آیا روابط علی ع باخلفا ثلاثه خوب ودستانه بوده است ؟

در اين باره گفتني است؛ امام علي (ع) از جهت اعتراض به غصب خلافت و بيان حقايق و ...؛ در موارد مختلف نارضايتي خويش رااز خلفا اعلام کرده است و از آن جمله در خطبه شقشقيه گله مندي خود را از غضب خلافت و انحرفي که در جامعه مسلمانان پيش آمده از سوز دل بيان مي دارد. حتي در صحيح مسلم که از منابع معتبر اهل سنت است از نارضايتي و غضب حضرت فاطمه (س) و امام علي (ع) نسبت به خلفا آمده است و حتي خود خليفه دوم اعتراف کرده که حضرت علي(ع) و حضرت فاطمه(س) او را «کاذب و خائن» مي دانسته اند: درصحيح مسلم / ج: 5 ص: 151 آمده: «وردت فاطمة أبو بكر .. وشهدت هي وعلي والعباس أنه : كاذب آثم غادر خائن !؛ حضرت فاطمه (س)، حضرت علي (ع) و عباس نزد ابوبکر شهادت دادند که او دروغگو، خطاکار، فريب کار و خائن است». همچنين در كنز العمال / ج: 7 ص: 239 آمده: «حدثنا يحيى بن يحيى قال أخبرنا سفيان بن عيينة عن معمر عن الزهري بهذا الإسناد وحدثني عبد الله بن محمد بن أسماء الضبعي حدثنا جويرية عن مالك عن الزهري أن مالك بن أوس حدثه قال أرسل إلي عمر بن الخطاب فجئته حين تعالى النهار قال فوجدته في بيته جالساً على سرير مفضياً إلى رماله متكئا على وسادة من أدم فقال لي يا مال إنه قد دف أهل أبيات من قومك وقد أمرت فيهم برضخ فخذه فأقسمه بينهم ، قال قلت لو أمرت بهذا غيري؟! قال خذه يا مال قال فجاء يرفأ فقال هل لك يا أمير المؤمنين في عثمان وعبدالرحمن بن عوف والزبير وسعد؟ فقال عمر نعم فأذن لهم فدخلوا ثم جاء فقال هل لك في عباس وعلي قال نعم فأذن لهما ... قال فلما توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم قال أبو بكر أنا ولي رسول الله صلى الله عليه وسلم فجئتما تطلب ميراثك من ابن أخيك ويطلب هذا ميراث إمرأته من أبيها فقال أبو بكر قال رسول الله صلى الله عليه وسلم ما نورث ما تركنا صدقة فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً والله يعلم أنه لصادق بار راشد تابع للحق ، ثم توفي أبو بكر وأنا ولي رسول الله صلى الله عليه وسلم وولي أبي بكر فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً والله يعلم أني لصادق بار راشد تابع للحق فوليتها ثم جئتني أنت وهذا وأنتما جميع وأمركما واحد فقلتما ادفعها إلينا فقلت إن شئتم دفعتها إليكما على أن عليكما عهد الله أن تعملا فيها بالذي كان يعمل رسول الله صلى الله عليه وسلم فأخذتماها بذلك قال أكذلك قالا نعم. قال ثم جئتماني لأقضي بينكما ولا والله لا أقضي بينكما بغير ذلك، حتى تقوم الساعة فإن عجزتما عنها فرداها إلي؛ (اين حديث در صحيح مسلم، کتاب الجهاد و السير، باب الفيء حديث 4598 ذکر شده است)مالک بن اوس گفت: عمر بن خطاب کسي را دنبال من فرستاد و من نزد او رفتم. روز بالا آمده بود، ديدم عمر بن خطاب روي تختخوابي نشسته، ملافه رختخواب را روي پايه هايش انداخته و بر پشتي تکيه داده است. به من گفت: اي مالک! عده اي از قوم تو زود رفتند و من براي آنان عطايايي در نظر گرفته ام، آنها را بگير و بين آنان تقسيم کن. گفتم : کاش کس ديگري را در نظر مي گرفتي. گفت: اي مالک! تو تحويل بگير. در همين حال دربان عمر بن خطاب «يرفأ» آمد و گفت: عثمان، عبدالرحمن بن عوف، زبير و سعد دم در هستند.
عمر اذن دخول داد و آنان وارد شدند. پس از لحظه اي دوباره يرفأ آمد و گفت: علي و عباس آمده اند. گفت: وارد شوند و آنها هم وارد شدند. عمر بن خطاب (در ضمن سخنان طولاني) به آن دو گفت: وقتي که پيامبر خدا وفات کرد ابوبکر گفت: من ولي پيامبر هستم. شما دو نفر نزد ابوبکر آمديد و گفتيد: ميراث ما را به ما بده. عباس ميراث خود را از برادرزاده اش و تو هم حق و ميراث زنت از پيامبر را خواستيد. ابوبکر در جواب شما گفت: پيامبر خدا فرمود: «کسي از ما ارث نمي برد و آنچه از ما مي ماند صدقه است» شما (علي و عباس) ابوبکر را دروغگو، خطاکار، فريب کار و خائن دانستيد در حالي که خدا ابوبکر راستگو، نيکوکار، هدايت يافته و پيرو حق هستم و پس از ابوبکر فدک و اموالي مانند آن را من سرپرستي کردم. سپس شما دو نفر نزد من آمديد و گفتيد: فدک و اموالي مانند آن را به ما پس بده.
و من گفتم: اگر شما بخواهيد آنها را به شما پس مي دهم ولي به اين شرط که درباره آنها مانند پيامبر خدا عمل کنيد. شما هم فدک و مانند آن را با اين شرط تحويل گرفتيد. آيا چنين نيست؟ آن دو گفتند: چنين است. عمر گفت: سپس شما در نزد من آمديد و از من خواستيد که درباره اختلافي که بين شما حاصل شده داوري کنم.
به خدا سوگمد من جز آنکه عمل کردم بين شما داوري نخواهم کرد تا قيامت بر پا شود و هر وقت عاجز شديد و نتوانستيد آنها را اداره کنيد به خود من برگردانيد». (اين حديث در صحيح مسلم، کتاب الجهاد و السير، باب الفيء، ح 4598 و کنز العمال ، ج 7، ص 239، ح 18768 ذکر شده است) البغوي در المصابيح نقل كرده: عن المسور بن مخرمة : «ان رسول الله صلى الله عليه وآله قال : «فاطمة بضعة مني ، فمن أغضبها أغضبني؛ ( صحيح البخاري ، خصايص النسائي ص 35) پيامبر خدا فرمود: فاطمه (س) پاره تن من است، هر کس او را خشمگين سازد مرا خشمگين ساخته است». انتهى . وقال : وفي رواية : «يريبني ما أرابها ، ويؤذيني ما آذاها؛ ( انتهى ، مسند أحمد 4 ص 323 ، 332 ، الصواعق 112) پيامبر خدا فرمود: هر چه فاطمه (س) را ناراحت کند مرا ناراحت کرده و هر چه او را بيازاد مرا آزرده است». در السنن الكبرى - النسائي ج 5 ص 97 آمده: «أخبرنا قتيبة بن سعيد قال أنا الليث عن بن أبي مليكة عن المسور بن مخرمة قال سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول أما فاطمة بضعة مني يريبني ما أرابها ويؤذيني ما آذاها؛ پيامبر خدا فرمود: آگاه باشيد، فاطمه (س) پاره تن من است، هر چه او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده و هر چه او را بيازارد مرا آزرده است».
الحارث بن مسكي قراءة عليه عن سفيان عن عمرو بن أبي مليكة عن المسور بن مخرمة أن النبي صلى الله عليه وسلم قال: «ان فاطمة بضعة مني من أغضبها أغضبني؛ پيامبر خدا فرمود: فاطمه پاره تن من است. هر کس او را خشمگين سازد مرا خشمگين ساخته است». صاحب كنز العمال - المتقي الهندي ج 12 ص 111 آورده : «إن الله عزوجل ليغضب لغضب فاطمة ويرضى لرضاها ( الديلمي عن علي )؛ فاطمه برهر کس غضب کند خداوند بر آن غضب مي کند و فاطمه از هر کس، راضي باشد خداوند هم از آن کس راضي مي شود». 34238 «يا فاطمة ! ان الله ليغضب لغضبك ويرضى لرضاك؛ اي فاطمه (س) تو بر، هر کس غضب کني خداوند هم بر آن غضب مي کند و تو از، هر کس راضي باشي خداوند هم از او راضي مي شود». بلاذري مي گويد: «ابوبکر کسي را به دنبال حضرت علي (ع) فرستاد تا بيايد و بيعت بکند ولي علي عليه السلام بيعت نکرد. پس از آن عمربن خطاب در حالي که آتش به همراه داشت به خانه علي السلام رفت. فاطمه زهرا (س) عمر را در خانه ملاقات کرد و گفت: اي عمر بن خطاب! آيا مي خواهي در خانه ام را آتش بزني؟! عمر گفت: بله. (انساب الاشراف، ج2، ص 12، داراليقظه العربيه، تحقيق محمود الفردوس العظم) اين کتاب از منابع تاريخي اهل سنت و معتبر هم هست. براساس آنچه در اين کتاب آمده، عمربن خطاب و ابوبکر به خانه علي (ع) هجوم برده اند آنهم به همراه آتش. آيا با وجود چنين رويدادي مي توان گفت که ابوبکر و عمر دوست صميمي و عاشق علي (ع) بودند؟! جواب، صد در صد منفي است و اين هجوم نشانه دشمني آنها با علي (ع) است. طبري در تاريخ خود آورده است: «عمر بن خطاب به خانه علي (ع) آمد. طلحه، زيبر و عده اي از مهاجران در خانه علي (ع) بودند. عمر گفت: به خدا سوگند خانه را بر سرتان آتش مي زنم مگر اين که براي بيعت با ابوبکر به مسجد بياييد». (تاريخ طبري، ج 3، ص 203، چاپ بيروت، ده مجلدي، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم) تاريخ طبري از مأخذ معتبر اهل سنت است و نوشته خود سني هاست و ماجراي حمله به خانه علي (ع) را نقل کرده است. آيا اين برخورد عمر بن خطاب، از سر دوستي است يا به خاطر دشمني است؟! آيا دوست براي خانه دوست چنين تهاجم مي کند؟ در کتاب «العقد الفريد» آمده است: «آنان که بيعت نکردند، عبارتند از: علي، عباس، زيبر، و سعد بن عباده. علي (ع)، عباس و زيبر در خانه فاطمه (س) نشستند. ابوبکر عمر را فرستاد تا آنها از خانه فاطمه (س) بيرون بيايند. ابوبکر به عمر گفت: اگر امتناع کردند با آنان قتال بکن. عمر به همراه آتش به خانه فاطمه (س) آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه (س) او را ديد و گفت: اي پسر خطاب! آيا آمدي خانه ما را به آتش بزني؟! عمر گفت: بله، مگر اينکه بيعت بکنيد». (العقد الفريد، ج 5، ص 12، چاپ دوم، مصر، تحقيق محمد سعيد العريان، 1953 م، 1382ق) کتاب «العقد الفريد» از ماخذ اهل سنت است و اين حادثه اي که در اين کتاب آمده نشان مي دهد که بين اين سه نفر دوستي نبوده است چون دوست به خانه دوست حمله نمي کند. ابن قتيبه دنيوري مي گويد: «ابوبکر، عمر را به سوي آنان که بيعت نکردند و در خانه علي (ع) بودند، فرستاد. عمر به خانه علي (ع) آمد و صدا زد ولي کسي براي بيعت بيرون نيامد عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آن که جان عمر در دست اوست يا بايد بيرون بياييد و بيعت کنيد و يا خانه را بر سر آنان که در آن هستند آتش مي زنم. به او گفتند: اي عمر فاطمه(س) در آن خانه است. عمر گفت: ولو فاطمه (س) باشد. همه بيرون آمدند و بيعت کردند ولي علي بيرون نيامد.
عمر نزد ابوبکر آمد و گفت: آيا نمي خواهي از اين متخلف بيعت بگيري؟ ابوبکر به قنفذ گفت: برو علي (ع) را بياور. قنفذ آمد. علي (ع) به او گفت: زود بر پيامبر دروغ بستيد ... پس از قنفذ عمر برخاست گروهي به همراه عمر آمدند و در خانه فاطمه را زدند ... آنان علي (ع) را بيرون آوردند و گفتند: بيعت کن.
علي (ع) گفت: اگر بيعت نکنم چه مي کنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مي زنيم». (الامامه و السياسه، ج اول، ص 30، منشورات رضي، تحقيق علي بشري) الامامه و الساسيه، از ماخذ اهل سنت است و براساس اين کتاب، ابوبکر و عمر به خانه علي (ع) نيرو فرستاده اند و خود عمر هم آمده و امام را از خانه بيرون کرده اند و او را تهديد کردند.
آيا دوست با دوست خود چنين رفتار مي کند؟! اگر شما مي خواهيد ماجراي حمله به خانه علي (ع) و فاطمه (س) را به طور کامل بينيد، به کتاب «مأساه الزهراء» نوشته سيد جعفر مرتضي عاملي لبناني مراجعه کنيد.
در اين کتاب همه ماخذ اهل سنت درباره حمله به خانه فاطمه زهرا (س) را آورده است. حمله به خانه علي (ع) را هم شيعه نقل کرده و هم اهل سنت و جماعت و مشترک است و از اين جهت براي انسان منصف حجت کافي است.
نهج البلاغه مورد قبول شيعه و سني است. در نهج البلاغه مواردي آمده که نشان مي دهد علي (ع) و آنان با هم دوست نبودند.
به برخي از اين حمله ها اشاره مي کنيم: «اللهم اني استعديک علي قريش و من اعانهم فانهم قد قطعوا رحمي و اکفئوا انائي و اجمعوا علي منازعتي حقا کنت اولي به من غيري و قالوا: الا ان في الحق ان تاخذه و في الحق ان تمنعه فاصبر مغموما اومت متاسفا فنظرت فاذا ليس لي رافد و لا ذات و لا مساعد الا اهل بيتي فضننت بهم عن المنيه فاغضيت علي القذي و جرعت ريقي علي الشجي و صبرت من کظم الغيظ علي امر من العلقم و آلم للقلب من و خز الشفار؛ (نهج البلاغه دشتي، خطبه 217، ص 445؛ نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه 208) بار خدايا من بر (انتقام از) قريش و کساني که آنان را ياري کردند از تو کمک مي طلبم زيرا آنها خويشي و اتصال مرا (با حضرت رسول) قطع کردند (و خلافتي را که براي من يقين فرموده بود غصب کردند) و ظرف (مقام و منزلت و آبروي حرمت) مرا ريختند و براي زد و خورد با من براي حقي که از ديگري به آنان سزواراتر بودم گرد آمدند و گفتند: آگاه باش که حق آن است که آنرا بگيري و حق آن است که آن را از تو بگيرند.
پس با غصه و رنج، شکيبائي کن يا با تاسف و اندوه بمير. پس در آن هنگام ديدم مرا يار و دفاع کننده و ياوري نيست مگر اهل بيتم که دريغ داشتم از اينکه مرگ ايشان را دريابد. پس چشم خاشاک رفته را بر هم نهادم و با استخوان در گلو آب دهن فرو بردم و براي فرونشاندن خشم صبر کردم به چيزي که از حنظل تلخ تر و براي دل از کاردهاي بزرگ دردناک تر بود». (ترجمه فيض الاسلام) اين جمله ها به روشني نشان مي دهند که آنان بر علي (ع) ستم کردند و آن حضرت تحمل کرد.
آيا با وجود اين جمله ها مي توان گفت آنان با هم دوست هستند؟! در نامه 62 نهج البلاغه آمده است: «فلما مضي عليه السلام تنازع المسلمون الامر من بعده فو الله ما کان يلقي في روعي و لا يخطر ببالي ان العرب تزعج هذا الامر من بعده ص عن اهل بيته و لا انهم منحوه عني من بعده فما راعني الا انثيال الناس علي فلان يبايعونه فامسلت يدي حتي رايت راجعه الناس قد رجعت عم الاسلام يدعون الي محق دين محمد (ص) فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اري فيه ثلما او هدما تکون المصيبه به علي اعظم من فوت و لا يتکم التي انما هي متاع ايام قلائل يزول منها ما کان کما يزول السراب؛ (نهج البلاغه دشتي، نامه 62، ص 600) آنگاه که پيامبر به سوي خدا رفت مسلمانان پس از وي در کار حکومت با يکديگر درگير شدند. سوگند به خدا نه در فکرم مي گذشت و نه در خاطرم مي آمد که عرب خلافت را پس از رسول خدا از اهل بيت او بگرداند يا مرا پس از وي از عهده دار شدن حکومت باز دارند. تنها چيزي که نگرانم کرد شتافتي مردم به سوي فلان شخص بود که با او بيعت کردند. من دست باز کشيدم تا آنجا که ديدم گروهي از اسلام باز گشته، مي خواهند دين محمد را نابود سازند پس ترسيدن که اگر اسلام و طرفدارانش را ياري نکنم رخنه اي در آن بينم يا شاهد نابودي آن باشم که مصيبت آن بر من سخت تر از رها کردن حکومت بر شماست که کالاي چند روزه در دنياست و به زودي ايام آن مي گذرد چنانکه سراب ناپديد مي شود». (ترجمه دشتي) علي (ع) در خطبه شقشقيه فرمود: «فرايت ان الصبر علي هاتا احجي فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجي اري تراثي نهبا مضي الاول لتبيله ...(خطبه 3، ص 44)؛ پس از ارزيابي درست، صبر و بردباري را خردمند تر ديدم پس صبر کردم در حالي که گويا خار در چشم و استخوان در گلوي من مانده بود و با ديدگان خود مي نگريستم که ميراث مرا به غارت مي برند. تا اينکه خليفه اول به راه خود رفت». آيا اين سخنان بوي دوستي مي دهد يا بوي مظلوميت؟! بنابراين، حضرت علي (ع) با ابوبکر، عمر و عثمان دوست نبود و آنها هم با حضرت علي (ع) دوست نبودند چرا که اگر رابطه ی انها دوسستانه وخوب بود، حضرت زهرا شبانه دفن نمی شد ؟ اگر رابطه انها خوب ودوستانه بود که حضرت زهرا اجازه می داد ابوبکر بر او نماز بگذارد ؟ اگر رابطه خوب ودوستانه بود که حضرت زهرا با ابوبکر بیعت می کرد ؟ اگر رابطه خوب ودوستانه بود که حضرت زهرا از ابوبکر خشمگین نبود ؟ واقعا تعجب میکنم که امر به این روشنی را چگونه توجیه می کنید که اگر حضرت زهرا از ابوبکر خشمگین بود و با او صحبت نمی کرد و در همین حال بود تا از دنیا رفت و...

تنها رابطه ای که حضرت علی در حکومت خلفا داشت در جایی بود که اصل اسلام در خطر می افتاد و نه به خاطر علاقه ای که به خلفا داشت بلکه به خاطر وحدت مسلمانان و حفظ اسلام بود. همانند شبهات که یهود و نصاری در دین اسلام با سوالات خود ایجاد می کردند و چون خلفا عاجز در مقابل پاسخگویی بودند به سراغ حضرت علی می آمدند و از او کمک می خواستند و از خود عمر داریم در کتب اهل سنت فراوان است که می گفت : "لولا علی لهلک عمر" "اگر علی نبود عمر هلاک می شد " و یا در قضاوتها بود و یا امری را که خلفا عاجز می ماندند و از حضرت علی درخواست کمک و مشورت می کردند و اگر مربوط به آبروی اسلام و مسلمین بود حضرت به آنها مشورت می داد و در غیر این صورت حضرت علی 25 سال خانه نشین بود و به کار باغداری و کشاورزی و حفر چاه مشغول بودند و چاهای امروز مدینه گواه هستند که بعد از 1400 سال در مدینه هنوز چاههای را که حضرت علی با دستان مبارک خود حفر کردند معروف به ایشان هستند و وجود دارند .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 4 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .