دلنوشته های یک مستبصر ( نعیم (تاجیک) فاطمی )

دلنوشته های یک مستبصر
پدرم آب دهانش رو تو صورتم می ریخت و می گفت شیعه مشرک است.
مادرم می گفت سر سفره با ما نباید بشینی تو مشرک شدی و غذا بر تو حرام است

مقدمه:
متن زیر قسمتی از گفتگو با یک شخصی است که قبلا سنی بوده است اما شیعه شده است

سوال: لطفا خودتان را معرفی کنید؟

پاسخ نعیم:
با سلام. اینجانب نعیم (تاجیک) فاطمی متولد افغانستان در سال 1360یا 1362 . در همان زمان کشور خود را به اتفاق خانواده بعلت تجاوز شوروی سابق ترک کرده و به کشور ایران شهر زاهدان مهاجرت کردیم. من در خانواده ای سنی حنفی که بسیار هم تعصبی هستند بزرگ شدم. وقتی به ایران آمدم سه سال داشتم تا سال سوم راهنمایی به تحصیل ادامه دادم. طی این چند سال با دوستان زیادی که شیعه بودند آشنا شدم و بالاخره یکم ماه مبارک رمضان سال 1380 به مذهب شیعه گرایش پیدا کردم.

سوال: نعیم گرامی علت های شیعه شدن شما چه بود؟

پاسخ نعیم:
علل شیعه شدنم متعدد است از قبیل:
چندین بار حاجت گرفتم از اهل بیت. یکی اینکه برادرم چند سال مریض بود. مادرم به اهل بیت متوسل شد و بالاخره برادرم شفا گرفت. بعد از این مادرم نذر کرد که هر سال عاشورا آش نذری بدهد. یکی از فامیلها هر سال دختری می آورد متوسل می شد و بالاخره حاجت گرفت. اواخر سال 79 با یکی از دوستانم قرار شد به مشهد سفر کنیم به نیت زیارت امام رضا دو بار آمدیم زابل که یک راننده اتوبوس منو با خودش ببره اما بدقولی کرد با من، ولی دوستم بلیط گرفت و به مشهد سفر کرد. من هم به سمت زاهدان برگشتم دو راهی زابل زاهدان ماشین به دلیل کمبود بنزین توقف کرد از راننده پرسیدم جاده مشهد کدام طرف است. جاده رو نشونم داد از ماشین فاصله گرفتم اومدم تو جاده داد زدم یا امام رضا باشه سوار ماشین شدم اومدم زاهدان.
فامیل ها وقتی از داستان سفر باخبر شدند با حرفهاشون مادرم رو نگران میکردند که مانع سفر من بشود. خلاصه روز بعد امام رضا طلبید به سمت مشهد حرکت کردم. روز دوم محرم به مشهد رسیدم. پیراهن مشکلی پوشیدم کنار پنجره فولاد روضه حضرت عباس رو گوش دادم و گریه کردم بعد مداح نوحه خواند ((دست منو دامان تو باب الحوائج*چشم منو احسان تو باب الحوائج)) من هم سینه میزدم اولین گریه و سینه زنی من برای اهل بیت تو حرم امام رضا بود.
خیلی دوست داشتم تو حرم امام رضا نماز بخونم ولی چون سنی بودم خجالت میکشیدم. سه روز بعد از عاشورا اومدم زاهدان. اما فرق کرد بودم. بعد از برگشت هر شب خواب حرم امام رضا رو می دیدم. آخرین شب ماه شعبان که فرداش اولین روز ماه رمضان بود یه خوابی دیدم که تو زندگیم خیلی تاثیر داشت. امام حسین رو در خواب دیدم با لباس سبز و زره و شمشیر و اسب سفید داشتند از شخصی پرسیدم این آقا کیه گفت: امام حسین هستند. با هم به صحرایی رفتیم به قبری رسیدیم امام حسین از اسب پیدا شدند فاتحه خواند. سوال کردم قبر کیه؟ گفتند: قبر پدر امام حسین حضرت امیرالمومنین هست. ناگهان امام حسین فرمودند: باید شیعه بشوی.
از خواب پریدم رفتم یخچال آب خوردم. دوباره خوابیدم و همون خواب رو دیدم. صبح که بیدار شدم رفتم منزل دوستم براش تعریف کردم و بالاخره شیعه شدم.
چند سال با خانواده سختی های زیادی رو تحمل کردم چون اذان صبح و مغرب من با خانواده فرق داشت. موقع سحر و افطار من رو اذیت میکردن.

سوال: برخورد خانواده شما با شما چگونه بود؟

پاسخ نعیم:
اولین محرم با هیات اومدیم بیرون فامیل ها دیدن مشکی پوشیدم و تو هیات مسجد امام علی سینه می زنم به من گیر دادن گفتم رفته بودم دسته عزاداری رو تماشا کنم. بعدا با امام جمعه و علمای شهر در میان گذاشتم فرمودند: تقیه کن. اما جوابی نداد. از همون سال 1380به اتفاق دوستم منزل شهید میری که چهارشنبه ها زیارت عاشورا داشت شرکت کردم. و تونستیم سال 1381 هیاتی با اسم جنت الحسین تاسیس کنیم که الحمدلله بنده تمام کارهای ثبت هیات تو سازمان تبلیغات رو انجام دادم.
خداوند کمک کرده است که در این چند سال تو هیات های متعدد به ذاکری و خادمی اهل بیت مشغولم اما تمام این کارها تا مدتی در لفافه و تقیه بود. تا اینکه گیرهای خانواده به من زیاد شد. یک روز مادرم میره منزل دوستم تا دنبال من بگرده.
مادر دوستم میگه با پسرم و نوه هام رفتن دعای ندبه و مادرم جا خورد. چون من زمانی که میخواستم برم دعای ندبه یا زیارت می گفتم میخوام برم ورزش. زمانی که فهمیدند شیعه شدم هفته ایی 6روز کتک میخوردم و این روال سه سال طول کشید. پدرم و دایی هام این زحمت رو می کشیدند.
پدرم آب دهانش رو تو صورتم می ریخت و می گفت شیعه مشرک است.
مادرم می گفت سر سفره با ما نباید بشینی تو مشرک شدی و غذا بر تو حرام است

دیگه نمی تونستم تو محرم، زاهدان باشم. چند سال رفتم تو مشهد برای عزاداری محرم. دختر خاله ام نامزدم بود وقتی بعد از عاشورا برگشتم. دایی هام و پسر خاله هام گفتن شیعه شدی و مشرک هستی نامزدیم رو بهم زدن. البته هر وقت از مشهد برمیگشتم زنهای اقوام آب حرم امام رضا رو مثل آب زمزم تبرک میخوردن ولی چون از شوهرها شون میترسیدن اینکار رو علنی نمیکردند.

سوال: سخن آخر شما چیست؟

پاسخ نعیم:
خانواده ام به افغانستان برگشتند و پدرم گفت: برگردی افغانستان می کشمت. بعد از برگشت خانواده ام برای صله رحم دو سال به منزل دایی و اقوام می رفتم. همش بحث میکردن که شیعه مشرک هست. میگن عمر زهرا رو کشته. برادرم می گفت تو آبروی خانواده ما رو بردی
خلاصه اینکه دست خانواده ام اگر به دستم برسه و برگردم افغانستان دیگه زنده نخواهم ماند.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
5 + 7 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .