خلافت حضرت علی(ع) اگر از جانب خدا بوده چرا به هر نحو برای رسیدن به آن استقامت نکرد؟

بنده از شما سؤالي راجع به بحث خلافت اميرالمؤمنين دارم. آيا حديثي از ايشان وجود دارد كه بيان كند امير مؤمنان از جانب خداوند به مقام جانشيني رسول خدا انتخاب شده است؟ لطفا با ذكر منبع پاسخ فرماييد. ضمنا بفرماييد در صورتي كه جانشيني رسول خدا از جانب خدا انتخاب مي شود چگونه و به چه مجوزي امام علي اين امر را رها كردند و خلافت را به كسی ديگر واگذار كردند؟

درپاسخ توجه تان رابه مطالب ذيل جلب مي كنم.
1- امير مومنان در حدیثی راجع به خلیفه الله خود فرمودند:
« أَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيكَ غَيبَةَ [فَقَدْ] نَبِينَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا، وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا، وَ هَوَانَنَا عَلَى النَّاسِ، وَ شِدَّةَ الزَّمَانِ وَ وُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا، أَللَّهُمَّ فَفَرِّجْ ذَلِكَ بِعَدْلٍ تُظْهِرُهُ، وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تَعْرِفُهُ. فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ: «يا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ لَحَرِيصٌ» فَقُلْتُ: لَسْتُ عَلَيهِ حَرِيصاً وَ إِنَّمَا أَطْلُبُ مِيرَاثَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ حَقَّهُ وَ أَنَّ وَلَاءَ أُمَّتِهِ لِي مِنْ بَعْدِهِ، وَ أَنْتُمْ أَحْرَصُ عَلَيهِ مِنِّي إِذْ تَحُولُونَ بَينِي وَ بَينَهُ، وَ تَصْرِفُونَ [وَ تَضْرِبُونَ «خ ل»] وَجْهِي دُونَهُ بِالسَّيفِ. اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيشٍ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَضَاعُوا أَيامِي وَ دَفَعُوا حَقِّي وَ صَغَّرُوا قَدْرِي وَ عَظِيمَ مَنْزِلَتِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ فَاسْتَلَبُونِيهِ، ثُمَّ قَالُوا: «اصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً وَ ايمُ اللَّهِ لَوِ اسْتَطَاعُوا أَنْ يدْفَعُوا قَرَابَتِي كَمَا قَطَعُوا سَبَبِي فَعَلُوا وَ لَكِنَّهُمْ لَنْ يجِدُوا إِلَى ذَلِكَ سَبِيلًا. [وَ] إِنَّمَا حَقِّي عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ كَرَجُلٍ لَهُ حَقٌّ عَلَى قَوْمٍ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ، فَإِنْ أَحْسَنُوا وَ عَجَّلُوا لَهُ حَقَّهُ قَبِلَهُ حَامِداً، وَ إِنْ أَخَّرُوهُ إِلَى أَجَلِهِ أَخَذَهُ غَيرَ حَامِدٍ، وَ لَيسَ يعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقِّهِ، إِنَّمَا يعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيسَ لَهُ وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ عَهِدَ إِلَي عَهْداً فَقَالَ: «يا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَكَ وَلَاءُ أُمَّتِي فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَيكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنْ‏ اخْتَلَفُوا عَلَيكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَيجْعَلُ لَكَ مَخْرَجاً».فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيسَ لِي رَافِدٌ وَ لَا مَعِي مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلُ بَيتِي فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْهَلَاكِ؛ وَ لَوْ كَانَ لِي بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ عَمِّي حَمْزَةُ وَ أَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايعْ كَرْهاً [مُكْرَهاً «خ»] وَ لَكِنِّي بُلِيتُ بِرَجُلَينِ- حَدِيثِي عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ- الْعَبَّاسِ وَ عَقِيلٍ، فَضَنِنْتُ بِأَهْلِ بَيتِي عَنِ الْهَلَاكِ، فَأَغْضَيتُ عَينِي عَلَى الْقَذَى، وَ تَجَرَّعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَى وَ صَبَرْتُ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَارِ. » (كشف المحجة لثمرة المهجة ، ص 247 )
ترجمه حديث:
« بار خدايا دلها براى تو خالصند، و چشمها بسوى تو گشوده است، و بر زبانها خوانده شدى، و محاكمه اعمال بسوى تو است، پس ميان ما و قوم ما راه حق را باز كن (ميان ما و ايشان بحق حكم كن). بار خدايا همانا ما به تو شكايت نماييم غائب شدن نبى خود را ، و كثرت دشمن خود را ، و قلّت عدد خود را ، و خوارى خود را در نظر مردم ، و سختى روزگار را ، و رسيدن فتنه‏ها را به ما. بار خدايا اين بلاها را به عدل خود كه ظاهر نمايى و سلطان حقّى كه تو خود دانى فرج ده (و ما را از آن خلاصى ده). پس عبد الرحمن بن عوف به من گفت: اى پسر ابو طالب همانا تو بر اين امر (حكومت) بسيار حرص دارى، به او گفتم: من بر اين امر حريص نيستم ، و جز اين نيست كه من ميراث رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم و حقّ او را مطالبه مي نمايم ؛ و همانا ولايت امّت آن حضرت بعد از او حقّ من است، و شما بر آن از من حريص‏تريد ؛ زيرا كه با زور و شمشير ميان من و حقّ من حائل و مانع مي شويد، و مرا از حقّ خود باز مي داريد. بار خدايا من شكايت قريش را به تو مي نمايم كه رَحِم (خويشاوندي) مرا قطع كردند ، و روزگار مرا تباه نمودند ؛ و حق مرا دفع كردند، و قدر مرا حقير شمردند، و منزلت عظيم مرا خوار كردند، و براى نزاع و مخالفت با من اتّفاق نمودند ؛ حقى كه من از ايشان به آن اولى بودم . پس آن را از من ربودند، و پس از آن هم گفتند: يا با همّ و غم صبر كن يا با تأسف و حسرت بمير! و به خدا قسم كه اگر مي توانستند قرابت و خويشى مرا هم دفع نمايند چنان كه سبب مرا قطع كردند البته قطع كرده بودند ؛ و لكن به آن راه نيافتند. همانا حق من بر اين امّت مثل حق مردي است بر قومى تا اجل معينى. پس اگر احسان كنند و در اداء حق او تعجيل نمايند آن را با سپاس‏گزارى قبول نمايد، و اگر در اداء حق او تأخير نمايند آن را بدون سپاس‏گزارى بگيرد، و مرد در به تأخير انداختن حق خود سرزنش نشود، بلكه كسى كه آنچه براى او نيست بگيرد سرزنش و ملامت شود. و به تحقيق كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم با من عهد كرده و فرموده است: اى پسر ابى طالب براى تو است ولايت امر من ، پس اگر با عافيت و سلامتى تو را والى قرار دادند، و با رضايت بر تو اتفاق كردند به امر آنان قيام كن، و اگر اختلاف كردند آنان را به خودشان و آنچه به آن مشغولند واگذار؛ كه همانا به زودى خداوند براى تو گشايشي قرار دهد و براى تو فرج رساند. پس در اطراف خود نظر كردم، و مددكار و مساعدى غير از اهل بيت خود نيافتم ؛ ناچار ايشان را از هلاكت نگاه داشته و حفظشان نمودم. و اگر بعد از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم، عمويم حمزه و برادرم جعفر براى من مانده بودند با او (ابوبكذ ) از روى اكراه و اجبار بيعت نمي كردم، و لكن من به دو مرد جديد العهد به اسلام‏ (تازه مسلمان) ، يعني عباس و عقيل مبتلا شدم. پس حفظ اهل بيت خود را در نظر گرفتم، و از خار و خاشاكى كه در چشمم ريخته شد چشم بر هم نهادم، و جرعه‏هاى غيظ و غصه را با گلوى گرفته و فشرده فرو بردم، و صبر كردم صبرى كه تلخ‏تر از حنظل و دردناكتر از كارد برنده بود. »
در اين حديث به وضوح ملاحظه مي فرماييد كه پيامبر اسلام (ص) امير مومنان را در چه موقعيّتي از اقدام به تصاحب حكومت منع نموده است. از اين كلام علي (ع) به وضوح روشن است كه مقصود پيامبر (ص) اين بوده كه اگر ديدي مردم شروع به هرج و مرج كردند و مشاهده نمودي كه در آن شرائط نمي تواني اسلام را حفظ كني آنان را به حال خودشان واگذار تا شرّشان پاي اسلام را نگيرد يا ضررشان به اسلام كمتر شود.
خود امير مومنان نيز به صراحت فرمود كه اگر دو كس چون عمويم حضرت حمزه و برادرم جعفر طيّار داشتم ، به هيچ وجه حكومت ديگران را تاب نمي آوردم و به تصاحب حقّ مشروعم اقدام مي نمودم. امّا در آن شرائط چاره اي جز تسليم نداشتم ؛ چون اگر اقدام مي كردم اهل بيت پيامبر ، كه اركان دين و ثقل اصغر مي باشند ، نابود مي شدند.
2- روايت ديگردر رابطه به اين مطلب از امامصادق ع است .
« عَنْ سَدِيرٍ الصَّيرَفِي قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقُلْتُ لَهُ وَ اللَّهِ مَا يسَعُكَ الْقُعُودُ فَقَالَ وَ لِمَ يا سَدِيرُ قُلْتُ لِكَثْرَةِ مَوَالِيكَ وَ شِيعَتِكَ وَ أَنْصَارِكَ وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع مَا لَكَ مِنَ الشِّيعَةِ وَ الْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِي مَا طَمِعَ فِيهِ تَيمٌ وَ لَا عَدِي فَقَالَ يا سَدِيرُ وَ كَمْ عَسَى أَنْ يكُونُوا قُلْتُ مِائَةَ أَلْفٍ قَالَ مِائَةَ أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ مِائَتَي أَلْفٍ قَالَ مِائَتَي أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْيا قَالَ فَسَكَتَ عَنِّي ثُمَّ قَالَ يخِفُّ عَلَيكَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَى ينْبُعَ قُلْتُ نَعَمْ فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَ بَغْلٍ أَنْ يسْرَجَا فَبَادَرْتُ فَرَكِبْتُ الْحِمَارَ فَقَالَ يا سَدِيرُ أَ تَرَى أَنْ تُؤْثِرَنِي بِالْحِمَارِ قُلْتُ الْبَغْلُ أَزْينُ وَ أَنْبَلُ قَالَ الْحِمَارُ أَرْفَقُ بِي فَنَزَلْتُ فَرَكِبَ الْحِمَارَ وَ رَكِبْتُ الْبَغْلَ فَمَضَينَا فَحَانَتِ الصَّلَاةُ فَقَالَ يا سَدِيرُ انْزِلْ بِنَا نُصَلِّ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ أَرْضٌ سَبِخَةٌ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِيهَا فَسِرْنَا حَتَّى صِرْنَا إِلَى أَرْضٍ حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَى غُلَامٍ يرْعَى جِدَاءً فَقَالَ وَ اللَّهِ يا سَدِيرُ لَوْ كَانَ لِي شِيعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِي الْقُعُودُ وَ نَزَلْنَا وَ صَلَّينَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الصَّلَاةِ عَطَفْتُ عَلَى الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِي سَبْعَةَ عَشَر ــــــــ سدير صيرفى گويد: نزد امام صادق (ع) رفتم، و به آن حضرت گفتم: به خدا، براى شما روا نيست كه خانه‏نشين باشيد. در پاسخ فرمود: اى سدير، چرا؟ گفتم: براى بسيارى دوستان و شيعيانِ شما و ياوران شما ، به خدا اگر امير المؤمنين (ع) به اندازه ي شما شيعه و يار و دوستدار داشت ، تَيم و عَدِىّ (اشاره است به خلفيه اوّل و دوم ) در بردن حقِ او طمع نمى‏كردند. فرمود: اى سدير، اميد است كه چه اندازه باشند؟ گفتم: صد هزار. فرمود: صد هزار؟ گفتم: آرى، و دويست هزار. فرمود: دويست هزار؟ گفتم: آرى ؛ و نيمى از دنيا. سدير گويد: امام سكوتي كرد و سپس فرمود: بر تو آسان است كه با ما خود را تا (ينبُع) برسانى؟ گفتم: آرى. فرمود: يك رأس الاغ سوارى و يك استر زين كردند، من پيشى گرفتم و سوار الاغ شدم، فرمود: اى سدير، ميل دارى كه الاغ را به من واگذارى؟ گفتم: استر زيباتر و آبرومندتر است. فرمود: الاغ براى من هموارتر و آسان‏تر است. آن حضرت سوار الاغ شد و من سوار بر استر و به راه افتاديم و رفتيم تا وقت نماز رسيد و فرمود: اى سدير، پياده شويم تا نماز بخوانيم، باز فرمود: اين جا زمين شوره‏زار و نمكى است و نماز در آن روا نيست و رفتيم تا رسيديم به يك زمين سرخه و آن حضرت به غلامى نگاه كرد كه چند بزغاله را مى‏چرانيد ؛ به من فرمود: اى سدير، اگر من به شماره اين بزغاله‏ها شيعه داشتم، براى من گوشه‏نشينى روا نبود ؛ و پياده شديم و نماز خوانديم و چون از نماز فارغ شديم، من رو به سوى آن بزغاله‏ها كردم و آنها را شمردم، هفده رأس بزغاله بود. » (الكافي، ج‏2، ص243)
اين حديث صريح در اين است كه مقبوليّت عمومي به معناي موافقت قلبي عمومي شرط تشكيل حكومت اسلامي نيست ؛ بلكه همين اندازه كه تعداد قابل توجّهي از مردم با حكومت اسلامي دشمني آشكار نداشته باشند و تشكيل حكومت اسلامي موجب آسيب به انسجام ملّي نشود ، و از طرف ديگر يار و ياور به اندازه ي كافي نيز فراهم باشد ، بر امام معصوم لازم است كه براي به دست گرفتن مهار حكومت اقدام نمايد. به عبارت ديگر ، اگر امام معصوم بتواند براي به دست آوردن حكومت انقلاب كند و يار و ياور كافي نيز داشته باشد كه مخالفين حكومت خدا را سر جايشان بنشاند ، بر او واجب است كه حكم خدا را اجراء نمايد. و طبيعي است كه اگر اكثر مردم با حكومت اسلامي مخالفت جدّي داشته باشند ، ديگر نمي توان با آنها درگير شد ؛ چرا كه در اين صورت جامعه به هرج و مرج كشيده مي شود و نتيجه نيز به ضرر اسلام خواهد بود. پس در اكثر دورانها آنچه مانع از تشكيل حكومت اسلامي توسّط ائمه (ع) بوده ، عدم اقبال قاطبه ي مردم نبوده ، بلكه عدم وجود ياران صادق و مبارز و كاردان بوده ؛ كساني كه بايد در مسير انقلاب و بعد از آن يار و ياور حاكم عادل باشند.
3- مطلب ديگر:
قبول كردن، يك حرف است و قيام نكردن براي پس گرفتن حقّ حرف ديگري است؛ و شما دانسته يا ندانسته اين دو را باهم خلط نموده ايد؛ و به سادگي با يك « به هر دليلي» قضيّه را فيصله داده ايد؛ كه حركتي مغالطه اي است آشكار و البته ناجوانمردانه؛ كه خداي ناكرده اگر خودتان گرفتار چنين حالتي شويد و كسي با شما چنين رفتاري بكند آن وقت مي فهميد كه چنين قضاوتي چه ظلم بزرگي است. اگر شما فرزندي داشتيد و كسي او را دزديد و هيچ قاضي هم حقّ را به شما نداد و مردم هم بر ضدّ شما شهادت دادند؛ و شما هيچ راهي براي پس گرفتن فرزند خودتان نداريد، چه مي كنيد؟! روشن است كاري نمي توانيد بكنيد جز حرص خوردن و صبر نمودن. چون اگر اقدامي خصمانه بكنيد، فرزندتان را كه از دست داده ايد هيچ، به جرم آدم ربايي متّهم هم مي شويد؛ و چه بسا در اين راه كشته مي شويد، بدون اينكه چيزي به دست آوريد و حقّي را اثبات كنيد. پس چه مي كنيد؟ سكوتي همراه با غصّه خوردن و انتظار شرائطي براي اثبات حقّ خودتان. آيا معناي اين سكوت، اين است كه شما حقيقتاً فرزند خودتان را فرزند آن دزد مي دانيد؟!! حال گذشت و شما توانستيد ادّعاي خود را اثبات كنيد و به فرزند خودتان برسيد. آنگاه يك قاضي ديگر مي آيد و مي گويد عزيزم اين كودك يقيناً فرزند شما نيست. چون در اين مدّت ده سال كه شما ساكت بوديد، رضايت خود را بر اينكه اين كودك، فرزند شما نيست، اعلام كرده ايد. پس اين كودك يقيناً فرزند شما نيست. آيا شما چنين دليلي را مي پذيريد؟! آن دليلي كه باعث مي شود اميرمومنان(ع) يا امام حسن(ع) يا امام حسين(ع) قيام نكنند، اين است كه مي بينند اگر قيام كنند، اصل اسلام نابود مي شود و چيزي از قرآن و اسلام باقي نمي ماند. لذا بين دو گزينه قرار دارند؛ اينكه اصل اسلام را حفظ كنند يا خلافت ظاهري خودشان را ؛ و البته روشن است كه آنها گزينه ي نخست را انتخاب خواهند نمود. امّا با اين انتخاب، خلافت غير معصوم امضاء و تأييد نمي شود. چون به حكم عقل و قرآن، غير معصوم حقّ امامت و خلافت ندارد. پس اگر غير معصومي در مسند خلافت و امامت نشست، يقيناً غاصب است.
سخن آخر آنكه:
اهل بيت(ع) هيچگاه خلافت غير معصوم را تأييد نكرده اند و حتّي در زمان سكوت مصلحتي نيز هيچگاه از روشنگري و افشاگري دريغ نكرده اند. امير مومنان(ع) تا فاطمه(س) زنده بود با ابوبكر بيعت نكرد؛ و بعد از آن نيز با زور شمشير و تهديد به كشتن خود و اهل و عيالش مجبور به بيعت شد؛ كه عقلاً از چنين بيعتي تأييد و قبول استفاده نمي شود. در زمان عمر بن خطّاب نيز بارها جهل او را به احكام قرآن آشكار نمود تا به تاريخ بفهماند كه او حتّي از ابتدايي ترين احكام اسلام نيز بي خبر است، كجا رسد كه بخواهد امّتي را هدايت كند. همچنين در جنگهاي او شركت نكرد، تا بفهماند كه جنگهاي او جهاد نيست. وقتي ايرانيان اسير شده را به مدينه آوردند و خواستند بفروشند؛ حضرتش حاضر شده و مانع شدند؛ و اعلام نمودند كه اينها را نمي توان به بردگي گرفته و فروخت. با اين كار در حقيقت اعلام نمود كه جنگهاي او جهاد اسلامي نيستند. چون خودش حقّ حكومت ندارد. در شورا نيز با نپذيرفتن شرط شورا اعلام نمود كه رفتار عمر و ابوبكر خلاف قرآن و سنّت است. بعد از عثمان نيز مردم خلافت را به او پيشنهاد كردند و حضرتش نپذيرفت؛ آنگاه با استدلالي آن را پذيرفت. لذا فهماند كه خلافت چيزي نيست كه مردم بدهند؛ بلكه خلافت عهدي الهي است؛ كه خدا مي دهد و...

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .