اساس تفکر شيعه و اصلي‏ترين عقايد آن - سيد محمد امامى ميبدى

اساس تفكر شيعه و اصلى‏ ترين عقايد آن

اساس تفکر شيعه و اصلي‏ترين عقايد آن

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد للَّه الذي جعلنا من المتمسکين بولايه اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع)

مقدمه:

پس از رحلت پيامبر اکرم (ص) و ماجراي سقيفه و تغيير مسير خلافت که پيروان راستين اسلام پيرامون علي بن ابيطالب (ع) جمع شدند و هسته مرکزي تشيع در وجود مردان عدالتخواه و آزاده‏اي چون: عمار و ابوذر غفاري، سلمان فارسي، مقداد، حجربن عدي و...تبلور يافت، درگيري بين گروههايي که هوادار حکومت وقت بودند و شيعه که هوادار حق مطلق بود آغاز گرديد، ولي شيعه به پيروي از رهبر خود امام علي (ع) و در پرتو رهنمودهايش به موازات حفظ اصول عقيدتي خود، همواره مدافع سر سخت کليت اسلامي و مدافع واقعي وحدت صف مسلمين، مدافع اصيل آرمانهاي بزرگ انساني و جهاني آخرين پيام آور آسماني بود.

امام علي (ع) خود به خاطر مصلحت اسلامي نه اسلام مصلحتي و با توجه به شرايط عيني جامعه آن روز که بقاي اساس اسلام بستگي تام و تمام به خورد صحيح و اصولي با آن شرايط داشت، نه تنها براي احقاق حق خود به نبردي برنخاست، بلکه براي بيعت نکردن دست به شمشير نبرد تا دشمنان ديرينه اسلام، نقطه ضعفي در جامعه نوبنياد اسلامي نيابند و در انهدام ارکان رسالت و بعثت نکوشند، و آنگاه امام با صبر ويژه ساليان دراز از حق مشروع خود صرفنظر کرد و تا مردم دور خانه‏اش جمع نشدند و مصرانه بيعت نکردند خلافت ظاهري را نپذيرفت چرا که از ديدگاه حضرت علي (ع) خلافت تنها وقتي مي‏تواند ارزش وجودي پيدا کند که در راه بسط عدل اجتماعي احقاق حق مظلوم و از بين بردن باطل بکار رود و گرنه چنانکه خود امام بارها به صراحت اعلام داشته بود حکومت ظاهري و همه اين دنياي مادي در نزد وي به پشيزي ارزش نداشت.

در اين کتاب سعي بر اين شده است که به تبيين اصول مقوم شيعه پرداخت شود که در واقع تشيع را زا ديگر مذاهب متمايز مي‏کند و حقانيت آن را به اثبات مي‏رساند.

بخش اول

معناي لغوي و اصطلاحي شيعه

معناي لغوي: تشيّع مصدر باب تفعل از تشيع و شيعه که داراي معاني لغوي و اصطلاحي است: «تشيع في الشي‏ء» در هوا چيزي مستهلک شد و «تشيُعه الشيب» پيري در او پخش و گسترش يافت (مجازي) «تشيع قطره اللبن في الماء» قطره شير در آب پخش شد «تشيع الرجل» آن مرد شيعه شد. شيعه فرقه يا گروهي است که امر يگانه‏اي داشته باشند، «شيعه الرجل» يعني دوستان و ياران مرد.

معناي اصطلاحي: کساني هستند که معتقدند حضرت علي (ع) مخصوصا از طرف پيامبر گرامي اسلام به خلافت منصوب گرديده است و مسأله شورا نفي مي‏کنند باستناد روايات متعدد و متواتر که مستند به حضرت رسول است که ايشان در موارد متعدد صراحتا حضرت علي (ع) را به جانشيني خود برگزيده‏اند و از جمله مسأله غدير خم است که در آن در ملاء عام و در حضور مسلمانان حضرت علي (ع) را بعنوان جانشين خود معرفي نمودند.

منشأ تشيع:

عقايد عامه(1)

برخي مي‏گويند: تشيع مولود افکار ابن سبأيهودي است که در ظاهر به لباس اسلام متلبس شده و در زمان خليفه سوم «عثمان عفان» در عراق و شامات مردم را عليه خلافت شورانده و سبب قتل خليفه شده است.

وي يک سلسله عقايد يهوديت را با مشتي از معارف اسلامي آميخته و در شعاع غلو در حق اميرالمؤمنين در ميان جمعي رواج داد که بعدا به نام معروف شدند.

برخي ديگر مي‏گويند: مذهب تشيع روي اساس سياست انتقام گذاشته شده و در اثر داغ دلي است که ايرانيها از خليفه دوم که ايران را فتح کرده و مجوسيت را از بين برده داشته‏اند و از سوي ديگر به پاس خويشاوندي که ائمه شيعه از راه مصاهرت با کسري داشتند مجوس مذهب تشيع را در لباس اتباع اهل بيت پيغمبر اسلام (ع) به وجود آورده و اختلاف کلمه در ميان مسلمين انداختند.

عده‏اي مي‏گويند: مذهب تشيع نتيجه مساعي ائمه اهل بيت و به ويژه امام پنجم و ششم شيعه اماميه بوده که به منظور اشغال مقام روحانيت عمومي مردم را به غلو در حق خودشان رهبري کرده و احاديثي عليه خلفاي راشدين و صحابه گرامي و خلفاي بني اميه و بني عباس که زمامداران اسلام بودند وضع کرده و باعث به وجود آمدن شيعه شدند.

گروهي مي‏گويند: مذهب تشيع ساخته ملوک آل بويه بوده که در قرن چهارم هجري چندي حکمراني کردند.

برخي مي‏گويند: مذهب تشيع آفريده سياست سلاطين صفويه مي‏باشد که در اوايل قرن دهم هجري به هواي سلطنت به دستياري عده‏اي از دراويش صفوي قيام کرده و سالهاي متمادي به خلفاي عثماني و ازبکها جنگيدند و همين صفويه بودند که عقايدي درويشانه و غلوآميز با ماسک تشيع به هم بافته و سرو صورت يک مذهب اسلامي را به آنان دادند.

بي شک آناني که درباره تکوين و آغاز تشيع اينگونه آراء و نظرات ناپخته و ناسنجيده‏اي را اظهار داشته‏اند در تحقيقات خود به بررسي تاريخ و حديث نپرداخته‏اند بلکه بيشتر به منقولات اعتماد کرده‏اند. آنان به تاريخ و حديث توجه نکرده و مراحلي را که علي (ع) از آغاز بعثت تا آخرين لحظه حيات پيامبر اکرم (ص) با آن حضرت گذرانيده، ناديده گرفته واين را که پيامبر خدا (ص) بارها به مناسبتهاي مختلف گاهي به طور اشاره و زماني صريح و روشن انتخاب او را به زمامداري امت پس از خود گوشزد فرموده است به ياد نياورده‏اند.

عقيده خاصه(2)

اولين کسي که تخم تشيع ره در سرزمين با برکت اسلام کشت شخص پيامبر اسلام (ص) بوده است و شواهد متعددي از کتب خود اهل سنت دليل بر اين مدعاست، از جمله:

1- سيوطي در کتاب الدر المنثور في تفسير کتاب اللَّه بالمأثور در تفسير آيه مبارکه «اولئک هم خير البريه» (بينه آيه 7) سه روايت ذکر مي‏کند:

الف - ابن عساکر از جابر بن عبداللَّه انصاري روايت کرده است که در خدمت نبي اکرم (ص) بوديم که علي (ع) وارد شد و پيامبر اکرم (ص) فرمودند: «والذي نفسي بيده ان هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيامه» يعني قسم به کسي که جانم به دست اوست اين مرد و شيعه او روز قيامت رستگارند.

ب - ابن عدي از ابن عباس روايت ميکند که گفت چون آيه مبارکه «انّ الذين امنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خير البريّه» نزول يافت رسول اکرم (ص) رو به علي (ع) کرد و فرمود: «انت و شعيتک يوم القيامه راضين مرضيين»

ج - ابن مردويه از علي (ع) روايت مي‏کند که پيامبر اکرم (ص) به من فرمود آيا گفتار خداي تعالي را نشنيده‏اي که فرمايد «انّ الذين امنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خير البريه» «هم انت و شيعتک و موعدي و موعدکم الحوض اذا جاءت الامم للحساب تدعون غراللمحجلين» يعني به درستيکه کساني که گرويدند و عمل صالح به جاي آوردند بهترين مرد مانند، آن جماعت تو و شيعيانت مي‏باشيد، وعده گاه من و شما حوض کوثر است چون مردم براي حساب بيايند شماها با پيشاني سفيد خواهيد بود .

2- ابن حجر از دارقطني از کتاب صواعق روايت کرده که ام سلمه روايت کرد که پيامبر اکرم (ص) فرمود يا علي انت و اصحابک في الجنه انت و شيعتک في الجنه

3- در نهايه ابن اثير، نص عبارت در لغت قمح اين است «وفي حديث علي قال له النبي (ص) ستقدم علي اللَّه انت و شيعتک راضين مرضيين و يقدم عدوک غضبا مقمحين ثم جمع يده الي عنقه ليريهم کيف الاقماح» پيامبر (ص) فرمودند زود است تو و شيعه ات بر خدا وارد مي‏شويد در صورتيکه از خدا راضي و خدا از شما راضي است و دشمنان بر خدا خشمناک وارد مي‏شوند در حاليکه دستشان به گردنشان بسته است سپس دست خود را به گردن جمع کرده تا اقماح را به آنها نشان دهد.

4- زمخشري در کتاب ربيع الابرار روايت مي‏کند که رسول اللَّه (ص) فرمودند: «يا علي يوم القيامه اخذت بحجزه اللَّه تعالي و اخذت انت بحجزتي و اخذولدک بحجزتهم فتري اين يؤمربنا» يعني يا علي روز قيامت من به خدا متمسک هستم و تو به من متسمک هستي و فرزندانت به تو متمسک مي‏شوند و شيعه فرزندانت به آنها متمسک مي‏شوند سپس مي بيني که چه بر ما مي‏گذرد.

تحقيق اين که تشيع به معناي معروف آن يعني اعتقاد به انتخاب علي (ع) به رهبري امت براي کامل گردانيدن دين که پيامبر اکرم (ص) خود عهده دار آن بوده است از همان مراحل نخستين با اسلام همراه و همگام بوده و جزيي از رسالتي است که پيامبر گرامي (ص) بدان مأمور شده است، شيعه اين اعتقاد رااز متن اسلام و نيز از نصوص رسول گرامي (ص)

الهام گرفته و با توجه به عظمت اين پيام و مجاهدتهاي مخلصانه‏اي که آن بزرگوار در استقرار و انتشار آن در همه پهنه گيتي به عمل آورد و فداکاري و از خود گذشتگي آن حضرت در برابر همه سختيها و مشکلاتي که در اين راه بوجود داشت موجب شد که شيعه بدين اعتقاد دست يابد.

با تفحص در تاريخ و سنت مشاهده مي‏شود که نام اسلام و شيعه از دير زماني قرين يکديگر بوده‏اند و از همان روزهاي اوليه پيدايش اسلام يعني روز انذار و يوم الدار و شايد پيشتر از آن مردم به اين فرقه ناجيه متوجه شده و نام پيشواي آن را از دهان خاتم الانبياء (ص) شنيده‏اند. بنابه نقل مورخين شيعه و سني درباره آيه شريفه «وانذر عشيرتک الاقرين» (شعراء214) پيامبر اکرم (ص) خويشان خود را گرد آورده و پس از بيان مأموريت خود و هدايت آنان بع حق فرمود کيست که مرا ياري کند تا جانشين من بوده و اطاعت او بر ديگران فرض باشد فقط علي (ع) پاسخ داد و پيامبر اکرم (ص) مردم را به فضائل علي (ع) و به مشايعت و محبت و پيروي وي در حيات و پس از مماتش فرمان داد و شخصيت او را ممتاز کرد و ستود فرمود: ان هذا اخي و وصيي و خليفتي فکيم فاسمعوا واطيعوا.

اما تعيين و تميز شيعه به شهادت تاريخ از روز رحلت پيامبر اسلام (ص) بوده است، يعني در همان موقعي که هنوز جسد مقدس پيامبر (ص) دفن نشده بود و اهل بيت (ع) و عده‏اي از اخيار صحابه سر گرم لوازم سوگواري و تجهيز جنازه شريفش بودند، عده ديگري که بعدا اکثريت را بردند با کمال دستپاچگي در محلي به نام سقيفه بني ساعده تجمع کرده و براي عامه مسلمين در قيافه مصلحتجويي و خير خواهي خليفه پيامبر را تعيين کردند. در خلال اين جريان حتي کمترين اطلاعي به اهل بيت و خانواده پيغمبر اسلام (ص) و بويژه علي (ع) که در فضائل اسلامي و انواع فداکاري در تمام دوره بعثت پيشتاز همه مسلمين بوده و به نص ولايت اختصاص يافته بود، ندادند.

امير المؤمنين (ع) و جمعي از ياران او مانند سلمان، ابوذر، مقدادو... پس از اطلاع از جريان انتخاب خليفه به مقام اعتراض و انتقاد بر آمده و باستناد به نص به طريقه انتخاب خليفه اعتراض کرده و به احتجاج پرداختند، البته جوابي که شنيدند همين بود که مصلحت در اين بود و مسلمين چنين صلاح ديدند.

معترضين که اولين افراد شيعه و پايه گزاران اين طريقه بودند، جمعي از صحابه کرام رسول اکرم (ص) و از مسلمين دوره اول از ياران اميرالمؤمنين (ع) بودند که در ملازمت پيغمبر اسلام (ص) و اتباع کتاب و سنت و پيروي از سيرت نبي اکرم (ص) و فداکاري و مجاهده در راه دعوت ديني، کمترين مخالفتي به خرج نداده و هيچگونه فرو گذاري نکرده بودند و در تمام دوره بعثت در صف مسلمين و جزو جمع آنها بودند و با اين اعتراض و انتقاد نمي‏خواستند هدف نوبنياد ديگري را جايگزين اين آيين نوبنياد نمايند، بلکه غرضشان از اين انتقاد دفاع از يک رشته نصوص مسلمه‏اي بود که به موجب آنها ولايت عموم مسلمين به دست اميرالمؤمنين (ع) سپرده شده بود، نصوصي که به موجب آنها اهل بيت پيغمبر (ص) پيشوايان دين و مرجع جميع شئون علمي و عملي اسلام معرفي شده بودند و همين نصوص هم اکنون نيز به نحو تواتر در دست فريقين موجود مي‏باشد.

بخش دوم

در اين بخش سعي بر اين شده است که به اساس تفکر شيعه و اصلي‏ترين عقايد آن در رابطه با توحيد و عدل، نبوت، امامت و معاد پرداخته شود.

توحيد:

الف - عقيده شيعه (اماميه) درباره شناخت ذات و صفات خداوند

شيعه معتقد است که خداوند متعال و آفريدگار جهان هستي از هر جهت يگانه و بي همتاست، هيچکدام از موجودات نظير او نيستند و او هميشه بوده و هست و در آينده هم خواهد بود. او اول و آخر موجودات، دانا حکيم، عادل، هميشه زنده، توانا، بي نياز، شنونده هر سخن و بيننده همه چيز مي‏باشد.

با آنچه که آفريده شدگان توصيف مي‏شوند نمي‏توان خداوند را توصيف نمود چون جزو موجودات ممکن نمي‏باشد، پس او نه جسم است و نه داراي صورت و شکل، نه جوهر است و نه عرض، او وزن ندارد تا سبک و يا سنگين باشد، حرکت و سکون هم برايش متصور نيست، نه در مکاني جاي مي‏گيرد و نه زمان او را فرا مي‏گيرد. نمي‏توان به او اشاره نمود، همينطور نه شريک دارد نه شبيه و نه ضد، او رفيق و فرزند ندارد، هيچکدام از موجودات مجرد و مادي هم شأن او نيستند، ديده‏ها نمي‏توانند او را ببينند ولي او ديده ها را مي‏بيند «لاتدرکه الابصار و هو يدرک الابصار» (انعام 103) پس هر کس خداوند را به مخلوقات تشبيه کند يعني برايش صورت و دست و چشم و اعضاء قائل شود يا اينکه بگويد او به آسمان دنيا پايين

مي‏آيد و يا معتقد باشد که او به اهل بهشت مانند ماه شب بدر ظاهر مي‏شود آن شخص در اثر جاهل بودن به حقيقت ذات خداوندي به منزله کافر است چون خداوند از هر نقصي مبرا و منزه است چنانکه امام باقر (ع) مي‏فرمايند: هر چيزي را که براي خداوند در ذهن خود تصور کنيد و بوسيله اوهام و با دقيق‏ترين معاني هم تشخيص دهيد او مانند خود شما مخلوق و ساختگي است و به خود شما بر مي‏گردد نه به خداوند.

ب - عقيده اماميه در توحيد و يگانگي ذات خداوند

شيعه معتقد است که يگانه بودن خداوند از هر جهت واجب مي‏باشد پس همانطور که واجب است ما او را ذات يگانه بدانيم و بگوييم وجود لازمه ذات اوست و از وي جدا نمي‏شود چون واجب الوجود است همانطور هم واجب است خداوند را از حيث صفات هم يگانه بدانيم. يگانه بودن خداوند از حيث صفات بدين جهت است که همه صفات خداوند عين ذات اوست. شيعه معتقد است که در صفات ذاتي خداوند هيچکس با او نمي‏تواند شريک باشد، بنابراين او در علم و قدرت بي نظير، در آفرينش و رزق دادن بي شريک و در همه کمالات رقيب ندارد باز هم واجب است که در عبادت او را يگانه بدانيم و عبادت غير او را جايز ندانيم لذا اگر کسي در عبادت براي خداوند شريک قائل شود آن شخص مشرک و مانند کسي است که در عبادت خداوند تطاهر مي‏کند و به غير خداوند تقرب مي‏جويد که حکم اين اشخاص مانند بت پرستان مي‏باشد.

ج - عقيده اماميه در مورد صفات خداوند

اماميه براي خداوند دو گونه قائل است:

1- صفات ثبوتيه که به صفات و جمال و کمال معروف است مانند علم، قدرت، بي نياز، اراده، زنده بودن قديم و ازلي بودن همه اين صفات ثبوتي عين ذات اوست، يعني قدرت خداوند از حيث وجود عين حيات خداوند و حياتش هم عين قدرت اوست يعني خداوند از اين جهت که قادر است از همان جهت هم حي است و حي هست از اين جهت که قادر است و تعدد صفات به ذات خداوند راه ندارد، ساير صفات کمالي هم مانند دو صفت ذکر شده مي‏باشند، ولي اين صفات در خارج از ذات خداوند از حيث معاني و مفاهيم با هم اختلاف دارند لکن در وجود يکي هستند زيرا اگر صفات خداوند در وجود با هم مختلف باشند چون بر حسب فرض مانند ذات خداوند قديم و واجب هستند آن وقت تعدد واجب لازم آيد که اين ملازمه باطل است چون منافي با توحيد ذات خداوند مي‏باشد.

اما صفات ثبوتيه اضافي مانند خالق بودن، رازق بودن، تقدم داشتن بر همه موجودات همه اينها در حقيقت به يک صفت واحد حقيقي بر مي‏گردد که آن قيموميت براي مخلوقات مي‏باشد، اين قيموميت صفت واحدي است که تعدادي از صفات ديگر به واسطه مختلف بودن آثار و مظاهر، از صفت قيموميت منتزع مي‏شوند.

2- صفات سلبيه که به صفات جلال معروف هستند مانند مانند مرکب نبودن، جسم نبودن و...درست است که از حيث معاني با هم فرق دارند ولي منشأ همه اين صفات يک صفت سلبي است که آن صفت عبارت است از سلب ممکن بودن خداوند، چون سلب امکان با توجه به اينکه خداوند واجب الوجود است لازمه آن مي‏باشد و در حقيقت معناي سلب امکان از خداوند يعني سلب جسم بودن، حرکت داشتن و ساير اوصافي که لازمه ممکن بودن است.

سلب امکان از خداوند هم برمي‏گردد به اين مسأله که خداوند واجب است نه ممکن، بنابراين همه صفات کمالي در ذات اوست نه صفات جلالي چون همه صفات جلالي خداوند بر مي‏گردد به صفات کمالي خداوند، بنابراين خداوند متعال با داشتن اين همه صفات از جميع جهات يگانه است و در ذات مقدسش نه ترکيب است و نه کثرت بلکه حقيقت يگانه ازلي و ابدي است.

عدالت (عدل)

در مبحث عدل الهي ايرادها و اشکالهايي که مطرح مي‏شود در سطح وسيع در ميان عامه مردم جريان دارد به عکس ساير مسائل الهيات که اگر شبهات و اشکالاتي هست براي طبقه متکلفين و فلاسفه و اهل فن مطرح است، از اين جهت مسأله عدالت داراي اهميت خاص و موقعيتي بي نظير شده است و همين جهت را مي‏توان توجيهي فرض کرد براي اينکه علماي اسلامي (شيعه و معتزله نه اشاعره) عدل را در رديف ريشه‏هاي دين قرار دهند و دومين اصل از اصول دين بشناسند و گرنه عدل يکي از صفات خداوند است و اگر بنا باشد صفات خدا را جزء اصول دين به شمار آيد لازم است علم و قدرت و اراده و...را نيز در اين شمار آورد. ولي علت اصلي اينکه عدل در مذهب شيعه از اصول دين شمرده شده امر ديگري مي‏باشد و آن اينکه شيعه با اهل سنت در ساير صفات خداوند تعالي اختلافي نداشتند و اگر هم داشتند مطرح نبود ولي در مسأله عدل اختلاف شديد داشتند و به شدت هم مطرح بود به طوري که اعتقاد و عدم اعتقاد به عدل علامت مذاهب شمرده مي‏شد که مثلا شخص شيعه است يا سني و اگر سني است معتزلي است يا اشعري، عدل به تنهايي علامت اشعري نبودن شمرده مي‏شد، عدل وامامت هم توأما علامت تشيع بود، اين است که گفته مي‏شود اصول دين اسلام سه چيز است و اصول مذهب شيعه همان سه چيز است بعلاوه اصل عدل و اصل امامت.

بنابر اعتقاد شيعه يکي از صفات کمالي خداوند اين است که او عادل مي‏باشد و ظالم نيست پس او در قضاوت و حکمش جور و ستم نمي‏کند در نتيجه او به اطاعت کنندگان ثواب مي‏دهد و گناهکاران را از روي عدل مجازات مي‏نمايد، باز هم شيعه معتقد است که خداوند افعال نيک را ترک نمي‏کند و فعل زشت را مرتکب نمي‏شود و شيعه او را به خوبي افعال نيک زشتي اعمال بد عالم مي‏داند، باز هم اماميه معتقد است دارد تا در اثر نياز مرتکب آن اعمال زشت گردد پس انجام عمل خوب به وي ضرر نمي‏رساند تا محتاج به ترک آن فعل خوب باشد و به انجام بد هم نيازي ندارد تا آن را انجام دهد.

نبوت

شيعه معتقد است که نبوت يک وظيفه الهي و نمايندگي رباني است که خداوند اين رسالت را به عهده کسي محلول مي‏کند که او را از ميان بندگان صالح و اوليايي که در انسانيت کامل هستند انتخاب مي‏کند و آن انبياء را سوي مردم مي‏فرستد تا وظايف زيرين را انجام دهند:

1- مردم را به منافع و مصالح خود در دنيا و آخرت آگاه سازند.

2- تا مردم بوسيله آن آگاهي خود را از آلودگيهاي اخلاق زشت و مفاسد اعتيادات نابجا پاک سازند.

3- پيامبران با ابلاغ احکام و تعاليم الهي حکمت و دانش را به انسانها بياموزد و راههاي رسيدن به سعادت و نيکي را به آنان نشان دهند تا انسانها با پيروي از آن احکام و تعاليم به کمال انساني خود که مستحق آن هستند برسند تا به درجات عاليه در دنيا و آخرت نائل شوند.

شيعه معتقد است که قاعده لطف(3) ايجاب مي‏کند خداوندي که به بندگانش لطف و عنايت دارد پيامبري را براي هدايت آنان بفرستد تا آنها نمايندگان و جانشينان خداوند در زمين باشند. اماميه اعتقاد بر اين دارد که خداوند بدين جهت حق تعيين و يا انتخاب پيامبران را به مردم واگذار نکرد که در آن کار هيچگونه نفي براي مردم نبود بلکه امر اعزام و انتخاب پيامبران در دست خداوند مي‏باشد چون که او قرآن فلسفه بعثت انبياء را در امور ذيل بيان نموده است:

1- تعليم و تربيت:

«هوالذي بعث في الأميين رسولا" منهم يتلوا عليهم اياته و يزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفي ضلال مبين» (جمعه -2) او کسي است که در ميان قوم درس نخوانده رسولي از خودشان بر انگيخت تا آيتش را بر آنان بخواند و...

«ربنا وابعث فيهم رسولا " منهم يتلوا عليهم ايتک و يعلمهم الکتاب و الحکمه و يزکيهم انک انت العزيز الحکيم»

«بقره - 129) پروردگارا در ميان آنها پيامبري از خودشان مبعوث فرما تا آيات تو را بخواند و آنها را کتاب و حکمت بياموزد و تزکيه کند زيرا تو توانا و حکيمي

«کما ارسلنا فيکم رسولا" منکم يتلوا عليکم اياتنا و يزکيکم و يعلمکم الکتاب و الحکمه و يعلمکم ما لم تکونوا تعلمون» (بقره - 151) چنانکه رسول گرامي خود را فرستاديم که آيات ما را براي شما تلاوت کند و نفوس شما را از پليدي و آلودگي جهل و شرک پاک و منزه گرداند و به شما تعليم شريعت و حکمت دهد و به شما بياموزد هر چه را نمي‏توانيد.

2- اقامه قسط و عدل:

«لقد ارسلنا بالبينات و انزلنا معهم الکتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» (حديد- 25) همانا ما پيامبران خود را با ادله و معجزات فرستاديم و برايشان کتاب و ميزان نازل کرديم تا مردم به عدالت قيام کنند.

در اين آيه اشاره‏اي به صورت عام به يکي از اهداف مهم نهضت انبياء يعني برقراري عدالت اجتماعي کرده است که نزول کتاب و ميزان را مقدمه‏اي بر آن شمرده است. تجهيز انبياء به سه نيروي «بينات» يعني دلايل روشن که شامل معجزات و دلائل عقلي حقانيت دعوت انبياء پيشين مي‏شود و «کتاب» که اشاره به کتب آسماني است و شامل بيان معارف و عقايد و احکام و اخلاق است و«ميزان» که به معني قوانيني است که معيار سنجش حق از باطل است، به آنها امکان مي‏دهد که بتوانند انسانها را براي اقامه عدل بسيج کنند.

3- آزادي انسانها:

«الذي يتبعون الرسول النبي الامي الذي يجدونه مکتوباً عندهم في التواره و الانجيل يأمرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنکر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي کانت عليهم...»

(اعراف - 157) آنها از فرستاده خدا، پيامبر امي پيروي مي‏کنند همان کسي که صفاتش در تورات و انجيلي که نزدشان است مي‏يابند، او آنها را به نيکي‏ها دستور مي‏دهد و از زشتيها باز مي‏دارد، پاکيزه‏ها را براي آنها حلال و ناپاکي‏ها را حرام مي‏شمرد و بارهاي سنگين و زنجيرهايي را که بر آنها بود بر مي‏دارد.

در اين آيه به يکي از وظايف پيامبران اشاره شده که همان آزاد کردن انسانها از چنگال اسارتها است زيرا هميشه زمامداران مادي براي تثبيت موقعيت خود انسانها را به غل و زنجير کشيده‏اند.

4- نجات از ظلمات:

«کتاب انزلناه اليک لتخرج الناس من الظلمات الي النور باذن ربهم الي صراط العزيز الحميد» (ابراهيم - 1) اين کتابي است که بر تو نازل کرديم تا مردم را از تاريکي‏ها به سوي روشنايي به فرمان پروردگار شان در آوري به سوي را خداوند عزيز حميد.

5- بشارت و انذر:

«وما نرسل المرسلين الّا مبشرين و منذرين فمن آمن و اصلح فلاخوف عليهم و لا هم يحزنون» (انعام -48) ما پيامبران را جز براي بشارت و بيم دادن نمي‏فرستيم سپس هر کس ايمان‏آورد و کار شايسته کرد هرگز بر او بيمي نيست و هرگز اندوهگين نخواهد شد.

6- اتمام حجت:

«رسلاً مبشرين و منذرين لئلا يکون للناس علي اللَّه حجه بعد الرسل» (نساء-165) پيامبراني که بشارت دهنده و بيم دهنده بودند تا براي بعد از آنها بر خدا حجتي باقي نماند.

معمولا گروهي از مردم لجوج و خود خواه قبول دعوت پيامبران را مخالف منافع خويش مي‏بينند و از پذيرش آن سرباز مي‏زنند و با اينکه بعد از بعثت آنان موضع‏گيري مخالفي دارند چنانچه بعثتي صورت نگيرد ممکن است ادعا کنند اگر پيامبران الهي آمده بودند ما با آغوش باز از آنها استقبال مي‏کرديم، به همين دليل يکي از اهداف بعثت پيامبران اتمام حجت بر اين گروه و بر همه مخالفان است.

7-رفع اختلاف:

«کان الناس امّه واحده اللّه النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الکتاب بالحق ليحکم بين الناس فيما اختلفوا فيه» (بقره - 213) مردم يک گروه بودند خدا رسولان را بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاد و با آنها کتاب را بحق نازل نمود تا طبق آن در ميان مردم و در آنچه اختلاف کرده‏اند حکم کنند.

هميشه انسانها از اختلاف رنج مي‏برند و نيروهاي عظيم و امکانات فراوان به خاطر آن بر باد مي‏رود. از سوي ديگر مسلماً انسانها قادر به رفع اختلاف ميان خود نيستند چرا که علم آنها به حقايق از هر جهت محدود است بعلاوه خودخواهي‏ها کمتر اجازه مي‏دهد زير بار يکديگر بروند، ولي انبياء که علمشان از درياي بي پايان علم خدا سرچشمه مي گيرد و در سطحي مافوق ديگر انسانها قرار دارند مي‏توانند نقش مهمي در برطرف ساختن اختلافات داشته باشند.

8- تذکر و يادآوري (نسبت به فطريات و مستقلات عقيله)

«هذا بلاغ للناس و لينذروا به و ليعلموا انما هو اله واحد و ليذکر اولوا الالباب» (ابراهيم - 52) اين ابلاغي است به همه مردم تا با آن انذار شوند و بدانند که او معبود واحدي است و تا صاحبان مغز انديشه متذکر گردند.

انسان بسياري از حقايق موجود عالم هستي و همچنين بايدها و نبايدها را با فرمان عقلش درک مي‏کند ولي هميشه وسوسه هايي که در اين ادراکات عقلي نهفته است، اينجاست که پيامبران بر اين ادراکات عقلي صحه مي‏گذارند و يافته‏هاي خرد انساني را با بيان خود که از وحي آسماني سرچشمه مي‏گيرد تأييد و تأکيد مي‏نمايند.

9- دعوت به حيات و زندگي انساني:

«يا ايها الذين آمنوا استجيبوا للّه و للرسول اذا دعاکم يحييکم» (انفال - 24) اي کساني که ايمان آورده‏ايد دعوت خداوند و پيامبر را اجابت کنيد هنگامي که شما را به سوي چيزي مي‏خواند که شما زنده مي‏کند.

از اين آيه شريفه استفاده مي‏گردد که انبياء افراد بشر را به يک حيات جامع و کامل واقعي دعوت مي‏کنند و هدف بعثت آنها زندگي و حيات در تمام ابعادش مي‏باشد.

شيعه معتقد است که حدود چهارده قرن پيش هنگامي که تيرگيهاي شرک و بت پرستي و پرستش خدايان مصنوعي سراسر گيتي را فرا گرفته بود و جامعه روم و ايران از مظالم و تبعيضهاي نارواي دو امپراطوري بزرگ به ستوه آمده بودند در يک زمين خشک و سوزان و بي آب و گياه از ميان يک ملت به تمام معنا عقب مانده، از خانداني شريف حضرت محمد بن عبدالله (ص) برخاست و خود را پيامبر ملتهاي جهان، پاره کننده زنجيرهاي اسارت، سرکوب کننده هرنوع بت پرستي و تبعيضهاي ناروا، حامي مظلومان و افتادگان خواستار عدل و داد، طرفدار علم و دانش و... خواند و اساس دعوت خودرا فرمانهاي اللهي و وحي آسماني معرفي نمود و خود را خاتم پيامبران و آيين خود را خاتم آيينها دانست.

شيعه معتقد است که او در همه چيز افضل بر انبياست، هيچ فاضلي در فصل با او برابري نمي‏کند و در کرامت اخلاق قرين او نمي‏شود، هيچ عاقلي از حيث کمال عقلي به مرتبه او نمي‏رسد و هيچکس در اخلاق او شبيه نيست.

شيعه معتقد است که حضرت محمد(ص) خاتم پيامبران است و اين مطلب را از آيات و روايات متعدد استفاده مي‏کند از جمله:

1- آيه شريفه «ما کان محمد ابا احد من رجالکم رسول اللّه و خاتم النبيين»(احزاب - 40) محمد پدر هيچيک از مردمان شما نبود ولي رسول خدا و خاتم و آخرين پيامبران است.

2- آيه شريفه «و اوحي الي هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ»(انعام - 19) اين قرآن بر من وحي شده تا شما و تمام کساني را که اين قرآن به آنها ميرسد انذار کنم.

وسعت تعبير و من بلغ (تمام کساني که اين سخن به آنها مي‏رسد) رسالت جهاني قرآن و پيامبر اسلام را از يکسو و مسأله خاتميت را از سوي ديگر روشن مي‏سازد.

3- آيه شريفه «تبارک الذي نزل الفرقان علي عبده ليکون للعالمين نذيرا» (فرقان - 1) جاويد و پر برکت است خداوندي که قرآن را بر بنده‏اش نازل کرد تا تمام اهل جهان را انذار کند.

4- آيه شريفه «و ما ارسلناک الا کافه للناس بشيرا و نذيرا» (توبه - 28) ما تو را جز براي عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستاديم.

5- آيه شريفه «قل يا ايها الناس اني رسول اللّه اليکم جميعا» (اعراف - 158) بگو اي مردم من فرستاده خدا بسوي همه شما هستم.

با توجه به وسعت مفهوم «عالمين» و «ناس» و «کافه» اثبات خاتميت رسالت به پيامبر اسلام(ص) مي‏شود. از اين گذشته اجماع علماي اسلام بر ضروري بودن اين مسأله دلالت مي‏کند.

عصمت انبياء

عصمت عبارت است از يک نيروي فوق العاده باطني و يک صفت نيرومند نفساني که در اثر مشاهده حقيقت جهان هستي و رؤيت ملکوت و باطن عالم وجود حاصل مي‏شود. اين نيروي فوق العاده در هر کس وجود پيدا کرد از مطلق گناه و خطا معصوم خواهد بود. اما گرچه معصوم مرتکب معصيت نمي‏شود و بطور کلي از گناه مصونيت دارد ليکن چنان نيست که اصلا قدرت بر معصيت نداشته باشد و در اطاعت پروردگار جهانيان مجبور باشد، بلکه معصوم نيز مانند ساير بندگان از آزادي عمل و اختيار کاملا برخوردار است و هيچگونه جبر و الزامي ندارد، او هم مانند ساير مردم مي‏تواند مرتکب گناه شود ليکن چون به عمق جهان هستي نائل شده و بوسيله چشم باطن حقيقت عالم وجود را مشاهده مي‏کند و بوسيله نيروي فوق العاده غيبي که در وجودش نهاده شده عوامل خطا وگناه در وي بي اثر مانده است و او از روي اراده و اختيار از روي گناه و معصيت بيزار شده است.

شيعه معتقد است همه انبياء معصومند يعني مصون از خطا و گناه مي‏باشند. توضيح اينکه عصمت سه قسم است:

1- عصمت از اينکه پيغمبر در تلقي و گرفتن وحي دچار خطا گردد.

2- عصمت از اينکه در تبليغ و انجام رسالت خود دچار خطا شود.

3- از گناه معصوم باشد و گناه عبارت است از هر عملي که مايه هتک حرمت عبوديت باشد و نسبت به مولويت مولا مخالفت شمرده شود و بالاخره هر فعل و قولي است که به وجهي با عبوديت منافات داشته باشد.

دليل بر عصمت انبياء:

1- اگر فرض کنيم که از پيامبري گناهي سر بزند با اينکه خود او مردم را دستور مي‏داده به اينکه اين گناه را مرتکب نشويد، قطعا اين عمل وي دلالت دارد بر تناقض گويي او، چون عمل او مناقض گفتار اوست و در چنين فرضي اين پيامبر مبلغ هر دو طرف تناقض است و تبليغ تناقض تبليغ حق نيست چون کسي که از تناقض خبر مي‏دهد از حق خبر نداده بلکه از باطل خبر داده است چون هر يک از دو طرف تناقض طرف ديگر را باطل مي‏داند پس هر دو طرف باطل است، در نتيجه عصمکت انبياء در تبليغ رسالت تمام نمي‏شود مگر بعد از آنکه معصيت عصمت داشته باشند و از مخالفت خداي تعالي مصون بوده باشند.

2- اگر فرض کنيم معصيتي از رسول سر بزند يا قولي و يا عملي، از آنجا که قول و فعل پيغمبر حجت است همين معصيت را از مردم خواسته است، در نتيجه بايد بگوييم يک قول يا فعل گناه در عين اينکه مقبوض و گناه است محبوب و اطاعت هم هست، و خدا در عين اينکه آن را نخواسته، آن را خواسته است و در عين اينکه آن را نهي کرده به آن امر نموده است و خداي تعالي منزه از تناقض در صفات او و افعال است.

3- اگر پيامبر مصون از ارتکاب معصيت و خطا نباشد ما مي‏توانيم هر کاري را که از او سر مي‏زند يا سخني را که مي‏گويد حمل بر معصيت يا خطا نماييم بنابراين لازم مي‏آيد که اطاعت از او در هيچکدام از دستوراتش واجب نباشد، در اين صورت نصب چنين رسولي براي رسالت و هدايت مردم بي فايده خواهد بود.

4- يکي از علل نياز به پيامبر استقرار عدالت در جامعه است يعني بازداشتن مردم از بيدادگري و تجاوز به حقوق ديگران و برانگيختن آنها به انجام کارها و کردارهايي که به بار آورنده خير و سعادت آنهاست، حال اگر پيامبر گرد گناه بگردد و بيداد پيشه کند خود به راهبري معصوم نياز خواهد داشت تا او را که به سبب گناهکاري همچون ديگران از حق منحرف شده است به راه راست هدايت نمايد و اگر اين راهبر نيز به گناه اقدام نمايد او به نوبه خود نياز به راهبر معصوم ديگري خواهد داشت و بدين سان شمار پيامبران نامتناهي مي‏شود و کار به تسلسل مي‏انجامد که عقلا باطل است .

امامت‏

امام در لغت به هر چيز که انسان به آن توجه کند و مقصود آن واقع شود اطلاق مي‏شود. اين واژه در اصل به مادّه «ام» به معني قصد کردن آمده است. «ام» به معني اصل و مرجع و جماعت و دين است و امام به معني هر کسي است که اقتدا به او مي‏شود و در کارها پيشوا است و در اصطلاح امام رهبر عموم مسلمانان در کارهاي ديني و دنيوي آنهاست. امام جانشين پيامبر(ص) است و بنا به عقيده اماميه از سوي خدا تعيين مي‏شود و بوسيله پيامبر يا امامي که رهبري جامعه را بعهده دارد به مردم معرفي مي‏گردد. امام داراي صفاتي است خاص و تا جهان باقي است وجود وي نيز واجب خواهد بود.

واژه امام و جمع آن ائمه دوازده بار در قرآن مجيد آمده است، که در يک مورد به معني لوح محفوظ است «و کلّ شي‏ء احصيناه في امام مبين» (يس - 12) همه چيز را در امام مبين (لوح محفوظ) احصاء کرديم. به خاطر اينکه لوح محفوظ در قيامت رهبر و پيشواي فرشتگان براي سنجش اعمال انسانهاست و همه از آن الهام مي‏گيرند.

در يک مورد هم اين واژه به معني راه و جاده به کار رفته است «و انّهما لبامام مبين» (حجر - 78) آن دو يعني شهرهاي ويران شده قوم لوط و قوم شعيب بر سر راه (شما به سوي شام) آشکار است.

در دو مورد هم بر تورات اطلاق شده است «و من قبله کتاب موسي اماما و رحمه» (احقاف 12 و هود 17) پيش از آن کتاب موسي پيشوا و رحمت براي آنان بود.

در پنج مورد هم به پيشوايان صالح و الهي اطلاق گرديده است «قال انّي جاعلک للناس اماما» (بقره - 124) خداوند به ابراهيم فرمود من تو را امام و پيشواي مردم قرار دادم. خداوند در سوره انبياء آيه 71 مي‏فرمايد «و جعلناهم ائمه يهدون بأمرنا» ما آنها را امامان و پيشواياني قرار داديم که به امر ما هدايت مي‏کردند. همين مفهوم کلي و جامع در آيات 74 فرقان، قصص و 24 سجده نيز آمده است.

اين واژه در يک مورد هم به معناي پيشوايان کفر آمده است «فقاتلوا ائمه الکفر» (توبه - 12) پس با امامان و پيشوايان کفر پيکار کنيد.

در يک مورد هم بر مفهوم جامعي که امامان هدايت و ضلالت هر دو را شامل مي‏شود اطلاق گرديده است «يوم ندعوا کل اناس بامامهم» (اسراء - 71) روزي که هر گروهي را با پيشوايان فرا مي‏خوانيم.

براي روشن شدن عقيده اماميه در مورد امام بحث در پنج بخش تبيين مي‏شود:

1- انتخاب امام(نصب امام):

در اين زمينه دو پرسش قابل طرح است: الف- انتخاب کننده کيست؟ ب- طريقه انتخاب چيست؟

الف- انتخاب کننده امام: انتخاب کننده امام خداست و برگزيدن امام امري است که بر خدا واجب است. اين وجوب از آن روست که .ج.د امام لطف است يعني از پرتو وجود امام مردم از زشتيها و کردارهاي ناپسنديده‏اي که در شريعت انجام گرفتن آنها منع شده است، دور مي‏گردند و به کردارهاي نيک يعني کردارهاي واجب شرعي رهنمون مي‏شوند.

لطف بودن وجود امام از ديدگاه اماميه مؤيد و مثبت دو مدعاست:

اول- وجوب وجود امام که وجود امام لطف است و لطف بر خدا واجب است.

دوم- وجوب انتخاب امام از سوي خدا از آن رو که در شرط امامت عصمت است و عصمت امريست نهاني که جز خدا کسي از آن آگاه نيست، يعني تنها خداست که از نهانها آگاه است و مي‏داند که چه کسي نيک است و جز نيکي نمي‏کند و چه کسي بد است و به بدي مي‏گرايد، بنابراين امام معصوم را خدا مي‏شناسد و او را به امامت بر مي‏گزيند.

ب - طريقه انتخاب: طريقه انتخاب امام نص يا (تعيين) است، بدين معني که چون خدا انسان معصوم عادل عالمي را که شايسته مقام امامت است باز شناخت و او را بدين مقام برگزيده به پيامبر (ص) ابلاغ مي‏کند تا پيامبر (ص) نيز به نوبه خود در معرفي امام تعيين شده و ابلاغ حکم خدا به مردم اقدام نمايد و اين امر بر او واجب است.

2- علل وجوب انتخاب امام:

در پاسخ بدين پرسش که آياانتخاب، يا به اصطلاح نصب امام است يا نه؟ اماميه انتخاب امام را عقلا واجب مي‏دانند و بر آنند که اين وجوب معلول دو علت است: الف - نياز مردم ب - نياز دين که با انتخاب امام اين د. نياز بر آورده مي‏شود و دوهدف تأمين مي‏گردد تحقق نيکي و حفظ شريعت.

الف - نياز مردم که تحقق نيکي مي‏باشد. توضيح اينکه بر مردم خطارواست و همواره گناهکاري از سوي آنان محتمل است. وجود امام چنانچه گذشت لطف است و از پر تو وجود و حضور امام و راهنمايي‏هاي او که هم معصوم است و هم عادل و هم عالم مکلفان جايز الخطا به طاعت حق نزديک و از معصوميت او دور ميگردند بدين سان نياز مردم به راهنما بر آورده مي‏شود از بديها کاسته مي‏گردد و نيکي تحقق مي‏پذيرد.

ب - نياز دين که حفظ شريعت است، با وجود امام دين خدا پايدار مي‏گردد و شريعت در پناه او حفظ ميگردد و اين از آن جهت است که آيين پايدار تا روز رستاخيز به نگاهباني معصوم و عالم و عادل نيازمند است. امام علت مبقيه دين خدا تا قيامت است.

3- وجود هميشگي امام:

اماميه در برابر پرسش که آيات امامت محدود به زماني خاص يا مقامي است که تا جهان باقي است پايدار خواهد بود چنين پاسخ مي‏دهند که: تا علت وجودي امري باقي باشد امر که به منزله معلول است باقي خواهد ماند. بنابراين وجود امام نيز تا دامنه قيامت واجب خواهد بود.

4- صفات امام:

امام از ديدگاه اماميه منزه از صفات منفي و متصف به صفات مثبت است:

الف - تنزيه امام از صفات منفي (عصمت از عيوب): امام بايد از کاستيها و عيبهاي ظاهري و عيوب باطني اعم از کاستيهاي نفساني مثل اتصاف به خويهاي ناپسند و کاستيهاي عقلاني مثل ناداني و ديوانگي منزه و مبري باشد. همچنين عدم اشتغال به کارهاي پست پيش از رسيدن به مقام امامت است. به دور بودن امام از اين ويژگيها و کاستيها موجب تأثير هر چه بيشتر وي بر مردم مي‏گردد.

ب - اتصاف به صفات مثبت - در کنار عصمت امام از عيوب اتصاف وي به صفات کمال و اصول فضايل نفساني که منشأ تمام فضايل بشمار مي‏آيد نيز ضروري است. بر جسته‏ترين صفات امام صفت عصمت است و افضليت و ديگر صفات کمالي امام بگونه‏اي به اين دو صفت باز مي‏گردد.

1- عصمت: معصوم بودن امام يعني به دور بودن از گناهان بزرگ و کوچک (کبيره و صغيره) از آغاز تا پايان عمر بر جسته‏ترين صفت اوست.

متکلمان اماميه در اثبات عصمت امام، براهيني عقلي و نقلي آورده‏اند که برخي از معروفترين آنها بدين شرح است:

ادله عقلي: برهان عدم تناهي ائمه، برهان نقض غرض (تناقض گفتاروکردار) که در بحث نبوت گذشت و برهان بقاي شريعت، امامت معصوم، نگاهبان شريعت تا پايان جهان است. غير معصوم بودن امام، سبب دگرگوني آئين و ايجاد افزايش و کاهش (تحريف) در آن مي‏گردد.

ادله نقلي: الف - «واذابتلي ابراهيم ربُه بکلمات فاتهمن قال اني جاعلک للناس اماماًقال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين» (بقره - 124) هنگامي که خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود و او به خوبي از عهده آزمايش بر آمد خداوند به او فرمود من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم ابراهيم گفت و از دودمان من خداوند فرمود پيمان من به ستمکاران نمي‏رسد.

بعد از اينکه خداوند از ابراهيم امتحانات و آزمايشهاي سخت بعمل آورد مقام امامت را به وي عنايت فرمود سپس ابراهيم اين مقام را براي نسلش طلب نمود که خداوند در جواب فرمود امامت که عهد و پيمان من است به ستمکاران (ظالمين) نمي‏رسد. با توجه به اين آيه شريفه نتيجه گرفته ميشود شخصي که مي‏خواهد مقام امامت را عهده دار شود حتما بايد معصوم باشد و اين از آن جهت است که غير معصوم به نوعي ظالم و ستمکار است. بنابراين جز معصوم، امام نمي‏تواند باشد.

توضيح اينکه ظلم يا به خود است يا به غير که ظلم به غير هم ظلم به خدا را شامل مي‏شود و هم به غير خدا را، از آن طرف مردم به حکم عقل از چهار گروه خارج نمي‏باشند: يا در تمام عمر ظالمند و يا در تمام عمر ظلمي انجام نداده‏اند

و يا در اول عمر ظالم بوده و در انتها توبه نموده‏اند و يا بالعکس، ابراهيم (ع) هرگز از خداوند مقام امامت را براي دو گروه اول و چهارم در خواست نمي‏کند پس سؤال او در رابطه با دو گروه ديگر است آنکه در تمام عمرش ظلمي نکرده است و آنکه در ابتدا ظالم بوده و در انتها توبه نموده است سپس خداوند در جواب سؤال حضرت ابراهيم (ع) گروه دوم از اين دو گروه باقي مانده را لايق منصب امامت نمي‏داند. پس فقط يک گروه باقي مي‏ماند که مي‏تواند امامت انسانها را عهده دار شود و آن گروهي است که در تمامي عمر خود مرتکب هيچگونه گناهي چه به خود و چه به غير نشده‏اند لذا از اين آيه شريفه لزوم عصمت براي امام استفاده مي‏شود.

ب - «انّما يريد اللَّه ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهر کم تطهيراً» (احزاب - 33) تعبير به ((انما))که معمولا براي حصر است دليل بر اين است که اين موهبت ويژه خاندان پيامبر (ص) است.

جمله ((يريد)) اشاره به اداره تکويني پروردگار است و گرنه اراده تشريعي و به تعبير ديگر لزوم پاک نگاه داشتن خويش انحصاري به خاندان پيامبر (ص) ندارد و همه مردم بدون استثنا به حکم شرع موظفند از هر گونه گناه و پليدي پاک باشند. کلمهؤ ((رجس)) به معني شي‏ء ناپاک است خواه ناپاک از نظر طبع آدمي باشد يا به حکم عقل يا شرع و يا همه اينها، (ال) هم در کلمه ((الرجس))الف ولام جنس است و انواع رجس و پليدي را شامل مي‏شود يعني همه اشکال رجس از اهل بيت پيامبر زدوده شده است.

تطهير به معني پاک ساختن در عبارت ((ويطهرکم تطهيرا)) در حقيقت تأکيدي است بر مسأله اذهاب رجس و نفي پليديها.

تعبير ((اهل بيت)) به اتفاق همه علماي اسلام و مفسران اشاره به اهل بيت پيامبر (ص) است که از ظاهر خود آيه نيز فهميده مي‏شود چونکه بيت به صورت مطلق ذکر شده است و به قرينه آيات قبل و يعد منظور بيت و خانه پيامبر (ص) است.

اما اينکه مقصود از اهل بيت پيامبر (ص) چه کساني مي‏باشند در ميان مفسران بحث است برخي آن را مخصوص همسران پيامبر (ص) مي‏دانند و آيات قبل و بعد را که درباره همسران پيامبر (ص) دليل بر اين مدعا ذکر مي‏نمايند. ولي با توجه به يک مطلي اين عقيده نفي مي‏شود و آن اينکه ضميرهائي که در آيات قبل و بعد آمده عموما به صورت ضمير ((جمع‏مؤنث))است در حالي که ضمائر اين قسمت از ايه (انما يريد اللَّه ليذهب عنکم الرجس اهل بيت و يطهر کم تطهيرا) همه به صورت (جمع مذکر) است و اين نشان مي‏دهد معني ديگري در نظر بوده است. لذا بعضي ديگر از مفسران نظر ديگري داده‏اند که آيه شامل همه خاندان پيامبر (ص) مي‏شود اعم از مردان و همسران او، اما روايات زيادي که در منابع اهل سنت و شيعه وارد شده است اين نظر را نفي مي‏کند و مي‏گويد مخاطب در آيه منحصرا پنج نفرند: پيامبر (ص) حضرت علي (ع) و حضرت فاطمه (س) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) چون روايات فراواني از خود همسران پيامبر (ص) نقل شده: هنگامي که پيامبر (ص) سخن از اين آيه به ميان مي‏آورد ما از او سؤال کرديم که جزء آن هستيم فرمود شما خوبيد امام مشمول اين آيه نيستيد.(4)

يا در روايات ديگر آمده است که پيامبر (ص) به مدت شش ماه هنگامي که براي نماز صبح از کنار خانه فاطمه (س) مي‏گذشت صدا مي‏زد: «الصلوه يا اهل البيت انما يريد اللَّه ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهر کم تطهيرا(5)»

2- افضليت:

امام بايد همچون پيامبر در تمام صفات کمال و فضايل از همگان برتر باشد چونکه امامت مفضول بر فاضل عقلا و سمعا روانيست يعني رهبري و پيشوايي کسي که در کمالات و فضايل در مرتبه‏اي فروتر از ديگران است و به تکميل نياز دارد بر آنان که در کلمات و فضايل مقامي فراتر از او دارند و مي‏توانند او را به کمال برسانند نه در پيشگاه خرد پسنديده است نه با معيارهاي شرع سازگاري دارد. ناپسندي امامت مفضول بر فاضل در نظر خرد بديهي است.

ناسازگاري اين امر با معيارهاي نقلي را هم به استناد قرآن کريم از جمله آيه 35 سوره يونس مي‏توان تأئيد کرد. «قل هل من شر کائکم من يهدي الي الحق قل اللَّه يهدي للحق أفمن يهدي الي الحق أحق أن يتبع أمن لا يهدي الا أن يهدي فما لکم کيف تحکمون» طبق اين آيه کسي شايسته پيروي است که خلق را به راه حق راهبر شود نه کسي که چنين نمي‏کند و خود نيز نيازمند هدايت است.

5- ائمه چه کساني هستند؟

از خلال نگاه به تشريع اسلامي ضرورت نصب جانشين درک مي‏شود، همچنين با تأملي در تاريخ اسلام سيره پيامبر (ص) در اين مسأله به وضوح مشخص مي‏شود. پيامبر اکرم (ص) در جنگهايي که خود حضور نداشتند اميري را بر مجاهدان تعيين مي‏فرمودند و هرگاه براي حضور در جهادي شهر را ترک مي‏کردند کسي را جانشين خود قرار مي‏دادند که در غياب ايشان اداره امور شهر را بعهده داشته باشد و به همين شيوه عمل مي‏کردند جانشينان پيامبر (ص) هنگامي که گروهي را براي جهاد بسيج مي‏کردند يا گروه معيني را به جاي ديگر مي‏فرستادند. اهتمام پيامبر (ص) بر اين عمل از همان آغاز شکل‏گيري اسلام مشاهده ميگردد، از زماني که مسلمانان به حبشه هجرت نمودند، مهاجرين گر چه اندک بودند پيامبر (ص) براي آنان رهبري را انتخاب نمودند، براي گروه اول عثمان بن مظعون را وبراي گروه دوم جعفر بن ابيطالب را به عنوان رهبر بر گزيدند.

حال سؤالي در اينجا قابل طرح است که آيا پيامبر (ص) براي بعد از رحلت خود کسي را به عنوان جانشيني که رهبري جامعه را به دست بگيرد معين نمود يا خبر؟

در اين مسأله سه احتمال متصور است:

1- پيامبر اکرم (ص) اين موضوع مهم را واگذاشته و امت را به حال خود رها کرده است.

2- ايشان نظام خاصي را وضع نموده‏اند و امت را به پيروي از آن و لزوم اجراي آن راهنمايي کرده‏اند. که همان انتخاب توسط خود مردم باشد.

3- ايشان به جانشيني خاص بعد از خود تصريح نموده‏اند.

درباره احتمال اول آنچه به تظر مي‏رسد اين است که مسلمانان در نپذيردفتن آن اتفاق نظر دارند و آنان ته به شکل کروهي و نه به شکل فردي اعتقادي ندارند.

اکثريت اهل سنت احتمال دوم را پذيرفته‏اند و يکي از ادله ايشان مسأله شورا و اجماع مسلمانان مي‏باشد ايشان به آيه شريفه «وامرهم شوري بينهم» (شوري - 38) تمسک نموده‏اند.

در جواب بايد گفت که اين آيه به مناسبتي نازل شده است که در آن انصاربه سبب اين صفت مورد ستتايش قبرار گرفته اند و اين آيات مي‏خواهد نمونه‏اي والارائه دهد و حمل اين آيات به خصوص مشورت امت در تعيين امام براي خود وجهي ندارد و تعميم آن براي شامل شدن اين مورد نيز دليلي ندارد زيرا اگر فرض شود امامت از سوي رسول خدا واگذاشته شود در اين صورت امام با بيعت و عقد ميان او و امت تعيين مي‏شود ولي چنين چيزي مقدور نيست زيرا چکونه امت اتفاق نظر حاصل مي‏کند در حالي که در مورد يک شخص نظر واحدي ندارند و فاقد عصمت هم هستند. از طرفي اختصاص دادن بخشي از مردم به انجام اين فهم نيز فاقد هر گونه دليلي است حتي مي‏توان گفت رأي مردم يک شهر هم به آساني بر يک نفر از اهل آن شهر تعلق نمي‏گيرد چه رسد به آنکه مردم سرزمينهاي اسلامي بر يک شخص اتفاق نظر يابند تا بر ايشان امير باشد و امر خود را در ميان آنان به اجرا در آورد و ايشان در هر حال از او فرمان برند، مفهوم چنيني امري آن است که امت امور خود را به کسي واگذار که از خطا و لغزش او در امان نباشد بويژه آنکه عصمت در ميان مدعيان شورا شرط نيست بنابراين دليلي بر آن نيست که شورا به عنواننظامي مطرح باشد که شيوه کزينش خليفه در قانون اسلامي به شمار آيد گرچه تنها وجود شک در عدم صحت استدلال بدان کافي است زيرا اگر شک به دليلي راه يافت ديگر نمي‏توان بدان استدلال کرد و آنچه قطعي است محال بودن اتفاق نظر مردم در مشورت پيرامون مسأله خلافت است.

دليل ديگري که اهل سنت بر اين مدعاي خود آورده‏اند آيه شريفه «وشاورهم في الامر...» (آل عمران - 159) مي‏باشد. مفسران در اينجا چهار وجه ذکر نموده‏اند، با آگاهي از اينکه پيامبر در همه امورش مشورت نمي‏کرد بلکه تنها در اموري مشورت مي‏کرد که نه وحيي در خصوص آنان نازل شده و نه نصي در مورد آن وجود داشت. مختصر اين وجوه حاکي از آن است که اين رفتار پيامبر (ص) بدين دلايل بوده است:

1- براي خشنود کردن مردم تصميم قطعي گرفته شود لذا براي بر آوردن خواست آنها و جذب آنها با التزام به عدم منافات با وحي الهي پيامبر (ص) چنين رفتار مي‏کرد.

2- در اين کار الگويي بود که رؤساي اقوام از آنم پيروي مي‏کردند و ديگر در اين کار خواري و نقصي مشاهده نمي‏کردند و در اين کار الگويي والا بود تل زياده روي فرمانروايان بکاهد، زيرا پيامبر (ص) خود با مردم چنين رفتار مي‏کرد.

3-هر دو وجه با هم‏

4- اين کار به سبب جدا کردن خير خواه از بد خواه در اظهار نظر و آشکار کردن نيت او صورت مي‏گرفت.

حال اگر تمام اين دلايل مورد نظر بوده باشد ولي اين بدان معنا نيست که امت براي گزينش امام و خليفه رسول اللَّه (ص) از ميان خود اجتماع کنند بلکه شباهت بيشتر آن به قاعده‏اي تربيتي از تعاليم اسلامي و نظيرآن است.

از طرفي بسياري اوقات مي‏خوانيم که مسلمانان بر بيعت اجماع کردند يا سخن از شورا و انتخاب و نظاير آن مي‏شنويم ولي اگر به کتب تاريخ اسلام از صدر اول آن ينگريم و سپس مسير طولاني آن را پي گيريم آيا در ميان همه خلفا حتي يک خليفه را مي‏بينيم که شرايط در او کامل شده باشد؟ گزينش بوبکر - خليفه اول - در سقيفه صورت گرفت و اگر در نشست سقيفه نصار را به اتفاق شيعه وسني حق ندارند استثنا کنيم جز سه شيخ از مهاجران حضور نداشتند (ابوبکر، عمرو ابوعبيده بن جراح). آيا اساسا انتخاب و نظر خواهي يا شيوه‏هاي ديگري که در کتب استدلالي يا کتبي که خلافت خلفا را توجيه مي‏کنند صورت گرفت و اگر چنين است چه مفهومي دارد انتقال خلافت از سوي ابوبکر به عمر و آيا اين نيز به همان شيوه صورت‏پذيرفت؟ ((بيعت با ابوبکر براي خلافت نخستين فتنه يا خطايي بود که خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ کرد و مقدمات نخستين آن همچنين متايجش ويژگي سياسي داشت که در گزينش شخصي در برابر شخصي براي خلافت خلاصه مي‏شد ولي آنچه پس از سقيفه نبي ساعده در دوران خود ابوبکر رخ داد همگي داراي اين ويژگي سياسي يا تعصب موروثي نبود(6).)) اگر چنين است پس مفهوم انتقال خلافت از سوي ابوبکر به عمر چيست؟ و آيا اين نيز با همان شيوه صورت پذيرفت با در نظر گرفتن اين که خليفه دوم بيعت با ابوبکر را خطامي دانست و خود ابوبکر در زمان حياتش مي‏خواست از خلافت کناره بگيرد؟

پس چگونه همر اين را براي خود مي‏پسندد در حالي که به عدم صحت روشي که بدان انتخاب شده تصريح دارد؟ و آن را رخنه و شکافي مي‏دادند که مسؤوليتش با خليفه و بيعت کنندگان با اوست و اگر چنين چيزي بعداً رخ داد بيعت دهنده و بيعت شونده بايد کشته شوند. در روش تعيين خليفه بعد از او که شورا ناميده مي‏شود آيا اجماع محقق شد؟ اگر دقت کنيم مي‏بينيم که ابوبکر با شبه اجماع انتخاب شد وعمر با نص و گرفتن يبعت ابوبکر به خلافت رسيد ولي عثمان نا با اجماع و نه شبه اجماع و نه انتخاب خليفه به خلافت دست يافت. او نه همچون علي (ع) در ميان مردم به علم شهرت داشت و نه همچون همر به دور انديشي و نه همچون ابوبکر به سياستمداري بلکه تنها عاملي که او را در رسيدن به خلافت ياري رساند اموي و قريشي بودن او بود.

شيعه در مورد جانشيني پيامبر (ص) نظر سوم را پذيرفته است که ايشان جانشين خاصي را براي بعد از خود انتخاب نموده‏اند. بنابراين اعتقاد اماميه پيامبر (ص) بارها حضرت علي (ع) را به عنوان جانشين و خليفه بعد از خود به مسلمانان معرفي نموده‏اند و بر مدعاي خود ادله مختلفي دارند.

شيعه در بحث امامت از مسؤله عصمت مي‏رسند به مسأله تنصيص، بدين نحو که از خداوند شروع ميکنند و مي‏گويند امامت لطفي است لز جانب خداوند چون لطف است پس بايد وجود داشته باشد و چون چنين لطفي بدون عصمت ممکن نيست پس امام بايد معصوم باشد و به همين دليل بايد منصوص باشد زيرا اين امر يعني عصمت موضوعي نيست که تشخيصش با مردم باشد، همانطور که تشخيص پيغمبر با مردم نيست و با خداست که چه کسي را به پيغمبري معين کند و او با دلائل و آثار و معجزات معرفي نمايد تشخيص امام هم با مردم نيست و از جانب خدا بايد تعيين شود با اين تفاوت که پيغمبر چون بشر ديگري در کار نيست بايد از راه آثار معجزات به مردم شناسانده شود ولي امام بايد از راه پيغمبر شناسانده شود. از اينجا وارد تنصيص. در اين جهت حتي يک نفر اختلاف ندارد که غير از علي (ع) منصوص نيست و يعني صحبت اين نيست که ديگران مي‏گويند پيغمبر (ص) کس ديگري را تعيين کرد و ما مي‏گوييم علي (ع) را بلکه صحبت اينست که آيا پيغمبر (ص) کسي را تعيين کرده است که در اين صورت غير از علي (ع) کس ديگري نيست و يا اساساً کسي را تعيين نکرده است؟ همين قدر که بگوئيم نص و تنصيص لازم و واجب است و پيغمبر (ص) بر انساني تنصيص کرده است آن شخص غير از علي (ع) کس ديگري نمي‏تواند باشد چون ديگران چنين ادعايي ندارند و بلکه انکار دارند. حتي خلفا مدعي تنصيص (در مورد خود) نيستند چه رسد به ديگران، اتباعشانن هم مدعي تنصيص بر آنها نيستند. بنابراين براي آنها ديگر جاي بحثي نخواهد بود. اماميه براي ادعاي خود ادلّه متعددي را ذکر مي‏کنند که در اين مجال به ذکر برخي از ادلّه موجود در منابع مختلف اسلامي و نصوصي که در قرآن و روايات آمده است مي‏پردازيم.

آياتي که در مورد امامت وارد شده را مي‏توان به دوبخش تقسيم کرد:

1- آياتي که به طور مستقيم مسأله امامت را مورد توجه قرار مي‏دهد.

2- آياتي که به طور مستقيم از اين مسأله بحث نمي‏کند.

در بخش اول به سراغ آيات زير مي‏رويم:

1- آيه تبليغ و داستان غدير

2- آيه ولايت

3- آيه أولي الامر

4- آيه قربي

بخش دوم آيات فضايل است. در اين بخش به سراغ آياتي مي‏رويم که مستقيما مسأله خلافت و ولايت را مطرح نمي‏کند اما فضائلي براي امير مؤمنان علي (ع) اثبات مي‏کندکه او را برترين امت محمد (ص) و والاترين شخصيت بعد از پيامبر اسلام (ص) معرفي مي‏کند که با ضميمه کردن يک مقدمه واضح عقلي نتيجه مي‏گيريم کسي شايسته‏تر از او براي رهبري امت بعد از پيامبر (ص) نيست.

اين آيات بسيار وسيع است که از ميان آنها به تعدادي اشاره مي‏شود:

1- آيه مباهله

2- آيه خيرالبريُه

3- آيه ليله المبيت

4- سوره هل اتي

5- آيات سوره‏برائت

6- آيه صالح المؤمنين

آيات بخش اول:

1- آيه تبليغ:

«يا ايُها الرسول بلّغ ما انزل اليک من ربُک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللَّه يعصمک من النّاس إنُ اللَّه لا يهدي القوم الکافرين» (مائده - 67) اي پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان و اگر چنين نکني پيام او را نرسانده‏اي خداوند تو را از مردم نگه مي‏دارد خداوند کساني را که کافرند هدايت نمي‏کند.

ار حقايق مسلم تاريخ است که پيامبر خدا (ص) در آخرين سال زندگي خود به گونه‏اي که توجه همگان را بر مي‏انگيخت آماده حجه الوداع شد و به همه مسلمانان در هر جا بودند اعلام کرد که اين آخرين حج اوست مردم گروه گروه به اسلام در مي‏آمدند و اينک مي‏بايست مناسک و واجبات حج را فراگيرند و به همين مطلب که اين آخرين حج پيامبر (ص) است باعث شده بود بيشترين شمار ممکن از مسلمانان در اين سال آماده حج شوند تا در اين مراسم مقدس شرکت داشته باشند. بدين سان اين بار پيامبر (ص) کساني را با خود به سفر آورد که پيش از آن، آنها را با خود به سفر نمي‏برد. پيامبر (ص) همه همسران خود را روانه ساخت و اهل بيت او و همه مهاجران و انصار و همه علاقه‏مندان ديگر قبايل عرب با او همراه شدند چنانکه برخي شمار حاجيان را به يکصد و بيست و چهارم هزار تن تخمين زده و برخي بيشتر از آن نيز گفته‏اند. اين علاوه بر کساني است که در مکه مجاور بوده و يا همراه با امام علي (ع) از يمن آمده بودند.

تاريخ درست در همين سال از دوران زندگي پيامبر (ص) شاعد فعاليتي گسترده و تحرکاتي ترديد برانگيز از سوي منافقين بود. اين پديده گويا نوعي واکنش بود در برابر اهميت و اهتمام فزونتري که بويژه در اين سال از سوي پيامبر (ص) به مسأله اهل بيت و تأکيد بر سفارش امت درباره آنان نشان داده مي‏شد و همين نيز براي منافقان دل آکنده از کينه آشکار مي‏ساخت که آن حضرت تصميم دارد بدين وسيله زمينه‏هاي لازم براي مسأله مهم انتقال قدرت به اهل بيت در دوران پس از حياتش را فراهم کند. چنين چيزي به معناي ناکامي و بر باد رفتن اين آرزوي آنان بود که روزي به همان آزادي لجام گسيخته خود که با استفاده از آن مي‏توانستند هر کاري دوست دارند انجام دهند باز خواهند گشت. اين از يک سو،اما از سويي ديگر علي (ع) کسي بود که آشکارا انتقام کشتگان خويش را از او مي‏خواستند و به همين دليل نيز نمي‏توانستند بپذيرند سلطه و حاکميت اسلامي در ادامه حيات خود به او انتقال يابد بويژه او کسي بود که در راه خدا سر زنش هيچ سرزنشگري بر او اثر نمي‏گذاشت و به همين خاطر تاب آن نداشتند که علي (ع) امام مسلمين باشد.

پس از اتمام اعمال حج در راه بازگشت به مدينه هشت روز پس از عيد قربان در روز پنجشنبه سال دهم هجرت در محلي به نام غدير خم بود که اين آيه شريفه نازل شد لذا پيامبر اکرم (ص) دستور به توقف دادند و آنهايي را که در پيشاپيش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت کردند و مهلت دادند تابقيه که عقب افتاده بودند برسند. هنگام نماز ظهر بود پس از نماز منبري از جهاد شتران مهياشد و پيامبر (ص) بر فراز آن رفته و اين خطبه را ايراد نمود:

حمد و ستايش مخصوص خداست از او کمک مي‏جوييم و به او ايمان داريم و توکل مي‏کنيم و از شر نفس خود و کارهاي ناپسند به خدايي که جز اوهادي و راهنمايي نيست پناه مي‏بريم...

مردم نزديک است که من دعوت حق را لبيک بگويم و از ميان شما بروم در باره من چه فکر و عقيده‏اي داريد؟ مردم با صداي بلند پاسخ دادند: ما شهادت مي‏دهيم تو دين خدا را تبليغ کردي و خير خواه ما بودي و نهايت تلاش و کوشش را در راه هدايت ما نمودي، خداوند تو را جزاي خير دهد.

پيامبر اکرم (ص) سپس فرمودند: آيا شما شهادت نمي‏دهيد که جز خدا خدايي نيست و محمد بنده خدا و رسول او است و روز قيامت حق است و مي‏آيد؟

مردم گفتند: چرا همينطور است، گواهي مي‏دهيم.

پيامبر اکرم (ص) فرمودند: خداوندا گواه باش. ايشان باز فرمودند: اي مردم، آيا صداي مرا مي‏شنويد؟

مردم گفتند: آري و بدنبال ان سکوت سراسر بيابان را فرا گرفت.

سپس پيامبر (ص) فرمودند: اکنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر که در ميان شما به يادگار ميگذارم چه خواهيد کرد؟

يکي از ميان جمعيت صدا زد، کدام دو چيز گرانمايه يا رسول اللَّه ؟

پيامبر (ص) در پاسخ فرمودند: اوّل ثقل اکبر، کتاب خداست که يک سوي آن به دست پروردگار و سوي ديگرش در دست شماست، دست از دامن ان برنداريد تا گمراه نشويد، و امادومين يادرگار گرانقدر من خاندان من هستند و خداوند لطيف خبير به من خبر داده که اين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در بهشت به من بپيوندند از اين دو پيشي نگيريد که هلاک مي‏شويد و عقب نيفتيد که باز هلاک خواهيد شد.

ناگهان مردم ديدند پيامبر (ص) به اطراف خود نگاه کرد گويا دنبال کسي مي‏گردد و همينکه چشمش به علي (ع) افتاد خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد آنچنان که سفيدي زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند در اينجا صداي پيامبر (ص) رساتر و بلندتر شد و فرمود: چه کسي از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟ خدا و پيامبر داناترند.

پيامبر (ص) فرمودند: خدا مولي و رهبر من است و من مولي و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم سپس فرمود: (من کنت مولاه فعلي مولاه) هر کسي من مولي و رهبر او هستم علي مولي و رهبر اوست. اين سخن را پيامبر (ص) سه يا چهار بار تکرار کردند و بدنبال آن سر به سوي آسمان بلند کرده و عرض کردند: (اللهم وال من والاه و عاد من عاداه واحب من احبُه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله وادرالحق معه حيث دار) خداوندا دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، يارانش را ياري کن و آنها را که ترک ياريش کنند از ياري خويش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن. سپس فرمود: (الافليبلّغ الشاهده الغايب) آگاه باشيد همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند.

خطبه پيامبر (ص) به پايان رسيد و هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود که امين وحي خدا نازل شد و اين آيه را بر پيامبر (ص) خواند «اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام ديناً» (مائده - 3) امروز دينتان را برايتان کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دين براي شما پسنديدم.

پس از نزول اين آيه پيامبر اکرم (ص) فرمودند: (اللَّه اکبر اللَّه اکبر علي اکمال الدين و اتمام النعمه و رضي الرب برسالتي و الولايه لعلي من بعدي(7)) خداوند بزرگ است همان خدايي که آيين خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد و از نبوت و رسالت من ولايت علي (ع) پس از من راضي و خشنود گشت. در اين هنگام صحابه و از آنان ابوبکر و عمر به علي (ع) تبريک مي‏گفتند و بيان مي‏کردند: (بخٍّ بخٍّ يا ابن ابي طالب اصبحت و امسيت مولاي و مولا کل مؤمن ومؤمنه(8)) آفرين بر تو باد، آفرين بر تو باد اي فرزند ابوطالب تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدي.

دلالت اين آيه وحديث بر امامت علي (ع) کاملاً آشکار مي‏باشد. اهل سنت که به تواتر اين حديث قائلند در توجيه آن به کلمه ولي مشترک لفظي است تمسک جسته‏اند، کلمه ولي در لغت به معناي محب و صهر، قريب، ناصر، معتق، منعم و اولي بالامرو....آمده است. برخي از محققان تصريح کرده‏اند که بازگشت تمامي معاني به اولي مي‏باشد. در اينجا براي معناي کلمه مولي دو وجه متصور است:

1- اينکه همچون برخي از محققان بپذيريم معني منحصر بفرد کلمه مولي همان اولي بالامر باشد.

2- لااقل جاي ترديد نيست که يکي از معناي مولي، اولي مي‏باشد ولي قرائن متعددي در حديث موجود است که معناي اولي بالامر را متعين مي‏نمايد:

الف - پيامبر (ص) در ضمن خطبه خود فرمود: (الست اولي بالمؤمنين من انفسهم) سپس فرمودند فمن کنت مولاه فهذا علي مولاه....اين دو عبارت در کلامي پيوسته در پي هم مي‏آيد و ارتباط و انسجام بين اجزاي کلام پيامبر (ص) گواه آنست که همان اولويت ثابت براي پيامبر (ص) براي علي (ع) هم منظور مي‏باشد. در غير اين صورت بلاغت کلام حضرت در هم خواهد ريخت.

ب - در عبارت حديث غدير به روايت برخي از صحابه آمده است که پيامبر (ص) در مقدمه سخن شهادت بر يکتايي خداوند و رسالت خويش را از مردم اقرار گرفته و باز فرمود: (ان اللَّه مولاي وانا مولي المؤمنين...فمن کنت مولاه...) اينکه ((مولويت))علي (ع) در سياق شهادت به توحيد و رسالت و در پي مولويت مطلقه خدا و رسول آمده، مبيُن آنست که ((مولويت علي))در طول مولويت خدا و رسول بوده و اين امر با هيچ معنايي جز اولويت و سر پرستي و صاحب اختيار بودن سازگار نيست.

ج - به تصريح بسياري از مفسران و صاحبان اسباب النّزول، پيشاپيش اين واقعه آيه «يا ايها الرُسول بلّغ ما انزل اليک من ربک....»نازل شد يعني پيامبر مأمور گشت بع ابلاغي نو و تشريعي جديد. امري که کوتاهي در آن به معني انجام نرساندن رسالت او است.

بدنبال اين رخداد آيه شريفه «اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام ديناً» (مائده - 3) در اين روز دين شما را به حد اکمال رساندم و نعمت خود را به حد اتمام رساندم و اسلام را براي شما به عنوان يک دين پسنديدم، نازل شد. يعني اين اسلام امروز آن اسلامي است که خدا مي‏خواسته باشد. حالا ابلاغ کدام معني جز ولايت امر مي‏تواند از اين اهميت برخوردار باشد. از اين آيه مي‏فهميم که آنچه پيغمبر (ص) در اين روز درباره علي (ع )فرموده چيزي بوده که کمال و تماميت دين اسلام دميده شده است. آيا با اين قرينه روشن مي‏شود گفت که مراد از مولي در اين حديث غير از سرپرست و اولي به تصرف بوده است؟

در اينجا نظرات مختلفي در مورد زمان نزول اين‏آيه ارائه شده است، از جمله:

1- منظور از (اليوم) در آيه روز بعثت پيامبر اکرم (ص) است و دليل قائلين به اين نظر اين قسمت از آيه است «ورضيت لکم الاسلام ديناً» اين نظر درست مي‏بود اگر جملات قبلش نبود زيرا کلام در اين است که من امروز دين را به پايان رساندم و نعمت را به حد اتمام رساندم و حال آنکه روز بعثت روز شروع اين نعمت بوده است، پس (اليوم) نمي‏تواند روز بعثت باشد.

2- احتمال ديگري که داده‏اند روز فتح مکه است با اينکه هيچ قرينه‏اي ندارد. ايشان مي‏گويند بعد از داستان اصحاب فيل تمام مردم جزيره العرب يک اعتقاد عظيمي و حرمت خاصي براي کعبه قائل شدند و از آن هنگام مردم اعتقاد پيدا کردند که محال است کسي بر کعبه قدرت پيدا کند و مسلط شود، اما پيغمبر اکرم (ص) مکه را فتح کردندبدون هيچگونه خونريزي و اين سبب شد که فتح مکه از نظر رواني در مردم اثر فوق العاده‏اي بگذارد که حتماً چيزي هست که محمد (ص) مکه را تصرف کرد و هيچ آسيبي به او نرسيد، بعد از اين بود که مردم جزيره العرب تسليم مي‏شدند و اسلام اختيار مي‏کردند. پس در اينکه روز فتح مکه روز پيروزي عظيمي براي اسلام است هيچ بحثي نيست لذا مقصود از روزي که کفار مأيوس شدند همين گذشته است و بخاطر همين آيه نازل شد.

اما اين سخن هم گذشته از اينکه هيچ قرينه‏اي ندارد و تاريخي آن را نأييد نمي‏کند صدر آيه نيز آن را تأييد نمي‏کند چون آيه مي‏گويد نعمت خود را به پايان رساندم يعني چيزي باقي نمانده که نگفته باشيم، و حال آن که ما مي‏دانيم بسياري از دستورات اسلام بعد از فتح مکه نازل شده است.

در اينکه منظور از (اليوم) در اين آيه روز فتح مکه باشد ايراد ديگري نيز وجود دارد و آن اين است که آيه مي‏گويد: «اليوم يئس الذين کفروا من دينکم» امروز کافران از دين شما مأيوس شدند، يعني از تسلط بر دين شما مأيوس شدند. آيا در روز فتح مکه اينطور شد؟

3- روز ديگري که بسيار مهم است و گفته شده احتمالاً مقصود از (اليوم) آن روز قرائت سوره برائت توسط اميرالمؤمنين علي (ع) در من مي‏باشد. در اين روز اعلام شد که از امروز ديگر کفار حق ندارند در مراسم حج شرکت کنند و محيط حرم اختصاص به مسلمين دارد و مشترکين فهميدند که ديگر نمي‏توانند به وضع شرکزندگي کنند، اسلام شرک را تحمل نمي‏کند، پس شايد مقصود از (اليوم) همين روز باشد.

در پاسخ بايد گفت ابن مطلب با «اتممت عليکم نعمتي» نمي‏سازد چون اين روز بايد از روزهاي آخر عمر پيامبر اکرم (ص) باشد که بعد از آن دستور جديدي نرسيده باشد.

د - پيامبر اکرم (ص) قبل از معرفي علي (ع) فرمود نزديک است من از ميان شما بروم، ايراد و گفتن اين کلام مي‏رساند که رسول اللَّه (ص) مي‏خواهد براي بعد از خود کاري را انجام دهد و چاره‏اي بينديشد تا حوزه اسلام به سرپرستي شخصي باقي بماند و چرخ اسلام به محور او بگردد سپس علي (ع) را آنگونه معرفي نمود که هر انساني بااين قرينه به خوبي مي‏فهمد مراد جانشيني و ولايت امر است.

ه- آيا عقلاً ممي شود تصور کرد که پيامبر (ص) در چنين روزي در آن هواي گرم و سوزان اين همه جمعيت را جمع کند و مردم در حيرت و ير گرداني که چه حادثه‏اي رخ داده و يا چه حکمي از طرف خداوند نازل شده بعد دستور فرمايد منبري درست کنند و بالاي منبر برود و دست علي (ع) را بگيرد و به مردم اعلام کند که مثلاً او را دوست داشته باشيد و يا از او کمک بجوييد، اين معنا که اختصاص به علي (ع) ندارد قرآن قبا از روز عيد غدير همه مؤمنين را دوست و برادر خوانده و همه بايد هر مؤمن و مسلماني را دوست داشته باشند و از هر مؤمن و مسلماني کمک بگيرند و کمک کنند. علي (ع) هم يکي از مؤمنين و در اين جهت خصوصيتي ندارد و اگر مراد مودت و دوستي بستگان نزديک پيامبر (ص) باشد، باز قرآن قبلاً در آيه مودت به عنوان اجر رسالت دوستي خاندان پيامبر (ص) را بر همه مسلمين لازم فرموده و احتياج به چنين اجتماعي در اين بيان نيست، اين احتمالي است که مورد قبول هيچ انسان عاقل و با انصافي نيست و خود اين مجلس با اين خصوصيات قرينه است که مراد پيامبر اکرم (ص) از کلمه مولي، سرپرست و اولي به تصرف مي‏باشد و چون موضوع بزرگ و پر اهميتي است در خور چنين اجتماع باشکوهي است.

و - در انتهاي آيه 67 سوره مائده خداوند مي‏فرمايد «و اللَّه يعصمک من الناس» در اين قسمت خداوند حفظ پيامبر (ص) را از شر مردم ضمانت کرده، از اين قسمت فهميده مي‏شود که پيامبر اکرم (ص) از انجام اين مأموريت خوف داشته است که شايد با مخالفتهاي شديدي روبرو گردد آيا اين معانيي که براي مولي غير از اولي به تصرف ذکر شده مي‏تواند براي مسلمانان غير قابل تحمل باشد که پيغمبر اکرم (ص) از آن خائف باشد. قطعاً موضوعي را که پيامبر اکرم (ص) مأمور بوده در باره علي (ع) بفرمايد چيزي بوده که موجب اختلاف و عدم قبولي عده‏اي از صحابه و مسلمين است و آن غير از موضوع سر پرستي و خلافت چيز ديگر نمي‏تواند باشد.

ز - بعد از اينکه خطبه پيامبراکرم(ص) به پايان رسيد گروه بسياري از مسلمانان بهحضرت علي (ع) تبريک گفتند از جمله عمر گفت (بخٍّ بخٍّ لک يابن ابيطالب اصبحت و امسيت مولاي و مولي کل مؤمن و مؤمنه(9)) سؤال اينجاست که‏علي (ع) در اين روز چه مقامي بدست آورد که شايسته تبريک و بيعت همه صحابه و مسلمانان باشد؟ آيا غير از اولويت در تصرف و خلافت و سر پرستي را نفهميده‏اند، شاهد بر اين مطلب هم برداشتي است که حسُان بن ثابت شاعر عرب داشته است وشعري در اين زمينه سروده است(10):

فقال له قم يا علي فإنّني رضيتک من بعدي إماماً و هادياً

يعني پيامبر (ص) در حاليکه با مردم صحبت مي‏کرد فرمود: يا علي بلند شو پس بدرستي که من راضي شدمکه بعد از من امام و هادي باشي.

ح - در مورد شأن نزول آيه «سأل سائل بعذاب واقع للکافرين ليس له دافع من الللَّه ذي المعارج » 0معارج - 1تا3) سائلي از عذاب قيامت که وقوعش حتمي است از سوال پرسيد که آن عذاب چه مردمي است؟

بداند که بر کافران است و هيچکس از آنان دفع نتواند کرد که آن عذاب از قهر خداي مالک آسمانها است بنابر عقيده شيعه و برخي از اهل سنت اين آيات بعد از جريان غدير نازل شده به اينکه بعد از شايع شدن اين جريان شخصي که نام‏او با اختلاف نقل شده به نام جابربن نضر بن الحارث يا حارث بن النعمان الفهري يا نعمان بن المنذر که احتمال حارث بن نعمان بيشتر است خدمت رسول اللَّه (ص) آمد و گفت: يا محمد تو ما را امري کردي از طرف خداوند که شهادت دهيم به وحدانيت او و رسالت خودتان و امر کردي از طرف خداوند ما را به نماز و روزه و حج و زکات همه اينها را ما از تو قبول کرديم ولي شما به اينها راضي نشدي تا اينکه دست پسر عموي خود علي را گرفتي و او را بر همه فضيلت دادي و گفتي من کنت مولاه فعلي آيا اين مطلب از طرف خودت بود يااز طرف خداوند؟

رسول خدا (ص) فرمود: «والّذي لا إلاهو إن هذا من اللَّه» (قسم به خدائي که غير او نيست اين از طرف خدا بود) آن شخص با شنيدن اين حرف از رسول اللَّه (ص) پشت کرد و به طرف شتر خود رفت در حالي که مي‏گفت خدايا اگر آنچه محمد مي‏گويد حق است سنگي يا عذابي از آسمان بفرست تا ما را هلاک کند هنوز به نزد شترش نرسيده بود که سنگي از آسمان آمد بر سر او وادارد شد و از دبرش خارج گرديد و کشته شد و خداوند اين آيات را نازل کرد.

از اين آيات به ضميمه شأن نزول آنها کاملاً استفاده مي‏شود که امامت و سرپرستي جامعه اسلامي مراد پيامبر اکرم (ص) در غدير خم بوده است.

2- آيه ولايت

«انّما وليکم اللَّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يؤتون الزکوه وهم راکعون» (مائده - 55) جز اين نيست که ولي شما خداست و رسول او و آنان که ايمان آورده‏اند، همان ايمان آورندگاني که اقامه نماز و اداري زکات مي‏کنند در حالي که در رکوع نمازند.

بسياري از مسافران و محدثان در شأن علي (ع) نازل شده است. در تفسير مجمع البيان از عبداللَّه بن عباس به نقل از ابوذر غفاري آورده است که روزي از روزها با رسول خدا (ص) در مسجد نماز مي‏خواندم، سائلي وارد مسجد شد و از مردم تقاضاي کمک کرد ولي کسي چيزي به او نداد، او دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت خدايا تو شاهد باش که من در مسجد رسول تو تقاضاي کمک کردم ولي کسي جواب مساعد به من نداد، در همين حال علي (ع) که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خود اشاره کرد، سائل نزديک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد، پيامبر (ص) که در حال نماز بود اين جريان را مشاهده کرد و هنگامي که از نماز فارغ شد سر به سوي آسمان بلند کرد و چنين گفت: خداوندا برادرم موسي از تو تقاضا کرد که روح او را وسيع گرداني و کارها را بر او آسان سازي و گره از زبان او بگشايي تا مردم گفتارش را درک کنند و نيز موسي درخواست کرد هارون را که برادرش بود وزير و ياورش قرار دهي و به وسيله او نيرويش را زياد کني و در کارهايش شريک سازي .

خداوندا من محمد پيامبر و برگزيده تو هستم، سينه مرا گشاده کن و کارها را بر من آسان ساز، از خاندانم علي را وزير من گردان تا به وسيله او پشتم قوي و محکم گردد ابوذر مي‏گويد: هنوز دعاي پيامبر (ص) پايان نيافته بود که جبرئيل نازل شد و اين آيه را بر وي تلاوت نمود البته اين شأن نزول از طرق مختلف نقل شده که گاهي در جزئيات با هم تفاوت هايي دارند ولي اساس همه يکي است.

در آيه مذکور روي مسأله ولي تکيه شده و درست است که ولي مهاني متعددي داردو گاه به معني ياور و دوست و گاه به معني متصرف و حاکم و سر پرست آمده است اما شکي نيست که در اينجا به معني دوست و ياور و ناصر نمي‏باشد چون ولايت به معني دوستي و ياري کردن مخصوص کساني نيست که نماز را به جاي مي‏آورند و در حال رکوع زکات مي‏دهند بلکه يک حکم عمومي است که همه مسلمانان را در بر ميگيرد، همه مسلمين بايد يکديگر را دوست بدارند و ياري کنند حتي آنهايي که زکات بر آنها واجب نيست و اصولاً چيزي ندارند که زکات بدهند تا چه برسد به اينکه بخواهند در حال رکوع زکاتي بپردازند، آنها هم بايد دوست و يار و ياور يکديگر باشند.

از اينجا معلوم مي‏شود که منظور از ولي در اين آيه ولايت به معني سرپرست و اولي به تصرف مي‏باشد به خصوص اينکه اين ولايت در رديف ولايت پيامبر (ص) و ولايت خدا قرار گرفته و هر سه با يک جمله ادا شده است و هر سه بدون هيچگونه فاصله‏اي بر يکديگر عطف شده‏اند.

اين آيه با کلمه (انّما) شروع شده که معني انحصار را مي‏رساند يعني ولايت و سرپرستي در امور مردم در انحصار سه کس است، خدا و رسول او و کساني که ايمان آورده‏اند و نماز را بر پا مي‏دارند و در حال رکوع زکات مي‏دهند، که شخصي جز علي (ع) نمي‏باشد.

3-آيه اولي الامر

«يا ايُها الّذين آمنوا اطيعوا اللَّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم» (نساء - 59) اي کساني که ايمان آورده‏ايد اطاعت خدا را و اطاعت کنيد رسول خدا و اولي الامر از خودتان را.

اين آيه دلالت مي‏کند که بر مؤمنان واجب است از سه نفر اطاعت نمايند:

اول خداوند:

وجوب اطاعت خدا يکي از احکام عقلي و وجداني است، عقل هر کس گواهي مي‏دهد که بشر بايد در مقابل احکام و قوانين الهي خاشع و مطيع باشد و بدون چون و چرا آنها را بکار بندد، زيرا خداوند خالق و مالک همه موجودات مي‏باشد و اختيار دار آنها ست. اگر برايشان وظيفه‏اي تعيين کرد بايد عمل کنند. احکام و قوانين الهي مستقيماً به دست مردم نمي‏رسد بلکه به وسيله پيامبران فرستاده مي‏شود. پيامبران قانونگذار و تشريع کننده نيستند، هيچ حکم و قانوني را از پيش خود تشريع نمي‏کنند. کليه احکام و قوانين دين را به وسيله وحي دريافت مي‏کنند و از جانب خدا به مردم ابلاغ مي‏نمايند. پس بر مردم لازم است که احکام و قوانين دين را از پيغمبر بشنوند و عمل کنند، بکار بستن آنها عبارت است از اطاعت از خدا که به حکم عقل و تأييد قرآن واجب شده است.

دوم رسول:

آيه دلالت دارد بر اينکه اطاعت از رسول خدا (ص) نيز واجب و لازم است. اطاعت از رسول در رديف اطاعت از خدا قرار گرفته و بايد غير آن باشد چونکه کلمه (اطيعوا) دوباره تکرار شده است و از اين معلوم مي‏شود که پيغمبر (ص) نيز داراي احکام و دستورات مخصوص بوده بدانجهت واجب الاطاعه شده است. رسول خدا (ص) علاوه بر مقام دريافت احکام خدا و ابلاغ آنها موظف بوده احکام و قوانين الهي را در بين مسلمانان اجرا کند امنيت و نظم عمومي را بر قرار سازد و... او از جانب خداوند مأموريت دارد که بر مسلمانان حکومت و زمامداري کند. رسول خدا (ص) حق داشت بر طبق مصالح عمومي هر حکمي را که لازم بداند صادر فرمايد، در همين احکام است که قرآن کريم رسول اکرم (ص) را در رديف خدا قرار داده و اطاعتش را واجب نموده است.

سوم صاحبان امر:

اين آيه شريفه اولي الامر را در رديف خدا و رسولش قرار داده و اطاعتشان را واجب نموده است. از اين معلوم مي‏شود که در ميان مسلمانان کساني هستند که اداره امور مردم در دست آنهاست، آنها کساني هستند که منصب زمامداري و صاحب الامري رسول خدا (ص) به آنها رسيده است، آنان نيز مانند رسول خدا (ص) حق دارند براي اداره امور اجتماعي ملت احکام و دستوراتي را در حدود و شعاع احکام و قوانين الهي تدوين کنند و به اجرا در آورند. در همين احکام است که قرآن کريم اطاعت از صاحبان امر را نيز واجب قرار داده است. بنابراين، دستورات و فرمانهاي رسول‏اللّه و صاحبان امر هر دو از يک سنخ بوده با احکام خدايي تفاوت دارد. شايد بهمين مناسبت باشد که در مورد اطاعت از رسول، حفظ «اطيعوا» تکرار شده ليکن درمورد اولي الامر با واوعاطفه بدون تکرار لفظ «اطيعوا» اداشده است. به هر حال در اين جهت ترديد نيست که صاحبان امر واجب الاطاعه هستند. ليکن در تعيين مصداقش بحث و گفتگو است.

به نظر ابتدائي سه احتمال در آيه وجود دارد:

احتمال اول:

مقصود از اولوالامر کسي باشد که در رأس حکومت اسلامي قرار گرفته قدرت‏ها را قضبه نموده باشد. کسي که چنين احتمالي بدهد مي‏گويد: هر کس به مقام زمامداري رسيد واجب الاطاعه ميشود همه مردم بايد مطيع و فرمانبر دارش باشند اوامر و دستوراتش را بدون چون و چرا بپذيرند، هيچ کس حق ندارد از فرمانش سر پيچي کند. هر حاکمي ولي امر واجب الاطاعه است کرچه بازور و ديکتاتوري و اعمال سر نيزه بدان مقام رسيده باشد، و براي حفظ و نگهداري آن، صدها جنايت و قتل نفس انجام دهد. گرچه منافق و دشمن اسلام و مسلمانان باشد و از قدرت خويش براي نابود کردن دين و اسير نمودن مسلمانان استفاده کند.

ليکن احتمال مذکور را به هيچ وجه نمي‏توان قبول کرد و آيه را نمي‏توان به يک چنين معناي نادرستي حمل کرد. اولي الامر در آيه اگر بمعناي مطلق زمامدار باشد آيه به دووجه مي‏توان تفسير نمود که هيچيک از آنها قابل قبول نيست.

يا گفته مي‏شود که آيه، اطاعت کليه زمامداران را در هر حال و بطور کلي واجب نموده است، ولو دستورات آن زمامدار بر خلاف تصوص قرآن شريف و احکام خدا و رسول باشد، ولو تصميم داشته باشد با قوانين و دستوراتش با قرآن مبارزه کند و ريشه احکام الهي را قطع نمايد.

اين احتمال از عقل دور وهيچ عاقلي زير بارآن نمي‏رود. آيا عقل مي‏پذيرد که خدا شخص فاسق و ستمکاري را بر جان و مال و عرض مردم مسلط کند و اطاعت او را واجب نمايد و بدينوسيله اساس ديانت و بقاي احکام و قوانين شريعت را متزلزل سازد؟ از يک طرف بوسيله پيامبران احکام و قوانيني را براي تأمين سعادت و ارشاد و هدايت مردم بفرستد از طرف ديگر افرادي را از قبيل خلفاي بني اميه و بني عباس واجب الاطاعه قرار دهد و بر رفتار و گفتارشان صحه بگذارند که از گناه و خلاف معصوم نبوده‏اند و هر گونه خلافي حتي ظلم و تعددي و مبارزه با قوانين آسماني برايشان امکان داشت؟ گمان نمي‏شود هيچ عاقلي حاضر باشد چنين نسبت ناروائي را بخداوند حکيم بدهد.

بعلاوه، بنابر احتمال مذکور ممکن است در صدر و ذيل آيه تناقض پيدا شود. زيرا اين زمامدار واجب الاطاعه اگر حکمي صادر کرد که بر خلاف نص صريح خدا و رسول بود صدر آيه مي‏گويد از خدا و رسول اطاعت کنيد و احکام خدا را مقدم بداريد و ذيل آيه مي‏گويد از صاحب امر و زمامدار اطاعت کنيد و دستوراتش را بر احکام خدا مقدم بداريد و اين دو مطلب باهم سازش ندارند.

يا گفته مي‏شود که گرچه اطاعت هر زمامدار و ولي امري واجب است ليکن چنان نيست که در مورد تمام احکام ودستوراتش واجب الااطاعه باشد. در صورتي بر مردم واجب مي‏شود از او اطاعت نمايند که دستوراتش بر طبق قوانين شريعت باشند. و چنانچه حکمي بر خلاف قوانين الهي صادر نمود نه تنها در اين مورد واجب الاطاعه نيست بلکه بر ملت لازم است با او مخالفت نمايند.

اين مطلب نيز از چند جهت مورد خدشه و ايراد واقع مي‏شود:

اولاً اين موضوع در صورتي امکان تحقق دارد که همه مردم به تمام احکام و قوانين دين کاملاً آشنا و فقيه باشند تا بدانند کدام يک از دستورات زمامدار مطابق موازين شريعت بوده واجب الاتباع است، و کدام يک از آنها بر خلاف احکام الهي است و بايد با آن مخالفت نمود و چنين مطلبي براي عموم ملت امکان تحقق ندارد.

ثانياً بنابر اين فرض اطاعت از ولي امر در صورت موافقت شرع و عدم اطاعت در صورت عدم موافقت شرع در واقع اطاعت از خداست نه اطاعت از ولي امر و لازمه‏اش لغويت ايجاب اطاعت از ولي امر و زمامدار است.

ثانياً بنابر اين فرض روح انقياد و احترام به قوانين که يکي از شرايط اساسي ترقي هر کشور و نظم وانظباط عمومي است در بين ملت وجود ندارد. جمعيتهايي با عقايد و آراء مختلف به وجود خواهد آمد، هر دسته‏اي به عنواني از عناوين با يکي از قوانين جاري به مخالفت قيام خواهد کرد، هرگروهي که يکي از قوانين را بر خلاف منافع شخصي خودشان تشخيص دادند به بهانه‏هاي مختلف در صدد خلاف بر مي‏آيند، در نتيجه نظم و انظباط عمومي بر هم مي‏خورد و از ولي امر هم کاري ساخته نيست، پس احتمال مذکور به کلي مردود و آيه را نمي‏توان بدين معنا حمل کرد.

احتمال دوم:

ممکن است در تفسير آيه گفته شود که مقصود از ولي امر کسي است که به وسيله خود مردم به زمامداري و ولي امر انتخاب شده باشد. در اين صورت خدا مي‏فرمايد: از کسيکه به توسط خود شما به مقام زمامداري رسيده و فعلاً ولي امر شماست اطاعت کنيد.

اين احتمال نيز با ظاهر آيه سازش ندارد و اصولاً قابل قبول نيست زيرا آيه بيش از اين دلالت ندارد که بر مسلمانان واجب است از شخصي که در پست زمامداري قرار گرفته و ولي امر شده است اطاعت نمايند اما متعرض اين جهت نيست که ولي امر کيست و به چه وسيله‏اي مي‏تواند به آن مقام برسد. آيه نمي‏گويد هر کس را به زمامداري انتخاب نموديد واجب الاطاعه است بلکه مي‏گويد از زمامدار و صاحبان امر اطاعت کنيد، امام چه کساني هستند و به چه وسيله‏اي به آن مقام مي‏رسند آيه ذکري به ميان نياورده است. با قطع نظر از اين اشکال باز هم نمي‏توان گفت که هر کس به مقام زمامداري مسلمانان انتخاب شد و به وسيله انتخاب خود آنها در پست ولي امري قرار گرفت واجب الاطاعه مي‏شود و بطور کلي بايد از اوامر و دستوراتش پيروي کرد، زيرا عين همان اشکالاتي که به احتمال اول وارد بود در اينجا نيز وارد است.

احتمال سوم:

مقصود از ولي امر کسي است که از جانب خدا براي زمامداري و امامت مسلمانان تعيين شده است. درباره چنين زمامداري خدا به مسلمانان مي‏فرمايد: بايد از او اطاعت کنيد.

توضيح مطلب اينکه:

احکام و قوانين الهي منحصر به امور عبادي فقط نيست بلکه در تمام شؤون مادي و معنوي مردم جريان دارد. براي اداره ملت احکام سياسي و جزائي و قضائي دارد. اين مطلب نيز مسلم است که قانون اگر ضامن اجرار نداشته باشد نتيجه کامل نخواهد داد.

پيغمبر که آورنده احکام و قوانين شريعت است هميشه در بين بشر باقي نمي‏ماند تا ضامن اجرا و حافظ احکام باشد. بدين جهت خداوند حکيم، افراد مخصوصي را براي زمامداري ملت و حفظ و اجراي احکام تعيين مي‏کند. آن افراد برگزيده بايد صد در صد مورد اطمينان باشند، کليه احکام و قوانين دين را بدانند، از عصيان و گناه بيمه شده باشند. از خطا و اشتباه و نسيان محفوظ باشند. يعني معصوم باشند.

قرآن شريف اين افراد را به عنوان اولي الامر معرفي نموده آنها را در رديف خدا و رسول قرار داده اطاعتشان را واجب کرده است. چون از گناه و خطا و اشتباه و معصومند دستوراتشان هميشه در شعاع احکام الهي بوده هرگز از مرز ديانت تجاوز نم کنند.

چون معصومند مي‏توانند به طور کلي و بدون قيد و شرط واجب الاطاعه باشند. در بين دستورات آنها و احکام خدا و رسول هيچگاه تزاحم و تعارض پيدا نمي‏شود.

اگر آيه را بدين معنا تفسير کنيم اشکالات گذشته خود به خود مرتفع مي‏شود.

نتيجه:

صدر آيه مي‏گويد: از خدا اطاعت کنيد. وجوب اطاعت از خدا يک حکم کلي و مطلق است و به هيچ قيد و شرطي مقيد نيست. مردم بايد مطيع احکام و قوانين الهي باشند، هر حکمي که بر خلاف اوامر او باشد ارزش و اعتبار ندارد. هيچ قانوني از هر کس و در هر حال، نمي‏تواند در قبال قوانين الهي قرار گيرد و آنها را محکوم کند. اين مطلب به خوبي از آيه استفاده مي‏شود، بعلاوه يک موضوع عقلي و وجداني است که عقل انسان بدان گواهي مي‏دهد.

خداوند در ذيل آيه مي‏فرمايد: از صاحبان امر (زمامداران) نيز اطاعت کنيد. اين حکم نيز يک دستور مطلق و کلي است و هيچ قيد و شرطي ندارد. لازمه‏اش اين است که اطاعت از ولي امر، در هر حال و بر همه کس واجب است. او به طور کلي واجب الاطاعه است، هيچ کس حق ندارد از اوامر و دستوراتش تخلف کند، يا حکم ديگري را بر آن مقدم بدارد.

بنابراين، در صدر و ذيل آيه دو حکم مطلق و کلي صادر شده است. بر مردم واجب شده به هر دو حکم عمل کنند، در صورتي مي‏توانند از دستور خدا و از دستور ولي امر مطلقاً اطاعت نمايند که دستورات آنها هيچگاه با هم تزاحم و تعارض ننمايند. اگر مصداق «اولي الامر» معصوم باشد در بين صدر و ذيل آيه هيچگاه تزاحم و تعارض پيدا نخواهد شد. زيرا دستورات ولي امر معصوم هميشه در شعاع احکام الهي بوده تخلف نخواهد کرد.

اما اگر مصداف «اولي والامر» غير معصوم باشد بسا اوقات اتفاق مي‏افتد که دستورات او بر خلاف احکام الهي است. در اين مورد خدا حکمي دارد و ولي امر غير معصوم حکم ديگر. اطلاق صدر آيه مي‏گويد: حکم خدا را بگيرو به دستورات ديگران اعتنا نکن. اطلاق ذيل آيه مي‏گويد: به دستورات ولي امر عمل کن و حکمش را بر همه احکام مقدم بدار. در اين ميان تکليف مردم روشن نيست بنابراين ناچاريم اولي الامر را به صاحبان امر معصوم حمل کنيم تا در بين اطلاق صدر و ذيل آيه تعارضي پيش نيايد. اما چون ما قدرت تشخيص و پيدا کردن اين افراد را نداريم به ناچار محتاج مي‏شويم به اين که خود خداي تعالي در کتاب مجيدش و يا به زبان رسول گراميش اين افراد را معرفي کند و به نام آنان تصريح نمايد، قهراً آيه شريفه با کساني منطبق مي‏شود که رسول خدا (ص) در رواياتي که از طريق ائمه اهل بيت (ع) تصريح به نام آنان کرده و فرموده اولي الامر اينان هستند.

در تفسير برهان از ابن بابويه روايت کرده که وي به سند خود از جابرين عبداللَّه انصاري نقل کرده(11) که گفت: وقتي خداي عزوجل آيه شريفه «يا ايُها الّذين آمنوا اطيعوا اللَّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم» را بر پيامبر گراميش (ص)نازل کرد، من به آن جناب عرضه داشتم: يا رسول اللَّه، خدا و رسولش را شناختيم اولي الامر کيست؟ که خداي تعالي طاعت آنان کردن را دوشادوش طاعت تو قرار داده.

فرمود: اي جابر آنان جانشينان من هستند، و امامان مسلمين بعد از منند که اولشان علي بن ابيطالب و سپس حسن و آنگاه حسين و بعد از او علي بن الحسين و آنگاه محمد بن علي است که در تورات معروف به باقر است و توبه زودي او را درک خواهي کرد چون او را ديدار کردي از طرف من سلامش برسان، و سپس صادق جعفربن محمد و بعد از او موسي بن جعفر و آنگاه علي بن موسي و بعد از وي محمد بن علي و سپس علي بن محمد.و آنگاه حسن بن علي در آخر، هم نام من محمد است که هم نامش نام من است و هم کنيه‏اش کنيه من است، او حجت خداست بر روي زمين و بقيه اللَّه و يادگار الهي است در بين بندگان خدا، او پسر حسن بن علي است، اوست آن کسي که خداي تعالي نام خودش را به دست او در سراسر جهان يعني همه بلاد مشرقش و مغربش مي‏گستراند و او است که از شيعيان و اوليايش غيبت مي‏کند غيبتي که بسياري از آنان از اعتقاد به امامت او بر مي‏گردند و تنها کسي بر اعتقاد به امامت او استوار مي‏ماند که خداي تعالي دلش را براي ايمان آزموده باشد.

جابر اضافه مي‏کند عرضه داشتم: يا رسول اللَّه آيا در حال غيبتش سودي به حال شيعيانش خواهد داشت؟ فرمود: آري به آن خدايي که مرا به نبوت متعوث فرمود شيعيانش به نور او روشن مي‏شوند 7 و در غيبتش از ولايت او بهره مي‏گيرند همانطور که مردم از خورشيد بهره‏مند مي‏گيرند همانطور که مردم از خورشيد بهره‏مند مي‏شوند هر چند که در پس ابرها باشد اي جابر اين از اسرار نهفته خدا است از اسراري است که در خزينه علم خدا پنهان است، تو نيز آن را از غير اعلش پنهان دار و جز نزد اهلش فاش مساز.

4- آيه قربي

«قل لااسئلکم عليه اجراً الاالموده في القربي» (شوري - 23) بگو من هيچ پاداشي از شما بر (اداي) رسالتم در خواست نمي‏کنم جز مودت و دوستي ذوي القربايم را.

در اينکه منظور از ذوي القربي در اين آيه چيست؟ تمام مفسران شيعه و گروهي از مفسران اهل سنت گفته‏اند: منظور از ذوي القربي، نزديکان پيامبر اکرم (ص) است. در برابر تفسير احتمالات و تفسيرهاي ديگري ذکر شده که به نظر مي‏رسد انگيزه اصلي آنها کم رنگ کردن مسأله امامت و خلافت پيامبر (ص) و کاستن از اهميت مقام اهل بيت (ع) است، از جمله سه تفسير زير است:

الف - منظور اين است که اجر و پاداش رسالت، دوست داشتن اموري است که شما را به قرب الهي دعوت مي‏کند، بنابراين (القربي) اموري است که مايه قرب به خداوند مي‏شود.

روشن است که اين تفسير به هيچ وجه با ظاهر آيه سازگار نيست زيرا آنچه در مورد نماز و روزه و...از اسباب قرب الهي مهم است، عمل کردن به آنها است نه مودت و محبت آنها. تعبير به محبت هيچ تناسبي با اين مسأله ندارد. وانگهي مگر در ميان مخاطبين پيامبر (ص) کسي بود که اين امر علاقه داشتند هر چند عمل نمي‏کدند.

از همه اينها گذشته (القربي) به معني قرب و نزديکي است نه نزديک کننده، لذا در تمام مواردي که اين واژه در قرآن مجيدد در آن به کار رفته است به معني اشخاصي آمده است که داراي قرب و نزديکي هستند.

ب - يعضي ديگر گفته‏اند: منظور اين است که شما مسلمانان بستگان خودتان رات به عنوان پاداش رسالت دوست داريد. جاي تعجب است که چگونه دوستي ذوي القرباي پيامبر (ص) که مناسب‏ترين معنا در اينجا است رها مي‏شود و دوستي ذوي القرباي خودشان که هيچ تناسبي با اجر رسالت ندارد به عنوان اجر رسالت مطرح مي‏گردد؟

ج - برخي ديگر از مفسران گفته‏اند: منظور اين است که خويشاوندي من را نسبت به خودتان به عنوان پاداش رسالت محفوظ داريد و به خاطر اينکه با بسياري از قبائل شما رابطه خويشاوندي سببي يا نسبي دارم من را آزار ندهيد.

ايراد اين نظر اين است که در خواست اجر رسالت تنها از کساني مطلوب است که رسالت او را پذيرفته‏اند ولي در مورد آنان اذيت و آزار رساندن نسبت به پيامبر (ص) معني ندارد، و مام اگر منظور دشمنان او است که وي را آزار مي‏رساندند آناه اصلاً رسالتش را قبول نداشتند تا چه رسد به اجر و پاداش. چگونه ممکن است بگويد پاداش رسالتم اين است که من را به حاطر خويشاوندي که با شما دارم آزار ندهيد. نکته اصلي در مورد اين آيه اين است که از يک سو قرآن از بسياري از پيامبران الهي نقل مي‏کند که آنها با صراحت مي‏گفتند: ما هيچ اجر و پاداشي از شما نمي‏خواهيم، اجر و پاداش ما بر پروردگار عالميان است. «وما اسئلکم عليه من اجرٍ اجري الّا علي رب العالمين» اين جمله تنها در سوره شعراء در مورد پنج نفر از پيامبران الهي (نوح، هود، صالح، لوطو شعيب) آمده است.

از سوي ديگر آيه مورد بحث در مورد شخص پيامبر (ص) مي‏فمايد: من از شما پاداشي تقاضا نمي‏کنم مگر دوستي خويشاوندانم را.

و از سوي سوم در آيه 57 سوره فرقان باز در مورد پيامبر (ص) داريم «قل ما اسئلکم عليه من اجرٍ الّا من شاء أن يتخذ الي ربُه سبيلاً» بگو من در برابر ابلاغ رسالت هيچ کونه پاداشي از شما مطالبه نمي‏کنم مگر کساني که بخواهند راهي به سوي پروردگار شان بر گزينند.

از سوي ديگر در آيه 47 سوره سب‏ءدر مورد پيامبر (ص) دارد که «قل ما اسئلکم من اجرٍ فهولکم إن اجري الّا علي اللَّه» پاداشي را که از شما خواستم تنها به سود شما است، اجر و پاداش من تنها بر خداوند است.

از ضميمه کردن اين آيات چهار گانه به يکديگر به خوبي مي‏توان نتيجه گرفت که پيامبر اسلام (ص) نيز مانند ساير پيامبران الهي اجر و پاداشي براي شخصي خود از مردم نخواسته است بلکه مودت دريچه‏اي است به سوي مسأله امامت و خلافت و جانشيني پيامبر اسلام (ص) و ادامه خط رهبري رسول خدا (ص) در امت و هدايت مردم در پرتوي آن.

هرگاه اين آيات چهار گانه رااين گونه تفسير کنيم هيچ گونه نقطه ابهام و پيچيدگي و مشکلي در آنها باقي نمي‏ماند، ولي در غير اينصورت از يک سو تضاد در ميان آنها ديده مي‏شود و از سوي ديگر ناچاريم دست به سوي تفسيرهايي دراز کنيم که به هيچ وجه با ظاهر آيات سازگار نيست.

آيه قربي در احاديث اسلامي

در ذيل آيه قربي روايات فراواني در منابع اهل سنت و شيعه نقل شده است که در تفسير و تبيين مفهوم آيه اثر فراوان دارد، از جمله روايات زير است(12):

الف - حاکم حسکاني که از دانشمندان معروف قرن پنجم هجري است در شواهد التنزيل از سعيد بن جبير از ابن عباس چنين نقل مي‏کند:

(لما نزلت قل لا اسئلکم عليه اجراًالّا الموده في القربي، يا رسول اللَّه من هولاء الذين امرنا اللَّه بمودتهم قال علي و فاطمه و ولدهما) هنگامي که آيه قل لا اسئلکم نازل شد اصحاب عرض کردند: اي رسول خدا اينها کيستند که خداوند ما را به محبت آنها امر کرده است؟ فرمود: علي و فاطمه و فرزندان آن دو هستند.

در همان کتاب چندين روايت ديگر به همين مضمون با طرق مختلف از ابن عباس نقل شده است.

2- «سيوطي» مفسُر معروف اهل سنّت در الدُرالمنثورذيل آيه مورد بحث از مجاهد از ابن عبُاس نقل مي‏کند که پيامبر (ص) در تفسير آيه: قل لا أسئلکم عليه اجراً فرمود: ان تحفظوني في اهل بيتي و تودُوهم بي: «منظور اين است که حقُ مرا در اهل بيتم حفظ کنيد و آنها را به خاطر من دوست داريد.»

3- «ابن جرير طبري» مفسُر معروف، نيز در ذيل اين آيه از ابن جبير نقل مي‏کند که گفت: هي قربي رسول اللَّه (ص): «منظور نزديکان پيغمبر اکرم (ص) است.»

4- «زمخشري» در «کشّاف» و همچنين «فخر رازي» در«تفسيرکبير»، و «قرطبي» در تفسيرش حديثي در ذيل اين آيه شريفه از رسول خدا (ص) نقل کرده‏اند که اهميت محبُت و مودُت آل محمُد (ص) را به طرز عجيبي آشکار مي‏سازد، ئ و در اينجا حديثي به نقل از تفسيرکشّاف ذکر مي‏شود: او مي‏گويد رسول خدا صلي اللَّه عليه وآله و سلم فرمود:

من مات علي حبُ آل محمُد (ص)مات شهيداً - الاومن مات علي حبُ آل محمُد (ص) مات مغفوراًله - الا و من مات علي حبُ آل محمُد (ص) مات تائباً - الاو من مات علي حبُ آل محمُد (ص) مات مؤمناً مستکمل الايمان - الاو من مات علي حبُ آل محمُد (ص) بشّره ملک الموت بالجنّه ثمُ منکر و نکير - الا و من مات علي حبُ آل محمُد (ص)يزفُ الي الجنّه کما تزفُ العروش الي بيت زوجها - الا و من مات علي حب آل محمد (ص) فتح له في قبره بابان الي الجنه - الا و من مات علي حب آل محمد (ص) جعل اللَّه قبره مزار ملائکه الرحمه - الا و من مات علي حب آل محمد (ص) مات علي السنه و الجماعه.

آيات بخش دوم:

آيات فضائل:

در اين بخش به سراغ تعداد اندکي از آيات از قرآن مي‏رويم که مستقيماً مسأله خلافت را بازگو نمي‏کند ولي فضيلتي بزرگ از علي (ع) را در بر گرفته که مجموعه آنها نشان مي‏دهد که با وجود کسي مانند او در ميان امت نوبت امامت و خلافت به ديگران نمي‏رسد.

1- آيه مباهله

«فمن حابُک فيه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه اللَّه علي الکاذبين» (آل عمران - 61) هر گاه بعد از علم و دانشي که به تو رسيده کساني با توبه بحث و ستيزبر خيزند به آنها بگو بياييد ما فرزندان خود را دعوت مي‏کنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خود را فرا مي‏خوانيم، شما هم زنان خود را 7 ما از نفوس خويش دعوت مي‏کنيم شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله مي‏کنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.

مباهله در اصل از ماده ((بهل))بروزن اهل به معني رها کردن و قيد وبند را از چيزي بر داشتن و ابتهال در دعا به معني تضرع و واگذاري کار به خداست، و اگر آن را گاهي به معني هلاکت و لعن و دوري از خدا گرفته‏اند نيز بخاطر اين است که رها کردن و واگذار کردن بنده به حال خود اين نتايج را بدنبال مي‏آورد.

در آيه فوق خداوند به پيامبر (ص) دستوداد که هرگاه پس از اين استدلالات روشن کسي درباره عيسي با تو گفتگو کند و به جدال بر خيزد، به او پيشنهاد مباهله کن که فرزندان و زنان خود را بياورد و تو هم فرزندان و زنان خود را دعوت کن و دعا کنيد تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.

در روايات اسلامي وارد شده که هنگامي که پاي مباهله به ميان آمد نمايندگان مسيحيان نجران از پيامبر مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند و با بزرگان خود به شور بنشينند، نتيجه مشاوره آنها که از يک نکته روان‏شناسي سر چشمه مي‏گرفت اين بود که به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده کرديد محمد (ص) با سر و صدا و جمعيت و جار وجنجال به مباهله آمد با او مباهله کنيد و نترسيد زيرا حقيقي در کار نيست که متوسل به جار و جنجال شده است و اگر با نفرات بسيار محدودي از خاصان نزديک و فرزندان خردسالش به ميعاد گاه آمد بدانيد که او پيامبر خداست و از مباهله با او بپرهيزيد که خطر ناک است.

آنها طبق قرار قبلي به ميعاد گاه رفتند ناگاه ديدند پيامبر (ص) فرزندش حسين (ع) را در آغوش دارد و دست حسن (ع) را در دست گرفته و علي و فاطمه (ع) همراه او هستند و به آنها سفارش مي‏کند هر گاه من دعا کردم شما آمين بگوييد، مسيحيان هنگامي که اين صحنه‏ها را ديدند سخت به وحشت افتادند و از اقدام به مباهله خودداري کردند و حاضر به مصالحه شدند و به شرائط ذمه تن در دادند.

مفسران و محدثان شيعه و اهل تسنن تصريح کرده‏اند که آيه مباهله در حق اهل بيت پيامبر (ص) نازل شده است و پيامبر تنها کساني را که همراه خود به ميعادگاه برد فرزندانش حسن و حسين و دخترش فاطمه (س) و علي (ع) بودند، بنابراين منظور از «ابنائنا» در آيه منحصراً «حسن و حسين» هستند، همانطور که منظور از «نسائنا» فاطمه، و منظور از «انفسنا» تنها علي (ع) بوده است و احاديث فراواني در اين زمينه نقل شده است.

بعضي از مفسران اهل تسنن که کاملاً در اقليت هستند کوشيده‏اند که ورود احاديث را در اين زمينه انکار کنند، مثلاً نويسنده تفسير «المنار» در ذيل آيه مي‏گويد(13):

«اين روايات همگي از طرق شيعه است، و هدف آنها مشخص است، و آنها چنان در نشر و ترويج اين احاديث کوشيده‏اند که موضوع را حتّي بر بسياري از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساخته‏اند»

ولي مراجعه به منافع اصيل اهل تسنن نشان مي‏دهد که بسياري از طرق اين احاديث به «شيعه و کتب آنها» هرگز منتهي نمي‏شود، و اگر بنا باشد ورود اين احاديث را از طرق اهل تسنن انکار کنيم ساير احاديث آنها و کتبشان نيز از درجه اعتبار خواهد افتاد.

از جمله احاديثي که آنها ذکر کرده‏اند مي‏توان به حديث زير اشاره کرد:

در صحيح مسلم از عامربن سعد بن ابي و قّاص، از پدرش سعد روايت کرده که گفت(14):

معاويه بن ابي سفيان به سعد دستور داده بود: به ابو تراب علي بن ابيطالب (ع) ناسزا بگويد و او امتناع مي‏ورزيد، روزي معاويه از او پرسيد: چه چيز تو را از دشنام به علي باز مي‏دارد؟ گفت: من تا چندي که از رسول خدا (ص) سه تا جمله رابه ياد دارم، علي بن ابيطالب را دشنام نخواهم داد، سه تا کلمه است که اگر يکي از آنها را درباره من گفته بود از هر نعمت گرانبها محبوب ترش مي‏داشتم، اول اينکه از رسول خدا (ص) در روزي که به بعضي از جنگ هايش مي‏رفت و علي (ع) را جانشين خود در مدينه کرده بود و علي (ع) (به خاطر پاره‏اي زخم زبانهاي دشمنان) عرضه داشت: مرا در ميان زنان و کودکان جانشين کردي؟ شنيدم که فرمود: آيا راضي نمي‏شوي به اينکه نسبت به من منزله هارون باشي نسبت به موسي (ع)؟ با اين تفاوت که بعد از من ديگر هيچ پيغمبري نيايد و نبوتي نخواهد بود.

دومش اينکه در روز جنگ خيبر شنيدم مي‏فرمود: «به زودي رايت و پرچم جنگ را به دست مردي مي‏دهم که خدا و رسولش را دوست مي‏دارد و خدا و رسول او نيز او را دوست مي‏دارند، فردا همه گردن کشيديم تا شايد آن شخص ما باشيم ولي هيچ يک از ما نداد و فرمود: علي (ع) را برايم صدا بزنيد، رفتند علي (ع) را در حالي که درد چشم داشت آوردند، پس آب دهان در چشمهايش انداخت و رايت جنگ را به دستش سپرد و خداي تعالي قلعه خيبر را به دست او فتح کرد، سوم اينکه وقتي آيه «قل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءکم و نسائنا و نساء کم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل...» نازل شد، رسول خدا (ص) علي و فاطمه و حسن و حسين (ع) را احضار نموده، آنگاه فرمود: «بار الها اينها ينداهل بيت من».

اشکال:

در اينجا اشکال معروفي است که فخر رازي و ديگران درباره نزول آيه در حق اهل بيت ذکر کرده‏اند که چگونه ممکن است منظور از «ابنائنا» (فرزندان ما) حسن و حسين (ع) باشد، در حالي که ابناء جمع است و جمع بر دو نفر گفته نمي‏شود، و چگونه ممکن است «نسائنا» که معني جمع دارد تنها بر بانوي اسلام فاطمه (س) اطلاق گردد ، و اگر منظور از «انفسنا» تنها علي (ع) است چرا به صيغه جمع آمده؟

پاسخ:

اولاً: همانطور که قبلاً به طور مشروح ذکر شد احاديث فراواني در بسياري از منابع معروف و معتبر اسلامي اعم از شيعه و سني در زمينه ورود اين آيه در مورد اهل بيت به ما رسيده است که در آنها تصريح شده پيغمبر (ص) غير از علي (ع) و فاطمه (س) و حسن و حسين (ع) کسي را به مباهله نياورد، و اين خود قرينه آشکاري براي تفسير آيه خواهد بود، زيرا مي‏دانيم از جمله قرائني که آيات قرآن را تفسير مي‏کند «سنت و شأن نزول قطعي است».

بنابراين، ايراد مزبور تنها متوجه شيعه نمي‏شود. بلکه همه دانشمندان اسلام بايد به نحوي که در بالا اشاره شد از آن پاسخ گويند.

ثانياً: اطلاق «صيغه جمع» يا بر «تثنيه» تازگي ندارد، و در قرآن و غير قرآن از ادبيات عرب و حتي غير عرب اين معني بسيار ديده مي‏شود.

ثالثاً: مراد از لفظ آيه امري است و مصداقي که حکم آيه به حسب خارج منطبق بر آن است امري ديگر، و اين اولين باري نيست که خداي تعالي حکم و يا وعده و وعيد را که بر حسب خارج با يک نفر منطبق است بطور دسته جمعي حکايت مي‏کند، مثلاً با اينکه فرد معيني زن را اظهار کرده بود و آيه در شأن او نازل شده بود مي‏فرمايد: «الذين يظاهرون منکم من نسائهم ما هن امهاتهم...» (مجادله - 2) به هر حال فضيلتي که از اين آيه شريفه و احاديث متواتري که در ذيل آن آمده استفاده مي‏شود مي‏تواند مسأله خلافت و جانشيني پيامبر (ص) را روشنتر سازد، چرا که خداوند متعال هرگز راضي نمي‏شود که فرد افضل و برتر مأموم باشد و غير افضل امام، کسي که هکچون جان پيامبر (ص) است پيرو باشد و ديگران که در درجات بعد قرار دارند پيشوا.

2- آيه خير البريه

در آيه 7و8 سوره«بينه» مي‏خوانيم: «ان الّذين امنوا و عملوا الصّالحات أولئک هم خير البريه - جزائهم عند ربهم جنّات عدن تجري من تحتها الانهار خالدين فيها ابداً رضي اللَّه عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشي ربه».

«کساني که ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند بهترين مخاوقاتند. پاداش آنها نزد پروردگارشان باغهايي از بهشت جاويدان است که نهرهااز زير درختانش جاري است هميشه در آن مي‏مانند، خدا از آنها خشنود است و آنها نيز از خدا خشنود و اين (مقام والا) براي کسي است که از (مجازات) پروردگارش بترسد».

خداوند در اين آيات، و آيات قبل از آن، «بهترين» و «بدترين» مخلوقات خود را معرفي کرده است، کافران و مشرکان اهل کتاب را که با انواع دسايس و توطئه‏ها در فکر خاموش ساختن نور حق هستند، هم خودشان گمراهند و هم ديگران را به گمراهي مي‏کشانند، به عنوان شر البريه (بدترين مخلوقات) معرفي فرموده است.

درست است که مفهوم آيه، مفهوم وسيع و گسترده‏اي است، و منحصربه شخص يا اشخاص معيني نميباشد ولي در روايات متعدد اسلامي که در منابع حديث اهل سنّت مخلوقات خدا قرار دارند.» از «جابر بن عبداللَّه» نقل مي‏کند که ما خدمت پيامبر (ص) بوديم که علي (ع) به سوي ما آمد، هنگامي که چشم پيامبر به او افتاد فرمود: «والّذي نفسي بيده ان هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيامه، و نزلت، ان الّذين امنوا و عملوا الصّالحات أولئک هم خير البريه فکان اصحاب النّبي (ص) اذا اقبل علُي (ع) قالوا جاء خيرالبريه(15):

پيامبر (ص) فرمود: قسم به کسي جان من به دست اوست، اين مرد و شيعيان‏او، رستگاران در روز قيامتند، و آيه: «ان الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات أولئک هم خيرالبريه» نازل شد، از اين رو اصحاب پيامبر (ص) هنگامي که علي (ع) مي‏آمد مي‏گفتند: خيرالبريه (بهترين مخلوقات خدا) آمده.

احاديث مربوط به خير البريه را گروه زيادي در منابع معروف اسلامي نقل کرده‏اند و از بهترين دلائل بر افضليت علي (ع) نسبت به همه مسلمين و صحابه رسول خدا (ص) بعد از آن حضرت است.

3- آيه ليله المبيت

خداوند در آيه 207 سوره بقره مي‏فرمايد «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات اللَّه و اللَّه رئوفُ بالعباد» بعضي از مردم جان خود را به بهاي خشنودي خدا مي‏فروشندو خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.

در شأن نزول اين آيه روايات زيادي در منابع معروف اسلامي آمده است از جمله(16):

الف - مفسر معروف اهل سنت ثعلبي در تفسير خودش در شأن نزول اين آيه چنين نقل مي‏کند: «پيامبر اکرم (ص) هنگامي که تصميم به هجرت به سوي مدينه گرفت علي بن ابيطالب (ع) را در مکه براي اداي ديون و امنتهاي مردم که نزد او بود گذارد و آن شب که به سوي غار حرکت مي‏کرد در حالي که مشرکين اطراف خانه او را گرفته بودند دستورداد که علي (ع) در بستر من بخواب ان شاءاللَّه هيچ مکروهي به تو نمي‏رسد. علي (ع) اين کار را انجام داد در اين موقع خداوند به جبرئيل و ميکائيل وحي فرستاد که من در ميان شما پيمان برادري ايجاد کردم و عمر يکي را طولاني‏تر از ديگري قرار دادم کدام يک از شما دو نفر زندگي ديگري را بر خود مقدم مي‏شمريد (و عمر طولاني را براي ديگري مي‏خواهيد) هر يک از آن دو حيات خويش را برکزيدند، در اين هنگام خداوند به آنها وحي فرستاد چرا شما همانند علي بن ابي طالب (ع) نبوديد من ميان او و محمد (ص) برادري بر قرار ساختم و او در بستر پيامبر (ص) خوابيد و جان او را بر جان خويش مقدم شمرد، به زمين فرود آييد و او را از دشمنانش حفظ کنيد آنها هر دو فرود آمدند جبرئل بالاي سرش و ميکائيل پايين پايش بود و جبرئيل صدا مي‏زد: آفرين آفرين، چه کسي همانند تواست اي علي؟ خداوند متعال با تو نزد فرشتگان مباهات کرد» در اين هنگام که پيامبر (ص) به سوي مدينه در حرکت بود اين آيه در شأن علي (ع) نازل شد.

ب - حاکم نيشابوري از علماي اهل سنت در کتاب معروف خود «مستدرک الصحيحين» از ابن عباس چنين نقل مي‏کند که علي (ع) جان خويش را به خدا فروخت، لباس پيامبر (ص) را پوشيد سپس به جاي او خوابيد و....

4- سوره اهل اتي

اين سوره يکي ديگر از اسناد مهم فضيلت علي (ع) و اهل بين پيامبر (ص) است، دقت در محتواي اين سوره و تعبيرات آن و همچنين شأن نز.لي که براي آن ذکر شده پرده از روي مسائل زيادي بر مي‏دارد.

شأن نزول آيه: زمخشري در تفسير کشّاف از ابن عباس چنين نقل مي‏کند: (2) که حسن و حسين (ع) بيمار شده بودند پيامبر اکرم (ص) با جمعي از آنها عيادت کردند، صحابه رو به علي (ع) کردند و گفتند: اي ابوالحسن اگر براي شفاي فرزندت نذري مي‏کردي خوب بود، علي (ع) و فاطمه (س) و خادمه آنها فضه نذر کردند که اگر آنها يابند سه روز روزه بگيرند چيزي نگذشت که هر دو شفا يافتند و چون غذائي نداشتند علي (ع) سه من جو، وام گرفت، و فاطمه (س) يک صاع آن را خمير کرد و پنج قرص نان به تعداد آنها براي افطار اول درست کرد، در اين هنگام فقير سائلي بر در خانه آمد و گفت: «السلام عليکم اهل بيت محمد» «مسکيني از مساکين مسلمانانم» مرا اطعام کنيد، تا در خداوند شما را از غذاهاي بهشتي اطعام کند آناه مسکين را بر خود مقدم داشتند، غذاي خود را به او دادند و آن شب چيزي جز آب نخوردند، فردا نيز روزه گرفتند، و هنگام غروب موقعي که طعام همانند روز سابق براي افطار آماده کرده بودند، يتيمي بر در آمد، او را نيز بر خود مقدم شمردند و غذاي خود را به او دادند ودر روز سوم اسير آمد همان کار را تکرار کردند، هنگام صبح علي (ع) دست حسن و حسين (ع) را گرفت و خدمت رسول خدا (ص) آمد هنگامي که پيامبر (ص) آنها را ديد در حالي که از شدت گرسنگي مي‏لرزيدند، فرمود: چقدر براي من ناراحت کننده است آنچه در شما مي‏بينم، و با آنها بر خاست و به سراغ فاطمه (س) رفت در حالي که در محراب عبادت بود و شديداً گرسنه، پيامبر (ص) ناراحت شد در اين هنگام جبرئيل نازل شد و گفت: اي محمد، بگير اين سوره را، خداوند با داشتن چنين اهل بيتي به تو تبريک مي‏گويد و سپس سوره هل اتي را بر پيغمبر (ص) خواند همين معني را با تفاوت مختصري، قرطبي در تفسيرش ذيل آيات مورد بحث نقل مي‏کند، و اشعاري هم از تقاضا کنندگان و بانوي اسلام در اين زمينه نقل مي‏نمايد.

5- آيه برائت

در سوره توبه در دو مورد آياتي نازل شده که با توجه به شأن نزول آنها و رواياتي که غالب مفسران و مورُخان و محدُثان نقل کرده‏اند فضيلت‏هاي بزرگي براي اميرمؤمنان علي (ع) در بر دارد.

نخست آيات آغاز اين سوره است که درباره اعلان جنگ به مشرکان پيمان شکن نازل شده، و تقريباً تمام مفسران و مورخان اتّفاق نظر دارند که در سال نهم هجري هنگامي که اين آيات نازل شد و پيمان‏هاي اين گروه از مشرکان را نقض کرد، پيامبر اسلام (ص) ابوبکر را براي ابلاغ اين فرمان انتخاب نمود تا به هنگام حج در مکّه آن را براي عموم مردم بخواند، ولي چيزي نگذشت که آيات را از او گرفت و به علي (ع) داد و ان حضرت را مأمور ابلاغ آن کرد تا در مراسم حج به تمام اهل مکّه ابلاغ کند و او چنين کرد.

اين حديث با گستردگي منابع و مدارک، يکي از دلائل روشن برتري علي (ع) نسبت به همه کس بعد از رسول خدا (ص) و اعتماد کامل آن حضرت، نسبت به او و نهايت تقرب او در درگاه خداست، چرا که با صراحت مي‏گويد: «جبرئيل امين اين دستور را از سوي خدا آورد که بايد ابلاغ اين آيات به وسيله علي (ع) صورت گيرد» و پيامبر (ص) فرمود: «اين کار، کار من، يا کار مردي از من است، و تنها علي (ع) شايستگي انجام اين کار را دارد».

6- آيه «وصالح المؤمنين»

در آيه 4 سوره تحريم، مي‏خوانيم که خداوند بعضي از همسران پيامبر (ص) را که تخلّفي کرده بودند مخاطب ساخته مي‏گويد: «وان تظاهرا عليه فإن اللَّه هو مولاه و جبريل و صالح المؤمنين و الملائکه بعد ذلک ظهير» اگر بر ضد او دست هم دهيد (کاري از نخواهد برد) زيرا خداوند و جبرئيل و صالح مؤمنان مولي و ياور او هستند و فرشتگان بعد از آنها پشتيبان اويند».

در روايات متعددي «صالح المؤمنين» به علي (ع) تفسير شده است و نشان مي‏دهد که او برترين و کاملترين مصداق اين آيه است و با توجه به اينکه در کنار جبرئيل قرار گرفته، عظمت مقام او و اهميت اين فضيلت به خوبي آشکار مي‏شود.

آري بعد از خداوند و جبرئيل امين، برتري يار و ياور پيامبر اسلام (ص) در تمام طول عمر، علي (ع) بود. بنابراين چه کسي جز او مي‏تواند شايسته خلافت و جانشيني او باشد؟

«حاکم حسکاني حنفي» در ذيل اين آيه هيجده حديث، از طرق مختلف نقل مي‏کند که منظور از 0صالح المؤمنين» (ع) «علي بن ابيطالب» است(17)».

بسياري از مفسران نيز اين حديث را در تفسير خود نقل کرده‏اند، از جمله سيوطي در «الدرالمنثور» در ذيل آيه شريفه.

پيامبر (ص) و مسأله امامت

در اينجا تنها به بخشي از احاديث معروف که مسأله امامت و ولايت را به طور عام مطرح مي‏سازد اشاره کوتاهي مي‏کنيم.

نصّ اول

«ان هذا اخي و وصيعي و خليفتي فيکم فاسمعوا له واطيعوا» همانا او برادر، وصي و جانشين من در ميان شماست پس سخن او را بشنويد و فرمانش بريد.

روز نزول آيه شريفه «وانذر عشيرتک الاقربين» (شعراء- 214) بستگان نزديکت را بترسان، پيغمبر (ص) دستور دادند علي (ع) غذايي تهيه کند و مردان بني هاشم را که تقريباً چهل نفر بودند دعوت نمودند و پس از صرف غذا فرمودند(18):

«اي فرزند عبدالمطلب، به خدا سوگند من در ميان عرب جواني را نمي‏شناسم که براي قومش بهتر از آنچه من آورده‏ام آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براي شما که مرادر اين امر ياري رساند برادر، وصي و جانشين من در ميان شما خواهد بود.» همه قوم از اين کار سرباز زدند تا آن که علي (ع) فرمود: «همانا من جوانترين و کم سن و سال‏ترين و آگاهترين و استوارترين شما هستم. اي پيامبر خدا، من وزير تو خواهم بود.» پس پيامبر دست او را گرفت و گفت: «او برادر، وصي و جانشين من در ميان شماست، پس سخن او را بشنويد و فرمانش بريد.» سپس مردم برخاستند در حالي که مي‏خنديدند و به ابوطالب مي‏گفتند از اين حديث چند نکته بدست مي‏آيد:

اولاً: معلوم مي‏شود که خلافت امي المؤمنينن علي (ع) از روز بعثت توأم با نبوت اظهار شده و اختصاص به روز غدير ندارد گويي که اساس رسالت پس از توحيد، نبوت رسول اکرم (ص) و ولايت علي (ع) بوده است.

ثانياً: از اينجا روشن مي‏شود که چرا رسول اکرم (ص) از روز بعثت تا وفات در موارد زياد و زمانهاي مختلف تصريحاً و تلويحاً راجع به خلافت علي (ع) سخن گفته با آنکه از روز غدير خبري نبوده است، زيرا که واضح است خلافت از روزبعثت بوده و حضرت در هر مقام مناسبي اين فرض الهي را به مردم ابلاغ نموده تا اينکه روز غدير در ميان جماعت انبوه بيعت عمومي به عمل آمد.

نصّ دوم

حديث ثقلين:

«إنّي تارک فيکم الثّقلين کتاب اللَّه عترتي أهل بيتي ما إن تمسکتم بهمالن تضلّوا أبداً ولن يفترقا حتّي يردا علي الحوض(19) »يعني من باقي مي‏گذارم در بين شما دو چيز گرانقدر را کتاب خدا و عترت و اهل بيتم را. اگر شما به اين دو چنگ زنيد ابدا گمراه نخواهيد شد و اين دو از هم هيچگاه جدا نخواهند شد تا وارد شوند بر من کنار حوض (روز قيامت) البته در متن حديث اختلافاتي هست مثلاً در ذيل بعضي نقلها اين جمله اضافه شده که رسول اللَّه (ص) بعد از آن فرمود: «عليُ مع القران و القرآن مع علي» يعني علي (ع) با قرآن است و قرآن با علي. و در بعضي عبارت اين طور است که فرمود: «انّي تارک فيکم ما ان تمسکتم به لن تضلّوا بعدي، احد هما اعظم من الآخر کتاب اللَّه حبل ممدود من السماء الي الارض و عترتي اهل بيتي و لن يفترقا حتّي يراد علي الحوض» که جمله «يکي از آندو بزرگتر از ديگري است که قرآن باشد و قرآن ريسماني است کشيده شده از آسمان به زمين» اضافه شده و در بعضي حديث خيلي طولاني‏تر ذکر شده و ثلعبي که از بزرگان اهل سنّت است در تفسير آيه «واعتصمو بحبل اللَّه جميعاً ولا تفرقوا» بااسناد زيادي حديث را نقل کرده که اول آن اين طور است: «أيها النّاس قد ترک فيکم الثّقلين خليفتين» که کلمه خلفيتين بعد از کلمه ثقلين اضافه شده و در نقل مسلم و احمد حنبل که هر دو از هر نظر امام الهي براي قبض روح من بيايد و بعداً فرمود انّي تارک فيکم الثقلين تا آخر - اين اختلاف روايات در متن حديث از اين نظر است که پيغمبر (ص) در موارد متعدده اين سفارش را فرموده در هر دفعه با عبارتي، و اين نعدد موارد از کتب حديث شيعه و اهل سنّت بخوبي استفاده مي‏شود چنانچه بعضي گفته‏اند ه پيغمبر (ص) اين مطلب را در روز غدير خم فرمود و بعضي گفته‏اند در مراجعت از طائف و بعضي در حجه الوداع و بعضي بالاي منبر در مدينه و بعضي در بستر بيماري، از اينها استفاده مي‏شود کهپيغمبر (ص) اين مطلب را مکرر فرموده است و متن حديث را که در بالا گفتيم معنائي است که در نوع روايات موجود است.

اين حديث از نظر سند متواتر بين شيعه و اهل سنّت است تا جائي که مرحوم ميرحامد حسين هندي در کتاب عبقات متجاوز از 500 کتاب از کتب علماء بزرگ و متعصّب اهل سنّت است در کتاب صواعق گفته است اين حديث را بيش از بيست نفر از صحابه نقل کرده‏اند که بيشتر آن روايات صحيح است و در کتب شيعه هم حديث متواتر است در هر صورت از نظر سند هيچ گونه اشکالي در حديث نيست.

و اما دلالت حديث بر خلافت بلافصل علي (ع) از چنين راه است:

اول: در اين حديث قرآن و عترت هم رديف و مرتبط به هم ذکر شده يعني همچنان که قرآن مرجع امت است بعد از پيغمبر (ص) عترت و اهل بيت هم همين طور است و همچنان که قرآن حق است، و باطل در آن راهي ندارد عترت هم حق است و نمي‏شود پيغمبر کسي را که حق بين و حقگو نباشد در رديف قرآن قرار دهد و هم چنين استفاده مي‏شود همانطور که نمي‏شود بجاي قرآن چيز ديگر و کتاب ديگر را جايگزين کرد نمي‏شود بجاي عترت ديگري را گذاشت گر چه زمان کم و در يک ساعت هم باشد و پيدا است مراد از عترت افرادي است که داراي اين لياقت باشند نه همه افراد و بعد از پيغمبر (ص) افضل از اهل بيت و عترت وهمچنين در بين صحابه م ومسلمين علي (ع) است که از اين نظر مورد اتّفاق هر دوگروه از مسلمين است و بالاخره اين معنا به طور روشن استفاده مي‏شود که بعد از پيغمبر (ص) مرجع امت و امام مسلمين بدون فاصله علي (ع) است.

دوم: در بعضي از رواياتي که اين حديث را نقل کرده‏اند بعد از کلمه ثقلين خلفيتن نقل شده چنانچه در روايت ثعلبي گفته شد بنابر اين همچنان که قرآن خليفه بلافصل است عترت هم که افضل آنها علي (ع) است خليفه بلافصل است و معلوم است خليفه بودن هر چيزي مناسب آن است و خليفه بودن عترت همان معناي امامت و پيشوائي و رهبري است.

سوم: متن يعضي از روايات حديث ثقلين چنين است که پيغمبر اکرم (ص) پس از آنکه از نزديک شدن رحلت خود خبر دادند آنگاه فرمودند: من دو چيز با ارزش در بين شما مي‏گذارم چنانچه در روايت مسلم و احمد حنبل اين گونه است پس معلوم مس شود پيغمبر (ص) در صدد بيان وظيفه مسلمين است بعد از رحلت خود در اين مقام مي‏فرمايد: دو چيز در بين شما مي‏گذارم: قرآن که قانون الهي است و عترت که حافظ و مجري قانون است و به عبارت ديگر مکتب اسلام و ادامه آن را به عهده عترت گذارده و اين همان معناي تعيين امام و خليفه است.

چهارم: در حديث ثقلين پيغمبر (ص) فرمود اگر به اين دو «قرآن، عترت »چنگ بزند ابداً گمراه نخواهيد شد يعني هدايت و رستگاري و روش صحيح براي مسلمين پيشوا قرار دادن قرآن و عترت است يعني بعد از من حاکم بر شما و اجتماع شما اين دو چيز است و در غير اين صورت چه قرآن باشد بدون عترت چه عترت باشد بدون قرآن گمراهي ايت نتيجه اين که بعد از پيغمبر (ص) اگر عترت سر کار نيايد و رهبر مسلمين نباشد گمراهي و ضلالت است پس معلم قرآن و مجري قوانين آن عترت يعني علي (ع) است و اين همان معناي امامت و خلافت بلافصل علي (ع) است.

و براستي هر انسان با انصاف و بي طرفي اگر اين حديث را ببينيد و دقّت کند از نظر سند و دلالت شبهه‏اي براي او باقي نمي‏ماند که پيغمبر (ص) عترت را که اول آنها علي (ع) است امام و خليفه و جانشين بلافصل خود قرار داده.

در بعضي از کتب اهل سنت حديث ثقلين اينگونه است «إنّي تارک فيکم الثّقلين کتاب اللَّه و سنّتي» يعني بجاي کلمه عترتي سنّتي گفته شده سنّت به معناي احاديثي است که از پيغمبر (ص) نقل شده بنابراين حديث دليل بر خلافت عترت نيست و اهل سنّت کتاب و سنّت راقبول دارند و پايه مذهب آنها همين دو مي‏باشد.

صحيح است که در بعضي از کتب آنها مثل صواعق ابن حجر به اين صورت نقل شده ولي همين ابن حجر حديث را به صورت اول هم نقل کرده با اين تفاوت که صورت اول بين شيعه و سنّت متواتر و به صورت دوم گذشته از اين که متواتر نيست از نظر سند هم ضعيف است و شايد دست تحريک به ان رسيده باشد و از اينها گذشته فرضاً صحيح و متواتر باشد مي‏شود حديث ديگري نه اين که همان حديث اول باشد يعني پيغمبر (ص) گاهي براي معرفي عترت فرموده کتاب اللَّه و عترتي و اين معنا بطور متواتر نقل گرديده و يک مرتبه هم فرضاً فرموده باشد کتاب اللَّه وسنّتي و آنچه ما به ان استدلال کرديم حديث‏اول استع که کتاب اللَّه و عترتي باشد.

نصّ سوم

حديث سفينه نوح

از احاديث معروف درباره امامان معصومين (ع) «حديث سفينه» است که به طور گسترده در کتب معروف شيعه و اهل سنّت آمده است که ذيلاًبه قسمتي از آنها اشاره مي‏شود:

اين حديث را حداقلّ هشت نفر از صحابه از پيغمبر اکرم (ص) نقل کرده‏اند (ابوذر، ابو سعيد خدري، ابن عبّاس، انس، عبداللَّه بن زبير، عامربن واثله، سلمه بن الاکوع و علي (ع)). احاديث فوق در دهها کتاب از کتب معروف اهل سنّت آمده است که ذيلاً به قسمتي از آنها اشاره مي‏شود(20):

1- ابوذر در کنار خانه کعبه دست در حلقه در کرده و مي‏گفت: کسي که مرا مي‏شناسد، مي‏شناسد و هر کس مرا نميشناسد بداند من «ابوذر غفاري» هستم، «سمعت رسول اللَّه (ص) يقول مثل اهلبيتي فيکم کمثل سفينه نوح من رکبها نجي و من تخلّف عنها هلک و در روايتي آمده است و من تخلّف عنها غرق»:

«از رسول خدا (ص) شنيدم که مي‏فرمود: اهل بيت من در ميان شما همانند کشتي نوح اند هر کس بر آن سوار شود نجات مي‏يابد و هر کس از آن جدا شود، هلاک مي‏گردد.»

به اين ترتيب در درياي طوفان زده زندگي کشتي نجات آنهايند.

2- «ابن عباس» و همچنين «سلمه بن الاکوع» از پيامبر (ص) نقل مي‏کنند که فرمود: «مثل اهل بيتي فيکم مثل سفينه نوح، من رکبها نجي و من تخلّف عنها هلک»:

اين عبارتي است مه از ابن عباس نقل شده، ولي عبارت «ابن اکوع» از اين فشرده‏تر است: «مثل اهل بيتي مقل سفينه نوح من رکبها نجي»

در کتاب «عبقات الانور» اين حديث را زا نود و دو کتاب که به وسيله نود و دو نفر از دانشمندان معروف اهل سنّت تأليف يافته به طور مشروح و با تمام مشخّصات نقل مي‏کند.

مفاد حديث سفينه

براي درک معني دقيق اين حديث لازم است يک نظر اجمالي به موفقيت کشتي نوح (ع) بيندازيم.

قرآن مجيد مي‏گويد «ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر - وفجرنا الارض عيوناً فالتقي الماء علي امر قد قدر» (قمر - 11و 12) مادرياهاي آسمان را با آبي همچون سيل گشوديم و آبي فراوان و پي در پي فروباريد و زمين را شکافتيم و چشمه‏هاي زيادي بيرون فرستاديم و اين دو آب به اندازه‏اي که مقدر بود با هم در- آميختند.

اين طوفان و سيلاب عالم گير همه چيز را در هم نورديد و در خود فرو برد، تنها يک نقطه نجات در برابر آن وجود داشت وآن کشتي نوح (ع) بود که خداوند سرنشينانش را از غرقاب بيمه کرده بود.

تشبيه اهل بيت (ع) به چنان کشتي در چنان شرائط بسيار پر معني است، و حقايق زيادي را مي‏تواند به ما بياموزد، از جمله:

1- بعد از پيامبر اسلام (ص) طوفانهايي امت اسلامي را فرا مي‏گيرد و بسياري را با خود مي‏برد و درميان امواج خود غرق کند.

2- براي رهايي از چنگال خطراتي که دين و ايمان و روح و جان مردم را تهديد مي‏کند تنها يک نقطه اميد وجود دارد و آن کشتي نجات اهل بيت (ع) است، که تخلّف وجدايي از آن به يقين مايه هلاکت است.

3- شرط قرار گرفتن در کشتي نوح (ع) ايمان و عمل صالح بود بنايراين شرط نجات اين امت از طوفان بللها و انحرافها ايمان و يقين به موفقيت اين کشتي نجات است.

4- آنچه مايه نجات است تنها مجبت و دوستي آنها نيست بلکه سخن از پيروي آنها (در مقابل تخلّف) است.

5- از حديث سفينه استفاده مي‏شود که اين خط تا پايان جهان ادامه دارد چرا که دنيا هميشه مرکز طوفا نها آرام نمي‏گيرد و تا قيامت بر پا گردد بنابراين هميشه وجود اين کشتي نجات ضروري است.

6- تمسک بي قيد و شرط به اهل بيت (ع) مي‏تواند شاهد خوبي بر وجود امام معصومي در هر زمان در ميان اهل بيت (ع) باشد که پيروي از او مايه نجات و تخلف از او مايه هلاکت است.

نصّ چهارم

حديث منزلت

جريان وقوع وعلت بيان اين خديث به اين شرح است: روزي در مدينه به پيغمبر(ص) خبر دادند که سربازان روم آماده حمله به مدينه هستند، پيامبر اکرم (ص) دستور بسيج عمومي دادند و حدود سي هزار نفر مسلمان براي جلوگيري از حمله دشمن آماده کارزار شدند و با شخص پيامبر (ص) اراده خروج از شهر نموده و خارج شدند در اين بين منافقاني که در مدينه بودند بنا داشتند که در غياب پيامبر (ص) و مسلمين شورشي در مدينه بر پا کنند و پايتخت حکومت اسلامي را تصرف نمايند، پيامبر (ص) که قبلاً از نقشه خائنانه آنها با خبر شده بود براي جلوگيري از هر حادثه‏اي دستور فرمودند علي(ع) در مدينه بماند وناظر و حافظ اوضاع باشد تا پيامبر (ص) و مسلمين باز گردند، منافقان که نقشه خود را با بودن علي (ع) نقش بر آب ديدند حيله‏اي بکار زدند که شايد علي (ع) را از مدينه خارج سازند حيله آنها آن بود که شايع ساختند پيغمبر (ص) از علي (ع) ناراحت است و از وي رنجش حاصل نموده از اين جهت او را همراه خود نبرده علي (ع) از اين شايعه سخت ناراحت است و از وي رنجش حاصل نموده از اين جهت او را همراه خود نبرده علي (ع) از اين شايعه سخت ناراحت شد و براي اينکه دروغ آنها را آشکار کند خود را با عجله به پيغمبر (ص) رسانيد و جريان را عرض کرد، پيغمبر (ص) با مهرباني در حضور جمعيت فرمود: «أماترضي أن تکون منّي بمنزله هارون باشد نسبت به موسي (ع).

اين حديث که به نام حديث منزلت معروف شده از احاديت متواتر بين شيعه و سنّي است و صدور آن از نظر هر دو گروه از پيغمبر (ص) قطعي است چنانچه از طريق اهل سنّت به صد طريق شيعه به هفتاد طريق نقل گرديده و در صحيح مسلم باب فضائل علي (ع) و صحيح بخاري باب غزوه تبوک ذکر شده و اين دو کتاب مورد قبول و ستايش تمام دانشمندان اهل سنّت است حتّي ايت حديث را سعد و قاصّ و معاويه که از دشمنان سر سخت علي (ع) نقل کرده‏اند.

در اين حديث پيغمبر (ص) موقعيت علي (ع) را نسبت به خود تشبيه فرموده به موقعيت هارون (ع) نسبت به موسي (ع)، حالا بايد ببينيم هارون (ع) نسبت به موسي (ع) چه موقعيتي داشته. قرآن در اين باره مي‏فرمايد موسي (ع) در خواست کرد از خداوند و عرض کرد:

«واجعل لي وزيراً من اهلي هارون اخي اشدد بهارزي و اشرکه في امري» (طه- 29 الي 32) يعني قرار بده از براي من وزيري از اهل من که هارون برادرم باشد، او را پشتيبان من و شريک در کار رسالت من بگردان.

خداوند هم در خواست وي را اجابت فرمود چنانچه قرآن مي‏فرمايد «قال قد اوتيت سوُلک يا موسي» (طه 36) يعني خداوند فرمود: داده شد به تو آنچه خواستي اي موسي. باز قرآن در جاي ديگر فرموده: «و قال موسي لاخيه هارون اخلفني في قومي» (اعراف - 142) يعني موسي گفت به برادر خود هارون جانشين من باش بر قوم من.

روي هم رفته از اين آيات استفاده مي‏شود هارون (ع) وزير و کمک کارو شريک در امر رسالت و خليفه حضرت موسي (ع) بوده و به حسب حديث منزلت فهميده مي‏شود که همه اين مناصب براي علي (ع) مي‏باشد، غير از مقام رسالت و نبوت که پيغمبر (ص) آن را استثناء فرموده زيرا پيامبر اسلام (ص) خاتم الانبياء است.

نتيجه اينکه از اين حديث شريف به طور روشن استفاده مي‏شود که پيامبر اکرم (ص) علي (ع) را به عنوان وزرات و خلافت معرفي فرموده است.

برخي از علماي اهل سنت شبهاتي را در اينجا مطرح نموده‏اند مثلاً اينکه اين خلافت و جانشيني فقط اختصاص به قضيه تبوک دارد يا اينکه پيامبر (ص) علي (ع) را به سر پرستي خانواده خود گمارد و اين حديث را بيان فرمود و....تحقق نشان مي‏دهد که تعصب مانع شده که اينان حقايق و شواهدي که در هر عقل سليم آن را مي‏پذيرد، از جمله:

1- اين حديث به مناسبتهاي مختلف از سوي پيامبر اکرم (ص) صادر شده است که خود دلالت بر اهتمام خاص آن حضرت و تأکيد شديد ايشان دارد، بنايراين وجهي ندارد که به مناسبت خاصي محدود شود.

روشن است که ذکر حديث شريف در موردي خاص (اگر از باب مماشات پذيرفته شود که در مورد خاص و تنها به اين مناسبت بوده و ار تواتر اين خبر که موجب قطعيت يافتن آن است چشم پوشيده شود) باز هم لازم نخواهد آمد که اين حديث تخصيص بخورد و تنها به اين مورد منحصر باشد آن هم پس از ثبوت عموم و شمول روشن آن، و اين سخن را از دو جهت نمي‏توان پذيرفت:

الف - حديث (همانگونه که روشن است) خود عام است و مورد آن (در صورتي که آن را خاص بدانيم) از عموم خارجش نمي‏کند زيرا مورد موجب تخصيص وارد نمي‏شود.

ب- موارد حديث در جانشيني علي (ع) بر مدينه در جنگ تبوک منحصر نمي‏شود تا طرف مقابل يه تخصيص آن متوسل شود. احاديث صحيح متواتر ما از ائمه (ع) ورود اين گونه احاديث را در موارد ديگر نيز ثابت مي‏کند که سنن اهل سنت نيز به اين حقيقت گواهي مي‏دهد.

2- اين زيادت شگفت‏انگيز برخي رئايان که هيچ ابايي ندارند آن (جانشيني) را به خاندان پيامبر (ص) و علي (ع) منحصر کنند، گوياي آن است که براي پيامبر اکرم (ص) تنها خاندان خودش و علي (ع) اهميت داشته و شهري که همه مردم آن را براي جهاد بسيج کرده بعلاوه ساکنانش براي حضرتش اهميتي نداشته است و اين امري بعيد مي‏باشد از ديدگاه هر دو مذهب. ناگريز بايد قطعيت يافت که اين قيد اضافي اساسي ندارد مگر آن که از باب مماشات گفته شود: مراد از خاندان پيامبر اکرم(ص) و علي (ع) همه کساني بودند که در مدينه حضور داشتند زيرا آنها مورد توجه پيامبر (ص) و علي (ع) بودند.

3- مضمون اين حديث عام است و دادن منزلتي چنين فراگير همان منزلت هارون است نسبت به موسي که قرآن آن را کاملاً تشريح مي‏کند تا آنجا که پيامبر (ص) تأکيد دارد ميان اين دو خليفه چندين تشابه وجود داشته باشد تا اين تشابه را براي مسلمانان روشن سازد همچون ناميدن دو فرزند حضرت به اسامي دو فرزند هارون شبر و شبير و توجه داريم که پيامبر مي‏خواست اسامي فرزندان علي (ع) همچون اسامي فرزندان هارون باشد، بنابراين آنها را حسن و حسين (ع) ناميدو فرمود: من آنها را به اسامي فرزندان هارون يعني شبر و شبير و مشبر ناميدم. حضرت با اين عمل مي‏خواست به مشابهت ميان دو هارون تأکيد کند و شباهت آن دو رت در همه منزلتها و ساير شؤؤن تعميم دهد.

دقيقاً به همين منظور بود که حضرت علي (ع) را به برادري خود گرفت و او را بر ديگران برگزيدتا با اين کار عموميت شباهت ميان منزلت دو هارون را در برادري اين دو تحقّق بخشيده باشد و بر اين نکته تأکيد کند که تفاوتي ميان اين دونيست.

نص پنجم

حديث نجوم

حديث ديگري که به طور وسيع گسترده در باره اهل بيت پيامبر (ص) در منابع اسلامي وارد شده و نشان مي‏دهد آنها در هر عصر و زماني هادي و راهنماي مردمند حديث «نجوم» است که جمع کثيري از اصحاب پيامبر (ص) (حداقلّ هفت نفر، علي (ع) و جابربن عبداللَّه، و ابو سعيد خدري، وانس بن مالک و منکدر و سلمه بن اکوع و ابن عباس) از آن حضرت نقل کرده‏اند، ودر دهها کتاب از سوي حفّاظ و محدثان اهل سنّت به آن اشاره شده است که بخشي از آن را در ذيل مي‏آوريم(21).

«حاکم نيشابوري» در مستدرک از «ابن عباس» نقل مي‏کند که پيغمبر گرامي اسلام(ص) فرمود:

«النّجوم امان لاهل الارض من الغرق، و اهل بيتي امان لامتي من الاختلاف فاذا خالفتها قبيله من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابليس» «ستارگان براي اهل زمين مايه امنيت ونجات از غرق شدن در درياست (زيرا در زمانهاي گذشته که قطب نما اختراع نشده بود بهترين راه براي پيدا کردن مقصد در سفرهاي ذريايي ستارگان آسمان بودند) و اهل بيت من امان و مايه نجات امتم از اختلافاتند، پس هنگامي که قبيله‏اي از عرب با آنهامخالفت کنند، اختلاف در ميان امت ظاهر مي‏شودد و آنها حزب شيطان خواهند شد.»

حاکم بعد از ذکر اين حديث مي‏گويد: « هذا حديث صحيح الاسناد»: «اين حديثي است که اسنادش صحيح است».

در روايت «سلمه بن اکوع» مي‏خوانيم: «قال رسول اللَّه (ص) النّجوم امان لاهل السماء و اهل بيتي امان لامتي»: «رسوا خدا (ص) فرمود ستارگان مايه امنيت و آرامش اهل آسمان است، و اهل بيت من امان امت من مي‏باشند».

همين مضمون را با تفاوت مختصري جابربن عبداللَّه انصاري از پيامبر اکرم (ص) و همچنين منکدر و انس و ابوسعيد خدري از آن حضرت(ص) نقل کرده‏اند.

در حديث ديگري که از علي (ع) در اين زمينه از پيامبر اکرم (ص) نقل شده چنين مي‏خوانيم: «النّجوم امان لاهل السماء فاذا ذهبت اهل السماء و اهل بيتي امان لاهل الارض فاذا اهل بيتي ذهب اهل الارض».

«ستارگان مايه امانند براي اهل آسمان، هنگامي که ستارگان از ميان بروند، اهل آسمان نيز از بين مي‏روند، و اهل بيت من امان براي اهل زمينند هنگامي که اهل بيت من از ميان بروند اهل زمين از ميان مي‏روند».

محتواي حديث نجوم

حديث يا احاديث نجوم به امور مختلفي اشاره مي‏کند:

1- اين حديث در واقع اشاره به آياتي از قرآن مجيد است که براي ستارگان آسمان دواثر مهم مي‏شمارد:

نخست اينکه مي‏فرمايد:

«وبالنّجم هم يهتدون» (نحل - 16) آنها به وسيله ستارگان هدايت مي‏شوند.

و درجاي ديگر مي‏فرمايد: «و هو الّذي جعل لکم النّجوم لتهتدوابها في ظلمات البر و البحر» (انعام - 97)

خداوند ستارگان را براي شما قرار داد تا در تاريکي و ظلماتهاي صحرا و دريا هدايت شويد.

اين در واقع اشاره به يکي از فوائد مهم ستارگان است، زيرا پيش از آنکه قطب نما اختراع شود، وسيله پيدا کردن راهها بويژه در سفرهاي دريايي که از گوهها و درختان و ساير نشانه‏ها اثري نبود، جز به وسيله ستارگان ممکن نمي‏شد.

فايده ديگر اينکه به گفته قرآن بخشي از ستارگان «رجوم» شيطانند، يعني به منزله تيرهايي هستند که به سوي شياطين پرتاب مي‏گردند و آنها را از نفوذ به آسمانها باز مي‏دارند، قرآن مي‏فرمايد: «انّا زينّا السماء الدنيا بزينه الکواب و حفظاً من کلّ شيطان مارد - لايسمعون الي الملاء الاعلي و يفذفون من کلّ جانب دحوراً و لهم عذاب واصب» (صافات - 6تا 9) ما آسمان دنيا را با ستارگان تزيين کرديم، وآن را از هر شيطانم خبيثي حفظ نموديم - آنها نمي‏توانند به (سخنان فرشتگان) عالم بالا گوش فر دهند، و (هر گاه چنين کنند) از هر سو هدف تيرها قرار مي‏گيرند- و به شدت عقب رانده مي‏شوند و براي آنها عذابي است دائم.

از اين آيات و آيات ديگر قرآن، مفهوم امان بودن ستارگان‏را براي اهل آسمانها مي‏توان درک کرد.آري اهل بيت پيامبر (ص) از يکسو همچون ستارگان آسمان مردم را از گمراهي در ظلمات کفر و فساد و گناه نجات مي‏بخشند، و طريق وصول به مقصد را به آنها نشان مي‏دهند و رهروان راه خدا را از غرق شدن در ميان امواج ضلالت حفظ مي‏کنند.

و از سوي ديگر هنگامي که شياطين جن و انس، قصد نفوذ در حوزه اسلا م و تحريف احکام قرآن و سنّت را مي‏کنند همچون تيرهاي شهاب آنان را به عقب مي‏رانند.

2- از اين حديث استفاده مي‏شود که خط هدايت اهل بيت (ع) تاپايان جهان ادامه دارد، همان گونه که امان بودن ستارگان براي اهل آسمانها يا اهل زمين ادامه دارد.

3- معصوم بودن آنها را از خطا وگناه ثابت مي‏کند، چرا که اگر امکان صدور خطا و گناه از آنان باشد نمي توانند امان - به طور کامل - براي اهل زمين در برابر اختلاف و گمراهي گردند.

4- همان گونه که ستارگان آسمان هرگاه يکي از آنها غروب کند، ستاره ديگري طلوع مي‏کند، و هرگاه مجموعه‏اي در افق پنهان مي‏شوند، مجموعه ديگري سر از افق بر مي‏دارد، اهل بيت (ع) نيز چنينند.

علي (ع) اين مطلب را با صراحت در خطبه صد نهج البلاغه بيان فرموده است: «الا ان مثل آل محمد (ص) کمثل نجوم السماء اذا هوي نجم طلع نجم»: «آگاه باشيد آل محمد (ص) همچون ستارگان آسمانند هنگامي که يکي از آنها غروب کند، ستاره ديگري طلوع مي‏کند».

نص ّششم

حديث امامان اثنا عشر

از آيات قرآن و احاديث نبوي و عقل استفاده شده که خلافت .و امامت بعد از رسوا اللَّه (ص) مربوط به تعيين خداوند و معرفي رسول خدا است و رسوا اللَّه (ص) هم به امر خداوند علي (ع) را به اين عنوان معرفي فرموده‏اند.

حال سؤال اين است که آيا اين تعيين و معرفي منحصراً مربو ط به علي (ع) است يا همه ائمه هدي (ع) يعني يازده فرزند علي (ع) را هم پيغمبر (ص) معرفي فرموده‏اند؟

بامراجعه به کتب شيعه و سنّي اين معنا فهميده مي‏شود که پيغمبر (ص) همه دوازده امام را با اسم و خصوصيات معرفي فرموده‏اند پيغمبراکرم (ص) طبق روايات زيادي فرموده‏اند(22) که امامان بعد از من دوازده نفر هستند اول آنها علي و آخرينشان مهدي امت است و همچنين فرموده‏اند همه آنها به عدد آنها از قريش هستند و فرموده‏اند يازده نفر از آنها فرزند علي و فاطمه هستند و فرمود ه‏اند عدد آنها به عدد نقباء بني اسرائيل است که دوازده نفر بودند و فرموده‏اند نه نفر آنها اولاد حسين (ع) مي‏باشند و آخرين آنها مهدي (ع) است که دنيا را پر از عدل و داد مي‏کند پس از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد اينگونه روايات در کتب شيعه و سنّي تا سر حد تواتر نقل شده و در اينجا براي نمونه بعضي از آنها از طريق شيعه و همچنين از طريق اهل تسنّن ذکر مي‏شود.

از حضرت صادق (ع) نقل شده که آن بزرگوار از پدران بزرگوار خود نقل فرموده که رسول خدا (ص) فرمود که جبر ئيل از طرف خداوند عالميان مرا حديث کرد که خداوند فرموده هر کس بداند که جز من خدائي نيست و حضرت محمد (ص) بنده ورسول من است و علب بن ابيطالب خليفه من و امامان از اولاد او حجتّهاي منند او را به رحمتم داخل بهشت کرده و به عفو و بخشش خودم او را از آتش مي‏رهانم و کنيزانم را در بهشت برايش مباح مي‏کنم و کرامتم را بر او واجب کرده و نعمتم را بر او تمام مي‏کنم و او را از مخصوصين و خالصين خود قرار مي‏دهم اگر من را بخواند جوابش مي‏دهم و اگر دعا کند مستجاب مي‏گردانم و اگر از من درخواست چيزي کند به او مي‏دهم و اگر خاموش باشد ابتداً بدون در خواست به وي مي‏دهم و اگر بدي کند به او ترحم مي‏کنم و اگر از من بگريزد او را مي‏خوانم و اگر به طرف من بازگشت کند او را مي‏پذيرم و اگر به طرف خانه من آمد در بر رويش مي‏گشايم و کسي که شهادت ندهد که محمد بنده و رسول من است يا به اين شهادت دهد ولي شهادت ندهد که علي بن ابيطالب خليفه من است يا بع اين هم شهادت دهد ولي شهادت ندهد که امامان از اولاد حجتهاي‏منند پس تحقيقاً نعمتم را منکر شده و عظمت مرا کوچک شمرده و به آيات و کتابهاي من کافر شده (چنين شخصي) اگر قصد مرا کند بين خودم و او مانع قرار مي‏دهم و اگر از من سؤال کرد محرومش مي‏گردانم و اگر مرا بخواند ندايش را نمي‏شنوم و اگر دعا کند دعايش را نشنيده مي‏گيرم و اگر به من اميد داشت نااميدش مي‏سازم و اين جزاي او است از من و من به بندگان ستم نمي‏کنم پس جابر بن عبداللَّه انصاري به پا خواسته عرض کرد يا رسول اللَّه (ص) امامهايي که از اولاد علي بن ابيطالب هستند کيانند فرمود حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت بعد از سيد عابدين زمان خودش علي بن الحسين و بعد حضرت باقر محمد بن علي واي جابر به زودي او را درک خواهي کرد و هر گاه او را يافتي از من سلامش برسان سپس حضرت صادق جعفر بن محمد و بعد حضرت کاظم موسي بن جعفر بعد حضرت رضا علي بن موسي پس از آن حضرت تقي محمد بن علي و بعد حضرت هادي علي بن محمد سپس حضرت حسن بن علي الزکي و پس از آن حضرت فرزندش آنکه به حق قيام مي‏کند مهدي امتم که زمين را پر از عدل و داد مي‏کند چنانچه از ستم و بيداد گري پر شده است. اي جابر اينها خلفاء و اوصياء و اولاد و عترت منند هر که اطاعتشان کرد تحقيقاً مر اطاعت کرده و کسي که نافرماني ايشان کرد نافرماني مرا کرده و هر که يکي از ايشان را انکار کرد تحقيقاًمرا انکار کرده خداوند به واسطه آنها آسمانها را نگه مي‏دارد تا بر زمين نيفتند مگر به اذان او و به سبب آنها زمين را حفظ مي‏کند از اينکه مضطرب شود و اهلش را نابود سازد.

حديث امامان اثنا عشر از گروهي از صحابه پيامبر (ص) نقل شده است. که بيشترين اسناد آن به جابربن سمره مي‏رسد و سپس به عبداللَّه بن مسعود و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بم عاص و عبدالملک بن عمير و ابي الجلد و ابي جحيفه ولي حفاظ و ناقلان حديث که آن را نقل کرده‏اند فراوانند از جمله(23):

1- در صحيح مسلم از جابر بن سمره نقل شده که مي‏گويد: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: لايزال الاسلام عزيزاً الي اثني عشر خليفه - ثم قال کلمه لم افهمها، قلت لابي ما قال؟ فقال کلهم من قريش.

«اسلام پيوسته عزيز خواهد بود تا دوازده خليفه بر مسلمانان حکومت کنند، سپس سخني فرمود که من نفهميدم، پس به پدرم گفتم، پيامبر (ص) چه فرمود؟ گفت فرمود: «تمام آنها از قريشند».

2- همين حديث در صحيح بخاري با عبارت مشابهي آمده است، جابر مي‏گويد از پيامبر خدا (ص) شنيدم مي‏فرمود:

يکون اثني عشر اميراً فقال کلمه لم اسمعها، فقال ابي انّه قال کلّهم من قريش: « بعد از من دوازده امير خواهد بود سپس سخني فرمود که آن را نشنيدم، پدرم گفت، فرمود: همه آنها از قريشند».

3- همين معني در صحيح ترمذي نيز با تفاوت جزئي ذکر شده و ترمذي بعد از نقل آن مي‏گويد: هذا حديثُ حسنً صحيحً: « اين حديث نيکوي صحيح است.»

4- در صحيح ابي داود نيز همين معني با تفاوت مختصري آمده است، و لحن حديث نشان مي‏دهد که پيامبر (ص) آن را در حضور جمعيت فرموده زيرادر آن وارد شده است وقتي پيامبر (ص) فرمود:

«همواره اين دين نيرومند و عزيز است تا دوازده خليفه» مردم با صداي بلند تکبير گفتند.

5- در مسند احمدحنبل نيز در چندين مورد اين حديث ذکر شده است که بعضي ار محقّقان شماره طريق آن را در اين کتاب به جابر، سي و چهار طريق ذکر کرده‏اند.

تفسير اين حديث شريف که در منابع معروف و دست اول آمده و همه علماي اسلام به آن معترفند براي پيروان مکتب اهل بيت (ع) روشن است و آنها مفهوم آن را چيزي جز دوازده امام معصوم نمي‏دانند ولي تفسير آن براي پيرامون مذاهب ديگر به صورت يک مسأله بغرونج و بسيار پيچيده ومعضل درآمده است.

عقيده شيعه در مورد امام مهدي (عج)

بشارت به ظهور مهدي از فرزندان فاطمه (س) در آخر الزمان که جهان را پس از پر شدن با ظلم و ستم از عدل وقسط مملو مي‏سازد با احاديث متواتر از پيامبر (ص) ثابت مي‏باشند و مسلمانان به طور اجماع با اندکي اختلاف به آن معتقدند. بنابراين موضوع مهدويت در نزد شيعه فکر جديد نيست که انتشار ظلم و ستم درباره شيعيان آنها را وادار به اين اعتقاد کرده باشد، تا خودشان را به ظهور کسي که زمين را از ستم پاک خواهد کرد دل خوش کنند، چنانکه بعضي از غير منصفين اعتقاد شيعه را نسبت به مهدويت مي‏خواهند همينطور جلوه دهند و سابقه تاريخي آن را از بين ببرند.

اگر ثبوت فکر مهدي موعود از پيامبر (ص) بدان طريقي که همه مسلمانان آن را مشناسند و در نفوس آنها متمرکز شده و به آن اعتقاد پيدا کرده‏اند محرز نبود امکان نداشت که ادعاي مهدويت در قرنهاي نخست اسلامي از جانب کيسانيها و عباسيها و تعدادي از علويها و غير از اينها ظاهر شود. اينها با ادعاي مهدويت مرد را فريب مي‏دادند و در اعتقاد خود غلو مي‏کردند تا به ملک و سلطنت و حکومت برسند پس وجود مهدويت از بد و اسلام از جانب پيامبر اکرم (ص) محرز شده بود که اين فرقه‏ها ادعاي کاذب خود را راهي براي تؤثير در عامه مردم مسلمان و بسط نفوذ قرار دادند.

همچنانکه ذکر شد همه فرقه‏هاي مسلمانان و بلکه امتهاي غير مسلمان هم به انتظار مهدي موعود ايمان آورده‏اند، منتها فرق شيعه دوازده امامي با ديگر فرقه‏هااينست که اماميه معتقد است به اينکه اين مهدي موعود و مورد انتظار همه جهانيان شخص معين و از قبل شناخته شده است که در تاريخ 255 يا 256 هجري قمري متولد شده و تا کنون هم زنده است، او فرزند امام حسن عسگري (ع) مي‏باشد. مهدي بودن اين شخص از خود پيامبر (ص) و ائمه (ع) به نص وعده شده و اخبار متواتر ولادت و حجت بودن او را هم ثابت کرده است. امام مهدي (عج) تا سال 260 هجري که پدر بزرگوارش شهيد شد تحت کفالت و تربيت پدر مي‏زيست و از مردم پنهان و پوشيده بود و جز عده‏اي از خواص شيعه کسي به شرف ملاقات امام مهدي نائل نمي‏گرديد. پس از شهادت امام يازدهم امامت در ايشان مستقر شد و به امر خدا غيبت اختيار کرد و جزبانواب خاص خود به کسي ظاهر نمي‏شد.

مخالفين شيعه اعتراض مي‏کنند که طبق اعتقاد اين طايفه امام غايب بايد تا کنون نزديک به دوازده قرن عمر کرده باشد در صورتيکه هرگز انسان همر به اين درازي نمي‏کند.

در پاسخ بايد گفت کسي که به اخباري که در خصوص امام غايب از پيامبر (ص) و ساير ائمه اهل بيت (ع) وارد شده مراجعه نمايد خواهد ديد نوع زندگي امام غايب را يه طريق خرق عادت معرفي مي‏کنند و البته خرق عادت غير از محال است و از راه علم هرگز نمي‏توان خرق عادت را نفي کرد، زيرا هرگز نمي‏توان اثبات کرد که اسباب و عواملي که در جهان کار مي‏کنند تنها همانها هستند که ما آنها را ديده‏ايم و مي‏شناسيم و ديگر اسبابي که از آنها خبر نداريم يا آثار و اعمال آنها را نديده‏ايم يا نفهميده‏ايم وجود ندارد. از اين روي ممکن است در فردي يا افرادي از بشر اسباب و عواملي به وجود آيد که عمري بسيار طولاني هزار يا چندين هزار ساله پيدا کند و از اين جا است که جهان پزشکي تا پيدا راهي براي عمرهاي بسيار طولاني نوميد ومأيوس نشده است.

معاد از ديدگاه اماميه

معاد يعني بازگشت، مراد از معاد در کلمات متکلمان و فلاسفه بازگشت انسان است بعد از مرگ و حيات بعد از مرگ است که انسان مجدداً زنده شده و در روزي که آن را روز معاد گويند به حساب اعمال وي رسيدگي و نيکوکاران پاداش نيکو کاري خود را گرفته و منعم شوند و به نعم جاوداني و بد کاران به کيفر اعمال زشت خود برسند و معذب شوند به عذاب جاوداني.

يکي از مسايلي که توجه انسان را عميقاً به خود جلب مي‏کند سرنوشت او پس از مرگ است. اين مسأله وقتي به آدمي رخ مي‏نمايد با خود اضطرابهاي التهاب آلودي به دنبال مي‏آورد. حال هنگامي که انسان چشم از اين سراي فرو مي‏بندد و طومار زندگي چندين ساله‏اش در اين جهان با مرگ در هم نورديده مي‏شود چه سرنوشتي در انتظار اوست؟ آيا يکباره راهي ديار فنا و نيستي مي‏گردد؟ اگر چنين است پس داستان زندگي انسان پاياني اندوهناک و سر انجامي درد آور دارد.

اما اگر بعد از اين روز، روز ديگري در کار است و آدمي با مرگ نيست و نابود نمي‏شود، در آنجا چه سرنوشتي دارد؟ چه ارتباطي بين زندگي او در اين جهان با حيات او در جهان بعد از مرگ وجود دارد؟

پيامبران الهي بعد از انسان به سوي خدا پرستي مهمترين مطلبي را که آموزش دادند وجود جهان بعد از مرگ است. آنان بعد از اينکه با رائه معجزات درستي ادعاي خود را اثبات نمودند، با معرفي حيات ابدي افقي وسيع و پايان‏ناپذير در برابر ديدگان انسانها گشودند و آنها را از محبوس ماندن در چاه تاريک طبيعت باز داشتند.

در ميان کتب آسماني، قرآن کريم تنها کتابي است که از روز رستاخيز به تفصيل سخن رانده و در عين اينکه تورات نامي از اين روز به ميان نياورده و انجيل جز اشاره مختصري ننموده قرآن کريم در صدها مورد با نامهاي گوناگون روز رستاخيز را ياد کرده و سرنوشتي را که جهان و جهانيان در اين روز دارند گاهي به اجمال و گاهي به تفصيل بيان نموده است.

اعتقاد ما به معاد در درجه اول از اعتقاد ما به پيامبران سر چشمه مي‏گيرد يعني وقتي بر اساس دلايل کافي به آسماني بودن تعاليم آنها پي برديم، از آن پس گفتار آنها در زمينه‏هاي ديگر نيز براي ما صاحب است. اما اين مطلب بدان معني نيست که عقل را هيچ راهي به سوي اثبات معاد نيست بلکه بر عکس، عقل اصل معاد را تأييد کرده و بر ضرورت آن تأکيد مي‏نمايد اگر چه از کشف و شناخت جزئيات مربوط به حيات بعد از مرگ ناتوان است.

قرآن براي آنکه موضوع معاد را به ذهنها نزديکتر گرداند به ذکر پاره‏اي دلايل و استدلالهاي عقلي نيز مي‏پردازد.

دو نوع استدلال در قرآن هست، يک نوع استدلال بر معاد بر اساس توحيد و صفات خداوند است که حکمت و عدالت خداوند از جمله آن مي‏باشد که قرآن در اين زمينه مي‏فرمايد: ممکن نيست خدا خدا باشد ولي معادي نباشد، يعني اگر معاد نباشد خلقت عبث است. قرآن خواسته روي اين مطلب استدلال کند: «افحسبتم انّما خلقناکم عبثاً و انّکم الينا لاتر جعون» (مؤمنون - 115) آيا چنين پنداشتيد که ماشما را عبث آفريده‏ايم و به سوي ما بازگشت نخواهيد کرد.

قرآن در واقع اينطور مي‏گويد: يا بايد بگوييد خدايي نيست، پس خلقت و آفرينش عبث و باطل و بيهوده است، دنبال حکمت در خلقت نبايد رفت و مانعي نخواهد داشت که خلقت بر عبث و بيهوده باشد و يا اگر خدايي هست که جهان را آفريده است معادي هم بايد باشد، معاد متمم خلقت است، مکمل خلقت است، جزئي از خلقت است که با نبودن آن خلقت عبث و بيهوده است.

البته آفرينش انسان و جهان کار خداست و خدا منزه است از اينکه کار بيهوده و بي هدف انجام دهد و دائماً بيافريند و روزي دهد و بميراند و باز بيافريند و روزي دهد و بميراند و همچنين درست کند و به هم زند بي اينکه از اين آفرينش غايب ثابتي را بخواهد و غرض پابر جايي را تعقيب کند.

پس ناچار براي آفرينش جهان و انسان هدف و غرض ثابتي در کار است و البته سود و فايده آن به خداي بي نياز بر نخواهد گشت و هر چه باشد به آفريده‏ها عايد خواهد شد، پس بايد گفت که جهان و انسان به سوي يک آفرينش ثابت و وجود کاملتري متوجهند که فنا و زوال نپذيرد، در نتيجه حکمت خداوند تعالي اقتضا مي‏کند که جهاني ديگر بعد از اين جهان وجود داشته باشد.

اما از نظر عدل الهي بايد گفت وقتيکه از نظر تربيت ديني در حال مردم دقيق شويم، مي‏بينيم که در اثر راهنمايي خدايي و تربيت ديني، مردم به دو گروه نيکوکاران و بد کاران منقسم مي‏شوند، با اين حال در اين نشأه زندگي تمييز و امتيازي در کار نيست بلکه بالعکس و علي الاغلب پيشرفت و موفقيت از آن بد کاران و ستمکاران مي‏باشد ونيکو کاري توأم با گرفتاري و هر گونه محروميت و ستمکشي مي‏باشد.

در اين صورت مقتضاي عدل الهي آن است که‏نشأه‏ديگري وجود داشته باشد که در آن هر يک از دو دسته نامبرده جزاي عمل خود را بيابند و هر کدام مناسب حال خود زندگي کنند، خداي متعال در قرآن به اين دو حجت اشاره نموده مي‏فرمايد: «وما خلقنا السموات و الارض و مابينهما لاعبين - ماخلقنا هما الا بالحق و لکن اکثر هم لايعلمون» (دخان 38 و 39) و ما آسمانها و زمين و آنچه را که ميان آنهاست به بازيچه نيافريديم مگر به حق ولي بسياري از ايشان نمي‏دانند. يا خداوند در جاي ديگر مي‏فرمايد: «وما خلقنا السماء و الارض و مابينهما باطلاً ذلک ظن الذين کفروا فويل للذين کفروا من النّار - ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدين في الارض ام نجعل المتقين کالفجار» (ص - 27 و 28) ما آسمان و زمين و آنچه را که در ميان آنهاست بيهوده نيافريديم اين احتمال دور از خرد، گمان کساني است که به خدا کافر شدند، واي به حال اين کافران از آتش. آيا ما کساني را که ايمان آوردند و کارهاي نيک کردند مانند کساني قرار خواهيم داد که در زمين افساد مي‏کنند يا پرهيزکاران را مانند اهل فجور قرار خواهيم داد.

و در جاي ديگر که هر دو حجت را در يک آيه جمع نموده مي‏فرمايد: «ام حسب الذين اجتر حوالسيئات ان نجعلهم کالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ساء ما يحکمون - وخلق اللَّه السماوات و الارض بالحق و لتجزي کل نفس بما کسب و هم لايظلمون» (جاثيه - 21 و 22) آيا کسانيکه به جرم و جنايتها پرداخته‏اند گمان مي‏برند که ما آنان را مانند کساني که ايمان آورده و کارهاي نيک انجام داده‏اند، قرار خواهيم داد؟ به طوريکه زندگي‏و مرگشان برابر باشد. بر حکمي است که مي‏کنند خدا آسمانها و زمين را آفريده به حق و براي اينکه هر نفس به آنچه با عمل خود کسب کرده جزا داده شود بي اينکه به مردم ستم شود.

يک سلسله استدلالهاي ديگر هم در قرآن هست که همان نظام موجود و مشهور را دليل بر قيامت و روز رستاخيز قرار مي‏دهد. در اول سوره حج و مؤمنون هست که‏اي مردم، اگر در بعث و در قيامت شک و ريب داريد، پس ببينيد خلقت خودتان را کا شمارا از نطفه آفرديم، نطفه را از خاک آفريديم، بعد نطفه را به علقه و علقه را به مضغه تبديل کرديم، بعد براي مضغه استخوان قرار داديم، بعد گوشت پوشانديم، بعد شما را به صورت طفل در آورديم «ثم انّکم بعد ذلک لميتون -ثم انّکم يوم القيامه تبعثون» (مؤمنون -15 و 16) سپس همه شماها بعداز آن خواهيد مرد، و آنگاه روز قيامت به يقين مبعوث خواهيد شد، کانّه همين راهي را که تا به حالا آمده‏ايد دامه مي‏دهيد تا منتهي مي‏شود به قيامت.

قرآن بارها تذکر داده که ايمان به روز جزا هم تراز ايمان به خدا و يکي از اصول سه گانه اسلام است که منکر آن از آئين اسلام خارج و سرنوشتي جز هلاکت ابدي ندارد، و حقيقت امر نيز همين است زيرا اگر از جانب خدا حسابي در کار و جزا پاداشي در پيش نباشد، دعوت ديني که مجموعه‏اي از فرمانهاي خدا و اوامر و نواهي او است، کمترين اثري در بر نخواهد داشت و وجود و عدم دستگاه نبوت و تبليغ در اثر مساوي خواهد بود، بلکه عدم

آن بر وجودش رجحان خواهد داشت، زيرا پذيرفتن دين و پيروي از مقررات شرع خالي از سخني و سلب آزادي نيست و در صورتيکه متابعت آن اثري در بر نداشته باشد هرگز مردم بار آن را نخواهند پذيرفت و از آزادي طبيعي دست بر نخواهند برداشت.

از اينجا روشن مي‏شود که اهميت تذکر و ياد آوري روز رستاخيز معادل با اهميت اصل دعوت ديني است، و هم از اينجا روشن مي‏شود که ايمان به روز جزا مهمترين عاملي است که انسان را به ملازمت تقوي و اجتناب اخلاق ناپسند و گناهان يزرگ وادار مي‏کند، چنانکه فراموش ساختن يا ايمان نداشتن به آن ريشه اصلي هر گناهي است. خداوند در قرآن کريم در سوره ص آيه 26 مي‏فرمايد: «ان الذّين يضلون عن سبيل اللَّه اهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب» کسانيکه از راه خدا بيرون رفته و گمراه مي‏شوند، براي ايشان عذابي است سخت در مقابل اينکه روز حساب را فراموش کردند. چنانکه پيداست در آيه کريمه فراموشي روز حساب منشأهر گمراهي شده است.

معاد جسماني

منظور از معاد جسماني اين نيست که تنها جسم در جهان ديگر بازگشت مي‏کند بلکه هدف اين است که روح و جسم توأماًمبعوث مي‏شود و به تعبير ديگر بازگشت روح مسلم است، گفتگو از بازگشت جسم است. جمعي از فلاسفه پيشين تنها به معاد روحاني معتقد بودند و جسم را مرکبي مي‏دانستند که تنها در اين جهان با انسان است و بعد از مرگ از آن بي نياز مي‏شود، آن رارهامي‏سازد و به عالم ارواح مي‏شتابد.

ولي عقيده علماي بزرگ اسلام اين است که معاد در هر دو جنبه روحاني و جسماني صورت مي‏گيرد، در اينجا بعضي معتقد به خصوص جسم سابق نيستند و مي‏گويند: خداوند جسمي را در اختيار روح مي‏گذارد، و چون شخصيت انسان به روح اوست اين جسم، جسم او محسوب مي‏شود. در حالي که محققين معتقدند همان جسمي که خاک و متلاشي شده به فرمان خدا جمع آوري مي‏شود و لباس حيات نويني ير آن پوشانده مي‏شود و اين عقيده‏اي است که از متون آيات قرآن مجيد گرفته شده است.

شواهد معاد جسماني در قرآن مجيد آن قدر زياد است که به طور يقين مي‏توان گفت: آنها که معاد را منحصر در روحاني مي‏دانند کمترين مطالعه‏اي را در آيات فراوان معاد نکرده‏اند و گرنه جسماني بودن معاد در آيات قرآن بقدري روشن است که جاي هيچگونه ترديد نيست.

از جمله آيات مي‏توان به آيه 79 سوره «يس» اشاره کرد آنجايي که مرد اعرابي قطعه استخوان پوشيده‏اي را پيدا کرد و از پيامبر (ص) سؤال نمود که چه کسي اين استخوانهاي پوسيده را زنده مي‏کند؟ در جواب خداوند فرمود: «قل يحييها الذّي انشاها اول مره و هو بکل خلق عليم» بگو همان کسي آن را زنده مي‏کند که نخستين بار آن را آفريد و او به هر مخلوقي آگاه است.

تمام تعجب مشرکان و مخالفت آنها در مسأله معاد بر سر همين مطلب بود که چگونه وقتي ما خاک شديم و خاکهاي ما در زمين گم شد، دوبتره لباس حيات در تن مي‏کنيم. به همين دليل عموماً استدلالات قرآن در باره امکان معاد بر محور همين معاد جسماني دور مي‏زند، بعلاوه قرآن کراراً خاطر نشان مي‏کند که شما در قيامت از قبرها خارج مي‏شويد، که قبرها مربوط به معاد جسماني است.

داستان مرغهاي چهارگانه حضرت ابراهيم (ع) و همچنين داستان عزير و زنده شدن او بعد از مرگ، و ماجراي مقتول بني اسرائيل که همه به صراحت از معاد جسماني سخن مي‏گوند.

توصيفهاي زيادي که قرآن مجيد از مواهب مادي و معنوي بهشت کرده است همه نشان مي‏دهد که معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق مي‏پذيرد و گرنه حور و قصور و انواع غذاهاي بهشتي و لذائذ مادي در کنار مواهب معنوي معني ندارد.

به هر حال ممکن نيست کسي کمترين آگاهي از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جسماني را انکار نمايد.

فهرست منابع

-قرآن مجيد

- اديان و مذاهب جهان، سيد محمد صادق بني حسيني، مؤلف

- امامت در پرتو کتاب وسنت، مهدي سماوي (مترجم ؛ حميدرضا آژير، حسن صابري) بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي

- امامت و رهبري، شهيد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا

- اصول اعتقادات، اصغر قائمي

- اصول عقايد، رضا استادي

- اصل الشيعه و اصولها

- اين است آئين ما، محمد حسين کاشف الغطاء، هدف

- براهين الشيعه الجليه في دحض اباطيل الندوي و ابن تيميه، احمد بن عزيز الموسوي الفلي

- پيام انقلاب ش 143، سپاه پاسداران، سپاه پاسداران

- پيام حکمت، محمد تقي فخلعي، بعثه مقام معظم رهبري

- تفسير الميزان، سيد محمد حسين طباطبايي (مترجم؛سيد محمد باقر موسوي همداني) دفتر انتشارات اسلامي

-تفسير نمونه،جمعي از نويسندگان زير نظر آيت اللَّه مکارم شيرازي، دارالکتب الاسلاميه

- تفسير موضوعي قرآن مجيد، سازمان چاپ دانشگاه آزاد اسلامي

- تشيع سيري در فرهنگ و تاريخ تشيع، دائره المعارف تشيع، نشر سعيد محبي

- تصوف و تشيع، هاشم معروف الحسني، (مترجم؛سيد محمد صادق عارف) بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي

- توحيد، شهيد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا

- تشيع مولود طبيعي اسلام، حجتي کرماني

- تاريخ علم کلام و مذاهب اسلامي، علي محمد ولوي، بعثت

- توضيح الملل، محمد بن عبدالکريم شهرستاني، اقبال

- چرا مذهب شيعه را انتخاب کردم، محمد امين انطاکي، اسلامي

- چگونگي ظهور و غلبه حضرت مهدي (عج)، سيد حسين تقوي،

- حيات پس از مرگ، سيد محمد حسين طباطبايي، دفتر انتشارات اسلامي

- دفاع از حريم تشيع، ابوالفتوح رازي

- راه دشوار، مالک محمودي، دارالقرآن الکريم

- ريشه شيعه و پايه‏هاي آن، محمد حسين آل کاشف الغطاء شرکت سهامي چاپ

سيري در عقايد، احمدي شاهرودي

- شبهاي پيشاور، سلطان الواعظين شيرازي، دارالکتب الاسلاميه

- شئون ولايت، محسن شفائي، چاپخانه خرمي

- شيعه در اسلام، سبط الشيخ

- شيغعه در تاريخ، الزين العاملي

- شيعه، سيد محمد حسين طباطبايي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي

-شيعه در اسلام، سيد محمد حسين طباطبايي، دفتر تبليغات اسلامي قم

- شناخت شيعه پيروان علي (ع)، حسين عماد زاده، مکتب قرآن

- شيعه کيست و تشيع چيست، محمد جواد مغنيه، اقبال

- صد درس از بحث امامت، علي عراقچي همداني، انتشارات حقايق

- صفات الشيعه و فضائل الشيعه، محمد بن علي بن بابويه قمي

- عدل الهي، شهيد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا

- عقائد شيعه اثني عشريه، استر آبادي

-فرهنگ معارف اسلامي، سيد جعفر سجادي، شرکت مؤلفان ومترجمان ايران

- فروغ ولايت، جعفر سبحاني، انتشارات صحيفه

- قيام و انقلاب مهدي، شهيد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا

- مأموريت در ايران، ويليام سوليوان، هفته

- محمد (ص) در آئينه اسلام و شش مقاله، سيد محمد حسين طباطبايي، نشر محمد (ص)

- مشکوه ش 2، گروهي از نويسندگان، آستان قدس رضوي

- معاد، شهيد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا

- مکتب تشيع، سيد محمد حسين طباطبايي

- نبوت، شهيد مرتضي مطهري انتشارات صدرا

- ويژگيهاي فکري شيعه، محمد رضا مظفر

- همراه با راستگويان، سيد محمد تيجاني سماوي، بنياد معارف اسلامي

- هويه التشيع، احمد الوائلي

کتاب شناسي‏

- آغاز و فرجام جهان از نظر قرآن، سيد محمدرضا حسيني هاشمي، کتابخانه احمدي شيراز

- آنگاه که هدايت شدم، سيد محمد تيجاني سماوي، بنياد معارف اسلامي‏

- آواي در سکوت، جواد نعيمي، نسل جوان‏

- ابوطالب يگانه مدافع اسلام، محمدرضا طبسي، قائم‏

- اخلاق زندگي، احمد صادقي اردستاني، دارالنشر

- ارمغان هند و پاک، مرتضي لنگرودي، انتشارات ائمه‏

- اسلام ش 1 و 2، گروهي از نويسندگان، دارالاضواء

- اسلام و بلاهاي نوين، محمد غزالي، فراهاني‏

- امام صادق(ع) جلوه امامت در افق دانش، احمد ترابي، آستان قدس رضوي‏

- اين است شيخيگري، ا.خ.ليقواني، کتابخانه ولي عصر

- بحثي درباره مرجعيت و روحانيت، گروهي از نويسندگان، انتشار

- بقيع ش 44، گروهي از نويسندگان، جامعه روحانيت مبارز جزيره العرب‏

- پژوهشي درباره تفسير شيعه و تفسير...، رجبعلي مظلومي، آفاق

- تاريخ تشيع اصفهان قرن 1 تا 10، مهدي فقيه ايماني، مؤلف‏

- تاريخ بانک و بانکداري، ژان ريووار، آموزش انقلاب اسلامي‏

- تاريخ فقه جعفري، هاشم معروف الحسني، بدر

- تشيع در اندلس، محمود علي ملکي، انصاريان‏

- حسن و قبح عقلي، محمدجواد حيدري خراساني‏

- حکمت ديني و يونان زدگي در عالم اسلامي، محمد مددپور، مرکز مطالعات شرقي فرهنگ و هنر

- حيات فکري و سياسي امامان شيعه، رسول جعفريان، سازمان تبليغات اسلامي‏

- دانشنامه حقوقي، محمدجعفر جعفري لنگرودي، اميرکبير

- دبستان مذاهب، کيخسرو اسفنديار، کتابخانه طهوري‏

- در راه تفاهم، سيد عبدالحسين شرف الدين، آزادي‏

- در راه وحدت، مرتضي عسگري، بنياد بعثت‏

- راويان امام رضا(ع) در سندالرضا، عزيزاللّه عطاري، کنگره جهاني حضرت رضا(ع)

- رمضان در تاريخ، لطف اللّه صافي، قدر

- سقوط تعهدات، مهدي شهيدي، کانون و کلاس دادگستري‏

- سير کلام در فرق اسلام، محمدجواد مشکور، شرق‏

- سيري در صحيحين، محمدصادق نجمي، مهر

- سيري در قرآن، عبدالفتاح طباره، آستان قدس رضوي‏

- سيماي ارسباران، سعيد عباس زاده، نهاوندي‏

- شاهراه، ابوالفتح حکيم هاشمي، چاپخانه زهره‏

- شيعه مي‏پرسد، سيد علي اکبر موسوي، مرتضوي‏

- شهيد اول، محمدحسن اماني، سازمان تبليغات اسلامي‏

- فلاسفه شيعه، عبداللّه نعمه، کتاب فروشي ايران‏

- قهرمانان اسلام، علي اکبر تشيد، کتابخانه اسلام‏

- کامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عزالدين علي بن الاثير

- کليد قرآن، صادق حسن زاده، مؤمنين‏

- کيفر کردار يا قانون مجازات، سيد محمدتقي مقدم، کتاب فروشي اسلاميه‏

- کيهان فرهنگي ش 53، گروهي از نويسندگان، مؤسسه کيهان‏

- مباني دين و مذهب شيعه، سيد احمد نجفي خردمند، دارالتبليغ اسلامي‏

- مجموعه رسائل، ملاهادي سبزواري، انجمن اسلامي حکمت و فلسفه ايران‏

- مجموعه گفتارها، شهيد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا

- مذهب شيعه و مذاهب ساختگي شيخيه و صوفيه، سيد حسن موسوي خراساني، امين‏

- مشترکات شيعه و سني پيرامون حشر و برزخ، محمدابراهيم ايزدخواه‏

- مظلومي گمشده در سقيفه، شهيد سيدرضا پاک نژاد، مهديه اشکذر

- معنويت تشيع، سيد محمدحسين طباطبايي‏

- مناظره علمي، محمدصادق نجمي، پارسا

- منهاج الدموع، علي قرني گلپايگاني، دين و دانش‏

- ناصر خسرو و اسماعيليان، آ.ي برتلس، بنياد فرهنگ ايران‏

- نامه شيعيان، احقاقي، شرکت چاپخانه خراسان‏

- نداي وحدت، حسن سعيد، چهل ستون مسجد جامع‏

- هدايه القاصرين، مرتضي ثامني، مؤلف‏

هديه اسماعيل در قيام سادات علوي، علي اکبر تشيد، آستان قدس رضوي‏

- هماهنگي حقوق اسلامي با احتياجات روز، ابوالفضل عزتي، انجمن علمي مذهبي دانشگاه تبريز

- يادنامه علامه اميني، سيد جعفر شهيدي و محمدرضا حکيمي، مؤسسه انجام کتاب‏

1) به نقل از کتاب شيعه (علامه طباطبايي)

2) به نقل از کتاب ريشه شيعه و پايه‏هاي آن (محمد حسين آل کاشف الغطاء)

3) قاعده لطف: دائما بين عقل انسان و نفس او مخاصمه است که اگر عقل برتر آمد انسان از حيث مقام رشد کرده و راه انسانيت و معنويت خود را مي‏يابد ولي اگر نفس برتر آمد زيانکار خواهد بود و چنين فردي از مرحله انسانيت به سوي حيوانيت تنزل خواهد کرد و عموما در ميان نسل بشري نفس است که غالب مي‏آيد،

پس براي اينکه انسانها هميشه در چنگال اين کشمکشهاي دروني گرفتار نباشند بر خداوند از لحاظ رحمت و لطف درباره انسانها لازم است پيامبري از ميان خود آنها انتخاب کند تا آيات خداوندي را براي آنان بخواند و آنها را تزکيه نمايد و آنان را ازاعمال و رفتاريکه فاسد کننده است بترساند و با چيزهايي که صلاح آنان در آنهاست و سعادتشان بسته به انجام آن کارها مي‏باشد مژده و بشارت دهد. علت وجوب اين لطف يعني بعثت اين است که لطف به بندگان لازمهکمال مطلق خداوند است و او به بندگانش لطف کننده و کريم است و وقتيکه محل قابل و مستعد براي کسب فيض باشد لازم است خداوند لطف خود را درباره آن محل اضافه نمايد چون اگر اضافه نکند بخيل خواهد بود که ساحت خداوند منزه از بخل است و نقص در خداوند راه ندارد.

4) تفسير نمونه ج 17 صفحه 298

5) تفسير نمونه ج 17 صفحه 300

6) امامت در پرتو کتاب و سنت صفحه 59

7) تفسير موضوعي قرآن مجيد صفحه 196

8) همان

9) صد درس از بحث امامت 161

10) همان

11) ترجمه تفسير الميزان ج 4 صفحه 653

12) تفسير موضوعي قرآن مجيد صفحه 200

13) تفسير نمونه ج 2 صفحه 440

14) ترجمه تفسير الميزان ج 3 366

15) تفسير موضوعي قرآن صفحه 206

16) 1و2 تفسير موضوعي قرآن صفحه 207 و 209

17) تفسير موضوعي قرآن صفحه 211

18) امامت در پرتو کتاب و سنت صفحه 121

19) صد درس از بحث امامت صفحه 141

20) تفسير موضوعي قرآن مجيد صفحه 168

21) تفسير موضوعي قرآن مجيد صفحه 170

22) صد درس از بحث امامت صفحه 177

23) پيام حکمت صحفه 34

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 8 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .