اولو الامر کیست؟

منظور از اولوالامر در آیه 59 سوره نساء کیست؟

ديدگاههاي دانشمندان شيعي درباره تفسير « اولي الامر» در آيه 59 سوره نساء، يكسان و مساوق با روايات متواتر ( يا لااقل متظافر) در اين زمينه است. آنان اولي الامر را بر عترت معصوم پيامبر خدا (ص) تطبيق كرده اند.
مفسران اهل سنت اولي الامر را به دو صورت كلي معنا كرده اند: واليان و دانشمندان، به شرطي كه حكمشان منطبق بر احكام خدا باشد؛ و اهل حل و عقد، بدون قيد وشرط؛ چون اجماع آنان مصون از خطاست.
راويان اهل سنت در اين باره به شش گروه عمده تقسيم مي شود كه تنها يك گروه را مي توان با آيات و روايات و نيز شواهد و قرائن تاييد كرد. اين گروه از روايات همسان با ديدگاه شيعه است كه اولي الامر را تنها بر افرادي خاص از معصومان اطلاق كرده است.
مقدمه

هر چند مفهوم « اولى الامر» در آيه 59 سوره نساء روشن است[1]، فريقين در تعيين مصداق آن‏اختلاف نظر جدى دارند. در اين اختلاف نظر، بنا به دستورى كه قرآن در همين آيه صادر كرده و فرموده: « فإن تنازعتم فى شىءٍ فردّوه إلى اللَّه والرسول...؛ پس اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و پيامبربازگردانيد...»، بايد به قرآن و سنت پيامبر خدا (ص) مراجعه كرد. شيعه بر اين باوراست كه پس از مراجعه به اين دو منبع، به طور آشكار مى‏توان حكم كرد كه مراد از « اولى الامر» بنا به قرائن و شواهد درونى آيه مذكور و آيات ديگر قرآن و نيز تفسير پيامبر خدا، پيشوايان معصوم اند و جاى هيچ‏ ترديد و انكار در آن نيست.
در انديشه شيعى مرجعيت دينى اولىالامر از حاكميت سياسى آنان جدا نيست. آنان بايد هم در بعد تفسير و تشريح آموزه‏هاى دين و هم در بعد حاكميت سياسى و قضايى و رفع اختلافها معصوم باشند و سيره و سنتشان بر كتاب خدا و سنت پيامبر اكرم (ص) منطبق شود تا بنا به ظاهر اين آيه، اطاعتشان همرديف اطاعت خدا و رسول قرار گيرد و به طور مطلق قبول افتد. اين معصومان كسانى جزاهل بيت پيامبر خدا (ص) نيستند.
احاديث شيعه درباره تفسير اولىالامر متواتر يا لااقل متظافرند، بدون آنكه در ميان آنها تعارض باشد. اين احاديث حامل پيامهاى متنوع اند و همه آنها در تبيين اولى الامر همداستان اند، اولى الامر در اين‏احاديث با پيوند با آيات ديگر قرآن[2] و احاديث متعدد، از زواياى گوناگون توصيف شده‏اند.[3]
اهل سنت در اين باره ديدگاههاى ديگري دارند. تمام آنان به جز فخر رازى ( كه قول وى را پس از اين‏خواهيد ديد)، اطاعت اولىالامر در اين آيه را مشروط به شرط اطاعت خدا و عدم معصيت او مى‏دانند؛ ازاين رو، برخلاف ديدگاه شيعه، اولىالامر را بر افرادى خاص از معصومان تطبيق نمى‏كنند، اقوال تفسيرى‏اهل سنت در اين زمينه بدين شرح است:
يك. اولى الامر تنها حاكمان بر حق‏اند. زمخشرى (م 538 ق) مى‏گويد:
خداوند (در آيه قبل) به واليان دستور داد امانات را به اهلش برگردانند و به عدالت داورى‏كنند. سپس در اين آيه به مردم دستور داد آنان را اطاعت كنند و داورى‏ شان را گردن نهند. آنان جز حاكمان بر حق نيستند، چون خدا و رسول او از حاكمان جور بيزارند و امكان ندارد وجوب اطاعت آنان به اطاعت خدا و رسول عطف شود.[4]
زمخشرى بر همين اساس، مخاطب « إن تنازعتم؛ اگر نزاع كرديد» را حاكمان بر حق مى‏شناسد كه درحين تنازع، تنها با رجوع به كتاب خدا و سنت رسول او به نزاع پايان مى‏دهند.
دو. اولى الامر شامل اميران و عالمان هر دو مى‏شود. قرطبى (م 671 ق) ضمن ارائه برخى ازاحاديث در اين باره مى‏نويسد:
درست‏ ترين اقوال در اين زمينه دو قول است؛ قول اول: مراد از اولى الامر حاكمان اند، چون‏ آنان صاحب امرند و حاكميت براى آنهاست. قول دوم: مراد دانشمندان دين شناس اند، چون ‏خداوند فرمان داده تنازع را به كتاب خدا و سنت پيامبرش ارجاع دهند و كسى جز عالمان ‏دين كيفيت رد به كتاب خدا و سنت رسول او را نمى‏شناسد.[5]
قرطبى قول دوم ( كه ميگويد اولى الامر تنها عالمان اند) را مورد قبول مالك بن انس مى‏داند[6]. ابن كثير (م 774 ق) نيز اولى الامر را شامل حاكمان و عالمان، هر دو، مى‏داند.[7]
سه. اين قول دايره وسيع ‏ترى را درباره اولى الامر در بر مي گيرد و آنان را شامل حاكمان، سلاطين، قاضيان و هر كس كه ولايت شرعيه دارد، مى‏داند[8].
چهار. اولى الامر اصحاب اجماع اند. با آنكه اين قول در ميان اهل سنت تا پيش از فخررازى نيز مطرح ‏بود[9]، ليكن رازى (م 606 ق) به آن توجه ويژه كرد و آن را مدلل ساخت. وى مى‏گويد:
خداوند تعالى به اطاعت اولى الامر بدون هيچ قيد و شرطى دستور داده است و هر كه را خداوند بدين صورت به اطاعتش امر كند، به طور قطع مصون از خطاست. بنابراين اولى‏الامر بايد از خطا مصون باشند... و چون در اين زمان معرفت امام معصوم و دسترسى به‏ وى امكان‏پذير نيست، بنابراين مصداق ديگرى از معصوم كه اجماع اهل حل و عقد ازامت اند، مراد است و اين بدين معناست كه اجماع اهل حل و عقد، حجت خواهد بود.[10]
سپس فخررازى درباره اقوال ديگر مناقشه‏هايى صورت مى‏دهد. مدار مناقشه‏هاى رازى بر ظاهراطلاق اطاعت اولى الامر در آيه است كه مقرون به اطاعت رسول خداست و بر عصمت اولى الامر دلالت دارد. بنابراين از نظر فخررازى، اولى الامر معصوم اند، ليكن مصداق آن تنها اجماع امت است كه دراهل حل و عقد متبلور خواهد شد، نه آنچه كه شيعه در تعيين مصداق اولىالامر مى‏گويد. فخررازى ‏ديدگاه شيعه را در اين باره به نقد كشيده كه پس از اين خواهيد ديد.
حاصل آنكه مفسران اهل سنت، اولى الامر را به دو صورت معنا كرده‏اند: واليان و دانشمندان‏؛ به شرطى كه حكمشان منطبق بر احكام خدا باشد، و اهل حل و عقد، بدون قيد و شرط؛ چون اجماع آنان‏مصون از خطاست. اكنون بايد ديد روايات اهل سنت در اين زمينه چه پيامى دارد و دانشمندان اهل‏سنت تا چه اندازه متأثر از اين روايات اند.
روايات اهل سنت در اين زمينه چند دسته‏اند:
اول. اولى الامر افرادى خاص‏اند كه نخستين آنان على(ع) است. حاكم حسكانى، ازدانشمندان قرن پنجم، با سند خود از امام على(ع) از رسول خدا (ص) ‏چنين مى‏آورد:
شريكان من كسانى‏اند كه خداوند (اطاعت) آنان را با اطاعت خويش و من كنار هم آورد ودرباره آنان چنين نازل كرد: « يا أيّها الذين آمنوا أطيعوا اللَّه وأطيعوا الرسول وأولي الأمرمنكم...». من گفتم: اى پيامبر خدا، آنان چه كسانى‏اند؟ فرمود: « تو نخستين آنان هستى.»[11]
جوينى (م 730 ق) نيز با سند خود در ضمن حديثى دراز دامن، از مُحاجّه امام على(ع) با برخى از صحابه در زمان خلافت عثمان، چنين نقل مى‏كن:
... فأنشدكم اللَّه أتعلمونَ حيث نزلت: « يا أيّها الذين آمنوا أطيعوا اللَّه وأطيعوا الرسول وأولي‏الأمر منكم...» وحيث نزلت: « إنّما وليّكم اللَّه ورسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوةويؤتون الزكاة وهم راكعون» و حيث نزلت: «... ولم يتخذوا من دون اللَّه ولارسوله ولا المؤمنين وليجة» قال الناس: يا رسول اللَّه خاصة في بعض المؤمنين أم‏عامّةً لجميعهم؟ فأمر اللَّه عزّ وجلّ نبيّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم أن يعلّمهم ولاة أمرهم وأن يفسِّرلهم مِن الولاية ما فسّر لهم من صلاتهم وزكاتهم وحجهم فينصبني للناس لغدير خم... ثمّ خطب‏فقال: أيها الناس أتعلمون أنّ اللَّه عزّ وجلّ مولاي وأنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم؟ قالوا: بلى يا رسول اللَّه، قال: قم يا عليّ فقمت فقال: من كنت مولاه فعليّ هذا مولاه...؛
علىّ (عليه السلام) به آنان فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا مى‏دانيد ( و به ياد داريد) هنگامى كه آيه « يا أيّها الذين آمنوا أطيعوا اللَّه وأطيعوا الرسول وأولي الأمر منكم...» و آيه« إنّما وليّكم...» و آيه «... ولم يتخذوا من دون اللَّه...» نازل شد، مردم گفتند: اى رسول‏خدا، آيا « اولى الامر»، « والذين آمنوا» و « المؤمنين» (در اين سه آيه)، افرادى خاص و برخى ازمؤمان اند يا شامل همه آنان مى‏شود؟ پس خداوند به پيامبرش دستور داد واليان امر را (دراين آيات) به مردم بياموزد و براى ايشان همان گونه كه نماز و زكات و حج را تفسير كرده‏اند، ولايت را تفسير كند. پس رسول خدا(ص) من را در غدير خم براى‏مردم نصب كرد (تا به روشنى نشان دهند مراد از اين آيات من هستم)، پس خطبه خواند وفرمود: اى مردم، آيا مى‏دانيد خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنانم و من به ايشان ازخودشان سزاوارترم؟ گفتند: آرى، اى رسول خدا. پس به من فرمود: اى على، برخيز. پس ‏برخاستم. پس فرمود: هر كس من مولاى اويم، پس اين على هم مولاى اوست...[12]
دوم. اولى الامر فرماندهان سپاه منصوب از ناحيه پيامبر خدايند.
سيوطى به نقل از بخارى، مسلم، ابوداوود، ترمذى، نسايى، ابن جريرطبرى و...، از قول ابن عباس ‏مى‏نويسد:
آيه « أطيعوا اللَّه وأطيعوا الرسول وأولي الأمر منكم» درباره عبد اللَّه بن حُذافة بن قيس‏نازل شد، هنگامى كه حضرت رسول وى را به فرماندهى سپاهى گماشتند[13].
ابن كثير پس از نقل اين شأن نزول مى‏نويسد:
ترمذى اين حديث را حسن غريب مى‏داند و گفته است آن را جز از طريق ابن جريج ‏نمى‏شناسيم[14].
شأن نزول ديگرى نيز براى آيه به نقل از « سُدّى» (از تابعين) نقل كرده‏اند. وى آيه را درباره خالد بن ‏وليد كه از ناحيه پيامبر خدا (ص) به فرماندهى سپاهى منصوب شد و با عمار ياسراختلاف پيدا كرد، مى‏داند[15].
سوم. اولىالامر عالمان و فقيهان دين‏شناس اند. اين روايات در ميان صحابه از ابن عباس و جابر بن‏عبد اللَّه نقل شده و در بين تابعين گسترش يافته است، و در رأس آنان از مجاهد بن جبر نقل شده است[16]. حاكم نيشابورى به نقل از ابن عباس درباره اولى الامر چنين آورده است.
آنان اهل فقه و دين و اهل طاعت خدايند، مردم را به دينشان آگاه مى‏كنند، آنان را به ‏معروف امر و از منكر باز مى‏دارند از اين رو خداوند اطاعتشان را واجب كرده است[17].
چهارم. رواياتى است كه دلالت مى‏كند اولى الامر تمام اصحاب پيامبرند. اين قول در عصر صحابه ‏مطرح نبوده و در بين تابعان تنها از مجاهد و ضحاك نقل شده است[18].
پنجم. رواياتى كه منسوب به عكرمه است. وى اولى الامر را بر ابوبكر و عمر تطبيق كرده و كلبى نيز آن‏را ابوبكر، عمر، عثمان، امام على و ابن مسعود، منطبق مى‏داند[19].
ششم. اولى الامر همان افرادى هستند كه خداوند در آيه قبل دستور داده امانات را به آنان بسپاريد و فرموده است:« إنّ اللَّه يأمركم أن تُؤَدّوا الأمانات إلى أهلها؛ خداوند به شما دستور مى‏دهد امانات را به‏اهلش بسپاريد....»
سيوطى به نقل از مكحول (م 113 ق) كه از تابعين بوده است، روايتى را در اين زمينه نقل مى‏كند. وي مي گويد:
اين آيه درباره حاكمان و كسانى است كه امور مردم را به عهده دارند و در آيه قبل به آن اشاره ‏شده است[20].
طبرى نيز به همين معنا حديثى را از يكي ديگر از تابعين، زيد بن أسلم ( از تابعين م 136 ق) نقل مى‏كند، وى اولى الامر رابه سلاطين معنا كرده است[21].
اهل سنت روايات فراوان ديگري در ذيل اين آيه نقل كرده‏اند، ليكن اين احاديث در مقام بيان شأن نزول‏آيه يا تفسير و تبيين « اولى الامر» نيست. از جمله آنها احاديثى است كه در آنها سفارش رسول خدا (ص) به فرمانبردارى از اميران منصوب خود آمده است. سيوطى به نقل از ابن ابى شيبه، بخارى، مسلم، ابن جرير و ابن ابى حاتم از ابوهريره نقل كرده كه پيامبر خدا (ص) ‏چنين فرموده‏اند:
من أطاعني فقد أطاع اللَّه ومن أطاع أميري فقد أطاعني ومن عصاني فقد عصى اللَّه ومن عصى‏أميري فقد عصاني؛
هر كس من را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده و هر كس امير منصوب از ناحيه من را اطاعت كند، من را اطاعت كرده و هر كس من را نافرمانى كند، خدا را نافرمانى كرده و هر كس‏امير منصوب از ناحيه من را نا فرمانى كند، من را نافرمانى كرده است[22].
اين حديث را نيز از رسول خدا (ص) در خطبه حجة الوداع نقل مى‏كنند كه‏ فرمود:
اتقوا اللَّه وصلوا رحمكم... وأطيعوا ذا أمركم تدخلوا جنة ربّكم؛
تقواى خدا پيشه كنيد، صله رحم كنيد... و از صاحبان امر و واليان خود اطاعت كنيد، تا به ‏بهشت پروردگارتان وارد شويد[23].
به همين مضمون، احاديثى ديگر در كتب روايى اهل سنت به چشم مى‏خورد[24].
بررسى و تحليل احاديث اهل سنت:

با بررسى احاديث اهل سنت در اين زمينه چند نكته استفاده‏ مى‏شود:
اولا: احاديث اهل سنت در اين باره، جز دسته اول از اين روايات، از شخص رسول خدا (ص) درباره تبيين « اولى الامر» و چگونگى اطاعت از آنان (به طور مطلق يا مشروط) نيست‏. احاديث آنان (غير از دسته اول) در تبيين اولى الامر، جملگى از صحابه و تابعين نقل شده‏اند.
ثانيا: در اين احاديث « اولى الامر» به حاكمان و واليان معنا نشده‏اند؛ جز روايتى كه از مكحول (ازتابعين) نقل كرده‏اند. وى آيه را براساس برداشت خود مبنى بر اينكه اين آيه با آيه قبلى پيوستگى دارد، تفسير كرده است، تنها يك حديث ديگر نيز از ابوهريره است كه به دو صورت نقل شده و در يك صورت‏آن، « اولى الامر» به اميران معنا شده است.
سيوطى به نقل از چند نفر از محدثان سنى، از ابوهريره چنين آورده است:
هم الامراء منكم وفي لفظ: هم أمراء السرايا؛
آنان (اولى الامر) اميران از خود شمايند و درتعبير ديگر از اين حديث، آنان فرماندهان سپاه هستند[25].
ثالثاً: اطاعت اولى الامر در نزد اهل سنت، مشروط به شرط اطاعت خدا و عدم معصيت اوست. ازاين رو در ذيل اين آيه رواياتى متعدد كه در بين آنها احاديثى صحيح نيز به چشم مى‏خورد، از رسول خدا(ص) و نيز صحابه و تابعين نقل مى‏كنند كه مضمون همه آنها اين است: « اطاعت مخلوق درجايى كه معصيت خالق است، روا نيست.»[26] با اين وجود، هيچ حديثى در كتب اهل سنت از پيامبر خدا(ص) نقل نشده كه دلالت كند خصوص اطاعت اولى الامر در اين آيه مقيد و مشروط به آن شرط است، بلكه چنين حديثى در سخن صحابه يا تابعين نيز يافت نشده تا بتوان به واسطه آن، بين اين دودسته روايات(روايات درباره معناى اولى الامر و روايات در اطاعت مشروط به شرط عدم معصيت) پيوند بر قرار ساخت. البته شايد بتوان از احاديثى كه درباره شأن نزول اين آيه نقل كرده‏اند، چنين قيد و شرطى رااستنباط كرد كه اين نكته نيز به زودى بررسى خواهد شد.
به نظر مى‏رسد نخستين كسى كه اين دو دسته احاديث را با يكديگر پيوند داده و كوشيده است اولى‏الامر را براساس اين پيوند تفسير كند، ابن جرير طبرى (م 303 ق) است. وى ضمن توسعه معناى‏ اولىالامر به حاكمان و واليان، به كمك احاديث مشروط به عدم معصيت، مى‏نويسد:
قول درست‏ تر ( درباره معناى اولى الامر) سخن كسى است كه مى‏گويد: مراد از اولى الامر فرماندهان وحاكمان اند، چون اخبار صحيح از رسول خدا (ص) نقل‏شده كه در آن به اطاعت پيشوايان و فرماندهان، در جايى كه امر به اطاعت خدا كنند و براى ‏مسلمين مصلحت باشد، دستور داده است[27].
آن گاه طبرى روايتى را از ابوهريره نقل مى‏كند كه در آن از قول پيامبر(ص) ‏مى‏گويد:
پس از من حاكمانى امور شما را به دست خواهند گرفت... پس در آنچه كه موافق حق‏ بود، آنان را اطاعت كنيد و سخنشان را بشنويد[28].
طبرى رواياتى ديگر در اين زمينه نقل كرده است[29]. آنچه در اينجا دشوار مى‏نمايد، عدم وجود دليل براى چنين پيوندى است. با آنكه اولىالامر در احاديث اهل سنت - لااقل در عصر صحابه- به حاكمان و سلاطين معنا نشده بود، به‏تدريج در اعصار بعدى در بين اهل سنت طرفدارانى يافت و سپس با احاديث ديگر درباره كيفيت‏اطاعت پيوند خورد.البته گفتيم كه در كتب اهل سنت، حديثى از رسول خدا و نيز صحابه به چشم ‏نمى‏خورد كه در خصوص تبيين معناى اولى الامر، آن را به حاكمان و سلاطين معنا كند و اطاعتشان رامقيد به مواردى كند كه موجب معصيت خدا نشود. از اين رو به نظر مى‏آيد اشكالهاى فخررازى درست‏ باشد كه مى‏گويد:
اولاً: اگر مراد از اولى الامر حاكمان و سلاطين باشد و طاعت آنان در جايى واجب باشد كه‏ دليلى بر حق و صواب بودن اوامرشان در دست باشد، اين دليل چيزى جز كتاب و سنت‏ نيست و در اين صورت، اطاعت اولىالامر، منفصل از اطاعت كتاب خدا و سنت رسول‏ نخواهد بود و اين اطاعت، همان اطاعت خدا و رسول اوست، در حالى كه اطاعت اولى‏الامر در آيه مستقل از آن دو اطاعت است... .
ثانياً: دخالت شرط در اطاعت اولى الامر، خلاف ظاهر آيه است.
ثالثاً: اعمال امرا و سلاطين، موقوف بر فتاواى فقهاست و اطاعت از آنان در واقع اطاعت‏ از امراى سلاطين، يعنى همان فقهاست.[30]
رابعاً: دسته سوم از اين روايات كه اولى الامر را عالمان و فقيهان مى‏شناسد، با چند اشكال روبه روست‏. از جمله اين اشكالات قيدى است كه در اطاعت آنان ملحوظ مى‏شود، در حالى كه آيه به طور مطلق فرمان به اطاعت‏داده است ( جز آنكه بگوييم مراد از اين عالمان و فقيهان، عترت معصوم پيامبر خدا (ص) باشند يعني همان كه شيعه مى‏گويد). اطاعت از آنان نيز در صورتى كه مقيد باشد، بازگشت به اطاعت خدا ورسول مى‏كند و اطاعتى مستقل نخواهند داشت. افزون بر آن، همان گونه كه شيخ طوسى (ره) مى‏گويد: اولى الامر به معناى صاحبان امر و فرمان اند و عالمان موضوعاً از اين عنوان بيرون اند[31]؛ چون آنان صاحبان ‏امر و فرمان نيستند.
اشكال ديگرى كه بر همه اين روايات وارد مى‏شود، اين است كه با اين معنا از اولى‏الامر، اطاعت از آنان مولوى نخواهد بود و ارشادى است؛ يعنى اطاعتى كه خداوند دستور داده از اولى‏الامر انجام گيرد، ارشاد به حكم عقل است كه همواره انسان را به فرمانبردارى از فرمانده خود، جز درمواردى كه اين اطاعت منجر به معصيت خدا شود، فرا مى‏خواند. در حالى كه به نظر مى‏آيد آيه در مقام ‏بيان امر مولوى به اطاعت از اولى الامر است، به همان نحوى كه به اطاعت رسول فرمان داده است. افزون‏ بر آن، اگر مراد از اولى الامر عالمان و فقيهان باشند، خطاب « إن تنازعتم في شي‏ء؛ اگر درباره چيزى نزاع‏داشتيد» به اولى الامر خواهد بود؛ يعنى در اين صورت، قرآن به عالمان دستور مى‏دهد نزاع خود را باارجاع به كتاب خدا و رسول او حل كنند؛ در صورتى كه ظاهر خطاب در آيه به فرمانبرداران، يعنى مؤمنان ‏و افراد جامعه است؛ همان افرادى كه خطاب « اطيعوا اللَّه وأطيعوا الرسول...» متوجه آنهاست.
خامساً: روايات دسته چهارم و پنجم كه در مقام تطبيق اولىالامر بر افرادى خاص است، اجتهاد شخصى از ناحيه افرادى مانند عكرمه است و از نظر اهل سنت قابل استناد نيز نيست و از اين رو به آن‏ توجهى نكرده‏اند. دسته ششم نيز كه گفتيم در أعصار بعدى به تدريج در بين اهل سنت طرفدارانى يافت، ‏در بين صحابه مطرح نبوده و نخستين كسى كه چنين تفسيرى از آيه دارد، يكي از تابعين به نام مكحول است.
سادساً: تطبيق آيه با آنچه كه اهل سنت درباره شأن نزول آن گفته‏اند نيز با دشواريهاى جدى‏ روبه روست. دو شأن نزول براى اين آيه نقل شده است كه يكى از ابن عباس و درباره عبد اللَّه بن حُذافة بن قيس است كه از ناحيه پيامبر به فرماندهى سپاهى منصوب شده بود. خلاصه داستان وى بدين شرح است:
... وى به افراد تحت فرمان خود مى‏گويد: آيا رسول خدا (ص) به ‏شما دستور ندادند من را اطاعت كنيد؟ گفتند: آرى. گفت: براى من هيزم فراهم كنيد. پس‏ آنها را آتش زد و گفت: داخل آتش شويد. جوانى در ميان آنان گفت: از اين آتش به رسول‏خدا پناه بريد. اگر ايشان به شما دستور دادند، وارد آن شويد. هنگامى كه آنان به نزد رسول ‏خدا آمدند و جريان را گفتند، حضرت فرمود:« لو دخلتموه ما خرجتم منها أبداً إنما الطاعة في‏المعروف»؛ اگر داخل مى‏شديد، هرگز راه عذرى نداشتيد. اطاعت تنها در امور معروف، رواست.[32]
پيام آيه با اين شأن نزول قابل انطباق نيست؛ چون آيه در مقام بيان اطاعت از اولى الامر است، نه درمقام حد و حدود اطاعت از اولىالامر كه موضوع اصلى در اين داستان است. بنابراين، به نظر مى‏آيد اين ‏داستان ارتباطى با آيه مورد بحث ندارد و اهل سنت كه آن را در ذيل اين آيه نقل كرده‏اند، تنها براى تاييد چندين حديث است كه گفتيم در ذيل همين آيه آورده‏اند كه مى‏گويد:« لا طاعة لمخلوق في معصيةالخالق؛ اطاعت مخلوق در جايى كه منجر به معصيت خدا شود، روا نيست.» شاهد آن هم حديث امام‏على(ع) و ابوسعيد خدرى است كه چندين نفر از محدثان اهل سنت، از جمله ابن ابى شيبه، احمد حنبل، ابويعلى، ابن خزيمه، ابن حبان و حاكم نيشابورى، از قول آنان همين داستان را نقل كرده‏اند، بدون آنكه آن را به عنوان شأن نزول آيه محسوب كنند[33].
تطبيق آيه بر شأن نزول ديگرى كه براى آن نقل شده دشوارتر از شأن نزول قبلى است. سُدّى (ازتابعين) داستانى را نقل كرده و نزول آيه را در مورد آن مى‏داند. خلاصه داستان بدين شرح است:
پيامبر خدا (ص) خالد بن وليد را به فرماندهى سپاهى گماشتند. در آن‏سپاه عمار نيز حضور داشت. يكى از دشمنان به حضور عمار آمد و اسلام آورد و امان‏خواست. عمار نيز به او امان داد. خالد از اين كار برآشفت. عمار و خالد به يكديگر دشنام ‏دادند و سپس نزاعشان را نزد پيامبر(ص) مطرح كردند. حضرت امانى راكه عمار داده بود پذيرفتند و وى را از انجام دو باره اين كار بدون اجازه فرمانده نهى كردند. در آن جا دوباره به يكديگر دشنام دادند، پيامبر خدا (ص) به خالد فرمود: عمار را دشنام نده! هر كس عمار را دشنام دهد، خدا دشنام داده و... . عمار كه ‏خشمگين بود برخاست و رفت خالد به دنبال وى شتافت و لباسش را گرفت و از او عذر خواست و عمار نيز از او درگذشت. پس آيه مذكور نازل شد[34].
به نظر مى‏رسد اين شأن نزول از قبيل تطبيق آيه بر استنباطى است كه سُدّى از آيه داشته است، نه آنكه واقعاً آيه درباره اين ماجرا نازل شده باشد. اين استنباط به دليل روايات فراوان ديگرى است كه اهل‏سنت از پيامبر خدا(ص) در ذيل اين آيه و آيات ديگر نقل كرده‏اند كه در آنها حضرت‏ به اطاعت اميران منصوب از ناحيه خود دستور داده و مردم را از مخالفت با آنان برحذر داشته است؛ ‏مانند اين حديث كه بخارى به نقل از انس از پيامبر خدا(ص) چنين آورده است:
اسمعوا وأطيعوا وإن استعمل عليكم حبشي...؛
بشنويد و اطاعت كنيد؛ هر چند بر شما فرماندهى حبشى گمارم[35].
شاهد بر اين مطلب هم اين است كه عنوان اولى الامر بر خالد - پس از بازگشت از جنگ - صدق نمى‏كند و سخن از فرمان اطاعت او نيست. افزون بر آن، اين شأن نزول در ميان صحابه كه شاهد نزول آيات ‏بوده‏اند مطرح نبوده و سُدّى تابعى آن را نقل كرده است. البته تنها يك روايت از طريق ابوصالح از ابن عباس‏ نقل شده و اين نقل قول با آنچه كه از ابن عباس در روايات ديگر نقل كرده، مبنى بر اينكه اين آيه درباره عبد اللَّه بن حذافة بن قيس نازل شده، تهافت دارد، جز آنكه بگوييم آيه دو بار نازل شده است.
حاصل آنكه از ميان روايات اهل سنت، تنها روايات دسته اول پذيرفتنى است و با اطلاق اطاعت ازاولى الامر و نيز روايات متعدد پيامبر خدا(ص) درباره اطاعت‏ مطلق فرمانبرداران از فرماندهان و واليان منصوب آن حضرت، توافق دارد. از اين رو اولى الامر تنها بر افرادى ‏معيّن از معصومان اطلاق مى‏شود كه نخستين آنان امام على (ع) است. شاهد آن هم شأن نزول‏ديگرى است كه برخى از اهل سنت درباره آيه نقل كرده‏اند. از جمله حاكم حسكانى به نقل از مجاهد بن جبر تابعى، شأن نزول آيه را درباره جانشينى امام على به جاى‏رسول خدا (ص) در مدينه آورده و مى‏نويسد:
... « واولى الامر منكم» قال: نزلت في أمير المؤمنين حين خلّفه رسول اللَّه بالمدينة فقال:« أتخلفني على النساء والصبيان؟» فقال: « أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى»؛
اولى الامر درباره امير مؤمنان نازل شد، هنگامى كه رسول خدا ايشان را در مدينه به جاى‏خود گذاشتند و على(ع) گفت:« آيا مرا در ميان زنان و كودكان وا مى‏گذاريد؟» حضرت فرمود:« آيا خشنود نيستى براى من بمنزله هارون براى موسى باشى.»[36]
اين شأن نزول از مجاهد نقل شده كه از تابعين است، ليكن شواهدى در دست است كه‏صحت آن را تأييد مى‏كند:
1. اين شأن نزول با ظاهر آيه كه فرمان به اطاعت مطلق مى‏دهد سازگار است?
2. احاديثى كه از طريق اهل بيت درباره اين آيه رسيده آن را تأييد مى‏كند?
3. تنها اين شأن نزول با رواياتى متعدد از اهل سنت كه در آنها دستورپيامبر را به اطاعت مطلق از افراد منصوب خود، نقل مى‏كنند توافق و سازگارى همه‏جانبه دارد، زيرا در تعيين مصداق نيز پيامبر خدا تنها بر اطاعت مطلق از امام على فرمان داده و بر رفتار او صحه گذاشته و در همان روايات نيز به ولايت امام على (ع) اشاره كرده ‏است.
اهل سنت داستانى نقل كرده‏اند كه در آن امام على به فرماندهى سپاهى منصوب شدند وافرادى از سپاه بر رفتار امام خرده گرفتند. چون آنان نزد پيامبر خدا (ص) آمدند حضرت‏ ضمن آنكه خشمگين شدند فرمودند:
ماذا تريدون من عليّ؟ إنّ عليّاً منّي وأنا منه، وهو وليّ كلّ مؤمن من بعدي؛
از على چه‏مى‏خواهيد؟!... درباره على عيب‏ جويى نكنيد. على از من است و من از على‏ام و اين على، ولىّ شما پس از من است[37].
4. اصل ماجراى جانشينى امام على به جاى پيامبر خدا(ص) در مدينه و سخن پيامبرخدا كه به ايشان فرمود: « تو براى من به منزله هارون براى موسى هستى»، به دليل اسناد و مدارك فراوان، جاى‏هيچ شك و شبهه‏اى ندارد.[38] اگر از يك سو به تمثيل دقت كنيم كه در آن، اطاعت امام على مانند اطاعت از هارون دانسته شده و اطاعت هارون پيامبر هم مانند اطاعت از خود حضرت موسى مطلق و بدون‏هيچ قيدى است، و از سوى ديگر به ظاهر آيه در اطاعت مطلق، تمسك جوييم، مى‏توانيم بر اين شأن نزول‏ تاكيد نماييم.
5. اين شأن نزول با حديث ثقلين كه تمسك به عترت را همانند تمسك به قرآن، بدون هيچ قيد وشرطى، مايه هدايت مى‏شناسد[39] و نيز احاديثى ديگر مانند « حديث سفينه»،[40] تاييد مى‏شود.
تذكر اين نكته نيز لازم است كه اگر طبق روايات اهل سنت، آيه را تنها درباره منصوبين ‏پيامبر خدا(ص) بدانيم(كه از جمله آنان فرماندهان سپاهيان اعزامى در عصر رسول‏خدا(ص) مى‏باشند)، در اين صورت مى‏توانيم ديدگاه شيعه را درباره نص بر اولى الامرتاييد كنيم كه مى‏گويد: اولى الامر منحصر در افرادى هستند كه به فرمان خدا و از ناحيه رسول خدا (ص)، به عنوان «اولى الامر» منصوص و منصوب اند.
با تحليلى كه از روايات اهل سنت انجام گرفت، نقدهايى كه بر ديدگاههاى تفسير اهل سنت درباره « اولى الامر» وارد است روشن مى‏شود؛ چون جملگى اين ديدگاهها متأثر از روايات در اين زمينه است. تنها ديدگاه فخررازى به نوعى مستقل از ساير ديدگاهها و روايات است كه شايسته بررسى و نقد جداگانه ‏است.
بررسى و نقد ديدگاه فخررازى

همان گونه كه پيش از اين ديديد، فخررازى «اولى الامر» را اهل حل و عقد مي شمارد و اجماع آنان را از هر گونه‏خطا و اشتباهى مصون مى‏داند، ليكن اين ادعا، چه در مقام ثبوت و چه در مقام اثبات، قابل دفاع نيست‏. چون اگر مراد از عصمت، عصمت فرد فرد از اهل حل و عقد باشد، بطلان اين واضح است و كسى هم آن‏را ادعا نكرده است، و اگر مراد عصمت اجتماع اهل حل و عقد از آن نظر كه اجتماع كرده‏اند باشد، اين نيز باطل است، زيرا تصور اجتماع مستقل از افراد، امرى اعتبارى و ذهنى است و اين امر اعتبارى نمى‏تواند به واقعيتى به نام عصمت متصف شود.
ممكن است گفته شود هنگامى كه اهل حل و عقد بر حكمى اتفاق نظر داشته باشند، به طور طبيعى حكم آنان‏ملازم با حق و صواب خواهد بود. مثلاً اگر گروهى از حادثه‏اى كه در حد متواتر باشد خبر دهند، به طور طبيعى‏اخبار آنان ملازم با حقيقت است. ليكن اين تقرير نيز ناكافى است، چون در اين صورت اين ملازمت‏اختصاصى به امت اسلام نخواهد داشت. چه بسا اهل حل و عقد در تاريخ اسلام بر حكمى اتفاق نظرداشته اند و پس از مدتى خطاى آن برملا شده است.
تقرير ديگرى از اين مطلب نيز وجود دارد كه در آن گفته مى‏شود هر چند تك تك افراد اهل حل و عقد معصوم نيستند و هيات اجتماعي آنان نيز از عصمت برخوردار نيست، لطف خدا شامل آنان ‏مى‏شود و آنان را از خطا و اشتباه مصون مى‏دارد؛ همان گونه كه از پيامبر خدا(ص) روايت شده كه فرموده‏اند: «لا تجتمع امتي على خطأ؛ هرگز امت من بر خطا اجتماع نمى‏كنند.» ليكن اين تقرير نيز درست نيست، چون در اين صورت نبايد شاهد خطاها و لغزشهاى اهل حل و عقد درتاريخ مسلمين مى‏بوديم. حديثى كه نقل شده نيز، برفرض صدور آن، درباره اجتماع همه امت اسلام برامرى از امور است نه تنها اجتماع اهل حل و عقد از امت، افزون بر آن، عده‏اى گفته‏اند اساساً مراد از اين‏حديث اين است: همه امت اسلام بر راه خطا اجتماع نمى‏كنند، بلكه عده‏اى در ميان آنان يافت مى‏شوند كه راه صواب را مى‏يابند، يعنى دائماً عده‏اى در بين امت اسلام هستند كه بر حق مشى مى‏كنند؛ هر چنداكثريت آنان به خطا روند[41].
واقعيت آن است كه اگر حقيقتاً براى اهل حل و عقد اين امت چنين لطف و كرامتى وجود داشت، قرآن كريم ‏و پيامبر خدا(ص) به آن اهتمام ويژه داشتند و آن را به گونه‏هاى مختلف طرح مىكردند و دراين صورت از شخص رسول خدا(ص) در اين باره پرسشهاى متعددى انجام مى‏گرفت.
جالب است فخررازى كه اين نظريه را ابداع كرده و اولى الامر را به اهل حل و عقد تفسير مى‏كند، قول‏خود را خرق اجماع مى‏داند؛ اجماعى كه به قول فخررازى اطاعت از آنان واجب و مخالفت با آن حرام‏است. وىمى‏گويد: مفسران فريقين تاكنون اولى الامر را به چهار گروه معنا كرده‏اند: خلفاى راشدين، فرماندهان سپاه منصوب از ناحيه پيامبر خدا(ص)، عالمان دين‏شناس، و ‏معصومان. و چون اقوال امت در تفسير اين آيه محصور در اين وجوه است، قول پنجم در تفسير اولى‏الامر ( يعنى اهل حل و عقد)، خرق اجماع امت و باطل است[42]. وي آن گاه بدين صورت به اشكال فوق پاسخ ‏مى‏دهد:
در واقع قول ما كه اولى الامر را اهل حل و عقد مى‏دانيم، همان قول سوم است كه اولى‏الامر را عالمان دين‏شناس مى‏داند؛ چون اهل حل و عقد همان علما مى‏باشند كه جملگى‏ گِرد آمده‏اند.[43]
اگر اهل حل و عقد همان علماى امت باشند، هيچ كس تاكنون ادعا نكرده كه همواره عنايتى از ناحيه‏خدا متوجه اجتماع عالمان مى‏شده و آنان را از خطا مصون نگه مى‏داشته است. اين سخن فخررازى، ديدگاه خودش را نيز نقض مى‏كند؛ چون اگر اولى الامر علماى امت باشند (همان گونه كه خود فخررازى مى‏گويد: « آنان تنها در احكام شرعيه فتوا مى‏دهند و مردم را به دينشان آگاه مى‏كنند»[44]) در اين ‏صورت، اطاعت آنان همان اطاعت خدا و رسول اوست و اطاعتى مستقل كه ظاهر آيه بر آن دلالت دارد، نخواهند داشت و خود فخررازى نيز به آن ملتزم نيست.[45] و اگر مراد از اولى الامر، علماى امت در حال ‏اجتماع باشند كه به آنان اهل حل و عقد گفته مى‏شود، و اجتماعشان موضوعيت دارد، در اين ‏صورت اطاعت از آنان داخل در اطاعت خدا و رسول نيست و مستقل خواهد بود. ليكن اين قول خرق‏ اجماع مركب از امت مى‏شود كه خود فخررازى اجماع آنان را مصون از خطا دانسته و مخالفت با آن را روا نمى‏داند.
بر تفسير شيعه از « اولى الامر» چند شبهه و اشكال مطرح شده است. اين شبهات اساساً از ناحيه فخررازى‏است و ديگر دانشمندان اهل سنت متعرض ديدگاه شيعه نشده‏اند. تنها قرطبى( م671 ق) يك‏ اشكال را مطرح كرده كه فخررازى پيش از وى، آن را جزو اشكالهاى خود بر نظر شيعه آورده است. علامه طباطبايى اين مناقشه‏ها را به تفصيل بيان كرده و پاسخ داده‏اند.[46]
جمع بندي

احاديث شيعه درباره تفسير« اولي الامر» در آيه 59 سوره نساء متواتر يا لااقل متظافرند بدون آنكه در ميان آنها تعارضي باشد. جملگي اين احاديث با پيام هاي متنوع خود در تبيين اولي الامر همداستانند و آن را بر معصومان از عترت پيامبر خدا (ص) تطبيق كرده است.
اساساً ديدگاه مفسران شيعي همسان با ظاهر آيه و متاثر از همين روايات است و اختلافي در آن به چشم نمي خورد.
ديدگاه هاي دانشمندان اهل سنت درباره اولي الامر يكسان نيست و به چهار گروه عمده تقسيم مي شود. اين تنوع اساساً به لحاظ توسعه و تضيق در معناي اولي الامر مي باشد.
مشهور اهل سنت به جز عده اي كه در رأس آنان فخررازي است، اطاعت اولي الامر در اين آيه را مشروط به شرط اطاعت خدا وعدم معصيت اومي دانند. مشكل اصلي در اين ميان عدم وجود دليلي بر اين شرط است. به ويژه آن كه روايتي از رسول خدا (ص) يا صحابه نيزدر باره اين شرط نقل نشده است . به نظر مي رسد اوايل قرن چهارم ابن جرير طبري (م310ق) نخستين كسي است كه دو دسته احاديث كه يكي اطاعت اولي الامر را واجب مي داند و ديگري وجوب اطاعت را همواره، مقيد به قيد اطاعت خدا مي كند، توافق داده و بر اساس آن اطاعت اولي الامر را مقيد به قيد عدم معصيت خدا كرده است. اين نظريه پس از وي مورد استقبال جدي اهل سنت به جز عده معدودي قرار گرفت و راه را براي اثبات وجود اطاعت حاكمان، واليان فقها و ... هموار كرد.
احاديث اهل سنت در تفسير اولي الامر نيز متنوع و به شش گروه تقسيم مي شوند. تنها يك دسته از اين روايات از شخص رسول خداست كه در آن تبيين اولي الامر وچگونگي اطاعت از آنان مطرح شده و به دست ما رسيده است و ساير احاديث ديدگاه هاي صحابه و يا تابعين مي باشد. پس از بررسي متون روايات و توجه به قراين و شواهد تنها مي توان همان دسته از روايات كه از رسول خداست مورد تاييد قرار دارد و آن موافق قرآن و ساير احاديث در اين زمينه دانست
‍پی نوشت ها
[1] . ر.ك: الزاوي، طاهر احمد، ترتيب القاموس المحيط، بيروت، داالرمعرفة، ج1، ص 198.
[2] .ر.ك: كلينى، ابو جعفر، الكافى، تصحيح على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلامية، چاپ سوم ، كتاب الحجة، باب « مانص اللَّه عزّ وجل ورسوله على الائمة عليهم السلام واحداً واحداً»، ج 1، ص 289، ح 4 و ص290، ح 6. در اين ‏روايات پيوند آيه مذكور با آيه ولايت ( مائده(5): 55) و آيه تبليغ (مائده(5):67) تبيين شده است. نيز ر.ك: ابن عقده، ابوالعباس، كتاب الولاية، جمع محمد حسين، حرزالدين، چاپ اول، قم، انتشارات دليل، ص 198. نيز به همين مضمون ر.ك: حموئى (جوينى)، فرائد السمطين، تحقيق محمد باقر محمودى، چاپ اول، بيروت، ج1، ص 314، باب 58، ح 250.
اين آيه با آيه 54 سوره نساء نيز پيوند دارد. ر.ك: صدوق، ابوجعفرمحمد بن على، عيون اخبار الرضا، تحقيق مؤسسة الامام الخمينى، ج 1، ص 230 و نيز ر. ك: عياشى، محمد بن سعود، كتاب التفسير ( تفسير العياشى)، تحقيق مؤسسة البعثة، قم، ج 1، ص 403، ح 154 و ص 405، ح 156. درباره پيوند آيه مذكور با آيه تطهير ( احزاب(33):33) نيز ر. ك: كلينى، ابوجعفر، همان: ج 1، ص 286 و نيز حسكانى، عبيد اللَّه، شواهد التنزيل، تحقيق محمد باقرمحمودى، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، ج 1، ص 191، ح 203 و نيز عياشى، محمد بن سعود، همان، ج1، ص 249، ح 169 و نيز درباره پيوند آيه مورد بحث با آيه خمس ( انفال(8):41) ر. ك: صدوق، ابوجعفر، عيون الاخبار، ج 1، ص 238.
[3] .رك :كلينى، ابوجعفر، همان، ج 1، ص 276، ح 1؛ عياشى، محمد بن سعود، همان، ج 1، ص 403، ح 154 و ص408، ح 160. درباره پيوند اين آيه با حديث ثقلين ر. ك: صدوق، ابوجعفر، علل الشرائع، مكتبة الداورى، قم، ص124- 123، ح 1 و نيز ر. ك: عياشى، محمد بن سعود، همان: ج 1، ص 411، ح 173 و حسكانى، عبيد اللَّه، همان: ج1، ص 191، ح 203.
[4] . زمخشري، جارلله، ، الكشاف،نشر ادب حوزه، ج1، ص 524؛ نيز ر.ك: سيد قطب، في ظلال القرآن، بيروت، ج2، ص 290- 292.
[5] . قرطبي، محمد، الجامع الحكام القرآن، القاهره، دارالكتاب العربي، ج5، ص 260.
[6] . همان.
[7] . ابن كثير، اسماعيل، تفسير القرآن العظيم، بيروت. ج1، ص 518.
[8] . آلوسي، محمود، روح المعاني، تصحيح محمد حسين العرب، بيروت، دارالفكر، ج4، ص 96 و نيز ر.ك: شوكاني، محمد بن علي، فتح القدير، بيروت، دارالمعرفة، ج1، ص 481.
[9] . به طور نمونه ر.ك: طوسي، ابو جعفر، التبيان في تفسير القرآن، بيروت، ج3، ص 237 و نيز ر.ك: طبرسي. فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، ج3، ص 101.
[10] . رازي، فخرالدين. التفسير الكبير، ج10، ص 144.
[11] . حسكاني، عبيدالله، همان، ج1، ص 191، ح204.
[12] . جوينى، ابراهيم، همان، ج 1، ص 313، باب 58، ح 250. جوينى اين حديث را از طريق ابى بكر بن ابى عياش ازسليم بن قيس نقل مى‏كند. مسلم بن حجاج در مقدمه صحيحش از ابو بكر بن عياش حديث نقل كرده است. محققان ‏مسند احمد وى را « صدوق حسن الحديث» مى‏شناسند. ر.ك: ابن حنبل، احمد، مسند الامام احمد بن حنبل، تحقيق‏شعيب الأرنووط، ج 28، ص 89، ذيل حديث 16876
[13] . سيوطي، جلا الدين، الدر المنثور، بيروت، دارالفكر، ج2، ص 573، و نيز ر.ك: طبري، ابن جرير، جامع البيان، بيروت، ج4، ص 147 و ابن حنبل، احمد، همان، ج5، ص 230، ح 3124.
[14] . ابن كثير، اسماعيل، همان، ج1، ص 516- 517.
[15] .سيوطى، جلال الدين، همان، ج 2، ص 574 و نيز ر.ك: طبرى، ابن جرير، همان، ج 4، ص 148. ابن كثير مى‏گويد:« ابن مردويه از طريق سدى از ابو صالح از ابن عباس نيز اين شأن نزول را نقل كرده است.» تفسير ابن كثير، ج 1، ص517.
[16] . طبرى، ابن جرير، همان: ج 4، ص 149؛ و سيوطى، جلال الدين، همان: ج 2، ص 573 و 575؛ و نيز ر.ك:،نيشابورى، على بن احمد، الوسيط في تفسير القرآن المجيد، تحقيق على محمد معوض، بيروت: ج 2، ص 71 وبغوى، حسين، معالم التنزيل، تحقيق خالد عبد الرحمن العك: ج 1، ص 444.
[17] . نيشابوري، حاكم، المستدرك علي الصحيحين، تحقيق يوسف عبدالرحمن المرعشلي، بيروت، كتاب العلم ، ج1، ص 123.
[18] . طبري، ابن جرير، همان، ج4، ص 149؛ قرطبي، محمد، همان، ج5، ص 259؛ سيوطي، جلال الدين، همان، ج4، ص 575.
[19] . طبري، ابن جرير، همان، ج4، ص 149؛ بغوي، حسين، همان، ج1، ص 445؛ قرطبي. محمد، همان، ج5، ص 259.
[20] . سيوطي، جلال الدين، همان، ج2، ص 574. احتمال دارد « مكحول» مورد نظر در اين روايت، مكحول الازدي العتكي باشد كه متوفاي 210ق است. ر.ك: المزي، يوسف، تهذيب الكمال، تحقيق بشار عواد معروف، ج28، ص 481.
[21] . طبري، ابن جرير، همان، ج4، ص 148.
[22]سيوطي، جلال الدين، همان، ج2، ص 574. .
[23] . بغوي، حسين، همان، ج1، ص 445؛ نيز ر.ك: سيوطي. جلال الدين، همان، ج2، ص 574. سيوطي اين را به نقل از احمد بن حنبل، ترمذي، حاكم نيشابوري ( كه آن را صحيح مي داند) نقل كرده است.
[24] . ر.ك: طبري، ابن جرير، همان، ج4، ص 150؛ سيوطي، جلا الدين، همان، ج2، ص 576- 578.
[25] . ر.ك: سيوطي. جلال الدين، همان، ج2، ص 574. ابن ابي حاتم فقط تعبير « امراء السرايا» را آورده است، ر.ك: الرازي، لبن ابي حاتم، تفسير القرآن العظيم ( تفسير ابن ابي حاتم الرازي) نحقيق اسعد محمد الطيب، بيروت، ج3، ص 988.
[26] . به طور نمونه ر.ك: سيوطي، جلال الدين، همان، ج2، ص 574- 578. ابن كثير حديث « لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق» را حديثي صحيح مي داند، ر.ك: ابن كثير. اسماعيل، همان، ج1، ص 518.
[27] . طبري. ابن جرير، همان، ج4، ص 150.
[28] . همان.
[29] . همان.
[30] . رازي، فخرالدين، همان، ج10، ص 145- 146.
[31] . طوسي. ابو جعفر، همان، ج2، ص 236؛ طبرسي، فضل بن حسن، همان، ج3، ص 100- 101.
[32] . طبري، ابن جرير، همان، ج1، ص 147؛ سيوطي، جلا الدين، همان، ج2، ص 574؛ و نيز ر.ك: ابن جنبل، احمد، المسند؛ ج5، ص 230، ح 3124.
[33] . ر.ك: سيوطي، جلال الدين، همان، ج2، ص 576- 577.
[34] . همان، ج2، ص 574. سيوطي مي گويد: « ابن عساكر از طريق سدي از ابي صالح به نقل از ابن عباس اين داستان را نقل كرده است.
[35] . همان، ج2، ص 574.
[36] . حسكاني، عبيدالله، همان، ج1، ص 192، ح 205 و نيز ر.ك: ابن شهر اشوب، محمد بن علي، مناقب آل ابي طالب، تحقيق يوسف البقاعي، بيروت، ج2، ص 219.
[37] .ر.ك: نسائى، احمد بن شعيب، خصائص امير المؤمنين على بن ابى طالب، تحقيق محمد الكاظم، قم، ص129- 131، ح 89 و 88. اين ماجرا در كتابهاى متعدد اهل سنت نقل شده است. محقق كتاب خصائص نسائى به چندين‏كتاب در اين باره اشاره كرده است. در تفسير فرات كوفى نيز حديثى نقل شده كه در آن اولى الامر به اميران‏سپاه معنا شده و آن را بر امام على(ع) تطبيق كرده است. رك: الكوفى، فرات بن ابراهيم، تفسير فرات‏الكوفى، تحقيق محمد الكاظم، ص 108، ح 108.
[38] . ر.ك: نسائي، احمد ين شعيب، همان، ص 35 و ص 76- 95. وي دهها حديث در اين باره با اسناد گوناگون نقل كرده است.
[39] . حديث ثقلين در بين فريقين متواتر است. ر.ك: لجنة التحقيق في مسالة الامامة، مدرسة الامام باقر العلوم، قم، « كتاب الله و اهل البيت في حديث الثقلين».
[40] . حاكم نيشابوري، ابو عبدالله، همان، ج3، ص 150- 151.
[41] . ر.ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن. منشورات جماعة المدرسين، ج4، ص 384- 393.
[42] . رازي، فخر، همان، ج10، ص 144.
[43] . همان، ج10، ص 145.
[44] . همان، ج10، ص 144.
[45] . همان، ج10، ص 145.
[46] . براي توضيح بيشتر پيرامون نقد ديدگاههاي فخررازي، ر.ك: طباطبايي، محمد حسين، همان، ج4، ص 392- 394.

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه سایت وهابیت

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 6 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .