ياد شده و روايات بسيار ديگر، كه سمهودي آن ها را نقل كرده، دلالت دارد كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) بعد از موت نيز مانند حيات مي بيند، مي شنود و حيات و ممات برايش تفاوتي ندارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . روح المعاني، ج14، ص213
2 . وفاء الوفا، ص1356
________________________________________ 56 ________________________________________
بخش سوم: شبهات وهابيت
وهابيت و صفات خدا
محمد بن عبدالوهاب پايه گذار مسلك وهابيت و كساني كه اين بذر فاسد را در ميان مردم پاشيدند; مانند ابن تيميه و شاگردش ابن قيّم و پيروانشان، همگي مدعي هستند كه تنها آن ها اعتقاد به توحيد ناب دارند و تنها آن ها هستند كه از آستان مقدس توحيد حراست كرده، نگذاشته اند ذرّه اي از شرك به آن راه يابد! وهابي ها بر اين باورند موحّد واقعي آن ها هستند! و مسلمانان ديگر، همه كافر و مشرك اند! در حالي كه وهابي ها حريم آستان مقدس توحيد را شكستند و صفاتي را به خداي سبحان نسبت دادند كه به هيچ وجه لايق مقام قدس و جلال با عظمت خداوند نيست. آنان خدا را جسم مي دانند. برايش جهت فوقانيت قائل اند. خدا را در عرش، كه مافوق همه آسمان ها و زمين است، مي دانند. براي خداوند حركت و جهت قرب معتقدند و مي گويند خداوند شب هاي جمعه از آسمان پايين مي آيد و در قيامت كنار مردم مي ايستد و معتقد به صورت و دست (دست راست و دست چپ)، انگشتان و دو چشم به معناي حقيقي براي خدا هستند. الفاظ صفات خدا را بدون توجيه و تأويل، حمل بر معاني حقيقي مي كنند و براي خدا همان محبت و رحمت و همان
________________________________________ 57 ________________________________________
رضا و خشمي را معتقدند كه براي انسان ها باور دارند.
مي گويند خداوند با حروف و اصوات سخن مي گويد. با اين وصف خدا را مانند انسان در معرض حوادث قرار مي دهند كه مستلزم حدوث باري تعالي و عين كفر مي باشد. لذا وقتي ابن تيميه عقايد وهابيت را نوشت، تمام علماي زمانش، كه سنگرداران حريم اسلام بودند، حكم به گمراهي، ضلالت و كفر اين گروه دادند و از حكومت وقت خواستند يا او را اعدام كند يا به زندان افكند كه موجب فساد و گمراهي مردم نشود.
براساس همين فتوا، او را به مصر بردند كه با علماي مصر به مناظره نشست، آن ها نيز او را گمراه و كافر خواندند در نتيجه محكوم و روانه زندان گرديد. پس از مدتي در زندان اظهار توبه كرد، ليكن پس از آزادي، توبه را شكست و به راه و مرام خود ادامه داد.
علماي اهل سنت و وهابي ها
ابن حجر هيتمي در كتاب «الدرر الكامنه» مي نويسد: نظر علما درباره ابن تيميه مختلف است; برخي او را معتقد به تجسيم دانسته اند; زيرا او گفته است: خداوند داراي دست و پا و ساق و صورت و ديگر صفات حقيقي است كه بر عرش قرار گرفته است. برخي او را زنديق و كافر شمرده اند، چون پيامبر را تنقيص كرده و مي گويد: نبايد به پيامبر استغاثه كرد. از اين رو كه به مقام شامخ رسول الله
________________________________________ 58 ________________________________________
توهين كرده برخي حكم به قتلش داده اند.
بعضي ديگر او را منافق دانسته اند، چون علي (عليه السلام) را مخذول و شكست خورده معرفي كرده است. او همواره دنبال به دست آوردن خلافت بود ليكن كسي قبولش نكرد. جنگ هايي هم كه راه انداخت به خاطر رسيدن به رياست بود نه براي ديانت!
چون از مطالب او بغض و كينه اش نسبت به علي (عليه السلام) به روشني پيدا است و پيامبر (صلي الله عليه وآله) به علي فرمود: «لا يُبغِضُكَ إلاّ مُنافِق»; «هركس كينه تو را در دل بگيرد منافق است.» از اين جهت ابن تيميه را منافق خوانده اند. برخي معتقدند او رياست طلب است و به خاطر رسيدن به رياست، چنين مطالبي را ميان مردم پراكنده است تا افكار عمومي را متوجه خود كند.
علماي بزرگ اهل سنت هر كدام درباره ابن تيميه سخني گفته و نظريه اي داده اند و آن ها مانعة الجمع نيستند; چرا كه هر كسي او را از زاويه اي خاص مورد مطالعه قرار داده است. ابن تيميه هم قائل به جسم بودن خداست و هم مقام شامخ نبوت را تنقيص كرده، پس زنديق و كافر است. هم بغضش را نسبت به علي (عليه السلام) آشكار كرده پس منافق است. همچنين او عامل بيگانه بود و هواي رياست در سر داشت.
باور داشتن و اعتقاد به اين كه خداوند داراي دست و پا و گوش و ساير اعضا و جوارح است، آن هم با معاني حقيقي آن ها، بدون تأويل و توجيه، خلاف حكم عقل است و جايز نيست. اين مسأله در علم كلام ثابت شده و تمام علماي اسلام، جز فرقه وهابي، همه بر اين معتقد هستند.
________________________________________ 59 ________________________________________
علاوه بر آن، اثبات اعضا و جوارح به معناي حقيقي براي خدا، به معناي تشبيه كردن خدا به خلق است كه امام دارالهجره، مالك بن انس گفت: «مَنْ شَبَّهَ اللهَ بخَلقِهِ فَقَد كَفَرَ».
پيامبران و اولياءالله در نگاه وهابيت
وهابي ها متوسل شدن به پيامبر و كمك خواستن از او را، حرام مي دانند. بنابراين، گفتن «يَا رَسُولَ اللهِ اشْفَعْ لِي»، «يَا رَسُولَ اللهِ أَتَوَسَّلُ بِكَ إِلَي اللهِ» و هر جمله ديگري كه عنوان توسل و استغاثه داشته باشد، در نظر آنان حرام و شرك است و تبرّك جستن به قبر پيامبر، نماز خواندن و دعا كردن كنار آن و اظهار احترام نسبت به وي را، شرك و كفر و بت پرستي مي دانند كه موجب حلال شدن خون و مال مي گردد. چون ضريح بر روي قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) و اولياءالله را از مظاهر شرك و بت پرستي مي دانند، از اين رو، مسافرت براي زيارت آن ها را حرام و تخريب و نابود كردن حرم، ضريح، گنبد و بارگاه را واجب مي شمارند. در نظر آنان، دست زدن به ضريح و بوسيدن آن حرام است. ضريح مقدس حضرت رسول را (نعوذبالله) بت بلكه بت اعظم مي دانند و نسبت به ديگر پيامبران و اولياءالله نيز همين باور را دارند! حتي محمدبن عبدالوهاب (رهبر اين فرقه و گروه) درباره حضرت رسول (صلي الله عليه وآله) گفته است: محمد
________________________________________ 60 ________________________________________
مُرد و ديگر نمي شنود! بعضي از پيروان وي درباره آن حضرت جسارت كرده، مي گويند: عصاي من به مراتب از محمد (صلي الله عليه وآله) كارآمدتر و مفيدتر است; زيرا من به وسيله عصا مي توانم از خود دفاع كنم و مار يا حيواني را از حمله باز دارم ولي محمد مرد و ديگر كاري از او ساخته نيست!
وهابيان مهمترين ايراد و اشكالي كه دارند، مربوط به مسأله شفاعت، توسل، طلب حاجت، ساختن بقعه و حرم، خواندن نماز و دعا كنار قبر، احترام به قبر و صاحب آن است. اكنون پاسخ هايي مختصر در ردّ آن ها مي آوريم تا زائر تحت تأثير تبليغات گمراه كننده آنان قرار نگيرد و بتواند در صورت لزوم، از باورهاي خود دفاع كرده، پاسخگوي آن ها باشد.
شفاعت
طلب شفاعت از پيامبران، صالحان، اولياءالله و فرشتگان، در نظر وهابيان كفر و شرك است! همانگونه كه ابن عبدالوهّاب در رساله «اربع قواعد» و ديگران مانند: آلوسي، صنعاني و ابن تيميه در كتاب هاي خود نوشته اند. در حالي كه شفاعت به معناي عبادت و پرستيدن شفيع نيست، بلكه آنگونه كه راغب گفته شفاعت به معناي پيوستن و ضميمه شدن چيزي است به چيز ديگر يا پيوستن
________________________________________ 61 ________________________________________
انسان است به ديگري كه از نظر حرمت و جايگاه و مقام بالاتر از خودِ اوست، براي درخواست كمك تا يار و ياورش باشد.
بنابراين، شفاعت پيامبر (صلي الله عليه وآله) و اولياءالله به معناي دعا و طلب ياري از آن ها است تا در پيشگاه خداوند درخواست كنند: خداوند گناهانشان را بيامرزد. لذا حاكم نيشابوري در تفسير آيه { ...مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً...}(1) از مقاتل روايت كرده است كه: «منظور از شفاعت در پيشگاه خدا، همان دعا كردن براي مسلمان است; زيرا از پيامبر (صلي الله عليه وآله) روايت شده كه فرمود: «هركس در غياب برادر مسلمان برايش دعا كند، دعاي او مستجاب مي شود و فرشتگان به او مي گويند براي خودت نيز مستجاب است.» با اين بيان معلوم مي شود طلب شفاعت از پيامبران و اولياي خدا، همان طلب و درخواست دعا است كه خود وهابي ها آن را جايز مي دانند و از مؤمنان التماس دعا مي كنند. التماس دعا از مؤمن نه تنها جايز بلكه از ضروريات دين اسلام است. بنابراين، طلب شفاعت و دعا نه تنها از پيامبران و اولياءالله، به ويژه از رسول اعظم اسلام، كه از هر مؤمني جايز است; زيرا خداوند براي هر مؤمني حرمت و احترامي قرار داده كه به خاطر آن حرمت، اميد مي رود شفاعتش قبول گردد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نساء : 85
________________________________________ 62 ________________________________________
علاوه بر آن، روايات فراواني از شيعه و سني وارد شده كه شفاعت را براي فرد فرد مؤمنان ثابت كرده است; به گونه اي كه اختصاص به انبيا و اوليا ندارد. براي نمونه مي توان به صحيح ترمذي مبحث قيامت (12) و ابن ماجه مبحث زهد (37) و دارمي، (رقاق 87) و مسند حنبل، ج3، ص63، 94، 469 و 470 و بخاري مبحث توحيد (24) و... مراجعه كرد كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود: «هر يك نفر از امت من مي تواند افرادي بيش از طايفه بني تميم را شفاعت كند.» قرآن كريم نيز شفاعت را (كه همان دعا و طلب آمرزش است) براي فرشتگان ثابت و در پيشگاه خدا شفاعت كرده، مي گويند: «...پس كساني راكه توبه كرده و راه تو را پيموده اند، بيامرز...».(1)
مفسران، به خصوص فخر رازي، در تفسير اين آيه گفته اند: اين آيه دلالت دارد بر اين كه فرشتگان براي گناهكاران آنگونه شفاعت مي كنند كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) و ديگر انبيا شفاعت مي كنند.
شفاعت پيامبر
خداوند متعال در بعضي آيات، به پيامبر (صلي الله عليه وآله) امر كرده است كه: «براي خود و مردان و زنان با ايمان استغفار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . غافر : 7
________________________________________ 63 ________________________________________
كند».(1) همچنين از قول حضرت نوح نقل مي كند كه در پيشگاه خداوند عرض كرد: «پروردگارا! من و پدر و مادرم و تمام كساني را كه با ايمان وارد خانه من شدند و جميع مردان و زنان با ايمان را بيامرز...».(2) معلوم است كه شفاعت حضرت رسول و حضرت نوح غير از دعا و طلب مغفرت، چيز ديگري نبوده است.
شفاعت حجرالأسود:
نه تنها انبيا، اوليا و مؤمنان مي توانند در پيشگاه خداوند متعال شفاعت كنند، كه طبق روايات فريقين (شيعه و سني)، حجرالأسود نيز شافعي است كه شفاعتش رد نمي شود; شافِعٌ مشَفَّعٌ.
سيوطي در جامع الصغير و ابونعيم در مسلسلات و ديگران نقل كرده اند:
«اَشهِدُوا هَذا الْحَجَر خيراً فإنّه يَأتِي يَومَ الْقِيَامَة شَافِع مُشَفّع لَهُ لِسَان وَ شَفَتَان يَشْهَدُ لِمَن اسْتَلَمَهُ»
حجرالأسود را در كار خير به شهادت گرفتن، به معناي طلب شفاعت از آن است. با اين كه حجرالأسود جماد است و ظاهراً عقل و نطقي ندارد، در عين حال به ما امر كرده اند كه آن را شاهد بگيريم، همانگونه كه امر كرده اند آن را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آل عمران : 159 و محمد : 19
2 . نوح : 28
________________________________________ 64 ________________________________________
ببوسيم و استلام نماييم و هيچ كدام از اين ها شرك نيست و گرنه امر به شرك موجب تغيير آن نمي شود; چنانكه در امر يازدهم گفتيم، به هيچوجه، احكام موجب تغيير موضوعات نمي شوند.
شفاعت روزه و قرآن
همچنين قرآن و عمل نيك انسان در قيامت از وي شفاعت مي كنند. هركس سوره اي از قرآن يا چند آيه از آن را حفظ داشته باشد، قرآن شفيع او خواهد شد; يعني قرآن كريم از خدا درخواست عفو براي حافظ مي كند و نيز روايت سه شخصي كه عمل خير خود را شفيع قرار دادند و از گرفتاري نجات يافتند، شاهد بر اين ادعا است. با توجه به آنچه گذشت، معلوم شد كه «شفاعت» و «دعا» از يك مقوله اند; چون خداوند بر بندگانش رؤوف و مهربان است، از باب لطف و بنده نوازي، وسائل زيادي در اختيار آنان گذاشته تا بتوانند با استفاده از آن ها، رضايت و عفو او را به دست آورند.
بنابراين، طلب شفاعت از پيامبر (صلي الله عليه وآله) و فرد فرد مؤمنان، در امور دنيا و آخرت، بايد جايز باشد و هيچ اشكالي ندارد; زيرا شفاعت همچون دعا است و چون التماس دعا جايز است، پس طلب شفاعت نيز جايز خواهد بود.
________________________________________ 65 ________________________________________
شبهات وهابي ها و شفاعت
ممكن است وهابي ها بگويند: روايات ياد شده، دلالت برجواز طلب دعا وشفاعت از زنده ها دارند نه از مرده ها. ما نيز شفاعت زنده ها را جايز مي دانيم و بر شفاعت مرده ها معتقد نيستيم; حال شفيع پيامبر باشد يا غير پيامبر; زيرا طلب شفاعت از آن ها، به معناي عبادت كردن آن ها است و هر عبادتي كه براي غير خدا باشد، شرك خواهد بود; زيرا آن دسته از كفار هم كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) با آن ها مي جنگيد، به خاطر همين بود كه از بت ها و مرده ها شفاعت مي طلبيدند كه قرآن در سوره زمر آيه سوم و سوره يونس آيه هيجدهم از آن ها خبر داده:
«... آنان كه غير خدا را اولياي خود قرار دادند، دليلشان اين بود كه مي گفتند: اين ها را نمي پرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خدا نزديك مي كنند.»(1)
«... آن ها غير از خدا چيزهايي را مي پرستند كه نه به آنان زيان مي رسانند و نه سودي مي بخشند و مي گويند: اين ها شفيعان ما نزد خدا هستند!...».(2)
اين ها نيز وجود خدا را باور داشتند و معتقد به توحيد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . { أَلا لِلّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللهِ زُلْفي} .
2 . { وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ...} .
________________________________________ 66 ________________________________________
در خالقيت و رازقيت خدا بودند ولي چون بعضي از مخلوقات را ميان خود و خدا واسطه قرار مي دادند و از آن ها شفاعت مي طلبيدند، پيامبر (صلي الله عليه وآله) با تمام آن ها به مقاتله و جنگ برخاست و فرقي بين هيچ كدام نگذاشت كه ملائكه را شفيع قرار مي دادند يا افراد صالح و مؤمن و يا بت هايي كه يادبود مرده ها بودند، همه را كافر مي دانست و خون و مال همه را مباح كرد.
جواب از اين شبهه:
دليل اول
در اين استدلال دو اشتباه وجود دارد كه براساس آن، حكم به كفر و شرك تمام مسلمان هاي غير وهابي داده اند:
الف ـ شفاعت خواستن را عبادت شفيع دانسته اند، در حالي كه پيشتر ثابت كرديم درخواست شفاعت و التماس دعا از كساني كه خداوند آن ها را محترم شمرده، از يك مقوله است و به هيچوجه به معناي پرستش نيست.
ب ـ شرك جاهليت، كه پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) جان و مالشان را حلال كرد، به اين جهت نبود كه افرادي را واسطه و يا شفيع قرار مي دادند و در اين دو آيه نيز نفرموده است، چون غير خدا را شفيع و واسطه قرار مي دادند پيامبر (صلي الله عليه وآله) آنان را كافر و مشرك شمرد، بلكه در هر دو آيه تصريح شده است آنچه
________________________________________ 67 ________________________________________
موجب شرك و كفر آن ها شده بود، همان عبادتشان بود كه غير خدا را مي پرستيدند; زيرا:
در آيه اول: { ...وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللهِ زُلْفي...} تصريح دارد كه آن ها مي گفتند: «ما بت ها را نمي پرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خدا نزديك كنند.» از اين سخن كه آن ها استدلال مي كردند معلوم مي شود تقرّب و شفاعت را معلول و عبادت و پرستيدن را علت قرار داده اند. بنابراين، از نظر عقلي بسيار واضح و روشن است كه علت غير از معلول است. آنچه موجب كفر و شرك آن ها بود، همانا علت بوده نه معلول!
در آيه دوم: { وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ...} نيز معلوم است كه جمله «هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا» بر جمله «يَعْبُدُونَ» عطف شده است. اين نيز بديهي است كه معطوف و معطوف عليه بايد دو چيز باشد و گرنه عطف يك شيء بر خودش جايز نيست، پس روشن است كه در اينجا نيز علت اصلي كفر آن ها پرستش چيزهايي به جاي خدا بوده نه از آن رو كه آن ها را واسطه و شفيع قرار داده بودند.
دليل دوم
جمله { ...اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ أَوْلِياءَ...} ; «آن ها كه غير
________________________________________ 68 ________________________________________
خدا را اولياي خود قرار دادند.» هم چنين جمله { وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ...} ; «و چيزهايي غير از خدا مي پرستيدند.» صريح اند در اين كه از خدا اعراض كرده و مخالف امر خدا عمل مي كردند. بنابراين، اصلا مسلمان نبوده اند.
دليل سوم
جمله: { ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ} نيز اشاره دارد بر اين كه آن ها سنگ ها و درخت ها و جمادات را مي پرستيدند و از آن ها شفاعت مي خواستند، در صورتي كه خداوند چنين حق و تواني را به آن ها نداده است. برخلاف كساني كه خداوند اين حق را به آن ها داده و آن ها را قادر بر شفاعت نموده است. بنابراين، كساني را كه خداوند اجازه شفاعت به آن ها داده، نمي توان با سنگ، چوب و جماد، كه داراي چنين اجازه اي نيستند، مقايسه كرد. همين طور نمي شود متوسلين به اين ها را با متوسلين به جمادات و اشياي غير قادر و غير مجاز قياس كرد; زيرا آن ها كافر و بت پرست بودند اما اين ها مسلمان و موحّدند. احجار و اشجار و بت ها، غير قادر و غير مجاز در شفاعت بودند، ولي خداوند به انبيا و اوليا و صالحان قدرت و اجازه شفاعت داد. چگونه مي توان آن ها را با يكديگر مقايسه كرد؟! پس آنچه را كه وهابي ها مي گويند: «طلب شفاعت از صالحان، همان قول كفار است» كه مي گفتند: «هؤُلاءِ
________________________________________ 69 ________________________________________
شُفَعاؤُنا» درست نيست; زيرا عبادت با طلب شفاعت فرق دارد. آن ها كافر بودند و بت ها را عبادت مي كردند، ولي ما مسلمانيم و از پيامبر و صالحان، كه از طرف خدا حق شفاعت دارند، شفاعت مي خواهيم و به هيچوجه آن را عبادت نمي كنيم.
دليل چهارم
با اين كه «طلب دعا» با «درخواست شفاعت» از يك مقوله هستند، چگونه است كه آقايان وهابي، التماس دعا از مؤمنان را جايز مي دانند و اجازه مي دهند به هر يك از مؤمنان بگويند: «ادعُ لي = براي من دعا كنيد» چرا وقتي مسلماني بخواهد به پيامبر (صلي الله عليه وآله) بگويد: «اشْفَعْ لِي» مي گويند حرام و شرك است و جايز نيست؟! ميان اين دو مورد چه تفاوتي است كه يكي را جايز مي دانند و ديگري را غير جايز؟! آيا اينگونه برخورد با پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) و با اهل بيت او، كه عِدل قرآن و يكي از دو ثقل يادگار او هستند، توهين به مقام و مرتبه آن ها نيست؟ آنان كساني هستند كه خداوند احترامشان را واجب كرده و اجازه شفاعتشان داده است. چگونه است كه از يك انسان معمولي درخواست دعا جايز مي باشد ولي از پيامبر خدا، يا امامان معصوم و اولياء الله طلب دعا و شفاعت حرام، كفر و شرك است؟!
________________________________________ 70 ________________________________________
شبهه ديگر
وهابي ها به آيات ديگري از قرآن تمسّك جسته، با استناد به ظاهر آن ها، ايجاد شبهه كرده اند كه چون شفاعت مخصوص خداوند تبارك و تعالي است، پس هيچ كس حق ندارد از غير خدا شفاعت بخواهد; از جمله آياتي كه به آن ها تمسّك كرده اند عبارت است از:
* { قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً} .(1) گفته اند: چون تمام شفاعت از آن خدا است، پس درخواست شفاعت از غير خدا، جايز نيست.
* { ... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً} (2) «پس هيچ كس را با خدا نخوانيد.»
همچنين گفته اند: چون شفاعت خواستن از پيامبر (صلي الله عليه وآله) دعا براي اوست، پس حرام است; چرا كه «دعا» در قرآن و سنت به معناي عبادت است; «الدُّعاءُ مُخُّ الْعِبَادَةِ».
بنابراين، اگر طلب شفاعت با دعا يكي بوده و دعا به معناي عبادت باشد، پس طلب شفاعت از پيغمبر; يعني عبادت پيغمبر و عبادت پيغمبر يعني عبادت غير خدا و عبادت غير خدا حرام است، پس تمام شفاعت از آن خدا است و از غير خدا نبايد طلب شفاعت كرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زمر : 44
2 . جن : 18
________________________________________ 71 ________________________________________
پاسخ شبهه
* آيه اول: { قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً} .
معناي آيه اين نيست كه فقط خدا شفاعت مي كند و غير خدا اصلاً شفاعت نمي كند، بلكه اصل شفاعت مال خدا و به دست خداست، مانعي ندارد بخشي از آنچه را كه مال خدا است به ديگري هم واگذار كند و ما ثابت كرديم كه انبيا، صالحان و فرشتگان و حتي برخي از جمادات; مانند حجرالأسود و غير آن، به اين افتخار نايل آمده و مي توانند شفاعت كنند. بنابراين، اثبات شيء نفي ماعدا نمي كند.
آري، شفاعت ملكِ خدا و از آنِ اوست و به هركس بدهد و اجازه فرمايد، او هم مي تواند شفاعت كند. قرآن كريم در چند مورد به آن تصريح كرده است:
1 . { مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ} ;(1) «چه كسي است كه بتواند بدون اجازه او شفاعت كند.» بنابراين، اگر به كسي اجازه دهد، مي تواند شفاعت كند و اين شفاعت به هيچوجه از مالكيت مطلقه او چيزي كم نمي كند.
2 . { ...وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضي...} (2) «و آن ها (يعني شفاعت كنندگان) جز براي كسي كه خدا راضي به شفاعت او است، شفاعت نمي كنند.»
از اين آيه استفاده مي شود كه هيچ كس حق شفاعت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بقره : 255
2 . انبياء : 28
________________________________________ 72 ________________________________________
ندارد مگر با دو شرط :
الف ـ «مشفوع له»; كسي كه مي خواهند شفاعتش كنند، بايد «مرتضي»; يعني مورد رضايت خدا باشد.
ب ـ «شفيع» و شفاعت كننده بايد مأذون از طرف خدا باشد. هرگاه يكي از اين دو شرط موجود نبود، شفاعت غير ممكن خواهد شد. بنابراين، معناي { ...للهِِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً} ; يعني هيچ كس بدون اذن و اجازه او حق شفاعت ندارد و نمي تواند از كسي شفاعت كند; چنانكه بسياري از مفسّران اهل سنّت، مانند طبري نيز همينگونه معنا كرده اند.(1) آيات 23 سوره سباء، 109 طه و 26 نجم نيز آن را تأييد مي كنند; يعني هيچ كس جز ذات پروردگار، مالك حق شفاعت نيست مگر اين كه خدا اين حق را به ديگري واگذارد و او بتواند شفاعت كند.
با اين توضيح، دانسته شد آنچه كه وهابي ها خواسته اند از اين آيه استفاده كنند كه: شفاعت مخصوص خداست و از هيچ مخلوقي نبايد طلب شفاعت كرد، نا به جا و نادرست است; زيرا نه خود لفظ ، آن را تأييد مي كند، نه عرف، نه آيات ديگر و نه هيچ يك از مفسّران چنين نظريه اي داده اند.
* آيه دوم: { ... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً} .
استدلال به اين آيه نيز درست نيست; زيرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . در جلد 11، ص10
________________________________________ 73 ________________________________________
اولا: آيه مربوط به دعا است نه شفاعت. بنابراين، از محلّ بحث خارج است.
ثانياً: اگر اين آيه دلالت كند بر اين كه طلب شفاعت از غير خدا جايز نيست، بايد دعا را هم شامل شود; يعني بايد دلالت كند كه طلب دعا از غير خدا نيز جايز نيست; چرا كه هر دوي اين ها دعا براي غير خداست و آيه { ... فَلا تَدْعُوا...} شامل هر دو مي شود و حال آن كه وهابي ها طلب دعا از غير را جايز مي دانند.
بنابراين، چه فرقي است ميان اين سخن، كه به كسي بگوييم: «يا فُلان اشْفَع لِي»، يا اين كه گفته شود: «اُدْعُ لِي»؟ اگر دومي (اُدْعُ لِي) جايز است، اولي (اشْفَع لِي) نيز بايد جايز باشد و اگر اشفع لي جايز نيست اُدع لي نيز نبايد جايز باشد!
دلايل منكران شفاعت:
وهابي ها براي رد شفاعت، به دو دليل تمسّك نموده و بر حرمت آن استدلال كرده اند:
1 . درخواست شفاعت از غير خدا شرك است!
استدلال وهابيان بر اين مطلب اين است كه گفته اند: درخواست شفاعت از غير خدا عبادت اوست و عبادت غير خدا، به يقين شرك مي باشد. پس نتيجه مي گيريم:
________________________________________ 74 ________________________________________
درخواست شفاعت از غير خدا به طور قطع شرك خواهد بود و ما به هيچوجه حق نداريم بگوييم: «يَا مُحَمَّدُ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللهِ»; «اي محمد نزد خدا در حق ما شفاعت كن.»
پاسخ نخست:
در پاسخ اين شبهه، كه نوعي سفسطه و قياس باطل است، بايد بگوييم:
درخواست شفاعت از غير خدا، هيچ گاه به معناي عبادت و پرستش غير خدا نيست; زيرا عبادت و پرستش آن است كه انسان «مطلوب منه» را، كه از او درخواست شفاعت مي كند، خدا و ربّ و همه كاره بداند و با همين قصد و عقيده، در برابرش خضوع و اظهار تذلّل نمايد وگرنه مطلق خضوع و اظهار تذلّل، نه عبادت است و نه موجب شرك و كفر. اگر مطلق خضوع در برابر غير خدا، موجب شرك و كفر كسي شود، بايد از زمان حضرت آدم (عليه السلام) تا اين زمان، تمام افراد بشر كافر شده باشند! چرا كه فردي را نمي توان يافت كه عبادت به معناي اطاعت و خضوع در مقابل كسي را نداشته باشد. اگر مطلق اطاعت از غيرخدا و انقياد در برابر او كفر است، بايد اطاعت عبد از مولي، زن از شوهر، خادم از مخدوم، كارگر از كارفرما، رعيت از ارباب، نظاميان از فرماندهان و... كفر و شرك به حساب آيد و اگر مطلق خضوع و اطاعت در برابر غيرخدا

كتابخانه تخصصي حج > اعتقادات و پاسخ به شبهات > وهابیت کیست ؟ و چه میگوید ؟

________________________________________ 75 ________________________________________
موجب شرك و كفر باشد، پس چرا خداوند سبحان به پيامبر بزرگ اسلام امر كرد: «بال و پر خود را براي مؤمنان بگستران و در مقابل آنان متواضع باش». آيا خداوند سبحان پيامبرش را امر به شرك كرده است؟! اگر مطلق خضوع و تواضع در مقابل غيرخدا شرك و كفر است، چرا خداوند اطاعت همسر را از شوهرش واجب كرد؟! آيا خدا آن ها را امر به شرك و كفر كرده است؟!
با توجه به توضيحي كه داده شد، معلوم گرديد مطلق خضوع و تواضع، عبادت نيست و اگر هم باشد، موجب شرك و كفر نخواهد بود; زيرا عبادتي موجب شرك مي گردد كه انسان غيرخدا را در تمام صفات، با خدا مساوي و برابر بداند يا خودِ غير خدا را خدا بداند، در اين صورت است كه شخص، كافر و مشرك خواهد شد; مانند گروهي از مسيحيان، كه حضرت مسيح و مادرش را خدا خواندند، نه مانند مسلمان ها كه هيچ كس را مساوي با خدا و شريك در كار او نمي دانند.
پاسخ دوم:
از بسياري از آيات قرآن استفاده مي شود كه خداوند متعال حق شفاعت را به گروهي از بندگان خاص خود داده است; مانند آيه 86 سوره زخرف:
ـ { وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنْ
________________________________________ 76 ________________________________________
شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ} .
«كساني كه ديگري را به جاي خدا مي خوانند، مالك مقام شفاعت نيستند، مگر كساني كه با آگاهي كامل شهادت به حق داده باشند.»
از اين آيه استفاده مي شود كه خداوند امر شفاعت و مالكيت آن را در اختيار گروهي از اولياي خود، كه به حق شهادت مي دهند، قرار داده است. يعني اين حق را به آن ها داده تا بتوانند در مورد برخي از گناهكاران شفاعت كنند. با اين وصف وقتي خداوند اين حق را به آن ها داد تا از بعضي از گناهكاران شفاعت نمايند، آيا طبيعي نيست كه گناهكار، از دري كه به رويش باز شده وارد شود و درخواست شفاعت نمايد؟ اگر به گدايان و نيازمندان بگويند در خانه فلان ارباب و صاحب مال به روي همه باز است و به همه كمك مي كند، حال ممكن است گدا و نيازمندي اين خبر را بشنود و درخواست كمك نكند و در آتش فقر و گدايي بسوزد و جان بسپارد، آيا اين گدا مورد نكوهش صاحبان خرد قرار مي گيرد يا آن گدايي كه از اين حق استفاده كرده و با مراجعه به ارباب بخشنده، جان خود و افراد وابسته به خود را نجات داده است؟
منع درخواست:
وهابي ها معتقدند: «خداوند به اولياي خود حق
________________________________________ 77 ________________________________________
شفاعت داده ليكن ما را از درخواست آن منع كرده است».
اولاً: در كدام آيه و در كجاي قرآن درخواست شفاعت از شافعان منع شده است؟
ثانياً: اين كار نوعي تناقض گويي است; زيرا اختلاف دو قضيه در ايجاب و سلب، قابل جمع نيست. توضيح مسأله اين است: اگر خداوند متعال به اولياي خود اجازه داد كه درباره برخي از گناهكاران شفاعت كنند، اجازه مزبور به اين معناست كه ديگران مي توانند با مراجعه به اولياء، از آن حق بهره مند گردند. بنابراين، وقتي «حق بهره مندي» را به آن ها داده، چرا «درخواست» را ممنوع كرده است؟ آيا اين نوعي تناقض نيست؟ و آيا اينگونه سخن ها را مي توان به خداي سبحان نسبت داد؟
2 . درخواست شفاعت و شرك مشركان
دومين دليلي كه مخالفان شفاعت آورده اند، عبارت است از وحدت مناط ميان شفاعت مشركان و شفاعت از اولياي خدا. آنان مي گويند: علت شرك مشركان در زمان پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) اين بود كه بت ها را مؤثر مي دانستند، لذا از آن ها درخواست شفاعت مي كردند. درخواست كنندگان شفاعت از اولياءالله نيز، چون اولياءالله را مؤثر مي دانند، از آن ها درخواست شفاعت مي كنند. بنابراين، هر نوع طلب شفاعت از پيامبر (صلي الله عليه وآله) و اولياي خدا، مانند طلب شفاعت
________________________________________ 78 ________________________________________
مشركان از بت ها است; همانگونه كه درخواست شفاعت از بت ها طبق آيه: { وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ...} (1) شرك به شمار آمده پس طلب شفاعت از اولياءالله نيز شرك خواهد بود.
پاسخ اول:
استدلال فوق، نوعي مغالطه وقياس فاسدي است كه ازچند جهت باطل مي باشدزيرا:
اولاً: دو چيز مساوي را زماني مي توان با يكديگر مقايسه كرد كه از هر جهت با هم مساوي باشند. پس اگر جهتِ برابري در آن دو، يكي نباشد، نتيجه درستي به دست نخواهد آمد.
همانگونه كه پيداست، مقايسه بالا، يكي از همين قياس هاي غلط است; زيرا دو طرف قياس هيچ گونه شباهتي با همديگر ندارند و ميان «درخواست شفاعت مشركان از بت ها» و «درخواست شفاعت مسلمانان از اولياي خدا» تفاوت از زمين تاآسمان است.
مشركان بت ها را خدا و صاحب اصلي شفاعت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . يوسف : 18، مشركان چيزهايي را به جاي خدا مي پرستند كه سود و زياني به آن ها نمي رساند و مي گويند اين ها شفيعان ما در نزد خدا هستند.»
________________________________________ 79 ________________________________________
مي دانستند، در حالي كه مسلمانان انبيا و اوليا را بندگان خدا مي دانند كه از طرف خدا مأذون و داراي اين مقام شده اند كه بتوانند شفاعت كنند. حال چگونه ممكن است اين دو نوع شفاعت را با يكديگر مقايسه كرد؟
ثانياً: آيه { وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ...} تصريح به بت پرستي آنان دارد كه از خدا اعراض كرده و اصلاً مسلمان نبوده اند و دنباله آيه: { ...وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ...} كه عطف بر جمله «وَ يَعْبُدُونَ» شده، نشان مي دهد: معطوف عليه با معطوف، دو چيز هستند; زيرا عطف شيء برخودش جايزنيست. پس علت اصليِ كفرآن ها بت پرستي بوده كه چيزهايي را به جاي خدا مي پرستيدند، نه اين كه آن ها را واسطه و شفيع قرار دهند.
پاسخ دوم:
1 . اگر طلب دعا از غير خدا، كفر است و شرك و حرام، چرا شخص پيامبر (صلي الله عليه وآله) از امت خود مي خواست برايش دعا كنند و به آن ها مي فرمود: «صَلّوُا عَليَّ فإنَّ صَلاتَكمْ تَبْلغُنِي...»; «براي من دعا كنيد; زيرا دعاي شما به من مي رسد.» در جاي ديگر به امت خود فرمود: «صَلُّوا عَلَيَّ ثُمَّ سَلُوا اللهَ لِيَ الْوَسِيلَة»; «برايم دعا كنيد و از خداوند برايم طلب وسيله نماييد، هركس برايم طلب وسيله نمايد شفاعتم
________________________________________ 80 ________________________________________
برايش حلال خواهد شد.»(1)
معلوم است كه صلوات امت براي پيامبر (صلي الله عليه وآله) ، همان دعا براي او است و هرگاه از طرف خدا باشد، رحمت و بالا بردن درجه و مقام او خواهد بود. بنابراين، چگونه ممكن است طلب دعاي پيامبر (صلي الله عليه وآله) از امت، عين توحيد و يكتاپرستي باشد اما طلب دعاي امت از او، عين كفر و شرك؟! با اين كه احتياج امت به دعاي او، براي آمرزش گناهان خود، به مراتب بيشتر از احتياج او به دعاي امت مي باشد!
2 . ترمذي دركتاب دعوات، ابن ماجه در مناسك، احمد حنبل در مسند(2) از عبدالله ابن عمر روايت كرده اند: وقتي عمر مي خواست براي انجام عمره راهيِ مكه شود، از پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) اجازه گرفت. حضرت، ضمن اين كه به وي اجازه داد، از او خواست برايش دعا كند و فرمود: «لاَ تَنْسَنَا مِنْ دُعَائِكَ يَا أَخِي»; «ما را از دعاي خود فراموش نكن، برادر!» و در مدينه به او مي فرمود: «يَا أَخِي أَشْرِكْنَا فِي دُعَائِكَ»; «برادر! ما را در دعايت شريك گردان.»
3 . مسلم در صحيح خود كتاب فضائل الصحابه، در فضائل اويس قرن از چند طريق با سند صحيح روايت كرده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . صحيح مسلم كتاب صلاة 11 - ابو داود صلاة 36 - ترمذي مناقب 1 - نسائي اذان 37. مسند حنبل 2 /168 و 265 و....
2 . ج1، ص29 و ج2، ص59
________________________________________ 81 ________________________________________
است رسول خدا (صلي الله عليه وآله) به عمر فرمود: «إنْ اسْتَطَعْتَ أَنْ يَسْتَغْفِرَ لَكَ فَافْعَلْ»; «اگر بتواني از اويس قرن درخواست دعا كني اين كار را بكن.»
نووي در شرح آن نوشته: اين روايت دلالت صريح دارد بر استحباب طلب دعا و استغفار از هركس كه اهل صلاح باشد، هر چند خودِ درخواست كننده افضل و برتر از ديگران باشد. بنابراين، اگر طلب دعاي از غير، كفر و شرك باشد آنگونه كه وهابي ها مي گويند، چگونه پيامبر عظيم الشأن اسلام يك شخصيت بارزي مانند عمر را امر به شرك كرده و فرموده است: «از اويس قَرَن درخواست دعا كن؟!»
________________________________________ 82 ________________________________________
طلب دعا از مردگان
وهابي ها آنگاه كه با اين روايات روبه رو مي شوند، بهانه ديگري عَلَم كرده، مي گويند: درست است كه طلب دعا از زنده ها منعي ندارد، ليكن طلب دعا از مردگان جايز نيست; نه از انبيا، نه از صالحان و نه از هيچ كس ديگر از آنان كه مرده اند. نبايد گفت: تو از خدا براي من چنين و چنان بخواه; زيرا نه هيچ يك از صحابه و تابعين چنين كاري كرده اند و نه ائمه (ائمه اهل سنت) گفته اند و نه حديثي بر
جواز آن وارد شده است. پس آيه { ... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً} (1) شاملش مي شود و نبايد از مرده ها، هر چند پيامبر باشد طلب دعا كرد; زيرا طلب دعا از او، عبادتش محسوب مي شود.
پاسخ:
در پاسخ اين خيال واهي بايد گفت:
اولاً: هر خواسته اي از غير خدا نه عبادت او است و نه منعي از نظر شرعي دارد. اگر كسي را دعوت كنيد كه به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . جن : 18
________________________________________ 83 ________________________________________
سوي شما بيايد، آيا شما عبادت كننده او خواهيد بود؟ اگر
از وي درخواست كنيد به شما كمك كند يا حاجتي از شما برآورد، آيا شما او را عبادت كرده ايد و با اين عمل، گناه كار مي شويد؟ به يقين چنين نيست. پس بايد گفت معناي آيه مباركه كه فرموده است: «احدي را با خدا نخوانيد»، مطلق دعا نيست و شامل هر دعايي نمي شود، منظور از آن، دعاي مخصوص است كه نبايد همراه با خدا خوانده شود و مساوي با دعاي خداي قادر متعال باشد; يعني آن را كه با خدا مي خواند، باورش اين باشد كه او نيز مانند خداي سبحان، قادر و مختار است و از هر جهت مانند خداست; همانگونه كه يهود و نصاري در معابد خود نسبت به عزير و مسيح انجام مي دهند و همانگونه كه بت پرستان و مشركان در كعبه در باره بت ها عمل مي كردند و مانند كساني كه فرشتگان و جن را مي خواندند و معتقد بودند كه آن ها نيز به تنهايي يا همراه با خدا مي توانند در آفرينش يا در سرنوشت آن ها مؤثر باشند. منظور از دعاي با خدا كه در آن آيه نهي شده، اينگونه دعاها و امثال آن است. لذا آيه 194 و 197 سوره اعراف اين گونه اعتقادات را رد كرده، مي فرمايد: «غير خدا، هركه را مي خوانيد، بندگاني مانند شما هستند. اگر راست مي گوييد بايد به شما پاسخ دهند.»(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . { إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ...}
________________________________________ 84 ________________________________________
و در آيه دوم مي فرمايد: «هر آنچه را، غير خدا مي خوانيد، نمي توانند ياريتان كنند و نمي توانند حتي خودشان را ياري دهند.»(1) پس با اين وصف، چگونه آن ها را با خدا مي خوانيد و از آن ها ياري مي خواهيد و شفاعت مي طلبيد؟
از اين آيات دانسته مي شود كه دعاي مورد نهي، دعاي خاصي است و شامل هر دعايي نيست و اين آيات نمي تواند ردّ بر آن ها باشد. با توجه به توضيح بالا، معلوم شد كسي كه پيامبر يا امام و يا يكي از اولياي خدا را بخواند و از ايشان كمك بخواهد، دعاي او جزو دعاي منهيّ عنه نيست كه در آيه { ... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً} از آن نهي شده; زيرا اينگونه دعاها، غير از دعاي خودِ خدا، چيز ديگري نيست. كسي كه اعتقاد دارد تمام كارها به دست خداست; اگر بخواهد دعايش را مستجاب مي كند وشفاعتش را مي پذيرد و اگر نخواهد رد مي كند، به يقين اينها جزو دعاي منهيّ عنه نيست. با توجه به اين كه طلب دعا و شفاعت از كسي مي كند كه خداوند خودش اين حق را به او داده است.
«معيّت» چيست؟
علاوه بر آن، كلمه «مَعَ» كه در آيه آمده: ـ احدي را «با»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . { وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَلاَ أَنفُسَهُمْ يَنصُرُونَ} .
________________________________________ 85 ________________________________________
خدا و همسان با خدا نخوانيد ـ مفهوم خاص خودش را دارد. مفهوم معيّت، گرچه نوعي انضمام و پيوستن به ديگري است، اما در عين حال مفهومي مستقل است و براي تحقّقش، نيازي به موضوع ديگر ندارد. بنابراين، معيتي كه در آيه از آن نهي شده، به معناي مساوات است; يعني نبايد كسي را در دعا و عبادت با خدا مساوي بدانيد و كسي كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) را مي خواند تا او خدا را بخواند و در نزد او براي حاجاتش شفاعت كند، هرگز او را منضم به خدا نكرده و با خدا برابر ننموده است، بلكه در واقع خدا را مي خواند; خدايي كه خود امر كرده و اين حق را به آن ها داده است كه از ديگران طلب دعا و شفاعت كنيد. پس منظور از «معيت» در اين آيه، صرف مشاركت در وجود نيست و گرنه بايد تمام دعاها كه در مجالس و محافل و ميان افراد صورت مي گيرد و از غير خدا طلب چيزي مي نمايند; مانند «يَا فُلانُ اسْقِنِي» حرام باشد. وقتي اينگونه دعاها از مصاديق مشاركت نبوده و حرام نيست، گفتن: «يَا مُحَمّدُ ادْعُ لِيَ الله» نيز نبايد حرام باشد.
كوتاه سخن آن كه دعاي «مَعَ الله» دعاي در عرض دعاي خدا است، نه دعاي در طول آن. بديهي است دعاي اصنام اگر آنگونه باشد كه گفتيم، باز حرام است; زيرا خداوند آن را نهي كرده و دعاي اصنام و بت ها، خلاف امر خدا و تكذيب پيامبران الهي است. مشركان و بت پرستان،
________________________________________ 86 ________________________________________
فرشتگان و جن را هم مانند خدا مي دانستند و عيسي (عليه السلام) را شريك خدا و مؤثر در قدرت مي شمردند.
ادعاي ابن تيميّه
ابن تيميه و پيروانش مدعي هستند كه هيچ يك از صحابه و تابعين، بلكه بعد از تابعين، كنار قبور انبيا، اوليا و صالحان دعا نخوانده و به آنان توسّل نجسته اند! روشن است كه اين، ادعايي است بي دليل. آنان بدينوسيله جز اين كه قدر و ارزش انبيا و اوليا را پايين بياورند، كار ديگري نكرده اند.
اكنون بايد از آنان پرسيد: مگر شما در تمام اعصار حضور داشته ايد و در تمام جاهايي كه انبيا و اوليا و صالحان دفن شده اند بوده ايد و ديده ايد كه چنين ادعاي بيجا و بي پايه اي را بر زبان مي آوريد؟!
در تاريخ نمونه هاي زيادي وجود دارد كه اين سخن ابن تيميه را رد مي كند; مانند:
1 . مگر مالك بن انس امام دارالهجره نبود و مگر شافعي درباره اش نگفت: او حجت خدا بر خلق خدا است؟ مگر او از تابعين يا از تابعينِ تابعين نبود كه منصور دوانيقي در همين مورد از او پرسيد و پاسخ شنيد؟
منصور از وي پرسيد: وقتي به زيارت پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) مي روم رو به قبله بايستم و دعا كنم يا رو به پيامبر؟ مالك
________________________________________ 87 ________________________________________
در پاسخش گفت: چگونه روي از او بر مي گرداني در حالي كه او وسيله تو و وسيله پدرت آدم (عليه السلام) است تا روز قيامت؟! هنگام زيارت رو به روي آن حضرت بايست، نه رو به قبله.(1)
وقتي مالك جواب منصور را اينگونه داد، آيا از علماي مدينه كسي منكر فتواي وي شد؟ با اين كه در آن روزگار، مدينه پر از تابعين و تابعينِ تابعين بود و همچنين علماي زيادي از بلاد اسلامي در آنجا حضور داشتند؟! آيا فضيلت محل دفن پيامبر عظيم الشأن اسلام (صلي الله عليه وآله) كه سرور كائنات و اشرف فرزندان آدم است، نيازمند روايت و نصّ مخصوص است؟ وقتي فضيلت آن مكان مسلّم باشد، نماز در آن نيز مسلّم خواهد بود. لازم نيست فرشته اي براي ابن تيميه و ابن عبدالوهاب نازل شود و خبر دهد كه نماز در محل با فضيلت، افضل است از نماز در غير آن! چگونه است كه آقايان در اينجا به دنبال قطع و يقين مي گردند ولي آنجا كه مي خواهند مسلمانان غير وهابي را تكفير كنند و مال و جانشان را حلال بشمارند، به هر ظنّ و وهمي بسنده مي كنند و بدون هيچ دليلي فتوا به قتل مسلمان ها مي دهند؟!
2 . احمد بن زيني دحلان، شيخ العلماي شافعي ها و مفتي آنان، در كتاب «خلاصة الكلام» و «الدرر السنيه»(2)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وفاءالوفا، ج4، ص1376
2 . كشف الارتياب، ص319
________________________________________ 88 ________________________________________
نوشته است: ابن حجر در كتاب «خيرات الحسان» فصل بيست و پنجم، در مناقب و فضايل ابو حنيفه مي نويسد: در مدتي كه امام شافعي در بغداد زندگي مي كرد، پيوسته به زيارت ابوحنيفه مي رفت، كنار قبرش مي ايستاد زيارت مي كرد و به وسيله او متوسل به خداي تعالي مي شد تا حاجاتش را روا كند.
3 . وي افزوده است: اين مسأله نيز مسلّم است كه امام احمد (ابن حنبل) براي برآوردن حاجات خود، به شافعي متوسّل مي شد. بعد از وي نيز به حدّي به او احترام مي كرد كه فرزندش عبدالله در شگفت شد و به او اعتراض كرده، گفت: تو خود نيز مانند شافعي امامي! چگونه در مقابل قبر او اين همه اظهار خضوع و خشوع مي كني؟ احمد بن حنبل در پاسخ پسرش گفت: فرزندم! شافعي مانند خورشيد است در ميان مردم و مانند عافيت است براي بدن!
4 . زيني دحلان همچنين نوشته است: وقتي به امام شافعي خبر دادند كه مردم براي حاجات خود به امام مالك متوسل مي شوند، چيزي نگفت و عمل آن ها را ردّ نكرد.
5 . ابن حجر هيتمي(1) نوشته است: احمدبن حنبل و ابو حنيفه و شافعي به اهل بيت پيامبر (صلي الله عليه وآله) و به دودمان او بسيار احترام مي كردند تا آنجا كه شافعي خود را شيعه و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الصواعق المحرقه، صص148 و 180
________________________________________ 89 ________________________________________
پيرو آنان معرفي مي كرد. وقتي به او ايراد گرفتند كه چگونه خود را پيرو آنان مي داني؟ گفت:
يَا أَهْلَ بَيتِ رَسُولِ الله حُبُّكُم *** فرضٌ مِنَ اللهِ في القرآنِ أنْزَلَهُ
كفاكم مِن عَظيم القَدرِ أَنَّكُم *** مَن لَم يُصَلِّ عَلَيكُمْ لاَ صلاة لَهُ
اي اهل بيت پيامبر (صلي الله عليه وآله) محبت و دوستي شما چيزي است كه خدا آن را در قرآن واجب كرده، در عظمت و بزرگواري شما همين بس است كه هر كس در تشهد نماز، بر شما صلوات نفرستد نمازش درست نيست. سپس در جواب ايراد و اعتراض اعتراض كنندگان افزود:
آلُ النبيِّ ذَريعتي *** وَ هُمْ إلَيه وَسِيلَتي
أَرجُو بِهِم أُعطي غداً *** بيديَ اليَمينِ صَحيفَتي
دودمان پيامبر (صلي الله عليه وآله) وسيله من در پيشگاه خدا هستند. اميدوارم فرداي قيامت به وسيله آن ها نامه عملم را به دست راستم بدهند.
6 . سمهودي (م 911ق.) در كتاب وفاء الوفا، ص1376 ط بيروت دار احياءالتراث العربي نوشته است: «ابو عبدالله محمد بن عبدالله بن الحسين السامري حنبلي در كتاب «المستوعب» در باب زيارت قبر پيامبر در ضمن آداب زيارت آن بزرگوار نوشته است: «... سپس نزديك قبر مي آيد، كنار آن مي ايستد بگونه اي كه قبله را پشت سر، قبر
________________________________________ 90 ________________________________________
را جلو روي خود و منبر را طرف چپ خود قرار دهد». آنگاه كيفيت خواندن دعا و زيارت را نقل كرده است كه چگونه دعا بخواند.
7 . ابو زكريا، محيي الدين نووي، شارح صحيح مسلم (م 676) در كتاب «حلية الأبرار و شعارالأخيار في تلخيص الدعوات والأذكار»(1) در آداب زيارت پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) مي نويسد: «آنگاه كه زائر نماز تحيّت مسجد را خواند، نزديك قبر آن بزرگوار آمده، قبر را پيش رو و قبله را پشت سر خود قرار دهد و با فاصله حدود چهار ذراع بايستد و بي آن كه صدايش را بلند كند، با صداي متوسط بگويد: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ...»
8 . علامه محمد بن علان الصديقي شافعي اشعري، در كتاب «الفتوحات الربانيّه علي الأذكار النواويه» در شرح جمله «قبله را پشت سر قرار دهد» مي نويسد: «هَذَا مَذهَبُنا وَ مَذهب الْجُمهُور مِنَ الْعُلَمَاء»; «اينگونه ايستادن و پيامبر (صلي الله عليه وآله) را زيارت كردن، مذهب ما و مذهب جمهور علماي ما است.»
سپس مي افزايد: ابوحنيفه نيز همين عقيده را داشته است; زيرا پيامبر (صلي الله عليه وآله) زنده است. وقتي با او سخن مي گويي، نبايد پشت به آن حضرت كني. پس آنگاه كه استاد در مسجدالحرام براي تدريس مي نشيند، تمام شاگردانش پشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ص 32 و 33
________________________________________ 91 ________________________________________
به كعبه و رو به استاد مي نشينند، آيا پيامبر (صلي الله عليه وآله) شايسته تر از يك استاد معمولي نيست كه پشت به او نكنند؟
9 . ابو منصور كرمانيِ حنفي گفته است: اگر كسي به زائر توصيه كرد سلامش را به پيامبر (صلي الله عليه وآله) برساند و بگويد: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللهِ عَنْ فُلانِ بْنِ فُلان أَنَّهُ يَسْتَشْفِعُ بِكَ إلَي رَبِّكَ بِالرَّحْمَةِ وَالْمَغْفِرَةِ فَاشْفَعْ لَهُ».
اين ها و بسياري ديگر از علماي اهل سنت تصريح كرده اند كه نماز خواندن، دعا كردن، توسل جستن و شفاعت خواستن از پيامبر (صلي الله عليه وآله) ، بعد از رحلت، و توسل به اهل بيت او بعد از فوت، سيره گذشتگان از صالحان، انبيا و اوليا، و مذهب جمهور علماي ما بوده و به آن عمل مي كرده اند.
اكنون بايد پرسيد، چگونه است كه ابن تيميه و ابن عبدالوهّاب خلاف روش امام مالك، امام شافعي، ابوحنيفه و احمد كه حتي بعد از فوت شافعي به او متوسل مي شده، عمل مي كنند و مي گويند:
«هيچ يك از صحابه و تابعين، بلكه بعد از تابعين به هيچوجه كنار قبور انبيا، اوليا و صالحان دعا نخوانده و به آنان توسّل نجسته اند»؟!
آيا اين ادعا كذب محض است و به خاطر رسيدن به اهداف سياسي كه داشته اند، آن را ساخته اند؟ يا پيشوايان چهارگانه علماي اهل سنت كه برخلاف ادعاي مزبور عمل
________________________________________ 92 ________________________________________
مي كرده اند، از عالمان و صالحان نبوده اند؟ در هر صورت جواب روشن است!
بوسه بر قبور و تبرك به آن چرا؟!
از اشكالات ديگري كه وهابي ها بر شيعيان، بلكه بر تمام فرقه هاي مسلمان وارد كرده و آن ها را كافر و مشرك مي خوانند، اين است كه چرا شيعيان قبور پيامبران، امامان، صالحان و اولياءالله را مي بوسند و به آن ها تبرّك مي جويند، در صورتي كه اين عمل، مانند عمل اهل جاهليت است كه نسبت به اصنام و بت هاي خود انجام مي دادند.
پاسخ
احترام قبور پيامبران و صالحان، بلكه همه مؤمنان ـ مرده و زنده ـ تا زماني كه از سوي شارع مقدس تصريح به حرمت نشده باشد، نه تنها اشكال ندارد بلكه در نظر عقل و شرع، رجحان نيز دارد; زيرا احترام به آن ها و به قبورشان، از مصاديق تعظيم شعائر ديني است كه خداوند در موردش فرمود: { ...وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ} و چون دليلي بر تحريمش وجود ندارد، داخل عموم اصالة الإباحه خواهد شد. علاوه بر اصالة الإباحه، عقل نيز احترام تمام كساني را كه به گونه اي قرب به خداي سبحان دارند،
________________________________________ 93 ________________________________________
نيك و جايز مي شمارد و به هيچوجه آن را عبادت آن ها نمي داند; زيرا هر تعظيم و احترامي عبادت نيست و نه تنها موجب كفر و شرك نمي گردد بلكه احترام به آن ها عين عبادت و اطاعت از خداي تعالي است; زيرا احترام گذاشتن به كسي كه خدا به او احترام گذاشته، اطاعت و عبادت خود اوست همانگونه كه از آيه 80 سوره نساء استفاده مي شود اطاعت از پيامبر (صلي الله عليه وآله) اطاعت از خودِ خدا است. احترام به او نيز احترام به خودِ خداوند خواهد بود; زيرا انبيا در پيشگاه خدا داراي احترام ويژه و شأن و شرف و فضيلتي برتر هستند كه ديگران فاقد آن مقام و مرتبت مي باشند. خداوند آن ها را به رسالت خود برگزيده و بر تمام آفريدگان خود برتري داده كه امين دين و شريعت او باشند. صالحان نيز دوستداران خدا و مطيع اوامر و نواهي او هستند.
بنابراين، كسي در واجب الاحترام بودن آن ها; چه در حال حيات و چه پس از مرگ، ترديد ندارد و احترام به آن ها را عين احترام به خدا مي داند. بنابراين، احترامي كه پيامبران، صالحان و عالمان در زمان حيات دارند، به هيچوجه با ارتحال و فوت از بين نمي رود به همين جهت امام مالك در بحثي كه با منصور دوانيقي داشتند، به او گفت: «حرمة النبيّ (صلّي الله عليه و سلّم) ميّتاً كَحُرمَته حيّاً»; «احترام پيامبر (صلي الله عليه وآله) در حيات و مماتش يكسان است.»
بنابر اين، چون شرافت و احترام هر مكان، بستگي دارد
________________________________________ 94 ________________________________________
به احترام و شرافت كسي كه در آنجا مدفون است; از اين رو، محلّ دفن پيامبران، صالحان، عالمان و اولياي خدا نيز به خاطر احترام مدفونين در آن مكان، داراي همان احترام و شرافتي خواهند شد كه خود صاحب قبر دارد; همانگونه كه خود صاحب قبر واجب الاحترام است و بايد در مقابلش خضوع كرد، در مقابل قبرش نيز بايد تواضع و خضوع نمود; زيرا گفته اند: «شرفُ المكانِ بالمكين». چنانكه پوست حيوان مذبوح، آنگاه كه جلد قرآن شود، شايسته اكرام و احترام و مايه بركت است و در اين صورت، احترامش واجب و اهانت و بي اعتنايي به آن حرام خواهد بود. بنابراين، همانگونه كه احترام به جلد قرآن احترام به خود قرآن مي باشد، احترام به قبور اولياءالله نيز احترام به خود آن ها خواهد بود. پس احترام به اين قبور و خضوع و خشوع نمودن در برابر آن ها، به امر و دستور خود باري تعالي است كه آن ها را محترم و معظم قرار داده; زيرا اين ها قبور انبيا و پيامبراني هستند كه خداوند امر به اكرام و احترام آن ها نموده و هر اطاعتي كه به واسطه امر پروردگار باشد در واقع اطاعت و عبادت خود او خواهد بود مانند: احترام كردن به برادر ديني. احترام به پدر و مادر و اظهار خضوع و فرود آوردن جناح ذل در مقابل آن ها. احترام به مسجد و نماز تحيت در آن. احترام به كعبه و طواف به دور آن. احترام به حرم و مرتكب نشدن محرّمات آن. احترام به
________________________________________ 95 ________________________________________
مقام ابراهيم و نماز طواف پشت آن خواندن. احترام به حِجر اسماعيل و خواندن نماز در آنجا. احترام حجرالأسود و تقبيل و استلام نمودن آن، و بسياري موارد ديگر كه خداوند احترام آن را واجب كرده و احترام كردن به آن ها كه به خاطر امر خداي تعالي صورت مي گيرد اطاعت و عبادت خود خدا خواهد بود. احترام گذاشتن به پيامبر (صلي الله عليه وآله) نيز از اين قبيل است. خداوند تعالي احترام آن بزرگوار را تا آنجا واجب شمرده كه فرمود:
{ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض...} .
«اي كساني كه ايمان آورده ايد، صداي خود را از صداي پيامبر فراتر نبريد و در برابر او صدايتان را بلند نكنيد، آنگونه كه برخي از شما در برابر بعضي بلند سخن مي گوييد.»
توجه
از آنچه گفته شد، دانستيم كه اگر احترام به قبور انبيا و صالحان، عبادت آن ها و شرك به خدا محسوب شود، بايد احترام به كعبه، طواف در پيرامون آن، بوسيدن و استلام حجرالأسود، احترام حِجر اسماعيل، مقام ابراهيم، محترم شمردن مساجد و مشاعر اسلامي; مانند عرفات، مشعر و
________________________________________ 96 ________________________________________
منا، احترام به پدر و مادر و تواضع و فروتني در برابر آنان، فرود آوردن صدا در حضور پيامبر، تواضع پيامبر در برابر مؤمنان، سجده كردن فرشتگان بر آدم (عليه السلام) و سجده برادران يوسف و پدر و مادرش بر وي، تعظيم و احترام ارتشيان در برابر اميران و مافوق خود، احترام صحابه به پيامبر و خلفا، احترام پيامبران بر پدر و مادر و خضوع و فروتني كامل در برابر آن ها، و بالأخره احترام خودِ وهابي ها به ابن سعود و... كفر و شرك باشد، مي پذيريد كه در اين صورت، هيچ انساني; حتي پيامبران و اوليا، از شرك و كفر سالم نخواهند ماند; زيرا وقتي معتقد شديد كه هر تعظيم و احترامي، عبادت و هر عبادتي براي غير خدا شرك است، پس بايد تمام موارد ياد شده و مانند آن، كفر و شرك باشد و بايد ملتزم شويم كه خداوند سبحان امر به شرك و كفر كرده است! روشن است كه چنين ملازمه اي از نگاه عقل و شرع باطل و نادرست است. خداوند فرموده است: { إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ...} ; يعني خداوند هرگز شرك را نمي آمرزد. چيزي كه تا اين اندازه مبغوض خدا است، چگونه به آن امر مي كند؟ و اگر به فرض محال، امري نيز بر آن واقع شود، به هيچوجه آن را از شرك بودن تغيير نمي دهد و رفع شرك از آن نمي شود; زيرا چيزي كه قبل از صدور امر، شرك بود با امر به آن تغيير ماهيت نمي دهد و هرگز تبديل به توحيد نمي شود; زيرا هيچ حكمي نمي تواند
________________________________________ 97 ________________________________________
موضوعي را تغيير دهد. چه رسد به اين كه ادله عقلي و نقلي نيز بر لزوم احترام قبور انبيا و اوليا وجود دارد.
چگونه ممكن است خداوند احترام به يك سنگ را، به خاطر اين كه حضرت ابراهيم هنگام ساختن خانه كعبه پاي خود را روي آن گذاشته، واجب مي كند و آن را كفر و شرك نمي داند، اما قبري را كه بدن شريف خليلش در آنجا دفن شده، همچنين قبري را كه بدن اشرف كائنات و سرور فرزندان آدم در آنجا به خاك سپرده شده، آن را كفر و شرك مي داند؟! اگر قبور داراي احترام و فضيلت نبودند، چرا خليفه اول و دوم وصيت كردند آن ها را در جوار قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) دفن كنند؟ و چرا پيروانشان آن را بزرگترين منقبت و فضيلت مي دانند كه در جوار قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) دفن شده اند؟ اگر قبور داراي احترام نبودند و اميد خير و بركتي از آن ها نبود، چرا وقتي كه بني هاشم مي خواستند جنازه امام حسن مجتبي را به عنوان تجديد عهد، كنار قبر جدش پيامبر (صلي الله عليه وآله) ببرند، بني اميه به گمان اين كه مي خواهند جنازه را در آنجا دفن كنند، لباس رزم پوشيده، مانع شدند و گفتند: چرا بايد عثمان در دورترين نقطه بقيع دفن شود اما امام حسن (عليه السلام) در كنار قبر جدش؟! اگر قبر داراي احترام و فضيلت و بركت نبود، چرا بني هاشم طبق وصيت امام مجتبي مي خواستند جنازه اش را براي تجديد عهد نزد جدش ببرند؟! آيا اين عمل عين توسل و تبرّك به پيامبر (صلي الله عليه وآله)
________________________________________ 98 ________________________________________
و قبر او نيست؟ چرا وهابي ها آن را شرك مي شمارند؟! آيا امام حسن (عليه السلام) و تمام بني هاشم با اين عمل مشرك شدند و وهابي ها معناي توحيد را بهتر از آنان فهميدند؟
اگر قبور انبيا داراي احترام و ارزش نبود، چرا بني اميه از اين كه عثمان در كنار قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) دفن نشده و در دورترين نقطه بقيع مدفون گرديده، تأسف مي خورند؟ تمام اين ها دلالت بر فضيلت و برتري بقعه نبوي دارد و همه مسلمانان محل دفن پيامبر را محترم مي شمارند و براي به دست آوردن شرافت و فضيلت آن، حاضرند جان فدا كنند!
بنابراين، وهابي ها كه احترام به قبور انبيا و صالحان را با احترام اصنام و اوثان قياس مي كنند، قياسي است مع الفارق و فاسد كه حاكي از نابخردي و جهل مركب آنان است; زيرا خداي سبحان احترام به قبور انبيا و اوليا را لازم دانسته و احترام به اصنام و اوثان را حرام شمرده است وتفاوت ميان اين دو، آشكار است.
تبرّك به قبور انبيا و ...
تبرك به قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) و ديگر انبيا و اوليا، مانند بوسيدن، استلام و گشتن پيرامون آن، هيچ اشكالي ندارد و اگر بعضي از علماي اهل سنت فتوا به كراهت داده اند، از اين باب بوده است كه گمان كرده اند فاصله گرفتن از قبر شريف به ادب نزديكتر است. اخبار و روايات نيز مؤيد جواز است، براي
________________________________________ 99 ________________________________________
نمونه، به موارد زير توجه كنيد:
1 . سمهودي(1) از ابوالحسين، يحيي بن حسين بن جعفر، در كتاب اخبارالمدينه، از عمربن خالد، از ابي نباته، از كثيربن زيد، از مطّلب بن عبدالله بن حنطب روايت كرده كه: روزي مروان بن حكم وارد مسجد پيامبر (صلي الله عليه وآله) شد، ديد مردي خودش را روي قبر آن حضرت انداخته و مي بوسد. او كه به پندار خود، اين عمل را ناروا مي دانست، پشت گردن آن شخص را گرفته، بلند كرد و با اعتراض شديد، وي را از اين عمل منع كرده، گفت: مي فهمي چه مي كني؟ تو با بوسيدن سنگ و آجر قبر، مرتكب شرك شدي؟!
آن مرد در پاسخ مروان گفت: آري، مي دانم چه مي كنم، من نه سنگ را و نه آجر را، كه پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) را زيارت مي كنم. بارها از حضرت شنيده ام كه مي فرمود: هرگاه متولّيان و مسؤولان امر دين، افراد شايسته و اهل باشند، نسبت به آن نگران نباشيد ليكن هرگاه افراد نا اهلي متولّي و متصدّي دين شدند، در آن صورت بر احوال دين بگرييد.»
مطّلب بن عبدالله افزود: آن مرد، ابو ايّوب انصاري، صحابيِ خاص پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) بود.(2)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وفاء الوفا، ج4 ، ص1404
2 . همچنين نكـ : مستدرك حاكم نيشابوري (متوفاي 405 ق.) ج4، ص515 ; مسند احمد حنبل، ج 5 ، ص422 ; شفاء السقام، ص113

كتابخانه تخصصي حج > اعتقادات و پاسخ به شبهات > وهابیت کیست ؟ و چه میگوید ؟

________________________________________ 100 ________________________________________
2 . سمهودي در جاي ديگر از كتابش مي نويسد: همين روايت را احمد با سند حسن، از عبدالملك بن عمر بن كثير بن زيد، از داود بن ابي صالح نقل كرده ليكن واژه «آجر» را نياورده است. همچنين طبراني در كتاب «الكبير» و «الأوسط» آن را نقل كرده است.
3 . سمهودي(1) و علامه اميني(2) از منابع معتبر آورده اند: وقتي بلال (مؤذن پيامبر) براي زيارت حضرت رسول (صلي الله عليه وآله) از شام به مدينه آمد، كنار قبر آن حضرت نشست و بسيار گريست. صورتش را بر آن مي ماليد و مي بوسيد. اين داستان پس از خوابي بود كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) در عالم رؤيا به او فرمود: اي بلال، اين چه جفايي است كه در حقّ ما روا داشته اي؟ آيا وقت آن نرسيده است كه به زيارت ما بيايي؟!(3)
4 . از تحفه ابن عساكر نقل كرده كه طاهربن يحيي حسيني گفت: پدرم از جدم، از حضرت جعفربن محمد(عليهما السلام)از پدرش، از علي (عليه السلام) روايت كرده گفت:
پس از آن كه بدن پيامبر (صلي الله عليه وآله) را به خاك سپردند،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وفاء الوفا، بيروت، چاپ چهارم، ج4، ص1405
2 . در الغدير، ج 5 ، ص147
3 . تاريخ ابن عساكر، ترجمه ابراهيم بن محمد الأنصاري و ترجمه بلال، ابن اثير در اسدالغابه و...).
________________________________________ 101 ________________________________________
حضرت زهرا (عليها السلام) نزد قبر پدر آمده خود را روي آن انداخت و مقداري از خاك قبر را برداشت و بر چشم هاي خود ماليد و در حال گريه مي گفت:
مَاذَا عَلي مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ أَحْمَدَ *** أَنْ لاَ يَشُمَّ مَدَي الزَّمَانِ غَوَالِيَا
صُبَّتْ عَلَيَّ مَصَائِبُ لَوْ أَنَّهَا *** صُبَّتْ عَلَي الاَْيَّامِ عُدْنَ لَيَالِيَا(1)
5 . سمهودي در همين كتاب مي نويسد: خطيب بن حَمَله روايت كرده است كه ابن عمر هرگاه به زيارت پيامبر (صلي الله عليه وآله) مي رفت، دست راست خود را روي قبر آن حضرت مي گذاشت. بلال نيز دو طرف صورتش را بر آن مي نهاد.
سمهودي سپس افزوده است: «ترديدي نيست كه عشق و علاقه به آن حضرت اقتضا مي كند اينگونه برخورد و اظهار احترام شود. بديهي است مراتب معرفت مردم مختلف است، همانگونه كه در حال حيات نيز مختلف
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . علامه اميني از كتاب «الوفا»ي ابن جوزي، «سيره نبوي» از سيدالناس، قسطلاني در «المواهب»، شبراوي در «الاتحاف»، سمهودي در «وفاء الوفا»، خالدي در «صلح الاخوان»، حمزاوي در «مشارق الأنوار»، زيني دحلان در «سيره نبويه»، عمر رضا كحاله در «اعلام النساء»، ابن حجر در «فتاوي الفقهيه»، خطيب شربيني در «تفسير» خود، و...).
________________________________________ 102 ________________________________________
بودند; برخي از آن ها كساني هستند كه وقتي او را مشاهده كنند، از خود بي خود مي شوند و با بي صبري و بي تابي به سويش مي دوند. بعضي ديگر داراي صبر و تحمل و بردباري اند. با حوصله و به آرامي به حضورش مي رسند.
6 . حافظ بن حجر گفته: بسياري از بزرگان و صاحبان نظريه، از مشروعيت بوسيدن حجرالأسود استنباط كرده اند كه بوسيدن هركس يا هر چيزي كه لازم الاحترام باشد جايز است; خواه آدم باشد يا غير آدم. زيرا مناط و معيار در هر دو يكي است.
وقتي كه از احمد حنبل مي پرسند: بوسيدن منبر و قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) جايز است يا نه؟ به آن اشكالي وارد نمي كند. علاوه بر آن، ابن حجر از ابن ابي صيف يماني، كه يكي از علماي بزرگ شافعي در مكه بود، نقل كرده است كه او نيز قائل به جواز بوسيدن مصحف و اجزاي حديث و قبور صالحان بوده است.
7 . قاضي الطيب الناشري، از محبّ الدين طبري نقل كرده است كه او بوسيدن و دست كشيدن بر قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) را جايز مي دانست و مي گفت: سيره و روش تمام علماي صالح و شايسته، همين بوده است. آنگاه براي تأييد سخن خود اين شعر را مي خواند:
لو رَأينا لسليمي أثراً *** لسجدنا ألفَ ألف لِلأثر
«هر گاه از معشوق خود نشان و اثري بيابم، هزار
________________________________________ 103 ________________________________________
هزار بار بر آن سجده خواهم كرد.»
مجنون ليلي در همين مورد اينگونه گفته است:
أَمُرُّ عَلَي الدِّيَارِ دِيَارِ لَيْلَي *** أُقَبِّلُ ذَا الْجِدَارَ وَذَا الْجِدَارَا
وَمَا حُبُّ الدِّيَارِ شَغَفْنَ قَلْبِي *** وَلَكِنْ حُبُّ مَنْ سَكَنَ الدِّيَارَا
«هرگاه گذارم به خانه اي كه ليلي در آن جا ساكن است بيفتد، صاحب آن خانه و ديوارهايش را بوسه باران خواهم كرد.
اين خانه نيست كه مرا ديوانه خود ساخته، بلكه عشق و علاقه به صاحبِ خانه!»
8 . ابو خَيثَمه (زهير بن حرب، متوفاي 234 ق. كه ثقه و مورد اعتماد اهل سنت است) از مصعب بن عبدالله، از اسماعيل بن يعقوب تيمي روايت كرده است كه: ابن مُنكدر (ابوعبد الله مدني، يكي از پيشوايان و بزرگان تابعين، متوفاي 130 ق.) با اصحاب جلسه مي گذاشت و تدريس مي كرد. بارها اتفاق مي افتاد كه به بيماري «صُمات» مبتلا مي شد و زبانش بند مي آمد; به گونه اي كه نمي توانست حرف بزند. هنگام ابتلا به اين مرض، كنار قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) مي آمد و با همان حال صورتش را بر قبر مي گذاشت و برمي گشت. گروهي بر اين كارش سرزنش كردند در پاسخ آنان گفت: گاهي خطر بسيار بزرگي به سراغم مي آيد و مرا
________________________________________ 104 ________________________________________
به شدّت تهديد به مرگ مي كند! آنگاه كه اين حالت بر من عارض مي شود، نزد قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) مي آيم و از آن حضرت شفا و بهبودي طلب مي كنم.
راوي (اسماعيل بن يعقوب) مي افزايد: ابن منكدر، علاوه بر اين كه به قبر پيامبر اعظم تبرّك مي جست و از آن حضرت شفا مي خواست، در نقطه اي از صحن مسجد نيز روي خاك هاي آن غلط مي خورد و از اين پهلو به آن پهلو مي شد تا تمام بدنش به خاك مسجد آغشته و متبرّك شود. سپس همانجا دراز مي كشيد! وقتي از او مي پرسيدند: چرا چنين مي كني؟! مي گفت: «در عالم رؤيا ديدم كه پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) در اينجا نشسته بود.»
9 . عزّ بن جماعه حمويِ شافعي (متوفاي 819 ق.) از كتاب «علل و سؤالات»، تأليف عبدالله بن احمد حنبل نقل كرده است كه: عبدالله از پدرش در باره مردي پرسيد كه منبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) را لمس مي كند و بدينوسيله به آن تبرّك مي جويد و يا آن را مي بوسد. در مورد قبر آن حضرت نيز چنين برخوردي دارد و قصدش از اين عمل به دست آوردن ثواب خداي تبارك و تعالي است. آيا اين عمل جايز است؟
پدرش پاسخ داد: «لاَ بَأْسَ بِهِ»; «اشكال ندارد.»(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وفاء الوفا، ج4 ، ص1404
________________________________________ 105 ________________________________________
10 . از امير مؤمنان، علي (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: «پس از آن كه پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) رحلت كرد، سه روز بعد از دفن آن حضرت، مردي از اعراب آمد و با حالت بي تابي و بي قراري خود را روي قبر انداخت. وي با دست خود، خاك قبر را برمي داشت و بر سر و صورتش مي ريخت و مي گفت:
اي پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) ، هر چه گفتي، اطاعت كرديم، احكام خدا را به ما رساندي، آن ها را حفظ كرديم; از احكامي كه خداوند بر تو نازل كرد اين بود كه: «... مخالفان هنگامي كه بر خود ستم مي كردند، نزد تو آمده، از خداوند آمرزش مي خواستند و پيامبر براي آن ها استغفار مي كرد. خدا را توبه پذير و مهربان مي يافتند»(1) به دنبال قرائت آيه، خطاب به پيامبر كرده، گفت: اي فرستاده خدا، من گناهكارم، آمده ام تا برايم از خدا طلب آمرزش كني. وي همچنان با پيامبر (صلي الله عليه وآله) سخن مي گفت كه ناگهان ندايي از قبر برخاست و گفت: «قَدْ غَفَرَ لَكَ»; «خداوند تو را بخشيد.»
اين روايت را بسياري از علماي بزرگ اهل سنت در كتاب هاي خود نقل كرده اند و ما برخي از آن ها را كه علاّمه اميني در كتاب شريف الغدير(2) ذكر كرده، در اينجا مي آوريم تا دروغ ابن تيميه (يا حد اقل اشتباه او) كه مدّعي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نساء : 64
2 . ج5 ، ص148
________________________________________ 106 ________________________________________
است هيچ يك از اصحاب و علماي سلف قائل به جواز اينگونه اعمال نبوده اند، فاش و آشكار شود.
1 . حافظ ابوسعيد عبدالكريم سمعاني، متوفاي 573
2 . حافظ ابوعبد الله بن نعمان مالكي، متوفاي 683، در مصباح الظلام.
3 . ابوالحسن علي بن ابراهيم بن عبدالله كرخي.
4 . شيخ شعيب الحريفيش، متوفاي 801 ، در الروض الفائق، ج2، ص137
5 . سيد نورالدين سمهودي، متوفاي 911 ، در وفاء الوفا، ج2، ص412
6 . ابوالعباس قسطلاني، متوفاي 922 ، در مواهب اللدنيه
7 . شيخ داود خالدي، متوفاي 1299 ، در صلح الاخوان، ص540
8 . شيخ حسن حمزاوي مالكي، متوفاي 1303 ، در مشارق الأنوار، ص57
با توجه به موارد ياد شده و موارد بسيار ديگر، به خوبي دانسته مي شود:
آنچه ابن تيميه و وهابي ها ادعا كرده اند كه: هيچ يك از اصحاب و علماي اسلام، بوسيدن و تبرّك جستن به قبور انبيا و اوليا را جايز ندانسته اند، حرفي است گزاف و بي دليل.
________________________________________ 107 ________________________________________
به همين جهت قاضي القضاة تقي الدين ابوالحسن سُبكيِ شافعي، متوفاي 756 ق. در كتاب شفاءالسقام،(1) كه آن را در ردّ بر عقايد ابن تيميه نوشته، گفته است:
«ولا دليل له علي ذلك، بل نحن نقطع ببطلان كلامه فيه، وأنّ المعلوم من الدين و سير السلف الصالحين التبرك ببعض الموتي من الصالحين، فكيف بالأنبياء والمرسلين، ومن إدّعي أن قبور الأنبياء وغيرهم من أموات المسلمين سواء فقد أتي أمراً عظيماً نقطع ببطلانه وخطئه فيه، وفيه حطٌّ لرتبة النبي ـ صلّي الله عليه ]و آله [وسلّم ـ إلي درجة من سواه من المسلمين وذلك كفر متيقَّنٌ. فإنّ من حط رتبة النبي ـ صلّي الله عليه ]و آله [وسلّم ـ عمّا يجب له فقد كفر».
« ابن تيميه كه تبرك به قبر پيامبر را منكر است، هيچ دليلي براي اثبات مدعاي خود ندارد، بلكه ما قطع و يقين داريم كه سخن او باطل و گزاف و ناحق است; زيرا در گذشته سيره و روش مؤمنان صالح، و علما و بزرگان متدين اين بوده كه حتي به قبور مؤمنان و صالحان تبرّك مي جستند تا چه رسد به قبور پيامبران و رسولان الهي. بنابراين، اگر كسي بگويد:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ص130، چاپ سوم، دائرة المعارف العثمانيه.
________________________________________ 108 ________________________________________
قبور پيامبران خدا با قبور ديگر مسلمانان فرقي ندارد، لافي است بيهوده و گزافي است نابخردانه كه ما يقين به بطلان و اشتباه آن داريم. اين سخن توهين و اهانت به مقام شامخ پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) و پايين آوردن مقام شامخ او است كه خود اين سخن موجب كفر قطعي خواهد شد; زيرا هركس پيامبر (صلي الله عليه وآله) را از مقام و مرتبتي كه خدا به او داده پايين تر آورد، به يقين كافر خواهد شد.»
11 . قاضي عياض مالكي در كتاب «الشفاء»، بعد از كلام مفصلي كه در لزوم تعظيم و احترام قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) آورده، نوشته است:
«شايسته است تمام جاي ها و اماكني كه مربوط به اسلام و نزول وحي است و همه جاهايي كه فرشتگان خدا; مانند جبرئيل و ميكائيل در آنجا نزول و عروج كرده اند و نيز در هر جا كه تقديس و تسبيح خدا مي شود و خاكش منسوب به سيدالمرسلين مي گردد، و از آنجا آثار دين و سنت پيامبر (صلي الله عليه وآله) منتشر مي شود و نور نبوت از آنجا به ديگر مكان ها پخش مي گردد و هر زميني كه با بدن پيامبر تماس داشته و پيامبر بر خاك آن نشسته، شايسته است مورد تعظيم و احترام قرار گيرد و به گونه اي شود كه رايحه عطرآگينش تمام آن فضا را تغيير دهد،منزل و
________________________________________ 109 ________________________________________
ديوارهايش بوسه باران شود.»
يَا دارَ خَيرِ المرسَلِين و مَن بِهِ *** هُدِيَ الأنامُ وخُصَّ بالآياتِ
عندي لاَِجْلِكَ لَوْعةٌ وَ صَبابةٌ *** وتَشَوُّقٌ مُتوَقِّدُ الجمَرَاتِ!
وَعَلَيَّ عَهْدٌ إنْ مَلأتُ مَحاجِرِي *** مِن تِلكُمُ الْجُدُرانِ والعَرَصاتِ!
لأُعَفِّرَنَّ مَصُونَ شَيْبِي بينَها *** مِن كَثرةِ التقبِيلِ والرَّشَفاتِ!
لوَلاَ العَوادي وَالأَعَادِي زُرتُها *** أبداً وَلَو سَحْباً عَلَي الوَجَناتِ!
لَكِنْ سأُهْدِي مِن حَفِيلِ تحيَّتِي *** لِقَطِينِ تِلْكَ الدارِ والْحُجُراتِ
«اي خانه بهترين پيامبران و اي كسي كه پرچم هدايت انسان ها به وسيله تو برافراشته شد و نزول آيات ويژه تو گشت.
آتشِ عشق تو پيوسته از اعماق دلم شعله مي كشد و جانم را در فراقت مي سوزاند.
سوگند ياد مي كنم حتي اگر تمام موانع و عواملِ باز دارنده جلو من قرار گيرند.
باز آنقدر بوسه بر آن بيت مي زنم و اشك مي ريزم تا به وسيله آن سپيدي محاسنم تغيير كند.
________________________________________ 110 ________________________________________
اگر شتران تندرو و كارواني كه بايد با آن ها بروم و دشمنان متجاوز اجازه مي دادند بمانم، در همينجا مي ماندم و تا ابد آن بيت را زيارت مي كردم، هر چند با صورت مرا به خاك مي كشيدند، باز دست از آن بر نمي داشتم.
ولي چون چنين موقعيتي برايم مقدور نيست بهترين تحيات و درودها را براي ساكن آن ديار و جايگاه مي فرستم.»
12 . علامه اميني(رحمه الله) از محبّ الدين طبري نقل كرده است كه وي در كتاب «رياض النضره»(1) ضمن حديث مفصلي گفته است: وقتي عمربن خطّاب، با گروهي از اصحاب به مكه مي رفتند، آنگاه كه به «ابواء» رسيدند، پيرمردي نزد او آمد و استغاثه و درخواست كمك كرد. پس از آن كه عمر از مكه برگشت، به همان محل كه رسيد، احوال آن پيرمرد را جويا شد. همين كه فهميد مرده و از دنيا رفته است، بي درنگ و شتابان به سوي قبر آن مرد رفت. نخست بر او درود فرستاد و سپس قبر او را در بغل گرفت و برايش اشك مي ريخت.
مرحوم علامه اميني پس از نقل اين داستان، مي افزايد:
«اگر عمل عمر، كه خود را روي قبر يك فرد معمولي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ج2، ص54
________________________________________ 111 ________________________________________
مي اندازد و قبر او را در آغوش مي گيرد و بر او گريه مي كند، جايز باشد، چه مانعي دارد كه امت پيامبر (صلي الله عليه وآله) نيز بتوانند كنار قبر پيامبر و فرزندان پاك او، بايستند و همانگونه قبر آن ها را در آغوش بگيرند و درد دل كنند؟! زيرا آن ها كساني هستند كه خداوند در موردشان فرمود:
{ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَي اللهُ فَبِهُدَاهُمْ اقْتَدِهِ} .
«آن ها كساني هستند كه خداوند هدايتشان كرده، پس به هدايت آنان اقتدا كن.»(1)
13 . از كتاب «فتح المتعال في صفة النِّعال» نوشته احمدبن محمد المقري المالكي (متوفاي 1041 ق.) نقل شده كه: حافظ ابو سعيد بن علا گفت:
«در يكي از نوشته هاي قديمي احمد حنبل، كه ابن ناصر (حافظ محمدبن ناصر بغدادي، متوفاي 550 ق.) و حفاظ ديگر بر آن تعليقه هايي نوشته بودند، آمده است: از او درباره بوسيدن قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) و منبر آن حضرت پرسيده بودند كه آيا جايز است يا نه؟ در پاسخ نوشته بود: اشكال ندارد. ابو سعيد بن علا (راوي اين خبر) افزوده است: ما اين نوشته را به «تقي بن تيميه» نشان داديم، بسيار تعجب كرد و گفت: آري، اين سخن احمد است ولي من در شگفتم چگونه احمد اين سخن را گفته است؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام : 90
________________________________________ 112 ________________________________________
سپس خود راوي مي گويد: هيچ تعجبي ندارد; زيرا وقتي امام احمد پيراهن شافعي را با دست خود مي شويد و غساله و آب آن را به عنوان تبرّك و احترام به اهل علم مي آشامد، به نظر شما چه اشكالي دارد كه نسبت به صحابه پيامبر (صلي الله عليه وآله) و آثار باقي مانده از انبيا و پيامبران خدا، كه درود خدا بر آن ها باد! ـ اينگونه عمل شود؟! و چه نيكو سروده است مجنون ليلي كه:
أَمُرُّ عَلَي الدِّيَارِ دِيَارِ لَيْلَي *** أُقَبِّلُ ذَا الْجِدَارَ وَذَا الْجِدَارَا
وَمَا حُبُّ الدِّيَارِ شَغَفْنَ قَلْبِي *** وَلَكِنْ حُبُّ مَنْ سَكَنَ الدِّيَارَا
سنت و زيارت قبور مؤمنان
قرآن كريم خطاب به پيامبر (صلي الله عليه وآله) ، درباره منافقان مي فرمايد:
{ وَ لا تُصَلِّ عَلي أَحَد مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلي قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ} (1)
در روايات صحيح، كه مورد اتفاق تمام فِرَق اسلامي است، امر شده كه مسلمانان به زيارت اهل قبور بروند اين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توبه : 84
________________________________________ 113 ________________________________________
مسأله تا آنجا مورد اهميت و اهتمام علما بوده، كه بعضي از علماي ظاهريه، به دليل ظهور امر، آن را واجب شمرده اند.
اكنون براي دفع شبهه وهابي ها، كه زيارت قبور را شرك و كفر مي دانند، نمونه هايي از اين روايات را، كه علماي اهل سنت ذكر كرده اند، به ويژه رواياتي كه در مورد زيارت زنان است (و وهابي ها آن را حرام مي دانند) ذكر مي كنيم:
1 . مسلم وبخاري در صحيح، ترمذي ونسائي در سنن، حاكم در مستدرك(1) و بسياري ديگر از بزرگان اهل سنت روايت كرده اند كه پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) فرمود:
«من پيش تر شما را از زيارت قبور منع كردم، ولي اكنون به شما مي گويم: به زيارت اهل قبور برويد.» ترمذي در آخر آن افزوده است: «خداوند به پيامبر خود اجازه داد قبر مادرش را زيارت كند; «كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ زِيَارَةِ القُبُورِ، أَ لاَ فزُورُوهَا...» روايت فوق را بيش از بيست و پنج طريق نقل كرده و سند آن را صحيح دانسته اند.
2 . بيهقي در سنن(2) از عبدالله بن ابي مليكه روايت كرده كه: روزي عايشه از قبرستان مي آمد. به او گفتم: امّ المؤمنين! از كجا مي آيي؟ گفت: از زيارت قبر برادرم عبدالرحمان بر مي گردم. گفتم: مگر پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ج1، ص374
2 . ج4، ص78
________________________________________ 114 ________________________________________
زيارت قبور نهي نكرد؟ گفت: پيش تر نهي كرده بود، ليكن پس از آن، فرمان به زيارت قبور داد.
3 . در همان مدرك آمده است: «سليمان بن داود از جعفر بن محمد، از پدرش، از علي بن حسين (عليهم السلام) از پدرش روايت كرده كه: حضرت فاطمه (عليها السلام) دختر پيامبر (صلي الله عليه وآله) هر روز جمعه، به زيارت قبر عمويش حمزه مي رفت و در آنجا به عبادت مي پرداخت و گريه مي كرد; «...أَنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ النَّبِيِّ ـ صلّي الله عليه ]و آله[وسلّم ـ كَانَتْ تَزُورُ قَبْرَ عَمِّهَا حَمْزَةَ كُلَّ جُمُعَة، فَتُصَلِّي وَتَبْكِي عِنْدَهُ»(1)
4 . محمدبن احمد ابوالفتح الأبشيهي شافعي (متوفاي 850 ق.)(2) روايتي نقل كرده كه در آن آمده است: ابوبكر از دنيا رفت و بدنش را دفن كردند، عايشه كه در آنجا حضور داشت، از جاي برخاست و كنار قبر آمد، پس از زيارت قبر، با پدرش كه مرده بود، به تفصيل راز و نياز كرد.
5 . مسلم در صحيح، از پيامبر (صلي الله عليه وآله) روايت مي كند كه: جبرئيل فرود آمده، به من گفت: پروردگارت امر مي كند به زيارت اهل بقيع برويد و براي ايشان درخواست آمرزش كنيد. پيامبر (صلي الله عليه وآله) از رختخواب برخاست و به سوي بقيع رفت. عايشه نيز به دنبال پيامبر حركت كرد و همراه او به بقيع
رفت. در آنجا از پيامبر پرسيد: «چگونه اهل بقيع را زيارت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مستدرك حاكم، ج1، ص377
2 . مستطرف، ج2، ص581
________________________________________ 115 ________________________________________
كنم؟». پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود: بگو سلام و درود بر اهالي اين سرزمين از مؤمنان و مسلمانان، خداوند گذشتگان و آيندگان را رحمت كند.(1)
خلاصه اين كه:
اگر زيارت اهل قبور حرام بود، چرا پيامبر (صلي الله عليه وآله) به مسلمانان امر كرد به زيارت اهل قبور بروند: «زُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّهَا تُذكّركم اْلآخِرَةَ»; «به زيارت اهل قبور برويد، زيرا اين كار شما را به ياد آخرت مي اندازد.»(2) و در حديث ديگر فرمود: «زُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّ لَكُم فِيهَا عِبْرَةٌ»; «به زيارت اهل قبور برويد، كه در آن، براي شما درس عبرت است.»(3) اگر زيارت قبور براي زنان حرام است، چرا پيامبر (صلي الله عليه وآله) عايشه را از رفتن به بقيع نهي نكرد؟ نه تنها نهي نكرد كه چگونه زيارت كردن را نيز به او آموخت. اگر زيارت اهل قبور، به ويژه براي زنان حرام است، چرا فاطمه زهرا (عليها السلام) هر جمعه به زيارت حضرت حمزه سيدالشهدا و ديگر شهداي احد مي رفت و در كنار قبرشان نماز مي خواند و گريه مي كرد؟ و چرا وقتي عايشه به مكه آمد، به زيارت قبر برادرش عبدالرحمان رفت و بر سر مزارش نوحه سرايي كرد؟(4)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . صحيح مسلم، با شرح نووي، ج7، ص44 كتاب الجنائز.
2 . سنن ابن ماجه، ج1، ص500 ، حديث1569
3 . كنزالعمال، ج15، ص647، حديث 42558
4 . سنن ترمذي چاپ بيروت، ج3، ص371، حديث 1055، كتاب الجنائز.
________________________________________ 116 ________________________________________
فتاوي علماي اهل سنت و قبور
1 . ابن الحاجّ، ابو عبدالله عبدري مالكي (متوفاي 737 ق.) در كتاب «المدخل»(1) چگونگي سلام بر اموات را ذكر كرده و آنگاه گفته است: غير از اين عبارات نيز هرچه بخواهي كم كني يا بر آن بيافزايي مانعي ندارد... در ادامه آن مي نويسد: همچنين هنگامي كه بلا يا مصيبتي بر او يا بر مسلمانان وارد شد، نزد اين قبور برود و در پيشگاه خدا تضرّع و زاري نمايد و از او بخواهد كه آن بلا را برطرف سازد. آنچه گفتيم، مربوط به تمام اهل قبور است. اما اگر صاحب قبر از كساني باشد كه صاحب كرامت و بركت باشد به وسيله او به خداي تعالي توسل جويد; زيرا بخاري از انس(رضي الله عنه) روايت كرده: «در مواقعي كه مردم دچار قحطي و خشكسالي مي شدند، عمربن خطاب متوسّل به عباس عموي پيامبر (صلي الله عليه وآله) مي شد و مي گفت:
«اللَّهُمَّ إنَّا كُنَّا نَتَوَسَّلُ إلَيْكَ بِنَبِيِّكَ ـ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ ]و آله[ وَسَلَّمَ ـ فَتَسْقِينَا وَإِنَّا نَتَوَسَّلُ إلَيْكَ بِعَمِّ نَبِيِّكَ فَاسْقِنَا فَيُسْقَوْنَ».
وقتي اينگونه متوسل مي شد، خداوند دعايش را مستجاب مي كرد...
در ادامه سخن، آنجا كه بحث از توسل به قبور صالحان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ج1، ص254
________________________________________ 117 ________________________________________
و مؤمنان مي كند، مي گويد: هركس هر حاجتي دارد، نزد آن ها رفته واسطه ميان خود و خدايشان قرار دهد... كه روش علما و بزرگان دين، در شرق و غرب عالم اسلام، چنين بوده است. بزرگان دين، با زيارت قبور مؤمنان، از آن تبرّك مي جستند و به مراد خود مي رسيدند. آنگاه از كتاب «سفينة النجاء لأهل الالتجاء» نوشته امام ابوعبدالله بن نعمان اين عبارات را نقل مي كند: «در نزد صاحبان بينش و دانش مسلم است كه زيارت قبور صالحان به قصد تبرّك، از هر جهت مطلوب و دوست داشتني است; زيرا بركت از ناحيه صالحان، هرگز قطع نمي شود; همانگونه كه وجودشان در حال حيات داراي بركت بود، بعد از مردن نيز داراي بركت هستند...»(1)
2 . عزالدين شيخ يوسف اردبيلي شافعي (متوفاي 776 ق.) در كتاب «الأنوار لأعمال الأبرار» زيارت قبور را مستحب دانسته و افزوده است كه: مستحب است نزديك قبر رود و رو به روي آن دعا بخواند و...
3 . شيخ زين الدين (متوفاي 969 يا 970) كه حنفي مذهب و معروف به ابن نجيم مصري است، در كتاب «البحر الرائق في شرح كنز الدقائق» نوشته امام نسفي نوشته است:
«زيارت قبور و دعا براي اموات هيچ مانعي ندارد;
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الغدير، ج5 ، ص173 با تلخيص.
________________________________________ 118 ________________________________________
زيرا پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) پس از نهي از آن، بار ديگر آن را مجاز دانسته، بلكه به آن امر كرد.
ديگر اين كه سيره عملي تمام امت اسلامي از زمان پيامبر (صلي الله عليه وآله) تا امروز اينگونه بوده و هست...»
4 . ابن حجر هيتمي (متوفاي 973) در كتاب الفتاوي الكبري(1) ، در پاسخ اين پرسش كه: «آيا زيارت قبور اوليا در زمان هاي معين و مسافرت به قصد زيارت ايشان جايز است؟ با توجه به اين كه در كنار آن ها كارهاي خلاف شرعِ بسياري; مانند اختلاط زن و مرد و... صورت مي گيرد؟!» نوشت:
«زِيَارَةُ قُبُورِ الاَْوْلِيَاءِ قُرْبَةٌ مُسْتَحَبَّةٌ وَكَذَا الرِّحْلَةُ إلَيْهَا».
«زيارت قبور اولياء الله موجب تقرّب به خدا بوده و عملي مستحبي است. همچنين سفر كردن براي زيارت قبور آنان، موجب تقرّب به خدا و مستحب مي باشد... و اين پندار كه: زيارت قبور بدعت است و در زمان سلف سابقه اي نداشته خيالي بيش نيست...».
5 . ملا علي القاري حنفي (متوفاي 1014 ق.) در كتاب «مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح»(2) در مورد زيارت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ج2، ص24
2 . ج2، ص404
________________________________________ 119 ________________________________________
قبور مي نويسد:
«الأمرُ لُلرخصة أو للاستحباب وعليه الجمهور بل ادعي بعضهم الإجماع بل حكي ابن عبد البر عن بعضهم وجوبها».
«امري كه از طرف پيامبرخدا (صلي الله عليه وآله) در مورد زيارت اهل قبور رسيده، يا براي رخصت است، كه صرفاً دليل بر جواز آن است و يا دليل بر استحباب مي باشد كه جمهور از فقها، بر اين عقيده اند. بلكه برخي از علما بر استحباب آن ادعاي اجماع كرده اند. بالاتر از آن، ابن عبدالبر از بعضي از علما نقل كرده كه معتقد به وجوب زيارت اهل قبور بوده اند.»
6 . منصور علي ناصف در كتاب تاج الجامع(1) نوشته است:
«الامرُ في زيارةِ القُبورِ لِلنّدب عند الجمهور و للوجوب عند ابن حزم ولو مرّةً واحدةً في العمرِ».
«امري كه در مورد زيارت اهل قبور از سوي پيامبر (صلي الله عليه وآله) صادر شده به عقيده جمهور علما دلالت بر ندب و استحباب مي كند ولي ابن حزم اندلسي آن را واجب مي داند، گر چه در طول عمر تنها يك بار باشد.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ج1، ص418
________________________________________ 120 ________________________________________
7 . فقهاي مذاهب چهارگانه اهل سنت، كه كتاب «الفقه علي المذاهب الاربعة» را نوشته اند، در جلد يكم صفحه 424 اينگونه آورده اند: «زيارت جهت موعظه شدن و ياد آخرت افتادن مستحب است به ويژه روز جمعه و روزهاي قبل و بعد از آن، مستحب مؤكد مي باشد...»
8 . همچنين بسياري از علماي ديگر، كه نام آن ها خارج از حد شمارش و خارج از حد اين مختصر است، در كتاب هاي مناسك خود نوشته اند: «بر زائر مستحب است پس از زيارت خانه خدا، به زيارت قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) برود و در حضور او بگويد: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ قُلْتَ فِي كِتَابِكَ»، «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ...».
9 . از همه مهم تر اين كه شما خود بهتر از هر كسي مي دانيد كه مالك بن انس امام دارالهجره (مدينه) بود. شافعي كه از تابعين است، او را «حجة الله علي خلقه» مي ناميد و مادام كه او در مدينه زنده بود، خود را در مقام افتا قرار نداد و رساله عمليه ننوشت. اين شخصيت برجسته در پاسخ منصور دوانيقي كه از او پرسيد:
«وقتي كه به زيارت پيامبر (صلي الله عليه وآله) مي روم، آيا رو به قبله بايستم و دعا بخوانم يا رو به روي قبر حضرت رسول؟» مالك در پاسخ گفت: «چرا از پيامبري كه تا روز قيامت وسيله تو، و وسيله پدرت آدم است روي بر مي گرداني؟ حتماً روبه روي او بايست و از او درخواست شفاعت كن.»
________________________________________ 121 ________________________________________
برداشت ها از پرسش ها و پاسخ هايي كه گذشت:
* همانگونه كه اشاره شد، مالك بن انس فرد معمولي و گمنام نبود; زيرا وي افزون بر اين كه از تابعين بود، از علماي برجسته اهل سنت و امام دارالهجره و حجة الله علي خلقه نيز بود، كه خليفه وقت، مسأله خود را از او مي پرسد و او نيز پاسخ استدلالي و همراه با برهان مي دهد.
* اصل زيارت قبر حضرت رسول (صلي الله عليه وآله) و جواز دعا و درخواست شفاعت در كنار قبر آن حضرت، براي امت اسلامي از قطعيات و مسلّمات بوده; به گونه اي كه هيچ شك و ترديدي در جواز آن نداشتند. آنچه كه در نزد ايشان مورد شك و ترديد بوده، تنها چگونه خواندن دعا و درخواست شفاعت بوده است. آنان نمي دانستند كه آيا در حال دعا و درخواست شفاعت، بايد رو به قبله بايستند و دعا بخوانند يا رو به قبر پيامبر؟ لذا منصور از اصل زيارت قبر پيامبر و از اصل دعا و درخواست شفاعت چيزي نمي پرسد. بلكه از چگونگي آن پرسيده و جناب مالك نيز پاسخي همراه با سرزنش و استدلال به او داده و گفته است:
پيامبري كه وسيله پدرت آدم بوده و به وسيله او آمرزيده شده و تا روز قيامت وسيله خودت خواهد بود، چگونه از او روي بر مي تابي و به او روي نمي آوري؟ بلكه رو به قبر شريف آن حضرت بايست و از او درخواست كن تا در پيشگاه خداي
________________________________________ 122 ________________________________________
تعالي تو را شفاعت كند; زيرا خداوند فرموده است: { وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ...} .
* وقتي مالك پاسخ خليفه را داد، بسياري از علما و تابعين و تابعينِ تابعين در مدينه و نواحي آن به سر مي بردند; بگونه اي كه شهر مدينه آكنده از آن ها بود. هيچ كدام از آن ها كوچك ترين ايراد بر فتواي وي نگرفته و اعتراض نكردند!
حتي نه تنها علماي مدينه اعتراضي نداشتند، بلكه علماي ساير بلاد نيز هيچگونه ايرادي بر فتواي او نگرفتند.
بنابراين، ادعاي ابن تيميه و دوستانش كه مي گويند: هيچ يك از صحابه و تابعين و علماي اسلام از پيامبر و اولياءالله درخواست شفاعت نكرده و نزد قبورشان طلب حاجت ننموده اند، دروغي است كه بر هيچ آگاهي پوشيده نيست.
كساني كه مي خواهند در اين مورد، مطالب و آگاهي هاي بيشتري به دست آورند، مي توانند دست كم به كتاب «وفاء الوفا»(1) نوشته عالم مدينه، سمهودي شافعي مراجعه نمايند و ببينند چگونه توضيح داده و نوشته است: «استغاثه به پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله) كار همه پيامبران و سيره و روش تمام صالحان سلف بوده است.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ج4، ص1371، فصل سوم، چاپ بيروت.
________________________________________ 123 ________________________________________
مغلطه كاري مخالفان
ابن تيميه و پيروانش براين باورند كه: «درخواست كمك از غير خدا موجب شرك و كفر است و از غير خدا; يعني از پيامبران و صالحان درگاه خدا نبايد استعانت و درخواست دعا كرد.» براي اثبات اين ادعا دست به مغلطه اي زده، مي گويند: «اگر شما مي دانيد خداوند از همه كس داناتر و تواناتر و نسبت به بندگان از همه كس مهربان تر است، پس چرا حاجات خود را از خودِ او نمي خواهيد و از ديگران درخواست حاجت مي كنيد؟ موحد كسي است كه حاجات خود را تنها از خدا طلب كند نه از غير خدا.»
در پاسخ اين مغلطه و اشتباه اندازي بايد گفت:
اولاً: در مقام دعا و درخواست حاجت، كسي از خدا عدول نمي كند و به جاي خداوند از غير او طلب حاجت نمي كند. تمام كساني كه دعا و طلب حاجت مي كنند، در واقع از خود خدا حاجت مي خواهند; همانگونه كه پيش تر توضيح داده شد، طلب دعا از پيامبران و اولياءالله، به امر خداي تبارك و تعالي است كه اين مقام و عزّت را به آن ها داده است.
ثانياً: اگر درخواست دعا، از غير خدا شرك است و كفر، چرا پيامبر (صلي الله عليه وآله) با اين كه مي دانست خداوند نسبت به او داناتر، تواناتر و مهربان تر از جناب عمر است، در عين حال وقتي عمر مي خواست از مدينه براي عمره به زيارت خانه
________________________________________ 124 ________________________________________
خدا برود، به او فرمود: «لاَ تَنْسَنَا مِنْ دُعَائِكَ يَا أَخِي»; «ما را از دعاي خود فراموش نكن، برادر!»(1)
آيا پيامبر (صلي الله عليه وآله) مي دانست كه درخواست دعا از غير خدا كفر و شرك است يا نمي دانست؟ پاسخ اين پرسش، نفياً و اثباتاً، داراي محظورات زيادي است كه هيچ مسلماني لوازم آن را نمي پذيرد; زيرا:
* اگر بگوييم: پيامبر (صلي الله عليه وآله) با اين كه مي دانست سؤال از غير خدا موجب كفر و شرك است، در عين حال اقدام به چنين سوالي كرد. در اين صورت، بايد گفت تمام مردم روي زمين (نعوذبالله) حتي خود پيامبر كافر و مشرك اند، جز ابن تيميه و پيروان او!
* و اگر گفته شود: پيامبر اين مسأله را نمي دانست و از عمر درخواست دعا كرد، در اين صورت نيز نسبت جهل به پيامبر دادن و گفتن اين كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) خودش احكام اسلام را نمي دانست، چه معنا و مفهومي پيدا خواهد كرد؟ آيا معناي سخن مزبور اين نيست كه ابن تيميه و طرفدارانش اسلام و احكام آن را از خود پيامبر بهتر مي فهميده اند؟! و آيا معناي اين سخن اين نيست كه بگوييم پيامبر بايد براي آموختن احكام اسلام، نزد ابن تيميه و ابن عبدالوهاب برود و در نزد آن ها تلّمذ كند؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ابن ماجه، مناسك، باب5 ، روايت 2894 و ترمذي، دعوات، باب110

كتابخانه تخصصي حج > اعتقادات و پاسخ به شبهات > وهابیت کیست ؟ و چه میگوید ؟

________________________________________ 125 ________________________________________
* وقتي عمر درخواست پيامبر را شنيد، آن را ردّ كرد يا پذيرفت؟ اگر پذيرفت، پس جناب عمر نيز بايد مشرك يا كافر شده باشد و اگر درخواست آن حضرت را نپذيرفت، در اين صورت بايد گفت: وي پيامبر را به پيامبري قبول نداشته و مطيع او نبوده است.
وهابي ها كدام يك از اين لوازم زير را مي پذيرند:
ـ پيامبر (صلي الله عليه وآله) عمر را دعوت به شرك و كفر كرد.
ـ عمر با پذيرفتن درخواست پيامبر و يا با رد كردن آن، از دين اسلام برگشت و مرتدّ شد.
ـ درخواست دعا از انسان هاي وارسته به هيچوجه موجب كفر و شرك نيست.
* با توجه به اين كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) مي دانست خداوند از همه كس داناتر، تواناتر و مهربان تر است، چرا تمام حاجات خود را از خودِ خدا نمي خواست و به مسلمان ها مي فرمود: برايم دعا كنيد و از او برايم طلب وسيله نماييد؟!(1)
آقايان وهابي ها كه درخواست دعا از غير خدا را شرك و كفر مي دانند، اين روايت را، كه صحاح و مسانيد خودشان نوشته و آن را صحيح دانسته اند، چگونه توجيه و تفسير مي كنند؟ آيا مي توانند بگويند: پيامبر (صلي الله عليه وآله) اين مسأله را نمي دانست؟ يا مي توانند بگويند: (نعوذبالله) پيامبر (صلي الله عليه وآله)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . به صفحه 79 و 80 همين نوشتار مراجعه شود.
________________________________________ 126 ________________________________________
توحيدش كامل نبود؟ اگر پاسخ مثبت باشد، در اين صورت معارف دين و احكام آن را از چه كسي بايد فرا گرفت؟ شما كه تمام مسلمان هاي غير وهابي را كافر و مشرك مي دانيد.
بنابراين، شخص رسول الله (صلي الله عليه وآله) و تمام اولياءالله، صالحان، علما و همه مسلمان هاي دنيا بايد در حضور ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب زانو بزنند تا احكام و معارف اسلام را از مكتب او بياموزند!
* اگر درخواست دعا از غير خدا (التماس دعا گفتن) شرك و كفر است، چرا پيامبر (صلي الله عليه وآله) به عمر فرمود: از اويس قَرن درخواست كن برايت استغفار نمايد.(1)
* اگر مغلطه شما درست است، چرا ابوبكر نزد عمر آمد و از او خواست برايش طلب آمرزش نمايد؟! آيا ابوبكر عمر را داناتر، تواناتر و مهربان تر از خدا مي دانست كه او را واسطه قرار داد و به طور مستقيم از خدا درخواست آمرزش نكرد؟ آيا با مراجعه ابوبكر به عمر و واسطه قرار دادن او براي دعا، هر دو كافر شدند يا هيچ كدام؟ اگر هيچ كدام كافر نشدند، بر مبناي وهابيت، اين روايت را كه صحيح مي دانند، چگونه بايد توجيه كرد؟
آيا غير از اين راهي وجود دارد كه بگوييم:
وهابي ها هم بايد هم آهنگ با تمام مسلمانان دنيا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . به ص 80 ـ 81 مراجعه شود.
________________________________________ 127 ________________________________________
بگويند: نه تنها التماس دعا از غير خدا كفر نيست، بلكه براساس همين شيوه بايد گفت درخواست دعاي از غير خدا مطلوب و مستحب نيز هست. بلكه بالاتر از آن، حتي مانعي ندارد انسان هاي والا مقام از افراد مادون خود نيز چنين تقاضايي را بنمايند; همانگونه كه شخص پيامبر (صلي الله عليه وآله) از امت خود التماس دعا مي كرد و شخص عمر از اويس قرن و ابوبكر از عمر طلب آمرزش كردند كه از ديدگاه اهل سنت، عمر از اويس و ابوبكر از عمر والاتر بوده اند.
* وقتي مردم گرفتار قحطي و خشك سالي شدند، چرا نزد پيامبر (صلي الله عليه وآله) آمدند و از آن حضرت خواستند برايشان طلب باران كند و چرا خودشان به طور مستقيم از خداوند طلب باران نكردند، با اين كه خداوند تبارك و تعالي تواناتر و مهربان تر و آگاه تر از پيامبر به حال آنان بود؟!
با اين كه تمام اين روايات را خود ابن تيميه نقل كرده و پيروانش نيز آن ها را قبول دارند، چگونه است كه مي گويند: نبايد به جاي خدا از غير خدا درخواست دعا كرد.
اگر مي خواهيد با اين مغلطه كاري بگوييد: مسلمان ها غير خدا را قادر، مختار و فعّال مايشاء مي دانند، اين ادعا كذب محض و تهمت بر مسلمان ها است; زيرا پيش از اين، در بحث شفاعت نيز گفتيم كه: پيامبران و صالحان درگاه خدا، قادر بر هر كاري هستند، به اين شرط كه از طرف خدا
________________________________________ 128 ________________________________________
مجاز باشند. قدرت بر همه كاري دارند اما نه قدرت استقلالي. قدرت آنان قدرتي است كه خداوند به آن ها داده و سپس به بندگان خود فرموده است: از طريق آن ها و به وسيله آن ها حاجات خود را طلب كنند; همانگونه كه آدم و ديگر پيامبران به وسيله محمد و آل محمد در پيشگاه خدا عرض حاجت مي كردند.
توسل به انبيا و اولياء
وهابي ها هرگونه توسلي را حرام و شرك مي دانند; توسل به پيامبران باشد يا صالحان و اولياءالله. چنانكه محمد بن عبد الوهاب در كتاب توحيد، در تفسير آيه: { أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلي رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ...}(1)عمل مشركان را، كه به صالحان توسل مي جستند، رد كرده و در آن افزوده است: توسل به صالحان شرك اكبر است.
صنعاني نيز در كتاب «تطهير الاعتقاد» در باب دوم مي نويسد:
«مَن تَوسَّلَ بِمَخلوق فقد أشركَ مَع اللهِ غَيرَهُ، و اعتَقَد ما لا يحلُّ اعتقادُهُ، كما اعتقد المشركون في الأوثانِ...».
* * *
اين ادعاي وهابي ها، برخلاف نص قرآن و روايات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . اسراء : 57 ، كساني را كه مشركان مي خوانند خودشان وسيله اي براي تقرب به پروردگارشان مي جويند وسيله اي هر چه نزديكتر...
________________________________________ 129 ________________________________________
معتبر است. قرآن كريم مي فرمايد: «... و وسيله اي براي تقرّب به خدا بجوييد»(1) «وسيله»اي كه در اين آيه آمده، شامل هر نوع توسّلي است كه نزد خداوند محترم باشد; توسل به انبيا باشد يا افراد صالح ديگر.
اما رواياتي كه دلالت دارند بر جواز توسل، بسيار و در حد تواتر است كه به برخي از آن ها در بحث شفاعت اشاره شد. پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود:
«اِسألوا من عباداللهِ لِيَ الوسيلة فَإنّها درجَة في الجنّة، لاينبَغي أن تكونَ إلاّ بعبد من عبادِاللهِ و أرجو أَن أكون ذَلِكَ العبد».
«براي من وسيله اي براي تقرّب به خدا درخواست كنيد; زيرا اين وسيله تقرب به خدا مقامي است در بهشت كه جز براي بنده اي از بندگان خدا نخواهد بود. آرزو دارم آن بنده مقرّبِ خدا من باشم.»
مراد از «وسيله» در اين روايت، درجه و مقام و منزلت نزد خداي تعالي است كه به وسيله آن، به خدا متوسّل مي شوند. توسل به افرادي كه در نزد خدا داراي مقام و منزلت باشند، شيوه پيامبران و راه و روش صالحان بوده كه به زنده و مرده آن ها متوسّل مي شدند; به گونه اي كه حتي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مائده : 35
________________________________________ 130 ________________________________________
در امت هاي گذشته نيز سابقه داشته است. لذا قسطلاني در «شرح صحيح بخاري» از كعب الأحبار روايت كرده كه در بني اسرائيل رسم بود هرگاه به قحطي و خشكسالي برخورد مي كردند، براي طلب باران به اهل بيت پيامبرشان متوسل مي شدند.
اين روايت دلالت مي كند كه توسل به غير خدا شرك نيست و چون طبق اين روايت، توسل به افراد زنده جايز است و خود وهابي ها نيز آن را قبول كرده و شرك نمي دانند. پس توسل به مرده نيز شرك نخواهد بود; زيرا اگر توسل به افراد زنده به خاطر مقام و منزلتي است كه نزد خدا داشته اند، اين مقام و منزلت با مرگ از بين نمي رود، بلكه همچنان به حال خود باقي مي ماند. بنابراين، ابن تيميه و پيروان او، كه توسل به پيامبر عظيم الشأن اسلام، بعد از رحلت آن بزرگوار را جايز نمي دانند، مي خواهند چه كنند؟ آيا مي خواهند بگويند: احترامي كه پيامبر در حال حيات داشت با رحلت و فوت، احترامش تمام شده و ديگر هيچ احترامي ندارد؟! اگر چنين است، چرا شبانه روز پنج بار در مئذنه ها نام او را با صداي بلند ذكر مي كنند؟ چرا بالاي منابر، در نمازها; اعم از واجب و مستحب، نام او را همراه با نام خدا مي آورند؟ و چرا هنگام بردن نام او بايد صلوات فرستاد؟! از اينجا دانسته مي شود كه احترام او پس از رحلت، با احترامش در حال حيات، هيچ تفاوتي نكرده و
________________________________________ 131 ________________________________________
همان مقام و مرتبتي كه در حال حيات، در نزد خداي تعالي داشت بعد از رحلت نيز همان را دارد.
بنابراين، وقتي توسل بعد از مرگ شرك باشد، بايد در حال حيات نيز شرك به حساب آيد.
چرا توسل در حال حيات را عبادت و توحيد مي دانيد ولي در حال ممات را شرك و كفر تلقي مي كنيد؟! چيزي كه شرك شد، چگونه مي تواند توحيد باشد و چيزي كه توحيد باشد چگونه تغيير ماهيت داده، ناگهان شرك مي گردد؟!
نبود فرق در روايات:
علاوه بر مطالبي كه گذشت، بايد گفت: از نظر روايات نيز فرقي ميان جواز توسل به زنده و مرده نيست; بلكه ميان موجود و غير موجود و عاقل و غير عاقل (مانند اعمال) نمي گذارند.
صحابه حضرت رسول (صلي الله عليه وآله) به قبر او متوسّل مي شدند:
1 . حاكم نيشابوري با اسناد خود، كه آن را صحيح دانسته، از عمربن خطاب روايت كرده كه گفت: پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) فرمودند: آنگاه كه آدم گرفتار ترك اولي شد، براي جبران آن و تقرّب به خدا، به حضرت محمد (صلي الله عليه وآله) متوسّل شد و عرض كرد: «يَا رَبِّ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّد لَمَّا غَفَرْتَ
________________________________________ 132 ________________________________________
لِيَ...»; «پروردگارا به حق محمد، از تو مي خواهم مرا ببخشي.» خداوند فرمود: اي آدم! تو محمد را چگونه شناختي، با اين كه هنوز او را نيافريده ام؟ آدم گفت: پروردگارا! آنگاه كه مرا با دست خود آفريدي و از روح خود در بدنم دميدي، سرم را به سوي آسمان بلند كردم، ديدم بر پايه هاي عرش نوشته شده: «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ» از اين جمله فهميدم كه تو، غير از محبوب ترين خلق را كنار خودت ذكر نخواهي كرد. خداوند متعال استدلال آدم را تأييد كرد و فرمود:
«...إنّه لأَحبُّ الخَلقِ إليَّ إذَا سَأَلْتَنِي بِحَقِّهِ فَقَدْ غَفَرتُ لَكَ وَ لَولاَ مُحَمَّدٌ لَمَا خَلَقْتُكَ».
«آري، محمد (صلي الله عليه وآله) محبوب ترين آفريدگان در نزد من است. هرگاه مرا به حق او بخواني، تو را خواهم آمرزيد و اگر به خاطر محمد نبود تو را نمي آفريدم.»(1)
روايت ياد شده را، علاوه بر حاكم نيشابوري، طبراني و نيز بيهقي در كتاب «دلائل النبوه» نقل كرده اند. ذهبي درباره «دلائل النبوه» مي گويد: آن، كتابي است كه تمامش هدايت و نور است و نبايد از آن غفلت كرد.
روايت فوق صراحت دارد قبل از آن كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) به دنيا
بيايد، حضرت آدم (عليه السلام) براي جبران ترك اولاي خود و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . سبل الهدي والرشاد في سير خير العباد، الصالحي الشامي، ج12، ص403
________________________________________ 133 ________________________________________
تقرّب به خداي سبحان، به او متوسّل شد.
2 . به شهادت آلوسي، برخي از مفسّران، همچنين سيوطي در «الدرّالمنثور» ذيل آيه { ...فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَات فَتَابَ عَلَيْهِ...} گفته است:
منظور از كلماتي كه آدم به آن ها توسل جست، نام «محمد» بود.
3 . سمهودي(1) مي نويسد: عياض دركتاب شفاء، با سند جيَّد روايت كرده است كه: ابوجعفر، منصور دوانيقي، در مسجد پيامبر (صلي الله عليه وآله) با امام مالك مناظره كردند، مالك به وي گفت: صدايت را در اين مسجد بلند نكن; زيرا خداوند مردمي را كه صدايشان را در اينجا بلند مي كردند، ادب كرد و فرمود: { ...لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ...} و كساني را كه آهسته و باادب سخن مي گفتند، ستايش كرده، فرمود: { إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ...} و آنان را كه از وراي حجرات، پيامبر را ندا مي كردند، نكوهش كرد و فرمود: { إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِنْ وَرَاءِ الْحُجُرَاتِ...} . اين مطالب را خداوند به آن جهت فرمود كه احترام حضرت رسول، در حال ممات، مانند همان احترام در حال حيات او است و هيچ تفاوتي نمي كند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وفاء الوفا، ج4، ص1376
________________________________________ 134 ________________________________________
ابوجعفر كه اين سخنان را از زبان مالك شنيد، تواضع كرده، از وي پرسيد:
«اي ابو عبدالله، آنگاه كه مي خواهم در حضور پيامبر (صلي الله عليه وآله) دعا كنم، آيا رو به قبله بايستم يا رو به حضرت رسول؟ مالك گفت:
«وَلِمَ تَصْرِفُ وَجْهَكَ عَنْهُ وَهُوَ وَسِيلَتُكَ وَوَسِيلَةُ أَبِيكَ آدَمَ قَبْلَكَ بَلْ اسْتَقْبِلْهُ وَاسْتَشْفِعْ بِهِ...».
«چگونه روي از او برخواهي گرداند، در صورتي كه او وسيله تو و وسيله پدرت آدم تا روز قيامت خواهد بود؟ حتماً رو به او بايست و از او طلب شفاعت كن...»
اين روايت نيز علاوه بر طلب شفاعت از آن بزرگوار، صراحت دارد كه حضرت آدم قبل از به دنيا آمدن پيامبر (صلي الله عليه وآله) به او متوسل شده است. بنابراين، مسأله جواز زيارت آن بزرگوار، توسل به آن حضرت، روبه روي او ايستادن، در حرم او كمال ادب را رعايت كردن، فرق ميان حيات و ممات او نگذاشتن، از او درخواست شفاعت كردن و تضمين قبول شفاعت از طرف آن حضرت، به دليل آيه: { ...وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً} كه به عموم آن استناد كرد، از مسائلي هستند كه در اين روايت تصريح شده است كه امام مالك در حضور خودِ منصور، خليفه
________________________________________ 135 ________________________________________
عباسي مطرح نمود و منصور خليفه وقت با سمت امير المؤمنيني كه داشت و با كمال قدرت به سر مي برد، در مقابل او خضوع كرد و تمام آن ها را با كمال تواضع پذيرفت و هيچ يك از علما و تابعين و تابعينِ تابعين به استدلال و نظريات او ايراد نگرفت. با اين وصف، چگونه ابن تيميه و پيروانش به گزاف مي گويند: توسل به پيامبر بعد از موت جايز نبوده و مستحب نيست و مسلمانان و تابعين چنين عملي را انجام نداده اند! كسي نپندارد كه اين عمل، تنها مخصوص امام مالك و پيروان او است. بلكه تمام فرق چهارگانه اهل سنت همين اعتقاد را دارند. (تنها وهابي ها هستند كه خودشان را مانند خوارج از تمام فِرق اسلامي جدا كرده و نغمه جديدي در طنبور سر داده اند).
در تأييد اين سخن، سمهوديِ شافعي(1) روايت مي كند:
4 . محمد بن عبدالله بن حسين سامريِ حنبلي در كتاب «المستوعب»، در باب زيارت قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) ، كه آداب زيارت را نقل كرده، مي گويد:
«... و يجعلُ القَبرَ تِلقاءَ وَجهِهِ، والقِبلةَ خَلفَ ظَهره، والمِنبَرَ عن يِساره...»
«هنگامي كه زائر مي خواهد قبر پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) را زيارت كند، بايد رو به قبر و پشت به قبله بايستد; به گونه اي كه منبر در طرف چپ او قرار گيرد.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وفاء الوفا، ج4، ص1376
________________________________________ 136 ________________________________________
سپس چگونه سلام كردن بر آن حضرت و چگونه دعا كردن را مطرح مي كند و مي گويد: در ضمن دعايش اين را بخواند:
«اللَّهُمَّ إنَّكَ قُلْتَ وَقَوْلُكَ الْحَقُّ : { وَلَوْ أَنَّهُمْ إذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا} وَقَدْ أَتَيْتُكَ مُسْتَغْفِرًا مِنْ ذُنُوبِي مُسْتَشْفِعًا بِكَ إلَي رَبِّي فَأَسْأَلُكَ يَا رَبِّ أَنْ تُوجِبَ لِيَ الْمَغْفِرَةَ كَمَا أَوْجَبْتهَا لِمَنْ أَتَاهُ فِي حَيَاتِهِ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ ]وَ آلِهِ[ وَ سَلَّم...»(1)
5 . سمهودي در همان كتاب از ابو منصور كرماني نقل مي كند كه او از عقيده حنفي ها خبر داده و گفته است:
«إِنْ كَانَ أَحَدٌ أوصَاكَ بِتَبلِيغِ التسلِيمِ تَقُولُ: السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مِنْ فُلانِ بْنِ فُلان يَستَشفَعُ ربَّكَ بِالرّحمَةِ و المغفِرَة فاشفع لهُ».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . «خداوندا! تو در قرآن به پيامبرت فرموده اي: «و اگر آن ها كه به خود ستم كردند، نزد تو مي آمدند و از خدا طلب آمرزش مي كردند و پيامبر نيز براي آن ها طلب آمرزش مي كرد، خدا آنان را قبول مي كرد» و اكنون من توبه كنان نزد پيامبرت آمده ام. تقاضا دارم مرا بيامرزي همانگونه كه كساني را كه در حال حيات نزد او مي آمدند مي آمرزيدي...»
________________________________________ 137 ________________________________________
«اگر كسي سفارش كرد سلام او را به پيامبر (صلي الله عليه وآله) برساني، به او بگو: سلام بر تو اي پيامبر خدا، از طرف فلان پسر فلان. وي از تو تقاضاي شفاعت كرده، شفاعتش را پذيرا باش.»
در اين روايت نيز تصريح شده است كه حنفي ها مانند ديگر فِرَق اهل سنت، زيارت قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) و طلب شفاعت از او را، بعد از مرگ جايز مي دانند، حتي زيارت به نيابت از كسي كه خودش موفق نشده به زيارت برود، را جايز شمرده اند.
اين ها نمونه اي بود از آرا و نظريات مالكي ها، حنبلي ها، شافعي ها و حنفي ها، كه توسّل به پيامبر و طلب شفاعت از آن حضرت را، حتي در حال ممات، نيك و مستحب دانسته اند كه وهابي ها به گزاف مي گويند: «لَم يَذكُر أحد مِن العُلَماءِ أنَّهُ يَشرَعُ التّوسُّلُ بِالنبيِّ وَ الصَّالِحِ بَعدَ مَوتِهِ»; «هيچ يك از علما نگفته اند توسل به پيامبر و افراد صالح، بعد از موتشان جايز است!»
جاي بسي شگفتي است كه چگونه وهابي ها چنين سخني را بر زبان يا قلم مي آورند. اگر كسي چنين نگفته، پس مطالبي كه در باره بزرگان، از كتب معتبر شما نقل كرديم، چه مي كنيد؟!
امام مالك و ديگران پيشوايان و علماي شما، تصريح به جواز بلكه استحباب داشتند و حتي ظاهريه از شما قائل به
________________________________________ 138 ________________________________________
وجوب شده اند؟ شما اين همه رواياتي را كه در اين موضوع وارد شده چگونه منكر مي شويد و مي گوييد در هيچ روايتي به جواز آن اشاره نشده است!
امام تقي الدين سبكيِ شافعي (متوفاي 756 ق.) مي گويد: «والأَحَادِيثُ وَالآثَارُ فِي ذَلِكَ أَكثَرُ مِن أَن تُحصي وَ لَو تَتَبَّعْتُها لَوَجَدتُ مِنهَا أُلُوفاً» ; «اخبار و احاديث در اين مورد به قدري زياد است كه بيرون از شمارش مي باشد. اگر بخواهم آن ها را جمع آوري كنم، به هزاران مورد دست خواهم يافت!»
با اين وصف، آقايان چگونه چنين ادعايي مي كنند؟ آيا اين بزرگان را، جزو علماي خود نمي دانند؟ يا اين كتاب ها از آن ها نيست؟ و يا اين كه به اين روايات برخورد نكرده اند؟! و شايد اينان را مزدور ديگران به حساب مي آورند!
البته اگر هيچ روايتي هم نرسيده باشد، عموم آيه مباركه: { ...وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً} كه صريح در جواز و بلكه صريح در ترغيب توسل به رسول الله است، براي اثبات آن كفايت مي كند، چه رسد به قول جناب سبكي كه هزاران روايت و اثر در جواز و استحباب آن وارد شده و هركس مناسكي نوشته، استحباب زيارت پيامبر و آداب آن را بيان كرده است.
________________________________________ 139 ________________________________________
توسل به صالحان
در فصل هاي گذشته روشن شد كه توسل به انبيا و اوليا، و توسل به پيامبر عظيم الشأن اسلام، چيزي نيست كه مخصوص شيعه باشد، بلكه مسأله اي است كه تمام امامان چهارگانه اهل سنت، علما و معاريف آن ها نيز آن را بيان كرده و مستحب دانسته اند و فرقي هم ميان حيات و ممات نگذاشته اند. آنان، نه تنها توسّل به پيامبر اسلام را جايز شمرده، بلكه توسّل به تمام كساني كه به نحوي منسوب به او هستند را نيز جايز دانسته اند.
اكنون به نمونه هايي از آن توجه فرماييد:
1 . در روايات اهل سنت آمده است: در عصر عمربن خطّاب، در مدينه قحطي و خشكسالي شد. مردم از شدّت گرسنگي و قحطي، نزد وي رفته، تقاضاي دعاي باران كردند. او نزد عباس بن عبدالمطّلب، عموي پيامبر آمد و با توسل به او، دعا مي كرد و چنين مي گفت:
«اللهمَّ إنَّا كُنّا إذَا قَحَطنَا تَوَسَّلنَا إِلَيكَ بِنَبِيِّنَا فَتَسقينا، و إِنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَيكَ بِعَمِّ نَبِيِّنَا مُحَمَّد (صلي الله عليه وآله) فَاسْقِنَا».
«خداوندا! هرگاه گرفتار قحطي مي شديم، براي رفع آن، متوسل به پيامبرمان مي شديم. او را ميان خود و تو واسطه قرار مي داديم و تو ما را
________________________________________ 140 ________________________________________
سيراب مي كردي. اكنون كه پيامبر در ميان ما نيست، به عمويش عباس متوسّل مي شويم. خداوندا! باران رحمتت را بر ما فرو فرست و سيرابمان كن.»(1)
از اين روايت مي توان استفاده كرد كه شيوه و سيره مسلمانان بر اين بوده است كه هنگام دعا و تضرّع در پيشگاه خدا، به كسي كه آبرومند درگاهش مي دانستند، متوسل مي شدند چنانكه خليفه دوم، در دعاي باران گفت: «پيامبر را واسطه قرار مي داديم» و چنانكه مردم مسلمان به جناب عمر، كه او را آبرومند درگاه خدا مي دانستند متوسّل مي شدند و چنانكه خود عمر نيز به عباس عموي پيامبر به خاطر نسبتي كه با پيامبر داشت و در نزد خدا محترم بود، متوسل شد و خداوند به آبروي او، دعايش را مستجاب كرد. لذا عباس بن عتبة بن ابو لهب افتخار مي كرد و مي گفت:
بِعمّي سَقي اللهُ الحِجازَ و أهلَهُ *** عشيّةً يَستَسقي بشيبَتِهِ عُمَرُ
«به آبروي عمويم بود كه خداوند سرزمين حجازو مردم آن را سيراب كرد. آنگاه كه عمر براي طلب باران به او متوسل شد.»
2 . در روايت صحيح آمده است كه عبدالله بن عمر در زمان رسول الله، هنگام دعاي باران، متوسل به شعر شاعر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . صحيح بخاري، كتاب استسقاء، باب 3 ; كتاب فضائل اصحاب النبي، باب11
________________________________________ 141 ________________________________________
(ابوطالب) شده وچنين مي گفته است:
وَ أَبْيَضُ يُسْتَسْقَي الْغَمَامُ بِوَجْهِهِ *** ثِمَالُ الْيَتَامَي عِصْمَةٌ لِلاَْرَامِل(1)
3 . ابن حجر در كتاب «فتح الباري»، در ذيل داستان عباس عموي پيامبر (صلي الله عليه وآله) گفته است: داستان درخواست شفاعتِ عمر از عباس، دلالت بر استحباب طلب شفاعت از اهل خير و صلاح و اهل بيت نبوت دارد.(2)
آري، سخن ابن حجر چيزي است كه هيچ مسلماني آن را منكر نيست بلكه هيچ فرد خردمندي، از هر ملّت و مذهبي كه باشد، آن را انكار نمي كند.
4 . يكي از نواده هاي عباس بن عبدالمطّلب، به نام حمزة بن القاسم الهاشمي البغدادي كه چند فاصله با عباس بن عبدالمطّلب داشت، هنگام دعاي باران متوسّل به جدش عباس مي شد و مي گفت: «اللهمّ إنّي أنا مِن وُلدِ ذَلكَ الرَّجُل الّذي استسقي بشيبته عمر بن الخطّاب(رض) فَسُقُوا»; «خداوندا! من از فرزندان همان مردي هستم كه عمربن خطاب براي دعاي باران به او متوسّل شد و تو، به احترام او دعايش را مستجاب كردي.» و پيوسته به او متوسل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . صحيح بخاري، ج1، ص342، باب 3، باب سؤال الناس ; سنن بيهقي، ج3، ص352
2 . سنن بيهقي، ج3، ص352، چاپ بيروت.
________________________________________ 142 ________________________________________
مي شد تا اين كه دعايش مستجاب مي گرديد.(1)
5 . دريكي از سال ها، كه اهل مدينه دچار قحطي وخشكسالي شديد شدند، نزد عايشه رفته به او متوسّل شدند. عايشه به آن ها گفت: از بالاي قبر پيامبر (صلي الله عليه وآله) روزنه اي باز كنيد، به گونه اي كه ميان قبر و آسمان سقفي باقي نماند. پس از آن، خداوند به اندازه اي برايشان باران فرستاد كه تمام بيابان ها سبز و خرم شد. حيوانات چاق گرديدند; به گونه اي كه از فرط چاقي باد كردند و به همين مناسبت آن سال را «عام الفتق» ناميدند.
بنابراين، جاي هيچ شك و ترديد باقي نمي ماند كه وقتي توسل به عباس عموي پيامبر جايز باشد (آن هم از طرف خليفه دوم عمر بن خطاب)، و آنگاه كه توسّل به شعر ابوطالب اشكال شرعي نداشته باشد، آن هم بهوسيله پسر عمربن خطاب، وقتي توسل به جناب عايشه جايز باشد و او نيز متوسّل به قبر رسول الله (صلي الله عليه وآله) شود و آن را بي اشكال بداند، چرا توسّل به فرزندان پيامبر كه فرمود: «الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة» جايز نباشد؟ چرا توسل به پدر بزرگوارشان، كه پيغمبر درباره اش فرمود: «وَ أَبُوهُمَا خَيْرٌ مِنْهُمَا» جايز نباشد؟! وقتي كه حمزة بن قاسم هاشمي عباسي، با آن همه سوابق سوء كه عباسي ها در تاريخ دارند،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . شفاء السقام، ص172 طبع حيدر آباد هند.
________________________________________ 143 ________________________________________
به جدّ اعلاي خود افتخار كند و در دعاي طلب باران به او متوسل شود، چرا توسل به اهل بيت پيامبر، با آن همه سوابق نيكو و حسن كه در تاريخ دارند و روايات فريقين آكنده از فضايل و مناقب آن ها است، جايز نباشد؟!
وقتي امام شافعي در بغداد به ضريح و قبر ابوحنيفه متوسل مي شود و با توسل به او از خدا طلب حاجت مي كند،(1) وقتي امام احمد به امام شافعي متوسل مي شود و او را مانند خورشيد در ميان مردم و عافيت براي بدن مي داند، وقتي مردم مغرب به امام مالك متوسل مي شوند و امام شافعي آن ها را نهي نمي كند چرا توسل به امامان هدايت و اهل بيت رسالت، كه آيه تطهير درباره شان وارد شده و در روايات صحاح از آنان به امامان قريش تعبير گرديده، جايز نباشد؟
آيا اين نوعي مخالفت با اهل بيت و اظهار عناد به آنان نيست؟ چرا در همه جا و براي همه كس توسل به افراد مورد احترامشان جايز و مشروع است ولي توسل به اهل بيت پيامبر نامشروع مي گردد؟!
اگر وهابي ها با اهل بيت پيامبر (صلي الله عليه وآله) و با پيروان آن ها عناد و لجاج ندارند، چرا ديگران را كه نام برديم، كافر و مشرك
نمي شمارند؟! اگر با شيعيان اهل بيت خصومت ندارند، چرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . كشف الارتياب، به نقل از خلاصة الكلام و در السنيه احمد بن زيني دحلان كه از كتاب خيرات الحسان ابن حجر نقل كرده است.
________________________________________ 144 ________________________________________
يك بار از اين همه مشرك و ملحد كه در دنيا وجود دارد، اسمي به ميان نمي آورند و آن ها را مشرك و واجب القتل نمي دانند؟! آيا ملحدان ضدّ خدا، كه در شرق و غرب عالم و در بسياري از قاره ها به سر مي برند، مشرك و واجب القتل نيستند؟ صهيونيست هاي بين المللي، كه ملت مسلمان فلسطين و ديگر نقاط مسلمان نشين را غارت كرده، به خاك و خون مي كشند و شما با سكوت خود، آن ها را تأييد مي كنيد و... محقون الدم اند ولي شيعيان، كه هم نوا با مسلمانان اند و در دعاها و عبادات، هم سو و هم عقيده با امامان اهل سنت عمل مي كنند، كافر و مشرك اند؟ اگر بنا باشد كه شيعه و پيروان اهل بيت (عليهم السلام) كافر و مشرك باشند، پس چه كسي مسلمان است؟! ولي بدانيد كه:
كفر چو مني گزاف و آسان نبود *** محكم تر از ايمان من ايمان نبود
در دهر چو من يكي و آنهم كافر *** پس در همه دهر يك مسلمان نبود
وَالسَّلاَمُ عَلَي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَي.
قم ـ فهيم كرماني

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
4 + 12 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .