نظری بر تاریخ وهابیت

نویسنده:زهرا مسجد جامعی
مقدمه

1- وهابیت فرقه‌ای است که با گذشت حدود سه قرن از پیدایش آن، بسیاری از ممالک اسلامی و به خصوص مرکز پیدایش اسلام، سرزمین حجاز را تحت تأثیر خود در آورده است.

2- بدون تردید سوء استفاده از نام اسلام برای تثبیت قدرت، نقطة مشترک دو حاکمیت اموی و وهابیت محسوب می‌شود. دوره اموی در واقع استمرار حکومت خلفای راشدین نبود، بلکه امپراطوری ظالمانه‌ای بود که با سوء استفاده از شعارهای اسلامی و بهره‌گیری از اهرم اسلام، قدرت ظالمانه خود را تحکیم نمود. از پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) نقل شده است که فرمود: «خلافت پس از من سی سال است، سپس حکومت ظالمانه به وجود خواهد آمد». طبق این پیش بینی، دورة اموی را نمی‌توان بخشی از تاریخ خلافت اسلامی به شمار آورد، بلکه این حکومت، آن چنان که عملکردش نیز آن را نشان داد، حکومتی ظالمانه است. وجه شباهت وهابیت با حکومت اموی فراوان است و مهم‌ترین آن سوء استفاده از نام اسلام برای کسب قدرت بوده است. وهابیت اسم اسلام و شعارهای اسلامی را در خدمت اهداف سیاسی خود قرار داده است.

3- در ظهور و توسعه وهابیت، محمد بن‌عبدالوهاب در دین و محمد بن‌سعود در قدرت مؤثر بودند و با همفکری و همسو با سیاست‌های استعماری انگلیس توانستند تسلطی پیدا کنند. بعد از فروپاشی امپراتوری انگلیس، وهابیت، کاخ سفید را قبله جدید خود دانست. ملک سعود در اول فوریه 1957 در حین دیدار خود از واشنگتن قراردادی نظامی با رئیس جمهور وقت آمریکا، آیزنهاور، امضا نمود که اقدامی برای جلوگیری از گسترش کمونیسم بود تا وهابیت را به مخاطره نیندازد. این قرار داد در سه بند به امضا رسید. با شعله ور شدن آتش جنگ یمن، عربستان از آمریکا درخواست مداخله نظامی کرد و هواپیماهای نظامی و جنگنده آمریکا برای اولین بار در ریاض فرود آمدند و دیگر نیروهای مسلح امریکا نیز به منظور حمایت از عربستان و چاه‌های نفت و منافع شرکت نفتی آرامکو و هم چنین حمایت از نمایندگی نظامی امریکا در عربستان وارد کشور شدند. در سال 1969 دستگاه‌های اطلاعاتی که در پادشاهی وهابیت نفوذ داشتند وجود یک تشکیلات سری را کشف کردند که قصد داشت رژیم سعودی را براندازد. نیروهای آمریکایی با همکاری نیروهای طرفدار پادشاه توانستند این نیروها را که بالغ بر دوهزار سرباز و افسر سعودی وابسته به نیروی هوایی عربستان بودند، سرکوب کنند.

4- با نگاهی گذرا به نظام اجتماعی بدوی اقوام عقب مانده و دور از فرهنگ می‌بینم که در هر مورد به افراد آن نظام باید گفت که چه بکنند بدون آن که فهمیدن دقیق آن ضرورتی داشته باشد و خصوصاً مایل هستند آنچه به آنان گفته می‌شود، موافق ذوق و سلیقه و روحیات نظام اجتماعی بدوی و قبیله‌ای شان باشد. در آن نظامها میل مفرطی به تخریب و به هم ریختن وجود دارد که این نیز یکی از دلایل آشکار بدوی بودن آن می‌باشد. وهابیت در چنین نظام اجتماعی پا به عرصه وجود گذاشت و شاید در نزد بعضی‌ها یکی از جاذبه‌های وهابیت همین تخریب کردن باشد.

5- کتاب حاضر تاریخ وهابیت را به شیوه‌ای خاص مرور می‌کند. عقاید وهابیت و بحث کلامی آن به صورت مختصر و گذرا مرور خواهد شد این مورد، از بحثهای تخصصی است که به تأمّل و بحث بسیار نیاز دارد و در موضوع بحث ما نمی‌گنجد. مبحث ما تاریخی است و کمتر به موضوعات دینی و کلامی می‌پردازد. در این کتاب تاریخچه وهابیت را به سه مرحله تقسیم می‌کنیم: مرحله اول و دوم از اندیشه‌ها و تفکرات وهابیت تا ابتدای زمامداری عبدالعزیز را در بر می‌گیرد. مرحله سوم از اوایل قرن بیستم، مقارن زمامداری عبدالعزیز، آغاز شده است که تا کنون نیز ادامه دارد. در پایان تشکیلات و نفوذ وهابیت در کشوهای مختلف و برخی اعتقادات وهابیون مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

6- در تهیه این کتاب از منابع عربی و فارسی مختلف استفاده شده است. علاوه بر کتاب‌های مختلفی که در جای جای این کتاب از آنها استفاده شده و در فهرست منابع و مآخذ به آنها اشاره شده است، در جمع آوری قسمت اعظم مطالب این کتاب از تعداد زیادی اسناد بسیار با ارزشی استفاده شده است که با همکاری سازمان ارتباطات اسلامی تهیه شده است.

فصل اوّل

ریشه‌های فکری وهابیت

ظهور تفسیرهایی از اسلام و اندیشه‌های زمینه ساز وهابیت

کسی که آیین وهابیت را پایه گذاری و در راه ترویج آن کوشش بسیاری نمود، محمد بن‌عبدالوهاب از علمای نجد در قرن دوازدهم بود که در فصل دوم به زندگی نامه وی اشاره خواهد شد. با وجود این، او مبتکر و به وجود آورنده عقاید وهابیون نیست، بلکه قرنها قبل از او نیز عقاید یا برخی از عقاید محمد بن‌عبدالوهاب به صورت‌های گوناگون اظهار شده بود، اما به صورت آیین خاص ظهور نکرده بود و در طی زمان فراموش شده بود.

وهابیون مذهب خود را سلف صالح می‌دانند و خود را سلفیه می‌نامند. از جمله کسانی که مذهب جدیدی را پایه گذاری کرد عالم معروف حنبلی ابو محمد بر‌بهاری بود که زیارت قبور را منع نمود. شخصی دیگر از علمای حنبلی، به نام عبدالله بن محمد عُکبری، معروف به ابن بطه، که در سال 387 هجری در گذشت، زیارت قبور و سفر برای زیارت پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) را جایز نمی‌دانست. فرد دیگری که محمد بن‌عبدالوهاب بیشتر عقاید خود را از وی گرفت ابن‌تیمیه بود که او نیز از علمای حنبلی قرن هفت و هشت بوده است.

در این فصل به طور مفصل به تاریخ سلفیه و زمینه‌های فکری عقاید وهابیت پرداخته خواهد شد.

بربهاری

با نگاه اجمالی به عقاید بر‌بهاری می‌بینیم که بسیاری که از عقاید وی، بعدها عقاید ابن‌تیمیه و سپس محمد بن‌عبدالوهاب را تشکیل داد. بر‌بهاری نوحه‌گری و مرثیه‌خوانی بر امام حسین(علیه السلام) و رفتن به زیارت آن حضرت در کربلا را منع می‌کرد و به کشتن نوحه‌گران دستور می‌داد و شیعیان اهل بیت پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) را به کفر و ضلالت نسبت داده بود. او برای خداوند مانند و شبیه قایل بود. آرای دیگر از او نقل شده است که از موضوع بحث ما خارج است.

ابن‌تیمیه

ابوالعباس احمد بن‌عبدالحلیم حرّانی، معروف به ابن‌تیمیه، از بزرگ‌ترین علمای حنبلی در قرن هفتم و هشتم هجری است. ابن‌تیمیه متولد حران در 10 ربیع الاول 611 هجری قمری و متوفی در دمشق در 20 ذی القعده 728 و از خانواده‌ای که دو تن از فقهای معروف حنبلی، یعنی عموی وی، فخرالدین، و پدر بزرگ پدی وی، مجدالدین، از آن برخاسته‌اند. او به علت عقاید و آرای مخالف معتقدات فرقه‌های اسلامی، مورد مخالفت علمای دیگر قرار گرفت تا جایی که مدتی در زندان بود. عقاید ابن تیمیه می‌گویند که وی تبحری در علوم و ید طولایی در قرآن و اخبار داشت و طرف توجه و احترام پادشاهان و امرا بود، لذا دیگر علما بر او حسد بردند و او را به داشتن عقاید فاسد و کفر آمیز متهم نمودند ولی مخالفان وی می‌گویند که او سخنانی بر خلاف اجماع مسلمانان اظهار داشته و عقیده او به رؤیت و اثبات جهت برای ذات احدیت و منع زیارت قبور و اولیا و پیشوایان دینی و اموری از این قبیل بر خلاف معتقدات عموم مسلمین است. همچنین طعن‌هایی درباره مشایخ تصوف مانند حجة الاسلام ابو حامد غزالی و ابوالقاسم قُشَیری و ابن‌عربی و شیخ ابوالحسن شاذلی و دیگران روا می‌داشت.

طبق شواهد ابن‌تیمیه در مقابل مخالفان بسیار طرفداران فراوانی نیز در شام داشت که همانجا باقی ماندند. بنا به گفته حافظ وهبه از رجال با اطلاع عربستان، کوشش‌های ابن‌تیمیه به علّت آنکه رجال دولت بر ضدّ او بودند، نتیجه مطلوبی نداد اما بعد از چهار قرن، در قرن دوازدهم هجری عقاید ابن‌تیمیه به دست محمد بن‌عبدالوهاب و با پایمردی محمد بن‌سعود منتشر شد. ابن‌تیمیه در حالی که سنش کمتر از بیست سال بود، در علوم مختلف بحث می‌کرد و با علما به مناظره و بحث می‌پرداخت.

تألیفات او در حدود سیصد کتاب گفته‌اند. برخی از تألیفات او بدین قرارند: «السیاسة الشرعیة، الفتاوی الایمان، الجمع بین النقل و العقل، منهاج السنة، الفرقان بین اولیا الله و اولیا الشیطان، الواسطة بین الحق و الخلق، الصارم المسلول علی شاتم الرسول، مجموع رسائل، نظریة العقد، الرد علی البکری، الرد علی الاخنائی، رفع الملام عن الائمة الاعلام، شرح العقیدة الاصفهانیة، القواعد النورانیة الفقهیة، مجموعة الرسائل، و المسائل، التوسل والوسیلة، نقض المنطق.»

سلفیه

پیروان عبدالوهاب چنان که گفته شد، خود را پیروان سلف صالح می‌دانند و خود را سلفیه می‌نامند معنی لغوی واژه سلف، قبل است که در هر زمان نسبت به زمان قبل از خود صدق می‌کند. هر زمان نسبت به زمان‌هایی که بعد از آن می‌آید سلف و نسبت به زمان‌هایی که قبل از آن آمده و سپری شده خلف است. اما معنی اصطلاحی سلف در واژة سلفیه همان سه قرن نخست امت اسلامی یعنی امت پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) است و منشأ این اصطلاح نیز فرموده پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) بنا به روایت ابن‌مسعود به نقل از بخاری و مسلم است که: بهترین مردم، مردمان قرن من هستند، سپس کسانی که در پی ایشان مردمانی می‌آیند و سپس دیگرانی که در پی آن‌ها می‌آیند. پس از ایشان مردمانی می‌آیند که گواهی هر یک سوگندشان و سوگند هر کدام گواهی‌شان را نقض می‌کند. در مورد سه قرن اولیه که پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) فرموده‌اند، اختلاف نظرهای فراوان وجود دارد اما بدون تردید برتری صحابه به سبب آن است که آنان حلقه‌های اصلی زنجیری را که به سرچشمه نبوت و تعالیم رسالت می‌رسد تشکیل می‌دهند و از همه به این سرچشمه نزدیک‌ترند. زیرا آنان کسانی هستند که عقاید اسلامی و اصول دین را مستقیماً و بلا واسطه از پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) گرفته‌اند و آداب آسمانی این دین، پیراسته از شائبه‌های بدعت و ناخالصی‌ها و وسوسه‌ها و توهمات، در دل و اندیشه آنان جای گرفته است. دومین گروه، یعنی تابعین، کسانی از اصحاب پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) بودند که در پرتو هدایت صحابه تربیت شدند و از کسانی پیروی کردند که خود پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) را دیده، با وی هم نشین شده بوده، نشست و برخاست داشته و از سفارش‌ها و اندرزهای وی اثر پذیرفته بودند. گروه سوم، تابعینِ تابعین هستند، که دورانشان مقارن با پایان دوران خلوص و حقیقت اسلام بود و پس از این دوران بود که فرقه‌های گمراه یکی پس از دیگری سر بر آوردند.

سلفیه در قرن چهارم هجری

در قرن چهارم دسته‌ای از پیروان مذهب حنبلی پیدا شدند که سخنان خود را به احمد حنبل نسبت می‌دادند. در آن زمان سلفیه و اشاعره هر کدام ادعای مذهب سلف صالح می‌کردند و میانشان جدال‌ها و مناقشات شدیدی پدید آمد. سلفیه با روش معتزله نیز مخالفت می‌کردند زیرا معتزله در بیان عقاید اسلامی به طریقه فلاسفه – که از منطق ارسطویی اقتباس کرده بودند عمل می‌کردند و سلفیه می‌خواستند بیان عقاید اسلامی به همان نحو باشد که در عصر صحابه و تابعین بود و دلیل‌هایی غیر از نصّ قرآن و حدیث را منکر می‌شدند.

سلفیه در قرن دوازدهم و سیزدهم

در اوایل قرن 12 و 13 مذهب وهابیت منسوب به بنیان‌گذار آن، شیخ محمد بن‌عبدالوهاب، در نجد و برخی از اطراف جزیرة العرب گسترش یافت. وجه مشترک وهابیت با دعوت اصلاح دینی در مصر، پیکار با بدعت‌ها و خرافه و به ویژه بدعت‌های تصوت بود. البتّه کسانی بدان جهت که نام وهابیت، تنها محمد بن‌عبدالوهاب را به یاد آنان می‌اندازد، از این نام گذاری ناخشنود بودند و اصطلاح سلفیه را جایگزین آن کردند تا بدین ترتیب، مردم تصوّر نکنند افکار و اندیشه‌های این مذهب تنها از محمد بن‌عبدالوهاب و ابتکار اوست بلکه سلف را سرچشمة این عقاید بدانند.

به طور کلی سلفیه را می‌توان بستر وهابیت دانست که مدعی هیچ مذهبی نیست و از همه دستاورهای مذاهب – که حاصل قرنها تلاش و جست و جوی عالمانی بوده است که اندوخته‌ای گران سنگ از فرهنگ اسلامی در ابعاد گوناگون پدید آورده و با حفظ پویایی اسلام و فقه اسلامی، آن را پاسخگویی نیازهای عصر توانا ساخته‌اند ـ چشم پوشید و اسلام بلا مذاهب را اختیار کرد. این دعوت نتیجه‌ای نخواهد داشت چرا که پیروان مذاهب به سادگی از مذهب خود دست نمی‌کشند و به سوی نقطه‌ای مجهول و تاریک نمی‌روند. سلفیه مذهبی است که اسلام را به صورت دینی بی‌تحرک، بی‌روح، ناقص و بی‌جاذبه تصور می‌کند و با احیای روح خشونت و تعصب راه حقیقت‌یابی و روشنگری را می‌بندد و دست همگان را به شمشیر پیکار می‌گشاید. علت و دستاویز پیروان سلفیه به این مذهب، حدیث پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) بود که ترمذی، ابن ماجه و ابو داوود به طرق متعدد و به صورت مرفوع آن را روایت کرده‌اند: بنی‌اسرائیل پس از موسی(علیه السلام) به 72 فرقه تقسیم شدند و امت من نیز پس من به 73 فرقه تقسیم می‌شوند که همه جز یک فرقه در آتشند. گفتند: آن فرقه کدام است؟ فرمود: آنچه من و اصحابم بر آن هستیم.

با توجه و نگاهی گذرا به دوران پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) و زمان تابعین و تابعین تابعین می‌توان دریافت که در طی یک قرن و شاید هم کمتر، مسلمانان در مسائل عقیدتی و نیز در مباحث علمی دچار شبهه و مشکلاتی می‌شدند و حتی بعد از هجرت پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) به مدینه، تغییراتی از جنبه ظاهری در زندگی ایشان و بالطبع اصحابشان می‌توان یافت که نمایانگر اختلاف طبقاتی در مکه و مدینه بود و بعد از پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله)، علی بن‌ابی‌طالب(علیه السلام) نیز به منظور رفع شبهات و حفاظت از اندیشه‌های مسلمانان در مورد قضا و قدر و مسائل مربوط به جبر و اختیار، بحث گفت و گو می‌کرد و بسیاری از تابعین نیز این شیوه را پی گرفته بودند بدین ترتیب با مطالبی که گفته شد می‌توان دریافت که سلف یا اسلاف، خود، پای بند جزء به جزء گفته‌های خویش نیستند. بنابراین مسلمانان چگونه می‌توانند در کاری از آنان تقلید کنند که خود آن را انجام نمی‌دهند و بلکه راهی مخالف آن را در پیش می‌گیرند و در بسیاری از موارد از جمله پیروی کردن و بدعت گذاشتن با یکدیگر اختلاف دارند.

به طور کلی می‌توان این نتیجه را گرفت که واژه سلفیه از نظر معنای لغوی یا واقعیت اسلامی به گونه‌ای نیست که تنها بر یک گروه از مسلمانان منطبق شود به نحوی که آن گروه را از نشانی ویژه برخوردار سازد و از سایر مسلمانانی که به خدا و رسول او ایمان دارند و در تمسک به منابع و اصول اسلام مخلصانه عمل می‌کنند جدا کند. تاکنون سلف صالح که واژه سلفیه به آنان منسوب است، در سه قرن حیات خویش فقط به انتساب نام افراد به سلفیه متّکی بوده است و شیوه‌ای که آنان برای فهم کتاب خدا و سنت رسول او به کار بستند، همان است که امروز قواعد تفسیری متون دینی خوانده می‌شود و شیوه همه مسلمانان برای درک و اجرای است. اختلاف سلفیه نیز با دیگر مسلمانان در تبعیت از روش و اسلوب سلف در فهم کتاب و سنت است نه تبعیت از فهم آنان. در غیر این صورت تعالیم اسلام در چهارچوب فهم سلف محدود می‌شود و راه پیشرفت و گسترش علوم اسلامی محدود و مسدود می‌گردد.

عقاید و آرای سلفیه

سلفیه نیز مانند دیگر فرقه‌های اسلامی توحید را اصل اول و اسلام می‌دانند و لیکن اموری را متناقض با توحید می‌دانند که دیگر فرق اسلامی آن را نمی‌پذیرند، همچون توسل جستن به خدا به وسیله یکی از مخلوقات، زیارت روضة پیامبر اکرم و مسائلی از این قبیل. آنها معتقدند این امور مربوط به مذهب سلف صالح نبوده است و جز این بدعت است و به مفهوم توحید لطمه می‌زند.

لوتروپ ستودارد می‌گوید: «وهابیون در تعصب، به راه افراط رفته‌اند و در برابر این تعصّب، گروهی نکته گیر برخاستند و دربارة روش وهابی جنجال نمودند که حقیقت و طبیعت اسلام با مقتضیات زمان جور نیست و با احوال ترقی و تبدیل جامعه موافق نیست و با تغییر زمان نمی‌سازد.»

شیخ عبدالمانع، مدیر کل اوقاف دُبی نیز در بخشی از سخنانش دربارة سلفیه و وهابیت چنین گفته است: «بسیار جای تعجب است که می‌بینیم وهابیت تمام مظاهر عشق و علاقه و احترام به ساحت مقدس پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) و اهل بیت و صحابه را نشانه‌های شرک و کفر و الحاد می‌داند.»

جالب این جاست که شیخ عبدالله بن‌باز، بالاترین مقام مذهبی عربستان، سلسله سادات را که منتسب به پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) هستند سلسله و خاندانی خیالی و ساختگی می‌داند. «تحریفات خطرناک وهابیت، تحریفات ناشایست زمان معاویه را به یاد می‌آورد که زشت‌ترین آنها تحریف روایات پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) و مخصوصاً حدیث ثقلین است. در حالی که یکی از پایه‌های اساسی ایمان، عشق و محبت و احترام به اهل بیت پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) است.»[1]

ظهور سلفیه در عصر جدید

شاید بتوان گفت نخستین بار ظهور شعار سلفیه در مصر در زمانی بود که انگلیس، مصر را تصرف نمود. در برابر اشغال شکور به دست انگلیس حرکت اصلاح دینی به رهبری مصلح بزرگ، سید جمال الدین اسد آبادی و محمد عبده به وجود آمد و با شروع این حرکت، شعار سلفیه با بازگشت به سلف همراه شد. در آن زمان مردم مصر به دو گروه تقسیم شدند. گروهی بر این عقیده شدند که به غرب تمایل پیدا کنند و گروهی دیگر بر این باور بودند که مردم را باید با اسلام ناب و پیراسته راهنمایی کرد و از تمامی خرافه‌ها، بدعت‌ها و توهمات رهایی داد و با پیوند دادن این دین به کاروان پر شتاب زندگی نوین و یافتن راه‌هایی برای تمدن تازه، اوضاع مسلمانان را اصلاح کرد. در آن هنگام بود که سلفیه قصد برگرداندن مردم به آیین دوران سلف صالح نمود. انگیزه آنان این بود که مردم را از بدعت‌ها، اوهام و خرافات که بعد از عصر سلف رو به فراوانی نهاده بود، رهایی دهند و بعد از آن نیز دین اسلام را دین کار و تلاش و زندگی بدانند، نه دستورالعملی برای خواب و بیداری و دوری از درگیری‌های زندگی. علت انتخاب این نام، ستایش افتخارات گذشته اسلام بود که تأثیری مثبت بر جای نهد و بدین ترتیب شعار و نام سلفیه به وجود آمد که در رأس به وجود آورندگان و تأسیس‌کنندگان آن محمد عبده، سید جمال الدین اسد آبادی، رشید رضا، عبدالرحمن کواکبی و دیگران بودند که دربسیاری از مسائل از جمله بدعت‌ها، شعبده‌ها و خرافه‌ها به سلف روی آورده بودند و در بسیاری نیز از سلف روی گردانده و از آن فاصله گرفتند. با وجود تشابه اسمی آنها با سلفیة متمایل به وهابیت، تفاوت میان آنها فراوان است.

فصل دوم

محمد بن‌عبدالوهاب و آغاز اندیشه‌های وهابی

نگاهی به زندگی محمد بن‌عبدالوهاب

آیین وهابیت توسط محمد بن‌عبدالوهاب پایه‌گذاری شد. وی در سال 1115 هجری قمری در شهر عُیینه در صحرای دور افتاد نجد، صحرایی که مردمی بیابان‌گرد و خشن و به دور از تمدن و مسلمان داشت، متولد شد. پدرش دانشمند حنبلی و مردی شایسته بود و برادرش نیز چنین بود. پس از فراگیری مقدمات علمی و آموزش فقه حنبلی نزد پدر، رهسپار خانه خدا شد و بعد از آن به مدینه رفت. مدتی را نیز در بصره بود و سپس به نجد بازگشت.

ملطبرون می‌گوید: اصل و منشأ وهابی گری آن است که عرب و بخصوص مردم یمن برای هم نقل می‌کردند که چوپان بینوایی به نام سلیمان در عالم رؤیا دید که شعله آتشی از وی خارج و در روی زمین پخش شد تا هر که را جلو می‌آمد بسوزاند. این رؤیا را به معبّری گفت و او چنین تعبیر کرد که فرزندی از فرزندان تو نیروی عظیمی پیدا خواهد کرد و دولت نیرومندی به وجود خواهد آورد و این رؤیا در نواده او، محمد، جامه تحقق پوشید. وقتی محمد بزرگ شد به خاطر همین رؤیا که معلوم نبود همان است یا نه نزد همشهریانش، عزیز و محترم شد.

شیخ محمد از آغاز کودکی سخنانی را درباره توحید، توسل، زیارت قبور و غیره به زبان می‌آورد. بعد از سفر به مدینه و بصره و آشنایی با افکار و آرای احمد بن تیمیه در اظهار عقاید خود راسخ‌تر و کوشاتر شد. از این رو می‌توان او را گسترش دهنده و مدافع و بالاخره پیرو اندیشه‌های ابن‌تیمیه دانست.

محمد بن‌عبدالوهاب مدتی در شهرهای حُرَیمله و عیینه بود. آخرین اقامتگاه او که به تشکیل حکومت سعودی و حاکم شدن اندیشه‌های وی انجامید، شهر درعیه بود. عبدالوهاب با حاکم این شهر، محمد بن‌سعود، هم‌داستان شد و این همراهی به تشکیل حکومت سعودی منجر شد. از پیوند این دو، اساس حکومت وهابی پی ریزی شد و از آن زمان تا حال آل‌سعود و آل شیخ با همیاری و همکاری یکدیگر، حاکمیت سیاسی و مذهبی نجد و سپس حجاز را در دست گرفته‌اند. محمد بن‌سعود، رسمی را در خاندانش بر پا نمود که اکنون نیز ادامه دارد و بر اساس آن حکومت پس از وی به وسیلة بیعت با ولیعهد از یکی به دیگری منتقل می‌شود. آل سعود، از جهت نَسَبی نیز با خاندان عبدالوهاب پیوند دارند. محمد بن‌عبدالوهاب پیشنهاد ازدواج دخترش با عبدالعزیز بن‌محمد بن‌سعود را می‌دهد و محمد بن‌سعود نیز می‌پذیرد. فرزند این دو نیز، سعود نام دارد که در واقع نوة دختری محمد بن‌عبدالوهاب و نوة پسری محمد بن‌سعود است. نقش عبدالعزیز در تبلیغ وهابیت بسیار شایان توجه است.

سفرهای محمد بن‌عبدالوهاب

محمد بن‌عبدالوهاب زمانی که به حج رفت، روش تعلیم و تعلم مکه را نپسندید. اقامت او در مدینه در طرز فکرآینده او تأثیر جدّی داشت. در این شهر با متکلمی حنبلی به نام شیخ عبدالله بن ابراهیم نجدی، از پیروان ابن‌تیمیه و شاگرد عبدالباقی حنبلی (وفات 1071 ق) از اهالی بعلبک آشنا شد. محمد بن‌عبدالوهاب هنگام اقامت در مدینه با علمای زیادی دیدار کرد، از جمله محمد بن‌حیات منبدی حنفی (وفات 1665 ق) که البته ظاهراً تأثیر فراوانی در وی نداشت. همچنین با محمد بن‌سلیمان کردی (وفات 1194 ق) ملاقات کرد. سپس به بصره رفت و چهار سال در آنجا مقیم شد و نزد شیخ محمد مجموعی، فقه اللغه و سیره نبوی را آموخت. چون در بصره همه گونه مردمی از مشرب‌های مختلف بودند، به همین جهت با تصوف و فِرَق تشیع آشنا شد و زیارت قبور اولیاء الله و آداب آن را که با تفسیر خشک سنت ناسازگار بود ملاحظه کرد. شاید از همین زمان برانگیخته شد که مذهب خود را اصلاح کند. لازم به ذکر است اولین دیدار او با جاسوس انگلیسی، مستر همفری، در بصره انجام شد.

مستر همفری در کتاب خود اشاره می‌کند که استعمار در جهت آشنایی و پیدا کردن شخصی است که از آن طریق بتواند به نیات شوم خود دست یابد. او در کتاب خود چنین می‌نویسد: «خلاصه من گمشده خود را در محمد بن‌عبدالوهاب یافتم. البته حس بی‌باکی و بلند پروازی او در برابر بزرگان دین و رأی مستقلی که او در فهم قرآن و سنت داشت و اینکه به هیچ یک از رهبران مذاهب حتی به خلفای چهار گانه هم اعتنایی نمی‌کرد، بهترین فرصت را برای من پدید آورد تا از طریق او مأموریت خود را در میان مسلمانان به انجام رسانم.»

محمدبن عبدالوهاب پس از خروج از بصره به بغداد می‌رود، پنج سال در آنجا می‌ماند، با زنی ثروتمند ازدواج می‌کند و ثروتی معادل دو هزار دینار بعد از مرگ زنش به ارث می‌برد و در این زمان به کردستان عراق می‌رود و یک سال در آنجا می‌ماند، سپس به همدان رفته، دو سال در آنجا اقامت می‌کند. در زمان نادر شاه افشار به اصفهان می‌رود. در سالهای 1756 تا 1760 میلادی به منطق ارسطو و فلسفه اشراق و تصوف روی می‌آورد و در مدرسه عباسیه از بناهای شاه عباس صفوی اقامت می‌کند. بعد از اصفهان به ری می‌رود و از آنجا قصد قم می‌کند و مدتی در آنجا به تحصیل مشغول می‌شود. سپس به شهر حُرَیمله می‌رود. نخستین کتاب خود را درباره توحید می‌نویسد، مذهب خود را تبلیغ و پیروانی نیز در این مکتب جمع می‌کند. همان گونه که پیشتر گفتیم، پدرش از علمای حنبلی بود و او را از این اعمال و عقاید منع می‌کرد و مشاجراتی نیز در این موارد با پدرش داشت. دو سال بر این منوال گذشت تا اینکه پس از مرگ پدر در سال 1153ق جرأت بیشتری پیدا کرد و عقاید خود را بی‌پروا آشکار ساخت و آرا و اعمال مورد اتفاق مسلمین را مورد حمله قرار داد.

زمانی که شیخ محمد وارد شهر حُرَیمله شد مردم آنجا از دو قبیله بودند که هر یک مدعی برتری بر دیگری بود. افراد یکی از آن دو قبیله که حَمیان نامیده می‌شد غلامانی داشتند که آلوده به منکرات و فسق و فجور بودند. شیخ درصدد برآمد غلامان مزبور را امر به معروف و نهی از منکر کند. آنان تصمیم گرفتند شب هنگام به طور پنهانی شیخ را به قتل رسانند و به همین قصد در پشت دیواری کمین کردند، اما با فریاد چند تن از مردم که از قصد آنان آگاه شدند غلامان گریختند و شیخ از مهلکه نجات یافت. شیخ محمد سپس از حُرَیمله به شهر عُیَینه رفت. رئیس شهر عُیَینه، عثمان بن حمد بن معمر، شیخ را پذیرفت و او را گرامی داشت و قصد یاری او کرد. شیخ محمد نیز در مقابل، اظهار امیدواری کرد که عثمان تمام نجد را متصرف شود و همه اهل نجد از او اطاعت کنند. بعد از آن بود که شیخ به امر به معروف و نهی از منکر پرداخت و در انکار کارهای مردم، سختگیری بسیار نمود. پاره‌ای از مردم عُیَینه هم از او پیروی کردند. از جمله اقدام‌های او در عُیَینه، این بود که دستور داد درختانی را که مورد احترام مردم بود، بریدند و گنبد و ساختمان روی قبر زید بن الخطاب، برادر عمر بن الخطاب را که در زمان خلافت ابوبکر در جنگ یمامه (جنگ مسلمانان با مسیلمه کذاب) به قتل رسید ویران ساختند.

خبر دعوت شیخ محمد و کارهای او به سلیمان بن محمد، امیر احساء، رسید. وی نامه‌ای برای عثمان، امیر عُیَینه، فرستاد و نوشت: «آن مردی که نزد توست، کَرد آنچه کرد و گفت آنچه گفت. چون این نامه را دریافت داری او را به قتل رسان و اگر این کار را انجام ندهی، خراجی که از احساء برای تو می‌فرستم، قطع خواهد شد». خراج مزبور یک هزار و دویست سکه طلا و مقداری مواد خوراکی و لباس بود. چون نامه امیر احساء به عثمان رسید، قدرت مخالفت در خود ندید و شیخ را طلبید و گفت ما طاقت جنگ با امیر احساء را نداریم. شیخ محمد به او پاسخ داد که اگر به یاری من بشتابی مالک تمام نجد می‌شوی. اما عثمان از او روی گرداند و گفت: سلیمان، امیر احساء، دستور قتل تو را داده است و از مروت دور است که ما تو را در شهر خود به قتل رسانیم. پس بهتر است که از شهر ما بیرون روی. سپس سواری به نام فرید ظفری را مأمور نمود تا شیخ را از عُیَینه بیرون کند.

آشنایی محمد بن‌عبدالوهاب با محمد بن‌سعود

شیخ در سال 1160، بعد از رانده شدن از عُیَینه به درعیه رفت. هنگام عصر که به درعیه رسید، به خانه مردی به نام عبدالله بن‌سویلم وارد شد. محمد بن‌سعود در آن هنگام امیر درعیه بود. همسر محمد بن‌سعود، موضی دختر ابی‌وحطان از آل کثیر زنی خردمند و با درایت بود. و وقتی از وضعیت شیخ اطلاع یافت به محمد بن‌سعود گفت: «این مرد غنیمتی است که خدا نزد تو فرستاده است. او را گرامی دار و در بزرگداشت او بکوش و همکاری و همیاری او را غنیمت بدان.» محمد نیز پیشنهاد زوجه خود را پذیرفت و در خانه عبدالله بن‌سویلم به دیدن شیخ رفت. شیخ قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را به او بشارت داد و درباره روش پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) و اصحاب آن حضرت در امر به معروف و نهی از منکر و جهاد در راه خدا سخن گفت. همچنین به او یادآور شد که هر بدعتی گمراهی است و اینکه مردم نجد بدعت‌هایی بکار می‌برند و مرتکب ظلم می‌شوند و دچار اختلاف و تفرقه هستند. محمد بن‌سعود سخنان شیخ را موافق دین و دنیای خود دانست و به او قول داد که با دو شرط به یاری او برخواهد خاست: اول اینکه وقتی همه کارها اصلاح شد شیخ از او جدا نشود و به دیگری نپیوندند و دیگر اینکه مجاز باشد خراجی را که همه ساله، هنگام برداشت محصول، از اهل درعیه دریافت می‌کند، همچنان دریافت کند.

شیخ شرط اول را پذیرفت و در مورد شرط دوم گفت: «امیدوارم خداوند فتوحات و غنایم بسیاری از خراج مزبور نصیب گرداند». بدین ترتیب شیخ محمد بن‌عبدالوهاب و محمد بن‌سعود، در مورد جنگ با مخالفان و امر به معروف و نهی از منکر و اقامه شعائر دینی، طبق معتقدات خود با یکدیگر بیعت کردند و جمعی از رؤسای قبایل و مردم دیگر از اطراف، گردشان جمع شدند.

همانگونه که قبلاً بیان شد، عبدالعزیز، پسر محمد بن‌سعود، داماد محمد بن‌عبدالوهاب شد که این نیز موجب رابطه نزدیک‌تر میان آن دو گردید. در همان دوران بود که عثمان بن حمد بن‌معمر، امیر عُیَینه که شیخ را از شهر خویش بیرون کرده بود با جمعی از یارانش برای عذر خواهی نزد وی آمدند و او را به عُیَینه فرا خواندند و عبدالوهاب نیز بازگشت خود را به نظر محمد بن‌سعود موکول کرد که وی نیز نپذیرفت و عثمان با پشیمانی به شهر خود بازگشت.

در زمانی که شیخ محمد به درعیه آمد و با محمد بن‌سعود توافق کرد، مردم درعیه در نهایت تنگدستی و احتیاج بودند و برای قوت روزانه خود کار می‌کردند و نیز در مجلس شیخ حاضر می‌شدند تا سخن او را بشنوند و به وعظ او گوش فرا دارند. ابن‌بشر به ثروت هنگفت شیخ بعد از دعوت وهابیت اشاره می‌کند اما شرح نداده است که این ثروت هنگفت از کجا به دست آمده بود. ولی از قراین و سیاق تاریخ این طور به نظر می‌رسد که این ثروت، در حملات به قبایل و شهرهای دیگر نجد و به غنیمت گرفتن اموال دیگران کسب شده بود.

اگر به زندگی محمد بن‌عبدالوهاب نظری افکنیم می‌بینیم که شیخ محمد از نظر قدرت مالی تمکن فراوانی نداشت و هنگامی که ثروت هنگفتی بدست آورد که با محمد بن‌سعود، امیر شهر درعیه، همراه شد و آن همه ثروت، نتیجه غارت‌ها و حمله‌های آن دو به قبایل و شهرهای مجاور است. چون زمانی که محمد بن‌عبدالوهاب به واسطه هم پیمانی با محمد بن‌سعود احساس قوت و نیرو کرد، حکومت آل‌سعود شروع به یاری و پشتیبانی او نمود. محمد‌بن‌عبدالوهاب بعد از این احساس، یاران و پیروانش را گرد آورد و آنان را ترغیب به جهاد نمود. به سرزمین‌های مجاور مسلمان نوشت که دعوت او را بپذیرند و به اطاعت او در آیند. محمد‌بن‌عبدالوهاب از هر کس که به فرمان او گردن می‌نهاد، یک دهم اموالش را از قبیل پول و کالا و چهارپایان، نظیر شتر و گاو و گوسفند می‌گرفت و هر که از فرمان او سرپیچی می‌نمود با او از سر جنگ در می‌آمد و او را می‌کشت و اموالش را به غنیمت می‌گرفت و خانواده‌اش را اسیر می‌کرد. شعار وهابیت این بود: «یا داخل گروه وهابی شو و یا جزایت کشتن است و برای زنانت بی‌سرپرست شدن و برای کودکانت یتیمی». هر چند آن غارت‌ها کمک فراوانی به قدرت تبلیغات محمد بن‌عبدالوهاب نمود، عامل اساسی یا مهمترین عامل پیشرفت وهابیت نیست و می‌توان از لابه لای تاریخ دریافت که اگر قدرت اقتصادی در پناه قدرت سیاسی نباشد به زودی حاکمیت‌های سیاسی قدرت‌های اقتصادی را نابود خواهد کرد.

محمد‌بن‌عبدالوهاب در اوایل کار با نوشتن نامه‌ها به اطراف و اکناف از آنان خواست از او اطاعت و رهبری او را قبول کنند. تمام کارهای لشکری و کشوری در نجد با صلاح دید و نظر شیخ انجام می‌شد. پس از آن که پیروان محمد، شهر ریاض، از شهرهای نجد را فتح کردند و همة گردنکشان را به اطاعت وا داشتند و سرزمین خود را گسترش دادند و راه‌ها را امن کردند، شیخ کارهای مردم و اختیار اموال و غنایم را که قبل از آن به عهده وی بود به عبدالعزیز و پدرش واگذار کرد و خود به عبادت و تدریس پرداخت اما عبدالعزیز و پدرش دست از او نکشیدند و تمام کارها با نظر و دستور وی انجام می‌یافت. وضع به همین منوال بود تا سال 1206 که شیخ محمد از جهان رخت بر بست.

محمد‌بن‌عبدالوهاب در پاسخ کسانی که گویا درباره عظمت مقام پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) سئوال کرده بودند چنین گفت: «عصایی خیر من محمد لان عصائی انتفع بها و لکن محمد قد مات!!» یعنی «عصای دست من بهتر از محمد(صلّی الله علیه وآله) است زیرا از عصایم استفاده می‌کنم اما محمد(صلّی الله علیه وآله) مُرده است و نمی‌توان از او استفاده کرد!!» و قبیح‌تر از آن اینکه نخستین سلطان رسمی فرقه‌ای که او پایه گذاری کرده بود، پس از تصرف مدینه بر مرقد مطهر پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) حاضر شد و با وقاحت تمام که تنها از بدویان نیمه وحشی بر می‌آید، پای بر ضریح مطهر کوفت و چنین گفت: «قم یا محیمد فانا الان اصبحت الملک! قم انظر!!» یعنی «ای محمد(صلّی الله علیه وآله) برخیز و ببین که من پادشاه شده ام!» البته در سخن او تعریضی گستاخانه وجود دارد چرا که نام شریف پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله) را تصغیر کرد و گفت: «محیمد» (محمد کوچک!!) و با این کلام گستاخانه خود می‌خواست بگوید ‌ای کسی که در برابر من کوچک هستی!؟ و چنین تعبیری را قدرتمندان پیروز به هنگام برخورد با شکست خوردگان به کار می‌برند. با این موارد گستاخی آنها را در می‌یابیم که به ظاهر مسلمان و پیرو سلف صالح بودند.

فعالیت محمد‌بن‌عبدالوهاب تا زمان مرگش، هم در قلمرو دین و هم در قلمرو سیاست ادامه داشت. اغلب نوشته‌های او کوتاه و همراه با آیات قرآنی و احادیث است. اثر عمده وی کتاب التوحید است که چندین بار تجدید چاپ شده است و تعلیمات وی را مطابق اصول مذهب حنبلی در بر دارد کتاب «الاصول الثلاثة» که به درخواست امیر عبدالعزیز تألیف شده، در واقع نوعی رساله شرعیات رسمی است. کتاب کشف الشبهات که بیشتر رنگ جدل و مناظره دارد، مسلمانانی را که به زعم او توحید واقعی را باور ندارند محکوم کرده است. مجموعة الحدیث النجدیة (چاپ قاهره 1346 ق) شامل چند رساله کوچک از شیخ با عناوین اصول الایمان، فضل الاسلام، الکبائر و نصیحة المسلمین در تعریف ایمان و اسلام است. دیگر تألیفات وی عبارت است از: عقیدة الفرقة الناجیة (چاپ بیروت)، مسایل الجاهلیة (چاپ قطر)، مختصر سیرة الرسول (چاپ قطر) و الهدیة الطیبة (چاپ قطر). انتشارات نهضت اسلامی سعودی در مکه نوشته‌های شیخ را چاپ و منتشر کرده است.

فرزندان محمد بن‌عبدالوهاب

از محمد‌ بن‌عبدالوهاب چهار فرزند پسر باقی ماند که عبارتند از: عبدالله، حسن، حسین و علی. پس از درگذشت پدر، عبدالله بن‌محمد بن‌عبدالوهاب، پسر بزرگتر، برنامه او را دنبال کرد و بعد از وی پسرانش به ترتیب سلیمان و عبدالرحمن جانشینان وی شدند. سلیمان مردی بسیار متعصب بود و در سال 1233 به دست ابراهیم پاشا مقتول گشت. برادرش عبدالرحمن نیز گرفتار و به مصر تبعید شد و در آنجا هم درگذشت.

از حسن بن‌محمد بن‌عبدالوهاب، دومین پسر محمد‌ عبدالوهاب، فرزندی باقی ماند و به نام عبدالرحمن که به روزگار تسلط وهابی‌ها بر مکه، متصدی پست قضاوت در آن شهر بود. عمری در حدود 100 سال داشت و فرزندی به نام عبداللطیف از وی بر جا ماند و از حسین و علی نیز فرزندان زیادی باقی ماندند که هنوز هم در شهر درعیه و به آل شیخ معروفند.

فصل سوم

جامعه شناختی نجد و پیدایش وهابیت

در این فصل به ویژگی‌های محیطی که محمد بن‌عبدالوهاب در آن ظهور کرد، شامل خصوصیات جغرافیایی، زیستی، محیطی، معیشتی و ساختار اجتماعی آن می‌پردازیم.

مقدمه

1ـ اسلام قبل از هر چیز باید معیار زندگی فردی و اجتماعی مسلمین قرار گیرد و وظیفه مسلمانان درک و عمل به اصول و قوانین آن در کلیت و تمامیتش است. با وجود این اسلام از نظر بعضی از اعراب، حتی روشنفکران مذهبی و بلکه علمای آنها، بیش از آنکه یک دین باشد، یک تاریخ و فرهنگ غنی و افتخار آمیز است که البته آنها خود را پایه گذار این فرهنگ می‌دانند و معتقدند که بیشترین سهم را در خلق و تکوین آن داشته‌اند و بالاخره آن را یک پشتوانه تاریخی برای ملیت خودشان می‌دانند.

2- دیدگاه و هدف غالب مسلمانان از اسلام این است که به دین و مبانی آن عمل شود، اگر چه این عمل در تضاد با گذشته شان باشد و عملکرد آنان را در گذشته نفی کند. همچنان که نتیجه و انتظار طبیعی و منطقی اعتقاد به اسلام به عنوان یک دین این است که جامعه به اهداف و اصول اسلامی و در رأس آنها عدالت ـ که در قرآن اقامه آن را هدف نهایی ارسال رسل و انزال کتب می‌داند ـ علیرغم تمام پیامدهایی که خواهد داشت یا می‌تواند داشته باشد برسد. در حالی که در دیدگاه وهابیت اگر چه اسلام است که می‌باید بر جامعه حکومت کند، مهم‌تر آن است که این دین در پرتو تاریخ و فرهنگ میراث عربی فهمیده می‌شود و از این رو عمل به اسلام هیچ گاه به معنای طرد و نفی آنچه آنان فرهنگ و میراث افتخار آفرین اسلام می‌خوانند نیست و از چنین دیدگاهی آنچه کلاً اهمیت دارد و لااقل حائز درجه اول اهمیت است مفهوم قدرت است و نه عدالت.

3- یکی از مهم‌ترین موانع در برابر استعمار در کشورهای مختلف، نفوذ دین در بین مردم بوده است. البته موانع دیگری از جمله ملیت، زبان و فرهنگ نیز نقش عمده‌ای داشته‌اند. در میان تمام ادیان نقش دین اسلام در این مورد همیشه مورد اعتراف استعمارگران بوده و هست. زمانی بود که نماینده استعمار کهن انگلیس در مجلس عوام قرآن به دست گرفت و گفت: «اروپا باید بداند تا وقتی که این کتاب راهنما و مورد عمل مسلمانان است، هرگز امکان ندارد پایه‌های سیاست استعماری ما در آن سرزمین‌ها مستقر گردد!» با نگرش به ترفندهای استعماری می‌بینیم که در بعضی از کشورهای مسلمان به علت فهم و درک و برخورداری از فرهنگ غنی اسلام، استعمار نتوانست بر آنان چیره شود.

4- دستورالعمل انگلیس به جاسوس‌های خود در مناطق اسلامی در زمینه مذهب تراشی چنین است: «تبلیغ عقاید و مذاهب ساختگی در مناطق اسلامی با برنامه‌ریزی آگاهانه و منظم و پس از ارزیابی زمینه‌های مساعد فکری در اقشار مردم. نشر و تبلیغ این مذاهب جعلی نباید منحصر و محدود در مراکز تشیع باشد، بلکه در میان فرقه‌های چهارگانه اهل تسنن نیز باید مذهبی از این دست به ترتیبی که یاد شد، انتشار یابد و اختلاف و منازعات شدیدی بین این فرقه‌ها ایجاد شود تا آنجا که هر فرقه خود را مسلمانان واقعی و دیگران را مرتد، کافر و واجب القتل پندارد....

ترفندهای استعمار برای رسیدن به این اهداف به طرق مختلفی صورت می‌گرفته است:

1ـ مقابله مستقیم که خود به دو طریق انجام می‌شده است:

الف) از طریق رویارویی نظامی که نمونه‌های آن جنگ‌های صلیبی و اشغال نظامی کشورهای اسلامی چون لیبی، عراق، افغانستان و الجزایر است.

ب) هجوم به تعالیم اسلام از طریق تحریف و وارونه جلوه دادن احکام آن و وارد ساختن اتهاماتی به اسلام و مقدسات آن.

2ـ مقابله غیر مستقیم که این نیز از چند راه انجام می‌شده است:

الف) ترویج فحشا و فساد در بین مسلمانان برای از بین بردن حساسیت آنان نسبت به دین.

ب) تحریک احساسات قوی ناسیونالیستی برای دسته دسته کردن افراد و گروه‌ها در سرزمین‌های اسلامی.

ج) ایجاد تفرقه و اختلاف از طریق اشاعه اتهامات و تکفیر و بدبینی در بین مسلمین.

جغرافیای نجد

جغرافی‌دانان قدیم اسلامی از زمان‌های پیشین، شبه جزیره عربی یا جزیره العرب را به 5 بخش تقسیم کرده‌اند که بخش‌های کناره ساحلی با نام‌های حجاز و یمن و تهامه و یمامه و بخش میانی آن ـ که بزرگ‌ترین قسمت آن بود ـ با نام نجد شناخته می‌شد.

سرزمین نجد از جهت جغرافیایی ناحیه‌ای وسیع از شبه جزیرة عربستان است که امروزه قسمتی از کشور عربی سعودی است و از جنوب به سرزمین یمامه و احقاف، از شرق به عراق و احساء و قطیف، از شمال به صحرای شام و از غرب به ناحیه حجاز، محدود است. شهرها و روستاهای نجد بیشتر در شرق این سرزمین پهناور، در مناطق نزدیک خلیج فارس قرار دارد و از این رو نام نجد نیز در استعمال خاص خود بیشتر ناظر بر همین بخش بوده است. البته این سرزمین را به علت بلندتر بودن از نواحی اطراف، نجد (=مرتفع) گفته‌اند. مرکز نجد، شهر معروف ریاض از ناحیه عارض است که هم اکنون پایتخت عربستان است.

صحرای سوزان ربع الخالی در جنوب و صحرای بزرگ نفوذ در شمال و صحرای دهنا که آن دو صحرا را به یکدیگر پیوند می‌دهد، قسمت مسکونی نجد را ـ که در میان صحرای دهنا تا خلیج فارس قرار دارد – به طور کامل از سایر بخش‌های شبه جزیره و عراق و شام جدا می‌کند و در عزلت کامل قرار می‌دهد. امارت قطیف، احساء، مسقط، عمان و دیگر اماراتی که در کناره خلیج فارس قرار دارند، نیز ارتباط بیابان نجد را با این خلیج و دنیای ماورای آن به کلی قطع می‌کنند. از این رو نجد از روزگاران دور تا قرن دوازدهم هجری یکی از ناشناخته‌ترین و دور افتاده‌ترین نقاط جهان بود که حتی دولت‌هایی مانند دولت عثمانی نیز که بر حجاز فرمان می‌راند، بدان کاری نداشت. صحراهای سوزان گرداگرد نجد که رسیدن به مراکز و مناطق مسکونی آن را ناممکن می‌کرد، موجب شده بود که هیچ نیروی خارجی هرگز به آن سرزمین علاقه و رغبت و در آن نفوذ و قدرتی نداشته باشد.

بلاد معروف دیگر نجد عبارت بود از دو شهر عنیزه و بریده از ناحیه قصیم و شهر الزلفی از ناحیه سدیر و شهر شقراء از ناحیه و‌شم و شهر درعیه از ناحیه عارض و قراء قبایل دواسر و بسیاری قریه‌ها و نواحی دیگر.

جامعه شناسی نجد

شاید به نظر رسد که یکی از عوامل قدرت وهابیت، شخصیت محمد‌ بن‌عبدالوهاب باشد. با نظر به زندگی نامه شیخ می‌بینیم که او بر خلاف نظر بعضی که وی را مردی مدیر و مدبر و با نفوذ و عالم می‌دانند، نه تنها مردم را جذب نمی‌نمود، بلکه در تاریخ، اختلافات و منازعات او در میان خانواده اش به خصوص با پدر و برادر و همچنین دیگر مردم نقل شده است. نمونه بارز آن نقل مکان او از شهری به شهر دیگر به سبب تنفر مردم از اوست. فرضاً اگر هم بپذیریم که آن صفات جذب کننده در او بوده است، نمونه‌های بارزی در تاریخ نیز وجود دارد که شخصی با داشتن آن صفات و حتی بالاتر از آن نیز نتوانسته است کاری از پیش برد. پس به طور کلی نمی‌توان شخص او را تنها عامل پیشرفت او دانست؛ همچنان که ابن‌ت