سفر حج مرحوم آيت الله محمد يزدی اصفهانی

مطالبي که در پيش روي شماست، گزارش سفر حجّي است که گروهي از اهالي اصفهان، همراه عالم ربّاني، مرحوم آيت الله حاج شيخ محمد يزدي اصفهاني، در سال 1322 هـ .ش. = 1362 هـ .ق. مشرّف شده اند; سالي که يکي از حجاج ايراني به نام ابوطالب، از اهالي اردکان يزد، به دست وهابيان در مکه معظّمه ـ بلد امن ـ " وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً " (1) به شهادت رسيد.

اين گزارش، به نقل از آن عالم وارسته و ربّاني است.

همراه با گروهي از اهالي اصفهان، به عزم حج گزاري و زيارت حرمين شريفين، راهيِ بندر بوشهر شديم و از آنجا به وسيله يک کشتي 70 نفري، به طرف کويت راه افتاديم. کشتي از نوع بَلَم بود و به وسيله پرده و باد حرکت مي کرد. مقداري از مسير را رفتيم تا به محلّي از دريا، به نام خور عبد الله رسيديم. امواج دريا از چهار طرف مي آمد. ناگهان ديديم که طوفاني شديد ايجاد شد; به گونه اي که پرده کشتي از پايين به بالا پاره شد و کشتي از حرکت ايستاد!

با توجّه به شدّت طوفان و هجوم امواج، تعادل کشتي به هم خورد; به طوري که در تلاطم افتاد و به راست و چپ مي غلتيد و از هر طرف آب و ماهي به درون کشتي مي آمد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آل عمران : 97

--------------------------------------------------------------------------------
161

--------------------------------------------------------------------------------

خدمه و کارکنان کشتي، آب ها را بيرون مي ريختند. هر لحظه بر وحشت و اضطراب مسافران و ساکنان کشتي افزوده مي شد، تا آنجا که فريادها به استغاثه و ياري بلند شد، صداي ضجّه و شيون به آسمان رفت. حتي برخي مي گفتند: کاش نيامده بوديم!

مناظري عجيب در کشتي پديد آمد. يکي از مسافران ترک زبان، فرزند خود را در آغوش گرفت و داشت با وي وداع مي کرد...

و من (مرحوم آيت الله يزدي) که نمي توانستم بنشينم، سر بر سجده گذارده و در آن حال، نماز حضرت زهرا(عليها السلام) را خواندم و بعد از نماز به حضرت مهدي ـ صلوات الله عليه ـ متوسّل شده و استغاثه به آن جناب نمودم. خطاب به آن حضرت گفتم:

اي حجّت خدا، اگر ما غرق شويم مسأله اي نيست. عمري از ما گذشته و تسليم مرگيم. تو مي داني که ما روحانيون و اهل علم، همواره مردم را مخاطب قرار داده، به آنان گفته ايم: اي مردم شيعه، در گرفتاري ها، مصيبت ها، پيش آمدهاي ناگوار، هنگام ابتلا به مرض هاي بي درمان و صعب العلاج و سختي هاي دوران و در مسافرت ها، در بيابان ها و در برخورد با ناملايمات، دست توسّل به ذيل عنايتِ آقا امام زمان ـ عجّل الله تعالي فرجه الشريف ـ بزنيد و بدانيد که حتماً آن حجّت خدا فريادرس شما خواهد بود.

اکنون ما، در اين طوفان، اگر غرق شويم و از ميان برويم. مردم خواهند گفت که عالمان همواره به ما مي گفتند که در شدايد و گرفتاري ها به امام عصر (عج) توسّل بجوييد که آقا شما را نجات مي دهد. اکنون چرا خودشان توسل نجستند و از حضرت نخواستند که ما را نجات دهند؟! در پاسخ اين پرسش چه جوابي خواهيد داد، اي حجت خدا؟!

وقتي مناجات و حرف هايم را با امام زمان ـ عليه آلاف التحية والثناء ـ در ميان گذاردم، ديدم که از شدت طوفان کاسته شد و دريا آرام گرفت. اضطراب و وحشت مسافران کشتي کمتر شد و آرامش به کشتي بازگشت. خدمه کشتي چادر کشتي را دوختند و کشتي به حرکت خود ادامه داد و ما به ياري خداوند، در سلامت به کويت رسيديم.

در کويت، به انتظار وسيله نقليه بوديم که هر لحظه بر مسافران عازم بيت الله الحرام افزوده مي شد و از سوي ديگر وسيله نقليّه به قدر کافي وجود نداشت. برخي ناگزير از ماشين هاي باري، که براي حمل مصالح ساختماني; مانند گچ و آجر به کار گرفته مي شد، استفاده مي کردند. ساعت به ساعت بر کرايه ها افزوده مي شد.

--------------------------------------------------------------------------------
162

--------------------------------------------------------------------------------

سرانجام ما نيز ماشيني را اجاره کرده، از دروازه شهر کويت، به طرف عربستان حرکت کرديم. در راهي که نه آسفالت بود و نه جادّه معيّني داشت و شن زاري بيش نبود، مقداري از مسافت را طيّ کرديم. ناگهان ماشين از حرکت ايستاد. افراد خبره مقداري بررسي کردند اما نتوانستند به آن سامان دهند و به راه بيندازند. در نتيجه، در آن بيابان ماندگار شديم!

ماشينهاي ديگري نيز در اين مسير از حرکت مي ايستادند و دچار نقص فنّي مي شدند. اما خوشبختانه نزديک اين منطقه بي آب و علف، يک آبادي وجود داشت به نام مُراد که قلعه آن به خوبي نمايان بود. مردماني در آنجا زندگي مي کردند. در ميان آنان روحاني و عالمي بود که ريش بلندي داشت. تمام امور مردم به دست او اداره مي شد و مردم به امامت او نماز مي گزاردند.

به ديدن او رفته، پس ازسلام و احول پرسي، مشکل خود را برايش شرح داديم و کم کم طرح دوستي و رفاقت با او ريخته شد...

پيوسته آيه شريفه " وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ " (1) را زمزمه مي کردم; زيرا ما نخستين گروهي بوديم که به اين مکان رسيديم و همچنان در انتظار وسيله ايم که ما را به مکّه معظّمه برساند.

عالم آباديِ مراد به ما قول داد که با رسيدن وسيله، شما را در اولويت قرار خواهيم داد...

سرانجام ماشيني بسيار مجهّز رسيد که حامل ريال هاي سعودي بود که از مکّه به مقصد رياض مي رفت. شيخ به آنان پيشنهاد کرد که پول ها را به او دهند و ابتدا حجّاج را به مکّه برسانند و سپس بازگشته، پول ها را به رياض ببرند.

آنان گفتند: ما اجازه چنين کاري را نداريم.

شيخ تلگرافي به مقامات سعودي زد و از آنان اجازه تحويل پول ها را گرفت و مسؤولان ماشين پول ها را شبانه تحويل شيخ دادند و تصميم گرفتند اوّل صبح زائران خانه خدا سوار کرده، حرکت خود را آغاز کنند.

حجاج که منتظر بودند، به مجرّد آماده شدن ماشين، هجوم آورده، داخل ماشين شدند و ماشين پر از جمعيت شد و جايي براي ما نماند! نزد شيخ رفته، ماجراي خواندن آيه شريفه: " وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ " (2) را مطرح کردم و به او گفتم، ماشين از افراد متفرّقه پر شد و جاي خالي براي ما نماند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . واقعه : 10 و 11

2 . واقعه : 10 و11

--------------------------------------------------------------------------------
163

--------------------------------------------------------------------------------

شيخ بي درنگ به سوي ماشين آمد و با چوب خيزراني که در دست داشت سرنشينان را پياده کرد و دستور داد ماشين را به درون قلعه بردند و درِ قلعه را بستند و به ما (آيت الله يزدي و جمعيّت همراه) گفت: از سمت ديگر قلعه به درون قلعه بياييد و سوار شويد و ما از آن در آمده سوار ماشين شديم و به طرف مکّه معظّمه راه افتاديم. شب هفتم يا هشتم ذي حجّة الحرام از مسير رياض وارد مکّه شديم و توفيق انجام اعمال عمره و حج را يافتيم.

امّا جريان و داستان ابوطالب يزدي

در اين سال (1322ش.) و در اين سفر بود که ماجراي تلخ ابوطالب يزدي رخ داد. ماجرا چنين بود که در حين طواف کعبه، از شدّت گرما و فشار جمعيّت، حالت تهوّع (و قي کردن) به ابوطالب يزدي اردکاني دست مي دهد و او به ناچار دامن لباس احرامش را بالا مي گيرد و در آن استفراغ مي کند تا مسجدالحرام ملوّث و آلوده نشود. گروهي از از اهل سنت متعصّب مصري، نزد قاضي رفته و شهادت مي دهند اين شخص (ابوطالب) تصميم داشت خانه خدا و کعبه معظّمه را ملوّث و نجس کند!

قاضي، بدون تحقيق و بررسي در کيفيّت واقعه، حکم اعدام اين مسلمان مظلوم و زائر خانه خدا را صادر مي کند و بي درنگ حکم اعدام در مقابل مسجدالحرام به اجرا در مي آيد.

ماجرا از سوي مقامات کشور ايران پي گيري شده، پس از تحقيق و بررسي، معلوم مي شود که قضيه عمدي نبوده و هيچ گونه تصميمي جهت تنجيس مسجدالحرام در کار نبوده است. و مرحوم ابوطالب يزدي صد در صد بي گناه بوده و شهادت شاهدان و گواهان، بي اساس و از روي غرض بوده است.

و اين سرگذشت تلخ زائري است که ميهمان خدا بود و از ضيوف الرحمان. با اين که قرآن کريم مي فرمايد: " إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْکُمْ " (1) که حق تعالي کليّه مسلمين جهان را نسبت به يکديگر برادر خوانده است و در جاي ديگر مي فرمايد: " أَشِدّاءُ عَلَي الْکُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ " (2)

اکنون جا دارد به مناسبت اين واقعه و رخ داد تلخ، که شهادت و گواهي ناحق موجب شد خون مسلمان و زائري در سرزمين امن خدا ريخته شود، روايتي از امام صادق(عليه السلام)نقل شود:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . حجرات : 10

2 . فتح : 29

--------------------------------------------------------------------------------
164

--------------------------------------------------------------------------------

ابن ابي عمير از هشام بن سالم از امام صادق(عليه السلام) نقل مي کند که فرمود:

شاهِدُ الزُّورِ لا تَزال قَدَماهُ حَتّي تَجِبَ لَهُ النّارُ ; آن که شهادت بر دروغ دهد سرانجام گام هايش به سوي آتش کشيده خواهد شد. (1)

و نيز مرحوم صدوق (محمدبن عليّ بن الحسين) در کتاب عقاب الأعمال از پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) نقل مي کند که آن حضرت فرمود:

وَ مَنْ شَهِدَ شَهَادَةَ زُور عَلَي رَجُل مُسْلِم أَوْ ذِمِّيّ أَوْ مَنْ کَانَ مِنَ النَّاسِ عُلِّقَ بِلِسَانِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ مَعَ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْکِ الاَْسْفَلِ مِنَ النَّارِ (2)

هر آن که به ناحق و دروغ بر ضدّ مسلماني و يا بر ضدّ يکي از اهل کتاب (يهودي، مسيحي و زردشتي) گواهي دهد و يا شهادت ناحق بر ضدّ کسي دهد که از هيچ کدام از گروه ها نيست، او را در روز قيامت به زبانش آويزان کنند و جايگاهش در جهنم با منافقين، يعني در قعر جهنم خواهد بود.

اللَّهُمَّ وَفِّقْنَا لِمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَي، وَ السَّلامُ عَلَيْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُهُ

28 ربيع الاوّل 1426 = مطابق با 17 ارديبهشت 1384

پي نوشت ها

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 .، وسائل الشيعه، ج18، ص236، ح1

2 . وسائل الشيعه، ج27، ص325

--------------------------------------------------------------------------------
165

--------------------------------------------------------------------------------

گزارش سفر اوليا چَلَبي به حرمين شريفين

در سال 1081

مقدمه و ترجمه از: رسول جعفريان

مقدمه

سياحت نامه اوليا چلبي، مهم ترين و مفصل ترين سفرنامه اي است که در دوره عثماني، در نيمه دوّمِ قرن يازدهم هجري نوشته شده و در بر دارنده خاطرات سفر نويسنده از سرزمين هاي وسيعي است که آن زمان در اختيار دولت عثماني و گاه خارج از سلطه آن دولت بوده است.

اين اثر ارزشمند، بارها به ترکيِ عثماني و لاتين چاپ گرديده(1) و در دوران ما هم، از سوي انتشارات yky(انتشارات بانک ياپوکرِدي)، در دست نشر مي باشد که تاکنون هشت مجلد آن از چاپ خارج شده است.

بخش کوتاهي از اين سفرنامه، که مربوط به تبريز و شهرهاي اطراف آن است و مربوط به

سال 1050 مي باشد، توسط مرحوم حاج حسين نخجواني ترجمه و به فارسي منتشر شده است (تبريز، 1338 ش، 41 صص.). و ما تا آنجا که مي دانيم، اطلاع و متن بيشتري از اين دايرة المعارف شگفت، که به نوعي مي توان آن را با سفرنامه شاردن مقايسه کرد، در فارسي ارائه نکرده اند. مطالعه همان بخش، که مربوط به شهرهاي مختلف آذربايجان; از جمله مراغه، تبريز و... است، نشان مي دهد که اين اثر تا چه اندازه اهميت دارد.

در اينجا ابتدا اشاره اي به زندگي وي کرده،

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 . براي نسخه هاي خطي و چاپي آن نکـ : مجله الداره، سال 27، ش 3، صص70 ـ 68

--------------------------------------------------------------------------------
166

--------------------------------------------------------------------------------

سپس به پژوهش در باره او مي پردازيم و در آخر گزارشي فشرده از سفر وي به مدينه و مکه ارائه خواهيم کرد.

در مقدمه، از منابع گوناگون، بهويژه برخي از سايت هاي ترکي استفاده کرده ايم، اما گزارش سفرنامه، از ترجمه عربي بخش حجاز آن است که با عنوان الرحلة الحجازيه بهوسيله استاد دکتر الصفصافي احمد المرسي، از ترکي به عربي در آمده است; (چاپ دارالآفاق العربيه، قاهره، 1999).

وي حواشي سودمندي بر کتاب زده، اما به نظر مي رسد متن آن دقت لازم را ندارد.

اوليا چلبي (1020 ـ 1094) در دهم محرم سال 1020 هجري در اونقپاني در شهر استانبول به دنيا آمد. همانجا به مدرسه رفت و خط ، تذهيب و نقاشي را از پدرش درويش محمد ظلّي، فرا گرفت. پدر او جواهرچي قصر بود و از اين جهت فردي محترم به شمار مي آمد. نياي اعلاي ايشان به احمد يسوي، صوفيِ مشهور مي رسد. عنوان درويش براي پدر او هم نشان آن است که همچنان علايق تصوّف در آنان باقي مانده است. با اين حال، خاندان او، چهره هاي برجسته اي در دولت عثماني بودند و طبعاً اين وضعيت روي سرنوشت اوليا چلبي هم مؤثر بوده است.

افندي علاوه بر دروس مدرسي، قرآن را حفظ کرد و به همين جهت لقب حافظ به دادند.

در سال 1045، در شب قدر، در مسجد اياصوفيه، در حضور سلطان مراد عثماني قرآن خواند که مورد تشويق وي قرار گرفت. سلطان از او خواست تا مصاحبش باشد; يعني در مجموعه دربار قرار گرفت.

چلبي، افزون بر دروس رسمي، مطالعاتي در موسيقي و شعر نيز داشت و پس از آن که مورد تشويق سلطان قرار گرفت، براي تحصيل به اندرون کاخ عثماني رفت. در آنجا با عربي و فارسي آشنا شد. بخشي از گلستان سعدي و مثنوي ملاّي رومي را حفظ کرد که گاه به عبارات آنها هم در سياحتنامه خود استناد مي کند. زماني که وي در اندرون بود، بيست سال داشت و مطالب زيادي فرا گرفته، اشعار و قصايد فراواني در حفظ داشت. اين دوره چهار سال طول کشيد.

با حمايت دايي اش، ملک احمد پاشا، که از مقرّبان سلطان مراد بود، در درون دربار

--------------------------------------------------------------------------------
167

--------------------------------------------------------------------------------

شغلي به دست آورد. در واقع خودِ وي خواست تا به سپاه بپيوندد و سلطان هم با او موافقت کرد.

به نظر مي رسد که اوليا از همان زمان سياحت را دوست مي داشت و به دليل آن که از پدر و دوستان پدرش مطالبي در باره بلاد مختلف شنيده بود، هوس سياحت در سر داشت. در واقع، پدر وي که به کارهاي هنري در صفحات برنجي مشغول بود، خودش در جنگ زيگتوار شرکت کرده بود و اوليا، داستان زندگي دوستان پدرش را از زبان آنان، که با پدرش رفت و آمد داشتند، مي شنيد. شنيدن اين داستان ها، هوس سياحت را در او تقويت مي کرد. وي بيست ساله بود که سفرش را از استانبول آغاز کرد و هرآنچه را که در آنجا ديده بود، ثبت کرد.

او شبي پيامبر(صلي الله عليه وآله) را در خواب ديد. وقتي خواست دست آن حضرت را ببوسد، رفت تا بگويد شفاعت يا رسول الله، از لرزش گفت: سياحت يا رسول الله. پس از آن که خوابش را براي برخي از معبران گفت، آنان تأکيد کردند که او اهل سياحت خواهد شد.

وي کارش را بااين داستان آغاز کرد. اين نکته اي است که خود او در سياحتنامه اش آورده، گرچه قدري متفاوت با اين حکايت است.

اوليا در سال 1050/1640، پس از گردش و ديدار از استانبول و نگارش آنچه در اين گردش به دست آورده بود، به بورسا و طرابوزان رفت و در کريمه، نزد بهادرخان گراي رفت. سپس همراه برجستگاني از دولت، به نقاط مختلفي سفر کرد. در جريان جنگ ها، نامه رسان ميان پاشاهان بود و کار بريد و الاغ مي کرد. سفر او به ايران هم در همين چهارچوب بود که طي آن، آگاهي هاي دقيقي را از آذربايجان و شهرهاي مختلف آن ثبت کرد.

در سال 1645، در جريان جنگي که منجر به تصرف ياني شد، در خدمت يوسف پاشا بود; چنان که در سال 1646 در ارزروم حسابدار دفتر محمدپاشا بود. از آنجا به آذربايجان و گرجستان رفت.

در سال 1648 از استانبول با مصطفي پاشا به شام رفت و سه سال در آنجا ماند و سپس بازگشت. بعد از سال 1651 سفر خود را به بخش اروپاييِ تحت سلطه عثماني آغاز کرد و مدتها در صوفيه ماند.

ميان سال هاي 1667 ـ 1678 در اطريش، آلباني، تسليا، کانديه، گومولجينه (از بلغارستان) و سلانيک بود.

--------------------------------------------------------------------------------
168

--------------------------------------------------------------------------------

اوليا چلبي تمامي آناتولي، خاورميانه، قفقاز، سودان، صحراي عرب تا شمال حبشه، روم اروپايي، آلباني، روماني، مجارستان، وين، آلمان، هلند، بوسني و هرزگوين، دالماچيا، جنوب روسيه و تمامي مناطق عرب را گشت و آنچه را ديد، نوشت. وي در سال 1682 در استانبول درگذشت. امروزه کسي از محلّ دفن او آگاهي ندارد.

سياحتنامه وي، حاصل اين اسفار و بزرگترين مجموعه سفرنامه اي ترکي است که تاکنون همه يا بخش هايي از آن به ده زبان برگردان شده است.

مهم ترين نسخه خطيِ برجاي مانده از او، در چهار جلد، در موزه توپقاپي سراي، در قسمت روان به شماره 1457 نگهداري مي شود. يک نسخه هم به خط مؤلف وجود دارد (و پذيرفته شده که از خودِ چلبي است) و آن در توپقاپي سراي به شماره 304، در قسمت بغداد نگهداري مي شود. پايان نامه اي در سال 1994 در باره اين نسخه از سفرنامه، نوشته شده است.

پژوهش بسياري در باره سياحتنامه اوليا چلبي در زبان هاي مختلف به ويژه توسط اروپايي ها نوشته شده است. سميناري هم در هشتم نوامبر 2001 در دانشگاه مديترانه شرقي، در باره اين کتاب برگزار شد که نشاني اينترنتي آن سمينار چنين است: ] www.emu.ed.tr [عناوين مقالات ارائه شده در اين سمينار عبارت است از:

بازارهاي آناتولي، ساختار سربازي در قرن هفدهم در کريمه، اوليا چلبي يک مورخ جنگ، منابع و محتواي سياحتنامه، جزيره رودوس; سياحتنامه به زبان گفتاري نه نوشتاري، يک کليساي يهودي استانبول از نگاه چلبي، نام هاي اماکن در باکو در سياحتنامه، جلاليان و اوباشان در آناتولي در سياحتنامه، بخش هاي منظوم سياحتنامه، سلطان حسين بايقرا در سياحتنامه، نان در مجلدات اول تا پنجم سياحتنامه در آناتولي، حمام نامه در سياحتنامه، راه هاي حج و حج گزاري در سياحتنامه، دفاتر سجلي در سياحتنامه از شهرهاي آناتولي، وصف قيافه هاي اروپايي در سياحتنامه، واژه اوغوز (ترکهاي اوليه) در سياحتنامه، چلبي يک استاد اسلوب و طرح، يک معجم ترکي در سياحتنامه و تصوير دربند آذربايجان در سياحتنامه.

اينها عناوين برگزيده اي بود از اين سمينار بين المللي، که مي تواند تصويري از آن چه دراين کتاب مهم و مفصل وجود دارد، به ما ارائه کند.

--------------------------------------------------------------------------------
169

--------------------------------------------------------------------------------

علاوه بر اين، کارهاي پژوهشيِ ديگري نيز در باره اين سياحتنامه انجام شده است. براي نمونه، دکتر سامي بايبال، در دانشکده الهيات سلجوق، تحقيقي با عنوان اوضاع اجانب (غير مسلمانان) ساکن آناتولي در سياحتنامه چلبي نوشته است.

اکنون مهم ترين پرسش اين است که آيا آنچه را که وي نوشته، بر اساس واقعيت است يا خير. به سخن ديگر، آيا وي خيال پردازي کرده يا واقعيت ها را نوشته است؟

بايد توجه داشت که وي در اواخر دوره توقف عثماني در فتوحات زندگي مي کرده است; زماني که کوپريلي ها صدر اعظم بودند و سلطان چندان توان تصميم گيري نداشت. اين زمان، دوران سلطان مراد بود که بيشتر سرگرم مسائل داخلي بود و جبهه اروپايي هم ساکت شده بود. در بخش آناتولي، عصيان جلالي ها وجود داشت و خود استانبول نيز گهگاه از سوي يني چري يا برجستگان دربار عثماني (ساراي) تهديد مي شد. اين روزگاري است که چلبي گردش کرده و مي بايست نوشته هاي او را با توجه به اين اوضاع، مورد بررسي قرار داد. اگر چلبي در نقل برخي از مطالب، خيال پردازي و يا بزرگ نمايي کرده، بايد توجه داشت که همين دوره توقف، روي او تأثير گذاشته است.

علاقه شخصي چلبي چنان بود که در باره هر چيز، به دنبال دانش بي اندازه بود و تا آخر کار مي رفت و حتي به خيال بافي هم مي افتاد. وي مطيع فرهنگ خودي بود و در باره فرهنگش اعتماد به نفس کافي داشت و با همين اعتماد بود که نزد اجانب و خارجي ها مي رفت و کارهاي آنان را ثبت مي کرد و در ضمن موضع مسلّط خود را داشت. وي به کليساها مي رفت و متون مسيحيان را رونويسي مي کرد. حتي در خانه اش براي آن دسته افراد، شراب و مخدّرات آماده مي کرد و دوستي اش را با آنان دوام مي بخشيد. وي براي اين گونه برخوردها که با آن دسته از افراد داشت، بايد تحمّل زيادي مي کرد. اخبار غيبي، رؤياهاي شگفت، ستايش از خود يا نقل عجايب و غرايب را براي آن نوشته است تا خواننده را به خود جلب کند. طنز در اين کتاب جايگاه بالايي دارد و روح کتاب بر اين اساس است.

به هر حال، همين مسائل سبب شده است که در باره ارزش اين کتاب به عنوان يک منبع، فراوان بحث شود و نکته ديگري که بايد بدان توجه داشت اين است که ادبيات آن کتاب، ادبيات نوشتاري نيست، بلکه حالت گفتاري دارد.

نخستين بار يک ربع قرن بعد از وي بود که هامرِ مورخ، او را کشف کرد و تا امروز نام

--------------------------------------------------------------------------------
170

--------------------------------------------------------------------------------

وي در جهان باقي است; زيرا قلم او سرشار از زندگي و حيات بود و آنجا که توضيح بيشتر مي داد، از سر همين احساس او به زندگي بود و با نيت خوب انجام مي داد. در لابلاي مطالب، گاه به طنزگويي افتاده و گهگاه کلمات ترکي را با لهجه ترکي بيان کرده که خود زبان آن اثر را شيرين کرده است.

چلبي، مانند شعرا از زبان دشوار استفاده نکرده، بلکه مطالبش را به همان زبان عاميانه نوشته است. در اين سياحتنامه، معلومات فراواني در تاريخ و جغرافيا مي توان به دست آورد، اما مهم ترين چيز، بيان ذهنيت آن روز عثماني، به خصوص نسبت به کشورهاي خارجي است که به طور کامل براي ما تصوير کرده است. وي به درون مدارس رفته و به وصف آنها پرداخته است. از علما به گونه اي سخن مي گويد، که اکنون ما مي توانيم سطح علماي و مدارس آنان را دريابيم.

کتاب اوليا چلبي، در ميان ترکها، به جد جا افتاده و به آن استناد مي شود; مثلاً مردم شهر بدليس به استناد سخن اوليا چلبي که مي گويد کتاب بوريان از بدليس است ، چنين ادعا مي کنند که بنا به گفته چلبي، اين کتاب متعلق به ما بوده است. همين طور اقوامي مانند علويان، بوسنيايي ها، کردها و... وجود و وضعيت و ويژگي هاي تاريخي شان را در آن دوره، با استناد به اين کتاب بيان مي کنند و نام بسياري از مدارس را از روي اين کتاب مي شناسند.

حياتي دوله، دانشمند لغت شناس ترک، مقاله اي مفصل در باره سياحتنامه نگاشته است که به وسيله مؤسسه زبان ترکي در سال 1995 تحت عنوان ترکي ميانه عثماني (قرن هفدهم)، ترکي اوغوزي غربي از ديد سياحتنامه چلبي چاپ شده است.

کارهاي جزئي تري هم روي سياحتنامه شده است; زندگي و استانبول در سياحتنامه اوليا چلبي ، ترکهاي بلغارستان در سياحتنامه و تاريخ بوسني و هرزگوين و سياحتنامه اوليا چلبي از جمله آن تحقيقات است.

اطلاعاتي در سياحتنامه هست که در هيچ منبع ديگري موجود نيست و همين امر، ضمن اين که ارزش منبعي به اين کتاب مي دهد، عاملي براي ترديد در برخي از مطالب آن نيز هست; مثلا آگاهي هايي در باره دده سلطان، از رهبران بکتاشيه آورده است که علويان ترکيه، تنها با استناد به اين کتاب از وجود او خبر دارند.

سياحتنامه اوليا چلبي به کارهاي داستاني براي بچه ها و حتي فيلم هاي کارتني در تلويزيون

--------------------------------------------------------------------------------
171

--------------------------------------------------------------------------------

نيز راه يافته است. شگفتي هاي موجود در اين سياحتنامه، مانند وصف او از سردي هوا در اين که گربه از ديوار پريد و در وسط هوا يخ زد، نشانگر وجود فضاي خيال پردازنه در اين اثر است.

به هر حال، اين اثر منبع آثار تاريخي فراواني است و بر آن اعتماد زيادي شده است.

و آخرين نکته آن که، در ترکي، کسي را که زياد سفر مي کند، به اوليا چلبي تشبيه مي کنند.

اما فهرست کلّي کتاب سفرنامه:

مجلد نخست، در باره استانبول، تاريخچه و فتح و توسعه و اقدامات بايزيد دوم و چهره هاي برجسته دوران سلطان سليمان قانوني و وقايع روزگار سليم دوم و محمد سوم تا دوران محمد چهارم (1104 هجري).

مجلد دوم، شرح سفرِ وي به بورسا است که از سال 1050 آغاز کرده و وصف دقيقي از اماکن تاريخي آنجا به دست داده است. سپس بازگشت به استانبول و سفر به بلاد شرقي; از جمله برخي از شهرهاي ايران، آنگاه به گرجستان و تفليس و در نهايت منازل ميان استانبول تا شام، زماني که به سال 1058 به شام رفته است.

مجلد سوم، سفر از شام به صيدا و وصف دقيق تمامي مناطق طول راه است; وصف شهرهاي فلسطين و بازگشت به شام. از آنجا به رها و سپس دياربکر و برخي ديگر از شهرهاي شرق ترکيه مي رود. او در جلد، او از وضعيت دولت عثماني در روزگار سلطان محمد چهارم به تفصيل سخن گفته است. پس از آن، از سفرش به بالکان (در سال 1062) و وصف شهرهاي آن نواحي و سرانجام بازگشت به استانبول (در سال 1063) و رفتنش به وان (در سال 1065)، در شرق ترکيه مي نويسد.

مجلّد چهارم، گزارش سفرش به وان و از آنجا به ايران و کردستان است و آنگاه شهرهاي مختلف اين ناحيه و نيز وضعيت زندگي مردم را توصيف مي کند. از خوراک، پوشاک و... تا بازگشتش به استانبول نيز مي نويسد.

مجلد پنجم، در ادامه سفر به وان و بدليس، تا بازگشت به استانبول، در سال 1066 و سپس سفر به حدود روسيه و بيان مسائلي است که در اين سفر رخ داده است. پس از آن، سفر به بغدان يا جبل اسود، در سال 1070 و شرح چرايي شورش افلاق بر ضدّ عثماني و نيز شرح وضعيت بوسني و هرزگوين و قلعه هاي موجود در آن نواحي است.

--------------------------------------------------------------------------------
172

--------------------------------------------------------------------------------

مجلد ششم، در باره سفرش به مجارستان و آلمان و سوئد و ديگر بلاد اروپايي (در سال 1070) است. وي شرح حال تفصيلي افرادي را که در اين سفر با او بوده اند آورده است. در اين بخش، وي وصف دقيقي از نواحي مختلف مجارستان دارد.

مجلد هفتم، ادامه سفر اروپايي اوست، که شرحي از جزيره بلاتين بر حسب اطلاعاتي که از منابع اروپايي گرفته، به دست داده است. پس از آن، شرحي از جنگ ميان سپاه عثماني با سپاه کفر در نزديکي رودخانه رابه و ديگر نبردها آورده است. در اين بخش نيز گزارش مفصلي از وضعيت شهرهاي طول مسير ارائه کرده، آنگاه به بحث در مورد داغستان و بخارا و خراسان ايران پرداخته و شهرهايي را که در مسير بازگشت او به استانبول (در سال 1077) بوده، وصف کرده است.

مجلد هشتم، در شرح سفرش با خان کريمه است; سپس از رفتنش به ادرنه مي نويسد و آنگاه بحث از روماني و در نهايت سفرش (در سال 1078) به آلباني و ديگر بلاد اروپايي است. او در اين جا باز هم از بازگشتِ خود به استانبول سخن گفته و از آنجا عازم مناطق آناتولي شده است. در همين بخش است که او از سفر حجش در سال 1081 ياد کرده، هرچند تفصيل مطلب را در مجلّد نهم آورده است.

مجلد نهم و دهم، گزارش تفصيلي سفر وي به حجاز و سپس مصر و سودان است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نکـ : مجله الداره، سال 27، ش3، 1422ق. مقاله سهيل صابان با عنوان: اوليا چلبي و رحلته إلي الحجاز في اواخر القرن الحادي عشر الهجري ، (صص92 ـ 63)

--------------------------------------------------------------------------------
173

--------------------------------------------------------------------------------

سفرنامه حج چلبي

اوليا چلبي با اجازه پدرش و نيز جسارت خود، به همراه سه دوست و هشت غلام از محرم سال 1081 تا سال 1082 به سفر حج رفته و اين سفر در شصت سالگي وي بوده است. چلبي شرحي از چگونگي حرکت محمل استانبول و آداب و رسوم خاص آن و نيز رخدادهاي هنگام حرکت با حضور سلطان و صدر اعظم و شيخ الاسلام به دست داده که خواندني است. با اين حال خودِ او از مسير اصلي صرّه همايون حرکت نکرده و مسير ديگري را که بسيار طولاني بوده، برگزيده است. او از استانبول تا ادنا، از آن جا تا مرعش، عنتاب، حلب، بيروت و سپس به قدس رفته است. پيش از پيوستن به کاروان حج، مسجد الأقصي و ديگر جاهاي مقدس را زيارت کرده است. زماني که اوليا در قدس بود، محمد چهارم که سلطان وقتِ عثماني بود، به حرموش پاشا، حاکم عثماني در قدس مکتوبي فرستاد و به او گفت: کاروان شام حج امسال مي بايست ده روز زودتر حرکت کند. اين دستور به کاروان حج مصر نيز داده شد. اوليا که بنا داشت همراه کاروان حجّ مصر برود، به آن نرسيد و تصميم گرفت به همراه کاروان شام راهي مکه شود. پس از عيد فطر، وي به شام رفت. او و دوستانش، از طرف حسين پاشا مورد استقبال قرار گرفتند. حسين پاشا نيازهاي آنان را براي مسير شام تا مکه از شتر و غيره تأمين کرد.

وي سفرنامه حج خود را از شام و از بيستم شوال 1081 آغاز کرده و همان ابتدا اشاره مي کند که در همين روز دو هزار نفر از حجاج ايراني به کاروان شام پيوستند و از هر حاج ايراني پانزده سکّه طلا گرفتند که يک کمک بسيار زيادي در آن وقت بود.

کاروان ما با يک جشن بسيار بزرگ از شام خارج شد، احتفالي که تاکنون مانند آن ديده نشده بود. پس از آن به مقدار يک ساعت ميان باغ ها و بستان ها گذر کرده، به قصر کوچوک احمد پاشا رسيد . اين آغاز سفر است.

به نظر مي رسد چلبي اين راه پر خطر را تنها براي انجام فريضه حج طي نکرده است. وي به وصف منازل حج نمي پردازد، بلکه در توصيف همه مسير مي نويسد. پس از انجام سفر حج، همراه کاروان مصر به قاهره مي رود و به اين ترتيب، سفرنامه مصرش، پس از سفر حجاز او قرار دارد که در جلد نهم سياحتنامه وي درج شده است. بعد از آن هم مدت زيادي در سودان و حبشه ماند و باقي مانده سياحتنامه خود را، که در مجلد دهم آمده، در آنجا نوشت.

--------------------------------------------------------------------------------
174

--------------------------------------------------------------------------------

چلبي آنچه را که در پيش چشمانش بوده و مشاهده کرده و شنيده، با بي طرفي نوشته است. او حتي تصوّرات خويش را نيز به قلم مي آورد. بخش اول مطالب وي در باره حجاز، بيشتر حالت جغرافيايي دارد، اما بخش دوم آن بيشتر شبيه يک قصه و شرح حال نگاري است و خصوصيت سياحتنامه ايِ آن بيشتر است.

وي شرح حال تعداد زيادي از چهره هاي قرن هفدهم را در اختيار ما مي گذارد. به اعتقاد برخي، سفرنامه اوليا چلبي از مکه و مدينه، مفصل ترين نوشته اي است که در اين باره از قرن هفدهم ميلادي برجاي مانده است.(1)

به نظر مي رسد او هم مانند ابن بطوطه و ابن جبير، تدوين نهايي سياحتنامه را پس از سفر انجام داده، گرچه برخي بخش ها را همان لحظه نوشته است. البته نوشته ها همه از خودِ اوست، نه کس ديگر و به همين دليل زباني روان و مردمي دارد. در اين کتاب، از هنر تصويرگري قصه اي استفاده شده است. وي در اين وصف ها گاه از منابعي استفاده کرده که از برخي نام برده و از برخي ديگر نام نمي برد. در اين باره تحقيقاتي هم صورت گرفته است. بسا در باره هر شهر، از بزرگان يا استاداني يا حتي منابع رسمي اطلاعاتي گرفته باشد. در سياحتنامه شاهديم که حاکمان شهر معمولاً از وي استقبال گرمي صورت گرفته و او را ميزباني کرده اند.

وي در سياحتنامه خود از اشعار فارسي، ترکي و عربي استفاده کرده است. گفتني است چلبي اديب نبود تا زندگي نامه شخصيِ خود را با اين ملاحظه بنويسد.

مهم ترين ويژگي اين کتاب، ثبت عقايد عاميانه است. وي هرآنچه را از مردم در باره جايي مي شنيده، ثبت مي کرده است. اين باور، بسا که در طول زمان به هر دليل از ميان رفته باشد. در باره سفر حج او هم، چنين است.

همان گونه که اشاره شد، متن حاضر يک گزارش منتخب مي باشد، بنابراين کوتاه شده است. بخش نخست آن در باره مدينه و بخش دومش در مورد مکه خواهد بود.

رسيدن به مدينه

پس از عبور از کوه هايي که از شام تا مدينه امتداد داشت و لخت و عاري از اشجار و باغات بود، به وادي خازن رسيديم که به آن وادي وداع و وادي استقبال هم گفته مي شود.

تمام شخصيت هاي مدينه و برجستگان و مطوّفين ومرشدين به استقبال موکب آمده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نکـ : مقدمه الرحلة الحجازيه، ص67

--------------------------------------------------------------------------------
175

--------------------------------------------------------------------------------

بودند، در حالي که همگي لباس سفيد به تن داشتند و صورتهايشان نوراني بود و به چشمهايشان سرمه کشيده بودند و در صدايشان رقت و شيريني بود و نشانه هاي صحت در وجودشان آشکار. آنان هلهله مي کشيدند و خوشحال بودند و هدايايي با خود داشتند. در آنجا دو ساعت مانديم، آن هم در ميان جمعيتي که به استقبال آمده بودند. اکنون فقط يک روز به حلول ماه ذي حجه مانده است. براي اين که به عرفات برسيم که روز دهم ذي حجه است!(1)اصلاً نمي توانم از کاروان جدا شوم و بايد همراه با آن شب و روز حرکت کنم. محمل از منزل مزيرب تا اينجا هيچ توقفي که بارها را زمين بگذارند نداشته است.

مسافت ميان شام و مدينه، شامل 24 مرحله است که 350 ساعت وقت مي گيرد. اين وقتي است که حرکت با شتر باشد. اما اگر راه هموارتر و آب و غذا فراهم بود، ممکن بود که اين راه را با 100 ساعت آمد، آن هم با اسب و قاطر. اما چون راه غير از اين است، قافله ها بايد از شتر استفاده کنند. راه رفتن با شتر با راه رفتن پياده فرقي ندارد. بنابراين، اگر سلاطين همت کرده، راه هاي رييسي و سلطاني، از شام به مدينه درست مي کردند، شتران و چهارپايان به اين مصايب که اکنون دچار شده و هلاک مي شوند، گرفتار نمي آمدند و آمدن با اسب و قاطر سريعتر و در وقتي کمتر ممکن بود. خداوند متعال در شتر قوت و صبر و تحملي داده که اينچنين حرکت مي کند، حتي در وقتي که خواب است.

قافله به سرعت حرکت کرد و ما بعد ازيک ساعت، بر بالاي يک بلندي رسيديم، چشممان به باغ هاي مدينه و گنبد مسجد نبوي افتاد. وقتي جمعيت چشمشان به گنبد افتاد، در حالي که سوار بودند يا افسار شتر را داشتند، صورتشان را به طرف مدينه گردانده، مي گفتند: الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلَي رَسُولِ اللهِ . همان لحظه، همزمان، شترها و اسب ها و الاغ ها هم به صدا درآمدند و صيحه مي کشيدند. در اين هنگام، سرعت براي رسيدن به شهر بيشتر شد.

وقتي نزديک مدينه رسيديم، ديگر صحرا تمام شد و به زمين هاي سبز و نشان از آدمي رسيديم. مردم مدينه از مرد و زن و کوچک و بزرگ به استقبال آمدند و کودکان در حالي که کيسه هاي خرما به حجاج عرضه مي کردند، مي گفتند: حَمْداً عَلَي السَّلامَة يا حاج زيارة مقبولة و حجّ مبرور . حجاج هم به آنان پاسخ مي دادند: شُکراً للهِِ.. لَقَدْ قدمنا إلي أَعتاب سَيّدنا و نبيّنا، الَّذِي هُوَ رَحمةٌ لِلْعالَمين .

دختران کوچک هم سرودهاي ديني مي خواندند و حجاج را همراهي مي کردند تا به

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . کذا در متن عربي. روز عرفه، روز نهم ذي حجه است.

--------------------------------------------------------------------------------
176

--------------------------------------------------------------------------------

دروازه شهر مدينه وارد شدند. مرحله اخير در مدت پنج ساعت طي شد.

رييس محملِ شام، حسين پاشا بود که با عظمت و فخر وارد شهر شد; آن گونه که رؤساي محمل هاي پيشين; مانند سنان پاشا، رضوان پاشا (و) طاوشان سليمان پاشا اين چنين وارد شهر نشده بودند. در آن زمان بود که اهالي براي استقبال در اطراف خيابان ها ايستاده، قرباني مي کردند. زنان مدينه هم در لابلاي ديوارها، در حالي که لباس هاي حرير به تن داشتند، ايستاده بودند و هزمان با ديدن موکب پاشا، پاهاي خود را بر زمين مي کوبيدند; به طوري که صداي آن همه جا را پر کرده و زمين زير گام هايشان به لرزه درآمده بود.

حسين پاشا آخرين نفر بود که با عظمت تمام وارد شده، از ميان جمعيت عبور کرد; در حالي که بالاپوشي از سمور داشت و عمامه اي سليمي ـ منسوب به سلطان سليم ـ بر سر، و نيروهايي با لباس نظامي در اطرافش بودند. به دنبال آن دسته، موزيک و طبّال ها آمدند، در حالي که مي نواختند و بر طبل مي زدند. حرکت او تا محل استقرارش ادامه يافت. اينجا بود که هفتاد تا هشتاد توپ از توپخانه مدينه شليک شد و اين به معناي اجازه ورود به شهر بود.

وقتي قافله استقرار يافت، منِ بنده خدا آماده براي زيارت شدم.

جاي هاي زيارت در خارج مدينه

از راه شام که وارد مدينه مي شوي، در مدخل و ورودي، باغ عثمان است که درخت هاي فراوان و آب گوارا دارد و کنار آنجا مسجد ذي قبلتين است. شک نيست که اگر کسي آنجا نماز بگزارد و خشوع کامل داشته باشد، خداوند او را بدون عذاب و حساب داخل بهشت مي کند. نزديک آنجا چهار مسجد هست; يکي مسجد سلمان، ديگري مسجد عثمان وديگري مسجد علي است ]از مسجد چهارم ياد نمي کند[ .

در جنوب اين مساجد، يک کوه کوچک هست که پيامبرخدا(صلي الله عليه وآله) در آنجا نماز خوانده و جاي آن معين است. کوه عسير يا جهنم هم نزديک همان کوه است و در چهارطرفش باغ هايي هست، اما خود کوه خشک است. باغ هاي اينجا خيلي پر آب و پر ثمر است و ليمون و نارنج و ديگر ميوه ها در آن ها هست.

اينجا باغ هاي ديگري هم در سر راه حجاج هست که در يکي از آن ها، وقت آمدن حجاج، معمولاً زنان به آنجا مي آيند تا موکب حجاج را ببينند. منِ فقير در آن ها گشتي زدم.

--------------------------------------------------------------------------------
177

--------------------------------------------------------------------------------

من بعد از آن سفرِ طولاني، براي رفع خستگي، در يک حمام عمومي غسل کرده، لباس هاي سفر را عوض کردم و به سمت قلعه مدينه رفتم(1) در حالي که آيه کريمه: " ...رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْق وَ... " را مي خواندم. از آن جا به سمت مسجد نبوي رفته، از باب السلام داخل شدم و اين قسمت را سينه خيز رفتم تا به ضريح نبوي رسيدم. آنگاه روي زانو ايستاده گفتم: السَّلامُ عَلَيْکَ يَا رَسُولَ اللَّهِ و سپس از خود بي خود شدم. وقتي به خود آمدم، با زحمت و به آرامي از وسط آن جمعيت برگشتم و به خيمه آمدم. در اين وقت اعلام شد که محمل دو روز در مدينه خواهد ماند.

اوصاف قلعه مدينه منوره

يثرب شهر کوچکي بود که بعد از هجرت پيغمبر(صلي الله عليه وآله) به آنجا، آباد گرديد. يکي از مهم ترين رخدادهاي مربوط به آن شهر، آن است که وقتي کفار خواستند بر قبر پيامبر(صلي الله عليه وآله)مسلّط شده، آنجا را از بين ببرند، نورالدين زنگي، نُه روزه خود را از شام به آنجا رساند و مدينه را از شرّ دشمن نجات داد و در اطراف آن قلعه اي ساخت. اما اين قلعه به مرور زمان خراب شد تا اين که سلطان سليمان ]قانوني 900 ـ 974[ در خواب پيغمبر را ديد که به او فرمود: بلگراد، بودين و رودس را فتح کن و با غنايم آن، قلعه اي در اطراف قدس شريف، و در اطراف شهر من، يثرب بنا کن. سلطان سليمان هم چنين کرد.

شهر مدينه، يک مولوية القضاء(2) بود که حقوق آن به پانصد آقچه مي رسيد، اما به خاطر دوري مدينه (از استانبول) و عدم آبادي و سرسبزي، اين دستور مورد اهمال قرار گرفته بود تا آن که سلطان محمد رابع فرماني صادر کرد که بدون قضاء مکه و مدينه، هيچ قاضي در استانبول نخواهد بود و همين سبب شد تا مولوية حرمين شريفين، به مولوية استانبول پيوند خورد.

مردم مدينه، به حلم و نرمي و تسالم شهرت دارند.

در اين زمان، براي هر يک از شيخ الاسلام، مشايخ حرم و معلمين، از صره همايون، هزار سکه اختصاص يافت. براي طوايف مختلف هم، هر کدام دويست کيسه گندم، که از مصر آمده بود، اختصاص داده شد.

شيخ حرم با سپاهي که عددشان به پانصد نفر مي رسد، امنيت آنجا را تأمين مي کند. مدينه چند بخش دارد که زير نظر اين شهر است; ينبعِ دريا، ينبع برّ، حدديه، صفرا، دارالقري و فدک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آن زمان، پيرامون شهر مدينه ; يعني همان ساختمان هايي که اطراف مسجد بوده و اکنون تقريباً تمامي آن در مسجد فعلي افتاده، ديواري بوده و در چند طرف دروازه داشته است. چلبي از آن، با قلعه مدينه ياد مي کند.

2 . نوعي مرتبه علمي که به مدرّسان بزرگ داده مي شد.

--------------------------------------------------------------------------------
178

--------------------------------------------------------------------------------

و ديار خيبر. در قلعه مدينه، هشتاد توپ، يک زندان و تعدادي سپاه و مهتر ـ گروه موسيقي ـ وجود دارد.

اما حدود قلعه مدينه: در جنوب شهر يک دروازه است که دو طرفِ آن، دو برج دارد و بالاي در نوشته شده است: " إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * أَلاّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ " ، " إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ * بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ " سيصد قدم به سمت شمال، باب الحاج يا باب القبله است. دويست قدم بالاتر از آن، دري است که از آنجا تا وسط برج مياني چهارصد گام است. در سمت ديگر باب الشام است و در سمت ديگر باب البقيع.

در جمع، محيط قلعه 3350 گام است و عرض ديوار شش ذراع و ارتفاع آن بيست ذراع است. در داخل قلعه، دو هزار خانه مسکوني وجود دارد. به جز آنها، خانات و مدارس و تکايا و دارالحديث و دار القرّاء و سبيل است. داخل قلعه مسجدي ـ به جز مسجد نبوي ـ نيست، اما در بيرون نزديک ديوار قلعه هست. تنها در هفت خانه، باغچه هست. به علاوه در داخل قلعه، چند انبار و جبه خانه و هفتاد ـ هشتاد خانه کوچک هست. يک مسجد کوچک هم سلطان سليمان ساخته که بسيار زيبا است. اما تنها در مسجد اعظم خطبه خوانده مي شود.

در مدينه، نماز جمعه تنها در مسجد بزرگ (نبوي) خوانده مي شود و به جز آن، در هيچ مسجدي نماز جمعه خوانده نمي شود. به همين خاطر، جمعيت زيادي در اينجا حاضر مي شود. حاکمان در زمان هاي مختلف به اين مسجد توجه کرده و از لحاظ معماري و هنري و تزيين آن، کارهاي زيادي انجام داده اند.

اينجا، جايي است که وقتي پيامبر(صلي الله عليه وآله) آمد، شترش نزديک خانه ابو ايوب انصاري زانو زد و او خانه اش را به پيامبرخدا(صلي الله عليه وآله) داد. بعد پيامبر(صلي الله عليه وآله) دستور ساختن اين مسجد را داد. خانه اي هم در جنب آن براي خود ساخت و پس از آن که رحلت کرد، جسم آن حضرت را در همان خانه شريف دفن کردند.(1)

يک شبي هم صحابه همگي خواب پيغمبر(صلي الله عليه وآله) را ديدند که در خواب به آنها فرمود: اي امت من... اگر شفاعت مرا مي خواهيد... من نيازي به طلا و نقره و قبّه هاي مُطلا ندارم... اگر رضاي مرا مي خواهيد مسجد را توسعه دهيد و ديوار شهر را بسازيد که حافظ من باشد از منکرين و مشرکين. اين بود که صحابه نظرشان از مطلا کردن و تزيين آنجا منصرف شده، به توسعه مقام شريف پرداختند و عثمان مسجد را گسترش داد. بعد سيّدنا علي و سپس وليد اموي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . چلبي در اين بخش ها، اخبار تاريخي آورده که دقيق نيست و اهميتي براي نقل آنها در اينجا وجود ندارد، لذا حذف شد.

--------------------------------------------------------------------------------
179

--------------------------------------------------------------------------------

و بعد قايتباي و غوري و از آل عثمان، سلطان سليمان و مراد سوم و احمد سوم و هر کدام اقدامات و اضافات تازه اي در آنجا انجام دادند.

]در اينجا اوليا چلبي به ارائه وصفي دقيق از داخل مسجد و حرم پرداخته از سنگفرش هاي بسيار زيبا، فواصل ميان درها، مخزن روغن چراغ، منبر و محراب هاي متعدد در مسجد، فرش هاي گرانبها، شمع دان هاي طلا ونقره، تعداد ستون هاي مسجد، که سيصد عدد بوده، مئذنه ها، شيشه هاي ملوّن، که هنگام طلوع خورشيد تصوير زيبايي از آن ها متصاعد مي شده و... سخن گفته است. وي همانجا برخي از کتيبه هاي ترکي و قرآني موجود در اطراف حرم نبوي را نيز نوشته است[.

من هم در يک لوحه اي، با خط جلي نوشتم: سيّاح عالَم، اَوليا رُوحِيچون فاتحه . و در برابر مقصوره، با خط خود نوشتم: شفاعت يا رسول الله، اوليايه، 1082 .(1) در مسجد نبوي هفت هزار قنديل براي روشنايي وجود دارد.

روضه مطهّر و قبر شريف نبوي

" وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ " .

آغاز کنيم در بيان سبب بناي مخزن سرّ الهي. وقتي آيت " ...إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً " در سال چهارم هجرت در حق اهل بيت مصطفي; يعني در حقّ سيدنا علي و حسن و حسين و فاطمة الزهرا نازل شد.(2)

چون ممکن است که در آينده، دشمنان متحد شده و آزاري به جسم مبارک رسول(صلي الله عليه وآله)بزنند، اهل بيت کرام و صحابه و ديگران، به ضرورت محافظت بر قبر، بنايي در اطراف آن ساخته اند. بعدها هارون الرشيد بر اين بنا افزود. زماني که نورالدين شهيد زنگي به حکومت رسيد، همان وقت پاپ، در اسپانيا گفت که ما هر مقدار که لازم باشد کشته مي دهيم و هزينه مي کنيم و فدايي آماده مي کنيم تا پنهاني به مدينه بروند و در آنجا، در انزوا زندگي کنند، اما نزديک قبر محمد رفته، در آنجا تونلي زير زمين حفر کنند تا جسد محمد((صلي الله عليه وآله)) را سرقت کنيم و به روم بياوريم.

پاپاي معلون بسياري از زبان ها را مي شناخت. در اين وقت، بيست نفر آماده شده، از آنجا به مصر رفتند و آنجا سوار بر الاغ شده، همراه با حجاج به مدينه آمدند. در اينجا به زيّ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . در ابتداي سفرنامه سال 1081 آمده و در اينجا 1082

2 . اين بند، در اصل چنين است و پيداست که مقدمه و مؤخره اي داشته است.

--------------------------------------------------------------------------------
180

--------------------------------------------------------------------------------

علما درآمده، ده نفر در نزديک حرم شريف و ده نفر بيرون از مدينه ساکن شدند. آنها سه سال تلاش مي کردند تا نفق بزنند. آنها خاک را در کيسه هايي کرده، از آنجا دور مي کردند. در وقتي که به شش متري قبر رسيدند، نورالدين، پيغمبر(صلي الله عليه وآله) را به خواب ديد که به او مي فرمود: اي نورالدين، اين ملعون ها مي خواهند قبر مرا حفر کرده، جسدم را ببرند. نورالدين برخاست و شش هزار سرباز برداشت و سه روز و سه شب مثل برق راه را پيمود. وقتي به مدينه رسيد، از همه مردم دعوت کرد تا به آنها وليمه بدهد. بعد پرسيد: آيا از فقراي شهر کسي هست که در وليمه حاضر نشده باشد؟ گفتند: بلي ده نفر هستند که همه اش در حال روزه و عبادت اند و سه سال است که در حجره اي در مدرسه باب الشفا زندگي مي کنند و شغل شاغل آنان عبادت است. نورالدين گفت آنان را حاضر کنيد. بعد کساني را به جستجوي منازل آنها فرستاد و وسايل زيادي براي حفاري پيدا کردند. آنان زير شکنجه زبان به اعتراف گشودند و ده نفر ديگر را هم گرفتند. آنها گفت