بازخوردهاي بنيادگرايي و سلفيه؛ چالش‌هاي نظري با جريان‌هاي روشن‌فکري و سنتي

مقدمه
مفهوم بنيادگرايي هر چند الزاماً اختصاصي به مذهب ندارد و در زمينه‌هاي غير ديني نيز امکان تحقق دارد، اما تحقق‌هاي خارجي آن به ويژه در دوره معاصر معمولاً با مفهوم مذهب گره خورده است و نمونه‌هايي از آن در بيشتر اديان بزرگ جهان اعم از يهوديت ومسيحيت و بوديسم و اسلام به چشم مي‌خورد. هدف از بنيادگرايي در واقع، بازگشت به «متن مقدس» و اجراي دقيق و بدون تأويل آنچه در آن آمده و روي‌گرداني از تفسير رسمي و محافظه‌کارانه پديد آمده در طول تاريخ اديان است. اين پديده در جهان اسلام نيز رخ داده و هدف آن بازگشت به نص قرآن و سنت و عمل مستقيم به آن بود. بنيادگرايان با توجه به چالش‌هاي جدي ديني در دوره‌هاي مختلف تاريخ اسلام از جمله دوره‌هاي خلافت تنها راه حل مشکلات فعلي را در بازگشت به نسخه اصيل آغازين و پرهيز از الگوي پسيني مي‌يابند. (فيرحي، 1389، ص 108.)
انديشه بنيادگرايي اسلامي به مفهوم رجوع به ريشه‌ها و بنيادهاي اصيل و کهن علي‌رغم پيشينه بسيار کهن تاريخي، به عنوان يک جريان اجتماعي به شکل موجود آن پديده نوظهوري به حساب آمده و عمري در حدود يک سده بيش ندارد (شواليه، 1993، ص15). اين جريان تا اندازه زيادي متأثر از حرکت بيداري اسلامي در تعارض هماوردي با غرب و تحولات مدرنيته است و از اين جهت مي‌توان به تحليل دلايل ظهور بنيادگرايي از درون جنبش‌هاي اصلاح طلبانه اسلامي برخاست (همو، 1993، ص 15). اصطلاح نو سلفي‌گري در نوشته‌هاي معاصر به اين جريان اخير اشاره دارد. اين جريان داراي دو خاستگاه کاملاً متفاوت فکري بوده که نمود اجتماعي مختلفي نيز در جهان اسلام يافته‌اند. طيف نخست در احياي مجدد انديشه وهابي و خروج آن از شبه جزيره و انتشار در جهان اسلام و انتقال به غرب به‌ويژه در دهه‌هاي اخير نمود يافته و طيف دوم با الهام از انديشه‌هاي ولي الله دهلوي در شبه قاره رشد کرده و در انديشه بنيان‌گذاران اخوان المسلمين مصر به ويژه سيد قطب پرورش و توسعه يافته و به جهان عرب و ديگر مناطق جهان اسلام انتقال يافت. تفاوت‌هاي اين دو را مي‌توان در شاخصه‌هايي چون ستيز با دانش‌هاي عقلي و شهودي، گرايش به تکفير، پذيرش مطلق سلف و پرهيز از هر گونه انتقاد نسبت به آن مشاهده کرد که طيف نخست داراي اين شاخصه‌ها به طور بارز هستند و طيف دوم فاقد آن‌ها و بلکه احياناً داراي نقاط مقابل آن‌ها هستند و البته روشن است که طيف‌هاي مياني نيز در اين بين شکل گرفته‌اند.
نقطه اشتراک هر دو طيف در جست‌وجوي بنيادها و پايه‌هاي شرعي و معتبر جهت به کارگيري آن‌ها در باز توليد اسلامي سازي جامعه نمود يافته (حنفي، 1986، ص 9) که نمونه مشابه آن در اديان ديگري چون يهوديت (براي نمونه جنبش غوش امونيم و براي آگاهي بيشتر نک: کيبل، 1993، ص 33) و مسيحيت (براي آگاهي بيشتر از برخي جنبش‌هاي انجيلي از اين دست نک: کوثراني، 1993، ص 2-6؛ سليمان، 1993، ص 9-25) نيز به چشم مي‌خورد. با اين حال، شدت و نوع تمايلات اجتماعي و سياسي در مقايسه بين دنياي اسلام و اديان ديگر از يک سو و بين دو طيف مورد نظر از سوي ديگر کاملاً متفاوت است.
بنيادگرايي در تقابل با سنت‌هاي رايج و موجود، رويکردي تحول گرايانه دارد و در ستيز با جريان سنتي است و از اين جهت با جريان روشنفکري همگرا است، و اما در انتخاب جايگزين در نقطه مقابل جريان روشنفکري قرار دارد؛ چه اينکه بنيادگرايي برپایه اصلاح وضع موجود به باز توليد گذشته اصيل و روشنفکري به نوگرايي مي‌گرايد. از اين رو، بنيادگرايان شاخصه‌هايي متمايز خود را در مقايسه با هر دو جريان سنتي و روشنفکري دارند. اين تمايزات در مباني انديشه‌اي و طرز عمل اجتماعي و سياسي و حتي گاه در شيوه پوشش و شمايل ظاهري نيز نمودار است. بنيادگرايان پوشش و آرايش ظاهري مختلفي نسبت به هر دو طيف روشنفکران و سنت‌گرايان برگزيده‌اند که نمود ظاهري اختلافات عميق بينشي و گرايشي و رفتاري آنان است. آنان از پوشش‌هاي رسمي سازمان‌هاي ديني استفاده نمي‌کنند؛ چنانچه از به‌کارگيري نمادهاي غربي در پوشش و آرايش مانند کراوات و تراشيدن ريش پرهيز دارند. لازم است يادآوري شود که اين شاخصه‌ها حالت طيف‌گونه داشته و از گروهي به گروه ديگر از جهت شدت و ضعف متفاوت است.
7-1. تقابل با جريان روشنفکري
بنيادگرايي از جهت ترتب تاريخي، واکنشي در برابر جريان محافظه‌کار سنتي و جريان روشنفکري به شمار رفته و راه‌حل سومي را در پيش مي‌گيرد. شاخصه‌هاي تقابل با جريان روشنفکري را مي‌توان در عناوين زير برشمرد:
7-1-1. بازگشت به ريشه‌ها در تقابل با نظام‌هاي مدرنيته
بنيادگرايي در جهان اسلام به خصوص در خاورميانه و امتدادات آن در مناطق ديگر مانند گروه‌هاي بنيادگراي اسلامي در غرب، ويژگي‌هاي متفاوتي دارد و تفاوت‌هاي قابل شمارشي نسبت به نمونه‌هاي غير اسلامي به چشم مي‌خورد. کشورهاي خاورميانه معمولاً مسبوق به دوره‌‌هاي طولاني تمدني هستند که اکنون دوره افول و رکود و واپس‌گرايي را گذرانده و از قافله تمدن عقب مانده‌اند و نيز بنيادگرايي در اين مناطق واکنشي نسبت به دوره طولاني سيطره يک نظام استعماري به شمار مي‌رود که از نظر بنيادگرايان نتيجه دوره مدرنيته به حساب مي‌آيد و معمولاً اين دوره استعماري به دوره سيطره نظام استبدادي به صورت رژيم‌هاي سکولار مستبد و جائر منتهي شده است که به دليل عدم امکان اتکا به مردم خويش، وابسته به يک نظام مدرن اعم از بلوک شرق و غرب هستند. در چنين فضايي بنيادگرايان احساس مي‌کنند که جامعه عقب مانده‌شان محصول استبداد داخلي و استعمار خارجي است که هر دو ريبشه در مدرنيته دارد. اين سه عامل يعني تمدن فروريخته، استبداد داخلي و استعمار خارجي به نوعي احياگري در قالب اسطوره بازگشت به خويشتن اصلي و دست خورده کهن دامن زده است. داخلي آغاز کردند که در نمونه‌هايي چون ترور انور سادات و اشغال حرم مکي جست‌وجو مي‌شد؛ هرچند آن نتيجه‌اي که انتظار داشتند از اين جريان به دست نيامد. در مرحله بعد، متأثر از شرايط جهاني‌سازي پديد آمده پس از سقوط بلوک شرق، آنان به سوي رأس ديگر مثلث که عامل اصلي استبداد داخلي و ريشه همه مشکلات از نظر بنيادگرايان به‌شمار مي‌رفت، آمدند و جهاد مقدس خود را مستقيماً با غرب و مدرنيته آغاز کردند (نک: فيرحي، 1389، ص 109-110)
روشنفکري راه حل بهبود مشکلات جامعه را در تطبيق يکي از نظام‌هاي مدرن، چه از نوع ليبرال دموکراسي يا سوسياليسم مي‌بيند؛ اما بنيادگرايي بخش‌هاي وسيعي از اين نظام‌ها را مخالف اسلام شمرده و شکست‌ها و ناکامي‌هاي جوامع اسلامي را ناشي از تطبيق اين نظام‌ها مي‌داند (اسپوزيتو، 1993، ص 114) و از اين رو، مدرنيته را جاهليت عصر جديد مي‌خواند و گاه اين رويکرد در نگاه تندروگرايان مصداق کفر و الحاد به‌شمار مي‌رود (براي نمونه نک: مودودي، 1983، ص 28 و براي آگاهي بيشتر: ابوزيد، 1999، ص 57). بنيادگرايان در تقابل سنت و مدرنيته، راه سومي را برگزيده و اسلام سلف را دربردارنده نظام کامل اجتماعي در همه ابعاد سياسي و اقتصادي و فرهنگي و آن شمرده و تطبيق کامل آن را ضامن سعادت بشر مي‌شمرند؛ همان‌گونه که اسلام در دوره طلايي خود در عصر پيامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و صحابه چنين و غيرمشروط نيست؛ بلکه آنان ابعاد را موجود در گزاره‌هاي ديني و جاري در دوره پيامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و صحابه مي‌دانند و در اين‌جا نيز اعلام بي‌نيازي از تمدن غرب مي‌کنند (حوراني، 1977، ص 274).
7-1-2. تقابل با سکولاريسم به مثابه کفر و بدعت
عرفي‌سازي نظام‌هاي اجتماعي و کنار زدن دين از اثرگذاري مستقيم در آن‌ها از نقاط اشتراک همه جريان‌هاي روشنفکري در هر دو گرايش چپ و راست به شمار مي‌رود و جالب آن است که سنت‌گرايان نيز به رغم وجود تفاوت‌هايي در طيفي از اين نگرش قرار دارند؛ اما بنيادگرايي از ريشه و اساس با آن مخالف بوده و همه شؤون اجتماعي را در صلب قرآن و سنت جست و جو نموده و دين را داراي رسالت اجتماعي جامع و فراگيري مي‌داند. بنيادگرايان بر اين باورند که فرآيند‌هاي قانوني و دولتي بايد تابع اراده خداوند و سخن او در متون مقدس باشد و در يک سخن، دولت بايد تابع خداوند باشد؛ چه اينکه به گفته قرآن حکم تنها از آن خداوند است: «ان الحکم الا لله» (نک: قطب، بي‌تا،‌ص48ـ 49) از اين رو، همه طيف‌هاي بنيادگرايي با وجود اختلافات گوناگون در گرايش، به عمل اجتماعي و سياسي اشتراک نظر داشته و تمايلات خود را پنهان نساخته، همواره شاخصه‌هاي يک حرکت و جنبش‌ سياسي را در خود حفظ کرده‌اند.
7ـ1ـ3. تقابل خدا محوري با انسان محوري
رويکرد انسان‌گرايانه از ديگر نقاط اشتراک مهم روشنفکري در همه گرايش‌هاي آن است که مورد مخالفت شديد بنيادگرايان قرار دارد. انسان از منظر آنان تنها آفريده و بنده خدا شمرده مي‌شود و فرض موجودي به نام انسان فراتر از توجه به پديد آورنده‌اش، مصداق انحراف در دين و پيدايش ديگر مشکلات به شمار مي‌رود. آنان اعطاي هر گونه اصالت به انسان را نوعي تقابل با خدا شمرده، توجه به انسان بما همو انسان را مصداق کفر و شرک و جاهليت مي‌انگارند:
«جامعه جاهلي هر جامعه‌اي است که عبوديت آن نسبت به خدا خالصانه نباشد. تجسم اين عبوديت در انگاره‌ اعتقادي و شعاير عبادي و مقررات قانوني است... با اين تعريف دقيق، همه جوامعي که امروز بر روي زمين قرار دارند، در دايره جوامع جاهلي قرار مي‌گيرند.» (قطب، بي تا، ص92)
به کارگيري تعبيراتي چون دارالاسلام و دارالکفر در همين راستا و بيانگر اين تقابل است:
«تنها يک دارالاسلام هست و آن همان است که دولتي اسلامي در آن بر پا و شريعت خدا بر آن حاکم است و حدود خدا اقامه مي‌شود و مسلمانان يار و دوست يکديگر‌اند؛ جز اين هر چه هست دارالحرب است و رابطه مسلمانان با آن يا جنگ و پيکار است يا صلح بر مبناي پيمان امان.» (قطب، بي‌تا، ص135)
از همين رو، بنيادگرايي منبع مشروعيت نظر و عمل خود را تنها از متون مقدس (قرآن به مثابه وحي کتبي و سنت به مثابه وحي شفاهي) که حاکي از اراده ناب پروردگار‌اند، اخذ کرده و هر گونه منبع مشروعيت ديگري چون نظر اکثريت مردم را تخطئه مي ‌کند (هاليدي، 1994، ص56ـ 73).
7ـ1ـ4. تطبيق کامل شريعت
دعوت به حاکميت خدا از طريق تطبيق کامل شريعت در همه ابعاد آن و پرهيز از سستي و نرم خويي در اين امر، شاخصه مهم ديگر بنيادگرايان است که تقابل آنان را با روشنفکري به ويژه در بخش احکام اجتماعي و نظام حقوقي بيش از ديگر ابعاد نشان مي‌دهد. روشنفکران اين تلاش بنيادگرايان را نوعي پس رفتگي و در تناقض با رهيافت مدرينته نسبت به انسان و جامعه مي‌شمرند و همواره نسبت به نقض حقوق بشر و به ويژه زنان و کودکان و اقليت‌هاي ديني در پي تطبيق شريعت، ابراز نگراني مي‌کنند. بنيادگرايان بر اين باورند که کنار گذاشتن شريعت و قوانين اسلامي و ارزش‌هاي مذهبي به ويژه پس از دوره استعمار، جوامع اسلامي را هم چون دوران پيش از اسلام در جاهليت و گمراهي فرو برده است. از اطلاق جاهليت به جوامع اسلامي اين نتيجه گرفته مي‌شود که تمام حکومت‌هاي غير اسلامي (به معناي حکومت‌هاي غير مبتني بر تطبيق شريعت) نامشروع‌اند. اين کاربرد وسيع که ريشه در برداشت‌هاي قرآني سيد قطب دارد (براي نمونه نک: قطب، 1952ـ 1957، ج7، ص238ـ239) چنين نتيجه مي‌دهد که مسلمانان در اين گونه جوامع شرعاً موظف‌اند با دولت حاکم مبارزه کنند و با حکومت درگير شوند.
7ـ1ـ5. خشونت گرايي
هر چند لازمه منطقي بنياد گرايي به معناي رجوع به نصوص مرجع، الزاماً خشونت‌گرايي را در پي ندارد و از همين رو، چنين نمودي در نمونه‌هاي بنيادگرايي بودايي به عنوان مثال به چشم نمي‌خورد، اما عموم بنيادگرايان اسلامي بر اين باور‌اند که در نصوص مذهبي نوعي روند خشونت وجود دارد. از منظر تحليل‌گران، حتي اگر در نصوص مذهبي نوعي توصيه به خشونت هم وجود نداشته باشد، باز فضاي عمومي و کلي متن مقدس گوياي آن است و از اين رو، يک بنيادگراي اسلامي در شرايط دنياي متکثر معاصر معمولاً به طور خودکار توليد خشونت مي‌کند و از اين رو، نوعي تلازم بين بنيادگرايي و راديکاليسم در نمونه‌هاي مختلف بنيادگرايي اسلامي به چشم مي‌خورد.(فيرحي، 1389، ص109)
7ـ2. تقابل با جريان سنتي
شاخصه‌ اصلي بنيادگرايي که همان رجوع به بنياد‌ها و اصول است،‌ نشانگر تقابل واضح و روشن آن با جريان سنتي و محافظه‌کار است و بلکه اين تقابل، تقدم رتبي و ماهوي بر تقابل با جريان روشنفکري دارد. شاخصه‌هاي اين تقابل را مي‌توان در عناوين زير برشمرد:
7ـ2ـ1. تقابل با سازمان سنتي روحانيت
در طول تاريخ، در نظام روحانيت سلسله مراتب و آيين‌ها و روند مشخصي براي انتقال ديني شکل گرفته است. بنيادگرايان از منتقدان اين نظام به شمار رفته، آن را ناکار آمد و حتي گاه زيان بار مي‌شمرند. مهم‌ترين انتقادات بنيادگرايان به سازمان روحانيت در سکوت آن نسبت به حوادث سياسي و اجتماعي، و کوتاهي نسبت به انجام مسئوليت‌هاي ديني به ويژه در تلاش براي تطبيق شريعت وانجام فرايض اجتماعي مانند امر به معروف و نهي از منکر خلاصه مي‌شود. هم چنين از ديدگاه آنان، درون‌گرايي بيش از اندازه روحانيان و صرف وقت در دانش‌ها و تأملات نظري کمسود و تمرکز بر مواجهه و تعامل روحانيون با يکديگر و نيز با مردم از جمله اين انتقادات است. از اين رو، معمولاً خاستگاه بنيادگرايي بيرون از سازمان روحانيت و داراي نقش جايگزين آن بوده، يا از درون نسل جوان کم سابقه در سازمان روحانيت بر مي‌خيزد. براي نمونه معمولاً اين انتقاد به مهم‌ترين شخصيت‌هاي جريان‌هايي چون القاعده در بين اهل سنت يا جيش المهدي در بين شيعيان وارد مي‌شود که اساساً فاقد تحصيلات علوم ديني بوده يا سابقه بسيار کمي در حوزه‌هاي علوم ديني دارند. بنيادگرايي شيعي به رغم وجود تمايز‌هايي با اهل سنت در اين نقطه با آنها اشتراک دارد که اساساً سراغ سازمان روحانيت رسمي و به اصطلاح شيعي «مرجعيت» نمي‌رود و تنها احياناً به دنبال مرجعي است که او را حمايت کند و نگاهي صرفاً ابزاري به مرجعيت دارد. مرجع تنها مي‌تواند بنيادگرايان شيعي را تا اندازه‌اي کنتر کند، اما آنان هرگز به طور مطلق به مرجعيت تن نمي‌دهند. (فيرحي، 1389، ص111)
7ـ2ـ2. تقابل با تطورات تاريخي انديشه و تفکرات ديني
انديشه بنيادگرايي در ذات خود بر مراجعه مستقيم به قرآن و سنت استوار بوده و از تطورات تاريخي در شيوه تعامل با اين دو مقوله و ابزارهاي معرفتي و ساز و کار تاريخي پديد آمده براي فهم و تأويل گزاره‌هاي قرآن و سنت، اعلام بي‌نيازي مي‌کند. اين تطورات تاريخي از نظر بنيادگرايان، غير مشروع و از مقوله بدعت در دين شمرده مي‌شود و از اين رو، مخالفت‌ با به کارگيري منطق ارسطويي و فلسفه يوناني و سعي در خودبسندگي در فهم قرآن و سنت، شاخصه‌هاي بارزي در آثار و تأليفات بنيادگرايان ديده مي‌شود (موصللي، 1986ـ 1997، ج2، ص121ـ‌133). سيد قطب در نگاهي تعميم گرايانه هر چه غير اسلامي را مصداق جاهليت مي‌خواند:
«ما امروز در جاهليتي همانند جاهليت زمان ظهور اسلام يا تاريک‌تر از آن قرار داريم. هر چه پيرامون ما مي‌باشد جاهليت است.... انگاره‌ها و عقايد مردم، عادت‌ها و سنت‌هاي آنها، قوانين و مقررات‌شان،‌ و حتي بسياري از آنچه که ما فرهنگ اسلامي و منابع اسلامي وفلسفه اسلامي و انديشه اسلامي به شمار مي‌آوريم... همگي از فرآورده‌هاي اين جاهليت هستند.» (قطب، بي‌تا، 91)
بنيادگرايان ريشه همه مشکلات معاصر در دور شدن از خلوص دوره ظهور اسلام و ناشي از همين تطورات تاريخي دوره‌هاي مختلف تمدن اسلامي مي‌دانند و تنها راه حل اساسي و قرين توفيق را در بازگشت به آن دوره و الغاي همه زوائد جست و جو مي‌کنند (رودنسون، 1993، ص14). بازگشت به ريشه‌ها از منظر بنيادگرايان به معناي باز توليد نظام سياسي واجتماعي و اقتصادي بر مبناي الگوي اسلامي عصر نخست است و احياي آرمان خلافت نيز از همين زاويه شکل مي‌گيرد (کوثراني، 1993، ص18).
7ـ2ـ3. نگرش ايدئولوژيک به دين
دين از نگاه بنيادگرايان از کارکرد ويژه خود به مثابه نهادي اجتماعي خارج شده و به نظامي ايدئولوژيک و يک پروژه اجتماعي براي حل مشکلات گوناگون جامعه بدل مي‌شود (نصار، 1993، ص12ـ 13). سيد قطب در اين باره تصريح مي‌کند:
«مسلمانان بايد راه‌ه حل‌هاي مشکلات معاصر خود را همگي از مراجعه مستقيم به شريعت اسلامي و مباني عام و روح کلي آن اخذ کنند.» (سيد قطب، 1984، ص60).
ذکر مباني عام و روح کلي شريعت در کنار خود آن و تأکيد بر اين بخش نوعي پاسخ به اعتراض احتمالي از سوي مخالفان است‌؛ مبني بر اينکه شريعت ممکن است حاوي گزارش‌هايي صريح در ارائه‌ راه حلي براي همه نياز‌ها و مشکلات ما نباشد که در پاسخ گفته مي‌شود مباني عام و روح کلي شريعت در موارد غير مصرح به کار آمده و شريعت در هر حال از پاسخ گويي ناتوان نگشته و کار آمدي خود را همواره حفظ مي‌کند. شعار «الاسلام همو الحل» به روشني گوياي اين نگرش است که اسلام توانايي ارائه راه‌ حل براي همه مشکلات جامعه داشته و حاوي نظام‌هاي توليدي غرب پس از گذشت چندين دهه از حلشان ناتوان مانده‌اند (برک، 1993، ص14). شاخصه‌ عمل گرايي و گرايش روشن و صريح به فعاليت اجتماعي و سياسي و تلاش‌ براي به دست آوردن قدرت و ميل به خشونت سياسي در بسياري موارد از نمودهاي اين شاخصه اساسي است (نک: سعد، 2005، ص28و 46).
7ـ2ـ4. نگرش انحصارگرا و شمولي و حداکثري به دين
روند تطور تفکرات اسلامي، نوعي قلمرو براي امر ديني پديد آورده که آن را از امري غير ديني متمايز مي‌سازد و بر اين اساس، جريان سنتي به خود اجازه ورود به همه ابعاد و عرصه‌هاي زندگي انسان نداده و تنها توليت شأني از شؤون انسان و حيات اجتماعي او را به عهده مي‌گيرد؛ در حالي که، جريان بنيادگرايي درصدد توسعه دامنه سلطه دين بر همه ابعاد حيات فردي و اجتماعي بر آمده و دين را پاسخ گوي نياز انسان در همه ابعاد زندگي مي‌شمرد (موصوللي، 1986ـ 1997، ج2، ص135ـ140). عباراتي از حسن البنا گوياي اين نگرش بوده، اسلام را شامل همه ابعاد زندگي اجتماعي اعم از فرهنگ و اقتصاد سياست و هنر و ... مي‌شمرد:
«مسلمانان به حکم دينش بايد به همه شؤون امت توجه و اهتمام داشته باشد.» (بنا، 1984، ص159)
اين نگرش شمولي از زوايه ديگري به انحصارگرايي انجاميده و نمود آن در نزد خود دانستن حقيقت مطلق ديده مي‌شود و از اين رو، بنيادگرايان تنها تصوير صحيح از اسلام و تنها راه حل مقبول را در قرائت خود مي‌شمارند (براي نمونه نک: مودودي،‌1981، ص4). اين نگرش جزم گرايانه، نمود ديگري از نگاه ايدئولويک آنان به دين است که پيش از اين گذشت و ظهور شعار‌هايي چون «الاسلام هو الحل» در بين اخوان المسلمين مصر نمودي از اين نگرش کلي است (گارودي، 1992، ص11)
7ـ3. مطالعه دو نمونه حزب الدعوة و جنبش صدر
شاخصه‌هاي تقابلي بنيادگرايي با دو جريان روشنفکري و سنتي به طور نسبتاً مشخصي در برخي جريان‌هاي شيعي معاصر نيز ديده مي‌شود؛ با اين تفاوت که رويکرد بازگشت به ريشه‌ها در بين شيعيان نمودي متفاوت نسبت به اهل سنت دارد. بازگشت به اصول و ريشه‌ها در بين اهل سنت به معناي دوره پيامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و صحابه و تابعيان است و منبع آن نيز قرآن و سنت صحيح بنا به تفسير مورد نظرشان مي‌باشد؛ در حالي که، اين رويکرد در بين شيعيان بيشتر به سمت ارائه راه‌حل‌هايي براي مشکلات نظري شيعه در خصوص فعاليت سياسي و اجراي احکام اسلامي در عصر غيبت گرايش يافته و البته در اين خصوص، بر خلاف اهل سنت، در کنار مراجعه به اصول و ريشه‌ها از قرآن و سنت پيامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم)، رجوع به سنت ائمه(ع) نيز براي آنان موضوعت داشته است.
7ـ3ـ1. حزب الدعوة
حزب الدعوة يکي از نمونه‌هاي بارز اين جريان است که از انديشه‌هاي سيد محمد باقر صدر و نسلي از شاگردان وي الهام گرفته است؛ هر چند بايد در باره ميزان اين اثر گذاري با نگاهي ظريفتر داوري کرد. هراير دکمجيان در همين راستا، درباره نقش مرحوم صدر در ايجاد جنبش اجتماعي سياسي در بين شيعه مي‌گويد:
«نقش برجسته و برتر باقر صدر به عنوان رهبر فکري و معنوي و الهام بخش شيعيان عراق غير قابل ترديد است. نوشته‌هاي درخشان او و نيز شهادت و درستکاري‌اش او را به سرچشمه حيات فعال‌گرايي شيعه عراق تبديل کرد. نقش نسبتاً ناشناخته صدر به عنوان يکي از پدر خوانده‌هاي فکري قانون اساسي جمهوري اسلامي نيز به همان اندازه اهميت دارد... باقر صدر به روشني نظريه جامع انقلاب اجتماعي و سياسي ويژه استقرار يک جامعه اسلامي را ترويج کرده بود که در حکومت آيت الله خميني صورت تحقق به خود گرفت.» (1377، ص232 و 235).
البته پيش از ادامه سخن بايد توجه داشت که شناخت ديدگاه شهيد صدر و ديدگاه حزب الدعوه يک روي سخن، و کيفيت ارتباط ميان اين دو ديدگاه جنبه ديگري از بحث است.
شهيد صدر براي نخستين‌بار در تاريخ معاصر شيعه به تلاش‌ براي تدوين قانون اساسي رو آورده و با تأسيس يک حزب ـ يعني حزب الدعوه در صورت اوليه آن ـ در پي کسب قدرت سياسي و تطبيق کامل شريعت بر آمد. صدر ابتدا رساله‌اي در باب حقوق اساسي اسلام در سال‌هاي آغازين دهه 60 ميلادي منتشر ساخت که مانيفست حزب الدعوه به شمار مي‌رفت و در آن به صراحت از تشکيل دولت ديني و تطبيق کامل عملکرد آن با شريعت ياد شده است؛ نزد برخي صاحب نظران اثرپذيري از انديشه مودودي در اين مانيفست به چشم مي‌خورد (نک: حسيني، 1410، ص336؛ ملاط، 1998، ص15 و 16 و 30 و 31).
شهيد صدر هم چنين در روزهاي آغازين پيروزي انقلاب نسخه‌اي از قانون اساسي اسلام را به عنوان طرح پيشنهادي براي جمهوري اسلامي به ايران فرستاد. طرح شهيد صدر در مقابل پيش نويس قانون اساسي که توسط دست اندرکاران در ايران تدوين شده بود، تنها رقيب مدون و منسجم اين پيش نويس به شمار مي‌رفت. تطابق قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران با جزوة لمحه تمهيديه عن مشروع دستور الجمهورية الاسلاميه گاه در حد ترجمه برخي اصول آن است (ملاط، 1998، ص94). شهيد صدر اين جزوه را در مجموعه‌اي با اعنوان الاسلام يقود الحياة منتشر ساخته که حاوي مباحث ديگري درباره مشروعيت حکومت اسلامي و مباني ديني دولت اسلامي بر مبناي کتاب و سنت ـ به عنوان ادله فقهي ـ نيز است. رويکرد قرآني صدر و تحليل سيره پيامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و امامان، در اثر ياد شده و در ديگر آثارش مانند خلافة الانسان و شهادة الانبياء با هدف تبيين مباني پياده سازي دين در جامعه به روشني ديده مي‌شود و تأمين کننده زمينه‌هاي نظري براي هواداراني که مايل به برداشت‌هاي بنيادگرايانه از آن بودند را فراهم مي‌آورد.
محمد حسين فضل الله از شخصيت‌هاي بارز حزب الدعوة نيز در عين برخورداري از تحصيلات سنتي و تعلقات معنوي به سنت فقاهتي اماميه، از جنبه‌هاي از سبک و شيوه تفکر به اخوان المسلمين خواهان ايجاد روشي جديد در جنبش‌ اسلامي نزديک شده است؛ در راستاي اين طرز فکر مشترک، وي دين را پايه مبناي انديشه و احساس در همه ساحت‌هاي زندگي انسان مي‌دانست (فضل الله، 1990، ص10)
فارغ از شخصيت‌هاي با جايگاه سنتي در نظام روحانيت مانند صدر و فضل الله، در نگاهي به بدنه حزب الدعوه بايد ياد آور شد که گرايش شديد حزب الدعوه به افکار اخوان به ويژه حسن البنا و سيد قطب ديده مي‌شود که در آثار منتشر شده اين حزب به روشني مشهود است. به عنوان يک قاعده اکثري درباره بنيادگرايان مي‌دانيم که آنان عموما ارتباط و مراجعه به سنت مذهبي خود و علماي سنتي ندارند و مطالعاتشان از اسلام، فردي و منقطع از سنت تعليم و تربيت رايج در محافل ديني است؛ در مقابل بنيادگرايان مسلمان بخش مهمي از مباني خود را از طريق برخي کتب محوري و مشهور مانند معالم في الطريق سيد قطب به دست مي‌آورند. اکنون با پايه قرار دادن اين قاعده و توجه به تعاليم حزب الدعوه، بايد گفت مراجعه‌اي اجمالي، به مجموعه نشريات رسمي اين حزب به عنوان نمونه‌اي شيعي از بنيادگرايي نشان مي‌دهد که آگاهي ديني بيشتر افراد رده ميانه و پايين وابسته به آن برخاسته از آثار سيد قطب در مباني بنيادگرايانه و شهيد صدر در مباني فقاهتي است و تقريباً هيچ مطالعه عميق ديگري ندارند (نک: فيرحي، 1389، ص112).
شهيد صدر تشکيل حزب را بهترين ابزار براي حرکت در آوردن جامعه به سوي خير يا شر مي‌شمارد و تشکيل احزاب اسلامي را در عصر حاضر از واجبات مي‌داند؛ زيرا اصلاح جامعه و مقابله با فساد داخلي و تهاجم خارجي بر اين عمل متوقف است. به ويژه او به اين نکته توجه مي‌دهد که کشور‌هاي استکباري از بهترين و کامل‌ترين تشکيلات و سازماندهي در سرتاسر جهان برخوردار هستند. صدر از به کار بردن واژه حزب تشکيلات، سازمان و... هيچ ابايي نداشته و احزاب اسلامي را حزب الله و انصار الله و انصار الاسلام توصيف مي‌کند که به روشني گوياي دوگانه انسان و خدا و تقابل کفر و ايمان است و بر همين اساس، حتي فعاليت‌هاي پيامبران و امامان شيعه را نيز نوعي عمل حزبي مي‌داند. از ديدگاه وي، تحقق اسلام و تطبيق احکام و مفاهيم آن، هدف عمده احزاب اسلامي بوده، در نتيجه، همه فعاليت‌هاي اين احزاب بايد در محور دعوت به دين اسلام پذيرد. بنابراين احزاب اسلامي با احزاب ديگر اين تفاوت عمده و اساسي را دارند که در تشکيلات اسلامي، همه افراد خود را مطيع خدا و رسالت اسلام دانسته، همه فعاليت‌هايشان در محور احکام شرعي و مصالح ديني دور مي‌زند (صدر، بي‌تا، ص49 و 50 و 62ـ 64). احزاب اسلامي موظف‌اند با اجراي فريضه امر به معروف و نهي از منکر در همه ابعاد سياسي و اجتماعي آن، جامعه و نظام اسلامي را از خطر انحراف و فساد مصون نگهدارند (قبانچي، بي‌تا، ص17ـ 23).
7ـ3ـ2. جريان صدر دوم
جريان صدر دوم نيز از نزد گروهي از صاحب نظران به عنوان نمونه‌اي ديگر از بنيادگرايي در بين شيعه به شمار رفته است. اين جريان بر مبناي انديشه سياسي و اجتماعي صدر اول (محمد باقر صدر) بنيان نهاده شده و توسط سيد محد صدر رهبري شد. اين جريان از آغاز دهه 90 ميلادي و هم زمان با رويکرد ديني رژيم بعث پديد آمده و در مدت زمان اندکي با گسترش و پيشرفت فوق العاده‌اي مواجه شد. مهم‌ترين شاخصه‌هاي اين جنبش اجتماعي سياسي را مي‌توان در موارد زير بر شمرد که همگي به نوعي مصاديق شاخصه‌هاي مذکور در تقابل‌هاي بنيادگرايي با روشنفکري و جريان‌ سنتي است (مستندات اين بخش خطبه‌هاي نماز جمعه سيد محمد صدر است که به ترتيب نماز‌هاي جمعه اقامه شده شماره گذاري شده و به شکل جزواتي بدون مشخصات منتشر شده و تاکنون در قالب يک مجموعه گرد نيامده‌اند):
الف. تلاش براي تطبيق کامل شريعت
جنبش صدر در شهرهاي گوناگون شيعه نشين، عراق، دادگاه‌هاي شرعي بر پا کرده و احکام حقوقي و گاه کيفري شرعي به عمل در مي‌آورد. علاقه‌مندي به تطبيق کامل شريعت در خطبه‌هاي نماز جمعه سيد محمد صدر نيز به روشني ديده مي‌شود (براي نمونه: خطبه‌ شماره 27)
ب. تقابل با سازمان روحانيت
سيد محمد صدر براي نخستين بار اصطلاح «حوزه گويا» را در برابر «حوزه خاموش» به کاربرد که ناظر به سستي و قصور حوزه سنتي در انجام مسئوليت‌هاي اجتماعي خود است و در اين امر به سيره پيامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) در تبليغ، استناد‌هاي مکرر کرده و آن را با شيوه عمل روحانيان و مراجع سنتي نجف مقايسه مي‌کند و هم چنين از اين منظر به نقد مجموعه وسيعي از آداب و رسوم رايج در حوزه مي‌پردازد (براي نمونه خطبه شماره35 و 45 و 21). اقدام به برگزاري نماز جمعه و تأسيس دادگاه‌هاي شرعي نمونه بارز «حوزه گويا» نزد اوست. او هم چنين بر الغاي سازو کارسنتي در ارتقا در سلسله مراتب روحانيت تأکيد داشت. برخي منتقدان وي معتقدند که حاصل نفوذ افکار او اعطاي سمت‌هايي مانند وکيل و امام جمعه و قاضي به افرادي شد که سوابق تحصيلي و حضور بيسار کمي در حوزه داشتند.
جنبش صدر در دوره پس از سقوط صدام نيز معمولاً نسبت به آيت الله سيستاني به عنوان چهره شاخص در حوزه سنتي تمکين نمي‌کند و به مراجع سنتي توجهي ندارد و تنها گاهي سعي در استفاده از آنها به نفع خود دارد. (فيرحي، 1389، ص111)
ج. غرب ستيزي
شاخصه‌ مشترک ديگر اين جريان با ديگر نمونه‌هاي بنيادگرايي، تأکيد ويژه بر غرب ستيزي تحت عنوان جهاد است و نيز از اين جهت که غرب امروز نماينگر جهالت و کفر و در تقابل با اسلام ناب است (براي نمونه: خطبه شماره 32). هم چنين به کارگيري نمادهايي چون پوشيدن کفن در تظاهرات ضد غربي و دادن شعار‌هاي ويژه در ستيز با غرب، نمود‌هاي ديگر اين شاخصه‌اند و بارز‌ترين نمود آن نيز در قيام مسلحانه جيش المهدي در دوره مقتدي صدر عليه آمريکايي‌ها ديده مي‌شود.
7ـ4. نتيجه‌گيري
بنيادگرايي در مباني نظري و عملکرد اجتماعي و سياسي، فاصله مشخص و قابل مطالعه‌اي را با جريان روشنفکري و جريان محافظه کار سنتي حفظ کرده است. در جوامع شيعي به رغم تفاوت با جوامع اهل سنت از جهت زمينه‌هاي پيدايش و گسترش بنيادگرايي، نمونه‌هاي قابل مطالعه از بنيادگرايي به چشم مي‌خورد که مباني نظري نسبتاً مشترکي با نمونه‌هاي اهل سنت و عملکرد سياسي و اجتاعي مشترکي نيز دارند و تفاوت‌هاي موجود بيشتر جنبه شکلي و تاکتيکي و نه راهبردي و مبنايي دارند. در مقايسه بنيادگرايي با دو جريان روشنفکري و سنتي به محورهاي واگرايي عميقي در هر دو جنبه برخورده که ريشه در تفاوت ژرف مباني نظري هر يک دارد و نيز شاهد زمينه‌هاي همگرايي قابل ملاحظه‌اي در بين جريان سنتي و روشنفکري هستيم که انجام مطالعه گسترده‌اي را مي‌طلبد. از اين رو، از منظر آينده‌ نگري، احتمال نزديکي دو جريان پيش گفته در قالب مجموعه طيف‌هاي در جهان اسلام به طور جدي قابل بررسي بوده و نمونه‌هاي اوليه‌اي از آن اکنون نيز قابل مشاهده است.
کتابنامه
1. ابوزيد، نصر حامد(1999)، دو‌ائر الخوف، بيروت: المرکز الثقافي العربي، چاپ سوم.
2. اسپوزيتو، جان (1993)، «الحرکة الاصولية»، الوسط، شماره 100.
3. برک، جاک‌ (1993)، «الاسلام المستنير القوة الوحيدة القادرة علي مواجهه الاسلاموية»، الوسط، شماره 29نوامبر.
4. البنا، حسن (1984)، مجموعه رسائل الامام الشهيد حسن البنا، بيروت: المؤسسه الاسلامية للطباعة و النشر.
5. حسيني، محمد (1410)، الامام الشهيد السيد محمد باقر الصدر، بيروت.
6. حنفي، حسن (1986)، الحرکات الاسلامية في مصر، بيروت: المؤسسه الاسلامية للطباعة و النشر.
7. حوراني، البرت فضلو (1977)، الفکر العربي في عصر النهضه، ترجمه کريم عزقول، بيروت: دارالنهار، چاپ سوم.
8. دکمجيان،‌هراير (1377)، جنبش‌هاي اسلامي معاصر در جهان عرب، ترجمه حميد احمدي، تهران: کيهان، چاپ سوم.
9. رودنسون، مکسيم (1993)، «وراء ظاهرة الاصولية فشل الليبرالية والاشتراکية و هيمنة الغرب»، الوسط، شماره 29 نوامبر.
10. سعد، حسين (2005)،‌ الاصولية الاسلامية العربيه المعاصرة، بيروت: مرکز دراسات الوحدة العربية، چاپ اول.
11. سليمان، سعيد عبدالله (1993)، «حرب النعوت و الالقاب و مفهوم الاصولية بين التصحيح و التسطيح»، الباحث، شماره12.
12. شواليه، دومنيک (1993)، «قوة الاسلامين في امتلاکهم برنامجاً اخلاقياً»،‌ الوسط، شماره 29 نوامبر.
13. صدر، سيد محمد باقر (بي‌تا)، «حول الاسم و الشکل التنظيمي لحزب الدعوة» و «الاعمال و الاهداف» در کتاب استشهاد الامام من منظور حضاري، قم: بي‌نا.
14. فضل الله، سيد محمد حسين (1990)، الحرکة الاسلامية ـ هموم و قضايا، بيروت: دارالملاک، چاپ اول.
15. فيرحي، داود (1389)، مهر نامه، سال اول،‌ ارديبهشت 1389، شماره 2، صص 108ـ 112.
16. قبانچي، سيد صدر الدين (بي‌تا)، خط المرجعية، قم: بي‌نا.
17. قطب، سيد (1952ـ 1957)، في ظلال القرآن، بيروت: دار احياء الکتاب الغربيه.
18. همو (بي‌تا)، معالم في الطريق، بي‌جا: الاتحاد الاسلامي العالمي للمنضمات الطلابيه.
19. همو (1987)، نحو مجتمع اسلامي، بيروت: دارالشروق، چاپ7.
20. کوثراني، وجيه (1993)، «مستقبل المشروع السياسي الاسلامي: اصولية ام حزبية اسلامية»، معلومات، شماره3.
21. کيبل، جيل (1993)، «الاصولية الاسلامية امبراطورية الشر الجديدة»، معلومات، شماره 3.
22. گارودي، روژه (1992)،‌ الاصوليات المعاصرة: اسبابها و مظاهرها، ترجمه خليل احمد خليل، پاريس: دار عام الفين.
23. ملاط، شبلي (1998)، ترجمه غسان غصن، بيروت: دارالنهار، چاپ اول.
24. مودودي، ابوالاعلي (1981)، الدين القيم، بيروت: مؤسسه الرسالة.
25. همو (1983)، الجهاد في سبيل الله، بيروت: مؤسسه الرسالة.
26. موصللي، احمد (1986ـ 1997)، مدخل «الاصولية الاسلامية» در الموسوعة الفلسفية العربية، بيروت: معهد الإنماء‌ العربي.
27. نصار، ناصيف (1993)، «اشارات تمهيدية في نقد الاصولية»، معلومات، شماره 3.
28. هاليداي، فريد (1994)، «الاصولية في عالمنا الراهن»، ابواب، شماره 1.
منبع: بنياد گرايي و سلفيه بازشناسي طيفي از جريان‌هاي ديني، به کوشش دکتر حسين هوشنگي و دکتر احمد پاکتچي، انتشارات دانشگاه امام صادق، 1390ش.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
5 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .