اثبات حدیث قرطاس(دوات و قلم) با استناد به منابع اهل سنت

لطفا حدیث قرطاس یا همان دوات و قلم را با استناد به منابع مهم اهل سنت اثبات بفرمایید؟

حدیث قرطاس یا همان دوات و قلم از احادیث صحیحه و متیقن است که علاوه بر اینکه تمام علمای بزرگ شیعه آنرا در کتبشان نقل کرده اند؛ بسیاری از علمای اهل سنت نیز بدان اقرار کرده و آنرا ذکر کرده اند ؛ ما برای روشن شدن مطلب به بررسی اسناد این قضیه در کتب اهل سنت می پردازیم:
قضیه از اين قرار بود كه در روزهاى پايانى عمر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن حضرت به جمعى از اصحاب كه به عيادتش رفته بودند، فرمود: «قلم و دواتى برايم حاضر كنيد تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد». ولى بعضى از صحابه به مخالفت برخاستند و مانع نوشتن اين نامه شدند!
اين حديث در شش مورد از صحيح بخارى(1) و سه مورد از صحيح مسلم(2) كه هر دو از معتبرترين كتب روائى اهل سنت است، آمده .
بخش نخست اين ماجرا مطابق نقل «مسلم» در كتاب صحيح خود چنين است: سعيد بن جبير مى گويد: ابن عباس گفته است: پنج شنبه و چه روز پنجشنبه سختى بود!(3) آنگاه ابن عباس گريست و سيل اشك او را ديدم كه همچون رشته مرواريد بر گونه هايش جارى شد. سپس ادامه داد: رسول خدا فرمود: «براى من كاغذ و قلمى بياوريد تا براى شما نوشته اى بنگارم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد...».(4)
در بدو امر چنين به نظر مى رسد كه باید همه اصحاب كه حضور داشتند با شنيدن اين خواسته رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، با شوق و علاقه فراوان قلم و دواتى حاضر بکنند، تا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) وصيت نامه اش را بنويسد; زيرا از يك سو اطاعت فرمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) واجب است و از سوى ديگر، اين نوشته به هدايت جاويدان و ترك ضلالت آنان پيوند مى خورد; و از سوى سوم ، پيامبر(صلى الله عليه وآله) در بستر بيمارى و رحلتش نزديك بود و طبعاً كلماتى جامع و هدايت ويژه اى را عرضه مى كرد; از اين رو ، بايد براى دريافت اين دستورالعمل از سوى پيامبر و پيشواى خود ، سر از پا نشناسند و بدون فوت وقت ، قلم و دوات حاضر كنند; ولى شگفت آور آنكه جمعى از صحابه با آن به مخالفت برخاستند!
راستى عكس العمل بعضى از آنان باوركردنى نيست! اما واقعيت دارد ، زيرا در كتب صحاح و كتاب هاى معروف تاريخى آمده است.
مطابق اين روايت، در حضور آن حضرت نزاع و درگيرى شد! برخى گفتند: قلم و دوات را حاضر كنيد و برخى گفتند نيازى نيست. در پاره اى از روايات، نام آنان كه مخالفت كرده اند، نيامده است(5); ولى در پاره اى از روايات تصريح شده است كه «عمر» به مخالفت برخاست.
از جمله در صحيح بخارى آمده است كه پس از درخواست رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى مهيا ساختن قلم و دوات، «عمر» گفت: «إنّ النّبيّ غلب عليه الوجع!!، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله; بيمارى بر پيامبر چيره شده است (كه چنين سخنانى مى گويد)، قرآن نزد شماست و كتاب خدا ما را كافى است!».(6)
بخارى در جاى ديگر از كتابش نيز همين سخن را با اندكى تفاوت از عمر نقل كرده است; او مى نويسد: ابن عباس مى گويد; وقتى كه بيمارى پيامبر شدت يافت، فرمود: «ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده، قال عمر: إنّ النبىّ(صلى الله عليه وآله)غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله حسبنا; براى من كاغذى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد! عمر گفت: بيمارى بر پيامبر چيره شده و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».(7)
صحيح مسلم نيز در يك مورد (از سه مورد) نام معترض را عمر ذكر كرده است.(8)
ولى با توجه به شباهت ديگر گفتارها با يكديگر، در مخالفت عمر با سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله)ترديدى نيست و اگر در نقل هايى آمده است «فقالوا»(9) و يا آمده «فقال بعضهم»(10) معلوم است كه يكى از مخالفت كنندگان با نوشتن وصيت نامه، عمر بوده است.
و همان گونه كه قبلا اشاره شد، اين ماجرا را بخارى شش بار و مسلم سه بار در كتاب خود آورده اند و از اين احاديث استفاده مى شود كه بعد از مخالفت عمر، بعضى به حمايت از او و جمعى به مخالفت با او برخاستند.
اين ماجرا را بسيارى ديگر از دانشمندان اهل سنّت نيز در كتاب هاى خود نقل كرده اند(11); ولى ما تنها احاديثى را كه در صحيح بخارى و مسلم است ـ كه صحيح ترين كتاب نزد برادران اهل سنت محسوب مى شود ـ مورد بررسى قرار مى دهيم.
بعد از اینکه معلوم شد عمر،به مخالفت با امر پیامبر پرداخته، اكنون به كلماتى كه در مخالفت با فرمان حضرت بيان شده است، مى پردازيم. باز تكرار مى كنيم همه اينها در صحيح بخارى و مسلم(مهمترین کتب اهل سنت) است.
در يك مورد آمده است: «فقال بعضهم: إنّ رسول الله قد غلبه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».(12)
در تعبير ديگر آمده است: «فقال عمر: انّ رسول الله قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».(13)
در تعبيرى شبيه به همان آمده است: «فقال عمر: إنّ النّبى قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».(14)
و در جاى ديگر نيز به اين صورت نقل شده است: «قال عمر: إنّ النّبى غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله، حسبنا».(15)
مطابق اين تعبيرات، عمر براى جلوگيرى از نوشتن نامه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) گفته است: «بيمارى بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چيره شده (و نعوذ بالله نمى داند چه مى گويد!) و قرآن كه نزد شما هست، براى هدايت ما و شما كافى است».
در پنج مورد واژه «هجر» (نعوذ بالله هذيان گفتن) به كار رفته است، البته در پاره اى موارد به صورت استفهامى و يك مورد به صورت اخبارى.
در يكجا آمده است: «فقالوا: أهجر رسول الله».(16) در دو مورد آمده است: «فقالوا: ما شأنه؟ أهجر؟ استفهموه».(17) اهل لغت نيز «هجر» را وقتى كه به بيمار نسبت داده شود، به معناى هذيان گويى دانسته اند.
«فيومى» در «مصباح المنير» مى نويسد: «هجر المريض فى كلامه هجراً ايضاً خلط وهذى; مريض در كلامش هجر گفت يعنى ناميزان حرف زد و هذيان گفت و به پرت و پلاگويى افتاد».(18)
در لسان العرب نيز آمده است: «الهَجْر: الهذيان والهُجْر بالضم: الاسم من الاهجار وهو الافحاش وهَجَر فى نومه ومرضه يهجُر هجراً: هذى; «هَجر» به معناى هذيان گويى است و «هُجر» كه اسم مصدر است به معناى سخن زشت است و هنگامى كه اين واژه به آدم خوابيده و يا بيمار نسبت داده شود ، مفهومش اين است كه او در خواب و يا حالت بيمارى هذيان گفت و حرف هاى نامربوط زد».(19)
به راستى چگونه مى توان درباره حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) كه فرستاده خدا و رابط ميان خدا و خلق شمرده مى شود، اين كلمات و سخنان را بر زبان جارى كرد؟!! در حالى كه قرآن در شأن او مى گويد: «(وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى); او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد»(20) و نيز قرآن مى گويد: «(وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا); آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد»(21) و نيز مى فرمايد: «(فَلْيَحْذَرْ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ); آنان كه فرمان او را مخالفت مى كنند، بايد بترسند از اينكه فتنه اى دامنشان را بگيرد، يا عذابى دردناك به آنها برسد!».(22)
نزاع و درگيرى در محضر آن حضرت
علاوه بر اين سخنان ناروا، بعضى از صحابه در محضر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به نزاع و كشمكش پرداختند. جمعى با عمر همراهى كردند و گروهى با او به مخالفت برخاستند و مى گفتند:بگذاريد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) وصيت نامه اش را بنويسد.
همان گونه كه در بعضى از روايات صحيح بخارى آمده است: «فاختلفوا وكثُر اللَّغَط; آنها اختلاف كردند و هياهو و داد و فرياد زياد شد».(23)
در چهار روايت در صحيح بخارى و صحيح مسلم آمده است: «فتنازعوا ولاينبغى عند نبىّ تنازع; به نزاع و كشمكش پرداختند در حالى كه اين كار در محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله) شايسته نبود».(24)
در سه روايت در صحيح بخارى و مسلم (با اندكى اختلاف در تعبيرات) آمده است: «فاختلف اهلُ البيت فاختصموا، فكان منهم من يقول: قرِّبوا يكتب لكم النبىّ كتاباً لن تضلوا بعده، ومنهم من يقول ما قال عمر; اهل خانه اختلاف كردند و با هم به درگيرى و خصومت پرداختند. برخى از آنها مى گفتند: قلم و دوات را حاضر كنيد تا براى شما نامه اى بنويسد كه پس از آن هرگز گمراه نشويد و برخى نيز سخن عمر (كه بيمارى بر پيامبر غلبه كرده) را مى گفتند».(25)
اين مطالب كاملا گوياى آن است كه در نزد آن حضرت به خصومت و كشمكش و نزاع پرداختند و سخنان بالا ردّ و بدل شد!
عكس العمل پيامبر چگونه بود؟
عكس العملى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در برابر برخوردهاى نارواى جمعى از صحابه و نزاع و درگيرى آنان از خود نشان داد نيز قابل توجه است. مطابق آنچه در صحيح بخارى و مسلم آمده، دو نوع عكس العمل از آن حضرت نقل شده است:
1. فرمود: «قوموا عنّى ولاينبغى عندى التنازع; از نزد من برخيزيد (و دور شويد) كه در محضر من نزاع و كشمكش سزاوار نيست».(26)
در اين تعبير كاملا خشم و ناراحتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از سخنان، اعمال و رفتار آنها آشكار است.
2. هنگامى كه نزاع و كشمكش پيش آمد و حرف هاى زشتى به آن حضرت زده شد، فرمود: «ذرونى، فالّذى أنا فيه خير ممّا تدعوني إليه; مرا به حال خودم واگذاريد! چرا كه اين حالتى كه من در آن هستم بهتر از چيزى است كه مرا بدان فرا مى خوانيد».(27) (اشاره به حالت توجه مخصوص به خدا در آخرين ساعات عمر است)
اندوه فراوان ابن عباس براى چه بود؟
مطابق پنج روايت از روايات صحاح، هنگامى كه ابن عباس مى خواهد گزارشى از ماجراى آن روز بدهد، نخست با تأثر و اندوه از آن ياد مى كند و سپس به نقل حادثه مى پردازد، به عنوان نمونه: «سعيد بن جبير ـ مطابق نقل صحيح بخارى ـ مى گويد، ابن عباس مى گفت: «يوم الخميس و ما يوم الخميس; روز پنج شنبه، چه روز پنج شنبه دردناكى؟!».
سپس سعيد بن جبير مى افزايد: «ثمّ بكى حتّى بلَّ دمعه الحصى; سپس (ابن عباس) آن قدر گريست كه قطرات اشك چشمش روى سنگريزه هاى زمين افتاد».(28)
روشن است كه تأسف ابن عباس و اشك فراوان او، هم به سبب توهينى است كه به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شد و هم به خاطر جلوگيرى از نوشتن آن حضرت; كه در صورت نوشتن، از گمراهى امت جلوگيرى مى شد.
در چهار نقل ديگر در صحيح بخارى و مسلم از اين حادثه آمده است كه ابن عباس پس از نقل اين ماجرا، در پايان براى ممانعت از كتابت آن نامه، بسيار تأسف مى خورد. از جمله: در روايتى كه عبيدالله بن عبدالله از ابن عباس نقل مى كند، پس از بيان ماجراى جلوگيرى از ممانعت كتابت نامه، آمده است: عبيدالله گفت: ابن عباس همواره مى گفت: مصيبت و خسارت سنگين و حقيقتاً خسارت تام، آن است كه آنان به سبب اختلاف، هياهو و كشمكش مانع شدند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن نامه را بنويسد».(29)
آيا مى توان چنين نسبت هايى را به پيامبر داد و نافرمانى كرد؟
شارحان «صحاح» در شرح اين احاديث تصريح كرده اند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سلامت و بيمارى معصوم است و هميشه سخنش عين حقيقت است.
ابن حجر عسقلانى از «قرطبى» نقل مى كند كه: «مقصود از «هجر» در اين حديث سخن انسان بيمار است كه درست حرف نمى زند و لذا به حرف او اعتنايى نمى شود». سپس مى افزايد: وقوع چنين امرى (هذيان گويى) از پيامبر(صلى الله عليه وآله) محال است; زيرا آن حضرت در سلامت و بيماريش معصوم است، به دليل سخن خداوند كه مى فرمايد: «او (پيامبر) از سر هوا و هوس سخن نمى گويد» و به دليل سخن خود آن حضرت كه فرمود: « من در حال خشم و خشنودى (در هر حالى) جز حق نمى گويم».(30)
بدرالدين عينى نيز در «عمدة القارى» كه در شرح صحيح بخارى است، دقيقاً همين مطلب را مى گويد.(31)
دانشمند معروف ديگرى به نام «نووى» نيز در شرح صحيح مسلم مى گويد: بدان كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) يقيناً از سخن دروغ و ناروا و تغيير احكام شرعى چه در حال صحت و چه در بيمارى معصوم است».(32)
اضافه بر آيات متعددى از قرآن مجيد كه قبلا به آن اشاره شد، اينها همگى گواه است كه مقام پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فراتر از اين بود كه سخن نادرستى در تمام عمر از او سر زند.
قابل توجه اينكه گروهى از دانشمندان اهل سنت دست به توجيهاتى براى اين مسأله مسلم تاريخى زده اند، كه راستى شگفت آور است!!
مسأله اى به اين روشنى توجيه ندارد، آيا بهتر نبود به جاى توجيهات غير منطقى، پيشداورى هاى خود را كنار مى گذاشتند و مى گفتند خطاى بزرگى از شخص يا اشخاصى سر زده كه همه مى دانيم آنها جايز الخطا بوده اند.
به عنوان نمونه در كتاب «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى» كه از مهمترين كتب نزد اين برادران است مى خوانيم: علما متفقند كه قول عمر حسبنا كتاب الله (قرآن براى ما كافى است) نشانه قوت فقه و دقت نظر او است!!(33) آيا جمله قبل از آن كه گفته است: «بيمارى بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) چيره شده (و پريشان گويى مى كند)» نيز نشانه فقه و دقت نظر است؟!
به علاوه آيا كتاب الله بدون سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) كافى است در حالى كه حتى عدد ركعات نماز، و نصاب زكاة، و عدد اشواط طواف و عدد سعى و رمى جمرات و بسيارى از احكام ديگر فقط در سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده، آيا نفى اين امور نشانه فقه و دقت نظر است؟ آيا اعتراف به واقعيت ها بهتر از اين گونه توجهات نيست (خدا عالم است!).
مسأله مهم تر!
از اين سخنان ناروا و حيرت انگيز كه در شش مورد از كتاب صحيح بخارى و سه مورد صحيح مسلم آمده است، كه بگذريم اين سؤال پيش مى آيد كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) چه چيز مهمى را مى خواست بنويسد (يا دستور دهد آن را بنويسند) كه با اين مخالفت شديد روبه رو شد؟!
به يقين آن مطلب اولا تناسب با آخرين روزهاى حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) داشته. ثانياً: مسأله بسيار مهمى بوده كه اگر به آن عمل مى شد هرگونه گمراهى و اختلاف ناشى از آن برطرف مى گشت. ثالثاً: آن مسأله خوشايند بعضى از حاضران نبود، و با آن مخالف بودند.
تصور مى كنيم خواننده گرامى مى تواند حدس زند كه آن مسأله چيزى جز مسأله خلافت و ولايت نبود، خلافت چه كسى جز على بن ابى طالب(عليه السلام)؟!
ما معتقديم پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) پس از بيانات گوناگون در جهت معرفى امام على(عليه السلام) به ولايت امّت و به ويژه پس از ماجراى غدير، در پى تثبيت امر امامت و خلافت آن حضرت بود;اين نكته را مى توان از كلمات مشابه اين حديث و كلمات ديگرى از آن حضرت كه درباره عترت گرامى اش فرموده است ـ مخصوصاً حديث ثقلين ـ بدست آورد.
پي نوشت :
1 . صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4; كتاب الجهاد والسير; باب 175، ح 1; كتاب الجزية، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى ووفاته)، ح 4; همان باب، ح 5; كتاب المرضى، باب 17 (باب قول المريض قوموا عنى)، ح 1 .
2 . صحيح مسلم; كتاب الوصية،باب6، ح 6; همان باب، ح 7; همان باب، ح 8.
3 . اين حادثه در روز پنج شنبه اتفاق افتاد و مطابق نقل طبرى آن حضرت در روز دوشنبه (چهار روز بعد) وفات يافت. طبرى در حوادث سنه يازدهم هجرى مى نويسد: «روزى كه رسول خدا رحلت فرمود همه مورخين اتفاق دارند كه روز دوشنبه بوده است». در فتح البارى نيز ابن حجر مى نويسد: آن حضرت روز پنج شنبه بيمار شد و روز دوشنبه رحلت كرد. (ج 7، ص 739) .
4 . صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 7 .
5 . صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب 175، ح 1; كتاب الجزيه، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى و وفاته)، ح 4 و 5; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 و 7 .
6 . صحيح بخارى،كتاب المرضى،باب17 (باب قول المريض قوموا عنى)،ح1.
7 . همان مدرك، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 .
8 . صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8 .
9 . صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 و 7 .
10 . صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 5 .
11 . رجوع كنيد به: مسنداحمد، ج 1، ص 222، 293، 324، 325 و 355; ج 3، ص 346; مسند ابى يعلى، ج 3، ص 395; صحيح ابن حبان، ج 8، ص 201; تاريخ طبرى، ج 3، ص 193; كامل ابن اثير، ج 2، ص 185 وكتب ديگر .
12 . صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 5 .
13 . صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8 .
14 . صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب 17، ح 1 .
15 . همان مدرك، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 .
16 . صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب 175، ح 1 .
17 . همان مدرك، كتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 .
18 . مصباح المنير، واژه هجر.
19 . لسان العرب، واژه هجر.
20 . نجم، آيه 3 .
21 . حشر، آيه 7 .
22 . نور، آيه 63. ابن كثير مى نويسد: «ضمير «امره» به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بر مى گردد» و در ادامه كه قرآن فرمود: (أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ) نيز مى نويسد: «اى فى قلوبهم من كفر او نفاق او بدعة; (مخالفت با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سبب فتنه مى شود) يعنى چنين افرادى در قلبشان به كفر، يا نفاق، و يا به بدعت دچار مى شوند». (تفسير ابن كثير، ج 5، ص 131)
23 . صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39، ح 4 .
24 . صحيح بخارى، كتاب الجهاد والسير،باب175،ح1;كتاب المغازى،باب84، ح 4; كتاب الجزيه، باب 6، ح 2; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح6.
25 . صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب 17، ح 1; كتاب المغازى، باب 84، ح5; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8.
26 . صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39، ح 4. در برخى از روايات فقط كلمه «قوموا» آمده است: همان مدرك، كتاب المغازى، باب 84، ح 5; كتاب المرضى، باب 17، ح 1; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8 .
27 . صحيح بخارى، كتاب الجزيه، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84، ح 4; كتاب الجهاد والسير، باب 175، ح 1 (در اين حديث، به جاى «ذرونى» كلمه «دعونى» آمده است). در صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6، نيز آمده است: قال: «دعونى فالّذى أنا فيه خير».
28 . صحيح بخارى، كتاب الجزيه، باب 6، ح 2. شبيه همين مضمون در چند نقل ديگر نيز آمده است; ر.ك: صحيح بخارى، كتاب الجهاد والسير، باب 175، ح 1; كتاب المغازى، باب 84، ح 4 (بدون نقل گريستن ابن عباس); صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 60، ح 6 و ح 7 .
29 . صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب 17، ح 1 ; شبيه به همين مضمون: كتاب العلم، باب 39، ح 4; كتاب المغازى، باب، 84، ح 5; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8 .
30 . فتح البارى، ج 7، ص 739 .-740
31 . عمدة القارى، ج 12، ص 388 (دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 2005 م).
32 . صحيح مسلم، بشرح الامام محيى الدين نووى، ج 4، ص 257 .
33 . صحيح بخارى، كتاب المرضى و صحيح مسلم، كتاب الوصية.

دیدگاه ها

Member since:
15 تیر 1395
Last activity:
10 هفته 5 ساعت

موضوع:شبهه حديث قرطاس
در احاديث صحيحي از زبان ابن عباس رضي الله عنه آمده است كه پيامبر اكرم در روز پنج شنبه(يوم الخميس) در بستر بيماري ميفرمايد برايم قلم و كاغذي بياوريد كه چيزي برايتان بنويسم كه هيچ وقت گمراه نشويد يا در لفظي ديگر پيامبر ميفرمايد دو نفر نيز با هم اختلاف نكنند در اينجا حضرت عمر ميگويد كه درد بر پيامبر غلبه يافته و كتاب الله براي ما كافي است وعده اي ديگر از اصحاب نيز گفتند كه پيامبر نعوذ باالله هذيان ميگويد(خداوند از خطاي آنها درگذرد) حال جواب : حضرت عمر ميگويد كه درد بر پيامبر غلبه يافته يعني حال ايشان خوب نيست قطعا حضرت عمر به حال ايشان بيشتر آگاهي داشته همانطور كه حضرت علي نيز پس از شنيدن اين سخنان سكوت كرده اند چرا كه پيامبر ميفرمايد چيزي برايتان بنويسم كه هيچ وقت گمراه نشويد و يا اينكه حتي دو نفر نيز با هم اختلاف نكنند اين سخن پيامبر اكرم اصلا امكان ندارد زيرا نفرموده اگر به ان تمسك كنيد گمراه نميشويد زيرا طبيعت امت طوري خواهد بود كه عده اي تمسك ميكنند و عده اي نيز آن را ترك ميكنند همانطور كه ايشان فرموده من كتاب و سنتم(طبق روايت سني) يا كتاب و عترتم را(طبق روايت شيعه) در ميان شما خواهم گذاشت كه اگر به آن تمسك كنيد هيچ وقت گمراه نخواهيد شد اما پيامبر در بستر بيماري ميفرمايد چيزي برايتان بنويسم كه هيچ وقت گمراه نشويد اين جمله اي كه پيامبر در بستر ميفرمايدقطعا جزو وحي و دين نبوده است زيرا كه قبل از اين واقعه دين خدا تكميل شده بود وپيامبر نيز چهار روز بعد از آن زنده ماندند اما در مورد آن هيچ گونه صحبتي نفرمودند مورد اولي كه به حضرت عمر طعنه ميزنند اين است كه حضرت عمر فرمودند كه حسبنا كتاب الله. و از سنت رويگردانيده.... واقعيت اين است كه خود پيامبر در روز حجه الوداع فرمودند كه من كتاب الله را در ميان شما ميگذارم كه به آن تمسك كنيد پس معلوم ميشود كه كتاب الله هم شامل قران است و هم شامل سنت شريف نبوي زيرا سنت هم تفسير قرآن بوده كه از طريق وحي نازل ميشود مورد دومي كه به حضرت عمر ايراد ميگيرند اين است كه اگر حضرت عمر اجازه اين كتابت را ميداد الان ما اين همه بي نظمي و تشدد در ميان امت اسلامي نداشتيم كه متاسفانه عده اي از علماي اهل سنت نيز با برداشت غلط از اين حديث حضرت عمر را محكوم كرده اند و اما جواب، ميگويم از دو حالت خارج نيست حالت اول يا اينكه پيامبر اصحاب خود را امتحان كرده يعني چيزغير ممكني را عمدا مطرح كرده اندتا بينش اصحاب را امتحان كنند كه كدام يك از آنها سريع عكس العمل نشان ميدهديا حالت دوم بدون تعارف بگييم پيامبر وضعيت مناسبي نداشته واشتباه كرده اند و اين با آيات قران نيز در تضاد نيست زيرا در چند جاي قرآن خداوند پيامبرش را توبيخ ميكند از جمله در سوره عبس، در سوره تحريم،و يا در سوره توبه كه خداوند ميفرمايد،.، لقد عفا الله عنك لم اذنت لهم.،..... واما بعد پيامبر بيست و سه سال در ميان اصحابش رسالت داشتند وبراي آنها در مورد وقايع زيادي صحبت كردند از جمله متفرق شدن امت به 73 فرقه ؛ مرتد شدن عده اي زياد بعد از خودشان؛ ظهور دجال و بسياري از موارد ديگر حال ميبينيم كه پيامبر در بستر بيماري چيزي ميفرمايند كه تمام حرف هايي را كه 23 سال به اصحاب فرمودند را نقض ميكرد و در اينجا باز هم فاروق اعظم كه آيات زيادي در مورد نظرات ايشان نازل شده است جلو يك بلاي عظيم را گرفته و دوباره بر افتخارات خود مي افزايد چرا كه اگر پيامبر چيزي مينوشتند بعد از مرگ ايشان طبق وعده هاي قبلي ايشان امت متفرق ميشدند الان من نوعي ميگفتم پيامبر كه در بستر بيماري فرمودند با اين جمله هيچگاه متفرق نخواهيد شد و اين باعث تناقضگويي در حرف هاي پيامبر ميشد چرا كه هيچ چيزي نميتواند مانع تفرقه شود مگر اراده الهي و تمسك به قرآن وسنت
منبع:ياوران سنت

پاسخ به شبهه
سلام عليكم.
اين سبك بحث را مي گويند « انشاء نويسي». ..
در بحث علمي، بايد به صورت منظّم و منطقي و با ذكر متن آيات و احاديث حرف زد نه به صورت درهم و فلّه اي و شلم شوربا.
عالم برجسته اي اهل سنّت ، جناب بخاري در معتبرترين كتاب حديثي اهل سنّت ، يعني صحيح بخاري ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلّم و في البيت رجال فقال النبي صلّى الله عليه و سلّم: هلموا أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال بعضهم: إن رسول الله قد غلبه الوجع و عندكم القرآن حسبنا كتاب الله، فاختلف أهل البيت و اختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده. و منهم من يقول غير ذلك. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف قال: رسول الله صلّى الله عليه و سلّم قوموا ـــــــ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ـ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند ـ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. در اين هنگام بعضي گفتند: بيماري بر او غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا چيزي بنويسد كه هرگز گمراه نشويد ؛ و برخي ديگر غير اين مي گفتند. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)» (صحيح بخاري ، ج5، ص138)
جناب بخاري در بيان ديگري از همين حديث نقل نموده كه: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ـــــــــ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ــ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نيز در بين آنها بود ــ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. پس عمر گفت: بيماري بر رسول خدا غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا رسول خدا چيزي بنويسد ؛ و برخي ديگر مي گفتند آنچه را كه عمر گفت. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون).» (صحيح بخاري ، ج7، ص9 ــ صحيح مسلم ، ج5 ، ص76)
اين متن حديث مورد بحث.
1ـ در اين حديث، ابداً گفته نشده كه علي(ع) نيز در اين ماجرا حضور داشته اند. در حالي كه جناب طرّاح شبهه گفته اند: « حضرت علي نيز پس از شنيدن اين سخنان سكوت كرده اند.»
اوّل ثابت كنيد كه علي(ع) در آن محلّ حضور داشته اند، بعد چنين جمله اي را بگوييد.
2ـ در اين حديث آمده كه بعد از اظهار نظر عمر، اصحاب دو دسته شدند، برخي طرفدار او شدند ولي برخي برخلاف او شدند.
بر فرض اينكه علي(ع) در آن محلّ بوده اند، جناب طرّاح شبهه از كجا فهميده اند كه علي(ع) جزء دسته ي مخالف عمر نبوده اند؟ در حديث آمده كه حاضران، دو دسته شدند، نگفته كه سه دسته شدند؛ يعني نگفته كه گروهي هم ساكت ماندند.
3ـ گفته است « قطعا حضرت عمر به حال ايشان بيشتر آگاهي داشته.»
طبق چه استدلالي اين ادّعا را داريد؟ عمر خدا بود يا پيامبر بود يا علم غيب داشت يا طبيب بود يا ... ؟ همان اندازه اي كه او از وضع پيامبر(ص) اطلاع داشت او هم داشت. بحث علمي جاي فضيلت تراشي متعصّبانه نيست.
4ـ « وعده اي ديگر از اصحاب نيز گفتند كه پيامبر نعوذ باالله هذيان ميگويد(خداوند از خطاي آنها درگذرد).»
اوّلاً در احاديثي كه صحبت هذيان آمده، قائلش عمر است.
ثانياً همين تعبير « غلب عليه الوجع » هم معني اش هذيان گويي است؛ لكن با الفاظ محترمانه تري گفته شده است. منظور عمر اين بود كه بيماري بر پيامبر(ص) چنان غلبه كرده كه نمي فهمد چه مي گوييد؛ لذا بچسبيد به قرآن و سخن پيامبر(ص) را ـ كه مي گوييد بياوريد چيزي برايتان بنويسم ـ رها كنيد. مگر هذيان گويي چيست؟ وقتي بيماري بر شخص غلبه نمود و شروع كرد به گفتن سخنان بي اساس، مي گويند دچار هذيان شده است.
لغتنامه دهخدا، هذيان را اين گونه معني نموده است: « تكلم غيرمعقول از بيماري يا جز آن.» فرهنگ عميد هم گفته است: « بيهوده گفتن در حالت بيماري يا خواب. گفتار بيهوده و غيرمعقول در حال بيماري و اشتداد تب.»
5ـ گفته است: « اين سخن پيامبر اكرم اصلا امكان ندارد ... .»
عجبا!!!!
پس يا حديث دروغ است؛ كه در اين صورت پس چرا صحيح بخاري و صحيح مسلم را صحيح مي ناميد؟
يا حديث درست و معاذ الله پيامبر(ص) دروغ گفته است.
يا هم حديث درست است هم پيامبر(ص) دروغگو نيست؛ بلكه معاذ الله آن حضرت دچار هذيان بوده اند؛ كه عمر همين نظر داشت.
يا هم حديث درست است هم پيامبر(ص) دروغگو نيست، هم دچار هذيان نشده، بلكه جهل بر آن حضرت عارض شده و سخني خطا گفته است؛ كه اين نظر طرّاح شبهه است.
يا هم حديث درست است هم پيامبر(ص) دروغگو نيست، هم دچار هذيان نشده، جهل هم بر ايشان عارض نشده، بلكه آن حضرت قصد امتحان نمودن اصحاب را داشته؛ كه اين هم نظر ديگر طرّاح شبهه است.
آقاي طرّاح شبهه، براي اثبات نظر اوّل خود، دلائلي هم آورده اند براي اثبات اينكه پيامبر(ص) دچار اشتباهات بسيار زشتي شده اند. ايشان به سوره عبس استناد كرده اند كه اگر در مورد پيامبر(ص) باشد، نه اشتباه بلكه يك صفت بسيار زشت براي آن حضرت اثبات مي شود. صفتي كه حتّي افراد عادي هم از آن منزّه هستند كجا رسد رسول الله(ص). شگفتا، اين آقا براي توجيه اشتباهات عمر، حاضر شده است اشتباه كردن رسول الله(ص) را اثبات كند.
آن دستور پيامبر(ص) براي هر منظوري كه بوده، يك نتيجه ي قطعي دارد. آن هم اينكه اصحاب موجود در آن جلسه ـ كه دقيقاً نمي دانيم چند و چه كساني بودند جز دو نفرشان كه عمر و ابن عبّاس باشد ـ به دو دسته تقسيم شدند؛ دسته اي خواستند دستور آن حضرت را عمل كنند و دسته ي دوم كه عمر در رأسشان بوده، نه تنها خودشان حاضر نشدند دستور آن حضرت را عمل كنند، بلكه حاضران را دعوت به تمسّك به قرآن و رها كردن دستور پيامبر(ص) كردند؛ در حالي كه خود قرآن كريم، به نحو مطلق و بدون هيچ قيدي فرمان داده كه از دستور رسول الله(ص) مثل دستورات خدا اطاعت شود.
فرمود: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ ــــ بگو: «از خدا و رسول، اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى‏دارد.»
طبق اين آيه، سرپيچي از دستور رسول الله(ص) موجب كفر مي شود.
« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً ـــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوا الأمر از خودتان را! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.»
طبق اين حديث هم اطاعت رسول الله(ص) واجب است. و اگر مؤمنين در چيزي نزاع داشتند بايد نزاع خود را به خدا و رسول الله(ص) برگردانند و از خدا و رسولش نظر بخواهند. و اگر كسي چنين نكرد، طبق اين آيه، ايمان حقيقي به خدا و آخرت ندارد.
حال آقاي طرّاح شبهه جواب دهد كه چرا عمر با دستور رسول الله(ص) مخالفت نمود و اطاعت نكرد؛ در حالي خود همان قرآن، امر به اطاعت از ايشان مي كند؟ ثانياً چرا وقتي بين عمر و طرفدارانش و دسته ي ديگر ـ كه طرفدار نظر پيامبر(ص) بودند ـ نزاع شد، عمر و طرفدارانش داوري را به خدا و رسولش برنگردانند؟ اگر به خدا برمي گرداند، اين همه آيات گفته اند كه از رسول اطلاعت كنيد. اگر به رسول هم بر مي گرداندند، مي گفت برويد قلم و كاغذ بياوريد. پس مخالفين، طبق اين آيه، به خدا و آخرت، ايمان حقيقي نداشته اند.
فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ ــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد؛ و سرپيچى ننماييد در حالى كه(سخنان او را) مى‏شنويد.»
عمر سخن آن حضرت را شنيد، و اين آيه را زير پا نهاد، آن هم با بهانه ي «عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله». خودش دعوت به كتاب الله مي كرد در حالي كه اين همه آيات را زير پا گذاشته است.
فرمود: « وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرينَ ــــ و خدا و پيامبرش را اطاعت نماييد! و نزاع (كشمكش) نكنيد، تا سست نشويد، و باد شما نرود! و صبر و استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است.»
اين آيه صريح است كه اطاعت پيامبر(ص) مثل اطاعت خدا، واجب است؛ و اگر اطاعت را رها نمودند و نزاع كرند، اوّلاً سست و فشل مي شوند. ثانياً بدشان مي رود؛ يعني بوي تعفّن درونشان بيرون مي ريزد. كما اينكه ريخت. عمر با آن مخالفت، به اهل انصاف نشان داد كه در باطن، ارزشي براي دستور رسول الله(ص) قائل نيست.
و فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ ـــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را، و اطاعت كنيد رسول را، و اعمال خود را باطل نسازيد.»
طبق اين آيه، اطاعت رسول الله(ص) واجب است؛ و هر كس از او اطاعت نكند، تمام اعمالش باطل مي شوند.
اگر عمر راست مي گويد كه تمسّك به كتاب الله دارد، پس چرا اين همه آيات را زير پا نهاده است؛ در حالي كه اين آيات، با صراحت امر مي كنند به اطاعت بي چون چرا از آن حضرت.
6ـ گفته است: « زيرا نفرموده اگر به ان تمسك كنيد گمراه نميشويد.»
بلي آن حضرت مي خواسته چيزي بنويسد، كه حتّي بدون تمسّك به آن هم امّت از گمراهي نجات مي يافت.
حالا چي مي خواست بنويسد؟
ما چه مي دانيم؟ مگر ما خدا و رسول هستيم كه خبر ذهن و قلب آن حضرت داشته باشيم. برخي شيعيان مي گويند مي خواسته امامت علي(ع) را بنويسد. اين هم يك حدس است.
براي ما اصلاً مهمّ نيست كه چي مي خواست بنويسد. مهمّ اين است كه آن حضرت با اين جريان، به جهانيان ثابت كردند كه «عمر» مطيع رسول الله(ص) نيست؛ و اين همه آيات را كه امر به اطاعت از رسول كرده اند، به راحتي زير پا مي نهد، آن هم با بهانه قرار دادن خود قرآن. وقتي اين حقيقت را به جهانيان فهماند، از آن پس هر كس پيرو عمر شده، ديگري عذر موجّهي نزد خدا و رسولش نخواهد داشت. كار رسول، اتمام حجّت است؛ و چه اتمام حجّتي روشنتر از اين؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زيرا طبيعت امت طوري خواهد بود كه عده اي تمسك ميكنند و عده اي نيز آن را ترك ميكنند همانطور كه ايشان فرموده من كتاب و سنتم(طبق روايت سني) يا كتاب و عترتم را(طبق روايت شيعه) در ميان شما خواهم گذاشت كه اگر به آن تمسك كنيد هيچ وقت گمراه نخواهيد شد اما پيامبر در بستر بيماري ميفرمايد چيزي برايتان بنويسم كه هيچ وقت گمراه نشويد اين جمله اي كه پيامبر در بستر ميفرمايدقطعا جزو وحي و دين نبوده است زيرا كه قبل از اين واقعه دين خدا تكميل شده بود وپيامبر نيز چهار روز بعد از آن زنده ماندند اما در مورد آن هيچ گونه صحبتي نفرمودند مورد اولي كه به حضرت عمر طعنه ميزنند اين است كه حضرت عمر فرمودند كه حسبنا كتاب الله. و از سنت رويگردانيده.... واقعيت اين است كه خود پيامبر در روز حجه الوداع فرمودند كه من كتاب الله را در ميان شما ميگذارم كه به آن تمسك كنيد پس معلوم ميشود كه كتاب الله هم شامل قران است و هم شامل سنت شريف نبوي زيرا سنت هم تفسير قرآن بوده كه از طريق وحي نازل ميشود مورد دومي كه به حضرت عمر ايراد ميگيرند اين است كه اگر حضرت عمر اجازه اين كتابت را ميداد الان ما اين همه بي نظمي و تشدد در ميان امت اسلامي نداشتيم كه متاسفانه عده اي از علماي اهل سنت نيز با برداشت غلط از اين حديث حضرت عمر را محكوم كرده اند و اما جواب، ميگويم از دو حالت خارج نيست حالت اول يا اينكه پيامبر اصحاب خود را امتحان كرده يعني چيزغير ممكني را عمدا مطرح كرده اندتا بينش اصحاب را امتحان كنند كه كدام يك از آنها سريع عكس العمل نشان ميدهديا حالت دوم بدون تعارف بگييم پيامبر وضعيت مناسبي نداشته واشتباه كرده اند و اين با آيات قران نيز در تضاد نيست زيرا در چند جاي قرآن خداوند پيامبرش را توبيخ ميكند از جمله در سوره عبس، در سوره تحريم،و يا در سوره توبه كه خداوند ميفرمايد،.، لقد عفا الله عنك لم اذنت لهم.،..... واما بعد پيامبر بيست و سه سال در ميان اصحابش رسالت داشتند وبراي آنها در مورد وقايع زيادي صحبت كردند از جمله متفرق شدن امت به 73 فرقه ؛ مرتد شدن عده اي زياد بعد از خودشان؛ ظهور دجال و بسياري از موارد ديگر حال ميبينيم كه پيامبر در بستر بيماري چيزي ميفرمايند كه تمام حرف هايي را كه 23 سال به اصحاب فرمودند را نقض ميكرد و در اينجا باز هم فاروق اعظم كه آيات زيادي در مورد نظرات ايشان نازل شده است جلو يك بلاي عظيم را گرفته و دوباره بر افتخارات خود مي افزايد چرا كه اگر پيامبر چيزي مينوشتند بعد از مرگ ايشان طبق وعده هاي قبلي ايشان امت متفرق ميشدند الان من نوعي ميگفتم پيامبر كه در بستر بيماري فرمودند با اين جمله هيچگاه متفرق نخواهيد شد و اين باعث تناقضگويي در حرف هاي پيامبر ميشد چرا كه هيچ چيزي نميتواند مانع تفرقه شود مگر اراده الهي و تمسك به قرآن وسنت
منبع:ياوران سنت
اين جمله ي خليفه دوم ، به وضوح نشان مي دهد كه او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلكه حتّي فتوا به زوال عقل آن جناب نيز داده است. چون منظور وي از اينكه بيماري بر رسول خدا غلبه نموده ، اين است كه آن حضرت معاذ الله هذيان مي گويد ؛ و هذيان زماني بر شخص عارض مي شود كه عقل او مخدوش شود. و اين واقعاً براي هر انسان منصفي جاي سوال است كه چرا وي چنين نسبت زشت و ناروايي را به رسول الله داد؟ در حالي كه اگر چنين نسبتي را به شخصي عادي بدهند ، اقوام او موي از سر گوينده مي كنند. وي چگونه چنين نسبتي به رسول خدا (ص) مي دهد در حالي خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ ـــــ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد ؛ آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست» (النجم:3ـ 4).
همچنين جاي سوال است كه چگونه برادران اهل سنّت ما كسي را به خلافت برگزيدند كه با ممانعت از نوشته شدن آن مكتوب ، موجب اين همه اختلاف ميان امّت اسلام شد؟ شما را به خدا دقّت كنيد! پيامبر خدا به صراحت فرمودند كه « كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من اختلاف نكنيد » و عمر بن خطّاب مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام اين اختلافات است ؛ و كسي كه چنين جرمي را در حقّ مسلمين مرتكب شده يقيناً شأنيّت آن را نخواهد داشت كه خلافت رسول الله را بر عهده بگيرد. اگر او عمداً اين كار را كرده كه ابداً لياقت اين مسند را ندارد ؛ چون اگر به آن برسد ، اسلام را نابود خواهد نمود ؛ كه در ادامه شواهد اين نابود نمودن را هم خواهيم آورد ؛ و اگر خطا نموده ، عرض مي شود: كسي كه اين اندازه خطاي فاحش مي كند و منشاء مصيبتي به اين عظمت مي شود ، چگونه مي تواند بر امّت امامت نموده ، حافظ دين اسلام باشد؟
اهل سنّت مي گويند شيعيان گمراه شده اند. فرض كنيم چنين باشد. باعث اين گمراهي كيست؟ خود پيامبر فرمودند: « هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا ». پس اگر شیعه گمراه شده علّتش عمر بن خطّاب است كه اجازه نداد آن نامه نوشته شود. شيعه نيز مي گويد: اهل سنّت گمراه شده اند. اگر چنين است، باز علّتش عمر بن خطّاب بوده. شكّ نيست كه يكي از اين دو مذهب، بر خطا مي باشند، و در هر دو حالت، مقصّر عمر بن خطّاب است كه نگذاشت آن نامه نوشته شود.
مطلب ديگر اينكه خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً ـــ آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را در دنيا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خواركننده‏اى آماده كرده است.»(الأحزاب:57)
شما را به خدا! انصاف دهيد! آيا طبق همين حديث كه در صحيح بخاري آمده، عمر بن خطّاب موجب آزار رسول خدا(ص) نشد؟! آن اسوه ي اخلاق به قدري از اين رفتار آزرده شدند كه افراد حاضر از خانه ي خود بيرون كردند. دقّت فرماييد ! رسول خدا چه اندازه بايد ناراحت شده باشد تا كسي را از خانه اش بيرون كند؟! اگر انصاف داريد و تصديق مي كنيد كه عمر بن خطّاب موجب آزار پيامبر(ص) شد، آيا تصديق مي كنيد كه حكم اين آيه شامل حال او نيز مي شود؟! پس چگونه چنين كسي لياقت جانشيني رسول الله (ص) را پيدا مي كند؟!
باز طبق همين حديث خليفه دوم در حقيقت رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نموده است؟ وي در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گيري نموده و گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله ـــ قرآن نزد شماست و كتاب خدا براي ما كافي است» ؛ يعني معاذ الله رسول خدا(ص) صلاح امّتش را نمي داند و عمر بن خطّاب مي داند.
همچنين وي با اين كلام كه « عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله ـــ قرآن نزد شماست و كتاب خدا براي ما كافي است» در حقيقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجيب اينكه پيروانش خود را اهل سنّت مي خوانند. يكي نيست به جناب عمر بگويد: باشد قبول، به كتاب خدا عمل كنيم. مگر خدا نفرمود: « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد؛ و از(مخالفت) خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است‏»(الحشر:7) و مگر نفرمود: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ ـــ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى‏دارد.» ( آل‏عمران:32). اگرا راست مي گويي كه به قرآن عمل مي كني، پس چرا اين دو آيه را زير پا گذاشتي و فرمان رسول خدا را نپذيرفتي؟!
اگر عمر بن خطّاب ، عمداً چنين كرده كه وضعش معلوم است و اگر اجتهاد نموده ، اجتهاد در برابر نصّ رسول، باطل است. قرآن به صراحت دستور اطاعت مطلق از رسول مي دهد. ديگر چه جاي اجتهاد؟ و اگر از روي اشتباه چنين كرده ، لايق خلافت نيست. كسي كه در حيات رسول خدا اين گونه اشتباهات وحشناك كند و موجب به ضلالت افتادن امّتي شود، بعد از رسول چه اشتباهاتي خواهد كرد خدا مي داند؟
و اي كاش ماجرا به همينجا ختم مي شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گيران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحريف تعاليم رسول خدا (ص) نمي زدند. امّا متأسفانه دست به تحريف احكام نيز گشودند كه شواهدي از آن را از كتب اهل سنّت ذكر مي كنيم.
امام احمد بن حنبل (رئيس مذهب حنبلي) در مسند خود ، ج3 ، ص325 به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابي رسول خدا ـ آورده است: « متعتان كانتا علي عهد النبيّ (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ـــ دو متعه اند كه در زمان نبيّ خدا جايز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهي نمود.» كه مراد از دو متعه ، متعةالحجّ و متعةالنساء است.
جناب ذهبي عالم بزرگ اهل سنّت نيز در كتاب تاريخ الاسلام ، ج15 ، ص 418 از خليفه ي دوم نقل نموده كه گفت : « دو متعه اند كه در زمان رسول الله (ص) جايز بودند و من از آن دو نهي مي كنم و بر آن دو مجازات مي كنم و آن دو ، متعة الحج و متعة النساء است.»
جناب ذهبي در ميزان الاعتدال ، ج3 ، ص552 به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند كه ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام مي داديم كه عمر ما را از آن نهي نمود.»
باقي اختلافاتي هم كه امروزه بين اعمال عبادي مذهب اهل البيت و مذهب خلفا مي بينيد به همين نحو ايجاد شده اند ؛ كه براي پرهيز از تطويل مطلب از ذكر موارد ديگر حذر مي كنيم.

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .